10605
یادداشتها و شعرها «به خاطر سنگفرشی که مرا به تو میرساند نه به خاطر شاهراههای دوردست» __ احمد شاملو @sedigh_63 ابتدای کانال: https://t.me/sedigh_63/9
.
بدبینیِ امیدوارانه
«... در اقتباس سینمایی ارباب حلقهها،
فرودو در اوج ناامیدی از همراهش میپرسد: «سم، چه چیزی باعث میشود طاقت بیاوریم؟» سم میگوید: «اینکه هنوز در این دنیا خوبیهایی هست که ارزش جنگیدن دارند آقای فرودو». این دیالوگ را، که از قضا در فضای مجازی هم محبوب است، معمولاً نمودی میدانند از امیدواری در ناامیدکنندهترین شرایط، اما مثل نقاشی واتس میشود برداشت دیگری هم از آن داشت: حتی وقتی هیچ «امید»ی نداریم و دلیلی نمیبینیم باور کنیم که سیل مصیبت فرو خواهد نشست، باز هم احتمالاً چیزهایی هستند که ارزش جنگیدن دارند. شاید چندان امیدوارکننده نباشد، اما به هر ترتیب نوعی امید است. وقتی هیچ چشمانداز واقعیای از موفقیت پیش رویمان نمیبینیم، آنچه ما را سرپا نگه میدارد امید به پیروزی نیست، بلکه درک عاجزانهٔ این نکته است که بعضی چیزها ارزش جنگیدن دارند، عجز و استیصالی خاموش که امید خردمندانه از آن سر برمیآورد.
نکته اینجاست که امید اهمیت دارد اما باید شکل درستش باشد، یعنی امیدی که وقتی همهٔ امیدهای دیگر بر باد رفتند دوام بیاورد. جی. آر. آر تالکین این را میدانست، برای همین در زبان الفها برای امید دو واژه وجود دارد: آمدیر (Amdir) و استِل (Estel). من اسمشان را میگذارم امید سبز و امید آبی و نشان میدهم که هرچند ذهنمان غالباً تحت تأثیر امید سبز قرار دارد، باید به امید آبی رو بیاوریم. امیدی که دوشادوش بدبینی میایستد و حتی پابهپای ناامیدی قدم برمیدارد. امیدی که حاصل عدم قطعیت محض است.
امیدِ پنهان در بدبینیِ امیدوارانه.»
▫️(بدبینیِ امیدوارانه، مارا فان در لوخت، ترجمهٔ مریم خدادادی، نشر بیدگل، ص۲۰-۲۱)
.
.
۹ صبح یکشنبه ۲۵ آذرماه ۱۳۴۱/ ۱۶ دسامبر ۱۹۶۲
زندگی، عزیز دل من پوچ نیست. گریستنی هست، اما پوچ نیست.
◽️سیمین دانشور
منبع:
(نامههای سیمین دانشور و جلال آل احمد، به کوشش مسعود جعفری، نشر نیلوفر، جلد سوم، ص۳۰۰)
.
قدرت کلام
و چون دگربار مردم را نزدیک خویش خواند، ایشان را گفت: «جملگی بر من گوش فرادارید و فهم کنید! چیزی برون از آدمی نیست که چون بدو درآید، او را آلوده تواند کرد، بلکه آنچه از آدمی برون میشود، همان آدمی را آلوده میگرداند. اگر کسی گوش بهر نیوشیدن دارد، بنیوشد!»
گفت: «آنچه از آدمی برون میشود، همان آدمی را آلوده میگرداند. چه از درون و از دل آدمیان است که نیات تباه همچون عیاشی و دزدی و آدمکشی و زناکاری و مالدوستی و بدکاری و حیلهگری و بیعفتی و رشکورزی و هتاکی و گرانسری و نادانی برون میشود. تمامی این بدیها از درون برون میشود و آدمی را آلوده میگرداند.»
(انجیل مَرقُس، ۷: ۱۴ تا ۱۶/ ۲۰ تا ۲۲)
و چون مردم را نزد خویش خواند، ایشان را گفت: «گوش فرادارید و فهم کنید! آنچه به دهان درمیآید آدمی را ناپاک نمیسازد؛ بلکه آنچه از دهان برمیآید آدمی را آلوده میسازد.»
(انجیل مَتّیٰ، ۱۵: ۱۰-۱۱)
«... ببینید چه شرارهٔ کوچکی، جنگلی پهناور را به آتش میکشد: زبان نیز شراره است. این زبان که میان اعضای ما جای دارد، دنیای شرّ است: سراپای بدن را میآلاید... وحوش و پرندگان و خزندگان و جانوران دریاییِ از هر دست رام آدمی شدهاند و میشوند. برخلاف، زبان را کس رام نتواند ساخت: بلایی بیامان و آکنده از زهر کُشنده است. با آن خداوند و پدر را متبارک میخوانیم و با آن آدمیانی را که به صورت خدا سرشته شدهاند، نفرین میکنیم. تبرّک و نفرین از یک دهان برون میشود. برادرانم، نباید چنین باشد.»
(رسالهٔ یعقوب، ۳: ۵ تا ۱۰)
«از برای کسانی که نفرینتان میکنند برکت طلبید و بهر آنان که بر شما افترا میزنند دعا کنید.»
(انجیل لوقا، ۶: ۲۸)
«بدی را با بدی و دشنام را با دشنام پاسخ مگویید. برخلاف، برکت طلبید، چرا که بدین خوانده شدهاید تا وارث برکت گردید. زیرا هر کس بخواهد زندگی را دوست بدارد و روزهای خوش ببیند، باید زبان خویش را از بدی و لبانش را از سخنان مکرآمیز نگاه دارد.»
(رسالهٔ اول پِطرُس، ۳: ۹-۱۰)
«بهر آنان که آزارتان میکنند، برکت بخواهید؛ برکت بخواهید و نفرین مکنید.»
(رساله به رومیان، ۱۲: ۱۴)
▫️(عهد جدید، ترجمه پیروز سیّار، نشر نی، تهران: ۱۳۸۷)
.
.
جهان را از نگاه تو میبینم
«آیا مواجهه با دیگری اساساً امری ناممکن نیست؟... چکونه میتوان یقین داشت که این مواجهه حقیقی است و ما دستخوش اوهام نیستیم؟... دقیقاً از طریق مشاهدهٔ این واقعیتِ روزمره که قادریم از محوریت خود فاصله بگیریم: هر بار که کامیاب میشویم جهان را از دریچهی چشمانِ دیگری بنگریم، بر ناممکنبودنِ نظریِ این امر خط بطلان میکشیم. آری، زندگی از نظریه نیرومندتر است: هر بار که دنیا خود را به شیوهای دیگر بر من عرضه میکند، زیرا که آن را با چشمانِ تو کشف میکنم، درمییابم که با تو مواجه شدهام.
بشنویم از زبان آلن بدیو: «عشق [...] ساختن است، حیاتی است که بنا میشود، دیگر نه از چشماندازِ "یک" که از چشماندازِ "دو".» و این ساختن، همچون همهی ساختنها، زمانبر است: زمان میبرد تا دیگری را کشف کنیم، تا دریابیم او تا چه اندازه چیزها را از زاویهای متفاوت مینگرد. بدیو چه زیبا مینویسد: «هرگز کارمان با شناختنِ دیگری و گشتن پیرامونِ او به پایان نمیرسد». چگونه میتوان بیوجودِ عشق و دوستی به چنین امرِ خطیری دست یازید؟ چگونه میتوان اینسان ناممکن را آزمود: جهان را با چشمانِ دیگری دیدن؟ برای امید بستن به چنین کاری، نیازمندِ احساساتی پایداریم: دوستی یا عشق. بیاین عواطفْ تجربهی فکریِ تغییرِ دیدگاه مطلقاً ناممکن میبود. بیعشق و دوستی، از آزمودنِ این تجربهی دگربودگی، یکسره ناتوان میبودیم.
معنای گفتهی رازآمیزِ افلاطون نیز همین است: «آنکه هرگز عشق نورزیده نمیتواند فلسفه بورزد». اگر فلسفیدن به معنای برونشدن از زندانِ باورهای خویشتن و آموختنِ اندیشیدن «علیهِ خود» باشد، آنگاه عشق دروازهی ورودِ من به فلسفه است؛ چرا که به من میآموزد خود را به جای دیگری بگذارم و جهان را از منظری بنگرم که منظرِ تفاوت است، نه اینهمانی. [...]
... آلن بدیو مینویسد: «خصم اصلی عشق _آنکه باید بر او چیره شوم_ نه دیگری، که خودِ من است؛ آن "من"ی که در سودای هویت بر تفاوت میشورد و میخواهد جهانِ خویش را بر جهانی تحمیل کند که از صافی تفاوت گذشته و باز ساخته شده است.» اگر تو را دیدهام، اما این مواجهه نگاهم را به جهان دگرگون نساخته است، اگر چنان به «منِ» خویش پایبندم که جهان را همچنان چون گذشته میبینم، پس بهراستی با تو مواجه نشدهام. شاید سالها در کنار تو زیستهام، بیآنکه تفاوت بنیادین تو را تجربه کنم.
بدیو در ادامه میگوید: «[عشق] پیشنهادی است برای چگونهزیستن، بنانهادنِ جهانی از منظری مرکززُدوده.» آنگاه که با تو مواجه میشوم، در مییابم که جهان را میتوان به شیوهای جز از دریچهی شعور فردیِ تنها نیز آزمود؛ «چنانکه این جهان رخ مینماید، زاده میشود، بهجای آنکه صرفاً چیزی باشد که نگاهِ شخصیِ مرا میآکنَد. عشق همواره امکان گواهبودن بر زایش جهان است.»
[...]
دکارت، آنجا که به آفرینش جهان بهدست خداوند میاندیشد، از «خلقت مستمر» سخن میگوید؛ یعنی خداوند به آفرینش جهان یکبار برای همیشه بسنده نمیکند، بلکه دمادم به خلق آن ادامه میدهد. مواجهه با دیگری نیز تنها در آنِ نخستین رخ نمیدهد: ما نیز، همچون خداوند، هر روز در کار مواجهه با معشوقایم و تجربهمان را از تفاوت بنیادین او ژرفا میبخشیم. پس میتوان به داستان عشقی اندیشید که رو به زوال نمیرود، بلکه در کاوشِ تفاوتِ معشوق بال و پر میگشاید و ژرفا مییابد. مواجهه خودش فراخوانی میشود به تداوم مواجهه: هرچه به راز دیگری نزدیکتر میشوم، آن راز بیشتر از دست میلغزد. از آنجا که دیگری یکسره تفاوت است، هر آنچه اندکاندک از او درمییابم بیش از پیش باعث میشود شیفتهی چیزی شوم که همچنان بر من پوشیده است. گویی آن راز هم محدودتر میشود (چرا که تو را بهتر و بهتر میشناسم) و همزمان ژرفتر میشود (زیرا معمای تو به این شناخت تن نمیدهد). اینجا نیز باید از نگرشی شمارشی فراتر رفت تا به جادوی مواجهه راه بُرد.»
(فلسفهی مواجهه با دیگری، شارل پِپَن، ترجمه قاسم مؤمنی، نشر ماهی، ص۴۸ تا ۵۲)
.
.
محبوبترین نقلقول تمام دوران زندگی من، یک انتساب اشتباه است
نویسنده: سِیلِن هانترس (Caelan Huntress)
وقتی پژوهشگر جوانی بودم، با خواندن این نقلقول مسیر زندگیام تغییر کرد:
«ما همان چیزی هستیم که پیوسته انجام میدهیم. پس تعالی [فضیلت] یک عمل نیست، بلکه یک عادت است.»
گمان میکردم ارسطو این حرف را زده است.
سالها خبرنامههای خود را با این جملهی شگفتانگیز به پایان میرساندم و آن را به این فیلسوف و دانشمند یونان باستان نسبت میدادم. حتی برای مدتی نام خبرنامهام را «عادتهای تعالی» گذاشته بودم. من از این نقلقول دفاع میکردم چون هم محتوا و هم آهنگِ شاعرانهی کلماتش را ستایش میکردم...
من در میانهی نوشتن جستاری عالی درباره «عادتهای تعالی» بودم و به این ایده فکر میکردم که برخی از نوشتههای موجودم را در قالب یک کتاب جمعآوری کنم...
اما درست زمانی که به متون مرجع مراجعه کردم تا متن اصلی یونانی باستان را بخوانم، با کمال ناباوری و وحشت متوجه شدم که ارسطو اصلاً چنین جملهای نگفته است.
برای من، این کشف از نظر فکری معادلِ این بود که بفهمم بابا نوئل واقعیت ندارد!
«ویل دورانت» نخستین بار این عبارت را در کتاب کوچکی به نام «تاریخ فلسفه» که کمتر از یک قرن پیش منتشر شد، نوشت. او در این کتاب مروری بر فیلسوفان بزرگ هر عصر دارد و سهم آنها را در قوانین فلسفی خلاصه میکند.
دورانت هنگام بحث دربارهی کتاب «اخلاق نیکوماخوس» (مجموعهای مهم از اندیشههای ارسطو درباره اخلاق)، برای پشتیبانی از یک بخشِ پرطمطراق و طولانی از فیلسوفِ مورد بحث خود، این نقلقول محبوب مرا خلق کرد. بخش اصلی سخن ارسطو این بود:
«همانطور که با یک پرستو یا یک روز آفتابی بهار نمیشود، یک روز یا یک زمان کوتاه نیز انسان را رستگار و شادکام نمیسازد.»
— ارسطو (واقعی)
ارسطو همچنین گفته بود: «این فضیلتها با انجام کارهای درست در انسان شکل میگیرند.» دورانت برای پیوند دادن این دو بخش به یکدیگر، با بیان جملهی زیر، ارتباط آنها را به شکلی زیبا روشن کرد:
«ما همان چیزی هستیم که پیوسته انجام میدهیم. پس تعالی یک عمل نیست، بلکه یک عادت است.»
...
اگر در زمان جهل و نادانیام این نقلقول را به اشتراک میگذاشتم و حالا پس از آگاهی، به خاطر جهلِ گذشتهام دیگر آن را به اشتراک نگذارم، شایستهی مفهوم «تعالی» نخواهم بود.
«رالف کیز» زمانی نوشته بود: «جملات هوشمندانه معمولاً از دهان افراد گمنام سفر میکنند تا به نام افراد سرشناس ثبت شوند.»
دستکم فکر میکنم او این را گفته باشد؛ من این را از «فرانک هرون» شنیدم که بسیار از او سپاسگزارم که ماجرای انتساب اشتباه این جمله به ارسطو را برایم توضیح داد.
...
به هر حال، پایبندیِ روشن و دقیق به حقیقت عادتی است که اگر میخواهم تعالی خود را حفظ کنم، باید مدام تمرینش کنم. چرا که شما تعالی را یکبار به دست نمیآورید تا برای همیشه پیش خود نگه دارید.
«ما همان چیزی هستیم که پیوسته انجام میدهیم. پس تعالی یک عمل نیست، بلکه یک عادت است.»
— ویل دورانت
منبع:
https://medium.com/the-mission/my-favourite-quote-of-all-time-is-a-misattribution-66356f22843d
ترجمهٔ هوش مصنوعی
.
سه گونه رحمت
«برخورداران از صفتِ رحمت سه طایفهاند: عوام و خواص، و خاصّالخاص. عوام وخواص بهواسطه یابند و خاصالخاص بیواسطه.
برخورداری عوام از صفت رحمانیّت است و آن مقبول و مردود مییابد، از بهر آنک رزق و صحت و شفقت بر عيال كافر و مسلمان را هست، و آن از خاصیّتِ صفتِ رحمانیت است، و اگر نه از اثر این رحمت بودى یک شربت آب بههيچ کافر ندادی، آنچ فرمود: «سَبَقَتٔ رَحمَتی غَضَبی» ازین معنی بود، و هم ازینجا گفتهاند: «یا رَحمٰنَ الدّنيا».
و برخورداری خواص از صفت رحیمی است، تا بهواسطهٔ قبول دعوت انبیا و متابعت ایشان نعیم هشت بهشت یابند در آخرت، که «نَبِّئْ عِبَادِي أَنِّي أَنَا الْغَفُورُ الرَّحِيمُ»، و ازینجا گفتهاند که: «يا رحيمَ الآخرةِِ».
و برخورداری خاصالخاص از صفت اَرحَمُالرّاحِمینی است بیواسطه، چنانک انبیا را بود. ايوب عليهالصلوة فرمود: «مَسَّنِيَ الضُّرُّ وَأَنْتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ»، و موسی علیه الصلوة میگفت: «رَبِّ اغْفِرْ لی وَ لِأَخی وَ أَدْخِلْنا فی رَحْمَتِکَ وَ أَنْتَ أَرْحَمُ الرّاحِمینَ»، اشارت به رحمت بیواسطه است از مقام عِندیّت که «رَحْمَةً مِّنْ عِندِنَا»، و آن از نتیجهٔ تجلّى صفات الوهیت و محو آثار بشریّت و تخلّق به اخلاق ربوبیت است.»
(مرصاد العباد، نجم رازی، به اهتمام محمدامین ریاحی، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، ص۲۳۸_۲۳۹)
.
نجات حافظانه
دلا، دلالت خیرت کنم به راه نجات:
مکن به فسق مباهات، و زهد هم مفروش
▫️
به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات؟
بخواست جام می و گفت: راز پوشیدن
▫️
دو نصیحت کنمت، بشنو و صد گنج ببر
از در عیش درآ و به ره عیب مپوی
▫️
دلش به ناله میازار و ختم کن، حافظ
که رستگاری جاوید در کمآزاریست
.
سعید حمیدیان: احتمال میدهم که هر لخت از این بیت برگرفته یا متأثر از یک شاعر باشد: لخت نخست از سعدی:
رضای دوست نگهدار و صبر کن، سعدی
که دوستی نبوَد ناله و نفیر از دوست
به ویژه که هر دو بیت تخلصاند؛ و لخت دوم از سنایی:
از بداندیشان بترس و با کمآزاران نشین
رستگاری هر دو عالَم در کمآزاری بُوَد
.. در اینجا این پرسش پیش میآید که چرا شاعر به جای «کمآزاری» نمیگوید: «بیآزاری»؟... پاسخ میتواند این باشد که «بیآزاری» اساساً در مورد موجودی به نام انسان تحقق عملی ندارد و زیاده مطلقگرایانه یا تهذّبگرایانه است. چه کسی را، از برترین اسوههای اخلاق و انسانیت و حتی عصمت، میتوان یافت که هیچکس به طور مطلق از او آزاری نبرده یا دستکم مدعی آزار بردن از سوی او نشده باشد؟... حافظ هم به احتمال قریب به یقین به استبعاد عملیِ «بیآزاری» توجه داشته و به «کمآزاری» بسنده کرده است.»(شرح شوق، جلد دوم، ص۱۴۲۶)
گله از فراق یاران و جفای روزگاران.
نه طریق تست سعدی، کم خویش گیر و رستی
(سعدی)
جز خویش نمیدیدی، در خویش بپیچیدی
شیخا، چه تُرُنجیدی، بی خویش شو و رستی
(مولانا)
سعید حمیدیان، شرح شوق، جلد ۲، ص۷۹۲-۷۹۳:
مروّت: ... خواجه عبدالله انصاری: «ارکان مروّت سه چیز است: زندگانی کردن با خود به عقل، و با خلق به صبر، و با حق به نیاز [...] و نشان زندگانی کردن با خلق به صبر، سه چیز است: به توانایی ایشان ازیشان راضی بودن، و عذرهای ایشان را بازجُستن، و داد ایشان از توانایی خود بدادن.»(صد میدان ۱۸-۱۹)
مدارا: ... قطبالدین شیرازی: «اهل عادت را با خلاف عادتْ معادات [=ستیز] لازم است [...] وظیفهٔ إخوان آن است که هر کس با ایشان خلاف میکند [...] به معارضه مشغول نشوند و به حال خود باشند و از وحشت مجتنب و محترز باشند، و اگرچه در این سلوک نوعی ذُلّ مترائی میشود که نفوس را از آن اِباست اما این ذلّی است که عِزّ در اندرون دارد. قال بعضُ المتألهین: المداراةُ وجهٌ مِن الذّلِّ و لکنه محمودٌ، و قد صَدَقَ من قال: آسایش دو گیتی تفسیر این... الخ»(مکتوبات فارسی ۹۱)
مدارا و مروّت در بیت به نظر میرسد برگردانِ دو صفتِ الهیِ رحمان و رحیم باشد. «برخورداری عوام از صفت رحمانیّت است، و آن مقبول و مردود مییابد [...] و برخورداری خواص از صفت رحیمی است.»(مرصادالعباد ۲۳۸)
.
و گفت: «مؤمن را همه جایگاهها مسجد بوَد و روز همه آدینه بوَد و ماه همه رمضان بوَد» یعنی هر کجا که بود با خدای بود.
(نوشته بر دریا: از میراث عرفانی ابوالحسن خرقانی، ص۲۲۷)
«همه [عُمر] من مرا یک سجده است.»
(ابوالحسن خرقانی؛
همان، ص۱۶۰)
.
.
و گفت: «بسیار مردا که در مَبرَز [=آبریزگاه] رود و پاک بیرون آید و بسیار مردا که در کعبه رود و پلید بیرون آید.»
(فضیل عیاض؛ تذکرةالاولیاء، ص۱۰۲)
«آن يكى در محراب نماز نشسته، مشغول به كارى كه آنكه در خرابات زنا مىکند به از آن است كه او مىکند.»
(مقالات شمس تبریزی، ص۱۴۹)
.
.
و گفت:
«عمل کن عملِ مردی که معاینه میبیند که او را نجات نخواهد داد الّا عمل او. و توکّل کن توکّلِ مردی که هویدا میبیند که بدو نخواهد رسید الّا آن که در ازل خدای تعالی برای او نوشته است، و حکم کرده.»
▫️یوسف اسباط
(تذکرةالاولیاء، تصحیح شفیعی کدکنی، ص۵۳۳)
.
حامل و محمول
حاملی تو مر حواست را کنون
کُند و مانده میشوی و سرنگون
چونکه محمولی نه حاملْ وقتِ خواب
ماندگی رفت و شدی بی رنج و تاب
چاشنیی دان تو حالِ خواب را
پیشِ محمولیّ حالِ اولیا
(مثنوی، ۱: ۳۱۹۴_۳۱۹۶)
«اگر میخواهی شمّهای از حالِ اولیاءِ خدا را بدانی، مَثَلِ حالِ ایشان چون حالتِ خوابِ توست. تا زمانی که هشیار و حاملِ حواس خود هستی، کُند و مانده و افتاده و سرنگون میشوی؛ امّا آنگاه که به خواب میروی و از حواس خود میرهی، رنج و ماندگی جای خود را به آسودگی میدهد.«(نردبان آسمان: گزارش کامل مثنوی به نثر، محمد شریفی، ص۲۱۳_۲۱۴)
«اینکه تو حاملِ حواس خود هستی، برای همین است که خسته و مانده و سرنگونی. به دلیل آنکه به هنگام خواب، تو محمولی نه حامل. یعنی در آن حالت دیگر در بند جسم و حواست نیستی. از اینرو خستگیات رفع میشود. و از رنج و مشقت رها میگردی. تو حالتِ خواب را در برابرِ حالِ اولیاء نوعی چاشنی فرض کن. یعنی اولیاءالله در وقت بیداری نیز از بارِ حواس و ثقل جسمانیت، رها هستند و متصل به حق تعالی. ولی افراد معمولی، تنها به هنگام خواب از بارِ حواس، رها میشوند. پس این رهایی روح افراد معمولی در عالم خواب از کمندِ حواس، نمونهی بسیار محدودی است از آن حال والای اولیاءالله که همیشه در حال انقطاع از عالم مادّه و اتصال به مبدأ حضرت واجبالوجود هستند.»(شرح جامع مثنوی، کریم زمانی، جلد اول، ص۹۲۲_۹۲۳)
«چون آدمی حاملِ حواسّ خود هست خسته و وامانده میشود، زیرا همهٔ کارهای لازم در راهِ سلوک را باید خود انجام دهد و این مستلزم کوشش و زحمت است و نتیجهٔ آن خستگی و واماندگی است امّا زمانی که محمولی، معنایِ آن این است که همهٔ این کارها را برایِ تو انجام میدهند و تو در بندِ حواسّ جسمانی خود نیستی، لذا خستگی تو رفع میشود و از رنج و مشقّت آسوده میشود.»(شرح مثنوی، علی اصغر حلبی، جلد چهارم، ص۲۴۴)
«در بیداری، انسان بارِ حواس و نیازهای خود را میکشد (حامل است)، اما در خواب، روح او را از بند تنْ آزاد میکنند و این روح به هر جایی سیر میکند (محمول است)، و به همین دلیل خستگی از تن به در میرود. اما محمول بودنِ اولیاء در دست حق و در پیوند با حق چیز دیگری است و این آزادیِ روح و محمول بودن ما در خواب در برابر آن مانند مقدار اندکی از غذا است که برای چشیدن برمیدارند.»(مثنوی: تعلیق و تحلیلِ محمد استعلامی، جلد اول، ص۳۸۸)
.
گل سرخ
خاخامی از روزگاران کهن، خاخام ناهمن، سالها پیش به من آموخته بود که موعد گشودن دهان و سخن گفتن و برداشتن قلم و نوشتن را بشناسم. او آدمی ساده و خوشمشرب و باتقوی بود. به پیروانش هم میآموخت که چگونه ساده و خوشمشرب و باتقوی باشند. اما یک روز بهپای او افتادند . شکوهکنان گفتند: «خاخام عزیز، چرا مانند خاخام صدق[Rabbi zadig] سخن نمیگویی، چرا به طرح اندیشههای بزرگ و ایجاد نظریات بزرگ دست نمیزنی، تا مردم با شنیدن گفتار تو حیران بمانند؟ هیچ کار دیگری به جز سخن گفتن با کلمات ساده، مانند یک مادر بزرگ، و قصهگویی از تو برنمیآید؟»
خاخام مهربان لبخند زد. زمانی دراز پاسخ نداد. عاقبت لب باز کرد و گفت:
_ یک روز گزنهها از بوتهٔ گل سرخ پرسیدند: «بانو، نمیخواهی رازت را به ما بگویی؟ چگونه گل میسازی؟» و بوتهٔ گل سرخ پاسخ داد: «خواهرها، راز من بسیار ساده است. تمام زمستان، با صبر و توکل و عشق، خاک را عمل میآورم و تنها یک چیز در ذهن دارم: گل سرخ. باران تازیانهام میزند، باد برگهایم را جارو میکند، برف بر سرم هوار میشود؛ اما من تنها به یک چیز میاندیشم: گل سرخ. خواهرها، راز من این است.»
مریدانش گفتند: «استاد، نمیفهمیم.»
خاخام خندید و گفت: «خود من هم درست نمیفهمم.»
_ پس منظورت چیست، استاد؟
_ منظورم این است که وقتی اندیشهای دارم، آن را با صبر و توکل و عشق، عمل میآورم. و هنگامی که لب باز میکنم (این چه سِرّی است، فرزندانم)، اندیشه به صورت قصه بیرون میآید.
بار دیگر خندید و اضافه کرد: «ما انسانها آن را قصه مینامیم. بوتهٔ گل سرخ، آن را گل سرخ مینامد.»
▫️(گزارش به خاک یونان، نیکوس کازانتزاکیس، ترجمه صالح حسینی، ص۵۱۱_۵۱۲)
.
دیدار نیکوس کازانتزاکیس با آلبرت شوایتزر
«در آن بعد از ظهر ماه اوت، هنگامی که جادهٔ باریک منتهی به دهکدهٔ گونزباخ را در جنگلهای آلساتیا در پیش گرفتم، سرشار از هیجان شدم. سن فرانسیس زمان ما [=آلبرت شوایتزر]، شخصاً در را باز کرد و با من دست داد. صدایش عمیق و آرام بود. نگاهم کرد و از زیر سبیل خاکستریرنگ و پرپشت لبخند زد. دیده بودم که جنگجویان پیر کِرِتی درست شبیه او بودند _سرشار از مهربانی و ارادهٔ تسلیمناپذیر.
تقدیر چنین میخواست که این لحظه مبارک باشد. دریچهٔ قلبمان را به روی یکدیگر گشودیم. تا شب با هم ماندیم و از مسیح، هومر، آفریقا، جذامیان و باخ سخن گفتیم. دمدمههای غروبْ عازم کلیسای کوچک دهکده شدیم.
در طول راه به من میگفت: «بهتر است ساکت بمانیم.» هیجانی عمیقْ چهرهٔ خشن او را فروپوشیده بود.
به سراغ ارگ میرفت تا موسیقی باخ را بنوازد. نشست... گمان میکنم که آن لحظه یکی از سعادتبارترین لحظات زندگیام بود.
در راه بازگشت با دیدن گلی خودرو در حاشیهٔ جاده، ایستادم تا آن را بچینم. دستم را گرفت و گفت: «این کار را نکن. آن گل زنده است. باید حرمت زندگی را نگه داری»
مورچهای از یقهٔ کتش بالا و پایین میرفت. با ملایمتی ناگفتنی آن را گرفت و بر زمینش گذاشت؛ جایی که کسی پا بر روی آن نگذارد. هر چند چیزی نگفت، عبارت «برادرْ مورچه»، کلام مهربان نیای اسیزی او، نوک زبانش بود.
شب که فرارسید، از هم جدا شدیم. به تنهاییام بازگشتم؛ اما آن روز ماه اوت هیچگاه از افق ذهنم محو نشد. دیگر تنها نبودم. این تلاشگر، با اطمینانی خللناپذیر، در کنار من با گامهایی استوار و برنا راه میبرید. هرچند که راه او راه من نبود، تماشای بالاروی او را از معراج خویش، با آنهمه اعتقاد و سرسختی، تسلایی بزرگ و درسی والا یافتم. از آن روز به بعد اعتقاد یافتم که زندگی سن فرانسیس قصهٔ پریان نبوده است. از آن پس یقین حاصل کردم که انسان هنوز هم میتواند بر روی زمین معجزه برپا کند. من معجزه را دیده بودم، آن را لمس کرده بودم، با آن سخن گفته بودم. ما با هم خندیده و سکوت گزیده بودیم.
پس از آن روز دلم هیچگاه نتوانسته است میان این دو چهرهٔ افسونگر که به لحاظ زمانی از هم آنچنان دور اما جانهایشان، به لحاظ ابدی، یعنی در سینهٔ خدا، آنچنان متحد، تمایزی قایل شود. ایشان مانند دو برادر شبیه یکدیگرند: سن فرانسیس اسیزی و آلبرت شوایتزر.
هر دو عشقی لطیف و پرشور به طبیعت دارند. سرود به پیشگاه برادرْخورشید و برادرْماه، دریا و آتش، شب و روز در دلهاشان پژواک دارد. هر دو برگ درختی بر نوک انگشت گرفتهاند و با برداشتن آن به سوی نور، معجزهٔ تمامی جهان آفرینش را در آن میبینند.
هر دو احساس نوعدوستی لطیف و پراخلاص نسبت به انسانها، مارها، مورها _هرچه زندگی میکند و نفس میکشد_ دارند. هر دو به چشم تقدس به زندگی مینگرند. هر دو هنگامی که بر روی موجودات زنده خم میشوند و عکس رخ آفریننده را در کلیت خویش در چشمان آنها جلوهگر میبینند، از شادی به خود میلرزند. به مار و مور و انسان که مینگرند با طربناکی در مییابند که همه چیزها برادرند. ملاطفت و مهربانی (در جامۀ کردار) نسبت به هرچه رنج میبرد، در آنان یکسان است. هر دو جذامیان را برگزیدند، عمیقترین و دهشتبارترین مغاک فلاکت و درد: یکی جذامیان سفیدپوست را و دیگری جذامیان سیاهپوست افریقا را...
جنون ملکوتی در هر دو یکسان است _چشم پوشیدن از لذتهای زندگی، فدا ساختن مرواریدهای کوچک برای دستیابی به «مروارید بزرگ»، رها کردن جادهٔ هموار که به سعادت ارزان منتهی میشود و گزیدن جادهٔ خشن و سنگلاخ که از میان دو مغاک به قلۀ جنون ملکوتی بالا میرود. جنون گزینش آزادانهٔ محال...
هر دو کیمیا را در اختیار دارند، همان که پستترین فلزات را به طلا و طلا را به جوهر روح بدل میسازد. ایشان بیماری، گرسنگی، سرما، بیداد، زشتی را _واقعیت در ترسناکترین جلوۀ خود_ میگیرند و آنها را به واقعیتی واقعیتر، که در آن نفخهٔ روح میوزد، بدل میسازند. نه؛ نفخهٔ روح نه، نفخهٔ عشق. و در دلهای ایشان، بهسان آفتاب بر فراز امپراتوریهای عظیم، خورشید عشق هیچگاه غروب نمیکند...
این دو گدای خدا میتوانستند تنها در یک مورد ساده، اما بس گرانقدر یاریام دهند؛ یعنی نشانم دهند که انسان میتواند، وظیفه دارد، به دورترین نقطهٔ راهی که برگزیده است برسد.(کسی چه میداند، شاید در پایان راه، تلاشگران گوناگون یکدیگر را دیدار کنند.) به این ترتیب، ایشان برای من الگو شدند: الگوهای متعال استقامت، صبر و امید. خداوند جزای نیکویشان دهاد. چون این دو قهرمان مبارز یادم دادند که تنها از راه امید میتوانیم به آنچه ورای امید است، دست یابیم.»
▫️(گزارش به خاک یونان، نیکوس کازانتزاکیس، ترجمه صالح حسینی، ص۴۱۴_۴۱۷)
.
.
در کوه آتوس راهبی دستم را گرفته و به کف آن خیره شده بود. میگفت که میخواهد طالعم را ببیند. در واقع صورت او به صورت کولی میمانست: سیاه و چرمین، با لبان کلفت بزگونه و چشمانی که آتش بیرون میزد.
خندهکنان گفتم: «سحر و جادوی تو را باور ندارم.»
جواب داد: «اشکالی ندارد. مهم این است که خودم باور دارم.»
خطوط کف دستم، ستارهها، صلیبها و چینهای آن را نگاه کرد. پس از بررسی زیاد درآمد که «در کار دیگران دخالت مکن. تو را برای عمل نساختند، فاصلهات را حفظ کن. تو نمیتوانی با انسانها مبارزه کنی، چون در همان لحظهٔ مبارزه در این فکر هستی که ای بسا حق به جانب دشمنت باشد، پس از آن هر بلایی بر سرت بیاورد، او را میبخشی. فهمیدی؟»
گفتم: «ادامه بده.» حرفهایش تا حدودی تکانم داده بود. چون میدیدم با وجود آنکه این راهب مرا به عمر خویش ندیده بود، راست میگفت.
بار دیگر به دقت کف دستم را نگاه کرد:
_ سوداهای زیادی چون خوره به جانت افتادهاند. توقع زیادی داری و زیاد پرسش میکنی. تو داری دلت را میخوری. اما از من بپذیر که برای یافتن جواب، زیاد حرص و جوش نزن. برای یافتن آن نباید بیرون بروی، او برای یافتن تو خواهد آمد. به حرفم گوش کن و آسوده خاطر باش. دارد میآید. بگذار حرف مرشدم را برایت بگویم: «راهبی، همهٔ عمر به جستوجوی خدا برآمد. تنها هنگامی که نفسهای آخرش را میکشید دریافت که در تمام احوال، خدا در جستوجوی او بوده است.»
▫️(گزارش به خاک یونان، نیکوس کازانتزاکیس، ترجمه صالح حسینی، ص۲۷۴)
.
اندکی بمان!
«خوشبخت بودم و خودم میدانستم. ما تا وقتی که در خوشبختی بهسر میبریم به زحمت آن را احساس میکنیم؛ و فقط وقتی خوشبختی گذشت و ما به عقب مینگریم ناگهان _و گاه با تعجب_ حس میکنیم که چقدر خوشبخت بودهایم.»
(زوربای یونانی، نیکوس کازانتزاکیس، ترجمه محمد قاضی، ص۱۰۴)
«دستم را دراز میکنم، دستگیرهٔ درِ دنیا را میچسبم تا آن را بگشایم و بروم؛ اما اندکی دیگر در آستانهٔ درخشان درنگ میکنم. چشمانم، گوشهایم، اندرونهام، بریدن از سنگها و سبزههای دنیا را دشوار مییابند. انسان میتواند به خود بگوید که در عین خشنودی و عافیت است. میتواند بگوید که نیاز دیگری ندارد، وظیفهاش را به انجام برده و آمادهٔ رفتن است؛ اما دل از رفتن سر باز میزند و همچنان که سنگها و سبزهها را چنگ زده است، التماس میکند: «اندکی بمان!» جدالم همه این است تا قلبم را تسلا دهم، و راضیاش کنم تا آری را آزادانه بر زبان آرد. ما باید زمین را، نه چون بردگان تازیانهخورده و گریان، بلکه مانند شاهانی که پس از سیر خوردن و نوشیدن دست از سفره میکشند، ترک کنیم. ولی دل هنوز در قفس سینه میتپد درحالی که فریاد میزند «اندکی بمان»، از رفتن سر باز میزند.»
(گزارش به خاک یونان، نیکوس کازانتزاکیس، ترجمه صالح حسینی، ص۱۱_۱۲)
.
شُکر میآرَد تو را تا کوی دوست...
بدون ایمانی گرم و زنده چگونه میتوان تلخکامی را سرکشید و خنده سرداد؟ بدون اعتمادی ژرف و ریشهدار به اینکه حقیقتی یکسره خیر در کالبد هستی میتپد، چگونه میشود دمادم شاکر بود؟
ای دِلْ اَر مِحنت و بَلا داری
بر خدا اِعتمادها داری
این چُنین حضرتیّ و تو نومید؟
مَکُن ای دل، اگر خدا داری
(دیوان شمس، غزل ۴۱۳۶)
مولانا کیمیاآموز است. میآموزد که میان شُکر و شیرینشدنِ دل ربط و پیوندی مستقیم است. هرچه بیشتر شاکر باشیم، دل شیرینتری پیدا میکنیم. میگفت آستینِ شُکر، پر از شِکر و شیرینی است. اگر بتوانیم تلخی را با خرسندی و خنده سربکشیم، جان و روان خود را از همهٔ تلخیها میزداییم. شُکر، تلخیزدا است:
خوش باش که هر که راز داند
داند که خوشی خوشی کشاند
شیرین چو شِکَر تو باش شاکر
شاکر هر دم شِکَر ستانَد
شُکر از شِکر است آستینپُر
تا بر سَرِ شاکران فشانَد
تلخش چو بنوشی و بخندی
در ذات تو تلخیای نمانَد
(دیوان شمس، غزل ۷۱۲)
مولانا چندان به خوشیبخشی و شکرفشانیِ شُکر ایمان دارد که میگوید شُکر از خودِ نعمت و عطا، خوشتر و عزیزتر و خواستنیتر است. نعمتها پوسته اند و شُکر، جان هر نعمت. مقصود جانهای بیدار، نیل به جان هر موهبت است. هر نعمت و دستاوردی را دریچهای میدانند که امکان شُکر را فراروی ما مینهد؛ و این امکان ارجمند، ما را به دوست، به کوی دوست، خواهد رساند:
شُکر نعمت خوشتر از نعمت بوَد
شُکرباره کی سوی نعمت رود؟
شکرْ جانِ نعمت، و نعمت چو پوست
ز آنک شکر آرد تو را تا کوی دوست
(مثنوی، ۳: ۲۸۹۷ـ۲۸۹۸)
مولانا کاهلان جبراندیش را که با تقدیرباوری، خود را از امکان شکر و صبر محروم میکنند، مینکوهد:
هر که مانْد از کاهلی بی شکر و صبر
او همین داند که گیرد پای جبر
(مثنوی، ۱: ۱۰۷۵)
برای او شُکر، ادای کلماتی چند و ناشی از عادت نیست. خوی و منش و خصلتی است که انسان را در دریای حوادث به ماهی بَدَل میکند. ماهی از امواج طوفانخیز دریا ایمن است.
گر سیلِ عالم پر شود، هر موج چون اشتر شود
مرغان آبی را چه غم، تا غم خورد مرغِ هوا
ما رخ ز شُکر افروخته، با موج و بحر آموخته
زان سان که ماهی را بُوَد دریا و طوفان جانْفزا
(دیوان شمس، غزل ۱۴)
دعا میکرد پیش از آنکه نعمتی به او بخشند، به زیور شکر آراستهاش کنند:
شُکرش ده، وانگهیش نعمت
صبرش ده، وانگهش بلا ده
(دیوان شمس، ترجیعبند ۲۷)
〰️ صدیق قطبی
@sedigh_63
شُکرانه شو!
شکرانه دادی عشق را از تحفهها و مالها
هِل مال را، خود را بده، شکرانه شو، شکرانه شو!
(دیوان شمس، غزلِ ۲۱۳۱)
کمال شکر در این است که با تمام وجود دریابیم قادر به سپاسگزاردن نیستیم. آنچه به ما بخشیده شده، چندان وافر و فراگیر است که رساترین شکر، اظهارِ عجز از شکر است. شکرِ به سزا، از من و ما، ساخته نیست. اما اظهارِ فروتنانهٔ این عجز و ناتوانی، کمالِ شکر و سپاسگزاردن است.
از دست و زبانِ که برآید
کز عهدهٔ شُکرش به درآید
(گلستان، سعدی)
سعدی ثنای تو نتواند به شرح گفت
خاموشی از ثنای تو حد ثنای توست
(سعدی، غزلیات)
و گفت: «کمالِ شکر در مشاهدهٔ عجز است از شکر.»(ابومحمد جریری؛ تذکرةالاولیاء، ص۶۳۳)
و گفت: «... غایت شکر عارف آن است که بداند که عاجز است از آنکه شکر او تواند گزارد یا به حد شکر تواند رسید.»(سهل بن عبدالله تستری؛ همان: ص۳۱۸)
و گفت: «الهی تو میدانی که عاجزم از مواضعِ شکر تو. به جای من شکر کن خویش را که شکر آن است و بس.»(حسین منصور حلاج؛ همان: ص۶۴۱)
و شیخ گفت: یک بار دیگر مرا [شیخ ابوالقاسم بِشر] گفت: «ای پسر! خواهی که سخن خدای گویی؟» گفتم: «خواهم.» گفت: «در خلوت این بیت میگوی. بیت:
من بی تو دمی قرار نتوانم کرد
و احسان تو را شمار نتوانم کرد
گر بر تن من زبان شود هر مویی
یک شکر تو از هزار نتوانم کرد
ما همه روز این بیت میگفتیم تا به برکتِ این در کودکی راهِ حق بر ما گشاده گشت.
(ابوسعید ابوالخیر؛ همان، ص۸۶۶)
حقیقتِ شُکر
جان و گوهر شُکر به این است که در عطاها متوقف نشویم، بلکه عطابخش را ببینیم. تویی که به من ارزانی داشتهای. تویی که مرا نواختهای. و من به نواخت و عطابخشیِ تو مینگرم و بدان دلشادم. مولانا میگفت: «عاشق هدیه نیام، عاشق آن دست توام.»
و ابوبکر شِبلی گفته است:
و گفت: «شکر آن بود که نعمت را نبینی مُنعِم را بینی.»(تذکرةالاولیاء: ص۶۸۴)
نجاتبخشیِ شکر
از چشم عارفان آنچه مایهٔ رستگاری است نه وضعیتهای عارضشده بر ما، بلکه شیوهٔ رویارویی ما است. نه غنا و نه فقر، بلکه شُکر و صبر است که نجات روح را رقم میزند. درویشِ صابر از توانگرِ ناسپاس شریفتر است و توانگر شاکر از درویشِ ناصبور، بهتر:
یک روز در پیش او سخن توانگری و درویشی میرفت. گفت: «فردا نه توانگری وزنی خواهند کرد و نه درویشی. صبر و شکر وزن خواهند داشت. باید که صبر آری و شکر کنی.»(یحیی بن معاذ رازی؛ همان: ص۳۸۱)
لطائف و نکات بسیاری درباب شکر و معنا و ثمرات آن بر زبان عارفان رفته است. حمدون قصّار میگوید حقیقتِ شُکر آن است که خود را محور و صاحب چیزی نبینی. حضور دوست را در آن موهبت و لذت درک کنی. تو تنها دریافت کردهای. اصل، اوست:
و گفت: «شکر نعمت آن است که خود را طُفَیلی بینی.»(تذکرةالاولیاء: ص۴۱۵)
احمد انطاکی میگفت نافعترین خِرَد آن است که پرده از چشم ما بردارد تا مواهبِ الهی را در زندگی خویش دریابیم، و ما را بر شکر آن یاری دهد:
و گفت: «نافعترین عقلی آن بود که تو را شناسا گرداند تا نعمت خدای بر خویش بینی [و] یاری دهد تو را بر شکر آن.»(همان: ص۴۲۶)
جنید بغدادی گفته شُکر آن است که مواهب و عطایای دوست را خرجِ روشنی و خوبی کنی و دستمایهٔ تاریکی و ناراستی نسازی:
گفت: «شکر آن است که نعمتی که خداوند تو را داده باشد، هم بدان نعمت در وی عاصی نشوی و نعمت وی را سرمایهْ معصیت نسازی.»(همان: ص۴۳۵)
ادای شکر با نوع برخورداریِ آدمی تناسب دارد. شکرِ دانستن، پرهیختن است. دانای ناپارسا، ناسپاس است. شکرِ عزّت و سرفرازی، خاکساری و فروتنی است. قدرتمندی که فروتن نیست، ناسپاس است. و شکر در بلا، شکیبا بودن است.
و گفت: «تقوی شکرِ معرفت است، و تواضعْ شکر عزّ، و صبرْ شکرِ مصیبت.»(ابوعبدلله بن الجلّا؛ همان: ص۵۰۸)
تحقق شُکر، نیازمند نگاهی ارزشبنیاد و بلند است. نگاهی که میتواند خوب ببیند. همهجانبه و با سنجههای درست ببیند. و ضرباتِ غافلگیرانهٔ حیات، او را از دیدن جوانب دیگر، بازندارد:
و نقل است که احمد [=احمد حَرْب] همسایهای گبر داشت، بهرام نام بود. مگر شریکی به تجارت فرستاده بود. در راه، آن مال برده بودند، و مال بسیار بود. آن خبر به شیخ احمد رسانیدند. یاران را گفت: «این همسایهٔ ما را چنین کاری افتاده است. برخیزید تا برویم و او را تهنیتی گوییم...» چون به درِ سرای او رسیدند... شیخ گفت: «... ما بدان آمدهایم تا تهنیتی گوییم که شنیدهایم تو را قطعی افتاده است.» گبر گفت: «آری چنان است. اما سه شکر میکنم خدای را. یکی آن که از من ببُردند من از دیگری نبردم؛ دوم آن که از مالم نیمهای بردند. مرا اینجا نیمهٔ دیگر هست چندانکه مایحتاج بود. سوم آن که دین گبرکی برجاست. دنیا خود آید و شود.» احمد را این سخن خوش آمد. یاران را [گفت] که: «بنویسید که ازین سه سخن بوی مسلمانی میآید.»(همان، ص۲۹۵)
〰 صدیق قطبی
.
در برابر چهرهی دیگری
«لویناس صفحاتی بسیار زیبا دربارهی پوستِ «بیحفاظِ» انسان نوشته است. پوست ما بسیار نازکتر از پوست دیگر پستانداران است. کشتنِ انسان، دستکم از نظر مادی بسیار آسان است. نخستین فرمانهای اخلاقی _«قتل مکن»_ تنها در حضور واقعیِ دیگری در برابر من، در حضور چهرهی او معنا مییابد که به سوی من برگشته و مرا مسئول بقای او میکند. لویناس تا آنجا پیش میرود که از «مسئولیتِ گروگانوار» سخن میگوید. آسیبپذیریِ دیگری ما را به گروگان میگیرد: از این پس، دیگر اختیاری نداریم؛ موظفایم از او مراقبت کنیم. این عبارتِ «مسئولیتِ گروگانوار» را نباید منفی تلقی کرد؛ مسئولیتی که بر عهدهی من میافتد، سرشتِ اخلاقیِ حقیقیِ مرا بر من آشکار میکند... لویناس باز مینویسد: «تنها در مواجهه با دیگری به خویشتنِ خویش حاضر میشوم»، تا بگوید مواجهه با دیگری سرانجام ما را به بلندای انسانیتمان رهنمون میشود و به ترازِ حضورمان برای دیگران فراز میبرد.
لویناس واژهی «چهره» را بسیار به کار میبرد، اما این اصطلاح در واقع، به گونهای شاید غریب، اشاره به تمامیتِ پیکرِ «دیگری» دارد که در برابر من پدیدار شده است: «چهره»ی دیگریْ تمامِ وجودِ اوست که من خود را کاملاً مسئولِ او مییابم.
چهرهی فردِ محکوم را در لحظهی اعدام به دستِ جلاد با نقاب یا کلاهی میپوشانند. در واقع کشتنِ کسی وقتی چهرهاش را نمیبینیم، وقتی با انسانیتش مواجه نشدهایم، آسانتر است. به همین سان در جنگ، کلاهخودی که دشمن بر سر دارد، میتواند به طرزی متناقضنما اما سودمندْ کشتنِ او را تسهیل کند. دیدنِ دیگری، انسانیتِ او، به معنایِ خطرکردن و تردیدورزیدن است، به معنایِ گشودنِ رخنهای در قدرتِ کشتنِ من است. آسیبهایِ روانیای که سربازان تجربه میکنند دقیقاً از آن روست که گاهی فرصت یافتهاند چهرهای را، نگاهی وحشتزده را، گذرا ببینند، صدایی را بشنوند. از آنروست که با قربانیانِ خود، گرچه کوتاه و گذرا، مواجه شدهاند که این تصاویر، این صداها، آنها را رها نمیکنند. این چهرهها به آنها یادآوری میکنند که اقداماتشان در میدانِ نبرد، در تضادِ کامل با نخستین همهی فرمانهاست: قتل مکن.
لویناس در تعارفِ رایجِ «بفرمایید، خواهش میکنم»، همان تجلیِ موضعِ اخلاقی را مییابد. ادب و نزاکت که شاید امری سطحی به نظر آید در نگاه او سرآغازِ اخلاقیات است. این نکته را با بازگشت به مثالِ مواجهه با فردِ بیخانمان بهتر درمییابیم. صرفِ مؤدب بودن در برابر او خود نوعی مراقبت از او و پذیرشِ بخشی از مسئولیت است. مواجهه با چهرهی او ناممکنساختنِ گریز از مسئولیتِ انسانیِ ماست.»
(فلسفهی مواجهه با دیگری، شارل پِپَن، ترجمه قاسم مؤمنی، نشر ماهی، ص۸۱-۸۲)
.
فضیلت و عادت
«کمال، هنری است که به تجربه و عادت حاصل میگردد: اینکه ما کار صحیح میکنیم برای آن نیست که کامل و با فضیلت هستیم، بلکه چون کار و عمل ما صحیح بوده است فضیلت و کمال بدست آوردهایم. این فضایل را انسان با اعمال خویش کسب میکند. ما همانیم که همواره و دائماً از ما سر میزند، ، پس كمال، عمل نیست، بلکه عادت است. «نیکی انسان در آن است که روح او در تمام زندگیاش در راه کمال قدم زند، زیرا همچنانكه با یک گل بهار نمیشود، نیکیِ یکروزه یا چندروزه شخص را کامل و سعادتمند نمیسازد.»
(تاریخ فلسفه، ویل دورانت، ترجمه عباس زریاب خویی، ص۶۶)
.
ارسطو و سعادت
... فیلسوف واقعبین ما [=ارسطو] میفرماید که حدّ وسط تنها عامل و یگانهرمزِ سعادت نیست، بلکه مال و حُطام دنیوی نیز تا اندازهای لازم است؛ زیرا فقر، شخص را زبون میکند و چشم او غالباً بهدست دیگران است، در صورتیکه مال و منالْ شخص را از آز و طمع دور میکند و راحت و فراغی میآورد که موجب میشود شخص استعداد خود را بهکار ببرد. از میان اسباب و مُعِدّاتِ خارجیِ سعادت، دوستی از همه شریفتر و برتر است. در حقیقتْ دوستی برای دوران خوشبختی لازمتر از دوران بدبختی است؛ زیرا وقتی خوشبختی تقسیم شود افزونتر میگردد. دوستی و صداقت از عدالت نیز مهمتر است: زیرا «اگر مردم همه با هم دوست شدند عدالت لازم نخواهد بود؛ ولی اگر مردم همه عادل شدند باز از دوستی مستغنی نخواهند گردید.» دورفيق یک روحاند در دو جسم.
ولی دایرهٔ دوستی باید محدود شود؛ «کسی که دوستان زیاد دارد، هیچ دوست ندارد»؛ و «دوستی کامل و تمامالعيار با اشخاص زیاد ممکن نیست.» دوام دوستی که از روی اعتدال و ملایمت باشد از دوستیهای بسیار گرم و پُرهیجانِ متغیر، بیشتر است. دوستیِ با دوام مستلزم ثبات اخلاق است. رفاقتهای ناپایدار که همچون «فانوس خیال» در تغیر و تبدل است به علت عدم ثبات اخلاق و مزاج است. دوستی نیازمند برابری و همپایگی است. زیرا در غیر این صورت یکی مرهون دیگری خواهد بود و پایهٔ دوستی لغزان و لرزان خواهد گردید. نیکوکاران کسانی را که مورد احسان آنها قرار گرفتهاند بیشتر دوست خواهند داشت تا اینها نیکوکاران را. غالب مردم علت این امر را در این میدانند که نیکوکاران به منزلهٔ طلبکارانند و آنها که نیکی و احسان دیدهاند در حکم بدهکاران، و بدهکاران نمیخواهند روی طلبکاران را ببینند، در حالیکه طلبکاران آرزومند بقا و حيات بدهکارانند.» ارسطو این تفسیر را رد میکند و ترجیح میدهد که نیکوکاران را به هنرمندان تشبیه کند و همچنانکه هنرمند اثر خود را دوست دارد و مادر بچهٔ خود را، نیکوکار نیز شخص مورد احسان خویش را بیشتر دوست دارد. ما آنچه را که ساخته و پرداختهٔ ماست دوست میداریم.
با اینهمه اگر چه مال و منال و دوستی برای سعادت لازم است، اصل و جوهرِ سعادت در خودِ ماست و آن دانش کامل و صفای روح است.
(تاریخ فلسفه، ویل دورانت، ترجمه عباس زریاب خویی، ص ۶۷-۶۸)
.
گر بهارِ عمر باشد...
تو عمر خواه و صبوری، که چرخِ شَعبدهباز
هزار بازی از این طُرفهتر برانگیزد
.
[خلیل خطیبرهبر: دوام زندگانی و شکیبایی بجوی، چه گردون نیرنگباز هزار نقش حادثه شگفتتر از این پدید آورد.🪽
سعید حمیدیان: حافظ چندین بار چنین توصیهای کرده، و مرادش اینکه: مهم، داشتن عمر و برخورداری از لحظات حیات زودگذر است، وگرنه در نبود ما نیز جهان همچنان میپاید، آسمان میگردد، گُل میروید و...
اینجا هم چرخ مظهر حقّهبازی است و هر لحظه چیزی شگفت و چشمگیر از انبان تمامیناپذیر نیرنگهایش بیرون میکشد.]
[خلیل خطیبرهبر: دلا، بهاندیشهٔ عشرت باش و خوشی و درازی عمر طلب کن والّا طبیعت از سیر خود بازنمیایستد و این گلزار هر ساله خواهناخواه مانند نسرین گلهای بسیار میپرورد و مانند هزاردستان هزار پرندهٔ خوشخوان بهباغ فرامیخواند.]🪽
[سعید حمیدیان: مهم وفا و بقای عمر است، که به شرط وجود آن سرانجام کام حاصل و مشکل حل خواهد شد.🪽
خلیل خطیبرهبر: ای بلبل خوشنوا، اگر فرصتی از عمر باقی بماند و بهار زندگی بازآید، بر اورنگ گلزار از چتر گل سایبانی بر سر خواهی داشت، پس غمین مباش.]
[برزگر خالقی: ای بلبل عاشق، از خدا عمر طولانی طلب کن؛ زیرا که سرانجام باغ و بوستان سرسبز میشود و گلها شکوفا میگردد و تو شاخهٔ گل را به آغوش میگیری و به وصال میرسی.]🪽
.
«اگر چشمی تیزبین و احساسی قوی برای درکِ کلِ زندگیِ عادیِ انسان داشتیم، صدای روییدن چمن و تپیدنِ قلبِ سنجاب را میشنیدیم و از غرشی که آن سوی سکوت خفته است قالب تهی میکردیم. اما در وضع فعلی تیزهوشترینِ ما هم، سر تا پا غرق حماقت، این سو و آن سو میرود.»
▫️جورج اليوت
(به نقل از: فلسفهٔ زندگی، کریستوفر همیلتون، ترجمه میثم محمدامینی، ص۱۵)
.
.
و گفت: «به تن در دنیا باش و به دل در آخرت.»
(ابوبکر کتّانی؛
تذکرةالاولیاء، تصحیح شفیعی کدکنی، ص۶۱۹)
و گفت: «شخصم زمین را و زبانم خلق را و سرم حق را.»
(ابوالحسن خرقانی؛
نوشته بر دریا، تصحیح شفیعی کدکنی، ص۲۸۸)
.
.
تواضع: گشودگی در برابر حق
و گفت: «علامت تواضع آن است که سخن حق قبول کنی از هرکه گوید...»
▫️یوسف اسباط
(تذکرةالاولیاء، تصحیح شفیعی کدکنی، ص۵۳۲)
و گفت: «تواضع قبولِ حق بوَد از هر که بوَد.»
▫️ابن عطا
(همان، ص۵۲۴)
.
.
ناتمامی...
ره میخانه و مسجد کدام است
که هر دو بر من مسکین حرام است
نه در مسجد گذارندم که رند است
نه در میخانه کاین خمّار خام است
میان مسجد و میخانه راهی است
بجوئید ای عزیزان کاین کدام است
▫️عطار نیشابوری
(دیوان عطار، تصحیح محمدتقی تفضلی، ص۵۸)
یک دست به مُصحف و دگر دست به جام
گه نزد حلال مانده، گه نزد حرام
ماییم در این عالَمِ ناپختهٔ خام
نه کافر مطلق، نه مسلمانِ تمام
▫️مجیر بیلقانی
(رباعیات خیام و خیامانههای پارسی، سیدعلی میرافضلی، ص۴۲۱)
نه در خورِ مسجدم، نه در خوردِ کُنشت
ایزد داند گِل مرا از چه سرشت
چون کافرِ درویشم و چون قحبهٔ زشت
نه سیم و نه خوبی و نه اُمّیدِ بهشت
▫️ناشناس
(همان، ص۳۷۹)
«من مُخَنّثِ دینم، مرا دنیا میباید و دین میباید. نه اندرین تمامم و نه اندر آن تمام.»
▫️ابوبکر شبلی
(بستانالعارفین، تصحیح احمدعلی رجائی بخارایی، ص۱۵۴_۱۵۵)
.
.
«این کتاب عذاب کشیده، برای ژیسلین نگاشته شده.
میان من و تو پرچینی است دلآویز. مرگ تو این پرچین را ساخته. چوبش از سکوت است. ضخیم نیست. سِهرِهای روی آن نشسته.
زمانی که در این دنیا بودی بسیار دوست داشتم که به همراهت از دشت سبز شگفتانگیز، از همخوانی بیشههایش و از اشعار پرچینهایش بگذرم.
پرچینی که مرا از تو جدا میکند کمارزش است. تو در آن سوی زندگی هستی، در مجموع نه چندان دور.
چهرهٔ بازآمدهٔ تو، حتی پس از گذران این همه سال در گورستان زیبای روستا، شادابی گلهای سرخ باغچه را دارد.
مدتهاست به سراغ دیاری که در آن استخوانهایت دیگر چیزی جز غبار نیست نرفتهام. در خیالم بر پُل سرخی که دوست داشتی روی آن گردش کنی، چند قدم برمیدارم. پشت به آفتاب جلو میآیی، چشمهایت از تبی سالم میدرخشند.
با نوشتن دربارهٔ تو کم و بیش میتوانم دستگیرهٔ بلورین درِ بهشت را بچرخانم. کم و بیش. این زندگی که در آن جز شکست خوردن کاری نمیتوان کرد، به اندازهٔ کافی زیباست، باور نداری؟
بیست سال زیر خاک، استخوانهای تو را صیقلی داد و قلبم را به سنگ خارایی تبدیل کرد.
در برابر دیوارهای یک شهر کارگری، بر من ظاهر میشوی، چهرهٔ زیبای هندیت را آفتابِ آفتابها نورانی کرده است. همان پلوور چهارخانهٔ سفیدی را به تن داری که بسیار دوست میداشتم.
شیوهٔ بازگشت تو از گذشته، برداشتن آجری از دیوار زمان و نشان دادن لبخند کوتاهی از روزنهٔ آن، چقدر زیباست.
لبخند تنها نشانهٔ گذر ما از جهان هستی است.
سرمست از پاکیِ درکناپذیر زندگی، از جاده اوشون پائین میآیی، کودکیت را بازیافتهای، از لکههای سیاه فروریخته از درخت توت، شاد و شگفتزدهای و در هر قدم تکههای فرشتگان را همراه با هوای آبی، فرومیبری.
اگر از من بپرسند زیباترین رخداد دوران جوانیم کدام است، میگویم گردشهایمان، خداشناسیِ صنوبرهای سبز همراه با بازیهای هِلِن.
دستهایمان که کودکانه به هم فشرده میشدند مدتها پس از آنکه به استخوان، به خاک و سپس به هیچ تبدیل شوند، داستانشان را ادامه خواهند داد.
در اتاق دخترت دو زانو نشستهای و اسباببازیهایشان را مرتب میکنی: این آخرین تصویری است که در این زندگی، از تو در ذهن دارم...
بیست سال پس از مرگت، بایگانی قلبم هنوز در دسترس من است.
تو را دوست داشتم همانگونه که تکفرزندی نابغه را دوست میدارند.
روی پلههای خانهٔ دوران کودکیات نشستهای و در پانزدهسالگی بلندیهای بادگیر را میخوانی. وقتی دبیر فرانسهات، که از خیابانتان رد میشود، کتاب خواندنات را تبریک میگوید شعلهٔ کتاب روی چهرهات میافتد و همانگونه سرخ میشوی که بعدها، هزاران بار دیگر، سرخ شدی.
کتابی که به من امانت داده بودی، حتی اگر گمش میکردم، باز هم دستهایت را میدیدم که این پارهٔ آتش را محکم گرفتهاند تا از سرمای جهان در امان بمانی.
دستت زیر صفحهای، زیر چند کلمه را با مداد خط کشیده است. هیچ پاککنی برای محو این زمینلرزه وجود ندارد.
هیچ چیز مسرتبخشتر از اندیشیدن به آنها که دیگر نیستند، وجود ندارد: با این اندیشه، آنها بازمیگردند و ما گویی با مرگ بازو انداخته و پیروز شدهایم، و برای لحظاتی طعم شیرین چیرگی بر ظلمات را حس میکنیم. لبخندِ روی لبم، لبخند توست.
در خیابان الوار، گل یاسی گوشهای کوچکش را به دیوار آشپزخانهات چسبانده بود. تو این خانه را ترک کردهای. ساکنان دیگری وارد خانه شدهاند. پرستوهای دیگری در جستجوی آسمانی با شاه تیرها. گلهای یاس دیگر به چیزی گوش نمیدهند. صدای تو بود که رنگهایش را به او ارزانی میداد. صدای تو و خشمهای فرشتهوارت.
در بیمارستان روی چهرهات سر خم میکنم اما بیش از اندازه به کار مُردن مشغولی. خیالپردازیِ یک عصب، لبت را اندکی به بالا برگردانده. چشمهایت را نمیبینم. آنها را رو به روشنایی درون فروبردهای.
وقتی تلفن زنگ زد، داشتم قهوه مینوشیدم. نفهمیدم به من چه میگویند. بیست سال است که قهوه داغ مانده و من منتظرم که آن را بنوشم.
دنبال چهرهات میگردم. همانطور که در تاریکی دنیال کلید برق میگردم.
امشب برف روی مزارت میبارد.
سخنم را دریاب: فقط میخواهم بگویم که نفس کشیدن، تنها نفس کشیدن بدون تو، یا به سوی پنجرهٔ برفگرفته قدمی برداشتن، مانند آن است که میلیاردها بار خنجرم بزنند.
آدمهایی هستند که دوست داریم دائماً حرف بزنند، که صدایشان تا آخر دنیا ادامه داشته باشد. شنیدن صدایت را دوست داشتم. دوست داشتم اُفتوخیزهای نفَست، آن تار صوتی آفتابی صدایت را بشنوم... صدایت به سکوت این دنیا آویزان مانده.
برایت مینویسم تا تو را به دوردستتر از مرگ یبرم.
لبخند میزنی، حتی هلاکشده لبخند میزنی.
این دستهگل کوچکی برای خاکسپاری است که کودکی با سری تراشیده، ناشیانه به سویت دراز کرده است.»
(تاریکیِ روشن، کریستیان بوبن، ترجمه مهوش قویمی، نشر آشیان)
.
.
«من این جاهطلبی را که محققی بزرگ شوم، رها کردهام. میخواهم بیش از این باشم؛ صرفاً یک انسان»
«میخواستم زندگی من برهان من باشد. نمیخواستم ایدهها و اندیشههایم در خودشان بمانند و هدف شوند.»
آلبرت شوایتزر( ۱۸۷۵_ ۱۹۶۵)
▫️فیلسوف و پزشک قرن: زندگی و اندیشهٔ اخلاقی دکتر آلبرت شوایتزر، پردراگ چیچوواتسکی، ترجمهٔ شهابالدین عباسی، ص۲۷ و ۷۱، نشر سنگ
.
.
«من کتاب مقدس مخصوص خود را دارم، که آنچه را کتاب مقدس دیگر فراموش کرد، یا جرأت نکرد بگوید، میگوید. آن را میگشایم و در سِفْرِ آفرینش میخوانم: خداوند جهان را آفرید و به روز هفتم استراحت کرد. در آن وقت، واپسین آفریدهاش _انسان_ را صدا کرد و گفت: «پسرم، اگر دعای خیرم را میخواهی، به من گوش کن. جهان را آفریدم؛ اما از تمام کردن آن غفلت ورزیدم. نیمهکاره رهایش کردم. تو آفرینش را ادامه بده. جهان را شعلهور ساز، آن را به آتش بَدَل کن و به مَنَش بازگردان. آن را بدل به نور خواهم کرد.»
▫️(گزارش به خاک یونان، نیکوس کازانتزاکیس، ترجمه صالح حسینی، ص۵۵۲)
.
و درخت بادام شکوفه داد!
مدت چهل روز در کوه «مقدس» گشته بودیم. عاقبت، هنگامیکه شب سال نو به قصد عزیمت به دافنه برگشتیم، معجزهای نامنتظر در انتظارمان بود. در قلب زمستان، در باغی کوچک و محقر درخت بادامی شکوفه داده بود.
بازوی دوستم را گرفتم و به درخت بادام اشاره کردم. گفتم: «آنجلوس، در طول زیارت، دلهایمان را پرسشهای ظریف آزار داده است، و حالا پاسخ را بنگر.»
دوستم دیده به درخت بادام پرشکوفه گردانید و علامت صلیب کشید؛ گویی در برابر تمثالی مُعجِزنما نیایش میکند. لحظهای دراز، بیآنکه کلامی بر زبان آورد، برجای ماند. سپس در حالی که به آهستگی حرف می.زد، گفت: «بر لبانم شعری جاری میشود، شعرکی.» دوباره به درخت بادام نگریست:
به درخت بادام گفتم،
«خواهر! با من از خدا بگو.»
و درخت بادام شکوفه داد.
▫️(گزارش به خاک یونان، نیکوس کازانتزاکیس، ترجمه صالح حسینی، ص۲۵۲_۲۵۳)
.
پروانهٔ آینده
«یادم آمد که یکبار پیلهای را از تنهٔ درخت زیتونی جدا کرده و آن را کف دستم نهاده بودم. درون قشر شفاف موجود زندهای به چشمم خورد. حرکت میکرد. حتماً دگرگونی نهانی به کمال رسیده بود. پروانهٔ آینده که هنوز آزاد نشده بود، با لرزشی آرام چشمبهراه ساعت مقدسی بود تا به آفتاب سلام گوید. شتابی نداشت. در سایهٔ توکل به نور و هوای گرم و قانون ابدی خدا، در انتظار بود.
اما من شتاب داشتم. میخواستم شاهد هرچه زودتر رویدادنِ معجزه باشم. میخواستم ببینم که چگونه جسم از گور و کفن بیرون میپرد و جان میشود. خم شدم و با نَفَسم شروع به گرم کردن پیله کردم. و بنگر! اندکی بعد شکافی در پشت پیله پدید آمد، تمامی کفن آهسته آهسته از بالا تا پایین از هم درید، و پروانهٔ نابالغ به رنگ سبز روشن ظاهر شد. هنوز مچاله بود، و بالهایش باز نشده و پاهایش چسبیده به شکم بود. زیر نَفَس گرم و مداوم من به آرامی تکان میخورد و زندهتر میشد. یکی از بالها، که به بیرنگیِ جوانهٔ سپیدار میمانست، خود را از جسم رها ساخت و شروع به جنبیدن کرد. پروانه کوشید تا آنرا در تمامی درازا باز کند؛ اما بیهوده بود. نیمهباز و لرزان برجای ماند. خیلی زود بال دیگر نیز به حرکت آمد و آن هم کوشید که باز شود. نتوانست و نیمهباز و لرزان برجای ماند. من، با گستاخی بشری، به دمیدن نفَس گرم خود بر بالهای فلجشده ادامه دادم؛ اما بالها اکنون از حرکت بازایستاده و به سختی و بیجانی سنگ، فروافتاده بودند.
درد بر دلم چنگ زد. بر اثر شتاب و به سبب آنکه جرئت کرده بودم قانونی ابدی را نقض کنم، پروانه را کشته بودم. اکنون نعشی در کف دست داشتم. سالها و سالها گذشته است؛ اما این نعشِ کوچک، بزرگترین باری است که بر دوش وجدان خود دارم.
انسان در شتاب است، خداوند شتاب نمیکند. از همین روست که کارهای انسان نامطمئن و ناقص است، و کارهای خدا بینقص و مطمئن. با چشمی اشکبار، عهد بستم که دیگر این قانون ابدی را نقض نکنم. بهسان درختی تازیانهی باد و خورشید و باران را میخوردم و با اعتماد چشمبهراه میماندم. ساعت گل و میوه فرامیرسید.»
▫️(گزارش به خاک یونان، نیکوس کازانتزاکیس، ترجمه صالح حسینی، ص۵۰۱_۵۰۲)
.