چقدر فاصله هست
ما بین ادراک واژه ها
و نگاه تو
و من
آنرا
با شعری از قانون گرانش نیوتن
به خیالم
یا
با خیالم
پر خواهم کرد
#علی_امیدقائمی
@shabsher
باورها
دردهایی دارند
که در اتاق تاریک ذهن
گم شده اند
اشک ها
خسته از این دردها
جاری اند
به لمس تر لحظه ها
اعماق خیال
به ترنم یک هوای پاک
در نبردی خونین
به جنگ غمین لحظه ها رفته اند
من
تنها
بی وجود تو
بدترین شکست ها را خواهم چشید
ولی تو
یک تنه
به میدان جنگ من رفته ای
و می دانم
می دانم
که پیروزی
نزدیک است
۱۳۹۹/۰۲/۰۹
سی و هفتمین سالروز میلاد زندگی
#علی_امیدقائمی
@shabsher
گلهای خانه
همه برافروخته بودند
بهار
از تمام شانه هایشان
سرک کشیده بود
و زیبائی
بر تک تک برگ ها
جولانگاه هستی
نگاه
بی واسطه
بر چراگاه فانتزی
می خرامید
و من
بی واسطه
دوست داشتن تو را
چون شعله های نگاه بر چشمانت
بر می افروختم
به احساس و
پاکیِ شمعدانی گونه های خیسم
#علی_امیدقائمی
@shabsher
سکوت
به سختی راه می رفت
دلهره های بی سرانجام
بر درخت های اکنون
پرواز غرابان را
بر سینه شهر
نفس میکشید
فریادها
بر گونه های خیس
چون قندیل یک غار متروک تاریخی
دوباره ته نشین می شد
اشک ها
عادت کرده اند
بر گونه هایی بی جان مردمان
داغی خود را
فقط بر جای گذارند
باورها
دیگر رمق ایستادن ندارند
نمی توان پرواز را به خاطر سپرد
من از مرگ پرندگان بیزارم
#علی_امیدقائمی
@shabsher
تو نشسته ای در برابرم
آسمان هم
و چه زیباست تقابل ابرها با موهایت
و چه فرح افزا
گذار پرندگان در ضد نور صورتت
من به فرمی از صورت تو راضیم
حتی مملو از تاریکی ها
که از شدت نور قفایت
خاموش شده است
من با نور خورشید بزرگ شده ام
من
با تابش بی دریغش عاشق شده ام
من
تو را
با آسمان های سراسر ابری
با آسمان های سرشار از پرواز
دوست میدارم
و بی پروا
متنفرم از تو
از توئی
که آسمان پشت سرت
با مسیر موشک ها و راکت ها
راه صبح را به خانه ی مان
فتح کرده است
#علی_امیدقائمی
@shabsher
نگاه کن
چه سبک می روند
سایه ها
وقتی می دانند
اسیریِ تن پرالتهاب تواند
و نگاه کن
اشارات ذهن را
وقتی سایه ها بخواب رفته اند
و تو هنوز بیداری
بی آنکه بدانی
و چه شادند سایه ها
و چه آرامند
و تو
حتی
با سایه خود
بیگانه ای
#علی_امیدقائمی
@shabsher
تباهی
نشسته بود
بر امواج صدا
که سوار بر ذرات هوا
می تازید
بر پرده گوشم
بر آن سیگنال عصب هایم
بر آن نورون های مغزم
بر آن هویتی که
طعم صداها را در مغزم می چشاند
که معلومش نیست
ولی گواه انسانیت است
آری انسان بودن
بر هر آنچه که هستی بخش بود
آری
تباهی نشسته بود
__________________
چه جفایی
میدانم
این همه هستی
نشسته بر تنش
نیستی
تباهی
ای وای بر ما
ای وای بر امروز ما
که بغض هایمان نشسته بر گلوگاه بی صدای لحظه ها
افسوس صدا ها کر شده اند
و کسی
از عظمت لحظه ها چیزی نمی گوید
کسی بر حیرت وجود یک لحظه از هستی
چیزی نمی جوید
ما تمام هستیمان را
به یک انتخاب احساسی و گویا سیاسی
به یک بی فرهنگی ، فرهنگی
به یک بازی احمقانه
با خته ایم
ما زندگیمان را به قماری از ترس و دلهره
باخته ایم
سرِ هیچ
سرِ تباهی
اینگونه است
سرزمینی که سری در زمینش ندارد
و دلش را
به آسمان ها
خوش کرده است
#علی_امیدقائمی
@shabsher
عرق سردی تمام شهر را پوشانده بود
تن ملتهب ِ شهر
می سوخت از تب حصار ها
راهی برای رفتن نمانده بود
خیابان ها فراموش شده
رسیدن ها انکار شده
همدلی
خاک سردی بود
که بر کالبد بی جان کوچه ها
حتی توان نشستن نداشت
من خزیده
در کنج سرپناهی
از حسرت دانایی این مردمکان
بر سر شهامت خود می لرزم
می دانم این راه نیست
ولی راهی هم دیگر نیست
باید به هر جانفرسایی
ایستاد
در برابر این حقارت
گستاخ
بی ریشه
تشکل یافته
بی مرز
#علی_امیدقائمی
@shabsher
هر چه بود
هیچ بود
حتی آن سایه که از درخت امکان
میوه وجود را خواب دیده بود
حتی آن باغ اندیشه ها
که برای اثبات خود ، بودن را فراموش کرده بود
همه چیز پوچ بود
حتی آن صدای مواج نگاه هایت
که دریای احساسم را خاموش کرده بود
پوچ همه چیز بود
حتی این نشستن های بی فکر
حتی این نگاه های سراسر بی واژه ها
#علی_امیدقائمی
@shabsher
از باغچه خانه
می گذرم
از خاطره ای درخت ها بر تن باد
از نوازش گلبرگ ها
بر بال پروانه ها
خاطرات تو
بر تک تک آجرهای دیواره حیاط خانه مانده است
و سقف نگاهم
که در همین دیوارها گم می شوند
و چه دیوارها
و آخ
چه دیوارها
و من که نگاهم ایستاده
بر تن تو
چون سروی
آزاد
از رهایی
#علی_امیدقائمی
@shabsher
در گندمزار احساست
"
رنگها
آن خوشه های سرشار از نگاهت
موج نفس هایت که نقش می بست بر تن دشت
آن ساقه های ظریف و شکننده از غم روزگارانت
و راهی
وراهی برای رفتن ،
در دل گندمزارهای باورت
"
همه چیز در باوری فزون یافته
حقیقی بود
به جز آن نرگس عاشقی
که در گندمزار
غریب
خیال ذهنی را
می پژمرد .
#علی_امیدقائمی
@shabsher
بیا تا خیال را
رنگ بزنیم
جای واقعیت بفروشیم
نه
نه
بیا
واقعیت را رنگ بزنیم
جای خیال بفروشیم
#علی_امیدقائمی
@shabsher
یک ساعت دیگر میرسد
زنی با کوله باری از یک اسم
همسر
هم سرّی در درون دارد
هم سری پر ز احساس
دلش با تمام هوای خانه گره خورده
می دانم نفس هایش برایم خواب دیده اند
لبخندی بر گوشه لبانش
امیدبخش تمام گردهای نشسته بر تن خانه
می ایستد تمام قد
و ظرافت درونش را می بخشد به تک تک ثانیه ها
این ساعت پر شور از لحظه هایش
زنی با تمام زنانگی هایش
زنی با تمام دلبری ها
زنی با تمام زیبایی ها
بر دوش می کشد اندیشه ی آزادگی را
او رنجش اسیریه دلدادگیش
او رنجش پاکی خیالش
او رنجش اصالت نگاهش
آری
او تمام ما
ما تمام او
#علی_امیدقائمی
@shabsher
سکوت بود
و نخوت ثانیه ها
که در گذار هیچ
گاه شمار تنهایی بود
سکوت بود
و خوابی
که در بیداری
تعبیر انتظاری
بی پایان بود
سکوت بود
و نفس هایی بی رمق
که در نسیان حیات
تکرار ملموس عدم بود
و من
دراز به دراز
بر مبل خانه ام
سیگار ها را
در آتش انهدام واژه ها
دودی از بیگانگی می بخشیدم
و تباهی
که بخش ، بخش می شد
میان سیل خون رگ هام
تا آواره تو باشم
و امیدی
که دیگر نیست
ذهن من زیر آوارهای خیالت
مدفون آرزوهای از دست رفته است
#علی_امیدقائمی
@shabsher
دلم با آئینه ها نیست
موج یک احساس
می نشید بر غبار نگاه
بر آئینه دست می کشم
تا شاید پاک شود
اندوه فاصله ها
پاک تر از هر زمانی
آئینه ها
انعکاس خیال اشیا می شوند
و تو گویی
بر غبار نگاهم
آشیانه کرده ای
به جشن سایه ها
#علی_امیدقائمی
@shabsher
شهر در انزوا
ازدحام مردمان
زوالی بود
فرصت حیات را
خیابان ها سر سپرده به هیچ
خیابان ها دلباخته به نگاه های غبار آلود
قامت یک درخت
در تشویش سایه ها
غفلت عابرها را در خود هضم میکرد
و من تکیه داده بودم
بر دلهره ای
که دشواری وظیفه را در ذهنم تکرار میکرد .
و چقدر پشتم سست بود
زنی دیدم که از نگاهش
جنگل انبوهی رها شده بود
و در انتظاری
خاطر هوای شهر را پاک میکرد
و چقدر پشتم سست بود
نه بخاطر ازدحام هیچ
تنهائی
تنهائی سرد و بی رمق
تمام دیوار پشتم را آوار میکرد .
پشت دیوار، اندوه سبزی
انتظار پر پروازها را تفسیر میکرد
و من بی اعتماد به دیوارها
می روم تا آرام بگیرد –
هیچِ لحظه های وجودم
#علی_امیدقائمی
@shabsher
اشتیاقم از برای نگاهت
آسمانی شد به دیدن گاه گاهت
هر لحظه نذر شد – روزهای بارانیم
که باز جوئیم - دوباره
به آن
شبنم خیال سحرگاه آشنائیم
هزار شب بارانیم
به مستجاب نگاهی
هنوز دعوت ابرهای خیال توست
علی امیدقائمی
@shabsher
صبح بود
و خورشید از پنجره اتاق جا مانده بود
از گلها خبری نبود
سرمای سخت بهمن ماه
رمقِ بودن را از تمام حیات گرفته بود
من هم
باید می رفتم
نه به آن سوی کاج های هنوز برافراشته
نه
باید کفش های یخ زده اکنون را می پوشیدم
و می نشستم
بر صندلی ماشینی
که چون چوبی اشباع از آب
گویی داشت
در وجودم یخ می بست
باید می رفتم
هجرتی به بلندای جاده ها
در برابرم
و چقدر درونم گرم است
باشتاب ، با شعفی خاموش
می روم
و آگاهی ، ذهنم را می فرساید
میز کارم منتظر است
و چقدر
وچقدر
درونم سرد می شود
از دیشب
گربه ای در ذهنم ناله می کند
و در آشغالهای کوچه ها
به دنبال استخوانی یخ زده
درب اتاق کارم را باز می کنم
و در خیالم می میرم .
#علی_امیدقائمی
@shabsher
جایی نیست
همه مکان ها رنگ با خته اند
تنها
دیوارها باور کرده اند
نقش فراموش شده
طرنم احساس را
#علی_امیدقائمی
@shabsher
گستره شب
بر بام شهر نشسته بود
و وسعت نگاه
بر سیطره احساس ، دل سپرده بود
چرا که هوا پوست انداخته بود
و چرکی خود را
به باد های اتفاق سپرده بود
فرصتیست نفس
در هوای پاک غمین
که رخت بسته از آلودگی های زمین
افسوس
ریه های احساس
پر است از هوایی اشک آور
که میسوزد از آن
دل مادرانی داغدار
که نفس هاشان می چکد از گوشه ی چشم
می چکد از گوشه ی چشم
#علی_امیدقائمی
@shabsher
باید با تمام اشیا پیرامون کنار آمد
حتی
آن سایه درختی
که فرصتیست برای خیال
می دانی که نیست
ولی در پناهش
می دانی که هست
باید به تمام اشیا فرصت داد
حتی تو
که فراموش کردی
منی را
که چون سایه ای پناهت دادم
#علی_امیدقائمی
@shabsher
پائیز
با من عهدی دارد
هر سال بیاید و
من با او نروم
ایستاده بر کنجی
نگاهش کنم
و او
ریزش دست و دلم را
در بازی رنگها
در انبوهی برگهای بی جان
مخفی کند .
#علی_امیدقائمی
@shabsher
هست تن عریان لحظه ها
و باوری
که در خیال خود
زندگی را
تعبیری از احساس بخشیده است
غربت خیالت
مرا با مرثیه های نیاز
تنها گذاشته است
تمام زندگیم
بر باور یک واژه
رها شده است
می بینی رفتنم حتی
خالی از فعل رفتن است
حتی وسعت یک خواب هم
از نگاهم سلب شده است
من در بی حجمی زمان ها
حتی آغوشت را
از یاد برده ام
از یاد برده ام
سرعت بی سبب بوسه ها را
معنای تفاهم احساس و تن را
تقابل یک نگاه با گرمی نفس ها
لطافت انحنای حجم نگاه عاشقانه ات را
اینگونه است
گذار پاییز یک هزار و سیصد و نود و هشت
#علی_امیدقائمی
@shabsher
حسرت کبوترهای عاشق است
بر هجرت لحظه ها
که من ، بال پرواز خیالت را
بر آغوش آسمان
بر باد سپرده ام
تمام نگاهم ، آبیِ حضور توست
و آسمانی
که سراسر ابر پوشانده است
کبوتر دلم
در انتظاری
در کوپه ی قطاری نشسته است
می رود
و میداند
که هیچ راه دیگری نیست
و من
همین رفتن ها را
دوست دارم
"که آغوشت
دریائیست"
که از دور
زیباتر است
#علی_امیدقائمی
@shabsher
نگاه یک نفس را
در ریه های خیال
از تو می دزدند
شاعری را از پرنده های واژه هایت
شکار می کنند
و به بهانه ای واهی
حال خرابت را خرابتر می کنند
دریغا
بر مدار راستی
کثافت خیالشان را به تو هدیه می دهند
و به همه می گویند
"ای وای صداقت ما
که در عریانی و بی کسی
در سردی نگاهشان به تن خود لرزید"
و افسوس
در قفای خود
لرزش ِ دست و دلت را
نمی بینند
نمی فهمند
چرا که در غریزه خود
انسانیت را باخته اند
#علی_امیدقائمی
@shabsher
زمین محیا بود
راه
آبستن رفتن
و رویش های آرام و آرام ِ قدم ها
و انکار پریشان نیاز
همه چیز تولدی دوباره بود
حتی آن انتظار شیب راه کوه
که به نفس نفس می انداخت
قابله خیال را
من بودم و فرصتی برای هیچ
و طنین قدم هایی
که در پژواک کوه
هستی می بخشید
تنهایی عریان را
و چه حجمی دارد کوه های استغنا
و چه خالی
لمس بی رمق لحظه ها
صدای نفس ها
نگاه واژه ها
و حضور پر رنگ هیچ
که بر تن راه
فرصتی بود
برای رفتن
#علی_امیدقائمی
@shabsher
فرم ها
بر قاب خالی ذهن
در انتظار انحنای خیال تو اند
تو میگذری از پس کوچه های نگاه
من ولی به دنبالت
در بن بست لحظه ها
گم می شوم
و چه سخت است پیدا کردن
و چه سخت است نهان کردن
وچه سخت است بوئیدن هوایی
که تو را با خاطر بادها نبرده است
میگذرم از اندیشه های دور
و همین نزدیکی ها
در حسرت یک خواب
تو را با لالایی بادها
به سنفونی احساس
می خوانم
تا صدایم پروازی باشند
در آغوش های نگاهت
#علی_امیدقائمی
@shabsher
تمام واژه ها را شسته ام
در سینک آشپزخانه
و گذاشته ام آب حسرتشان برود
ولی چه فایده
پاک کردن واژه هایی
که سراسر سیاه کرده است
فرصت عاشقی را
آری
کار من هر روز همین است
واژه ها را می شویم
تا شاید پاک شود
این چرک نشسته بر افکارمان
باید بروم
سینک خانه پر است
از حرف های دیشبت
#علی_امیدقائمی
@shabsher
بیا تا واژه ها را رنگ بزنیم
خیال را
پاسبان سر خیابان را
بیا تا اندیشه را رنگ کنیم
و بفروشیم به مردم این شهر
ما حتی برای نفس کشیدن هم
باید رنگ بپاشیم به هوا
و خاطر حزین خود را
در برابر رنگ ها
به حراج بگذاریم
و
بفروشیم آزادگی را
@shabsher
#علی_امیدقائمی
تمام خانه را
حتی آن گوشه ی خالی از احساس را
حتی آن لطافت رنگین گلها را
فراگرفته بود ، شب
و تاریکی
بر تارک احساس
جولانگاه هیچ بود
افتاده بر تخت
خسته از روز های سخت
دستهایمان در پی راهی
دستهایمان در پی نجاتی
دستهایمان در پی خیالی
می جستند احساس ناب
یک دریا را
یک آسمان را
یک پرواز را
تا به هم برسند
تا هم را در آغوش بگیرند
آری این گونه شروع می شود
آغازین خواب گره خورده
با دست های عاشقمان
#علی_امیدقائمی
@shabsher