تو سرآغاز منی
از همیشه تا هنوز
تو سرآغاز منی
مثل خورشید واسه روز
استف در دلش دوست داشت که کل روز را به او فکر کند. تقریباً همیشه کل روز را به او فکر میکرد.
فرزندانشان پس از آنها
نیکولا ماتیو
بهنود فرازمند
چه چیزی تو عمق چشاته که من یک نگاه تو رو به یه دنیا نمیدم
که بعد از تماشای چشمای تو از زمین و زمان عاشقانه بریدم
ای کز تو دلم پر سمن و یاسمنست
وز دولت تو کیست که او همچو منست
برخاستن از جان و جهان مشکل نیست
مشکل ز سر کوی تو برخاستن است
مولانا
روزی که تو را ببینم آدینهٔ ماست
هر روز به دولتت به از دینهٔ ماست
گر چرخ و هزار چرخ در کینهٔ ماست
غم نیست چو مِهر یار در سینهٔ ماست
مولانا
یک روز زمستانی ابری و هوا خاکستری و گرفته بود، با ابرهای سربی رنگ که پایین آمده و فانوسهای دریایی و پرچمها را در خود پنهان کرده بودند و دستههای مرغان دریایی که با جیغ و فریاد خود را در آب میانداختند. دستهای حواصیل هم روی دریا غوطه میخوردند. آهنگ موزون باد و حرکت امواج دلپذیر بود. ریگوبرتو فکر میکرد؛ "زمستان در لیما غمانگیز است بااینحال هزاربار به تابستانش ترجیح دارد."
قهرمان فروتن
ماریو بارگاس یوسا
منوچهر یزدانی
وقتی دیگران از دوست صمیمی و خوب میگن، من با خودم میگم یعنی دوستشون به زیبایی فاطیماهه؟
فاطیماه اون آدمی بود که من باهاش معنای دوستی واقعی رو فهمیدم. و این یکی از زیباترین هدیههایی هست که هر آدمی میتونه داشته باشه.
گر شود عالم نگارستان، نگارِ من یکی است...
صائب تبریزی
۲۳ آوریل روز جهانی کتاب و حق مؤلف
✨🔮📖
جملهی:
"Read Your Way: Diverse Books for Every Mind"
به عنوان شعار روز جهانی کتاب در سال ۲۰۲۵ انتخاب شده است.
🎨 by _eappol
با رفتن ماریو بارگاس یوسا، چیزی از زیبایی جهان کم شد.
و کلمات ناتوانند از وصفِ بزرگیِ نابغهی ادبیات...
🖤
قبای حُسنفروشی تو را برازَد و بس
که همچو گل همه آيين رنگ و بو داری
حافظ
کیه اون که مثل بارون با تن باغچه رفیقه
واسه تنهایی عاشق مثل شبگریه شفیقه
کیه اون که توی سینهاش نفس بهار رو داره
تو کلام مهربونش، لطف قصهها رو داره
کیه اون که میتونه طلوع آفتاب باشه
واسه انگشتر عشق، نگین کمیاب باشه
کی رها کرد منو؟ کی رها کرد
کی صدا کرد منو؟ کی صدا کرد
کی با آواز خوش عشق صدا کرد منو
کی صدا کرد
مثل شبنم با تن گل آشنا کرد منو
آشنا کرد
تو آفتاب و جهان جز به جستجوی تو نیست
بهار در نظرم غیر رنگ و بوی تو نیست
بیدل دهلوی
چند سالی بود که جمعیت محلهی لا زوپِ که در سی سال باشکوه ۱۹۴۵ تا ۱۹۷۵ ساخته شده بود بسیار کم شده بود و برای آخرین ساکنین آن به محلهای بسیار طبیعی و معمولی تبدیل شده بود که شغلها و کارهای شخصیشان را در آپارتمانهایی که خالی مانده بود گسترش دهند. در نتیجه توانسته بودند آنجا آپارتمانهای پنج اتاقهی زیبا بسازند. دو آشپزخانه، دو حمام و یک اتاق برای هر بچه. اجارهها آنجا ثابت مانده بود.
در آژانسهای مسکن با اجارهای متوسط، تظاهر میکردند که از این آپارتمانها خبر ندارند. اما بههرحال از این برجها استفادهی خاصی نمیشد. بین دیشهای ماهواره و ملافههایی که در حال خشک شدن بودند، میشد دید که سیمان دیوارها ترک خورده، بالکنها زنگ زده، آب از شلنگها چکهچکه میکند و رنگنمای ساختمانها قهوهای شده است. کسانی که این امکان را داشتند، خیلی وقت پیش از آن محله به لوکزامبورگ و ایل - دُ - فرانس رفته بودند یا اگر حقوق سالیانه داشتند، در روستا زندگی میکردند. خوششانسترین آنها کسانی بودند که توانسته بودند یک عمارت بخرند که حاصل بیست سال تلاش بود.
در عمق این ساختمانهای بیدزده، شکستِ یک دنیا و معماران آن نهفته بود. چند وقت دیگر این ساختمانها میریختند، و البته این ریزش به زیبایی ریزشی که در تلویزیون میدیدیم نبود. بولدوزر به روش حشراتْ دیوارها را یکی پس از دیگری خرد میکرد. ساختمانهای فروریخته زمین را از فرشهای گلدار نردههای آهنی و فُرمیکا و کابینتهای باز شده پر میکرد؛ چهرهای مانند لندن در زمان یورش بلیتس. در دو هفته این خرابی به بار میآمد؛ و زندگی پنجاه سالهی آن زیر خاک میرفت برنامهریزان شهری قطعاً فکری برای آن میکردند. اما تا آنموقع، این محله هنوز خانوادههایی قدیمی را در خود جای میداد که حداقل سی سال بود در آنجا زندگی میکردند.
فرزندانشان پس از آنها
نیکولا ماتیو
بهنود فرازمند
آنتونی با ویژگیها و جزئیات او، مثل النگو، نحوهی ایستادنش، موهای صاف و دستنخوردهاش، کیفیت پوست او، دنیایی بسته و زیبا را شناخت. حس مبهمِ حسادت، خانههای تابستانی، عکسهای خانوادگی، کتابی باز روی صندلی حصیری، سگی بزرگ زیر درخت آلبالو، حس خوب تمیزی که در مجلههای دندانپزشکی دیده بود. این دختر تسخیرناپذیر بود.
فرزندانشان پس از آنها
نیکولا ماتیو
بهنود فرازمند
در آن ساعت از روز جاده خلوت بود، کارمندها یا در ادارههایشان بودند، یا در ماشینهایشان یا در تعطیلات. پیرترها هم که هوای خنک خانههایشان را ترجیح میدادند. فقط نوجوانها بودند که در این گرما دنبال ماجراجویی بودند.
بااینحال، سرعت موتور باعث میشد هوا ملایم شود و باد سبکی ایجاد شود. دخترها میتوانستند نوازش باد را روی پاهای برهنهشان احساس کنند. استِف از روی شانهی دوستش جاده را نگاه میکرد. در حالی که در جادههای ملی پیش میرفتند، احساس آزادی میکردند و در سکوتْ نویدهای خوش زندگی را میشمردند.
فرزندانشان پس از آنها
نیکولا ماتیو
بهنود فرازمند
علمی که تو را گره گشاید بطلب
زان پیش که از تو جان برآید بطلب
آن نیست که هست مینماید بگذار
آن هست که نیست مینماید بطلب
مولانا
با تلخی از خود پرسید "این پناهگاه کوچک کتاب، گراورها، صفحههای موسیقی، تمام این چیزهای زیبا، انتخابشده و لطیف، هوشمندانه گردآوری شده، با اینهمه اشتیاق و اینکه فکر میکردی در این فضای کوچک تمدن خود علیه جهل و بیفرهنگی، بیهودگی و خلأ ستیز میکنی، به چه دردی میخورد؟" آن اندیشهی قدیمی او که باید جزایر و قلعههای فرهنگی برپا داشت تا در توفانها و مقابل بربریتی که آن را احاطه کرده ایمن باشد، دیگر کاربردی نداشت...
جایی که از سالها پیش (بیست، بیست و پنج، یا سی سال؟) به آن پناه میبرد تا زندگی کند، زندگی واقعی. زندگیای که او را از کاغذبازیها و قراردادهای شرکت، از دسیسهها و امور جزئی و سیاست محلی، از دروغگوییها و بلاهت کرتینیزمو کسانی که مجبور بود روزانه با آنها مراوده داشته باشد، در امان نگاه میداشت.
قهرمان فروتن
ماریو بارگاس یوسا
منوچهر یزدانی
در حینی که آدِلایدا میرفت داخل و برمیگشت، فِلیسیتو در سایهروشن مغازه، تارعنکبوتهای نقرهایرنگی را تماشا میکرد که از سقف آویزان بودند، همچنین قفسهبندیهای زهواردررفتهی سالیان دور پُر از کیسههای جعفری، اکلیل کوهی، گشنیز، نعنا، جعبههای میخ، پیچ، دانهی انواع گیاهان، دکمهها و جادکمهها و لابهلای آنها هم تصاویر قدیسان، مسیح، حواریون، بریدهی مجلات و روزنامهها، بعضی با شمعهای روشن، بعضی با تزیینهای تسبیحمانند، گلدانها و گلهای مومی و کاغذی. به خاطر همین تصاویر و شمایلها بود که در پیورانو به او لقب سانتِرا یا مقدس داده بودند؛ تصاویر و اشیای قدیسان را میفروخت، ولی در طول ربع قرنی که فِلیسیتو آدِلایدا را میشناخت، هرگز به نظرش نرسیده بود که او مذهبی است. مثلاً هیچوقت او را در مراسم کلیسا ندیده بود. علاوهبراین میگفتند که کشیشهای این منطقه او را جادوگر میدانند. به همین دلیل گاهی در خیابان بچهها پشت سرش راه میافتادند و فریاد میزدند جادوگر جادوگر. که درست نبود، چون او اصلاً جادوگری نمیکرد. جادوگر این دورگههای پیروپاتالاند که در کاتاکائوس و لا لِگوا ریختهاند که آب متبرک را برای عاشق شدن یا عاشق نشدن و بخت باز کردن یا بستن به خورد مردم میدهند، یا این شمنها، دلالهای الهی اوانکا با ما که بچه خرگوش میاندازند توی لباس مردم، یا بیمارانی که پول میدادند تا آنها را در دریاچهی لاس اوارینگاس غوطهور کنند تا ارواح خبیث را از بدنشان خارج کنند. مقابل آنان، آدِلایدا حتا فالگیر حرفهای هم نیست. این کار را گاهی فقط برای دوستان و آشنایانش بدون دریافت یک سِنت میکرد. گرچه اگر اصرار میکردند، شاید آنچه را میخواستند بدهند، به عنوان هدیه قبول میکرد. زن فِلیسیتو پسرانش و حتا مابل این ایمان کورکورانهی او را به الهامات و توصیههای آدِلایدا قبول نداشتند. فِلیسیتو نهتنها او را قبول داشت بلکه او را عزیز هم میداشت و نگرانِ تنهایی و فقرش بود. کسی نمیدانست که شوهری یا فامیل و کسوکاری دارد یا نه. همیشه تنها بود، ولی به نظر از زندگی زاهدانهاش راضی بود.
قهرمان فروتن
ماریو بارگاس یوسا
منوچهر یزدانی
یکی کنار این آهنگ نوشته بود: خوشبحال اونایی که رفیقی دارن که میتونن این آهنگو براش بفرستن.
تقدیم به فاطیماه دوستِ صمیمی
غرور هنگامی که یاریمان میکند رنجشهای خود را پنهان بداریم - نه اینکه دیگران را برنجانیم - صفت بدی نیست.
میدل مارچ
جورج الیوت
مینا سرابی
سعدیا خوشتر از حدیث تو نیست
تحفهٔ روزگارِ اهل شناخت
آفرین بر زبان شیرینت
کِاین همه شور در جهان انداخت
سعدی
گرت چو نوح نبی صبر هست در غم طوفان
بلا بگردد و کام هزارساله برآيد
حافظ
ریگ آموی و درشتی راه او
زیر پایم پرنیان آید همی
رودکی
از لعل تو گر یابم انگشتری زنهار
صد ملک سلیمانم در زیر نگین باشد
حافظ
هر آن کو خاطرِ مجموع و یارِ نازنین دارد
سعادت همدم او گشت و دولتْ همنشین دارد
حریمِ عشق را درگَه، بسی بالاتر از عقل است
کسی آن آستان بوسد، که جان در آستین دارد
حافظ
شکر خدا بهار اومد
کمبوزه با خیار اومد
شلوغ پلوغ، برو بیا
بزن بکوبِ ماهیا
سلام علیک مبارکا
دُمب شما سه چارکا
قاشق زنی پشتِ درا
گردش کنی تو سرسرا
بخوربخور، سیزده به در
عدس پلو، روش شکر
چراغونی، عروسیا
نقل و نبات، مهمونیا
دریا پر از جشن و سرور
تولد و فتح و غرور
#دریا_پری_کاکل_زری
#گلی_ترفی
🪻🌱🌾🌞
@otaghakeabiman