10605
یادداشتها و شعرها «به خاطر سنگفرشی که مرا به تو میرساند نه به خاطر شاهراههای دوردست» __ احمد شاملو @sedigh_63 ابتدای کانال: https://t.me/sedigh_63/9
بر این در چه میکنی شب و روز؟
رقیب گفت: بر این در چه میکنی شب و روز؟
چه میکنم؟ دل گمکرده باز میجویم
(سعدی)
و نقل است که یک روز دل گم کرده بود. گفت: «ای خدای، دل به من باز ده.» ندایی شنود که «یا جُنَید ما دل بدان ربودیم تا به ما بمانی، تو باز میخواهی تا به غیر ما بمانی.»(تذکرةالاولیاء، ص۴۴۰)
و نقل است که [ابومحمدِ] جریری مجلس میگفت. برنایی برخاست و گفت: «دلم گم شده است. دعا کن تا باز دهد.» گفت: «ما همه درین مصیبتیم.»(همان، ص۶۳۲)
در وقتِ وفات... گفتند: «دلِ خویش چون مییابی؟» [شیخ ممشاد دینَوَری] گفت: «سی سال است که دلِ خویش گم کردهام [و خواستهام] تا دل را بازیابم، چون در آن سی سال بازنیافتهام درین وقت _که جملهٔ صدیقان دل را گم کنند_ من چگونه بازیابم؟»(همان، ص۶۶۵)
[بایزید بسطامی] گفت: «سی سال دل خویش میطلبیدم نیافتم. چون سحرگاه شد ندایی شنیدم که «ای بایزید! جز ما چیز دیگری میطلبی. تو را با دل چه کار؟»(همان، ص۱۸۶)
@sedigh_63
کودکان تو...
خداوند به موسی وحی میکند: «دوستت دارم». موسی میپرسد ای کریم، چه خصلتی در من موجب این دوستی است تا بکوشم و برآن بیفزایم؟
میگوید آنچه تو را دوستداشتنی کرده این است: با من چون کودکی هستی که جز مادر خویش پناهی نمیبیند، چون کودکی که هیچگاه دست از مادر نمیکشد و آغوش او را ترک نمیکند. حتی آنگاه که مادر او را میرانَد و با او قهر میکند، همچنان رو به سوی مادر دارد. تو نیز ای موسی، در همهحال، رو به سوی ما داری. رو به سوی مادرت:
گفت موسیٰ را به وحیِ دلْ خدا
کای گُزیده، دوست میدارم تو را
گفت: چه خصلت بوَد ای ذوالکرم
موجبِ آن؟ تا من آن افزون کنم
گفت: چون طفلی به پیشِ والده
وقت قهرش دست هم در وی زده
خود نداند که جز او دیّار هست
هم از او مخمور، هم از اوست مست
مادرش گر سیلیی بر وی زند
هم به مادر آید و در وی تنَد
از کسی یاری نخواهد غیر او
اوست جمله شرّ او و خیرِ او
خاطر تو هم ز ما در خیر و شر
التفاتش نیست جاهای دگر
(مثنوی، ۴: ۲۹۲۲ـ۲۹۲۸)
رابطهٔ کودک و مادر، در فهم پیوندی که میان عارف و خدا است، مثال خوبی است. آن اعتماد مطلق، آن خودسپاری پیوسته، آن وقوف بر ناتوانی خویش، آن آرمیدن و آرام یافتن:
از بایزید آوردهاند که گفت:
«صوفیان کودکاناند در دامن حق.»
(دفتر روشنایی، ص۱۷۳)
و [ابوبکر شبلی] گفت:
«صوفیان اطفالند در کنارِ لطفِ حق تعالیٰ»
(تذکرةالاولیاء، ص۶۸۲)
و هم او [ابوبکر شبلی] گوید: «صوفیان طفلانند اندر کنار حق تعالیٰ»
(رساله قشیریه، ص۴۷۲)
اولیا اطفال حقّاند ای پسر
غایبی و حاضری بس باخبر
گفت: اطفال مناند این اولیا
در غریبی فرد از کار و کیا
(مثنوی، ۳: ۷۹ و ۸۱)
کودک در کمال عجز، و در کمال اعتماد است. این دو او را پیوسته به مادر و آغوش او متصل میکند. مادر برای او خانه است، وطن است، همهچیز است. از خشم مادر هم به آغوش مادر میگریزد. جز مادر، مفرّ و گریزگاهی ندارد. جز مادر ملجأ و پناهی ندارد:
«وَلَنْ تَجِدَ مِنْ دُونِهِ مُلْتَحَدًا»(سورهٔ کهف، آیهٔ ۲۷)
و جز او هرگز پناهگاهی نخواهی یافت.
اینسو، به رغم همهٔ داناییها و تواناییها، کودکانه خود را به دستان مادر قدسی میسپارد؛ آنسو، لطف پیوسته و پرورندهٔ دوست، که مادرانه در کار پروردن و آمرزیدن است:
و [ابوعلی دقّاق] گفت: «چون خداوند تعالیٰ عاصیان را دوست میدارد خطاب میکند سیّد المُرسَلین را، علیهالسلام، که نماز شب کن تا تو را مقام شفاعت دهم. نبینی که دایه را به شب بیدار کنند مادران تا فرزند را شیر دهد؟»(تذکرةالاولیاء، ص۷۱۱)
صدیق قطبی
چرا میگریی؟
نقل است که [عبدالله مبارک] وقتی با بدخویی همراه افتاد. چون از وی جدا شد، عبدالله بگریست. گفتند: «چرا میگریی؟» گفت: «آن بیچاره از پیش من برفت و آن خوی بد همچنان با وی برفت و از وی جدا نشد.»(تذکرةالاولیاء، تصحیح شفیعی کدکنی، ص۲۰۸)
مردی به در سرای حسن بن علی -رضیاللهعنهما- آمد و گفت: «ای پسر پیغامبر، مرا چهارصد دِرم وام است.» حسن فرمود تا چهارصد دینار بدو دادند و گریان اندر خانه شد.
گفتند: «چرا میگریی ای فرزند پیغمبر؟»
گفت: «از آن چه اندر تفحّص حال این مرد تقصیر کردم تا وی را به ذُلّ سؤال[=خواریِ درخواست] آوردم.»
(کشف المحجوب، علی بن عثمان هُجویری، تصحیح محمود عابدی، صفحه ۴۶۶)
نقل است که رابعه پیوسته گریان بودی. گفتند: «این چندین چرا میگریی؟» گفت: «از قطیعت[=جدایی، قطع رابطه] میترسم، که با او خو کردهام، نباید که وقت مرگ ندا آید که ما را نمیشایی. آنگاه چه کنم؟»(تذکرة الاولیاء، ص۸۴)
شبی شمعی پیش او نهاده بودند. بادی درآمد و شمع را بنشاند. یحیی[=معاذ رازی] در گریستن ایستاد. گفتند: «چرا میگریی؟ هماین ساعت فراگیریم.»
گفت: «این ساعت که میگریَم از آن میگریَم که شمعهای ایمان و چراغهای توحید که در سینههای ما افروختهاند میترسم که نباید که از مَهَبِّ[=جای وزیدن باد] بینیازی بادی درآید همچنین آن هم فرونشانَد.»(تذکرةالاولیاء، ص۳۷۳)
نقل است که [سفیان ثوری] یک بار در محملی نشسته بود و قصد مکّه کرده و رفیقی با او همراه و او همه راه میگریست. رفیقش گفت: «از بیم گناه میگریی؟» سفیان دست دراز کرد و کاهبرگی برداشت و گفت: «گناه اگر چه بسیار است و لیکن گناهان من به اندازهٔ این کاهبرگ قدر ندارد. از آن میترسم و از آن میگریم که این ایمان که آوردهام خود ایمان من است یا نه؟»(تذکرةالاولیاء، ص۲۲۲)
.
.
مسیح میگوید: «هنگامی که دو یا سه نفر به نام من در کنار هم باشند، من ناگزیر حضور خواهم داشت»[متّی ۲۰: ۱۸]، و بوبر آن را اینگونه باز میچیند: «هنگامی که دو یا سه نفر بهراستی گردهم بیایند، به نام خدا گرد هم آمدهاند.»
▫️موریس فریدمن
(به نقل از: دیدار ناگهان، زندگینامهٔ خودنوشت، مارتین بوبر، ترجمهٔ حسین مرکبی، ص۱۰)
آسمان رشک برد بهر زمینی که در آن
دو سه یاری دو سه دم بهر خدا بنشینند!
(؟)
.
بُعدِ عرفانیِ اعتماد
{ اِتی هیلِسوم زن جوان هلندیای بود که در سال ۱۹۱۴ به دنیا آمد و دفتر خاطرات فوقالعادهای از خود به جای گذاشت به نام زندگی در تلاطم؛ دفتری روایتگر وقایع عمرش در فاصلهی مارس ۱۹۴۱، زمانی که آزادانه در آمستردام زندگی میکرد، و سپتامبر ۱۹۴۳، زمانی که به اردوگاه آشویتس تبعید شد و به همراه والدین و برادرش درگذشت...
مینویسد: «اعتمادی عظیم احساس میکنم. نه اطمینان از اینکه زندگی بیرونی برای من خوب پیش خواهد رفت، بلکه اطمینان از اینکه به پذیرش زندگی ادامه خواهم داد و آن را خوب خواهم یافت، حتی در بدترین لحظاتش.» با خواندن خاطرات و نامههای استثنایی او، زن جوان بیستوهشتسالهای را کشف میکنیم که روزبهروز اعتماد خود را به زندگی، به خدا، به انسان، حتی تا آستانهی وحشت وصفناپذیر حفظ کرد. در دفتر خاطراتش مینویسد: «اگر فقط یکی را بیابیم که سزاوارِ نامِ انسان باشد، همین کافی است تا به تمام بشریت ایمان بیاوریم.»
اعتمادش به زندگی چشم او را بر شرّ سرسامآوری نبست که از بشر ساخته بود. او زندگی را با تمامیتش میپذیرفت و به آن رضا میداد: «زندگی و مرگ، رنج و شادی، تاولهای پاهای رنجه و آزرده، یاسمنی که پشت خانه میروید، آزارها، قساوتهای بیشمار، همه و همه در وجود من است و کلّیتی نیرومند را شکل میدهد؛ من همه را همچون کلیتی تجزیهناپذیر به جان میپذیرم.» در نامهای به تاریخ 8 ژوئن ۱۹۴۳ نوشت:
«آسمان آکنده از پرندگان است، گلهای استکانیِ بنفش با وقاری شاهانه گستردهاند، دو پیر زن نشسته بر صندوقچهای گپ میزنند، آفتاب بر چهرهام جاری است، و پیش چشمانم کشتاری برپاست؛ همهچیز بهغایت درکناپذیر است. حالم خوب است. با مهر، اِتی.»
همانطور که خود بهدرستی میگوید، «خوب» است، زیرا امور فهمناپذیر را پذیرفته است. در این موقعیت بغرنج، آرامش خود را از دست نمیدهد، چرا که از تلاش برای فهمیدن همهچیز دست کشیده است. او به راز حیاتی رضا میدهد که خیر و شرّ بسیار در خود دارد. چند روز پیش از عزیمت به آشویتس نوشته بود: «البته این نابودیِ کامل است، اما دستکم بگذارید با متانت آن را تاب بیاوریم.»
در اینجا نمونهای از بُعد عرفانیِ اعتماد را شاهدیم، نمونهای از اعتماد در حالت ناب آن: نقطهی مقابل تسلط، تسلیم بیاندازه فزاینده به آنچه فراتر از خود است: «ما در خانهی خودمانایم. هرجا که آسمان گسترده است، در خانهی خودمانایم. در هر نقطه از زمین، در خانهی خودمانایم، وقتی همهچیز را در درون خود حمل میکنیم.»...
این که با وجود چشیدن طعمِ قساوت انسان و بیعدالتی نظام، باز هم زندگی را دوست بداریم، نشان از آن دارد که بهرهای از روحِ اِتی هیلِسوم در سینهی خود داریم.}
(فلسفهی اعتماد به نفس، شارل پِپَن، ترجمهٔ مرضیه حسینپور، نشر ماهی، ص۱۴۳ تا ۱۴۷)
.
.
«هر وقت که دلت میخواهد چراغ را خاموش کن.
تاریکیات را میشناسم
و دوستش دارم.»
▫️
«در گلها و در آفتاب
معنای سادهٔ زمزمههای تو را یاد گرفتهام
مرا بیاموز تا کلام تو را
در درد و در مرگ
بدانم.»
▫️
«تو را دیدهام
مثل کودکی نیمبیدار
که مادرش را
در تاریکای سحری میبیند
و آنگاه لبخند میزند و
باز به خواب میرود»
▫️رابیندرانات تاگور
.
.
مردی نزد رسول خدا(ص) آمد و گفت: ای رسول خدا، نظر شما دربارهٔ مردی که قومی را دوست دارد اما [از نظر عمل و جایگاه] به آنان نرسیده است، چیست؟ رسول خدا(ص) فرمود: «انسان با کسی است که دوستش میدارد.»
.
جَاءَ رَجُلٌ إلى رَسولِ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عليه وسلَّمَ فَقالَ: يا رَسولَ اللَّهِ، كيفَ تَقُولُ في رَجُلٍ أحَبَّ قَوْمًا ولَمْ يَلْحَقْ بهِمْ؟ فَقالَ رَسولُ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عليه وسلَّمَ: المَرْءُ مع مَن أحَبَّ.(بخاری: ۶۱۶۸، و مسلم: ۲۶۴۰)▫️
.
«عشق ورزیدن با همهی وجود و سپردن باقی چیزها به سرنوشت» قانون سادهای بود که مادرم پیروش بود.
▫️حرف بزن، خاطره (خودزندگینامهی بازنویسی شده)، ولادیمیر نابوکوف، ترجمه خاطره کرد کریمی، نشر چشمه، ص۴۲.
.
نیایشنامه
«نیایشنامه» گزیدهای است از نیایشهای قرآن کریم، سنّت نبوی، تذکرةالاولیاء، معارفِ بهاءولد، عطار نیشابوری، سعدی، نظامی و اقبال لاهوری.
در کنار این نیایشها، جستارهایی نیز در قلمروِ نیایش به قلمِ گردآورنده آمده است.
همچنین در بخش پیوستها، نوشتههایی از فریدریش هایلر، ویلیام جیمز، مهاتما گاندی و مادر ترزا گردآوری شده که به درک بهترِ چرایی و چیستیِ نیایش کمک میکنند.
نیایشهای مولانا نیز بهصورت مستقل در کتاب «نیایشِ مولانا» منتشر شده است.
لینک خرید:
https://ketabehsan.com/product/%d9%86%db%8c%d8%a7%db%8c%d8%b4%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87/?utm_medium=PPC&utm_source=Torob&torob_clid=019e7269-8345-70a6-a05f-ba913bb4b160
@sedigh_63
عیسی و یهودا
_ به من بگو، راز تو چیست؟
_ ترحّم، برادرم یهودا.
_ برای کی؟ به چه کسی ترحّم میکنی؟ به خودت، به فقر و فلاکت خودت؟ یا شاید دلت به حال اسرائیل میسوزد؟ یالله بگو، برای اسرائیل است؟...
_ رنج انسان، برادرم یهودا.
_ انسان را فراموش کن. یونانیها که آن همه سال از ما کشتار کردند انسانند، لعنت بر آنها. رومیها هم انسانند. و هنوز ما را کشتار میکنند و معبد و خداهایمان را آلوده میسازند. اینها را رها کن. این اسرائیل است که باید همواره مواظبش باشی. و اگر احساس ترحّم میکنی، باید برای اسرائیل باشد. غیر از این، همه را بریز دور.
_اما من برای شغالان، برادرم یهودا، و برای چلچلهها و علف احساس ترحّم میکنم.
_ ها، ها! و برای مورچهها؟
بلی، و برای مورچهها هم. همه چیز از آن خداست. وقتی بر روی مورچه خم میشوم، در دیدگان سیاه و براقش چهرهٔ خدا را میبینم.
_ در صورت من چه، پسر نجار؟
_ آنجا هم، در اعماق، چهرهٔ خدا را میبینم.
_ و از مرگ نمیترسی؟
_ چرا بترسم، برادرم یهودا؟ مرگ دری نیست که بسته میشود، مرگ دری است که گشوده میگردد. گشوده میگردد و آدم وارد میشود.
_ به کجا؟
_ به سینهٔ خدا.
🔹🔹🔹
یهودا به او گوش فرا میداد و سگرمههایش درهم میرفت. او در قید ملکوت آسمان نبود. هوش و فکرش معطوف به ملکوت زمین بود، آن هم نه تمامی زمین بلکه تنها سرزمین اسرائیل که از آدم و سنگ ساخته شده بود و نه از روزه و ابر. رومیها، آن رومیهای بربر و کافر، این سرزمین را لگدمال میکردند. ابتدا میبایست آنها به بیرون رانده شوند، و آنگاه ما میتوانیم نگران ملکوت آسمان باشیم.
عیسی از خشم یهودا با خبر بود و از چینهای پیشانی او افکار نهفتهاش را میخواند. با لبخند به او میگفت: «برادرم یهودا، برادرم، آسمان و زمین یکی هستند، سنگ و ابر هم. ملکوت آسمان در هوا نیست. در درون ماست، درون قلبمان. من دربارۀ آن حرف میزنم، دربارۀ قلب. قلبت را دگرگون کن و آسمان و زمین یکدیگر را در آغوش خواهند کشید. اسرائیلیها و رومیها یکدیگر را در آغوش کشیده، یکی خواهند شد.» اما سرخریش خشم خویش را در درونش نگه میداشت، دربارۀ آن تامل میکرد و خود را وامیداشت که صبور باشد و منتظر بماند. با خود زمزمه میکرد: «او نمیداند که دربارۀ چه چیزی حرف میزند. او در دنیای رؤیایی خویش زندگی میکند و از حوادث پیرامون خود کوچکترین انگاری ندارد. قلبم در صورتی دگرگون میشود که جهان اطرافم دگرگون شود. تنها در صورتی آرامش مییابم که رومیها از سرزمین اسرائیل گم و گور شوند.»
🔹🔹🔹
_ یهودا، برادرم، از تو میخواهم همراه من بیایی.
_ و تو هم میگذاری که آزادانه حرفم را بزنم و اعتراض کنم؟... ممکن است هر کس دیگری با دهان باز به تو گوش بدهد. اما من یکی اینطور نیستم. من برده نیستم، آزادمردم.
_ اما یهودا، آزادی دقیقاً همان چیزی است که من هم میخواهم.
_ ... اسرائیل را از دست رومیها میخواهی آزاد کنی؟
_ میخواهم روح را از گناه آزاد کنم.
_ ... همینجا راه ما از هم سوا میشود. اول باید جسم از دست رومیها آزاد شود و بعداً روح از گناه. راه این است. میتوانی آن را در پیش گیری؟ خانه از سقف به پائین ساخته نمیشود، از پایبست به بالا درست میشود.»
_ یهودا، پایبستْ روح است.
🔹🔹🔹
عیسی با چشمانی درخشنده جواب داد: «... قلب سنگ انسانها را بیرون میکشم و قلبی از گوشت به آنها میدهم، و در این قلب امیدی نو را نشا میکنم. آنکو که شریعت نو را بر قلبهای نو حک میکند، منم. و امید نو هم منم. من عشق را بسط میدهم. چهار دروازهٔ بزرگ خدا را از شرق، غرب، شمال و جنوب میگشایم تا تمامی ملتها وارد شوند. آغوش خدا محلهٔ کلیمیها نیست، تمامی دنیا را در بر میگیرد! خدا یک اسرائیلی نیست. او روح فناناپذیر است.»
▫️(آخرین وسوسهٔ مسیح، نیکوس کازانتزاکیس، ترجمهٔ صالح حسینی، نشر نیلوفر، ص۱۴۶، ص۱۸۰، ص۱۸۹، ص۳۵۱)
@sedigh_63
(۱)
زندان غربی، بخش آلمانی، سلول ۴۱۱
۴ آوریل ۱۹۴۵
محبوب نازنینم! امروز من را محاکمه و به مرگ محکوم کردند. چه خبر ناگواری برای دخترکی که فقط بیست سال دارد! به من اجازه دادند تا این نامهٔ وداع را بنویسم. و الآن باید چه بنویسم؟ چه چیزهایی را باید در این واپسین آوای قو بیاورم؟ چه دارم که بتوانم در این وداع به تو بدهم، تا شاید با اندوه و در عین حال با لبخندی شاد به زندگی ادامه بدهی، ببالی و بزرگ بشوی؟
بر دریایی وحشی سفر کردیم، یکدیگر را به شیوۀ معتمد کودکان مشغول به بازی دیدار کردیم و به یکدیگر عشق ورزیدیم. هنوز هم عاشق یکدیگر هستیم و بدین عشق ادامه خواهیم داد. اما روزی طوفانی ما را از یکدیگر جدا کرد. من به صخرهای خوردم و پایین رفتم و تو از نفسافتاده به ساحلی دیگر رسیدی و در دنیایی تازه به زندگی ادامه خواهی داد. مرا فراموش نخواهی کرد و از تو نخواهم پرسید چرا باید چیزی بسیار زیبا را فراموش کنی؟ اما تو هم نباید به آن بچسبی. باید مثل همیشه سرخوش و با شادمانیای فزاینده زندگی کنی، چراکه زندگی زیباترینِ همهٔ زیباییها را بر سر راه تو قرار داده است. خودت را بِرَهان؛ بگذار که سراسر این خوشیِ خوشیها برای تو باشد. بگذار همچون استوارترین و پاکترین نیرو در جهان پرتوافشانی کند. با این حال، فقط یکی از خاطراتِ زرینِ تو باشد؛ نگذار کورت کند و در نتیجه جلو دیدن همهٔ چیزهای باشکوهی را که هنوز پیش چشمانت هستند بگیرد. خودت را تسلیم سودازدگی نکن. باید پخته و توانگر بشوی، میشنوی دلبرم؟
به زندگی ادامه خواهی داد و ماجراهای شگفت دیگری را از سر خواهی گذراند. اما قولی به من بده _این قول را به خاطر همهٔ چیزهایی که برایشان زندگی کردهام به من بدهکاری_ قول بده که فکر من هرگز بین تو و زندگی حائل نشود. به خاطر داشته باش که من در تو دلیلی برای بودن هستم؛ و اگر تو را ترک میکنم، فقط بدان معنا است که این دلیل با تو به زندگی ادامه خواهد داد. یاد و خاطر من باید بخشی عادی و طبیعی باشد، نه اینکه فضای زیادی را بگیرد. پس از مدتی وقتی چیزهای بزرگتر و مهمتر جای خود را پیدا کردند، یاد من باید در پسزمینه محو شود و چیزی بیش از مؤلفهای کوچک در خاکی سرشار از وعدهٔ رشد و شادمانی نباشد.
دشنهای در قلب خود احساس میکنی؛ این همان است که مردم به آن اندوه میگویند. اما هانه! میدانی که همۀ ما باید بمیریم و اگر من باید اندکی زودتر یا دیرتر بروم، هیچ یک از ما نمیتواند بگوید که این خوب است یا بد.
به سقراط فکر میکنم. دربارهاش بخوان _ افلاطون را خواهی یافت که دربارهٔ آنچه اکنون تجربه میکنم سخن میگوید. بی نهایت دوستت دارم، اما نه اینکه اکنون بیش از پیش دوستت داشته باشم. دشنهای که در قلبم احساس میکنم، چیزی نیست. فقط جریان عادی امور است و تو باید این را دریابی. چیزی در من زندگی میکند و مشتعل است _عشق، الهام، اسمش را هرچه میخواهی بگذار، اما من تاکنون اسمی برایش نیافتهام. اکنون وقت مرگم رسیده است و نمیدانم که آیا شعلهای کوچک در قلبی دیگر در انداختهام یا نه، شعلهای که موجب دوام حیات من باشد. با این حال آرامم، چراکه دیدهام و دریافتهام که طبیعت چنان غنی است که لگدکوب شدن و مردن چند جوانهٔ کوچک و مهجور توجه کسی را جلب نمیکند. پس وقتی دوام حیات کل این گنجینه را میبینم، جای نومیدی باقی میماند؟
ادامه👇👇👇
قطبنما
«نه رهنما و نه رَهنامه و نه رَه پیداست
دو گام سوی شمال و دو گام سوی جنوب
مسافری که تویی، در شعاعِ این ظلمت،
نگاه میکنی و فرصتت هُبوب و هباست.
سزای همچو تویی چیست غیرِ درماندن
به هر که بود و به هر جا که بود و هر چه که بود
رجوع کردی، الّا دلت که قطبنماست.»
▫️(شفیعی کدکنی)
[هُبوب: وزیدن باد / هبا: گرد و غبار]
از تامّل در سراپای وجود
وز نزاعِ مسلم و گبر و یهود،
گشت روشن بر من این معنی چو روز،
کاندرین هنگامهٔ دیر و هنوز،
یا همه ادیان عالَمْ باطل است
یا همه بر حقّ و معیارش دل است
▫️(شفیعی کدکنی)
«همهٔ تصوراتی که از خدا داریم و با فعالیت ناشی از محبتِ بیشائبه ناسازگارند تصوراتی نادرستند. همهٔ تصورات دیگری که از او داریم، به درجات متفاوت، تصوراتی درستند.»
▫️(نامه به یک کشیش، سیمون وی، ترجمه فروزان راسخی، نشر نگاه معاصر، ص۱۶۲)
@sedigh_63
«طعام و شرابِ جوانمردان دوستی خدا بوَد.»
(ابوالحسن خرقانی: تذکرةالاولیاء، تصحیح محمدرضا شفیعی کدکنی، ص۷۵۷)
و [سَریِّ سَقَطی] گفت: «در بعضی کتابهای مُنزَل نوشته است که خداوند گفت که «ای بندهٔ من چون ذکرِ من غالب شود بر تو من عاشق تو شوم و تو عاشقِ من.» و اینجا عشق به معنی محبت بود.(همان، ص۳۴۴)
@sedigh_63
چنان که گویی...
«چنان زندگی کن که گویی فردا خواهی مُرد، و چنان بیاموز که گویی تا همیشه زنده خواهی ماند.»(منسوب به گاندی)
Live as if you were to die tomorrow. Learn as if you were to live forever
«اِعمَل لِدُنياكَ كَأَنَّكَ تَعيشُ أَبَدًا، وَاعمَل لِآخِرَتِكَ كَأَنَّكَ تَموتُ غَدًا»(کفایةُ الأثر، قم: مرکز نورالأنوار، ۱۴۳۰ق، ص ۳۳۱.)
«احْرِزْ لِدُنْيَاكَ كَأَنَّكَ تَعِيشُ أَبَدًا، وَاعْمَلْ لآخِرَتِكَ كَأَنَّكَ تَمُوتُ غَدًا»(بُغیةُ الباحث عن زوائدِ مسندِ الحارث، تحقیق: حسین احمد صالح الباکری، ج۲، ص۹۸۳، مدینه منوره: مرکز خدمة السنة والسيرة النبوية، ۱۴۱۳ق/۱۹۹۲م.).
«اعْمَلْ عَمَلَ الْعَبْدِ الَّذِي لا يَرَى أَنَّهُ يَمُوتُ إِلا هَرَمًا وَاحْذَرْ حَذَرَ الْمَرْءِ الَّذِي يَرَى أَنَّهُ يَمُوتُ غَدًا»(حِلْیَةُ الأَوْلِیَاءِ وَطَبَقَاتُ الأَصْفِیَاءِ، ج۶، ص۳۱، بیروت: دارالفکر، ۱۹۹۶م.).
تأملاتی برای انسانهای فانی
«در صورت امکان، بهتر است دست از این نگرش برداریم که اتفاقات ناخوشایند را وقفههایی در زندگیِ «خود» یا زندگیِ «واقعی» بدانیم. حقیقت امر این است که آنچه «وقفه» مینامیم زندگی واقعیمان است، حیاتی که خداوند روزبهروز به ما ارزانی میدارد.»
▫️سی. اس. لوئیس (Clive Staples Lewis)
میگویند خاخام سِمحا بونیم همیشه دو برگه کاغذ به همراه داشت، یکی در این جیب و دیگری در جیب دیگر. روی یکی نوشته بود «دنیا برای من آفریده شده» و روی دیگری «من فقط خاک و خاکسترم». هر وقت لازم بود، یکی از این دو برگه را درمیآورد تا نکته را به خود یادآوری کند.
▫️توبا اسپیتزر (Toba Spitzer)
اگر در جنگل گم شدید، چه عیبی دارد، خانهای بسازید. بعد بگویید «من گم شده بودم، ولی الان اینجا زندگی میکنم! اوضاع نابسامانم را واقعاً بهتر کردم!»
▫️میچ هِدبرگ (Mitch Hedberg)
(به نقل از:
تأملاتی برای انسانهای فانی، الیور برکمن، ترجمه علیرضا شفیعینسب، نشر ترجمان علوم انسانی، ص۱۳۵ و ۱۷۵ و ۲۳)
@sedigh_63
چگونهای؟
گفتند: «چونی؟» گفت: «چگونه باشد کسی که بامداد برخیزد و نداند که تا شامگاه خواهد زیست یا نه؟»
(ذکر اویس القرنی؛ تذکرةالاولیاء: ص۲۵)
نقل است که کسی ازو پرسید که «چهگونهای؟» گفت: «چهگونه بود احوالِ کسی که در دریا بوَد و کشتی بشکند و هر کسی بر تختهای بماند؟» گفتند: «صعب.» گفت: «حالِ من چنان است.»
(ذکر حسن بصری؛ تذکرةالاولیاء: ص۴۴)
گفتند: «چونی؟» گفت: «نانِ خدای میخورم و فرمانِ شیطان میبرم.»
(ذکرِ مالک دینار؛ تذکرةالاولیاء: ص۵۲)
کسی از وی پرسید که «چگونهای؟» گفت: «چگونه بوَد کسی که عمرش میکاهد و گناهش میافزاید.»
(ذکر محمد واسع؛ تذکرةالاولیاء: ص۵۸)
از او پرسیدند که «چونی شب؟» گفت: «مرغی را که بر بابزَن[=سیخ کباب] زده باشند و به آتش بیرون میگردانند، حاجت نبوَد ازو پرسیدن.»
(ذکر شاه شجاع کرمانی؛ تذکرةالاولیاء: ص۳۹۰)
و نقل است که احمد گفت: «جملهٔ خلق را دیدم چون گاو و خر همه از یک آخُر علف میخوردند.» سایلی گفت: «خواجه تو کجا بودی؟» گفت: «من نیز با ایشان بودم. امّا فرق آن بود که ایشان میخوردند و میخندیدند و برهم میجستند و میندانستند و من میخوردم و میگریستم و سر بر زانو نهاده بودم و میدانستم.»
(ذکر احمد خضرویه؛ تذکرةالاولیاء: ص۳۶۱)
گفتی مرا که: «چونی؟»، در روی ما نظر کن
گفتی: «خوشی تو بی ما»، زین طعنهها گذر کن
گفتی مرا به خنده: «خوش باد روزگارت»
کس بی تو خوش نباشد، رو قصهٔ دگر کن
(کلیات شمس، غزل ۲۰۳۰)
@sedigh_63
سکوت خداوند بهمثابهی چارچوب ایمان
... اما چرا این را از تو، ای خداوند، میپرسم؟ تو نیز برای من، به همان اندازهی درگذشتگانم خاموش هستی. من تو را نیز دوست میدارم، همانگونه که درگذشتگانم را دوست میدارم؛ همان خاموشان و دورافتادگانی که به درونِ شب گام نهادهاند. و با این حال، هنگامی که قلبِ عاشقم تو را میخواند تا نشانهای از حضورِ تو و عشقِ تو را برایم نمایان سازد، حتی تو نیز پاسخی به من نمیدهی. پس چگونه میتوانم از مردگانم شِکوه کنم، در حالی که سکوتِ آنان چیزی جز پژواکِ سکوتِ تو نیست؟ یا شاید سکوتِ تو، همان پاسخِ تو به شِکوهی من از سکوتِ آنان است؟ قطعاً باید همینگونه باشد؛ چرا که تو آخرین پاسخ -هرچند فهمناپذیر- به تمامِ پرسشهای قلبِ من هستی. من میدانم چرا تو خاموشی: سکوتِ تو، «چارچوبِ» ایمانِ من است؛ همان فضایِ بیکرانی که عشقِ من در آن، نیرویِ باور آوردن به عشقِ تو را مییابد. اگر در اینجا بر روی زمین همه چیز برای من کاملاً آشکار بود، اگر عشقِ تو به من آنچنان عیان بود که دیگر نمیتوانستم هیچ پرسشِ مضطربانهای دربارهی آن بپرسم، اگر تو مهمترین حقیقت را دربارهی من -یعنی اینکه من کسی هستم که تو دوستش داری- کاملاً روشن و بدیهی ساخته بودی، در آن صورت من چگونه میتوانستم شجاعتِ جسورانه و وفاداریِ عشقِ خویش را به اثبات برسانم؟ اصلاً چگونه میتوانستم چنین عشقی داشته باشم؟ [...] عشقِ تو خود را در سکوت پنهان ساخته است، تا عشقِ من بتواند خود را در ایمان آشکار سازد. تو مرا ترک گفتهای، تا من بتوانم تو را کشف کنم. اگر تو با من میبودی، در آن صورت من در جستجویم برای تو، همواره تنها خود را کشف میکردم. اما اگر قرار است تو را بیابم، باید از خویشتنِ خود بیرون آیم—و تو را در آنجا بیابم، همانجایی که تو میتوانی «خویشتنِ» [Yourself] خود باشی.
.
«چون خدای با توست بیم از که میداری
و چون خدای با تو نیست امّید به که میداری؟»
▫️حسن بصری
(تذکرةالاولیاء، تصحیحشفیعی کدکنی، ص۳۵)
و گفت: «بارخدایا تو مرا باش و هر چه خواهی کن.»
▫️بایزید بسطامی
(تذکرةالاولیاء، ص۱۸۴)
و گفت: ... خدای تعالی میگوید: «از من شکایت میکنید از غمِ دنیا. شما را این بسنده نیست که هر دو جهان مراست و من شما را؟»
▫️یحیی معاذ رازی
(تذکرة الاولیاء، ص۳۷۶)
ای دوست، چو از زمانه مقصود تویی
جای گِله نیست، چون تو هستی همه هست
(مولانا)
مُلکت و اسبابِ گُزین، ماهرُخانِ شکرین
هست به معنی، چو بوَد یار وفادار مرا
(مولانا)
گر مرا هیچ نباشد نه به دنیا نه به عقبی
چون تو دارم همه دارم دگرم هیچ نباید
(سعدی)
اگر هزار غم است از جهانیان بر دل
همین بس است که او غمگسار ما باشد
(سعدی)
یار با ماست، چه حاجت که زیادت طلبیم
دولتِ صحبتِ آن مونسِ جان ما را بس
(حافظ)
نومید مشو، امید میدار، ای دل
در غیبْ عجایب است بسیار، ای دل
گر جمله جهانْ قصد به جان تو کنند
تو دامنِ دوست را نه بگذار ای دل
(مولانا)
.
.
{کریستیان بوبن، جستارنویس و شاعر، در کتاب فرسودگی مینویسد: «هر کس خندهی بیامان کودکی را دیده باشد، همه چیزِ این زندگی را دیده است.» شعر او ما را به حضور خداوند در سادهترین چیزها رهنمون میشود: خندهی کودک، چینوچروک صورت، پرواز سنجاقک، سینهی سینهسرخ. از دیدگاه عارفی مسیحی چون کریستیان بوبن، گذر کوتاه عیسی بر زمینْ جهان را دگرگون ساخت و از آن پس هیچچیز مانند سابق نبوده است. او در ویرانههای آسمان میگوید: «عطر هر گلی کلمهای است از جهانی دیگر.» این جهانِ دیگرْ ملکوتِ خداوند است که ملکوت ما نیز هست، اما نمیدانیم چگونه آن را ببینیم. هدف شعر این است که اشارتی دوباره باشد برای ما بهسوی این دوستداشتنیترین جهانها که نشانی از عشق ازلی را در خود دارد. چگونه میتوانیم اعتماد نکنیم وقتی حتی پیشپاافتادهترین چیزها نشانی از گذر عیسی را در خود دارند؟ از این منظر عرفانی، اعتماد به زندگی پهلو به تسلیم میزند و درست نقطهی مقابل چیرگی است. اعتماد به زندگیْ تسلیم شدن در برابر راز آن است.
امرسون میگوید: «ما در دامان خردی بیکران آرمیدهایم که ما را پذیرای حقیقت خویش و کارگزارِ کنشِ خویش میگرداند. آنگاه که عدالت را باز میشناسیم و حقیقت را در مییابیم کاری از خود نمیکنیم، بلکه راه را بر پرتوهای آن میگشاییم.» او نیز همچون کریستیان بوبن بر این باور است که اعتمادْ گشودنِ راهی است تا پرتوهای این «خرد بیکران» از وجود ما بگذرد. هنگامی که میپنداریم حقیقت یا عدالت را صرفاً با قوای بشری خویش در مییابیم، در حقیقت این خداوند است که روشنگرِ ماست. امرسون تا آنجا پیش میرود که میگوید «ما از خود هیچ نمیکنیم». چه بیانی از این رساتر که اعتمادبهنفس را نمیتوان صرفاً به معنای چیرگی و تسلط دانست؛ همواره عنصری از تسلیم در آن نهفته است.}
(فلسفهی اعتماد به نفس، شارل پِپَن، ترجمهٔ مرضیه حسینپور، نشر ماهی، ص۱۳۲_۱۳۳)
.
آمِنی وز تو جهانی در امان...
ز بیم دشمنیام ایرقیب، ایمن باش!
که مِهر او به دلم، جای کینِ کَس، نگذاشت
(فضولی بغدادی)
گفتند: «حضرتِ عزّت را دوست میداری؟» گفت: «دارم.» گفتند: «شیطان را دشمن داری؟» گفت: «نه». گفتند: «چرا؟» گفت: «از محبت رحمان پروایِ عداوتِ شیطان ندارم...»
(رابعه عدویه: تذکرةالاولیاء، تصحیح شفیعی کدکنی، ص۸۴)
گویند که یک روز در حوالیِ خانقاه مشغله میکردند. خمر میخوردند و بانگ [می] زدند و سرود به اصحاب میرسید. همه بشولیدند. و شیخ[ابوسعید ابوالخیر] سخن نمیگفت. عاقبت اصحاب را طاقت برسید. شیخ را گفتند: «چنین میباید؟» گفت: «ای سبحان الله! ایشان در باطل خویش چنان مستغرقاند که پروای حقّ شما ندارند. شما در حقّ خویش چنان مستغرق نمیتوانید بود که پروای آن باطلِ ایشان نباشدتان!»(چشیدن طعم وقت: مقامات کهن و نویافته ابوسعید، تصحیح شفیعی کدکنی، ص۱۸۷)
مهری که چنان پُر کند که جایی برای کین باقی نگذارد. چنان که دوست داشتن یکی دریچهای کند به دوست داشتن همگان. و چنانکه حافظ میگفت پرشدگی، بینیازی و استغنایی ببخشد که مایهٔ فراغت و دلآسودگی است:
خوشا آن دم کز استغنای مستی
فراغت باشد از شاه و وزیرم
مهری که هم جان آدمی را آمِن و ایمن میکند و هم جهانی را از گزند او مصون میدارد:
کفر تو دین است و دینت نورِ جان
آمِنی وز تو جهانی در امان
(مثنوی، د ۲: ۱۷۸۸)
~ صدیق قطبی
@sedigh_63
صلح
“Peace is not won by those who fiercely guard their differences, but by those who with open minds and hearts seek out connections.” ― (Katherine Paterson)
▫️«صلح را نه کسانی که سرسختانه از تفاوتهایشان پاسداری میکنند، بلکه آنان که با ذهن و دلی گشاده در جستجوی پیوندها هستند، به دست میآورند.» — کاترین پترسون (نویسنده، زادهٔ ۱۹۳۲، آمریکا)
“Until he extends the circle of compassion to all living things, man will not himself find peace.” – Albert Schweitzer (Theologian, humanitarian, medical doctor, 1875 – 1965, Germany and France)
▫️«انسان تا زمانی که دایرهٔ شفقت خود را به تمام موجودات زنده گسترش ندهد، خود به صلح و آرامش دست نخواهد یافت.» — آلبرت شوایتزر (الهیاتشناس، بشردوست و پزشک، ۱۸۷۵–۱۹۶۵، آلمان و فرانسه)
“We look forward to the time when the power to love will replace the love of power. Then will our world know the blessings of peace.” – William Ellery Channing (Theologian, 1780 – 1842, USA)
▫️«ما چشمانتظار زمانی هستیم که قدرتِ عشق جایگزین عشق به قدرت شود؛ آنگاه جهان ما برکاتِ صلح را خواهد شناخت.» — ویلیام الری چنینگ (الهیاتشناس، ۱۷۸۰–۱۸۴۲، آمریکا)
“If you want to make peace with your enemy, you have to work with your enemy. Then he becomes your partner.” – Nelson Mandela, (Political leader, activist, lawyer, 1918 – 2013, South Africa)
▫️«اگر میخواهی با دشمنت صلح کنی، باید با او همکاری کنی؛ آنگاه او به شریکِ تو تبدیل میشود.» — نلسون ماندلا (رهبر سیاسی و مبارز ضد آپارتاید، ۱۹۱۸–۲۰۱۳، آفریقای جنوبی)
.
.
مرغی که ز دامِ نَفْسِ خود رَست
هرجایْ که بَرپَرد نترسد
(غزلیات شمس)
روزی درویشی به میهنه رسید و همچنان با پایافزار(کفش) پیش شیخ ما آمد و گفت: «ای شیخ بسیار سفر کردم و قدم فرسودم. نه بیاسودم و نه آسودهای را دیدم.» شیخ گفت: «هیچ عجب نیست. سفر تو کردی و مُراد خود جستی. اگر تو درین سفر نبودیی و یک دَم بترک خود بگفتیی هم تو بیاسودی و هم دیگران به تو بیاسودندی. زندانِ مرد، بودِ مرد است. چون قدم از زندان بیرون نهاد به مراد رسید.»(اسرارالتوحید، تصحیح شفیعی کدکنی، جلد اول، ص۲۰۶)
نقل است که یکی بیامد که «از دورجایی آمدهام نزدیک تو.» استاد گفت: «این حدیث به قطعِ مسافت نباشد. از نَفْس خویش گامی فراتر نه و همه مقصودها حاصل است.»
(ابوعلی دقّاق: تذکرةالاولیا، تصحیح شفیعی کدکنی، ص۷۰۳)
.
معتکف بودن بر درِ دوست
و گفت: «تصوّف معتکف بودن است بر درِ دوست و آستانه بالین کردن و اگرچه میرانندت.»
(شیخ ابوعلی رودباری، تذکرةالاولیاء، تصحیح شفیعی کدکنی، ص۸۲۴)[التصوفُ الإناخةُ عَلی بابِ الحبیبِ و إن طُرِدَ].
(کشفالاسرار و عدةالابرار، ابوالفضل میبدی، جلد اول، ص۴۴۷)
.
کوی نومیدی مرو، اومیدهاست
سوی تاریکی مرو، خورشیدهاست
(مثنوی، د ۱: ۸۳۱)
گمان مبر که به پایان رسید کار مُغان
هزار بادهٔ ناخورده در رگ تاک است
(اقبال لاهوری)
۲۹ اسفند ۱۴۰۴
.
ادامه از بالا👇👇👇
(۲)
سرت را بیفراز، گرانبهاترین گوهر! دلم سرت را بیفراز و به اطرافت نگاه کن. دریا هنوز آبی است، دریایی که خیلی دوستش داشتم، دریایی که هر دو ما را در خود پوشانده است. برای خاطر هر دومان به زندگی ادامه بده. میروم و دور میشوم و آنچه باقی میماند خاطرهای نیست که تو را بدل به زنی مثل اِن.اِن. كند، بلكه خاطرهای است که باید تو را بدل به زنی زنده و خونگرم و پخته و شاد کند. نباید خودت را غرق در اندوه کنی، چراکه ممکن است متوقف بشوی، در حس پرستش نسبت به من و خودت غرق شوی و آنچه را بیش از هر چیز دیگر در تو دوست داشتم، یعنی زنانگیات را از دست بدهی. به خاطر داشته باش، قسم میخورم که این حقیقت دارد، که هر اندوهی بدل به شادی میشود، اما کمتر کسی در نگاه به گذشته اجازه چنین چیزی را به خود میدهد. انسانها خودشان را در اندوه میپیچند و عادتْ آنها را به این باور میکشاند که این اندوه بر همین قرار خواهد ماند و آنها به پیچیدن خود در آن ادامه میدهند. حقیقت آن است که پس از اندوه قوامی از راه میرسد و پس از قوام نوبت ثمر است.
هانه! یکی از همین روزها با مردی دیدار خواهی کرد که شوهرت خواهد شد. آیا در آن زمان یاد من آزارت خواهد داد؟ آیا احتمالاً در آن هنگام، احساس مبهم خیانت به من یا به آنچه برای تو مقدس و پاک بوده است در تو سر بر خواهد آورد؟ هانه! سرت را بالا بگیر بار دیگر سرت را بالا بگیر، و به چشمهای آبی و خندان من نگاه کن. آنگاه درخواهی یافت که تنها راه خیانت تو به من تبعیت نکردن کامل از غریزهٔ طبیعیات است. این مرد را خواهی دید و به قلبت اجازه خواهی داد که در پی او برود _نه از سر کرختی ناشی از درد بلکه به این دلیل که با همهٔ قلبت دوستش خواهی داشت. بسیار خوشحال خواهی شد، چون خاکی را مییابی که در آن احساساتی که هنوز برایت ناشناختهاند، میبالند و کمال مییابند.
سلام و درود من را به نیته برسان. در خاطرم بود که نامهای برایش بنویسم، اما نمیدانم که فرصتش را خواهم داشت یا نه. احساس میکنم که میتوانم کاری بیش از این برای تو بکنم، تو جوهرۀ همۀ حیات زنده نزد منی. دوست دارم همهٔ حیاتی را که در من است در تو تنفس کنم، به این ترتیب امکان ماندگاریاش وجود خواهد داشت و فقط اندکی از آن از دست خواهد رفت. بپسندی یا نه این همان چیزی است که طبیعت من میخواهد.
ارادتمند، اما نه برای همیشه
کیم
(مرگی که زندگی است: آخرین نامهها و یادداشتهای اعضای جنبش مقاومت آلمان در آستانهٔ اعدام در زندان نازیها، ترجمهٔ جعفر فلاحی، ص ۱۰۹ تا ۱۱۲)
@sedigh_63
.
Happiness is like a butterfly, the more you chase it, the more it will evade you, but if you notice the other things around you, it will gently come and sit on your shoulder.
▫️Henry David Thoreau
«شادکامی مانند پروانه است؛
هرچه بیشتر دنبالش کنی، بیشتر از تو میگریزد،
اما اگر به چیزهای دیگرِ اطرافت توجه کنی،
آرام میآید و به نرمی روی شانهات مینشیند.»
▫️ هنری دیوید ثورو
«يه مردى گفت: خدايا چه جورى بدونم هستى؟ اگه هستى، با من حرف بزن. يه پرنده با صداى زيبا آواز خواند. مرد به پرنده گفت: اينقدر سر و صدا نكن كه اگه خدا حرف زد، صداشو بشنوم. شب كه شد، مرد دراز كشيد رو به آسمون و گفت: خدايا امروز كه با من حرف نزدى، اقلاً امشب خودتو نشونم بده. هى ستارهها چشمک زدند تا مرد خوابش برد. سپيدهدم پاشد رفت لب چشمه. دست و صورتش رو شست و گفت: خدايا نه با من حرف زدى، نه خودت رو نشونم دادى، لااقل يه جورى منو لمس كن تا بدونم حضور دارى. خدا دستش رو از آسمون به زمين دراز كرد و مرد رو لمس كرد. اما مرد پروانهاى رو كه روى صورتش نشسته بود از خودش دور كرد.»
(از فیلمنامهٔ «فریاد مورچهها»، نوشته محسن مخلباف)
@sedigh_63
تربیت باد بهار
خاک را زنده کند تربیت باد بهار
سنگ باشد که دلش زنده نگردد به نسیم
▫️سعدی
به نسیم صبح باید که نبات زنده باشی
نه جماد مرده کان را خبر از صبا نباشد
▫️سعدی
کلوخ و سنگ چه داند بهار را چه اثر؟
بهار را ز چمن پرس و لاله و شمشاد!
▫️مولانا
اثر بهار را در چهرهٔ گل و گیاه میتوان دید. اثر خداوند را در چهرهٔ دوستان او.
گیاه با نسیم چه گونه است؟ خاک با بهار، چه رفتاری دارد؟
سنگ و جماد با باد بهار و نسیم صبا چه گونهاند؟
بهار و نسیم صبحگاهی به نبات و خاک زندگی میبخشند. به آنچه نرم است و پذیرای حیات، زندگی میبخشند.
او، بهار است، در برابرش خاک باید بود. نسیم صبح است، در برابرش گیاه باید بود.
نرم و پذیرا و زنده. چون خاک، چون گیاه.
✍صدیق قطبی
@sedigh_63
.
«من ترجیح میدهم که چشم یک انسان را بکشم، تا کلیساهای جامع را. چرا که در عمق چشم انسان چیزی وجود دارد که یک کلیسای جامع آن را ندارد، مهمّ نیست که چقدر باعظمت و شکوهمند است. من بیشتر از ساختمانها علاقهمند به روح انسان هستم؛ میخواهد روح یک انسان شیطانصفت باشد یا یک روسپی.»
(ونسان ونگوگ از دیدگاه خودش، گردآوری: هاینز لیزر، ترجمه کورش انگالی، ص۲۴)
سعدی:
کدام باغ به دیدار دوستان مانَد؟
کسی بهشت نگوید به بوستان مانَد
@sedigh_63
۴ آوریل ۱۹۴۳
آلفرد اشمیت ـ زاس(۱۸۹۵-۱۹۴۳)
«باز هم به سوی سپیدهدمان میروم... سپیدهدمانی که قاصد صبح و روزی تازه است. نمیتوانم تصور گذراندن این روز را به هر نحو جز با تو، نزدیک به تو و در تو تصور کنم... پنج ساعت بعد است. نوبت من به ساعت هفت، همین امروز عصر افتاده است؛ پنج ساعت دیگر اعدام خواهم شد.
آرامشی عمیق من را آکنده است، نوری بزرگ را در خود احساس میکنم. همهٔ آنچه بر من سنگینی میکرد، از من گریخته است. هیچوقت چنین ناب، چنین عمیق، چنین بینقص، عشق تو و دیگران را در خود ندیده بودم. چنان خوشحالم که در وصف نمیآید. من را در همین حال به خاطرت بسپار...»(ص۲۰۶)
اندکی پیش از مرگش
یولیوس لِبِر (۱۸۹۱ـ۱۹۴۵)
«... در این چند هفتهٔ اخیر خیلی با خودم فکر کردهام. به هر حال، به این باور رسیدهام که عشق ورزیدن به آنچه جان انسان شایستگی آن را دارد و از هر چیز دیگری در انسان و در این جهان قویتر است، نشان میدهد که این روح باید منشئی الهی داشته باشد. و داشتن منشئی الهی به معنای جاودانه بودن هم هست.»(ص۱۹۹)
(مرگی که زندگی است: آخرین نامهها و یادداشتهای اعضای جنبش مقاومت آلمان در آستانهٔ اعدام در زندان نازیها، ترجمهٔ جعفر فلاحی)
@sedigh_63
عادت یا عبادت؟
ولیک از صحبت نااهل بگریز
عبادت خواهی از عادت بپرهیز
نگردد جمع با عادت عبادت
عبادت میکنی بگذر ز عادت
(گلشن راز، شیخ محمود شبستری)
دلآگاهان به ما هشدار میدادند که حقیقت عبادت، عبور از عادت است. چرا؟ مگر در عادت چه خصلتی است که نباید در عبادت باشد؟ به نظر میرسد عادت، کاری است بیهمراهیِ «دل حاضر». مثل واژهای مهربان که بر زبان میآوریم و هنگام ادای آن دلمان حاضر نیست. حاضر داشتن دل کار سادهای نیست. زندگی ما اغلب با حضور دل همراه نیست. عبادت، مشقِ حاضر کردن دل است. دلِ حاضر، دلی است رها از اندیشههای پریشان، از فریبکاریهای زمان. از اندوهِ دیروزها و تشویش فرداها. دل حاضر، دلِ مستقرّ است. ایستاده، تمامقد، در پیشگاه خدا.
برجستهترین عارفان نیز به دشواریِ «حضور دل» معترف بودند و از خدا میخواستند تا آنها را از این موهبت بزرگ برخوردار کند:
و [رابعه عدویه] یک شب در مناجات میگفت: «یا رب! دلم حاضر کن یا نماز بیدل بپذیر.»(تذکرةالاولیاء، تصحیح شفیعی کدکنی، ص۹۰)
و از اینکه دلشان به قدرِ کافی در عبادتها حاضر نیست، شرمگین میشدند:
و نقل است که [ابوبکر ورّاق] هرگاه که از مسجد بازگشتی و از نماز فارغ شدی از تشویرِ [=شرم] آن که میدانسته است که نمازی کرده است در آن حال چنان بودی که کسی را به دزدی بگیرند یا به گناهی بزرگ گرفتار آید.(همان، ص۵۸۰)
عبادت منهای دلِ حاضر، عادت است. غالباً از ضرورت حضور دل در نماز سخن رفته است، با اینکه حضور دل، شرط ثمربخشی هر عمل عبادی از حمله روزه و زکات و حج است. با دل حاضر، نماز کردن، با دل حاضر روزه داشتن، با دل حاضر دعا خواندن. چه کیمایی است دلِ حاضر.
غرض این نیست که حضور دل به اعمال عبادی محدود بمانَد. غرض این است که تمرین حضور دل در اعمال عبادی، آن را به خصلتی ساری و جاری در همهٔ آنات زندگی بَدَل کند. گویی مؤمنان با مشق حضور دل در عبادت و دعا رفتهرفته میآموزند تا حضور دل را در همهٔ حرکات و سکَنات خود حاکم کنند. تا در هر کجا و هر وقت، دلشان حاضر باشد. و دل که همهجا و همهوقت به زینت حضور آراسته شد، آن وقت همهٔ زندگی به نیایشی یگانه تبدیل میشود. همهٔ زندگی به یک سجده ترجمه میشود. و نماز عاشقان، نمازی است پیوسته و گسترده در تمام لحظات:
«همه [عُمر] من مرا یک سجده است.»
(ابوالحسن خرقانی: تذکرةالاولیاء، ص۷۳۲)
پنج وقت آمد نماز و، رهنمون
عاشقان را فی صلاةٍ دائِمُون
(مثنوی: ۵: ۲۶۹۹)
به آگاهی مصمم از این معنی محتاجیم که «دلِ حاضر» روح همهٔ عبادتها و نیایشهاست. حقیقتی که عادت را از عبادت جدا میکند و از طریق دعا و عبادت، قلمروِ خود را به سرتاسر زندگی گسترش میدهد. عبادتی که عادت است، رنگی و طراوتی به زندگی نمیبخشد. به تعبیر مولانا کار ما میشود جمع کردن گندم، بیآنکه حواسمان باشد موشی در انبار است:
ما درین انبار گندم میکنیم
گندمِ جمع آمده گم میکنیم
مینیندیشیم آخر ما به هوش
کاین خلل در گندم است از مکرِ موش
موش تا انبارِ ما حفره زدهست
و از فنش انبارِ ما ویران شدهست
اول، ای جان، دفعِ شرِّ موش کن
وآنگهان در جمعِ گندم کوش کن
بشنو از اخبارِ آن صَدرُالصُّدور:
لا صلاةَ تَمَّ اِلا بِالحُضور
گر نه موشی دزد در انبارِ ماست
گندمِ اعمالِ چلساله کجاست؟
ریزهریزه صدقِ هر روزه چرا
جمع مینآید در این انبارِ ما؟
(مثنوی، ۱: ۳۸۱_۳۸۷)
عادت که کنار برود و دلِ از غیبت به حضور برسد، حاضر شود، آنوقت تازگی اتفاق میافتد. تازگی در ایمان:
برو خود را ز راهِ خویش برگیر
به هر لحظه درآ ایمان ز سَر گیر
به باطنْ نفس ما چون هست کافِر
مشو راضی به دین اسلامِ ظاهر
ز نو هر لحظه ایمان تازه گردان
مسلمان شو، مسلمان شو، مسلمان
(گلشن راز، محمود شبستری)
✍صدیق قطبی
@sedigh_63