10605
یادداشتها و شعرها «به خاطر سنگفرشی که مرا به تو میرساند نه به خاطر شاهراههای دوردست» __ احمد شاملو @sedigh_63 ابتدای کانال: https://t.me/sedigh_63/9
.
چنانکه گویی روحم مفارقت میکرد، فریاد زدم: «میروی؟»
خم شد، شانهٔ راست و چپ، آنگاه دو چشمانم را بوسید... لبخند زد و صدایش از روی ملایمت و بازیگوشی بر شد.
_ آن زاهد که بود که چهل سال در جستوجوی خدا بود و او را نمییافت؟ شیء تاریکی در میانه قامت افراشته بود و مانع میشد. اما یک روز صبح، دید: پوستین کهنهای بود که آن را خیلی دوست میداشت و دلکندن از آن نمیتوانست. پوستین را به دور انداخت و بهیکباره خدا را پیش روی خود دید... تو هم، ای همسفر عزیز، پوستین کهنهٔ منی. بدرود!
▫️(گزارش به خاک یونان، نیکوس کازانتزاکیس، ترجمه صالح حسینی، ص۵۳۱)
.
چرا سَن فرانسیس را دوست داری؟
«فرانسیس [=فرانسیس آسیزی] نخستین سُنبلی بود که از شورهزار قرون وسطی رویید. دلش ساده و سعادتمند و عفیف بود. چشمانش مانند چشمان کودکان و شاعران، همواره دنیا را برای اولینبار میدید. حتماً فرانسیس اغلب به حشرهای، گل سادهای، چشمهای، دیده میدوخته و چشمانش از اشک پر میشده است. حتماً با خود میگفته: این چه منظرهای است! چه لذتی! گلها، آب و حشرات چه رازهای ملکوتیاند! پس از آن همه قرن، فرانسیس نخستین آدمی بود که دنیا را با چشمان بکر دید. همهٔ زرههای سنگین و بیقوارهٔ اسکولاستیک قرون وسطی فروافتاد، و جسم و روحِ عریان برجای ماند و تحویل لرزههای بهار شد.»(ص۴۰۶)
عاقبت همراهم[=جورگنس] رو به من نمود و پرسید: «چرا سن فرانسیس را دوست میداری؟»...
پاسخ دادم: «او را به دو دلیل دوست میدارم. اول اینکه شاعر است؛ یکی از بزرگترین شاعران پیش از رنسانس. با خم شدن بر روی پستترین آفریدگان خدا: عنصر فناناپذیر درون آنها، یعنی نغمه، را میشنید.»
جورگنسن پرسید: «و دلیل دوم؟»
_ دوم اینکه او را دوست میدارم؛ زیرا از راه عشق و طریقت زهد، روح واقعیت را _گرسنگی، سرما، مرض، ریشخند، بیداد، زشتی (آنچه انسانهای بیبال واقعیت مینامند)_ تسخیر کرد و در بدل ساختن این واقعیت به رؤیایی لذتبخش و ملموس، حقیقیتر از خود حقیقت، توفیق حاصل کرد. به رازی دست یافت که کیمیاگران قرون وسطی آن همه در جستوجوی آن بودند؛ یعنی بدل ساختنِ پستترین فلز به طلای ناب. چرا؟ زیرا «کیمیا» برای فرانسیس، چیزی دور از دسترس و بیرون از انسان نبود تا با برهم زدن قوانین طبیعی بتوان به آن دست یافت. «کیمیا» قلب خود او بود. به این ترتیب، از راه این معجزهٔ کیمیای عرفانی، واقعیت را تسخیر کرد، بشر را از چنگ ضرورت رهایی داد و تمام تن را به روح بدل ساخت. برای من، سن فرانسیس سپهسالار بزرگی است که لشکر انسان را به پیروزی غیر مشروط رهنمون میشود.
_ همین؟
پاسخ دادم: «منظورت را میدانم. همین سپهسالار و شاعر ــ همین و بس.»
دوباره ساکت شدیم؛ اما جورگنسن درآمد که: «این بس نیست.»(ص۴۰۸_۴۰۹)
▫️(گزارش به خاک یونان، نیکوس کازانتزاکیس، ترجمه صالح حسینی، نشر نیلوفر، ۱۳۸۷)
.
.
یک روز در آتشِ تب به یاد «باکرهٔ زرینقدم» _صومعهای کِرِتی مشرف به دریای لیبی_ افتادم. چه روزی بود، چه خورشید ملایم بهاری بود، و دریا، همچنان که به سوی ساحل بربری پیش میرفت، چه درخششی داشت! و عابد، پیرمردی کوتاهقد و تنومند و شاداب با ریش سفید و سبیل تابداده، چه خوشمشرب بود! مرا برای دیدن گورستان صومعه برد. گورهای رهبانان را که داخل صخرهسنگهایی بر فراز آب کنده شده بود، نشانم داد. هر زمان که طوفان میشد، دریا بر صلیبهای سیاه چوبی هجوم میبرد. در نتیجه همهٔ اسمهای حکشده بر روی صلیبها از بین رفته بود. میخواستم برگردم، چون گشتن در میان گورها را نامساعد یافته بودم، اما عابد بازویم را محکم گرفت و خندهکنان گفت: «بیا، بیا، پسر شجاع من. نترس. گفتهاند انسان حیوانی است که دربارهٔ مرگ میاندیشد؛ اما من این گفته را قبول ندارم. انسان حیوانی است که همواره دربارهٔ زندگی میاندیشد. بیا و ببین.» در کنار گوری باز و خالی ایستاد. «نگاه کن. این گور من است. پسرم، نترس نزدیک بیا. هنوز خالی است؛ اما پر میشود.» قاهقاه زیر خنده زد. خودش آن را با کلنگ کنده و سنگ قبر را هم آماده کرده بود. «نگاه کن که بر روی آن چه نوشتهام. چرا خم نمیشوی ببینی؟ به تو میگویم که دست از ترسیدن بردار.» زانو زد، خاک را از روی نوشته کنار زد و خواند: «آهای مرگ، من از تو نمیترسم!» نگاهم کرد. گوشهایش هم میخندید. «چرا باید از مرگ، این رند کهنهکار، بترسم. او یک قاطر است، سوارش میشوم و او را وامیدارم مرا نزد خدا ببرد.»
(گزارش به خاک یونان، نیکوس کازانتزاکیس، ترجمه صالح حسینی، ص۳۶۹_۳۷۰)
.
.
شما بارها میگویید که بسیاری از پرسشهای معنوی از طریق «بازگشت به سادگی» روشنتر میشوند و بحرانهای معنوی معاصر از پیچیدهسازیِ ذهنی و فاصلهگرفتن از حقایق سادهٔ انسانی ناشی میشوند. این سادگی برای شما چه معنایی دارد و نخستین و ضروریترین گام برای بازگشت به آن چیست؟
پیتر کریفت: سادگی چیست؟ خودِ سادگی ساده است. آن را در کودکان میبینید، حتی در نوزادان. به نوزادی که در آغوش مادرش آرام گرفته و به چهرهٔ خندان او نگاه میکند توجه کنید: در آنجا، به جای تحلیل و استدلال ذهنی، میبینید که ایمان، امید و عشق همگی یک واقعیت واحدند؛ و همچنین روشن میشود که ذهن و اراده (یا همان قلب) در بنیاد خود یک حقیقت واحدند، و حتی فهمیده میشود که خدا چگونه حقیقتی یگانه است. سه فضیلت؟ بله. دو یا سه قوه؟ بله. سه شخص الهی؟ بله—اما همه اینها یک حقیقت واحدند، نه مجموعهای از اجزای جدا از هم.
راه بازیابی این سادگی، «توکل و اعتماد» است؛ یعنی همان حالتی که در چهرهٔ آن نوزاد دیده میشود. ما نمیتوانیم پیچیدگیها و تمایزهایی را که رشد و بلوغ به ما دادهاند حذف کنیم، فراموش کنیم یا نادیده بگیریم؛ اما میتوانیم از آنها برای رسیدن به این سادگی استفاده کنیم. برای مثال، میتوانیم تعاریف خود از «قادر مطلق بودن خدا» (توانایی انجام هر آنچه اراده کند)، «عالم مطلق بودن او» (دانایی نسبت به همه چیز، از جمله اشخاص، نیازهایشان و آیندهشان) و «خیرخواه مطلق بودن او» (عشقی کامل که بهترین خیر را برای دیگری میخواهد) را در کنار هم قرار دهیم. این سه مقدمه به نتیجهای روشن میرسند که توکل کامل به خدا را موجّه میکند؛ همان حقیقتی که در نامه به رومیان ۸:۲۸ بیان شده است[«و میدانیم که خدا با آنان که دوستش میدارند، در همهٔ امور از برای خیرشان همراهی میکند، با آنان که بنا بر مشیت خویش ایشان را بخوانده است.»] با این حال، ما این حقیقت را فراموش میکنیم، حتی اگر صادقانه به آن ایمان داشته باشیم. به همین دلیل، لازم است مدام آن را به خود یادآوری کنیم. در سنت اسلامی نیز این وضعیت «غفلت» نامیده میشود؛ نوعی فراموشی بنیادین، و به همین دلیل است که مسلمانان پنج بار در روز نماز میخوانند.
منبع: https://neemaad.com/nmd10033045.htm
.
آرمیدن
«تو ما را از برای خودت آفریدی و دلِ بیآرامِ ما، مادام که در تو نیارمیده است در تب و تاب است»
(اعترافات، آکوستین قدیس، ترجمه افسانه نجاتی، ص۲۳)
«تو ما را از بهر خویش آفریدی و قلوبمان تا در تو نیاسایند، آرام نگیرند.»
(اعترافات، آگوستین قدیس، ترحمه سایه میثمی، ص۴۷)
«الهی! مرا که تو آفریدی برای خویش آفریدی، از مادر برای تو زادم، مرا صیدِ هیچ آفریده مکن.»(ابوالحسن خرقانی؛ تذکرةالاولیاء، ص۷۴۵)
«ای موسی، کسی که وطن او من باشم غریب چون بُوَد؟»
(کشفالاسرار و عدةالابرار، جلد ۹، ص۱۷۰)
آنکه باشد با چُنان شاهی حبیب
هرکجا افتد چرا باشد غریب؟
(مثنوی، د ۲: ۱۱۷۹)
طریق حق رو و در هر کجا که خواهی باش
که کنجِ خلوتِ صاحبدلان مکانی نیست
(سعدی)
مرد خدا به مشرق و مغربْ غریب نیست
چندانکه میرود همه مُلک خدای اوست
(سعدی)
به کنج غاری عزلت گزینم از همه خلق
گر آن لطیف جهان یار غار ما باشد
(سعدی)
هوایِ کویِ تو از سر نمیرود، آری
غریب را دلِ سرگشته با وطن باشد
(حافظ)
گمان میکنم اینکه یاد دوست، مایهٔ آرمیدن است به همین خاطر است. یاد، بازگشتن به خانه است:
«آنها که گرویدند به آفریدگار خویش، و میآرامَد دلهای ایشان به ذکر پروردگار خویش؛ بشنو و بیدار شو و بدان که [به یاد] خدای تعالی است آرامِ دلهای مؤمنان.»(سوره رعد، آیه ۲۸، ترجمه تفسیر نسفی)
.
نظر نِپو دربارهٔ بخشیدن و گرفتن
بنابر نظر مارک نِپو (متولد ۱۹۵۱) شاعر، «توجه کردن» به معنای دیدن با حس قدرشناسی است، در حالی که جلب توجه به این معنی است که بخواهیم دیگران ما را ببینند. توجه کردن امری ارتباطی است و حساسیتهایی را در ما بیدار میکند و ما را به سوی مرکز هستی راهنمایی میکند. برعکس، جلب توجه موجب انزوا میشود: باعث میشود از دیگران روی برگردانیم و سرگرم خودمان شویم. نپو بر این تمایزها تأکید میکند چون بخشیدن برای سلامتی و بهروزی کلّی ما بسیار مهمتر از گرفتن است. توجه کردن نشاطی در خود دارد و تأییدگر زندگی است؛ توجه موجب گشودگی نسبت به اشیا و پیوند با جهان است.
نپو همچنین میگوید بخشیدن و به دست آوردن یکدیگر را طرد نمیکنند. در واقع هر نوع بخشش آغازگر چرخۀ پویای بخشیدن و به دست آوردن است. و بزرگترین جلوهٔ این چرخۀ پویا ارتباط عاشقانه است که در آن، بخشیدن و به دست آوردن از هم جداییناپذیرند. گرفتن _که نپو آن را از به دست آوردن جدا میکند_ رویکردی اعتیادآور و یک طرفه است که به کمک آن سعی میکنیم خلاهای خود را با علایق و فرصتهایی که در زندگی برایمان پیش میآید، پر کنیم. اشتیاق به تأیید باعث میشود چشممان به این باشد که دیگران ما را به رسمیت بشناسند. توجه دیگران به ما ترسمان را از اینکه ناچیز جلوه کنیم موقتاً برطرف میکند. بیش از اینکه بخواهیم صادق و اصیل باشیم دنبال این هستیم که در چشم دیگران بزرگ باشیم. و در حالی که پنهانی بیتاب چیزی هستیم که مایهٔ ستایش باشد، آرزوی شهرت داریم.
▫️(معنای عمیق زندگی، پردراگ چیچوواتسکی، ترجمهٔ شهابالدین عباسی، نشر خوب ص۷۳_۷۴)
«همهٔ ما همواره با کشمکشی درونی میان توجهکردن و مورد توجه قرار گرفتن روبهرو هستیم.
توجهکردن ما را به مرکز وجود بازمیگرداند؛ سرزندگیِ هستی را به روی ما میگشاید و دوباره ما را در جریان یگانگی قرار میدهد. توجهکردن از جنس اتصال و پیوستگی است.
در مقابل، جلب توجه گونهای از دور شدن از مرکز است. اگر توجهی به سوی تو آمد، از آن لذت ببر؛ اما اگر در پی به دست آوردن یا انباشتن آن باشی، گویی در حال پارو زدن و دور شدن از مرکز هستی. مورد توجه قرار گرفتن، به شکلی فریبنده انسان را منزوی میکند. سرانجام به جایی میرسی که دیده میشوی، اما در آغوش گرفته نمیشوی.»
▫️مارک نِپو (منبع: اینجا)
.
.
گوهر را بشکن!
قصهٔ ناتمامی در مقالات شمس آمده که مولانا آن را در انتهای دفتر پنجم مثنوی پرورده و کامل کرده است. در مقالات شمس، آغاز قصه ثبت نشده. ماجرا این است که شاه میخواهد وزیران و درباریان خود را بیازماید. گوهری بسیار نفیس را به دست آنان میدهد و از آنان یکبهیک میخواهد که گوهر را بشکنند. و ادامه قصه_با تلخیص_ به روایت شمس تبریز:
وزیر گفت: این گوهر را چگونه بشکنم؟ شاه گفت: راست میگویی، چون شکنی؟ بوسهای بر چشمش داد. مبلغی دلداریها کرد.
شاه محمودْ گوهر را داد به حاجِب. میگوید حاجب را: این گوهر نیکو هست؟ گفت: صدهزار خوب! [شاه گفت:] اکنون بشکن. [حاجب] گفت: چگونه بشکنم؟ که وزیر میگوید که همهٔ ملک شاه ربع گوهر نیرزد. [شاه] فرمود که احسنت! بر آن خلعت خلعتی دیگر، و جامگیش افزود. این هم امتحان، تا کسی اگر هست پیدا شود. گوهر دست به دست میآید تا به ایاز. سلطان گفت ایاز را که خوب هست؟ گفت: خوب است. لطیف هست؟ لطیف است والله. گفت: بشکن. دو سنگ با خود آورده، و در آستین نهان کرده؛ بزد گوهر را و خشخاش کرد. غریو و آه برآمد از همه. چنین گوهر قیمتی را بشکستی؟ گفت: امر پادشاه باقیمتتر است یا این گوهر؟
(مقالات شمس تبریزی، تصحیح محمدعلی موحد، ص۸۷_۸۸)
در تعلیقات استاد موحّد بر این قصه، این بیت از دیوان شمس آمده است:
عقل گوید: گوهرم، گوهر شکستن شرط نیست
عشق گوید: سنگ ما بستان و بر گوهر بزن
سرعنوان این قصه در دفتر پنجم مثنوی این است:
«دادنِ شاه گوهر را میانِ دیوان و مجمع به دستِ وزیر که این چند ارزد؟ و مبالغه کردن وزیر در قیمتِ او، و فرمودنِ شاه او را که اکنون این بشکن، و گفتنِ وزیر که این را چون بشکنم؟ الی آخر القصه.»
امیران به ایاز ایراد میگیرند که چرا این گوهر قیمتی را شکست. و پاسخ ایاز به اُمرای دربار، به روایت مولانا:
گفت ایاز: ای مهتران نامور
امرِ شه بهتر به قیمت، یا گهر؟
امرِ سلطان بهْ بوَد پیشِ شما
یا که این نیکو گهر، بهرِ خدا؟
ای نظرْتان بر گهر، بر شاه نه
قبلهتان غول است و جادهیْ راه نه
من ز شه برمینگردانم بصَر
من چو مشرِک روی نآرم با حجر
بیگهر جانی که رنگین سنگ را
برگزیند، پس نهد شاهِ مرا
(مثنوی، د ۵: ۴۰۷۷ تا ۴۰۸۱)
او مهمتر از هر چیز دیگر است. یار، عزیزتر از هر گوهری است. جانِ قصه، این است.
@sedigh_63
.
«به وقتِ مرگ
چون مرغِ جانِ ما
از قفصِ قالب،
بیرون خواهد رفتن،
شاخههای درختِ سبزِ سعادت، مرغِ ما را بِنُما
تا در آرزوی آن
پر و بالِ خوش بزند
و به نشاطِ بیاکراه
بیرون پَرَد.»
▫️
«یا رب!
پیشتر از آن که صبحِ مرگ بردَمَد،
این بازی را بر دل ما سرد گردان
تا به هنگامْ از این هنگامه بیرون آییم
و از شبروان باز نمانیم.
چون صبح بدمد،
ما را به کوی قبول تو یابد.»
(مجالس سبعه، مولانا جلالالدین بلخی، به کوشش سلمان مفید، نشر مولی، ص۵۶ و ص۹۰)
@sedigh_63
فریادِ سعدی
چو نیک درنگری، آن که میکند فریاد
ز دستِ خویِ بدِ خویشتن به فریاد است
(کلیات سعدی، قطعات، چاپ هرمس، ص۱۰۵۷)
اگر ز دست بلا بر فلک رَوَد بدخوی
ز دست خوی بد خویش در بلا باشد
(کلیات سعدی، گلستان، ص۲۷۷)
دعای بد نکنم بر بَدان که مسکینان
به دستِ خویِ بدِ خویشتن گرفتارند
(کلیات سعدی، غزلیات، ص۶۶۰)
از دست دیگران چه شکایت کند کسی
سیلی به دست خویش زند بر قفای خویش
(کلیات سعدی، غزلیات، ص۷۴۱)
همه از دستِ غیرْ ناله کنند
سعدی از دست خویشتنْ فریاد
(کلیات سعدی، غزلیات، ص۶۱۹)
نظیر این معنا در مولانا:
بر این و بر آن تو منه این بهانه
تو خود را برون کن، که خود را عذابی
(دیوان شمس، غزل ۳۱۱۷)
@sedigh_63
شبیهِ سفرهای درخت...
سفر در چشم مولانا خوب است، اگر به سفری درونی منتهی شود. چرا که اصل، سفرِ دل است. سفر از خویشتن است:
نظر در روی شه باید، چو آن نبوَد چه را شاید؟
سفر از خویشتن باید، چو با خویشی سفر چهبْوَد؟
(دیوان شمس، غزلِ ۵۹۰)
چو مست چشم تو نبوَد، شراب را چه طرب؟
چو همرهم تو نباشی، سفر چه سود کند؟
(غزل ۹۳۶)
سفر راهِ نهان کن، سفر از جسم به جان کن
ز فراتْ آب روان کن، بزن آن آبْ خضر بَر
(غزل ۱۰۸۳)
سفری فتاد دل را به ولایت معانی
که سپهر و ماه گوید که چنین سفر ندارم
(غزل ۱۶۲۰)
از این ساحل و آب و گِل درگذر
به گوهرْ سفر کن، که دریا تویی
(غزل ۳۱۳۰)
قمری، جانصفتی، در رهِ دلْ پیدا شد
در ره دل، چه لطیفست سفر! هیچ مگو
(غزل ۲۲۱۹)
شبیه درخت سبز که میوههای نو میدهد و سفر در اندرون میکند:
چو آبت بر جگر باشد درختِ سبز را مانی
که میوهیْ نو دهد دایم، درونِ دلْ سفر دارد
(غزل ۵۶۳)
از بیرون که بنگری، درخت سبز پرثمر، جایی نرفته، اما از چشم جان که بنگری، بسیار سفر کرده:
ای جای نجنبیده، لیک از دل و از دیده
بسیار بگردیده، احوال سفر برگو
(غزل ۲۱۷۵)
سفری که مطلوب مولانا است، سفر از خود به خدا، یا از خودِ بسته و محدود به خودِ گشوده و گسترده است:
چو اندکی بنمودم بدان تو باقی را
ز خوی خویش سفر کن به خوی و خُلق خدا
(غزل ۲۱۴)
ز خویشتن سفری کن به خویش، ای خواجه
که از چنین سفری گشت خاکْ معدنِ زر
(غزل ۱۱۴۲)
چونکه ز خود سفر کنی، وز دو جهان گذر کنی
کیست کز او حذر کنی؟ هیچ سخن مخا، بگو
(غزل ۲۱۴۹)
از خود به خود سفر کن، در راه عاشقی
وین قصه مختصر کن ای دوست یک سَری
(غزل ۳۰۰۶)
سفری از دانستن به دیدن است:
به پیش زخمِ تیرِ من، ملرزان دل، بِنه گردن
اگر خواهی سفر کردن ز دانایی به بینایی
(غزل ۲۴۹۸)
سفر مطلوب، سفر به قرارگاه جان است:
از حد چو بشد دردم، در عشقْ سفر کردم
یارب چه سعادتها که زین سفرم آمد
(غزل ۶۳۳)
دل بیقرار را گو که چو مستقر نداری
سوی مستقرِّ اصلی ز چه رو سفر نداری؟
(غزل ۲۸۴۷)
جانْ عزمِ سفر دارد تا معدن و اصل خود
زان سو که نظر بخشد آن سویْ نظر دارم
(غزل ۱۴۵۵)
تو مسافری، روان کن، سفری بر آسمان کن
تو بجنب پارهپاره که خدا دهد رهایی
(غزل ۲۸۳۷)
حضور او که دست دهد، سفر، عینِ در خانه بودن است:
چو ماهْ همره من شد سفر مرا حَضَر است
به زیر سایهٔ او میروم نشیب و فراز
(غزل ۱۲۰۲)
و حضور او که دست دهد، دیگر به سفر نیازی نیست:
من ترکِ سفر کردم، با یار شدم ساکن
وز مرگ شدم ایمن، کآن عمرِ دراز آمد
(غزل ۶۱۴)
دور مرو، سفر مجو، پیش تو است ماهِ تو
نعره مزن که زیر لب، میشنود ز تو دعا
(غزل ۴۴)
صدیق قطبی
چرا
هایدگر از سیلسیوس[عارف آلمانی قرن هفدهم] نقل میکند: «گُل رز بیچراست: میشکوفد چون که میشکوفد.»... هایدگر مجدداً از سیلسیوس نقل میکند: «دلی که به خواست خدا آرام و قرار گرفته را خداوند به خشنودی میرساند؛ این عودنوازی اوست.» بدون خدا، قلب فاقد «موسیقی» خواهد بود. تا زمانی که خدا ننوازد، دنیا به صدا درنمیآید.
(فلسفهٔ ذن بودیسم، بیونگ_چول هان، ترجمهٔ سمانه آسمانی، نشر لِگا، ص۲۴)
.
آدمی، جانِ در پرده
در نگاه مولانا، انسان، حقیقتی در پرده است: گاه گوهری در گِل، گاه دریایی زیر کاه، گاه ماهِ پنهان در ابر، گاه خُمِ شرابی با دهانهای گِلگرفته، و گاه مرغی در بیضه. پس کار آدمی شاید نه افزودن چیزی بر خویش، که کاستن است: زدودنِ گِل، کنار زدنِ کاه، شکافتنِ پوسته؛ تا آنچه از آغاز در او بوده، مجال ظهور پیدا کند. آنگاه از آدمی بویی و اثری برمیخیزد که پیشتر نیز در او بود، اما در زیرِ گل و کاه و پوسته پنهان مانده بود.
جانْ خُمِ شراب است، اما سرِ خُم را گِل گرفته است. آزاد شدنِ آن بو و پیداییِ آن اثرِ مستیبخش، نیازمند زدودنِ گِل است:
دل است خُنبِ شرابِ خدا، سَرَش بگشا
سرش به گِل بگرفته است طبعِ بدکردار
چو اندکی سَرِ خُم را ز گِل کنی خالی
برآید از سر خُم بو و صد هزار آثار
(دیوان شمس، غزل ۱۱۳۵)
من و ما است کَهگل، سَرِ خُم گرفته
تو بردار کهگل، که خمّ شرابی
(غزل ۳۱۱۷)
تو گوهری نهُفته، در کاهگِل گرفته
گر رخ ز گِل بشویی، ای خوشلقا، چه باشد؟
(غزل ۸۴۴)
تا چند کاسهلیسی؟ این کوزه بر زمین زن
برگیر کاهگل را از روی خُنبِ باده
(غزل ۲۳۹۰)
جان ما، ماه است؛ اما ناپدید و پوشیده در ابرها. مولانا تن را به «میغ» ــ یعنی ابر ــ تشبیه میکند که ماهِ جان را پوشانده است:
تو هنوز ناپدیدی، ز جمال خود چه دیدی؟
سَحَری چو آفتابی ز درونِ خود برآیی
تو چنین نهان دریغی، که مَهی به زیرِ میغی
بِدَران تو میغِ تن را، که مَهیّ و خوشلِقایی
(غزلِ ۲۷۸۰)
گاه این حقیقتِ پنهان، در تصویر مرغی در بیضه ظاهر میشود. پوستهای باید شکافته شود تا جانْ راه رهایی پیدا کند:
در بیضهٔ تن مرغ عَجَبی
در بیضه دری، ز آن مینپری
گر بیضهٔ تن سوراخ شود
هم پر بزنی هم جان ببَری
(غزل ۳۱۳۶)
و گاه در هیئت دریایی که زیر مشتی کاه پنهان مانده است:
تن را تو مشتی کاه دان، در زیر او دریای جان
گرچه ز بیرون ذرهای، صد آفتابی از درون
(غزل ۱۷۸۷)
در این تصویرها، آدمی محتاج افزودنِ جوهری تازه به خویش نیست؛ مسئله، برداشتنِ حجابهایی است که میان او و حقیقتِ نهفتهاش فاصله انداختهاند. زدودنِ گل، کنار زدنِ کاه، و شکستنِ پوسته، در این چشمانداز، تمثیلی است از کاری که آدمی باید با خویشتن بکند.
صدیق قطبی
توجه در برابر تمرکز
استاد فلسفهام را به یاد میآورم، در آن صبح پاییزیِ سال ۱۹۹۰. از پنجره، برگهای خیسِ درخت شاهبلوط را میپایم؛ سبزیِ تقریباً شبتابشان را که باران جلوهای دو چندان بخشیده است. استاد سخن میگوید و من گوش میسپارم. سخن میگوید و من نگاهم را به سوی او میچرخانم. راستش بیش از آن که نگاهش کنم، به او گوش میسپارم. کریستیان بوبن در جایی دیگر مینویسد: «صدای هر آدم گنجی است که به ما میدهد. حتی خسیسترین آدم.» استادم با سپردن این گنج به من، با آن صدای دودگرفتهاش که بم بود و آهنگین، مرا به «حضور» فرا میخواند. در حالوهوای آن لحظه چیزی درونم گرد میآید، جان میگیرد و پرورده میشود. به سخنانش دربارهی عشق از منظر هگل گوش میدهم، بیآنکه به معنای دقیق کلمه «متمرکز» باشم؛ دستکم هیچ تلاشی برای تمرکز نمیکنم. اما سخت دلبستهام به آنچه میگوید و به شیوهای که میگوید؛ همانگونه که مسحور تماشای بارانیام که بر شیشه میکوبد و مجذوب همکلاسیهایم؛ آنان که نگاهشان از شوق میدرخشد و دیگرانی که ملال بر چهرهشان نشسته است.... من کاملاً حاضرم. این نه توجهی متمرکز و کانونی، معطوف به هدفی مشخص، بلکه توجهی است فراگیر و گشوده؛ حالتی از بیداریِ عمومی. پذیرابودنِ حقیقی در همینجا جلوهگر میشود. آن صبح، حین گوش سپردن به استادم، هیچ انتظار خاصی نداشتم و از همینرو، توان چنین توجهی به زمان حال را یافتم. نمیدانستم که بعدها همین پیشه را بر میگزینم؛ از آن کلاس نه انتظار نمرهای درخشان در امتحان نهایی داشتم و نه حتی آنکه راهی به حقیقتِ عشق بر من بگشاید. رها از هر چشمداشتی به روی آنچه بهسویم میآمد آغوش گشوده بودم: من کاملاً پذیرا بودم.
اکنون با گذشت نزدیک به سی سال بر این باورم که میتوانم زایش رسالت خویش را در همان لحظه، در همان صبح پاییزی در دبیرستان ژان_دو_لافونتن، ردیابی کنم. من «حال» را پذیرا بودم، بیآنکه چیزی جز «بودن» از آن طلب کنم و دقیقاً به همین سبب بود که آن لحظه دروازهای به آینده گشود...
کلماتی را که سی سال پیش استاد فلسفهام برای توصیف عشق در اندیشهی هگل به کار برد از یاد نبردهام؛ به همان وضوحی که رنگِ برگهای درخت شاهبلوط را که آن روز صبح از پنجره دیده میشد به یاد دارم. حتی پرسش بیش از حد مدرسهوارِ یکی از همکلاسیهایم به نام سِوِرَن در خاطرم مانده است، همینطور شلوارِ جینِ رنگورورفتهای را که دختری به نام وَنِسا به پا داشت. این کلمات و تصاویر در حافظهام نقش بستهاند، زیرا من، در آن صبح پاییزی، نه کاملاً متمرکز، بلکه سراپا پذیرا و آماده بودم؛ قادر به آن «توجه فارغ از متعلق» بودم که سیمون وِی از آن سخن میگوید. زیرا در درونِ من، برای آنها و برای همهی احساساتی که همراهشان بود، عرصهی گشودهای وجود داشت. مطمئنام اگر متمرکز میبودم و ارادهگرا و معطوف به هدفی خاص، فضایی برایشان نمیگشودم و آنها نمیتوانستند چنین پایدار در من مأوا گزینند. آماده شدن برای مواجهه یعنی گشودن فضایی برای آن، و بخشیدن زمان به آن.»
(فلسفهی مواجهه با دیگری، شارل پِپَن، ترجمه قاسم مؤمنی، ص۱۳۱ـ۱۳۲،ص۱۳۷ـ۱۳۸)
@sedigh_63
مولانا و کشاکشها
مولانا درون آدمی را عرصهٔ کشاکشها میدید. یکسو کششهای خداست. جان را به سمت عشق، خودسپاری و بیخویشتنی میکشاند. به سوی لطفهای بیکران و عرصههای پاک و بلند. و یکسو کشش نفْس است که به حسد، بخل، ظنّ بد و ستیزهجویی میکشاند. کشتی وجود ما در میانهٔ دو کشش پیوسته، در تلاطم است:
زین سوی تو چندین حسد، چندین خیال و ظنّ بد
زان سوی او چندان کشش چندان چشش چندان عطا
چندین چشش از بهر چه؟ تا جان تلخت خوش شود
چندین کشش از بهر چه؟ تا در رَسی در اولیا
اینسو کشان سوی خوشان، وانسو کشان با ناخوشان
یا بگذرد یا بشکند کشتی درین گردابها
(غزل ۱۴)
کشاکشهاست در جانم، کشنده کیست، میدانم
دمی خواهم بیاسایم، ولیکن نیستم امکان
(غزل ۱۶۴۲)
میکشدم مِی به چپ، میکشدم دل به راست
رو که کشاکش خوش است، تو چه کشیدی؟ بگو
(غزل ۱۹۵۴)
بیقراری و نالههای آدمی نیز به سبب این کشاکشها است. جان، آوردگاه کششهاست:
من گوشکشان گشتم از لیلی و از مجنون
آن میکَشدم زان سو وین میکَشدم زین سون
یک گوش به دست این، یک گوش به دست آن
این میکَشدم بالا، وان میکَشدم هامون
از دست کشاکشْ من وز چرخ پرآتشْ من
میگردم و مینالم چون چنبرهٔ گردون
آن لحظه که بیهوشم، ز ایشان برهد گوشم
میغلْطم چون شاهان، در اطلس و در اَکسون
(غزل ۱۸۷۸)[اَکسون: دیبای سیاه گرانبها]
آنچه در تلقی مولانا از خداوند چشمگیر و درخشان است دست برنداشتن او از کشش است. او پیوسته و به شیوههای گوناگون در کار کشش است. کشش مدام او ناشی از کَرَم است و به قصد دل ربودن. و سرانجام، پیروزی با کششهای اوست:
ای کشش عشق خدا، میننشیند کَرَمت
دست نداری ز کِهان، تا دل ازیشان نَبَری
هین بکشان، هین بکشان، دامن ما را به خوشان
زانک دلی که تو بَری، راه پریشان نَبَری
راست کنی وعدهٔ خود، دست نداری ز کشش
تا همه را رقصکنان جانب میدان نَبَری
(غزل ۲۴۵۵)
در قرآن کریم هم از کششها، از کشاکشها، یاد شده است. در زبان قرآن خداوند در کار «فراخواندن»، «بشارت دادن»، و «رحمت و درود فرستادن» است. به هنگام بذل و بخشش، فراخوان و وعدهای است از سوی شیطان که مده، تنگدست میشوی؛ و فراخوان و نویدی است از سوی خدا که ببخش، آمرزیده میشوی و فزونی میگیری:
.
الشَّيْطَانُ يَعِدُكُمُ الْفَقْرَ وَيَأْمُرُكُمْ بِالْفَحْشَاءِ وَاللَّهُ يَعِدُكُمْ مَغْفِرَةً مِنْهُ وَفَضْلًا وَاللَّهُ وَاسِعٌ عَلِيمٌ(بقره، ۲۶۸).
شیطان [به هنگام انفاق] شما را از تهیدستی بیم میدهد و به زشتکاری(حرص و بخل) وا میدارد، ولی خدا شما را به آمرزشی از جانب خود و فزونیای [در مال] نوید میدهد؛
و خدا گشایشگر داناست.
أُولَئِكَ يَدْعُونَ إِلَى النَّارِ وَاللَّهُ يَدْعُو إِلَى الْجَنَّةِ وَالْمَغْفِرَةِ بِإِذْنِهِ (بقره: ۲۲۱)
آنان به آتش فرامیخوانند، در حالی که خدا به خواستِ خود به بهشت و آمرزش فرامیخواند.
هُوَ الَّذِي يُصَلِّي عَلَيْكُمْ وَمَلَائِكَتُهُ لِيُخْرِجَكُمْ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ (احزاب، ۴۳)
اوست که خود و فرشتگانش بر شما درود میفرستند، تا شما را از تاریکیها به سوی نور بیرون آورد.
صدیق قطبی
.
ز درگهِ کَرَمَت روی ناامیدی نیست
کجا رود مگس از کارگاهِ حلوایی
▫️
ناامید از در لطف تو کجا شاید رفت؟
تو ببخشای، که درگاه تو را ثانی نیست
▫️
ناامید از درِ لطفِ تو کجا شاید رفت؟
تابِ قهرِ تو نیاریم خدایا، زنهار
▫️
بخشندهای که سابقهٔ فضل و رحمتش
ما را به حُسنِ عاقبتْ امیدوار کرد
▫️
هر آنکه بر درِ بخشایشِ خدای نشست
به عاقبت نرود ناامید از این درگاه
(سعدی)
.
نجات چگونه به سوی تو آمد؟
«جورگنسن[=Johannes Jørgensen] ایستاد و لحظهای نگاهم کرد. این بار دستش را مصمم به سوی من دراز کرد و بازویم را گرفت. گویی بازوی غریقی را میگیرد.
گفت: «تو هنوز جوانی. من هم جوان بودم و میدانم. تو بیشکیبی، فروتنی را کم داری، هنوز طلب یاری را دون شأن خود میدانی. بگذار چیزی به تو بگویم: نه؛ من نظر کرده به دنیا نیامدم. معنای اضطراب، کشمکش و غرور را خیلی خوب میدانم. رمانهایی آکنده از احساس و عشق و طنز نوشتم. به موقع خود، هنر برایم خیلی محدود شد. خود را وقف علم کردم و هوادار متعصب داروینیسم و هر اندیشهٔ ضد مسیحیت گردیدم. میخواستم کلیسا، حکومت، اخلاق _تمام طوقها_ را بشکنم. «خود» را در مرکز زندگی بر تخت نشانیدم. ندا در دادم: «جنگ با دشمن دیرین.» دشمن دیرین، نامی بود که به خدا داده بودم. مینوشتم، همه جا سخنرانی میکردم، پرچم به دست میدویدم و میدویدم. اما ناگهان ایستادم و ساکت شدم. مرضی پیشبینینشده و تبیینناپذیر، چنگ در دلم انداخته بود. نمیدانستم چگونه و از کجا آمده بود _شاید در تمام آن مدت در درونم بود و دورانش را انتظار میکشید. تا از دوستان و عادتهای قدیم خود بگریزم، دانمارک را ترک گفتم و به یونان سفر کردم و از آنجا به ایتالیا آمدم و وارد اسیزی شدم.»
لبخندی زد و اضافه کرد: «سی سال پیش بود. سی سال گذشته را اینجا در اسیزی، در زیر سایهٔ فرانسیس، گذراندهام. خدای را سپاس میگویم.»
[...]
«آنجا در پورتیاونکول با چشم دوختن به قدیس و دیدن پنج زخم تن او، به طور غیرارادی برای اولینبار به سجده افتادم. اما احساس شرم کردم، خشمناک بهپا خاستم و آنجا را ترک گفتم. دمبهدم از خود با خشم میپرسیدم: چه باعث شد که سجده کنم، چه بر سرم آمد. لیکن در همان حال، احساس آرامشی بیانناشده سراسر وجودم را فراگرفت. دوباره از خود میپرسیدم: چرا، چرا باید چنین آرامشی احساس کنم؟ و راستی که این سعادت فراتر از همهٔ لذتهایی بود که تا آن لحظه چشیده بودم. با اینهمه، در درونم چیزی بود که نمیخواست باور کند. هر آنچه را فراسپهری[=ماوراءالطبیعی] بود، ملامت میکرد. نقطهٔ اتکایش تنها یک چیز بود: عقل انسان و آنچه عقل میگفت. حجاب دلم این بود و نمیگذاشت معجزه وارد آن شود.»
همین که دیدم بار دیگر ساکت شد، با بیصبری پرسیدم: «خوب ـ و بعد؟ نجات چگونه به سوی تو آمد؟»
_ چون همیشه، آرام و بیصدا. درست همانگونه که میوه میرسد و شیرین و آبدار میگردد، دل من نیز رسید و شیرین و آبدار گردید. ناگهان همه چیز برایم ساده و متیقن نمود. دردها و تردیدها و نبردها، قطع شدند. کنار پاهای فرانسیس نشستم و وارد بهشت شدم. فرانسیس، خود فرانسیس، برادرِ دربانی است که در را به رویم گشود.
▫️(گزارش به خاک یونان، نیکوس کازانتزاکیس، ترجمه صالح حسینی، ص۴۰۹ تا ۴۱۱)
.
.
«یکی از عرفای بیزانسی میگوید: «حالا که نمیتوانیم واقعیت را دگرگون کنیم، بهتر است چشمی که واقعیت را میبیند عوض کنیم.» دوران کودکیام این کار را میکردم، حالا هم در خلاقترین لحظات زندگیام این کار را میکنم... حقا که به چشمان خدا چیزی شبیهتر از چشمان کودک نیست. دنیا را برای اولین بار میبیند و آن را میآفریند...
هنگامی که کودک بودم، با آسمان، حشرات، دریا، باد، یعنی همهٔ آنچه میدیدم یا لمس میکردم، یکی میشدم... دنیا و من هنوز از هم جدا نشده بودیم. اما، آهستهآهسته، خود را از آغوش او بیرون آوردم. او در کناری ایستاد و من هم کناری دیگر و جنگ آغاز شد.»
(گزارش به خاک یونان، نیکوس کازانتزاکیس، ترجمه صالح حسینی، ص۴۲ و ۴۳)
.
رهایی از خارش اِشکالها
«وَإِذَا قُرِئَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَأَنْصِتُوا _أعراف/۲۰۴» یعنی: چون مصطفی _علیهالسلام_ قرآن خوانَد و وحی گوید، شما که صحابهاید، مشغول شنیدن باشید و هیچ سؤال مکنید: «لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ_ أعراف/۲۰۴»؛ تا به برکتِ آن که استماع حقیقت آینهٔ کُل کنید و خاموش کنید، بر شما رحمت کنند و شما را از همهٔ اِشکالها بیرون آرند که از اِشکالْ بنده را رحمتِ حق بیرون آرَد، نه قیل و نه قال.
بنگر که بسیار متکلّمان در جواب و سؤال تصنیفها کردهاند و سخن را در باریکی به جایی رسانیدهاند که از هزار طالب زیرک یکی راه نَبَرد از باریکی، و هنوز ایشان از ظلمتِ شُبهَت و اِشکال بیرون نیامدهاند. تا بدانی که رحمت خدا باید تا بنده از اِشکال بیرون آید که: «وَعِندَهُ مَفَاتِحُ الْغَيْبِ_أنعام/۵۹»؛ و ای بسا کسان که به قیل و قال مشغول نشدند و گوشِ هوش به کلام کاملان داشتند، از همهٔ شُبهَت و اِشکالْ خلاص یافتند؛
الّا قومی را غرض آن نیست که از اِشکال بیرون آیند، غرض آن است تا ذوق گفتوگو که به آن خو کردهاند، غرض ایشان ذوق شطرنجبازیِ سؤال و جواب است. چنانکه گَرگینی(فرد مبتلا به بیماری جَرَب یا گَری) که خود را میخارد؛ غرض او از خاریدن آن نیست که گَر (بیماری جَرَب) زایل شود و صحّت یابد، الّا غرض او خوشیِ گَر خاریدن است، نه خوشیِ صحّت. حکیم میگوید: از این خاریدن صحّت حاصل نیاید، الّا من دارو میمالم، تو مخار و دارو را از جا مبر، اگر چه میخاردت؛ تا آن خارشخارش چنان برود که هیچ بازنیاید.
اکنون کلامِ عارفِ کاملْ داروی خارشهای سؤال و جواب و قال و قیل مشرقی و مغربی است، زیرا سخنِ مغزِ مغز است، نه سخنِ پوستِ دوست. و از مغزِ مغز صحّت حاصل آید و همهٔ علتها و رنجوریها برود از دل؛ و درون آدمی را صحّت دینی و ایمانی حاصل آید بدین سخن که: «وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاءٌ وَرَحْمَةٌ لِّلْمُؤْمِنِينَ»(اسراء/۸۲)
فرمود که چون وحی گزارد و قرآن خوانَد، خاموش کنید؛ و یقین است که صحابهٔ پاک به وقت قرآن خواندن پیغامبر _علیهالسلام_ افسانه نگفتندی و حکایت نکردندی به همدیگر، الّا سؤال کردندی. پس مراد از این که فرمود: «خاموش کنید»، معنیاش آن است که سؤال مکنید در میان سخن او. بعد آن صحابه گفتند: ما به وقت سخن گفتن پیغامبر _علیهالسلام_ چنان بودیمی که «کأنّ الطّیر عَلیٰ رؤوسنا»، چنان که مرغی لطیف بیاید، بر سر کسی بنشیند و آن کس نیارد دست جنباندن و سَر جنباندن و سخن گفتن، از بیم آن که شاید که آن مرغ بپرّد و خاصّه که آن مرغ، عَنقای مقصودها بوَد، از کوهِ قافِ عنایت پریده باشد، باید که مستمع خاموش کند، یک سر مویی بر وی نجنبد تا از سایهٔ او برخوردار گردد و مشکلات او بیگفتوگو حل شود.
(مجالس سبعه، مولانا جلالالدین محمد بلخی، نشر مولی، ص۳۶_۳۷)
@sedigh_63
«کشف کردم که همه بدبختیهای انسان، از یک چیز ناشی است؛ که نمیتواند دمی، در اطاقی، بهراحتی آرام بگیرد.»
(پاسکال، اندیشهها و رسالات، ترجمهٔ رضا مشایخی، تهران: انتشارات ابنسینا، ۱۳۵۱، ص ۲۸۵)
«tout le malheur des hommes vient d'une seule chose, qui est de ne savoir pas demeurer en repos, dans une chambre».
▫️
«روزی که زندگی امیلی دیکینسون را کشف کردم، بزرگترین شادی نصیبم شد: او نیز بر این نکته تأکید میکرد که برای شناخت پرشورترین زندگی نیازی نیست به دور دنیا بگردیم. اگر با شوخطبعی و شکیبایی، ساعتها رو به پنجره بنشینیم، سرانجام فرشتههایی را میبینیم که از خیابان عبور میکنند.»
(اسیر گهواره، کریستیان بوبن، ترجمه مهوش قویمی، نشر آشیان، ص۹۳)
.
حقیقت از طریق خطا
گفتوگویی میان مارسل جوان و الستیر. این نمونهای است از «حقیقت از طریق (شاید فقط از طریق) خطا»...
این هم بیان کاملترش از زبان الستیر:
گفت: «هیچ انسانی نیست، هر اندازه فرزانه، که در برههای از جوانیاش چیزهایی نگفته یا چنان زندگی نکرده باشد که یادآوریاش در سالهای بعد چنان ناخوشایند و گزنده باشد که اگر میتوانست، مشتاقانه آن را از خاطرهاش بزداید. و البته، اما نباید از این گذشته مطلقاً پشیمان بود؛ زیرا تنها زمانی میتوان اطمینان یافت که تا حد امکان به فرزانگی دست یافتهایم که پیشتر، از تمامی آن جلوههای پوچ یا زنندهای که مقدمهٔ این منزل واپسیناند، گذر کرده باشیم. میدانم جوانانی هستند، فرزندان و نوادگان مردانی برجسته، که مربیانشان از همان دورهٔ مدرسه، تعالی روح و وقار اخلاقی را به آنان آموختهاند. شاید در زندگیشان هیچ نقطهٔ تاریکی برای پنهان کردن نباشد. شاید بتوانند هر آنچه را که گفتهاند منتشر کنند و پای آن بایستند؛ اما اینان جانهایی بیمایهاند، بازماندگانی بیرمق از اصحاب مکتب، که فرزانگیشان منفی و بیحاصل است. فرزانگیْ اکتسابی نیست؛ آدمی باید خود، پس از پیمودن مسیری که هیچ کس نمیتواند به جای ما آن را طی کند یا ما را از رنج آن معاف سازد، به آن دست یابد؛ چراکه فرزانگی خودْ منظری است برای نگریستن به جهان.»
(پروست و فلسفه: جستارهایی دربارهٔ در جستوجوی زمان از دست رفته، ترجمه قاسم مؤمنی، ص۲۰۹ـ۲۱۰)
.
.
چشم از او چگونه توانم نگاه داشت؟
«آوردهاند که پادشاهی بود، عالمی، عادلی، خدایترسی، رعیّتپُرسی...
یکی غلامی بود بیدست و پاتر از همه. در قلم او را هنری نی، در علم او را قدرتی نی. پادشاه او را از همه دوستتر داشتی و مقرّبتر از ایشان[= امیران] بود...
با هم به خلوت میگفتند آخر به چه هنر، به چه خدمت، به چه صورت او را بر ما چندین فضیلت نماید؟...
تا روزی پادشاه شکارهای عجب کرده بود و سخت شادمان و خندان بود...
امیران چون شاه را شادمان دیدند و درهای رحمت را بازیافتند، جمله به خدمتش زانو زدند و گفتند: ای شاه عالَم!... چگونه است فلان را بر سر ما بدین حد برگزیدهای؟ به چه هنر؟ به چه نیکبندگی؟ از ما چه تقصیر آمد؟... آخر او چه بندگی میکند که آن بندگی لطیف است و در نظر ما درنمیآید؟ پادشاهی کن و ما را اندکی خبر کن که آن بندگی کدام است؟ ما هم بکوشیم و هنر خود بنماییم.
گفت: چه گویم؟ آنچه او میکند، شما نتوانید کردن.
گفتند: ای شاه عالَم! آخر ما را امتحان کن، اگر از عهده بیرون نیاییم، خود را بشناسیم و فضیلت او را بدانیم و از حسد و وسوسه فارغ شویم، بعد از آن جنگ با خود کنیم، نه با خیال شاه....
پادشاه فرمود که: یک هنر غلام من آن است که دایماً مرا مینگرد و چشم از روی من برنمیدارد.
گفتند: ای شاه عالَم! پس زودتر بگو، این سهلْ کاری است. ما همه روز و شب بعد از این تو را نگریم. خاک بر سر کارهای دیگر، از این خوشتر کار چه باشد!
جمله امیران از این شادی سجده کردند و سلاحها از خود گشادند و انداختند و گفتند: بعد از این سلاح ما روی تو، صلاح ما کوی تو، حجّی به درِ خانه و فضلی بسیار. صف کشیدند بر روی پادشاه نظر میکردند...
[پادشاه] در گوشِ حاجب خاصّ گفت که: برو به طبلخانه، هرچه آنجا است از کوس و دهل بگو تا همه را بر بام قصر آرند و از روزن به یک بار در اندازند. رفتند و چنان کردند. به یکبار بانگهای باهیبت و زلزله برخاست. همه چپ و راست نگریستند که بارگاه چه شود! و چشم او[=غلام] در شاه مانْد که سیمای شاه چه میشود...»
▫️(مجالس سبعه، مولانا جلالالدین محمد بلخی، ص۶۰ تا ۶۶)
این قصه که مولانا برای ما گفته، در معنا و مضمون چقدر نزدیک به قصهای است که دربارهٔ عیسی آمده است:
«همچنان که ره میسپردند، [عیسی] به روستایی درآمد و زنی به نام مَرتا در خانهی خویش پذیرایش شد. او را خواهری بود به نام مریم که کنار پاهای خداوند نشسته بود و کلام وی را مینیوشید. مَرتا که سخت سرگرم خدمت بود، پیش آمد و گفت: «ای خداوند، روا میبینی که خواهرم مرا در خدمت تنها گذارد؟ پس او را بگو که مرا یاری کند.» لیک خداوند وی را پاسخ گفت: «ای مَرتا، ای مَرتا، تو بهر بسی چیزها در اندیشه و اضطرابی؛ لیک اندکی لازم است و حتی تنها یکی. مریم بهترین سهم را برگزیده که از او ستانده نخواهد شد.»(لوقا، ۱۰: ۳۸ تا ۴۲-ترجمه پیروز سیّار)
هر دو میگویند رستگاری در چشمهایی است که خود را وقف تماشا میکنند و پیوسته به آن کانون روشنی و پاکی خیره میمانند. چشمانی که غریو و هیاهوی دوران، آنها را از تماشای یار غافل نمیکند.
هر دو میگویند استقامت در نگریستن و چشم بر نگرفتن از خداوند، از هر توانایی خیرهکنندهٔ دیگری، به رستگاری نزدیکتر است.
@sedigh_63
.
کدام در خدمت کدام
«اگر کسی سرودی گوید و بدان حق را خواهد بهتراز آن بُوَد که قرآن خوانَد و بدان حق را نخواهد.»
(نوشته بر دریا: از میراث عرفانی ابوالحسن خرقانی، تصحیح شفیعی کدکنی، ص۳۰۸)
«هر که نماز برای آن میگزارد تا به پشتیِ آن نان خورَد، نماز گزاریش نان خوردن است. و هر که نان برای آن میخورد تا به قوّتِ آن نماز گزارد نان خوردنش نماز گزاردن است.»
(مقامات حاتمی_ضیاءالدین حاتمی جوینی_، تصحیح شفیعی کدکنی، ص۲۷۱)
خوردن برای زیستن و ذکر کردن است
تو معتقد که زیستن از بهر خوردن است
(کلیات سعدی، گلستان، چاپ هرمس، ص۱۳۹)
خانهای نو ساخت روزی نومُرید
پیر آمد خانهٔ او را بدید
گفت شیخ آن نومُریدِ خویش را
امتحان کرد آن نکواندیش را:
روزن از بهر چه کردی ای رفیق؟
گفت: تا نور اندر آید زین طریق
گفت آن فرع است؛ این باید نیاز
تا ازین ره بشنوی بانگِ نماز
(مثنوی، د ۲: ۲۲۳۱ـ۲۲۳۴)
[به نثر (شرح مثنوی کریم زمانی): یک مرید مبتدی، خانهای جدید ساخت. و شیخ او آمد و آن خانه را دید. شیخ نیکاندیش، مرید مبتدی خود را آزمود و به او گفت: ای رفیق طریق، برای چه در این خانه پنجره کار گذاشتهای؟ مرید پاسخ داد: تا از این راه، نور به درون خانه آید. شیخ گفت: این مسأله جنبهٔ فرعی دارد، بلکه نیاز و حاجت اصلی تو باید این باشد که از طریق پنجره، بانگ اذان را بشنوی.]
@sedigh_63
آشنا بود صدا، مثلِ هوا با تنِ برگ...
بانگی عجب از آسْمان، دَر میرَسَد هر ساعتی
مینشنود آن بانگ را، اِلّا که صاحِبحالتی
ای سر فروبرده چو خر، زین آب و سبزه بس مَچَر
یک لحظهای بالا نگر، تا بوک بینی آیتی
▫️
هزار نَعره زِ بالایِ آسْمان آمد
تو تَن زَنیّ و نجویی که این فغان زِ کجا؟
▫️
این قافله بر قافله، پویان سوی آن مرحله
چون برنمیگردد سَرَت؟ چون دل نمیجوشد ترا؟
▫️
هر دم رسولی میرسد، جان را گریبان میکشد
بر دل خیالی میدود یعنی: «به اصلِ خود بیا»
▫️
هر نَفَس آواز عشق میرسد از چپّ و راست
ما به فلک میرویم، عزم تماشا کراست؟
▫️
ای عاشقان، ای عاشقان، هنگام کوچ است از جهان
در گوش جانم می رسد طبل رحیل از آسمان
ای دل سوی دلدار شو، ای یار سوی یار شو
ای پاسبان بیدار شو، خفته نشاید پاسبان
▫️
سوی اصل خویش، یعنی: بحر جان
جمع یاران! همچو باران، اَلرّحیل
▫️
صبحدم شد زود برخیز ای جوان
رخت بربند و برس در کاروان
کاروان رفت و تو غافل خفتهای
در زیانی در زیانی در زیان
(غزلیات شمس)
@sedigh_63
.
«... دوگن [۱۹ ژانویهٔ ۱۲۰۰ – ۲۲ سپتامبر ۱۲۵۳، استاد ذن و فیلسوف ژاپنی] چنین میگوید:
با شفقت نسبت به تمامی موجودات رفتار کنید، بیآنکه میان نزدیکان و غریبگان تمایز قائل شوید و با نگرشی که بر نجات همگان به طور یکسان تأکید دارد، زندگی کنید. هرگز در پی منفعت شخصی، چه در امور دنیوی و چه در امور معنوی، نباشید. هرچند که ناشناس بمانی و از تو قدردانی نشود، تو فقط به خاطر قلب خود به دیگران نیکی کن و به دیگران بروز نده که چنین خصلتی داری.»
(فلسفهٔ ذن بودیسم، بیونگ_چول هان، ترجمهٔ سمانه آسمانی، نشر لِگا، ص۱۴۵)
@sedigh_63
.
[فلیسیتاس فون شونبورن:] چرا رومی آنهمه از رقص به وجد میآمد؟
[آنهماری شیمل:] نغمه در سراسر اشعار رومی رخنه دارد. ناگهان او خود را چون فلوت میبیند، گاهی چون سازِ زهی و گاهی از این هراس دارد چون طبلی زیر ضرباتِ طبّال خُرد شود. نغمه به رقص میانجامد. از دیدگاه رومی بنیاد همه چیز در رقص است. خدا بشرِ هنوز خلق نشده را در روز ازل مورد خطاب قرار میدهد که: «اَلَسْتُ بِربّكُم» «آیا من پروردگار شما نیستم؟» که پاسخ میدهند «بلیٰ» (سوره اعراف آیه ۱۷۲). رومی معتقد است که آهنگ این خطابْ چون نغمهای است که بشر را در رقصی وجدآور از عرصهٔ نیستی، هستی میبخشد.
(بازتاب اسلام، آنه ماری شیمل، ترجمهٔ بهاءالدین بازرگانی گیلانی، نشر شور، ص۱۲۴-۱۲۵)
.
پرسیدند که «چه حالت است که مرد آرمیده باشد، چون سماع بشنود اضطرابی در وی پدید آید؟» [جنید بغدادی] گفت: «حق تعالی ذرّیّت بنی آدم را در میثاق، خطاب کرد که «ألَسْتُ بِرَبِّکُمْ»(۷/۱۷۲) همه ارواح مستغرق لذّت آن سخن گشتند چون درین عالم سماع بشنوند، در حرکت و اضطراب آیند.»(تذکرةالاولیاء، تصحیح شفیعی کدکنی، ص۴۶۲)
آستانهٔ تسلیم
رضا به حُکمِ قضا اختیار کن سعدی
که هرکه بندهٔ فرمان حق شد آزاد است
▫️سعدی
رضا به حُکمِ قضا اختیار کن سعدی
که شرط نیست که با زورمند بستیزند
▫️سعدی
بر آستانهٔ تسلیمْ سر بِنِه حافظ
که گر ستیزه کنی، روزگار بستیزد
◽️حافظ
کار خود گر به کَرَم بازگذاری، حافظ
ای بسا عیش که با بختِ خداداده کنی
▫️حافظ
در پناه لطفِ حق باید گریخت
کاو هزاران لطف بر ارواح ریخت
▫️مثنوی، ۱: ۱۸۴۷
در سایهٔ خدایی خُسپند نیکبختان
زنهار ای برادر، جای دگر نخسپی
◽️کلیات شمس، غزل ۲۹۳۲
.
چشمانتظاربودن
سیمون وِی، فیلسوف نامدار، در کتاب ثقل و فیض توصیه میکند: «باید دانشآموزان را برای توجه پرورش داد.» توجه مستلزم از خودفراموشی است، حال آنکه تمرکز همچنان یک نمایشِ عملکردِ فردی باقی میماند. او ادامه میدهد: «توجهِ مطلقاً نابْ نیایش است [...] هیچنجستن و مهیای دریافتبودن؛ این حرکتِ فیض است.» اگرچه فیضی که اینجا از آن سخن میرود جنبهای معنوی و دینی دارد، اما سیمون وِی تصریح میکند که این قاعده هم در مورد خداوند صدق میکند و هم در مورد همنوعان ما: تنها هنگامی به راستی با او مواجه میشویم که بیآنکه در جستوجویش باشیم، چشمانتظارش باشیم، و در عین حال، خود را از شرِ «منِ» بیش از حد دستوپاگیر رهانیده باشیم.
«فیض» همان مواجههای است که بهناگاه «بر ما فرود میآید»، خواه مواجهه با خداوند باشد، خواه با انسانی دیگر. خودِ سیمون وِی نیز انتظار آن تجربهی مینوی را نداشت؛ تجربهای که با خواندن شعری به نام عشق از جورج هربرت زندگیاش را دگرگون ساخت؛ آنگاه حضور مسیح را در درون خود احساس کرد که او را فرا میگرفت. سیمون وِی در نقدی ظریف بر اصرار ارادهگرایانه چنین خلاصه میکند: «گرانبهاترین موهبتها را نباید جُست، بلکه باید چشمانتظارشان بود؛ وگرنه جز مواهبِ کاذب چیزی نخواهیم یافت.» «چشمانتظاربودن» در اینجا نه به معنای انتظاری معین، بلکه به معنای توجهی تام و تمام، گشوده، مشترک و زنده است. آری، انتظار، اما انتظاری فارغ از هرگونه متعلقِ از پیشتعیینشده.»
(فلسفهی مواجهه با دیگری، شارل پِپَن، ترجمه قاسم مؤمنی، ص۱۳۶ـ۱۳۷)
@sedigh_63
لطافت دوستی
«جورجو آگامبن، فیلسوف ایتالیایی، در تفسیری بر نگرش ارسطویی به دوستی، دوست را «خویشتنِ دیگر»ی تعریف میکند که «لطافتِ محضِ بودن» را با او به اشتراک میگذاریم.
این تعریف از دوستی در نگاه نخست شگفتانگیز مینماید. ارسطو در اخلاق نیکوماخوس دوست را پیش از هر چیز کسی میداند که ما را یاری میدهد تا استعدادهای بالقوهمان را شکوفا سازیم، پیشرفت کنیم و انسانی بهتر شویم. آگامبن این تعریف را نفی نمیکند، اما در شاهکار ارسطو اندیشهای را مییابد که به زعم خودش مهمتر است و مغفول مانده: دوست کسی است که زندگی را بر ما گواراتر میکند. از همینروست که میتوانیم در محضر دوست، بیآنکه معذب باشیم، سکوت کنیم، ساعتها به گفتوگو بنشینیم و گذر زمان را از یاد ببریم، یا با او از مکنونات قلبی خویش سخن بگوییم. دوست، صرفاً با حضور خویش ما را قادر میسازد تا حتی در دشوارترین لحظات، شیرینیِ زندگی را بچشیم...
از آنجا که شکنندهام، از آنجا که زندگی دشوار است، نیازمند لطافتام، جرئتِ آسیبپذیر نمودنِ خویش همانا فرصت دادن به تسلای دلنشینِ دوستی است.»
(فلسفهی مواجهه با دیگری، شارل پِپَن، ترجمه قاسم مؤمنی، ص۱۴۸ـ۱۴۹)
@sedigh_63
مگر زمین خدا پهناور نبود؟
در قرآن کریم از وسعتِ جهان و وسعتِ رحمت خداوند سخن رفته است. در قلمروِ ایمان، هم جهانْ واسع، فراخ و پهناور است و هم رحمت و لطفهای جانِ جهان، واسع و همهگستر و فراگیر. و ایندو یعنی همیشه امکانِ رستگاری فراهم است:
رَبُّكُمْ ذُو رَحْمَةٍ وَاسِعَةٍ (أنعام، ۱۴۷)
پروردگارتان داراى رحمتى گسترده است.
إِنَّ أَرْضِي وَاسِعَةٌ (عنکبوت، ۵۶)
زمینِ من گسترده است.
درباره گستردگی و فراگیری رحمت، دو اشارهٔ دیگر نیز هست:
رَبَّنَا وَسِعْتَ كُلَّ شَيْءٍ رَحْمَةً وَعِلْمًا (غافر، ۷)
پروردگارا، رحمت و دانش تو همه چیز را فراگرفته.
وَرَحْمَتِي وَسِعَتْ كُلَّ شَيْءٍ (اعراف، ۱۵۶)
و رحمتم همه چیز را فراگرفته است.
اما فراخی و پهناوری زمین، چه معنایی دارد و چرا محل توجه و تأکید قرآن است؟
از این آیه آغاز کنیم:
يَا عِبَادِيَ الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّ أَرْضِي وَاسِعَةٌ فَإِيَّايَ فَاعْبُدُونِ (عنکبوت، ۵۶)
اى بندگان من كه ايمان آوردهايد، همانا زمين من گسترده است، تنها مرا بپرستيد.
میگوید محیط نامناسب، شما را از ادای بندگی من بازندارد. اگر دل در گروِ ایمان داشته باشید، میتوانید فضا و محیط دیگری که مساعد ایمانتان باشد، بجویید و بیابید. اگر فضای فعلی، برای رُستن و بالیدن ایمانتان مناسب نیست، جهان خدا که تنگ نیست. گسترده است، اگر مؤمنانید:
وَمَنْ يُهَاجِرْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ يَجِدْ فِي الْأَرْضِ مُرَاغَمًا كَثِيرًا وَسَعَةً (نساء، ۱۰۰)
و هر كه در راه خدا هجرت كند، در زمين جایگاههای بسیار و گشايشی [شایسته] خواهد يافت.
چنانکه یاران غار (اصحاب کهف) با ایمان به رحمت واسع و جهان واسع خداوند، محیط خود را تغییر دادند:
وَإِذِ اعْتَزَلْتُمُوهُمْ وَمَا يَعْبُدُونَ إِلَّا اللَّهَ فَأْوُوا إِلَى الْكَهْفِ يَنشُرْ لَكُمْ رَبُّكُم مِّن رَّحْمَتِهِ وَيُهَيِّئْ لَكُم مِّنْ أَمْرِكُم مِّرْفَقًا (کهف، ۱۶)
و [به یکدیگر] گفتند: زمانی که از آنان و آنچه جز خدا میپرستند کناره گرفتید، پس به سوی غار [روید و در آن] جای گیرید تا پروردگارتان از رحمت خویش بر شما بگستراند و برای شما در کارتان آسانی و آسایشی فراهم سازد.
یاران غار، وقتی به جستوجوی فضایی مناسب ایمانشان گام برداشتند دلگرم بودند به گسترهٔ رحمت. باور داشتند که رحمتِ او زیر آسمانهای دیگر نیز بر آنان خواهد بارید.
تعبیر «أرض واسعة» در ضمن گفتوگوی فرشتگان با برخودستمکاران نیز آمده است:
إِنَّ الَّذِينَ تَوَفَّاهُمُ الْمَلَائِكَةُ ظَالِمِي أَنْفُسِهِمْ قَالُوا فِيمَ كُنْتُمْ قَالُوا كُنَّا مُسْتَضْعَفِينَ فِي الْأَرْضِ قَالُوا أَلَمْ تَكُنْ أَرْضُ اللَّهِ وَاسِعَةً فَتُهَاجِرُوا فِيهَا (نساء، ۹۷)
همانا فرشتگان در حال ستاندن جان کسانی که بر خود ستم کردهاند [به آنان] گویند: در چه حالی بودید؟ گویند ما در زمین مستضعف بودیم. [فرشتگان] گویند: مگر زمین خدا پهناور نبود که در آن هجرت کنید؟...
دلالت «أرض واسعة» در اینجا وضوح بیشتر مییابد. آنکه در محیط، موقعیت، و مناسباتی است که در آن به ضعف و زبونی کشیده شده(استضعاف)، باید در جستوجوی محیط و موقعیت و مناسباتی دیگر برآید. چرا که «زمین خدا فراخ است» و امکانهای زیستن، بسیار. آنکه به رغم توانایی، موقعیت استضعاف را ترک نمیکند، بر خود ستم میکند. برخودستمگری، ماندن در محیط و فضای استضعاف است.
با این حال، واقعیت این است که برخی توانایی و استطاعت ترک محیط و فضایی را که در آن به ضعف کشیده شدهاند ندارند. قرآن این واقعیت را میپذیرد و آنان را معذور میداند. آیا آنان که امکان ترک محیط خود را ندارند، از رحمت فراگیر خداوند، محروم میمانند؟
إِلَّا الْمُسْتَضْعَفِينَ مِنَ الرِّجَالِ وَالنِّسَاءِ وَالْوِلْدَانِ لَا يَسْتَطِيعُونَ حِيلَةً وَلَا يَهْتَدُونَ سَبِيلًا. فَأُولَئِكَ عَسَى اللَّهُ أَنْ يَعْفُوَ عَنْهُمْ وَكَانَ اللَّهُ عَفُوًّا غَفُورًا (نساء، ۹۸-۹۹)
مگر آن مردان و زنان و کودکان مستضعفی که هیچ چارهای نداشته باشند و راهی [برای رهایی] نیابند؛ که امید است خداوند از آنان درگذرد و خدا بسیار باگذشتِ مهربان است.
آنچه حیاتی است یافتن فضا و شرایطی است که در آن بتوان «محسنانه» زیست. و در بشارت قرآن، زمین خدا برای جویندگان احسان، فراخ است:
قُلْ يَا عِبَادِ الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا رَبَّكُمْ لِلَّذِينَ أَحْسَنُوا فِي هَذِهِ الدُّنْيَا حَسَنَةٌ وَأَرْضُ اللَّهِ وَاسِعَةٌ إِنَّمَا يُوَفَّى الصَّابِرُونَ أَجْرَهُمْ بِغَيْرِ حِسَابٍ (زمر، ۱۰)
بگو اى بندگانِ من كه ايمان آوردهايد، از پروردگارتان پروا کنید؛ براى آنان كه در اين دنيا نیکی كردهاند [پاداش] نيكى خواهد بود، و زمين خدا گسترده است [هر جا زمینهٔ نیکی مییابید همانجا بروید]، جز این نیست که شکیبایان، پاداششان کامل و بیحساب داده میشود.
صدیق قطبی
.
المِنّةُ لِلّه که دلم صید غمی شد
کز خوردنِ غمهای پراکنده بِرَستم
▫️
غم عشق آمد و غمهای دگر پاک ببُرد
سوزنی باید کز پای برآرَد خاری
▫️
همچنان شُکر عشق میگویم
که گَرَم دل بسوخت جان بنواخت
سعدی است که در این ابیات قدردانی خود را از غم عشق اظهار میکند، چرا که او را از غمهای پراکنده رها ساخته است. غمِ وحدتبخش را میستاید و غمی را که مایهٔ پراکندگی دل است دوست ندارد. غمی هست که ما را با خویشتنمان به وحدت میرساند و غمی نیز هست که ما را متفرق میکند.
خوشا غمی که مایهٔ جمعیت است.
@sedigh_63