sedigh_63 | Unsorted

Telegram-канал sedigh_63 - عقل آبی | صدّیق قطبی

10605

یادداشت‌ها و شعرها «به خاطر سنگ‌فرشی که مرا به تو می‌رساند نه به خاطر شاه‌راه‌های دوردست» __ احمد شاملو @sedigh_63 ابتدای کانال: https://t.me/sedigh_63/9

Subscribe to a channel

عقل آبی | صدّیق قطبی

مقامِ فرار...

فرار «از» چیزی «به» چیزی. گریختن از چیزی و پناه‌جستن به چیزی. رشیدالدین میبدی می‌گوید: «فرار، مقامی است از مقامات روندگان و منزلی از منازل دوستی». دوستان به هم می‌گریزند. در قرآن کریم آمده است به خدا بگریزید:

فَفِرُّوا إِلَى اللَّهِ (سوره ذاریات، آیه ۵۰)
پس، به سوی خدا بگریزید.

ایمان، گریختن در خدا و به خدا است:

«پس سزای بنده آن است که در هر حال که بوَد، اگر خستهٔ تیر بلا بوَد، یا غرقهٔ لطف و عطا، دست در کَرَمِ وی‌ زند و پناه به وی دارد و از خلق با وی گریزد، چنان‌که خود می‌فرماید: «فَفِرُّوا إِلَى اللَّهِ»
فرار، مقامی است از مقامات روندگان و منزلی از منازل دوستی...»
(کشف‌الاسرار، ابوالفضل میبدی، جلد ۹، ص۳۲۵)

از جورِ تو هم درِ تو گیرم
وز دست تو هم برِ تو نالم
(سعدی)

بعد از تو مَلاذ و مَلجائی نیست
هم در تو گریزم ار گریزم
(سعدی)

طفل از غضبِ گاه‌به‌گاهِ مادر
باشد چه لطیفْ عذرخواهِ مادر
مادر چو به قهر خیزدش، بگریزد
دانی به کجا؟ هم به پناه مادر
(شهریار)

اما گریختن از چه؟ آیا آنچه گریختنی است جهان مادی است؟ زندگی دنیوی است؟ اطرافیانند و دیگر انسان‌ها؟ به نظر می‌رسد هیچ‌یک.
ایمان، پشت کردن به جهان و گریختن در خدا نیست.
همچنان که گریختن از دیگران و آویختن به خدا نیست.
چیزی اگر درخورِ فرار و گریختن باشد، خویشتن ما است. از دست خود به خدا می‌گریزیم. به تنگ آمده از ظلمت و کدورتی که در خود می‌یابیم، به خدا می‌گریزیم. گریزان از ملال، تیرگی، تنگنای وجودی و پنجره‌های بسته:

من در تو گریزان شدم از فتنهٔ خویش
من آن توام، مرا به من باز مده
(دیوان شمس، رباعی ۱۶۵۱)

می‌گریزم، تا رگم جنبان بوَد
کی فرار از خویشتن آسان بوَد؟
آن‌که از غیری بوَد او را فرار
چون از او بُبرید، گیرد او قرار
من که خصمم هم منم، اندر گریز
تا ابد کارِ من آمد خیزخیز
نه به هند است آمن و نه در خُتَن
آن‌که خصمِ اوست سایه‌یْ خویشتن
(مثنوی، ۵: ۶۶۸ـ۶۷۱)

@sedigh_63

Читать полностью…

عقل آبی | صدّیق قطبی

[ همیشه در شعر ]

همیشه در شعر
من سکوت را پیش از کلمه می‌شنوم
و می‌نوشم از سرچشمه‌اش.

سپس متولد می‌شوند اشیا
کلمات جهان

من می‌گویم؛ همیشه در شعر
من سکوت را پیش از کلمات می‌شنوم
و تو پاسخ می‌دهی
اگر خدایی باشد
سکوت جایی‌ست که او ساکن است در آن.

من شیب دقیق سایه و نور را
آن‌جا که شروع می‌شود و آن جا که خاتمه می‌یابد
کشف می‌کنم

و سکوت می‌تپد
همچون نمک درون شکم دریا
می‌لرزد همچون بال پرنده
در حال آرام آرام رام کردن آسمان
می‌تپد مثل باد، زمین، زندگی
و اگر باشد خدایی، بله
سکوت جایی‌ست که او ساکن است در آن.

▫️شعر: امینه سعید (شاعر تونسی)
▫️ترجمه: هنگامه هویدا

(از ما دو نفر کدامیک غایب است، نشر فصل پنجم، ص۱۱۴ـ۱۱۵)


مایستر اکهارت: «در سراسر آفرینش، هیچ چیز به اندازهٔ سکون به خدا شبیه نیست.»
“Nothing in all creation is so like God as stillness.”

.

Читать полностью…

عقل آبی | صدّیق قطبی

.

«به‌سختی، سالی چند میلی‌متر پیش می‌روم و در دل سنگ برای خود راهی باز می‌کنم. هزاران سال است که دندان‌هایم ساییده می‌شوند و ناخن‌هایم می‌شکنند تا به آنجا برسم؛ به آن سوی سنگ، به روشنایی و هوای آزاد.

و اکنون، با دست‌هایی خون‌آلود و دندان‌هایی لرزان و سست، در حفره‌ای شکافته از تشنگی و غبار، می‌ایستم و به حاصل کارم می‌نگرم: نیمهٔ دوم زندگی‌ام را صرف شکستن سنگ‌ها، رخنه‌کردن در دیوارها، سوراخ‌کردن درها و کنارزدن موانعی کرده‌ام که خود در نیمهٔ نخست زندگی‌ام میان روشنایی و خویشتن قرار داده بودم.»
▫️اکتاویو پاژ

.

Difícilmente, avanzando milímetros por año, me hago un camino entre la roca. Desde hace milenios mis dientes se gastan y mis uñas se rompen para llegar allá, al otro lado, a la luz y el aire libre. Y ahora que mis manos sangran y mis dientes tiemblan, inseguros, en una cavidad rajada por la sed y el polvo, me detengo y contemplo mi obra: he pasado la segunda parte de mi vida rompiendo las piedras, perforando las murallas, taladrando las puertas y apartando los obstáculos que interpuse entre la luz y yo durante la primera parte de mi vida


به یاریِ AI
.

Читать полностью…

عقل آبی | صدّیق قطبی

چنین گفت بودا

«کین به کین چیرگی نیارد؛ و مهر است که کین از میان خواهد بُرد.»(ص۱۴)

«از هزار حرف بیهوده، خوش‌تر آن تک‌سخن که آرام و قرار می‌آرد
از هزار بیت بیهوده، خوش‌تر آن تک‌هجا که آرام و قرار می‌آرد.
از صد سطر بیهوده، خوش‌تر آن خط که آرام و قرار می‌آرد.
از هزار چیرگی بر هزار تن، خوش‌تر آن که باری به خود چیره شدن.
بر خود چیره آمدن خوش‌تر که بر دیگران چیرگی یافتن.»(ص۵۱-۵۲)

«بدی کردی، اما دوباره مکن؛ به بدی دل مسپار: بدکارگی بارَش اندوه!
نیکی کن، و باز نیکی کن؛ به نیکی دل بسپار؛ نیکی آخرش عیش!»(ص۵۷)

«بدکارگی را نشاید که ناچیز انگاری، و گویی: «از این کارم اندوهی نیست». بدی اندک‌اندک به تو راه می‌یابد، و کوزه قطره‌قطره پرآب می‌گردد.»(ص۵۸)

«نکوکارگی را نشاید که ناچیز انگاری، و گویی «از این کارم عیشی نیست». نیکی اندک‌اندک به تو راه می‌یابد، و کوزه قطره‌قطره پرآب گردد.»(ص۵۸)

«باشد که شادمانه زندگی کنیم، و ناپریشان میان جمعِ پریشان: میان جمعِ پریشان، اما ناپریشان.»(ص۸۷)

«خطای دیگران دیدن آسان، خطای خود نگریستن دشوار! بنگر: خطای همسایه همچو غربالی آشکار کنی، خطای خود چون قماربازیْ پنهان.»(ص۱۰۵)

«تنها نشین، و تنها بخواب، و تنها سر کن، و تنها به خود چیره باش؛ خوشی از خموشیِ خود خواهی یافت.»(ص۱۲۳)

«یاری یافتی، هوش‌یار و نکوکاره، همسفرش باش، و بر خطرها چیره شو.
یاری نیافتی، هوش‌یار نکوکاره، تنها سفر کن، چنان پادشاهی که مسند رها کرده، چون پیلی که تنها به جنگل پرسه می‌زند.»(ص۱۳۴)

دهاماپادا: چنین گفت بودا
ترجمهٔ مهدی جواهریان و پیام یزدانجو
نشر مرکز، ۱۳۹۵

@sedigh_63

Читать полностью…

عقل آبی | صدّیق قطبی

به انجام دادنش تظاهر کن...

«... انتخاب است که منش آدم را تعیین می‌کند. برگسون صاف‌و‌پوست‌کنده اعلام می‌کند، «ما همانیم که می‌کنیم»، و بدین‌سان خبر از گفتار اگزیستانسیالیست‌ها، متفکران هستی‌گرا، می‌دهد.
برگسون خود کاری برای بسط این بصیرت نکرد اما جیمز این نتیجه واضح را از آن می‌گیرد که آدمی می‌تواند منش خویش را با تغییر رفتارش تغییر دهد. فقط کارهایی که می‌کنیم اهمیت دارد و بس: پس اگر مدتی طولانی کارهای‌مان را متفاوت بکنیم سرانجام آنچه مصنوعی و زورکی و ارادی بوده اصیل و غریزی و آسان خواهد شد. آنچه احساس و فکر می‌کنیم نیست که راهنمای کارهای‌مان می‌شود. آنچه می‌کنیم راهنمای احساس و فکرمان می‌شود: این بصیرت در روان‌شناسی به عنوان نظریهٔ خودشناسی (یا تصور نفس) شناخته می‌شود و در متون خودیاری با این شعار بیان می‌شود که «آن قدر به انجام دادنش تظاهر کن تا در انجام دادنش توفیق یابی». جیمز:

«در تعلیم و تعلم ارزش‌های اخلاقی هیچ دستوری با ارزش‌تر از این دستور نیست، قاعده‌ای که همهٔ کسانی که تجربه دارند با آن آشنایند: اگر هوای غلبه بر گرایش‌های نامطلوب عاطفی در وجود خویشتن داریم باید با سخت‌کوشی و پشتکار، و در وهلهٔ اول با خونسردی و بی‌رحمی، حرکات ظاهریِ آن گرایش‌های متضادی را که ترجیح می‌دهیم در خویش بپرورانیم تمرین کنیم. اجر پشتکار بی‌بروبرگرد خواهد رسید: رهایی از چنگ کج‌خُلقی یا افسردگی و دست یافتن به خوش‌دلی و خوش‌خُلقی. گره از ابرو باز کنید و شادوشنگول باشید... و در گام ماژور[یعنی با لحنی طربناک] حرف بزنید، تعارف محبت‌آمیز کنید: آن وقت قلبتان لابد از جنس یخ‌های قطب است اگر یخ‌هایش آرام‌آرام از گرمای مهر آب نشود!»(عاطفه / احساس چیست؟، ۱۸۸۴)

درس‌های برگسون برای زندگی
نوشتهٔ مایکل فولی
ترجمهٔ صالح نجفی
نشر هنوز
ص۱۰۰-۱۰۱


@sedigh_63

Читать полностью…

عقل آبی | صدّیق قطبی

تولستوی: محبت و نیایش


آنگاه که «عقل» و «عشق» در یک هماغوشی تنگ یگانه می‌شوند، در پاسخ معروف‌اش به «سن_سینود» که تکفیرش می‌کرد به شیوۀ بیان بس باشکوه و خجسته‌اش دست یافته است:

«من به «خدا» اعتقاد دارم، خدایی که به ديدهٔ من «روح»، «عشق» و «اصل همه چیز» است. اعتقاد دارم که او در من است، آنچنان که من در اویم. اعتقاد دارم که مشیت الهی جز در «مسیح»، هیچگاه چنین روشن جامهٔ عمل نپوشیده است؛ اما نباید مسیح را چون «خدا» تلقی کنیم و به ناهنجارترین کفر و زندقه دست یازیم و با او راز و نیاز کنیم. اعتقاد دارم که سعادت واقعی آدمی در اتمام و اکمال ارادهٔ الهی است؛ اعتقاد دارم که ارادهٔ الهی بر آن است که همهٔ آدمیان به هم‌نوعان خویش مهر ورزند و آنچه بر خود روا نمی‌دارند بر دیگران روا ندارند، همان اصلی که «انجیل» می‌گوید: عصارۀ تمامی شرایع و رسالت همهٔ پیامبران است. من اعتقاد دارم که مفهوم حیات برای هر کس تنها در افزایش و بالش عشق است در وجود خویش، من اعتقاد دارم که این گسترش نیروی مهرورزیدن، در این حیات سعادتی را برای ما فراهم می‌آورد که هر روز عظمت می‌یابد و در حیات دیگر، يک رستگاری تمام و کمال را؛ من اعتقاد دارم که این بالش عشق بیش از هر نیرویی به ما یاری می‌دهد تا سلطنت «خدا» را بنیاد نهیم و نظمی نو را که یگانگی، حقیقت و برادری بر آن آمر است جایگزین نظمی کنیم که تفرقه، ریا و خشونت در آن قادر بی‌چون و چرایند. من اعتقاد دارم که برای گسترش و پرورش امر عشق جز یک راه در پیش نداریم: راز و نیاز. نه راز‌ و نیاز عامه در معابد که «مسیح»، آشکارا مطرود دانسته است. بلکه راز و نیازی را که او خود مصداق آن است، راز و نیاز در خلوت را که درک مفهوم زندگانی و احساسی که فقط ما را به مشیت الهی می‌پیوندد، در وجود ما تحکیم می‌بخشد... من به حیات جاویدان اعتقاد دارم، اعتقاد دارم که آدمی پاداش کردارش را اکنون و همیشه، اینجا و هرجا دریافت می‌کند. من به تمامی این امور اعتقادی آنچنان استوار دارم که در این سن و سال، بر لبهٔ گور، بسا باید بکوشم تا در راز و نیازهایم مرگ جسم‌ام را، یا به عبارت دیگر تولد دوباره‌ام را آرزو نکنم...»

زندگی تولستوی
نوشتهٔ رومن رولان
ترجمهٔ علی‌اصغر خبره‌زاده
انتشارات نگاه، چاپ چهارم: ۱۳۶۹
ص۹۳-۹۴

@sedigh_63

Читать полностью…

عقل آبی | صدّیق قطبی

زنده بودن کافی نیست...


«تا آنجا که می‌توانیم تشخیص دهیم،‌ تنها هدف زندگی انسان آن است که شمعی در تاریکی هستیِ محض برافروزد.»
(خاطرات، رؤیاها، تأملات؛ کارل گوستاو یونگ، ترجمه امیر لاهوتی- محمدرضا اخلاقی‌منش، نشر جامی، ص۴۰۱)

«تا آنجا که می‌توانیم تمیز دهیم، تنها هدف زندگی انسان، برافروختن نوری است در ظلمتِ فقط‌بودن.»
(خاطرات، رؤیاها، اندیشه‌ها؛ کارل گوستاو یونگ، ترجمه پروین فرامرزی،‌ نشر آستان قدس رضوی، ص۳۳۴)
.

“As far as we can discern, the sole purpose of human existence is to kindle a light in the darkness of mere being.”


@sedigh_63

Читать полностью…

عقل آبی | صدّیق قطبی

.

«خدایا اکنون که همهٔ گل‌ها حاضر هستند
و همهٔ مرغ‌ها بر شاخسار دلم می‌خوانند
اکنون که همهٔ رودها را می‌بینم که خروشان
به دریا می‌ریزند
و صفِ کوه‌های زرّین را می‌بینم
پیمان یاد می‌کنم هیچگاه... هیچگاه
دنیا را فراموش نکنم.»
▫️

«خدایا من این دنیای تو را دیدم
و این آشنایی را هرگز
نه تو و نه من فراموش نخواهیم کرد.»
▫️

«خداوندا شکر
که عشق تو دروغ نیست
زیرا که من دروغگو نیستم
و زیبایی جهان همواره
از ابدیت عشق
سخن خواهد گفت.»

(بیژن جلالی)

این شعرها زندگی را همچون فرصتی برای آشنایی روایت می‌کنند. دیدن، رخ می‌دهد. نگاه با زیبایی‌ جهان تلاقی می‌کند. آشنایی تجربه می‌شود. قدردانستنِ این تجربه، کار شاعر است. قدردانستن تجربهٔ آشناییِ با جهان، راه به عشق می‌بَرَد. گویی عشقی بوده که امکان چنین آشنایی شوق‌انگیزی را فراهم کرده است. آشنایی چشم و گوش و دل با گل‌ها و رودها و پرنده‌ها. شاعر از ما می‌خواهد تجربهٔ زیبایی را از یاد نبریم. همچون بذری در خاک روح خود بنشانیم و همواره به آن آب بدهیم. شاید رسالت آدمی‌ در زندگی تجربهٔ تلاقی با زیبایی باشد. و از رهگذر آن لمس عشق آفریدگار.
این آشنایی که زادهٔ عشق است، از شاعر می‌خواهد که فراموش نکند: قول بده این تجربهٔ زیبا را از یاد نبری! آن را بزرگ داری و ارج بگذاری. و شاعر قول می‌دهد: خدایا زیبایی جهان را دیدم و قول می‌دهم آن را از یاد نبرم.


.

Читать полностью…

عقل آبی | صدّیق قطبی

آنکس که از بهر او می‌زنند می‌نگرد...

«مردی را دیدم از عیّاران، وی را تازیانه همی‌زدند. گفتم وی را: کدام وقت آسانتر بوَد اَلَمِ [=درد] زخم بر شما؟ گفت: آنگاه که آن‌کس که از بهر او می‌زنند‌ می‌نگرد.»
(رسالهٔ قشیریه، تصحیح بدیع‌الزمان فروزانفر، ص۲۴۸)

او می‌بیند چه بر آدمی می‌رود و چگونه در محنت، شکیبا است. او از اندوه دل آدمی باخبر است. و این، برای آنان که ایمانی دارند تسلایی است.

عین‌القضات همدانی می‌گوید تنها عاشقانند که از این بشارت، تسلّی می‌یابند. از اینکه دوست، می‌بیند چه بر آنها می‌رود و می‌داند چه اندازه گاهی دلشان به تنگ می‌آید. نگاه عاشقانهٔ او به این دو آیه درخشان است:

وَاصْبِرْ لِحُكْمِ رَبِّكَ فَإِنَّكَ بِأَعْيُنِنَا(طور: ۴۸). تو معذوری که عاشق نیستی، اگر نه «فَإِنَّكَ بِأَعْيُنِنَا» تو را تسلیِ تمام حاصل کردی. «وَلَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّكَ يَضِيقُ صَدْرُكَ بِمَا يَقُولُونَ»(حجر: ۹۷). «لَقَدْ نَعْلَمُ» چه دانی که چیست! عاشقان را که دانند نوش باد!»
(نامه‌های عین‌القضات همدانی،‌ ص۳۴۸)

«و در برابر حُکم پروردگارت شکیبا باش که تو حتماً زیر نظر ما هستی‌.»(سوره طور، آیه ۴۸)

«و می‌دانیم که سینه‌ات از آنچه می‌گویند، تنگ می‌شود.»(سوره حجر، آیه ۹۷)


.

Читать полностью…

عقل آبی | صدّیق قطبی

«او خورشیدش را بر سر نیکان و بدان برمی‌آورد و باران را بر دادگران و ستمکاران فرومی‌بارد.»
▫️انجیل مَتّیٰ، ۵: ۴۵

خط: مسعود رحیم‌زاده
◽️

«هر دو (دسته:) اینان و آنان را از عطای پروردگارت مدد می‌بخشیم، و عطای پروردگارت (از کسی‌) منع نشده است.»
▫️قرآن کریم، إسراء: ٢٠

▫️
مولانا:

آن ستون های خلل‌های جهان
آن طبیبانِ مرض‌های نهان
محضْ مهر و داوری و رحمتند
همچو حق بی‌علّت و بی‌رشوتند
(مثنوی، ۲: ۱۹۳۸ـ۱۹۳۹)

بندگانِ حق رحیم و بردبار
خوی حق دارند در اصلاحِ کار
مهربان، بی‌رشوتان، یاری‌گران
در مقامِ سخت و در روزِ گران
(مثنوی، ۳: ۲۲۲۴-۲۲۲۵)

آن‌که بدْهد بی امیدِ سودها
آن خدای است، آن خدای است، آن خدا
یا ولیّ حق که خوی حق گرفت
نور گشت و تابشِ مطلق گرفت
(د ۳: ۳۳۵۴_۳۳۵۵)

پاک می‌بازد نباشد مزدجو
آنچنان‌که پاک می‌گیرد ز هو
می‌دهد حق هستی‌اش بی علّتی
می‌سپارد باز بی‌ علّت، فتی
که فتوّت، دادنِ بی‌ علّت است
پاک‌بازی خارجِ هر ملت است
زآن‌که ملّت فضل جوید یا خلاص
پاک‌بازانند قربانانِ خاص
نه خدا را امتحانی می‌کنند
نه درِ‌ سود و زیانی می‌زنند
(مثنوی، ۶: ۲۰۰۰-۲۰۰۴)


.

Читать полностью…

عقل آبی | صدّیق قطبی

روزگاری آید که خواهی و نتوانی!

«جهد کن تا پیوسته از مال و جاه تو، راحتکی به مستحق رسد؛ و اگر صاحب دل از تو آسایش یابد، آن را عظیم دولتی دان.»(جلد ۱، ص۵۷)

«جوانمردا! از آنچه تو را داده‌اند بر اهل حاجت بذل می‌کن... و مال و جاه چندانکه توانی بذل کن و به قدر آنکه تو بذل کنی بر تو بذل کنند، که اگر بذل کنی بر خود بذل کنی و اگر دریغ داری از خود دریغ داری... از دست و زبان آنچه بدانی دریغ مدار که وقت آید که خواهی و نتوانی.»(جلد ۱، ص۶۶)

«تا توانی در میان این ظلمات از قلم و دست و زبان و مال و جاه راحتی به محتاجی می‌رسان، و «اِرْحَمُوا مَن فی الارضِ یَرْحَمْکُمْ مَن فی السّماء» فراموش مکن. و یقین دان که تو را هیچ کاری نیست الا راحت رسانیدن چندانکه بتوانی.»(جلد ۱، ص۸۷)

«چیزی که به صدقه دهی آنچه اضطراری بوَد در حساب نگیر، چه آنکه به سؤال از تو چیزی خواهند و تو از شرم چیزی به ایشان بدهی آن به کار نیاید. نیت صادق باید. هرچند آنچه بیرون کنی عزیزتر بوده، راه تو گشاده‌تر گردد: «لَنْ تَنَالُوا الْبِرَّ حَتَّى تُنْفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ»، «وَمَا تُقَدِّمُوا لِأَنْفُسِكُمْ مِنْ خَيْرٍ تَجِدُوهُ عِنْدَ اللَّهِ هُوَ خَيْراً وَأَعْظَمَ أَجْراً». این که نوشتم اگر به عادت کنی عظیم دولتی بوَد، و تو قدر آن ندانی. هر روز بر خود واجب دار، که از مال چیزی جدا کنی و به کس رسانی که سؤال نکند. و آنکه به عادت بوَد از این نگیری. اگر زر بود و اگر سیم و اگر جنسی دیگر تا یک تای نان بود که نه از راه عادت دهی، هم از این حساب بوَد. این نگاه دار.»(جلد ۱، ص۸۷)

«ای دوست وصیّتی نوشته‌ام که هر روزه چیزی به صدقه ده، نه از راه عادت، بل به جایی که سؤال نکنند و متوقّعِ عطایِ تو نباشند.»(جلد ۱، ص۱۰۶)

«و هر روز از مال خود چیزی جدا کن و از بهرِ خدای تعالی بده و می‌دان که از بهرِ خداست و چندان که خواهی جدا کن. و بر آن مواظبت نمای، و چنان پندار که هرگز این طاعت نکرده‌ای، و به کس مده که به ضرورت چیزی خواستی دادن... اگر یک روز این وظیفه فراموش کنی، روزی دیگر خود را بر آن عقوبت کن، و چیزی که در طبع تو بدان بخیلی باشد از خود جدا کن.... و این عظیم عظیم کاری است و اَرْجو[=امیدوارم] که این توفیق بیابی.»(جلد ۱، ص۱۱۴ )

«ای برادر! ... چندانکه بتوانی راحتی می‌رسان. و اگر همه‌ٔ دنیا تو را بوَد به کسی دهی هم هیچ نبود «قُلْ مَتَاعُ الدُّنْيَا قَلِيلٌ»... او از آنچه تو را داده است، از تو خواهد. تو نیز سودایی بکن «مَنْ ذَا الَّذِی یُقْرِضُ اللّهَ قَرْضاً حَسَناً». تو را خود چیزی نیست. او به کرم و عواطف و رحمت خود تو را مالک می‌نهد، و از تو قرض می‌خواهد. تو نیز تقصیر مکن. والسلام.»(جلد ۱: ص۱۳۹_۱۴۰)

«تا بتوانی راحتی می‌رسان، یکی از مال و جاه و قلم و زبان. و دیگران را فرا خیر کردن می‌دار. و «الدالُّ علی الخیرِ کَفاعِلِهِ» فراموش مکن. و «مَن لا یَرحَمْ لا یُرحَمْ»، نصب‌العین دار.»(جلد ۱، ص۱۴۹)

«تا توانی راحتی می‌رسان از آنچه تو را داده‌ است. «مِمَّا رَزَقْنَاهُمْ يُنفِقُونَ» نصب عین دارد. والسلام.»(جلد ۱، ص۱۵۸)

«تا توانی خیری می‌کن... تا توانی راحتی می‌رسان که روزگاری آید که خواهی و نتوانی. مال و جاه و قلم و زبان خود را چندانکه توانی به خرجِ آخرت می‌کن. والسلام.»(جلد ۱، ص۲۰۹)

«جوانمردا! چندان که توانی از مال و جاه و قلم و زبان از هیچ کس دریغ مدار که وقت آید که خواهی خیری کنی و نتوانی.»(جلد ۱، ص۲۱۸)

«پیوسته چندانکه توانی راحتی به مستحقّ می‌رسان. مگر خدای تعالی از این ظلمات تو را خلاصی بدهد.»(جلد ۱، ص۲۴۵)

«زیردستان را نیکو دار، و خیری می‌کن چندان که توانی.»(جلد ۱، ص۳۲۶)

«و تا توانی راحتی به درویشان می‌رسان، و مال و جاه و قلم و زبانِ خود را در راهِ عاجزان خرج کن، که روزی خواهی و دست ندهد...
راهِ تو آن است که خیر چندان که توانی به درویشان رسانی، و علی‌الخصوص به دوستان او.»(جلد ۲، ص۳۴۳)

«تا توانی راحتکی از مال و جاه و قلم و زبان می‌رسان که روز آید که نتوانی. والسلام.»(جلد ۲، ص۴۶۱)


(نامه‌های عین‌القضات همدانی، ۳ جلد، به اهتمام علینقی منزوی و عفیف عُسیران، انتشارات اساطیر، ۱۳۸۷)

.

Читать полностью…

عقل آبی | صدّیق قطبی

هلن کلر و خطوط نامرئی


«صبح روزی که برای اولین بار معنای لغت «عشق» را پرسیدم خوب به خاطر دارم، و آن هنگامی بود که دامنهٔ معلومات معنوی‌ام چندان وسیع نبود. آن روز چند عدد گل بنفشهٔ زودرسی که در باغ یافته بودم برای معلمم آوردم. او خواست مرا ببوسد اما من جز مادرم دوست نداشتم کسی مرا ببوسد. میس سولیوان با نرمی مرا در آغوش گرفت و در دست‌هایم هجی کرد: «من هلن را دوست می‌دارم.»

پرسیدم: «دوست داشتن یعنی چه؟»
مرا بیشتر به خودش چسبانده و به قلبم که برای اولین بار ضربانش را احساس می‌کردم اشاره کرد و گفت: «این‌جاست» کلمات وی مرا سخت به حیرت انداخت. زیرا هنوز آن وقت تا چیزی را لمس نمی‌کردم نمی‌فهمیدم.

گل‌های بنفشه را که در دست داشت بوییدم و نیمی با کلمات و نیمی به‌کمک اشاره از او پرسیدم: «آیا عشق زیبایی گل‌هاست؟» معلم جواب داد: «نه».
دوباره به فکر فرو رفتم. آفتاب گرم بر ما می‌تابید.
به سمتی که حرارت از آن می‌تابید اشاره کرده پرسیدم: «این عشق نیست؟»
به نظرم می‌آمد از خورشید که حرارتش موجب رشد اشیاء است چیزی زیباتر نیست. اما میس سولیوان سرش را به علامت نفی تکان داد و من سخت در شگفتی افتادم. به نظرم چقدر عجیب بود که معلمم نمی‌تواند عشق را به من بنمایاند.

یکی‌ دو روز بعد... خورشید آن روز زیر ابر پنهان بود و رگبارهای مختصری هم باریده بود اما ناگهان آفتاب با تمام شکوه و قدرتش، آفتاب جنوب؛ پدیدار شد.
دوباره از معلمم پرسیدم: «این عشق نیست؟»
وی جواب داد: «عشق مانند ابرهایی است که مدتی پیش قبل از اینکه خورشید بیرون بیاید در آسمان بود.» بعد به کمک کلمات آسانی که در آن وقت نمی‌توانستم بفهمم برایم اینطور شرح داد: «ابرها را نمی‌توانی لمس کنی، اما باران را می‌توانی با حس لامسه احساس کنی و خوب می‌دانی که گل‌ها و زمین تشنه بعد از یک روز خشک و گرم، تا چه اندازه از باران خوشحال می‌شوند. عشق را هم نمی‌توان لمس کرد ولی لطف و شیرینی که به هر چیز می‌دهد می‌شود احساس کرد. بدون محبت نمی‌توان خوشحال بود و نمی‌توان بازی کرد.»

ناگهان آن حقیقت دل‌انگیز در مغزم روشن شد و حس کردم که خطوطی نامرئی روح مرا با سایرین مرتبط ساخته است.»

داستان زندگی من
هلن کلر
ترجمه ثمینهٔ پیرنظر
نشر علم، ۱۳۹۹
ص ۴۳ تا ۴۵

.

Читать полностью…

عقل آبی | صدّیق قطبی

.


«بدایتِ نهایتِ عشق آن بوَد که عاشقْ معشوق را فراموش کند. عاشق را با معشوق چه حساب؟ عاشق را کار وا عاشق است، وا درد و وا حسرت. نشنیده‌ای:

چون از تو به جز عشق نجویم به جهان
هجران و وصال تو مرا شد یکسان
بی‌ عشق تو بودنم ندارد سامان
خواهی تو وصال جوی و خواهی هجران»

«... تا در وصال همه عاشق باشی، و در فراق همه شوق. پس چندان دولت آن عشق بر تو بتابد که نه از وصال ترا شادی آید، و نه از فراق رنج روی نماید. یک نقطهٔ درد گردی، و تسبیح تو این بیت که:

بی عشق تو بودنم ندارد سامان
خواهی تو وصال جوی، خواهی هجران»

▫️(نامه‌های عین‌القضات همدانی، به اهتمام علینقی منزوی و عفیف عُسیران، جلد اول، ص۳۰۰ و ۴۱۳)

نزدیک به شعر مولانا است:

ماییم و موج سودا، شب تا به روز تنها
خواهی بیا ببخشا، خواهی برو جفا کن

.

Читать полностью…

عقل آبی | صدّیق قطبی

هلن کلر و درِ بستهٔ زندگی

«درست است که گاهی هنگامی‌که تنها در مقابلِ درِ بستهٔ زندگی نشسته‌ام احساس می‌کنم که تنهایی و بی‌کسی مانند مهِ سردی مرا در خود می‌گیرد؛ چون در آن سوی، نور و آهنگ و همنشینی با دوستان هست، ولی ورود من به آنجا ممکن نیست و سرنوشت و سکوت بی‌رحمانه‌ای سر راهم هست. گاهی با خشنودی سرنوشت ظالم را به باد سرزنش می‌گیرم، زیرا روحم هنوز ناآرام و وحشی است. ولی زبانم کلمات تلخ و بیهوده‌ای را که بر لبم می‌آیند جاری نمی‌کند و این کلمات چون اشک‌های فروریخته نشده‌ای به قلبم برمی‌گردند. سکوت عظیمی روحم را فرا می‌گیرد و سپس امید تبسم‌کنان در گوشم زمزمه می‌کند: «در سپردن خویشتن به دست فراموشی شادی‌ها نهفته است.» آنگاه می‌کوشم که نور چشمان دیگران را آفتاب خود و آهنگ پیچیده در گوش دیگران را موسیقی خود و تبسم لب‌های دیگران را خوشبختی خود سازم.»

داستان زندگی من
هلن کلر
ترجمه ثمینهٔ پیرنظر
نشر علم، ۱۳۹۹
ص۱۳۰.

.

Читать полностью…

عقل آبی | صدّیق قطبی

🪽بیایید ایمان داشته باشیم

هلن کلر


«بياييد ايمان داشته باشيم» با سادگی و يقين مطلق نوشته شده و آيينی را آشکار می‌کند که خود هلن کلر به ياری آن از زندگی در تاريکی و سکوت نجات يافت. ايمان و محبت دوستش، آن ساليوان ميسی، سرنوشت هلن کلر را شکل داد، او را به يکی از زنان بزرگ جهان بدل کرد و زندگی‌ای سودمند و شاد به او بخشيد. ايمانی که از فداکاری آن دوست زاده شد به زندگی کلر نيروی حياتی داده است؛ و او می‌داند همين ايمانِ پيش‌برنده می‌تواند برای زندگی ديگران نيز چنين کند.

کتاب در فصل‌هایی چون «ایمان روح را مسلح می‌کند»، «ایمان آموختنی است»، «ایمان برمی‌خیزد»، «ایمان بازمی‌آفریند»، «ایمان نمی‌ترسد» و «ایمان مسئولیت است» گسترش می‌یابد. پیام اصلی اثر این است که ایمان حقیقی با شجاعت، آزادی اندیشه، همکاری، خدمت به دیگران و مسئولیت اجتماعی پیوند دارد و نباید با تعصب یا خرافه اشتباه گرفته شود. نثر صمیمی و در عین حال پرشور هلن کلر، این کتاب را به اثری الهام‌بخش برای کسانی تبدیل کرده است که در روزگار بحران، به دنبال نیرویی درونی برای ادامه‌دادن و ساختن جهانی انسانی‌ترند.


@sedigh_63

Читать полностью…

عقل آبی | صدّیق قطبی

سکون و جنبش

کودک زمانی می‌آرامد و به خواب می‌رود که کسی گهواره را بجنباند. سکون و آرام او در گروِ جنبش است:

سو به سو گشتم که تا طفل دلم خامش شود
طفل خسپد چون بجنباند کسی گهواره را
(دیوان شمس، غزلِ ۱۴۳)

صوفی به سماع دست از آن افشاند
تا آتش دل به حيلتی بنشاند
عاقل داند که دايه، گهوارۀ طفل
از بهر سکون طفل می‌جنباند
(؟)

از این منظر، خرسندیِ ژرفْ محصولِ جنبش و کوشش مستمر در راه مقصودی والا و ارزشی دلخواه است که می‌ارزد زندگی را در پای آن ریخت. جان وقتی قرار می‌یابد که بی‌قرارِ دائمِ مقصدی ارجمند باشد. قرار و آرام عمیق در گروِ طلب کردنِ اوست. او که می‌ارزد به سویش تپید. او که برازندهٔ اعتنا، التفات و همّ آدمی است. مولانا می‌گفت باید طلبی پیدا کنی و آن طلب تو را بی‌قرار کند و آنگاه در این طلب قرارسوز، جان تو قراری خواهد یافت. خرسندی و رضایتی ژرف:

اگر یک‌دم بیاسایم، روان من نیاساید
من آن لحظه بیاسایم که یک لحظه نیاسایم
(دیوان شمس، غزلِ ۱۴۳۸)

جملهٔ بی‌قراری‌ات از طلب قرار توست
طالبِ بی‌قرار شو تا که قرار آیدت
(دیوان شمس، غزل ۳۲۳)

می‌گوید از این‌رو ناآرامی، که طلب راستین نداری. آنچه درخورِ جستن و خواستن است آرامش نیست. حقیقتِ والا و زیبایِ اوست که درخور جستن است. و جان تو به یُمنِ این جست‌وجو است که قرار پیدا می‌کند. چرا که جان را برای تپیدن در پی دوست سرشته‌اند، نه کسب آرامش. آرامش، نتیجهٔ این پویش و جست‌وجوی مدام است.

از این نگاه، سعادت و خرسندی چیزی نیست جز تپیدن مستمرّ و دلبستگی بی‌وقفه. و آدمی یعنی رو به سوی چیزی داشتن. چیزی که هم‌سرشت جان است:

دلا! گر عاشقی می‌سوز و می‌ساز
تنا! گر طالبی می‌پرس و می‌پوی
(سعدی)

بی‌قرار می‌کند، چون به چنگ نمی‌آید. بی‌قرار می‌کند، چون گمشدهٔ حقیقی روح است. و «هر که دلارام دید، از دلش آرام رفت». با این‌حال، قرار و آرام جان در پذیرش این بی‌قراری‌ است. بی‌قراریِ خوش، بی‌قراری برای گمشده‌های راستین روح است:

تا در دل من قرار کردی
دل را ز تو بی‌قرار دیدم
(مولانا، غزلِ ۱۳۱۹)

با دل‌آرامی مرا خاطر خوش است
کز دلم یکباره بُرد آرام را
(حافظ)

هر چند قدم‌های ما کُند باشد و راه تاریک و دراز و لغزنده، باز هم پوییدن بهتر است:

ای که پای رفتنت کُند است و راه وصل تند
بازگشتن هم نشاید تا قدم داری بپوی
(سعدی)

مهم این است که نخست دریابیم آنچه در پی‌ آن می‌دویم ارزش پوییدن دارد. آن‌وقت فارغ‌ایم از اینکه تا چه اندازه به نتیجه می‌رسیم. مسیر با همهٔ فرازوفرودهایش دل‌پذیر می‌شود. چرا که مقصد، شایسته است. همیشه شایسته است. فارغ از رسیدن و نرسیدن، شایسته است. همین که عمر را مصروف پی‌جویی آن والای ارجمند کرده‌ایم، برای خرسندی جان کافی است:

گر چو فرهادم به تلخی جان برآید باک نیست
بس حکایت‌های شیرین باز می‌ماند ز من
(حافظ)

اگر فرهاد را حاصل نشد پیوند با شیرین
نه آخر جان شیرینش برآمد در تمنایی؟
(سعدی)

هوشنگ ابتهاج می‌گوید:

«با ما و بی ما آن دلاویزِ کهن زیباست
در راهْ‌بودن سرنوشتِ ماست
روزِ همایونِ رسیدن را
پیوسته باید خواست.»



صدیق قطبی


@sedigh_63

Читать полностью…

عقل آبی | صدّیق قطبی

.

دقّاق[=ابوعلی دقّاق] را گفتم که: «صحبت با که کنم؟»
گفت:
«با آن کس که از تو آن بداند که خدای تعالی می‌داند، و تو از وی ایمن باشی.»
(ص۱۱۷)

گفته‌اند:
«یار نباشد آن کس که تو او را گویی: برخیز، که رویم، و او گوید: تا کجا؟»
(ص۱۲۰)


آداب المریدین
ضیاء‌الدین ابونجیب سهروردی
تصحیح نجیب مایل هروی
نشر مولی، ۱۳۶۳.

.

Читать полностью…

عقل آبی | صدّیق قطبی

هر چه خلاقیت سرشارتر، شادی ژرف‌تر...


«به آوای شیپور برگسون گوش بسپارید که بی‌گمان شما را از چُرتِ رضایت و عافیت بیدار خواهد کرد:

«فیلسوفانی که دربارهٔ معنای زندگی و دربارهٔ سرنوشت انسان نظرپردازی کرده‌اند چندان که باید به اشارات خود طبیعت توجه نکرده‌اند. هنگامی که سرنوشتمان رقم می‌خورد طبیعت با نشانه‌ای روشن هشدارمان می‌دهد. و آن نشانه چیزی جز شادی نیست. منظورم شادی است، نه لذت. لذتْ ترفندی است که طبیعت برای حفظ زندگی تدارک دیده است، اما نیرو و سمت‌وسوی زندگی را نشان نمی‌دهد. ولی شادی همواره اعلام می‌کند زندگی کام یافته است و پیش رفته است و پیروز گشته. هر شادی بزرگی علامت ظفر است. اما اگر این اشارت را دنبال کنیم درمی‌یابیم که هر جا شادی هست، نیروی خلاقیت هست؛ هر چه نیروی خلاقیت سرشارتر، شادی ژرف‌تر. مادری که کودکش را نظاره می‌کند شادمان است زیرا نیک آگاه است که خود او را خلق کرده است، هم جسمی هم روحی. بازرگانی که کسب و کارش را توسعه می‌دهد، صنعتگری که شاهد رونق یافتن صنعت خویش است، شادمانند _چرا؟ به خاطر نام و نان؟ به خاطر پول و شهرتی که به دست آورده‌اند؟ شک نیست که شهرت و موقعیت اجتماعی خیلی مهم‌اند اما این ها لذت می‌آورند نه شادی؛ شادی حقیقی برخاسته از این احساس است که پروژه‌ای آغاز کرده‌ای که رونق می‌گیرد، این احساس که به چیزی حیات بخشیده‌ای. شادی‌های استثنایی را در نظر بیاورید _شادی هنرمندی که فکرش را از قوه به فعل درآورده، شادی متفکری که کشفی یا اختراعی کرده است. ممکن است ادعا کنند این افراد برای جاه‌وجلال کار می‌کنند و از ستایشی که نصیبشان می‌شود به اوج شادی می‌رسند. زهی خیال باطل! ما دقیقاً به این جهت به دامان تشویق‌ها و تحسین‌ها و افتخارات رسمی می‌آویزیم که از موفقیت خویش خاطرجمع نیستیم. در نخوت رگه‌هایی از تواضع هست. برای قوّتٓ قلب بخشیدن به خویش است که رضایت و موافقت دیگران را می‌جوییم؛ و درست همان‌گونه که نوزادی نارس را در پارچه‌ای پشمی می‌پیچیم، کار خویش را با جامهٔ گرم تحسین‌ها می‌پوشانیم تا زنده نگاهش داریم. ولی آن که مطمئن و خاطرجمع است که کاری آفریده است که دوام خواهد آورد و زنده خواهد ماند، دیگر اعتنایی به به‌به و چه‌چه دیگران نمی‌کند، زیرا او خالق است و می‌داند که خالق است و به همین علت شادی‌ای که احساس می‌کند از جنس شادی خدایی آفریننده است. اگر در جمیع میدان‌ها نشانهٔ ظفر یافتنِ زندگی خلق کردن باشد، آیا نباید این حکم را مفروض گیریم که هدف راستین زندگی خلق کردن است، خلق کردنی که بر خلاف خلاقیت هنرمند و فیلسوف همهٔ افراد همواره می‌توانند دنبال کنند _خلق کردن خود به دست خود، پروراندن شخصیت با جدوجهد از اندکْ بسیار و از هیچْ چیزی برمی‌آورد و پیوسته بر هر آن ثروتی که در دنیا هست می‌افزاید؟»(انرژی روحی، ۱۹۱۹)


درس‌های برگسون برای زندگی
نوشتهٔ مایکل فولی
ترجمهٔ صالح نجفی
نشر هنوز
ص۱۰۶-۱۰۸

@sedigh_63

Читать полностью…

عقل آبی | صدّیق قطبی

از تکلّف و تکرار تا طبع و عادت

«و هر چه آدمی به تکلّف عادت کند، طبع وی گردد... پس آنچه ضد و خلاف طبع است به عادتْ طبع همی‌گردد...»(ص۱۱-۱۲)

«کسی که تکبّر بر وی غالب بوَد، به تکلّف تواضع کند شفا یابد...»(ص۱۳)

«پس بدان که اخلاق نیکو را سه سبب است:
یکی آنکه اصل فطرت است؛ و آن عطا و فضل حق _تعالی_ است، که کسی را در اصلِ فطرتْ نیکوخُلق آفریند _مثلاً سخی آفریند، متواضع آفریند_ و چنین بسیار بوَد.
دوم آنکه به تکلّفْ افعال نیکو کردن گیرد، تا وی را عادت شود.
سوم آنکه کسانی را بیند که اخلاق و افعال ایشان نیکو بوَد، صحبت با ایشان دارد که به ضرورتْ آن صفات اندر طبع وی همی‌گیرد، اگر چه از آن خبر ندارد...»(ص۱۳)

«... اول همه سعادت‌ها اَعمال خیر است به تکلّف؛ و ثمرهٔ وی آن است که درون دلْ صفتِ خیر گیرد، آنگاه نور آن باز بیرون افتد، و اَعمال خیر به طبع و طوع اندر پذیرفتن ایستد. و سرّ این، آن علاقت است که میان دل و تن است، که این اندر آن اثر همی‌کند، و آن اندر این.»(ص۱۵)
✔️(کیمیای سعادت، ابوحامد محمد غزالی، تصحیح خدیو جم، نشر علمی و فرهنگی، جلد اول)


«وجه دوم کسب این خوی‌هاست به مجاهده و ریاضت؛ این نفس را بر کارهایی داشتن که خویِ مطلوب اقتضا کند آنها را. پس هر که خواهد که خوی جوانمردیْ نفس خود را حاصل گرداند، طریق او آن باشد که به تكلّف جوانمردی کند، و آن بخشیدن مال است. پس همیشه به طریق تکلف بدان مواظبت نماید و با نفس خود در آن مجاهده کند، تا آن وی را طبع شود و به آسانی بتواند کرد، پس نفس او جوانمرد گردد. و همچنین هر کس تکبر بر وی غالب بود و خواهد که خویِ تواضع وی را حاصل شود، طریق او آن است که مدتی مدید بر افعال متواضعان مواظبت نماید و در آن با خود مجاهده برزد و تکلف کند، تا آنگاه که آن خوی و طبع او شود و بر وی آسان گردد.
و همه خوب‌ها که در شرع ستوده است بدین طریق حاصل آید...

و مقصود از عبادت‌ها جز آن نیست که در دل اثر کند، و اثرهای آن به بسیاری مواظبت بر عبادت‌ها مؤکد شود...
و نباید استبعاد کند که نماز روشنایی چشم شود و عبادت‌ها لذیذ گردد، چه عادتْ عَجَب‌هایی از این عَجَب‌تر در نفس اقتضا کند...

و چون نفس به سبب عادت از باطل لذت می‌یابد و سوی زشتی‌ها مایل می‌شود، پس چگونه از حق لذت نیابد اگر مدتی به آن بازگردانیده شود، و الزام نموده آید تا بر آن مواظبت نماید!...

پس اکنون بدین تقریر قطعاً دانستی که کسب خوی‌های نیک به ریاضت ممکن است. و آن در ابتدا تکلّف کارهایی است که از خوی‌های نیک صادر شود تا در انتها طبع گردد. و این از علاقت عجیب است که میان دل و جوارح است؛ ای، میان نفس و بدن. چه هر صفتی که در دل ظاهر گردد، از آن بر جوارح فایض گردد، تا هر آینه بر وفق آن بجنبد؛ و هر فعلی که بر جوارح گذرد، اثری از آن به سوی دل بر رود، و اثر در دل دایم می‌ماند.»
✔️(إحیاء علوم الدین، محمد بن محمد غزالی، ترجمه مؤیدالدین محمد خوارزمی، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، جلد سوم، ص۱۲۵-۱۲۶)



مرتبط با این نگاه:

گفت: «مدتی نَفْس را به درگاه می‌بردم و او می‌گریست. چون مدد حق در رسید نَفْس مرا می‌برد و می‌خندید.»
(بایزید بسطامی: تذکرةالاولیاء، تصحیح‌ شفیعی کدکنی، ص۱۶۸)


@sedigh_63

Читать полностью…

عقل آبی | صدّیق قطبی

ناتوانی در راحت نشستن...

«... مشکل است بفهمیم چطور دنیا می‌تواند با آرام نشستن ما بهتر شود. اما باید آشکار باشد که عمل بدون خِرَد و بدون آگاهیِ روشن از دنیای حقیقی، هرگز نمی‌تواند هیچ چیز را بهتر کند. به علاوه، همان‌گونه که اگر آب گل‌آلود را به حال خود بگذارند صاف‌تر می‌شود، می‌توان دلیل آورد که آنان که آرام می‌نشینند و کاری نمی‌کنند یکی از بهترین امکانات را برای کمک به آرامش دنیای پرآشوب فراهم می‌آورند.

در واقع آرام نشستن و به مدت طولانی آرامش داشتن هیچ چیز غیر طبیعی در خود ندارد. گربه‌ها (که حیواناتی طبیعی هستند) این کار را می‌کنند، حتی سگ‌ها و سایر حیوانات حساس‌تر این کار را می‌کنند. مردمی که آنها را انسان‌های اولیه می‌نامیم این کار را می‌کنند ـ مانند سرخ‌پوستان آمریکایی و تقریباً روستاییان تمام ملت‌ها. این هنر برای آن‌هایی که هوش حساس را چنان پرورش داده‌اند که نمی‌توانند از پیشگویی دربارهٔ آینده خودداری کنند مشکل‌ترین کارهاست، و لذا باید در يک چرخش مداوم و مستمر بمانند تا بتوانند پاسخگوی هوش و ذکاوت خویش باشند. اما به نظر می‌رسد که ناتوانی در راحت نشستن و آرام گرفتن و به مراقبه پرداختن، یعنی ناتوانی در تجربه و تحمل کامل دنیایی که در آن زیست می‌کنیم. زیرا انسان، دنیا را با اندیشیدن دربارهٔ آن و کارکردن بر روی آن به آسانی نمی‌شناسد. انسان باید اول آن را مستقیم‌تر تجربه کند، لمس کند و تجربه را بدون جست‌وخیز به سوی نتیجه‌ها و نتیجه‌گیری‌ها ادامه دهد و ادامه دهد.»

طریقت ذِن
نوشتهٔ آلن واتس
ترجمهٔ هوشمند ویژه
نشر بهجت
ص۲۸۶-۲۸۷

@sedigh_63

Читать полностью…

عقل آبی | صدّیق قطبی

ناتوان، اما مشتاق...


بیش از پانزده سال پیش، در یک ورق بس دردناک و دلخراش، او از خویش می‌پرسید:
«- هان، «لئون تولستوی»، آیا تو برمبنای اصولی که موعظه می‌نمایی، زندگی می‌کنی؟»

و فرسوده و ناتوان پاسخ می‌داد:

«از شرم می‌میرم، خطاکارم، سزاوار خواری و خفت‌ام... با وجود این، زندگانی پیشین‌ام را با زندگانی امروز برابر نهید. می‌بینید که تلاش می‌کنم تا به نَفَس ناموس الهی زندگی کنم. يک هزارم آنچه را که باید انجام دهم، انجام نداده‌ام، و شرمنده‌ام، اما اگر آن را انجام نداده‌ام، نه به این سبب است که نخواسته‌ام، بلکه به این سبب که نتوانسته‌ام...
خطاکارم بدانید، اما راهی را که برگزیده‌ام، خطا ندانید. هرگاه راه خانه‌ام را بدانم و چون مستی افتان و خیزان، در آن راه گام بردارم، آیا این امر نشانه آن است که راه ناهموار است؟ یا راهی دیگر به من نشان دهید، یا در این راه حقیقی پشتیبان من باشید، آنچنانکه من آماده‌ام تا پشتیبان شما باشم. اما دلزده‌ام نکنید، از درماندگی‌ام شادی نکنید، با شور و شعف فریاد برنیاورید: «نگاه کنید! او می‌گوید که به خانه می‌رود، و در لجنزار می‌افتد!» نه، شادی نکنید، بلکه یاری‌ام دهید، حمایت‌ام کنید! یاری‌ام دهید! دل من از این نومیدی که همگی سرگردان شده‌ایم، شرحه‌شرحه می‌شود؛ و آنگاه که همهٔ توان خویش را بکار گیرم تا از آن به‌در آیم، شما، در هر تقلایم، بجای رحم آوردن، انگشت را به سویم نشانه می‌کنید و فریاد بر می‌آورید: «بنگرید، او با ما به لجنزار در می‌غلتید!»(نامه به يک دوست).

او در بستر مرگ ورد زبانش بود:

«من از پاکان نیستم، هرگز این جامه بر تن من دوخته نشده است. مردی‌ام که پا کِشان به راه خویش می‌رود، و گاه آنچه را که می‌اندیشد و حس می‌کند، بر زبان نمی‌آورد. نه آن که نمی‌تواند، بلکه بسا اتفاق می‌افتد که راه اغراق پیش می‌گیرد و یا سرگردان می‌شود. بتر از آن کردار من است. من مردی‌ام به تمام و کمال ناتوان، با عادات رذیله، که می‌خواهد به حقانیت حق خدمت کند، اما پیوسته می‌لغزد و می‌افتد. اگر مرا مردی بشمار آورند که نمی‌تواند خود را بفریبد، باید که هر عیب من کذبی و ریایی جلوه کند. اما اگر مرا مردی سست‌همت به شمار آورند، آنگاه، آنچه را که به واقع هستم، جلوه می‌کنم: انسانی رحم‌انگیز و رقت‌بار، اما صادق، که پیوسته از صمیم جان خویش شائق بوده و هنوز شائق است كه آدمى نيک، يک خادم درگاه «خدا»، گردد.»

زندگی تولستوی
نوشتهٔ رومن رولان
ترجمهٔ علی‌اصغر خبره‌زاده
انتشارات نگاه، چاپ چهارم: ۱۳۶۹
ص۱۷۸-۱۷۹

@sedigh_63

Читать полностью…

عقل آبی | صدّیق قطبی

دروازه‌های بهشت

سربازی به نام نوبوشیگه نزد هاکوئین آمد و از او پرسید: «آیا به راستی بهشت و جهنمی هست؟»
هاکوئین پرسید: «تو که هستی؟»
سرباز پاسخ داد: «من یک سامورایی هستم.»
هاکوئین گفت: «تو؟ یک سرباز؟ چه جور حاکمی تو را برای حفاظت خود می‌خواهد؟ قیافه‌ات مثل گداها است.»
نوبوشیگه آنقدر عصبانی شد که شروع کرد به کشیدن شمشیر، ولی هاکوئین ادامه داد: «پس شمشیر داری! حتماً آنقدر کُند است که سر من را نمی‌تواند ببُرد.»
نوبوشیگه شمشیرش را می‌کشید که هاکوئین گفت: «اینجاست که دروازه‌های جهنم باز می‌شوند!»
با این کلمه‌ها سامورایی درس استاد را آموخت و شمشیر را به غلاف فرو برد و تعظیم کرد. هاکوئین گفت: «اینجا درهای بهشت باز می‌شوند.»


(ذِن، گوشت و استخوان:
مجموعه‌ای از نوشته‌های ذن و پیش از ذن
گردآوریِ پال رپس
ترجمهٔ سهراب دریابندری
فرهنگ نشر نو
ص۷۷-۷۸)
▫️


«آنجا که تویی
همهْ دوزخ است
و آنجا که تو نیستی
همهْ بهشت است.»

▫️ ابوسعید ابوالخیر
(اسرارالتوحید، تصحیح شفیعی کدکنی، جلد اول، ص۲۰۵)


@sedigh_63

Читать полностью…

عقل آبی | صدّیق قطبی

«فتح
آن بوَد که
قفل از دل بردارند.»

(نامه‌های عین‌القضات همدانی،‌ تصحیح علینقی منزوی و عفیف عُسیران، جلد اول، ص۲۹۶)

این چنین قفل گران را ای ودود
که تواند جز که فضل تو گشود؟
(مثنوی، ۲: ۲۴۵۳)

از نام‌های خدا، فتّاح است. فتح، گشایش است. فتح راستین آن است که دل، گشایش بیابد. گشاده گردد. شرح یا انشراح پیدا کند. از تنگنای جهان به فراخنایِ عشق و خدا رهسپار شود.‌ وسعت و فراخی را دریابد:

«و عالَم مُلکی بس تنگ است. وسعت عالَم خدا را جز دل آدمی نداند.»
(نامه‌های عین القضات همدانی، جلد اول، ص۴۵۸)

«تو بس کوتاه دیده‌ای و این عالَم بس فراخ است. اما خلق بس تنگ‌حوصله‌اند.
پیوسته می‌گوی: «رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي»[=پروردگارا، گشاده گردان سینهٔ مرا] تا «فَهُوَ علی نورٍ مِن ربِّه» تو را استقبال کند.»
(نامه‌های عین‌القضات همدانی، جلد دوم،‌ ص۸۰)

قفل که از دل بردارند، درد پایان نمی‌گیرد، اما جهان، فراخ‌تر تجربه می‌شود.

.

Читать полностью…

عقل آبی | صدّیق قطبی

عمل و یقین

«وَإِنْ تُطِيعُوهُ تَهْتَدُوا(نور: ۵۴). از طاعت،‌ هدایت خیزد. وَالَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا(عنکبوت: ۶۹). چون این هدایت پدید آید، آن تصدیق دلْ یقین گردد، چون میوه که از خامی په پختگی رسد. و این ترتیبْ ضرورت است در راه دین، همهٔ اهل سلوک را تصدیقی بی‌تحقیق چندان که باعث بوَد در عمل صالح. پس عمل صالح خود به یقین رساند بروزگار.»(نامه‌های عین‌القضات همدانی،‌ به اهتمام علینقی منزوی و عفیف عُسیران، جلد اول، ص۳۵۳)

«و اگر اطاعتش كنيد راه خواهيد يافت.»(سوره نور، آیه ۵۴)

«و کسانی که در راه ما سخت‌کوشی
کنند، بی‌گمان، آنان را به راه‌های خود هدایت کنیم و به‌راستی خدا با نیکوکاران است.»(سوره عنکبوت، آیه ۶۹)

.
عین‌القضات می‌گوید یقین، پیش از عمل نیست. پس از عمل است. نخست تصدیق می‌کنی و راست می‌انگاری، سپس هماهنگ با آنچه تصدیق کردی عمل می‌کنی، و آن‌وقت تصدیق تو به یقین می‌انجامد.

نخست تصدیق (که عملی ارادی است) آنگاه عمل و نهایتاً یقین که ثمرهٔ تصدیق و عمل است.
یقین نتیجهٔ عمل است. عمل توأم با تصدیق.

با رفتن، پیوسته رفتن، بینایی حاصل می‌شود:

«تا راه نروی، بینا نگردی.»(همان، ص۳۶۸)

مولانا نیز دیدگاه مشابهی‌ دارد:

کشفِ این نز عقلِ کارافزا شود
بندگی کن تا تو را پیدا شود
(مثنوی، ۳: ۲۵۲۸)

گر راه روی، راه بَرَت بگشایند
ور نیست شوی، به هستی‌ات بگرایند
ور پست شوی، نگُنجی اندر عالم
وانگاه ترا، بی‌تو، به تو بنمایند
(کلیات شمس: چاپ هرمس، ص۱۳۳۷)


.

Читать полностью…

عقل آبی | صدّیق قطبی

.

کسی گوید نزدیک ممشاد دینَوَری(متوفی ۲۹۹) شدم. درویشی درآمد و گفت: سلام علیکم. جواب وی باز دادند. گفت: اینجا هیچ جای پاکیزه هست که کسی بتواند مُرد؟ جایی اشارت کردند. آنجا چشمۀ آب بود.
درویش طهارت نو کرد و رکعتی چند نماز بکرد و آنجا شد که بدو اشارت کرده بودند و پای دراز کرد و جان بداد.

(رساله قشیریه، تصحیح بدیع‌الزمان فروزانفر، ص۵۲۶)

درویشی ناشناس می‌آید و پرسشی غریب دارد. جویای جای پاکیزه‌ای است که برای مردن مناسب باشد. نشانش می‌دهند بی‌هیچ حرف دیگری. آنجا، چشمه‌ٔ آبی است که مرگ را زیبا می‌کند. چشمه‌ٔ آبی است که شبیه تازگی‌ روح است. می‌رود به مجاورت چشمه. وضو می‌گیرد. نماز می‌گزارد. با دوست مناجات می‌کند. نمازی همچون دیدار. دیدار جان با جانِ جان. آن وقت خرسند و آرام دراز می‌کشد. چشم‌هایش را می‌بندد و می‌میرد.

.

Читать полностью…

عقل آبی | صدّیق قطبی

تخلّق به اخلاق خدا

عارفان مسلمان اغلب این سخن را به پیامبر اسلام منسوب می‌کنند که: «تَخَلَّقُوا بِأَخْلَاقِ اللَّهِ». یعنی به اخلاق خدا متّصف باشید. مولانا می‌گفت: «ز خوی خویش سفر کن به خوی و خُلقِ خدا»(غزل ۲۱۴)

احمد جوینی، عارف قرن ششم هجری، متنی دارد در توضیح این اتّصاف با عنوان «در بیانِ تخلّقوا بأخلاق الله» می‌گوید:

«معنیِ «تَخَلَّقوا بِأخلاقِ الله» آن است که چون سالک قدم در راه نهد به ریاضتْ اوصاف خود را به جایی رساند که به اوصاف حق موصوف شود، و سالکان راه که اصحابِ طریقت و ارباب حقیقت‌اند به این معنی مأمورند که تخلُّق به اخلاق خداوند است.»(این برگ‌های پیر، به تصحیح نجیب مایل هروی، ص۴۴۴)

بعد اشاره می‌کند این اتّصاف به صفات حق، شامل برخی از اوصاف خدا نظیر الوهیت و وحدانیت و صمدانیت و امثال آن نمی‌شود و در این صفات، امکانِ خداصفت شدن نیست. اما به نظر می‌رسد حتی در وصف «یگانگی» خداوند نیز برخی از عارفان و اهل معنا راهی برای اقتدا و تأسّی یافته‌اند. می‌گویند همچنان که خداوند یگانه است، آدمی نیز باید در ضمیر خود یگانه گردد و پراکندگی‌ها و تفرقه‌ها را به وحدت بَدَل کند:

به آفتاب و به مهتابْ التفات مکن
یگانه باش و به جز قصدِ آن یگانه مکن
(دیوان‌ شمس، غزل ۲۰۷۶)

در این زمینه شاید نگاه شمس تبریزی درخشش بیشتری دارد، آنجا که می‌گوید ایمان به یگانگی خدا، تصدیقِ یگانگی او نیست، بلکه اتحاد بخشیدن به اجزای پراکندهٔ خویش است. لازمهٔ باور به یگانگی خداوند برای او این توصیه است: یکتا شو!

گفت: خدا یکی است. گفتم: اکنون تو را چه؟ چون تو در عالَم تفرقه‌ای، صدهزاران ذره، هر ذره در عالَم‌ها پراگنده پژمرده، فروفسرده. او خود هست، وجود قدیم او هست. تو را چه، چون تو نیستی.(مقالات شمس تبریزی، تصحیح محمدعلی موحد، ص۲۸۰)

او یکی است تو کیستی؟ تو شش هزار بیشی! تو یکتا شو، وگرنه از یکی او تو را چه؟ تو صدهزار ذره، هر ذره به هوایی بُرده، هر ذره به خیالی بُرده!(همان، ص۲۵۹)

از عالَم توحید تو را چه؟ از آنکه او واحد است تو را چه؟ چو تو صدهزار بیشی. هر جزوت به طرفی. هر جزوت به عالَمی.(همان، ص۶۳۹)

اقبال لاهوری نیز احتمالاً متأثر از مولانا است که در توضیح آیه «قل هو الله احد» می‌گوید:

یک شو و توحید را مشهود کن
غایبش را از عمل موجود کن

بازگردیم به شیخ احمد جوینی و باب پانزدهم کتاب او «مقاصد السالکین». او در این باب شرح می‌دهد که اقتضای هر یک از صفات حق چیست و چگونه می‌توان به آنها اقتدا کرد. از میان آن اوصاف خدا که او بدانها پرداخته، دیدگاه او دربارهٔ اوصافِ «مؤمن»، «غفّار»، «وهّاب»، «سمیع»، «بصیر»، «حیّ»، «صبور» و «حلیم»، خواندنی‌تر بود:

«و صفتِ دیگرْ مؤمن است و معنی مؤمنْ امان‌دهنده است، چون سالکِ راه به این صفت برسد که جمیع مسلمانان از دست و زبانِ او ایمن باشند به صفت مؤمنی موصوف شده است.

و صفتِ دیگر غفّار است و معنی غفّار هولْ آمرزیده[=به شتاب آمرزنده] است، چون روندهٔ راه را مقامِ در گذاشت پیدا شده باشد؛ یعنی از هر آزاری که از خلق به وی رسد از همه تواند که درگذرد به صفتِ غفّاری موصوف شده باشد.

صفتِ دیگر وهّاب است و معنی وهّاب بسیاربخشنده است، چون سالکِ راه دَم و قدم و دِرَم از خلقِ خدای دریغ ندارد به صفتِ وهّابی موصوف شده باشد.

و صفتِ دیگر سمیع است و معنی سمیع شنواست، چون روندهٔ راه تواند که سخنِ حق را هر که گوید از او شنود بی‌گرانی، و قبول کند، به صفتِ سمیع موصوف شده باشد.

صفتِ دیگر بصیر است و معنی بصیر بینا شده باشد به نورِ فراست، تا همه عیوبِ خود را بیند، و هم کمالِ حالِ دیگران را مشاهده کند، یعنی همه کس را بِهْ از خود بیند، به صفتِ بصیری موصوف شده باشد....

و صفتِ دیگر حیّ است و معنی حیّ زندهٔ همیشه است، چون روندهٔ راه را حلاوتِ ذکر به کامِ جان رسد زندگی همیشه در او پیدا شود. چنانکه زندگی تن به جان است زندگی جان به ذکر است، چون روندهٔ راه کوشد تا حلاوتِ ذکر او به جانِ او رسد، به صفتِ حی موصوف شده باشد.

و صفتِ دیگر صبور است و معنی صبور بازدارندهٔ عقوبات است از بندگان، چون روندهٔ راه دست از آزارِ مسلمانان کوتاه کرده و در تحمّلِ بارِ خلقْ نفْس را رام کرده و اگر ناگاه از عالم بشریّت به قول یا به فعل خواهد که آزاری به خاطرِ مؤمنی برساند باز به قوّت ربّانی هم از اوّل آن آزار را از آن مسلمان بازدارد که هیچ غباری به خاطرِ وی نرسد، به صفت صبوری موصوف شده باشد.

و صفتِ دیگر حلیمی است و معنی حلیم بردباری است، چون سالکِ راه را هر نامرادی که رسد از خلق و آزارِ خلق، آن را به حلم و بردباری پیش آید به صفتِ حلیمی موصوف شده باشد.»(این برگ‌های پیر: مجموعهٔ بیست اثرِ چاپ‌ناشدهٔ فارسی از قلمروِ تصوف، تصحیح نجیب مایل هروی، نشر نی، ص۴۴۴ تا ۴۴۸)


.

Читать полностью…

عقل آبی | صدّیق قطبی

.

«همتِ عالی چنان باید که زنِ فرعون آسیه را بود که در دعا می‌خواهد «رَبِّ ابْنِ لِی عِنْدَكَ بَيْتًا فِي الْجَنَّةِ»(پروردگارا، برای من نزد خودت در بهشت خانه‌ای بساز)؛ این «عِنْدَكَ» جز بهشتِ خواص نباشد.»

(تمهیدات، عین‌القضات همدانی، تصحیح عفیف عسیران، ص۱۳۶)


وَضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا لِلَّذِينَ آمَنُوا امْرَأَتَ فِرْعَوْنَ إِذْ قَالَتْ رَبِّ ابْنِ لِی عِنْدَكَ بَيْتًا فِي الْجَنَّةِ وَنَجِّنِي مِنْ فِرْعَوْنَ وَعَمَلِهِ وَنَجِّنِي مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ (سوره تحریم، آیه ۱۱)

و خدا برای کسانی که ایمان آورده‌اند زنِ فرعون را مَثَل زده است، آنگاه که گفت: پروردگارا، برای من نزد خودت در بهشت خانه‌ای بساز، و مرا از فرعون و کردارش رهایی ده، و مرا از این مردم ستمکار رهایی بخش.(ترجمه محمدعلی کوشا)

.

Читать полностью…

عقل آبی | صدّیق قطبی

دیدنِ از منظرِ خود و دیدنِ از منظرِ حق

✔️ ازو [بایزید بسطامی] نقل است که گفت: «هر که در مردمان به علم بنگرد دشمن ایشان شود و هرکه دریشان به حقیقت نگرد بر ایشان بخشایش آرد.»(دفتر روشنایی، تصحیح شفیعی کدکنی، ص۱۰۳)

✔️ ازو‌ [بایزید بسطامی] نقل است که گفت: «هر که از خلق به خلق در نگرد، دشمن ایشان شود و هر که در خلق به خالق نگرد، بر ایشان رحمت آرد.»(همان)

✔️ و [ابوالعباس قصّاب] گفت: «جوانمردان راحتِ خلقند نه وحشت؛ که ایشان را صحبت با خدای بوَد، و از خدای به خلق نگرند.»(تذکرة‌الاولیاء، تصحیح شفیعی کدکنی، ص۶۹۶)

✔️ و [ابوسعید ابوالخیر] گفت: «هر که نظر کند به خلق به چشم خلق خصومتِ او دراز شود و هر که نظر کند به خلق به چشم حق بازرَهد.»
(چشیدن طعم وقت، تصحیح شفیعی کدکنی، ص۲۰۰)

✔️ شیخ [ابوسعید ابوالخیر] گفت: «... رسول -ص- در وصیت اصحاب را گفته است: تَخَلَّقُوا بِأَخْلَاقِ اللَّهِ. ما شما را همین می‌گوییم. راه خدای گیرید، همه را به خدای بینید، از خدای به خلق بنگرید که: «مَنْ نَظَرَ إِلَى الْخَلْقِ بِعَيْنِ الْخَلْقِ، طَالَتْ خُصُومَتُهُ مَعَهُمْ، وَمَنْ نَظَرَ إِلَيْهِمْ بِعَيْنِ الْحَقِّ، اسْتَرَاحَ مِنْهُمْ.»[=هر که در خلق به چشم خلق بنگرد، خصومتش با ایشان به درازا کشد و هر که بدیشان از چشم حق بنگرد، بدیشان می‌آساید.](اسرارالتوحید، جلد اول، تصحیح شفیعی کدکنی، ص۳۳۹)

✔️ تعلیق و توضیح دکتر شفیعی کدکنی:

مسلّماً گفتهٔ بوسعید نیست، بلکه او روایت‌کننده‌ٔ سخن دیگری است. اصلِ این سخن از شاه بن شجاع کرمانی است که: ««مَنْ نَظَرَ إِلَى الْخَلْقِ بِعَيْنِهِ، طَالَتْ خُصُومَتُهُ مَعَهُمْ، وَمَنْ نَظَرَ إِلَيْهِمْ بِعَيْنِ اللَّهِ، عَذَرَهُمْ فِيمَا هُمْ فِيهِ، وَقَلَّ اشْتِغَالُهُ بِهِمْ.»[= هر کس با چشمِ خود [و از دریچهٔ نفس و منافع خویش] به مردمان بنگرد، دشمنی و ستیزهٔ او با آنان به درازا کشد؛ و هر کس با چشمِ خدا [و نگاهِ رحیمانهٔ حق] به آنان بنگرد، ایشان را در هر وضعیتی که باشند معذور دارد [و به دیده‌ٔ عذر بنگرد] و اشتغالش به کارِ آنان اندک گردد.] و همین سخن او را سُلَمی به گونه‌ای دیگر نقل کرده در ذیل آیه‌ٔ «لا تثریب علیکم» قال الشاه الکرمانی: «مَنْ نَظَرَ إِلَى الْخَلْقِ بِعَيْنِ الْحَقِّ، سَلِمَ مِنْ مُخَالَفَاتِهِمْ، وَمَنْ نَظَرَ إِلَيْهِمْ بِعَيْنِهِ، أَفْنَى أَيَّامَهُ فِي مُخَاصَمَاتِهِمْ؛ أَلَا تَرَى يُوسُفَ لَمَّا عَلِمَ مَجَارِيَ الْقَضَاءِ، كَيْفَ عَذَرَ إِخْوَتَهُ فَقَالَ: لَا تَثْرِيبَ عَلَيْكُمُ الْيَوْمَ.»[=شاه کرمانی گفت: هر کس با چشمِ حق به خلق بنگرد، از مخالفت‌ها و ناسازگاری‌های آنان در سلامت [و آرامش] ماند؛ و هر کس با چشمِ خود به آنان بنگرد، روزگارش را در ستیزه و دشمنی با ایشان تباه سازد. آیا یوسف را ندیدی که چون بر مجاریِ قضا و قدر الهی آگاه شد، چگونه برادرانش را معذور داشت و [به آنان] گفت: امروز هیچ سرزنش و ملامتی بر شما نیست.] و در کتاب النور بنام ابویزید نقل شده است به این صورت: «مَنْ نَظَرَ إِلَى الْخَلْقِ بِعَيْنِ الْعِلْمِ مَقَّتَهُمْ وَهَرَبَ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ، وَمَنْ نَظَرَ إِلَيْهِمْ بِعَيْنِ الْحَقِيقَةِ عَذَرَهُمْ وَكَانَ طَرِيقهُمْ لَهُمْ إِلَيْهِ.»[= هر کس با چشمِ علم [ظاهر و احکام شریعت] به خلق بنگرد، از آنان بیزار شود [چون کاستی‌ها را می‌بیند] و به سوی خدای عزوجل بگریزد؛ و هر کس با چشمِ حقیقت به آنان بنگرد، معذورشان دارد و ؟؟؟ و جای دیگر گوید: «مَنْ نَظَرَ إِلَى النَّاسِ بِالْعِلْمِ مَقَّتَهُمْ، وَمَنْ نَظَرَ إِلَى النَّاسِ بِالْحَقِيقَةِ رَحِمَهُمْ، وَعَنْهُ أَنَّهُ قَالَ: مَنْ نَظَرَ إِلَى الْخَلْقِ بِالْخَلْقِ أَبْغَضَهُمْ، وَمَنْ نَظَرَ إِلَى الْخَلْقِ بِالْخَالِقِ رَحِمَهُمْ.»[=هر کس با [نگاه] علم به مردمان بنگرد، آنان را دشمن دارد و هر کس با [نگاهِ] حقیقت به مردمان بنگرد، بر آنان رحمت آورد. و نیز از او روایت است که گفت: هر کس با دید خلق به خلق بنگرد، دشمنشان دارد و هر کس با دید خالق به خلق بنگرد، به آنان رحم کند.](اسرار التوحید، جلد دوم، ص۸۲۱)

.

Читать полностью…

عقل آبی | صدّیق قطبی

ما نیز روزی، ما نیز روزگاری...

«غریب را آزار مرسان و بر او ستم روا مدار، چه شما خود نیز در سرزمین مصر غریب بودید.»(عهد عتیق، خروج: ۲۲: ۲۰، ترجمهٔ پیروز سیّار)

«اگر غریبی با شما در سرزمین‌تان اقامت گزیده، او را میازارید. غریبی که با شما اقامت گزیده، از برای شما چون هموطن باشد و او را چون خویشتن دوست بدار، چرا که در سرزمین مصر غریب بودید.»(عهد عتیق، لاویان، ۱۹: ۳۳_۳۴، ترجمهٔ پیروز سیّار)

این سخنان از کتاب مقدس، چقدر دل‌نوازند. برای اینکه همدلی مخاطب را برانگیزد گذشته را به یادش می‌آورد. از یاد برده‌ای که تو خود نیز غریب‌ بودی؟
پس غریبان را بنواز و چون خویشتن دوستش بدار.

مشابه همین رویّه را در قرآن کریم سوره ضحیٰ می‌بینیم. آنجا نیز از رهگذر یادآوری گذشته است که همدلی مخاطب را برمی‌انگیزد. از یاد برده‌ای که بی‌کس و کار بودی روزگاری؟ تنگدست و بی‌نوا بودی روزگاری؟ سرگشته و راه‌گم‌کرده بودی روزگاری؟
حال، بی‌کس‌وکاران و بی‌نوایان و راه‌گم‌کردگان را دوست بدار و بنواز. دشواری‌هایی که از سر گذرانده‌ای می‌تواند سرمایهٔ محبت باشد و همدلی‌ات را برانگیزد:

«آیا تو را یتیم نیافت و پناه داد؟
و تو را راه نایافته و سرگشته نیافت و راه نمود؟
و نیازمندت نیافت و بی‌نیاز کرد.
پس یتیم را تندی مکن،
و درخواست کننده را با تندی مران.
و از نعمت پروردگارت سخن بگوی.»
(قرآن کریم، سوره ضحیٰ، آیات ۶ تا ۱۱، ترجمه محمدعلی کوشا)

یادآوری نامرادی‌ها و ناتوانی‌های گذشته، می‌تواند ما را آگاه و فروتن نگاه دارد. حکایت زیر که بر زبان ابوسعید ابوالخیر رفته، در همین زمینه است. وزیری که «ابتدای زندگی خویش فراموش نکرده‌ بود.»:

«وقتی جولاهه‌ای[=بافنده‌ای] به وزیری رسیده بود. هر روز بامداد برخاستی و کلید برداشتی و دَرِ خانه باز کردی و تنها در آنجا شدی و ساعتی در آنجا بودی، پس بیرون آمدی و پیش امیر شدی. امیر را خبر دادند که او چه می‌کند. امیر را هوس آن بگرفت که آیا در آن خانه چیست؟ روزی، ناگاه، از پس وزیر بدان خانه در شد. گوی [=گودال] دید که در آن خانه چنانک جولاهگان[=بافندگان] را باشد. وزیر را دید پای بدان گو‌[=گودال] فرو کرده. امیر او را گفت: «این چیست؟» وزیر گفت: «یا امیر! این همه دولت که هست از آنِ امیر است ما ابتدای زندگی خویش فراموش نکرده‌ایم. ما این بوده‌ایم. هر روز خود را از خود یاد دهیم. تا در خود به غلط نیوفتیم.»
(اسرار التوحید، تصحیح شفیعی کدکنی، جلد اول، ص۲۵۳)

و نیز آنچه سعدی از سرگذشت خود آورده است:

وقتی به جهل جوانی بانگ بر مادر زدم. دل‌آزرده به کنجی نشست و گریان همی‌گفت: مگر خُردی فراموش کردی که درشتی می‌کنی؟
...
گر از عهد خُردیت یاد آمدی
که بیچاره بودی در آغوش من
نکردی در این روز بر من جفا
که تو شیرمردی و من پیرزن
(گلستان، باب ششم)

اینجا نیز سخن از به‌یاد‌آوردن است. به یاد آوردن روزگار عجز و بی‌چارگی.

قرآن پیش‌تر می‌رود و سوره‌ای را چنین می‌آغازد:

«مگر نه این است که بر آدمی‌ روزگاری گذشت که هنوز چیز‌ قابل ذکری نبود؟»(سورهٔ انسان، آیه ۱، ترجمه کریم زمانی)




〰️ صدیق قطبی
@sedigh_63

Читать полностью…

عقل آبی | صدّیق قطبی

تقدّس...

«مُقَدّس باشید، چرا که من، یَهُوَه خدای شما، مُقَدّس هستم.»(عهد عتیق، لاویان، ۱۹: ۲)

«همانند آن قُدّوسی که شما را بخوانده است، شما نیز در سراسر رفتار خویش مقدس گردید، آنچنان که مکتوب است: مقدس باشید، چه من قُدّوسم.»(عهد جدید، رسالهٔ اول پِطرُس، ۱: ۱۵-۱۶)

«... چه او خورشیدش را بر سر نیکان و بدان برمی‌آورد و باران را بر دادگران و ستمکاران فرومی‌بارد... پس شما نیز کامل خواهید بود همچنان که پدر آسمانیتان کامل است.»(انجیل مَتّیٰ، ۵: ۴۵ و ۴۸)

«هیچ تقدسی‌ عظیم‌تر از تقدس مادرانی نیست که شستن کهنه‌ها و گرم کردن فرنی و حمام کردن کودک، آنان را از رمق انداخته است...
وانگهی،‌ قدیسی وجود ندارد. تنها تقدس وجود دارد که همانا شادی است و بنیان همه چیز است...
اگر دربارهٔ کسی بگوییم که قدیس است، تنها بدان می‌ماند که گفته باشیم او با زندگی خویش نشان داده که رسانای فوق‌العاده‌ای برای شادی است‌‌، همان‌گونه که دربارهٔ فلزی می‌گوییم که رسانای خوبی است چون حرارت را بی‌کم‌وکاست یا تقریباً بی‌کم‌و‌کاست از خود عبور می‌دهد، همان‌گونه که دربارهٔ مادری می‌گوییم که مادر خوبی است چون می‌گذارد خستگی او را به تمامی یا تقریباً به تمامی از پای در آورد‌.»
(رفیق اعلی، کریستیان بوبَن، ترجمهٔ پیروز سیّار، فرهنگ نشر نو، ص ۲۵)

.

Читать полностью…
Subscribe to a channel