shabsher | Unsorted

Telegram-канал shabsher - شب شعر

175

امکان یک حس خوب @shabesher_1

Subscribe to a channel

شب شعر

چقدر فاصله هست
ما بین ادراک واژه ها
و نگاه تو

و من
آنرا
با شعری از قانون گرانش نیوتن
به خیالم
یا
با خیالم
پر خواهم کرد

#علی_امیدقائمی
@shabsher

Читать полностью…

شب شعر

باورها
دردهایی دارند
که در اتاق تاریک ذهن
گم شده اند

اشک ها
خسته از این دردها
جاری اند
به لمس تر لحظه ها

اعماق خیال
به ترنم یک هوای پاک
در نبردی خونین
به جنگ غمین لحظه ها رفته اند

من
تنها
بی وجود تو
بدترین شکست ها را خواهم چشید
ولی تو
یک تنه
به میدان جنگ من رفته ای
و می دانم
می دانم
که پیروزی
نزدیک است

۱۳۹۹/۰۲/۰۹
سی و هفتمین سالروز میلاد زندگی

#علی_امیدقائمی
@shabsher

Читать полностью…

شب شعر

گلهای خانه
همه برافروخته بودند

بهار
از تمام شانه هایشان
سرک کشیده بود
و زیبائی
بر تک تک برگ ها
جولانگاه هستی

نگاه
بی واسطه
بر چراگاه فانتزی
می خرامید

و من
بی واسطه
دوست داشتن تو را
چون شعله های نگاه بر چشمانت
بر می افروختم
به احساس و
پاکیِ شمعدانی گونه های خیسم

#علی_امیدقائمی
@shabsher

Читать полностью…

شب شعر

سکوت
به سختی راه می رفت

دلهره های بی سرانجام
بر درخت های اکنون
پرواز غرابان را
بر سینه شهر
نفس میکشید

فریادها
بر گونه های خیس
چون قندیل یک غار متروک تاریخی
دوباره ته نشین می شد

اشک ها
عادت کرده اند
بر گونه هایی بی جان مردمان
داغی خود را
فقط بر جای گذارند

باورها
دیگر رمق ایستادن ندارند
نمی توان پرواز را به خاطر سپرد
من از مرگ پرندگان بیزارم

#علی_امیدقائمی
@shabsher

Читать полностью…

شب شعر

تو نشسته ای در برابرم
آسمان هم
و چه زیباست تقابل ابرها با موهایت
و چه فرح افزا
گذار پرندگان در ضد نور صورتت

من به فرمی از صورت تو راضیم
حتی مملو از تاریکی ها
که از شدت نور قفایت
خاموش شده است

من با نور خورشید بزرگ شده ام
من
با تابش بی دریغش عاشق شده ام

من
تو را
با آسمان های سراسر ابری
با آسمان های سرشار از پرواز
دوست میدارم

و بی پروا
متنفرم از تو

از توئی
که آسمان پشت سرت
با مسیر موشک ها و راکت ها
راه صبح را به خانه ی مان
فتح کرده است

#علی_امیدقائمی
@shabsher

Читать полностью…

شب شعر

نگاه کن
چه سبک می روند
سایه ها
وقتی می دانند
اسیریِ تن پرالتهاب تواند

و نگاه کن
اشارات ذهن را
وقتی سایه ها بخواب رفته اند
و تو هنوز بیداری
بی آنکه بدانی

و چه شادند سایه ها
و چه آرامند

و تو
حتی
با سایه خود
بیگانه ای

#علی_امیدقائمی
@shabsher

Читать полностью…

شب شعر

تباهی

نشسته بود

بر امواج صدا
که سوار بر ذرات هوا
می تازید
بر پرده گوشم

بر آن سیگنال عصب هایم

بر آن نورون های مغزم

بر آن هویتی که
طعم صداها را در مغزم می چشاند
که معلومش نیست
ولی گواه انسانیت است
آری انسان بودن

بر هر آنچه که هستی بخش بود
آری
تباهی نشسته بود
__________________

چه جفایی
میدانم

این همه هستی
نشسته بر تنش
نیستی
تباهی

ای وای بر ما
ای وای بر امروز ما
که بغض هایمان نشسته بر گلوگاه بی صدای لحظه ها

افسوس صدا ها کر شده اند
و کسی
از عظمت لحظه ها چیزی نمی گوید
کسی بر حیرت وجود یک لحظه از هستی
چیزی نمی جوید

ما تمام هستیمان را
به یک انتخاب احساسی و گویا سیاسی
به یک بی فرهنگی ، فرهنگی
به یک بازی احمقانه
با خته ایم

ما زندگیمان را به قماری از ترس و دلهره
باخته ایم
سرِ هیچ
سرِ تباهی

اینگونه است
سرزمینی که سری در زمینش ندارد
و دلش را
به آسمان ها
خوش کرده است


#علی_امیدقائمی
@shabsher

Читать полностью…

شب شعر

عرق سردی تمام شهر را پوشانده بود
تن ملتهب ِ شهر
می سوخت از تب حصار ها

راهی برای رفتن نمانده بود
خیابان ها فراموش شده
رسیدن ها انکار شده

همدلی
خاک سردی بود
که بر کالبد بی جان کوچه ها
حتی توان نشستن نداشت

من خزیده
در کنج سرپناهی
از حسرت دانایی این مردمکان
بر سر شهامت خود می لرزم

می دانم این راه نیست
ولی راهی هم دیگر نیست
باید به هر جانفرسایی
ایستاد
در برابر این حقارت
گستاخ
بی ریشه
تشکل یافته
بی مرز

#علی_امیدقائمی
@shabsher

Читать полностью…

شب شعر

هر چه بود
هیچ بود

حتی آن سایه که از درخت امکان
میوه وجود را خواب دیده بود

حتی آن باغ اندیشه ها
که برای اثبات خود ، بودن را فراموش کرده بود

همه چیز پوچ بود
حتی آن صدای مواج نگاه هایت
که دریای احساسم را خاموش کرده بود

پوچ همه چیز بود
حتی این نشستن های بی فکر

حتی این نگاه های سراسر بی واژه ها

#علی_امیدقائمی

@shabsher

Читать полностью…

شب شعر

از باغچه خانه
می گذرم
از خاطره ای درخت ها بر تن باد
از نوازش گلبرگ ها
بر بال پروانه ها

خاطرات تو
بر تک تک آجرهای دیواره حیاط خانه مانده است
و سقف نگاهم
که در همین دیوارها گم می شوند

و چه دیوارها
و آخ
چه دیوارها

و من که نگاهم ایستاده
بر تن تو
چون سروی
آزاد
از رهایی

#علی_امیدقائمی
@shabsher

Читать полностью…

شب شعر

در گندمزار احساست

"
رنگها

آن خوشه های سرشار از نگاهت

موج نفس هایت که نقش می بست بر تن دشت

آن ساقه های ظریف و شکننده از غم روزگارانت

و راهی
وراهی برای رفتن ،
در دل گندمزارهای باورت
"

همه چیز در باوری فزون یافته
حقیقی بود

به جز آن نرگس عاشقی
که در گندمزار
غریب
خیال ذهنی را
می پژمرد .

#علی_امیدقائمی
@shabsher

Читать полностью…

شب شعر

بیا تا خیال را
رنگ بزنیم
جای واقعیت بفروشیم
نه
نه
بیا
واقعیت را رنگ بزنیم
جای خیال بفروشیم

#علی_امیدقائمی
@shabsher

Читать полностью…

شب شعر

یک ساعت دیگر میرسد
زنی با کوله باری از یک اسم
همسر
هم سرّی در درون دارد
هم سری پر ز احساس

دلش با تمام هوای خانه گره خورده
می دانم نفس هایش برایم خواب دیده اند

لبخندی بر گوشه لبانش
امیدبخش تمام‌ گردهای نشسته بر تن خانه
می ایستد تمام قد
و ظرافت درونش را می بخشد به تک تک ثانیه ها
این ساعت پر شور از لحظه هایش

زنی با تمام زنانگی هایش
زنی با تمام دلبری ها
زنی با تمام زیبایی ها
بر دوش می کشد اندیشه ی آزادگی را

او رنجش اسیریه دلدادگیش
او رنجش پاکی خیالش
او رنجش اصالت نگاهش

آری

او تمام ما
ما تمام او

#علی_امیدقائمی
@shabsher

Читать полностью…

شب شعر

سکوت بود
و نخوت ثانیه ها
که در گذار هیچ
گاه شمار تنهایی بود

سکوت بود
و خوابی
که در بیداری
تعبیر انتظاری
بی پایان بود

سکوت بود
و نفس هایی بی رمق
که در نسیان حیات
تکرار ملموس عدم بود

و من
دراز به دراز
بر مبل خانه ام
سیگار ها را
در آتش انهدام واژه ها
دودی از بیگانگی می بخشیدم

و تباهی
که بخش ، بخش می شد
میان سیل خون رگ هام
تا آواره تو باشم

و امیدی
که دیگر نیست

ذهن من زیر آوارهای خیالت
مدفون آرزوهای از دست رفته است

#علی_امیدقائمی
@shabsher

Читать полностью…

شب شعر

دلم با آئینه ها نیست
موج یک احساس
می نشید بر غبار نگاه

بر آئینه دست می کشم
تا شاید پاک شود
اندوه فاصله ها

پاک تر از هر زمانی
آئینه ها
انعکاس خیال اشیا می شوند

و تو گویی
بر غبار نگاهم
آشیانه کرده ای
به جشن سایه ها

#علی_امیدقائمی
@shabsher

Читать полностью…

شب شعر

شهر در انزوا
ازدحام مردمان
زوالی بود
فرصت حیات را

خیابان ها سر سپرده به هیچ
خیابان ها دلباخته به نگاه های غبار آلود

قامت یک درخت
در تشویش سایه ها
غفلت عابرها را در خود هضم میکرد

و من تکیه داده بودم
بر دلهره ای
که دشواری وظیفه را در ذهنم تکرار میکرد .
و چقدر پشتم سست بود

زنی دیدم که از نگاهش
جنگل انبوهی رها شده بود
و در انتظاری
خاطر هوای شهر را پاک میکرد

و چقدر پشتم سست بود

نه بخاطر ازدحام هیچ

تنهائی
تنهائی سرد و بی رمق
تمام دیوار پشتم را آوار میکرد .

پشت دیوار، اندوه سبزی
انتظار پر پروازها را تفسیر میکرد
و من بی اعتماد به دیوارها
می روم تا آرام بگیرد –
هیچِ لحظه های وجودم

#علی_امیدقائمی
@shabsher

Читать полностью…

شب شعر

اشتیاقم از برای نگاهت
آسمانی شد به دیدن گاه گاهت
هر لحظه نذر شد – روزهای بارانیم
که باز جوئیم - دوباره
به آن
شبنم خیال سحرگاه آشنائیم

هزار شب بارانیم
به مستجاب نگاهی
هنوز دعوت ابرهای خیال توست

علی امیدقائمی
@shabsher

Читать полностью…

شب شعر

صبح بود
و خورشید از پنجره اتاق جا مانده بود
از گلها خبری نبود
سرمای سخت بهمن ماه
رمقِ بودن را از تمام حیات گرفته بود
من هم

باید می رفتم
نه به آن سوی کاج های هنوز برافراشته
نه
باید کفش های یخ زده اکنون را می پوشیدم
و می نشستم
بر صندلی ماشینی
که چون چوبی اشباع از آب
گویی داشت
در وجودم یخ می بست

باید می رفتم
هجرتی به بلندای جاده ها
در برابرم
و چقدر درونم گرم است
باشتاب ، با شعفی خاموش
می روم
و آگاهی ، ذهنم را می فرساید
میز کارم منتظر است
و چقدر
وچقدر
درونم سرد می شود
از دیشب
گربه ای در ذهنم ناله می کند
و در آشغالهای کوچه ها
به دنبال استخوانی یخ زده
درب اتاق کارم را باز می کنم
و در خیالم می میرم .

#علی_امیدقائمی
@shabsher

Читать полностью…

شب شعر

جایی نیست
همه مکان ها رنگ با خته اند
تنها
دیوارها باور کرده اند
نقش فراموش شده
طرنم احساس را

#علی_امیدقائمی
@shabsher

Читать полностью…

شب شعر

گستره شب
بر بام شهر نشسته بود
و وسعت نگاه
بر سیطره احساس ، دل سپرده بود
چرا که هوا پوست انداخته بود
و چرکی خود را
به باد های اتفاق سپرده بود

فرصتیست نفس
در هوای پاک غمین
که رخت بسته از آلودگی های زمین
افسوس
ریه های احساس
پر است از هوایی اشک آور
که میسوزد از آن
دل مادرانی داغدار
که نفس هاشان می چکد از گوشه ی چشم
می چکد از گوشه ی چشم

#علی_امیدقائمی
@shabsher

Читать полностью…

شب شعر

باید با تمام اشیا پیرامون کنار آمد
حتی
آن سایه درختی
که فرصتیست برای خیال
می دانی که نیست
ولی در پناهش
می دانی که هست

باید به تمام اشیا فرصت داد

حتی تو
که فراموش کردی
منی را
که چون سایه ای پناهت دادم

#علی_امیدقائمی
@shabsher

Читать полностью…

شب شعر

پائیز
با من عهدی دارد
هر سال بیاید و
من با او نروم

ایستاده بر کنجی
نگاهش کنم

و او
ریزش دست و دلم را
در بازی رنگها
در انبوهی برگهای بی جان
مخفی کند .

#علی_امیدقائمی
@shabsher

Читать полностью…

شب شعر

هست تن عریان لحظه ها
و باوری
که در خیال خود
زندگی را
تعبیری از احساس بخشیده است

غربت خیالت
مرا با مرثیه های نیاز
تنها گذاشته است

تمام زندگیم
بر باور یک واژه
رها شده است

می بینی رفتنم حتی
خالی از فعل رفتن است

حتی وسعت یک خواب هم
از نگاهم سلب شده است

من در بی حجمی زمان ها
حتی آغوشت را
از یاد برده ام

از یاد برده ام
سرعت بی سبب بوسه ها را
معنای تفاهم احساس و تن را
تقابل یک نگاه با گرمی نفس ها
لطافت انحنای حجم نگاه عاشقانه ات را

اینگونه است
گذار پاییز یک هزار و سیصد و نود و هشت

#علی_امیدقائمی
@shabsher

Читать полностью…

شب شعر

حسرت کبوترهای عاشق است
بر هجرت لحظه ها
که من ، بال پرواز خیالت را
بر آغوش آسمان
بر باد سپرده ام

تمام نگاهم ، آبیِ حضور توست
و آسمانی
که سراسر ابر پوشانده است

کبوتر دلم
در انتظاری
در کوپه ی قطاری نشسته است
می رود
و میداند
که هیچ راه دیگری نیست

و من
همین رفتن ها را
دوست دارم

"که آغوشت
دریائیست"
که از دور
زیباتر است

#علی_امیدقائمی
@shabsher

Читать полностью…

شب شعر

نگاه یک نفس را
در ریه های خیال
از تو می دزدند

شاعری را از پرنده های واژه هایت
شکار می کنند

و به بهانه ای واهی
حال خرابت را خرابتر می کنند

دریغا
بر مدار راستی
کثافت خیالشان را به تو هدیه می دهند
و به همه می گویند
"ای وای صداقت ما
که در عریانی و بی کسی
در سردی نگاهشان به تن خود لرزید"

و افسوس
در قفای خود
لرزش ِ دست و دلت را
نمی بینند
نمی فهمند
چرا که در غریزه خود
انسانیت را باخته اند

#علی_امیدقائمی
@shabsher

Читать полностью…

شب شعر

زمین محیا بود
راه
آبستن رفتن
و رویش های آرام و آرام ِ قدم ها
و انکار پریشان نیاز

همه چیز تولدی دوباره بود

حتی آن انتظار شیب راه کوه
که به نفس نفس می انداخت
قابله خیال را

من بودم و فرصتی برای هیچ
و طنین قدم هایی
که در پژواک کوه
هستی می بخشید
تنهایی عریان را

و چه حجمی دارد کوه های استغنا

و چه خالی
لمس بی رمق لحظه ها
صدای نفس ها
نگاه واژه ها

و حضور پر رنگ هیچ
که بر تن راه
فرصتی بود
برای رفتن

#علی_امیدقائمی
@shabsher

Читать полностью…

شب شعر

فرم ها
بر قاب خالی ذهن
در انتظار انحنای خیال تو اند

تو میگذری از پس کوچه های نگاه
من ولی به دنبالت
در بن بست لحظه ها
گم می شوم

و چه سخت است پیدا کردن
و چه سخت است نهان کردن
وچه سخت است بوئیدن هوایی
که تو را با خاطر بادها نبرده است

میگذرم از اندیشه های دور
و همین نزدیکی ها
در حسرت یک خواب
تو را با لالایی بادها
به سنفونی احساس
می خوانم

تا صدایم پروازی باشند
در آغوش های نگاهت

#علی_امیدقائمی
@shabsher

Читать полностью…

شب شعر

تمام واژه ها را شسته ام
در سینک آشپزخانه
و گذاشته ام آب حسرتشان برود

ولی چه فایده
پاک کردن واژه هایی
که سراسر سیاه کرده است
فرصت عاشقی را

آری
کار من هر روز همین است
واژه ها را می شویم
تا شاید پاک شود
این چرک نشسته بر افکارمان

باید بروم
سینک خانه پر است
از حرف های دیشبت

#علی_امیدقائمی
@shabsher

Читать полностью…

شب شعر

بیا تا واژه ها را رنگ بزنیم
خیال را
پاسبان سر خیابان را

بیا تا اندیشه را رنگ کنیم
و بفروشیم به مردم این شهر

ما حتی برای نفس کشیدن هم
باید رنگ بپاشیم به هوا
و خاطر حزین خود را
در برابر رنگ ها
به حراج بگذاریم
و
بفروشیم آزادگی را

@shabsher
#علی_امیدقائمی

Читать полностью…

شب شعر

تمام خانه را
حتی آن گوشه ی خالی از احساس را
حتی آن لطافت رنگین گلها را
فراگرفته بود ، شب
و تاریکی
بر تارک احساس
جولانگاه هیچ بود

افتاده بر تخت
خسته از روز های سخت

دستهایمان در پی راهی
دستهایمان در پی نجاتی
دستهایمان در پی خیالی

می جستند احساس ناب
یک دریا را
یک آسمان را
یک پرواز را
تا به هم برسند
تا هم را در آغوش بگیرند

آری این گونه شروع می شود
آغازین خواب گره خورده
با دست های عاشقمان

#علی_امیدقائمی
@shabsher

Читать полностью…
Subscribe to a channel