shahlazohurian | Unsorted

Telegram-канал shahlazohurian - داستان و کمی بیشتر_شهلا ظهوریان

252

نویسنده کتاب های « یک زن مثل مادرم» ، «شاید هرگز نبوده ام» ، « آن روسری را باد برد» ، «بیست تا داستان بیست تومن» Zoohoorianshahla@Gmail.com📩 @zohuriansh

Subscribe to a channel

داستان و کمی بیشتر_شهلا ظهوریان

#پوآرو
اقای بقولاتی دو تا دمنوش خوشرنگ توی سینی گذاشت و صندلی را با پایش چفت پنجره سُراند و بعد از نگاهی «پوآرو»وار به حیاط ملوک جان را صدا زد وگفت:
--این اقای جعفری و خانمش هم که مدام میروند بیرون دور دور!!
--خوب بروند بقول جان!!!خدارا شکر بیرون رفتن نه سهمیه دارد و نه مشمول تورم است!!طفلکی ها بچه هاشان فرنگند ،این روزها خانه قوم و خویش هم که نمی توانند بروند ،دوتایی می روند گوشت می خرند،ماست و کشک و دوغ می خرند،میوه می خرند و گاهی هم فقط می روند دور دور...
-- خوب هوا را همین ها آلوده می کنند
ــ چه کار کننددوتایی بازنشسته اند ومیانسال باید یک جور وقتشان را پر کنند ،کلاسهای ورزش که گران است،غذای بیرون که هم گران است و هم خطرناک،سفر که واویلاست،پیاده روی هم که هم هوا الوده و سگ است و هم ناامن،پس چه غلطی بکنند؟؟چقدر چای بخورند و فرت و فرت بروند مستراح ؟؟چقدر حرف بزنند؟استخرهای« لاله وثامن »که برای بازنشسته ها پنجاه تومن بود یکدفعه سه برابر شد،دکتر خانم جعفری گفته هفته ای سه روز برود استخرسه روز هم کلاس ورزش اما با حقوق چُس مثقال بازنشستگی مگر میشود؟؟؟
مسجد بزرگ حاشیه پیروزی را دیده ای گمانم پیروزی ۴۷باشد ،چند روز پیش که رفته بودم خرید دم اذان وضو داشتم و گفتم بهتر است نمازم را بخوانم ،آن مسجد درندشت فقط پانزده تا خانم برای نماز امده بودند.خوب چطور میشود همان را در ساعات غیر نماز کلاس ورزش کنند.
در روز فقط دوبار برای نماز ظهر و شب از آن فضای پانصد ششصد متری استفاده میشود،یا همان استخرهای گُه پر از وایتکس را برای بازنشسته ها برگردانند به قیمت قبل،بخدا اگر چهار تا ادم عاقل و قابل مسئول باشند از مساجد شهر بهترین استفاده میشود.
ــ ملوک جان من نه شهردارم نه وزیر و وکیل!!اما کاش تو یک کاره ای در این مملکت بشوی چون حقیقتاً درست می گویی.
حالا دمنوش را بزن که از دهن افتاد !!!من هم قول می دهم دیگر کشیک همسایه ها را نکشم و گزارش ندهم کی رفت و کی آمد و کی امروز پنج بار رفت و چیزی نخرید !!!و کی هوا را آلوده کرد.
بعدنوشت:اسم استخرها و ادرس ان مسجد درندشت را نوشتم که یک وقت فکر نکنید ملوک جان حرف مفت میزند!!!



#شهلاظهوریان
@shahlazohurian

Читать полностью…

داستان و کمی بیشتر_شهلا ظهوریان

«سلوک خانم»دختر خاله ناتنی ملوک جان است،مادرهاشان روز عید غدیر دست خواهری داده بودند و یک روح بودند در دو بدن! سلوک جان و‌ ملوک جان هم قبل از ازدواجشان خیلی جی جی باجی و رفیق بودند، اما ازدواج که کردند راهشان از هم جدا شد.
سلوک بچه ی اول و دوم و سومش پسر شد و مدام به ملوک که فقط یک دختر داشت تیر و طعنه می زد، برای همین رفاقتشان به هم خورد.
سلوک جان همیشه یا آبستن بود یا بچه شیر میداد! همیشه هم یک پسر بچه ی دماغو و زرزرو مثل بچه میمون ازش آویزان بود و نق نق می کرد که سلوک بغلش کند!
اولین پسر سلوک متولد  دهه چهل و آخری متولد  هفتاد و چند!
سلوک جان همیشه با غنچه کردن لب و چین دادن دماغ و قر دادن به گردنش می گفت:
«هشت تا پسر دارم هشت تا عروس می گیرم باب دلم! کم سن و سال و ترگل و ورگل!عادتشان می دهم کنیزی‌ام را بکنند!»
عروس اول را گرفت و طبقه اول خانه اش نشاند! اولین هدیه هم یرای عروس جان یک جفت جوراب استارلایت مشکی ضخیممممم بود که تا گردن عروس بیچاره می رسید و مادرشوهر بازی اش شروع شد!
اینجا برو!
اونجا نرو!
اینو  بپوش!
اونو نپوش!
با فلانی حرف نزن!
با بهمانی حرف بزن!
مادرت فلان گفت!
برادرت دیر سلامم کرد!
آمدم خانه‌ات خورشت جا نیفتاده بود، برنجت شفته بود!
چرا روضه داشتم دیر آمدی!
چرا زود رفتی!
و هزار و یک انشر و منشر که شیطان رجیم  می دانست و خودش ....
خلاصه که سلوک جان همه ی پسرها را با سلیقه خودش داماد کرد تا رسید به« محمد طه  سبحان »که جد کرد و گفت:
«دختر همسایه ی روبرو را می خواهم و لاغیر!» دخترک دماغ و ابرو و لبش را سوراخ کرده بود و لبهایش را قلمبه!
دوتا زنگوله هم به نافش انداخته بود و جاهای دیگر راهم که خدا خبر داشت و بس!!!
سلوک جان چند بار غش کرد ...
صورتش را چنگ کشید...
به« محمد طه سبحان» گفت عاقش می کند ...
اما....
افاقه نکرد و بعد از پنج روز قهرِ« محمد طه سبحان»، خواستگاری رفتند و وصلت انجام
شد.
و حالا بعد از شش ماه عروس اول و دوم و سوم مانده‌اند حیران مانده‌اند که چطور «مامان جون سلوک» ادا و اصول این وزه را تاب می‌آورد و دم نمی زند!
مانده‌اند حیران این همان مادرشوهر بود که چوب به آستین آنها می‌کرد و چغلی می شدند و ...
عروس بزرگ مدام می اندیشد :
عجب نسلی بودیم ما دهه چهلی ها!!!!
بعد نوشت:برای رفیق ناب دهه چهلی و هم نسلی سوخته «شاید هم جزغاله و پخته»🥰

#شهلاظهوریان

Читать полностью…

داستان و کمی بیشتر_شهلا ظهوریان

#داییــجانــناپلئون
ملوک جان گفت:
-من یک ناخوشی جدید و بد و خطر ناک گرفتم!!!
اقای بقولاتی شتابزده و با اضطراب قوری محبوبش را رها کرد وبه سمت مبلی که ملوک جان رویش ولو شده بود دوید و گفت:
-خدا نکند ملوک قشنگم باز اکسپلور شخم زدی و برای خودت ناخوشی جور کردی،کجایت درد می کند جان دلم؟؟
-من «سندرم دایی جان ناپلئون» گرفتم به همه کس و هر حرفی شک دارم!!فکر می کنم همه دروغ می گویند حتی به جواد اقا سبزی فروش هم مشکوکم که جاسوس باشد!!!
الان همین قضیه شمخانی و پژمان را وارسی کن!!!
-وای ملوک ،وای ملوک از دست تو !!!عزیزم یادت هست سه روز پیش اب گازدار خریدم؟؟
-بله
-خوب تو نگاه کردی و گفتی بی طعم است و مزه ی اب استخر و شاش مرده و اب قلیان میدهد؟؟
-خوب؟؟!!
-گفتی ببرم و با طعم دارش، لیمویی یا توت فرنگی عوض کنم؟؟
-خوب ب ب ب؟؟
-وقتی برای تعویض رفتم گفت :سه روز پیش بیست و سه تومان بوده امروز بیست و شش تومان است مابه التفاوت بدهید عوض کنید!!
-وای بقول اینها چه ربطی به ناخوشی من دارد؟؟
-عزیزم مدام جریانی علم می کنند تا مردم را از گرانی سرسام اور منحرف کنند،حالا اب گاز دار و گوز دار سرش را بخورد ،میدانی داروهایمان درست دوبرابر شده؟؟نان،لبنیات ،گوشت ،اب و برق و هزار قلم دیگرچند برابر شده؟؟ !!
خوب وقتی تو ساعت ها اکسپلور گردی کنی و مدام جمشید و اذر را ببینی فراموش می کنی قرص چربی و فشار خونت قیمتش لحظه ای بالا می رود!!!
-بقول جان باور کن اگر «پزشک زاد»زنده بود جلد دو «دایی جان ناپلئون »را می نوشت!!من که از حرفم کوتاه نمی ایم من و خیلی ها این ناخوشی را گرفته ایم!!!دوا و درمان هم ندارد،امروز و فردا هم دو نفر می ایند و ان را به عنوان یک «اختلال ایرانیزه»معرفی می کنند!!!اما ا ا ااااا. همه ی اینها باعث نمیشود که تو دمنوش درست نکنی و بق کنی و منتظر بمانی من بمیرم!!!این ناخوشی نمی کشد!!!!
حالا یک دم نوش هلو و زرد الو درست کن که هلاک و بی قرار ش هستم بقول جانم!!!
سوم ابان چهارصد و‌چهار
#شهلاظهوریان
@shahla

Читать полностью…

داستان و کمی بیشتر_شهلا ظهوریان

ملوک جان گفت: همین هفته ی پیش رفت کانادا پیش بچه هایش!و ادامه داد
--نه بابا چه مزاحمتی گلین جان خوشحال شدم صدای ماهت را شنیدم،همه را از یک کنار سلام برسان،بوس ،بوس...و گوشی را گذاشت
--وای ،آدم روزش با صدای« گلین»شروع شود تا شب باید« لا حول »بخواند!!!آقای بقولاتی در حالیکه با ظرافت خنثی کردن بمب !!چای دم می کرد پرسید:
--چطور ملوک جانم؟؟
--پارسال که من موهایم را کوتاه کردم ادرس ارایشگرم را پرسید اما بعد..هیهات شد پنجاه بار زنگ زد که :الهی دستش بشکند فاتحه گَل و گیسم را خواند!!!خواستم بگویم گلین جان تو همه اش چهار لاخ مو داری معلوم است مدل موی من بزنی میشوی لنگه موشهای فاضلاب !!! اما نگفتم!! آخر موی پُر و شلاقی من کجا و وچهار تا شوید اش عزای تو کجا!!!ادرس خیاط گرفت گفت فاتحه پارچه اش را خوانده!!!پیش دندانپزشکم رفت جرو منجر راه انداخت و ابرویم را پیش دکتر برد!!! بوتاکس کرد گفت دکترت گند زد به پک و پوزم!!!کارگرم رفت خانه اش گفت این زنکه دزد بود ها!!!!
.--عزیزم چرا ادرس میدهی و برای خودت بلا می خری؟؟
--دیدی که الان چطور پیچاندمش!!!
--ها کانادا و ...
--بعد از این هرکس هر چه بپرسد همین  را می گویم ولی خوب همه را که نمی شود فرستاد فرنگ!!!-
-مو  را  بگو بقولاتی کوتاه می کند،الیاژ و بالیاژ و چه میدانم لایت و چه و چه بگو دیگر کار نمی کند،خلاصه که یکی را بازنشست کن !!یکی را بُکش!!!یکی را ناخوش کن...گاهی هم خودت را بزن به فراموشی!!!بگو «یادوم رفته»خاطرت هست دختر اقای عباسی را به خواهرت معرفی کردی چه انشر منشری به پا شد ؟؟
--اخ اخ ...نگو بقول جان طلاق که گرفتند تا مدتها خواب و خوراک نداشتم،بخدا هنوز گاهی خواب ان روزها را میبینم. چه می دانستم پسر خواهرم و دختر اقای عباسی«عسل و خربزه»هستند و باهم نمی سازند! ‌اما من بعد چه «گلین» و چه «غیر گلین » بایک «یادوم رفته» و براتان «پیامک موکونوم» و ...  کاررا تمام می کنم!!!حالا یک چای گل گاو زبان و به لیمو دم کن که مغزم چایید بس دروغ و دونگ توی سرم ردیف کردم!!!
بعد نوشت:شما هم گاهی مثل ملوک جان به جان خودتان می افتید که «عجب غلطی کردم»!!!
#شهلاظهوریان
@shahlazohurian
بیست و شش مرداد صفر چهار

Читать полностью…

داستان و کمی بیشتر_شهلا ظهوریان

کاش می شد مرغ امین بیاید و بگوید یک ارزو کن و من ارزو کنم کشورم را بردارد و ببرد گوشه ای از دنیا بگذارد که اسمش خاور میانه نباشد،این وسط تعارف کنم که می خواهی یک سرش رامن بگیرم؟ و مرغ امین از ته دل بخندد!!
بگویم بی زحمت «ایران خانم»ناز و قند عسلم را ببر جایی که کاری به کار کسی نداشته باشیم و کسی هم کاری به کارمان نداشته باشد .
با همسایه های دور و بر سلام و علیکی داشته باشیم و اصلا ندانیم هزاران کیلومتر دورتر سرزمینی هست که ما را دوست ندارد .
بگویم بی زحمت« ایران خانم»راجایی بگذارکه نفت و هیچ کوفتی نداشته باشد و صادراتمان شادی و نوای خوش باشد و وارداتمان مهربانی و گل و بوی خوش!
بگویم بی زحمت کاری کن سیاست مدارانمان نخواهند دنیا را اباد کنند وفقط بخواهند ما خوشبخت باشیم.
بگویم واژه ی تحریم و مرگ و نفرت را از دایره واژگانمان حذف کن.
بگویم ردیف کن همه کار داشته باشند و اخر هفته ها دور هم جمع شوند به صرف شادی... و کسی نخواهد دیگری را مجاب کند که اندیشه ی من بهتر است و تو نمی فهمی و خاک بر سرت که این قدر گاوی!!
بگویم و بگویم و بگویم و مرغ امین چشم گویان به حرفهایم گوش کند و من نوک خوشرنگش را ببوسم ودعوتش کنم که اخر ...هفته با عهد و عیالش بیاید مهمانی منزل جدید ما ...
بعد نوشت:کاش واهمه جنگ و مرگ و
تنفر و اوای نفرت از سرزمین من محو شود.
بعد نوشت تر:کاش روزی ایران خانم از ته دل بخندد و شاد باشد
شهلاظهوریان#
@shahlazohurian

Читать полностью…

داستان و کمی بیشتر_شهلا ظهوریان

#گمشدگان
ما گم شده بودیم،همه مان،تمام دهه چهلی هایی که در دهه ی شصت بایستی به بار می نشستند و قاطی ادمها می شدند!!
دوستی می گفت کاش در همان دهه چهل درست نمی شدیم،کاش خواب می ماندندو کاش....
به لطف سوشال مدیاو دو عزیز مثل ان روزها جمع شدیم!!شاید هم پیدا شدیم!!
اما این بار نه جوان بودیم و نه جویای نام!!!
دوتا از هم کلاسی ها خیلی دیر پیدا شدند!! امروز !!!!و عکس پشت عکس از ان روزهای دور و دود!!!
یکی شان گفت :من توی این عکس کدامم؟؟
بس که بقچه پیچ بودیم و سر اندر پا سیاه!!!
گفتم:ما ایها المدثر های آن زمان بودیم ،بسی شعبده باز و تردست و شاید هم جادوگر !!!با روپوش های بلند و گشاد و اپل دار و تنبان های گشاد و بلندتر و مقنعه های بلند ترتر!!! چانه دار و چادر های سنگین ،هم بچه بغل می کردیم و هم کیف های غول پیکر!!و با ان یال کوپال سوار اتوبوسها و مینی بوس های جنگ جهانی می شدیم!!!
ما برای خودمان کولبرهایی بودیم که فقط خودمان می دانستیم و بس!!!
ما نسل جنگ و اژیر قرمز و هاله ی نور و بیا حرف بزنیم و روبان بنفش دیده های روزگاریم.و حالا...در میانسالی چشممان به مذاکره و رفع تحریم،هر چند کاسبان تحریم ...
کاش
کاش
کاش هوش مصنوعی بتواند چند روز از جوانی مان را به ما بر گرداند .انوقت...
#شهلاظهوریان
@shahlazohurian

Читать полностью…

داستان و کمی بیشتر_شهلا ظهوریان

نیم ساعت به تحویل سال مانده ملوک جان تر و تمیز کنار هفت سین قشنگش نشسته و تلویزیون را روشن کرده و بقول جانش را صدا میزد تا چفتش بنشیند.
تلفن که زنگ میخورد و شماره منزل جاری اش می افتد فی الفور جواب می دهد و با هق هق «فضیلت خانم» می فهمد،برادرشوهرش که مدتها مریض و بستری بود از قید تن رها شده...
ــ بقول جان خان داداشت به رحمت خدا رفت ،راحت شد بنده ی خدا .
ــ بپوش بریم ملوک جان
ــ بقول جان اگر سال تحویل کنار مرده باشیم تا اخر سال به مرده کشی هستیم!!! سال که تحویل شد راه میفتیم!!!
ـــ جان دلم زشته ،برادر بزرگمه!
ــ بگو توی ترافیک ماندیم!
ـــ از خانه ما تا منزل خان داداش دو دقیقه راهه!!
ــخوب بگو حمام بودی تا حاضر شدی زمان برد!!
ــ عزیزم من با این سرکچل..
ـــ وای بقول من سال تحویل کنار میت نمی مانم تو هم باید چفت من باشی!!!
....
سال تحویل میشود و ملوک جان با یک زیرپوش ابی مردانه ی نو ماچی به سر تاس بقول می اندازد و می گوید:زیر پیراهنت بپوش که عزادار نباشی !!خوبیت ندارد روز اول سال سر اندر پا سیاه بپوشی من هم یک تاپ قرمز نو زیر مانتو پوشیدم!!
ـــ عزیزم ول کن این خرافات را
ــ نمی توانم بقول جان !!خودم هم می دانم مشتی خزعبل و خرافه است اما می ترسم از نه سالگی کلی خرافه ی مذهبی و غیر مذهبی توی کله ی همه مان فرو کرده اند،انتظار نداشته باشه یک باره همه را دور بریزم.راستی یک تکه نان بردار و از اپارتمان بیرون برو و بعد برگرد داخل!!!
بعد از تحویل سال یک مرد با نان باید وارد خانه شود!!!
پ.ن:چقدر خرافه ی مذهبی و غیر مذهبی توی ذهنمان داریم؟پاک شدنش چقدر زمان می برد؟
پ.ن:کاسبان چقدر پیرایه به دین بستند؟؟؟
فروردین ۱۴۰۴
#شهلاظهوریان
@shahlazohurian

Читать полностью…

داستان و کمی بیشتر_شهلا ظهوریان

چند وقت پیش با دوستان جان جانان رفتیم کویر،یک اقامتگاه بومگردی...
خانم صاحب بومگردی غذا می پخت،رفت و روب سویتها را انجام می داد،ترشی می انداخت،ماست و پنیر درست می کردو در تابستان که گرما بود و کویر جهنم می شد و بومگردی تعطیل بود،دامداری می کرد و گلیم می بافت تا هنگامه زمستان محصولات را به مسافران بفروشد.موقع خداحافظی بغلش کردم و گفتم چقدر شیر زنی«صدیقه خانم»چه دست و پنجه ای داری،شوهرت باید سر تا پایت را طلا بگیرد.
شوهرش لبخندی زد و گفت :باید یک زن دیگر بگیرم که کمک حالش باشد صدیق پیر شده!!!
صدیقه خانم زهر خندی زد و گفت ایده ی بومگردی را من دادم،حالا ...
صدیقه جانم روز جهانی زن مبارکت باشد.بدون حقوق برابر فقط خشک و خالی مبارک...
شاید امروز هم در بومگردی بودی،بدون اینکه بدانی تو نصف ادمی...نصف ارث می بری دیه ات نصف است و حقی بر فرزندت نداری ،بدون اینکه خیلی چیزهای دیگر را بدانی...
ممکن است بگویی حالا انها که می دانندچه کردند؟؟
میدانی صدیقه جانم قوانین حاکم را مردها نوشته اند و همه ی خوبهایش را برای خودشان برداشتندکاش میدادندقوانین را هنگامه گلیم بافی و پخت و پز و رفت و روب تو بنویسی...
روزت مبارک شیرزن
پ.ن:گلیم قشنگی که از تو خریدم را روی میز اشپزخانه انداختم ،شاید روزی ..
#روزجهانی_زن
#هشت_مارس
@shhlazohurian
#شهلاظهوریان

Читать полностью…

داستان و کمی بیشتر_شهلا ظهوریان

#پایین_شهر
صفیه خانم پایین شهر زندگی می کند،یک خانه ی چهل متری به قول خودش ویلایی داردکه دوطبقه است.طبقه بالا خودش زندگی می کند و طبقه ی پایین را داده اجاره.حمام و مستراح مشترک است و صبح ها هر که زودتر از خواب بیدار شود کام روا تررررر است!!
صفیه خانم یک سوراخ از حیاط یک وجبی اش به کوچه دارد که مثل یک هیولا مدام در حال استفراغ کردن است!!!
یا او رخت می شورد یا مستاجرش!!!یا او ظرف و استکان میشورد یا مستاجرش که البته بیشتر وقتها او قالیچه و گلیم های شِرنده اش را میشوید بس که پاهای شوهرش بوی لش «سگ مرده ابو‌جهل» می دهد !
کوچه همیشه بوی گند لجن می دهدوچون بیشتر همسایه ها این کاره اند کسی اعتراض چندانی نمی کند،فقط گاهی ناهید خانم اُلدُرم بُلدُرم می کند که:بابا سالک می گیریم ،آب راکد خطر دارد،بوی گند حافظه را کم می کند و...
اما کسی تحویل نمیگیردو هر کس کار خودش را می کند.
کوچه مثل سرزمین چین شلوغ است!!!بچه ها از مدرسه که میایند توی کوچه پلاسند تا ننه باباها صداشان کنندو بروند یک لقمه نان سق بزنند.
درخت روبروی خانه صفیه خانم هم حکایتی دارد که مثل درخت حاجت است و هزار رنگ نایلن از آن اویزان! روبرو یک مجتمع اپارتمانی ۸واحدی بدون اسانسور و بدون سند است که بانوی طبقه چهار آشغالهایش را با نایلن پرت می کند لب جو که نشانه گیری اش گاهی چند درجه این طرف و ان طرف می شود و نهایتا کیسه گیر می کند لای درخت!!کلاغها سوراخش می کنند و آشغال هری ی ی می ریزد توی پیاده رو و گه می زند به همه جا!!!! اما ته مانده نایلن می ماند لای درخت!!!
یکی از طبقات همان اپارتمان جوان مجردی است که همه کشیکش را می کشند که چه می کند و چه می خورد و کجا می رود و دوست دارند سر از کارش در بیاورند!!!!
صفیه خانم می گوید ساقیست چون همیشه یک نایلن سیاه دستش است!!!
اما بقیه نظرات دیگری دارند که به درد خودشان و عمه ی محترمشان می خورد.
احمد اقا مستاجر صفیه خانم راننده است و با زن صیغه ای و سه تا بچه اش زندگی می کند .نماز صبحش را بلند می خواند انگار با خدا دعوا دارد یا زبانم لال خدا کر است و عرقش را یواش می خورد انگار باز مراقب است خدا نشنود ...
مریم خانم اپارتمان روبرو طبقه دوم پشت به افتاب سکونت دارد و دوتا دختر پتیاره دارد که صبح با هفت قلم بزک می روند و و گاهی شب بر می گردند !!!مادرشان می گوید پرستار سالمند هستند و اگر کسی کتف کند و خلافش را بگوید مریم خانم چنان شت و‌پتش می کند که با هیچ بخیه ای سر هم نشود!!!مریم خانم یک پراید لکنته هم دارد که توی پیاده رو پارک می کند و هیچ کس هم حق اعتراض ندارد !!!!
شوهرش هم میوه فروشی دارد و با جعبه ها ی میوه و سبزی زحمت بقیه ی پیاده رو را می کشد وباز هم احدی کتف اعتراض ندارد !!!یکی دیگر از واحدهای اپارتمان ۸واحدی دختر وزه و کم سن و سالیست که همه کار می کند!! بوتاکس ،لیفت صورت،تزریق ژل ، تتو و گاهی سر به نیست کردن بچه های ناخواسته ،اما یک رفیق دو متری ۱۵۰کیلویی دارد که گاهی با لاتنه ی مثل یک گوریل «بس که پشم دارد» لخت جلو پنجره می اید و دو تا خمیازه ی دایناسوری می کشد تا اهالی حساب کار دستشان بیاید!!!!
اینها را داشته باشید...
سر خط نروید...
و پست بعدی که «بالای شهر »است را بخوانید!!!
باشد که رستگار شویم و شوند!!!
#شهلاظهوریان
@shahlazohurian

Читать полностью…

داستان و کمی بیشتر_شهلا ظهوریان

ملوک جان از وقتی خانه امده بُق کرده و حرف نمی زند!!بیست بار میز را دستمال کرده!!ده بار گلدانها را جان به سر کرده و پنج بار پشت پنجره رفته و کفترها را کیش داده!!!
اقای بقولاتی می پرسد:خوبی ملوک جانم؟؟
ــ نمی دانم نه خوبم نه بد !!یک جوری هستم که خودم هم نمی دانم جورش چه‌جوری است!!!!امروز نوه های خان داداشم را دیدی؟؟مثل جنازه روی مبل ها ولو شده بودند!!!سه بار زن داداش چای اورد یک کدام بلند نشدند سینی چای را از دستش بگیرند،موقع نهار فقط امدند لمباندند و باز سر توی گوشی های مرگی شان کردند!!!لباس پوشیدنشان را دیدی؟؟دختر گنده با صدای بلند از مادرش می پرسد«برا من پد بهداشتی اوردی؟؟»بعد هم پیله کرد که برویم برف بازی می خواهیم استوری بگذاریم!!!! یادم به جوانی خودم افتاد.
ماه رمضان که روزه نمی گرفتیم مادرم لب می گزید که باید بلند شوید و سحری بخورید ،الکی نماز بخوانید و روز هم مراقب باشید پدر و برادر هایتان بویی از قاعدگی تان نبرند!!فقط می گفتیم چشم!!!
مهمان که داشتیم فقط کافی بود مامان چشم بچرخاند ،از مدل و تاب چشمهایش می فهمیدیم که باید چای بیاوریم!!یا از مهمان خانه بیرون برویم !!یا حرف نزنیم !!یا حرف بزنیم!!میوه را دور بچرخانیم!!پیشدستی را عوض کنیم!!برای مهمان زیرسیگاری بیاوریم،دامنمان را روی پایمان بکشیم...وای بقول یک جفت چشم بود و ما آن همه برداشت می کردیم!!!
ــ خوب این که مثل سگ از ننه بابا هامان می ترسیدیم خوب بود ملوک جان؟؟
ــ نه اصلا خوب نبود ،من هنوز گاهی خواب چشمهای پدر یا مادرم را می بینم!!هنوز صداشان توی گوشم است!!!بقول جان نه دیکتاتوری آن وقتها خوب بود و نه شل و شیمبویی الان!!اصلا چرا ما نباید میانه را بگیریم!!!
زن دادادش با آن کمردرد دوبار به نوه اش گفت :مادر میوه را دور بچرخان.در جوابش بلند و درنهایت پاچه پارگی گفت:«مادرم هر کس بخواهد خودش بر می دارد این دیس پنجاه کیلویی کار من نیست،وابده مامانی»
کاش خدا هرچه از دهه سی به بعد بافته بشکافد و دوباره ببافد!!!روزگار ما و دهه هشتاد و نودی ها مثل یک بافتنی است که اولش را سفت بافته اند و اخرش را شل!!!!
ــقربان آن مثال زدنت ملوکم!!!انقدر هنرمندی و اهل بافت و شکافت که بدت نمی اید دوتا میل بافتنی دست خدا بدهی!!!!
بعد نوشت:نظر شما چیه؟؟
#شهلاظهوریان
@shahlazohurian

Читать полностью…

داستان و کمی بیشتر_شهلا ظهوریان

#چاق-باش-گاونباش
چهلم دخترعموی مادرشوهر ملوک جان است.ملوک رفته و آمده و یک دنیا حرف برای گفتن دارد!!!
ـــوای نمی دانی چه شد!همانجا بمان همینطور که لباسهایم را عوض می کنم یرایت تعریف کنم!!
ــ به گوشم ملوک جانم!!!
ـــدختر خاله ناتنی مادرم را یادت هست؟قمرتاج خانم!!!
ـــ همان بانوی ۲۰۰کیلویی؟؟
ــوای طفلک گمانم ۲۵۰کیلو شده!!!حالا اینها را ول کن بقول جان!!!خرما اوردند تا دست دراز کرد بردارد گلین گفت :قمر جان خرما فلان قدر کالری دارد!!!زولبیا اوردند گفت هر زولبیا ۳۰۰کالری دارد!!!حلوا اوردند تادست دراز کرد بردارد گفت حلوا که مثل بمب اتمی است توی بدن می ترکد و ادم را صد برابر می کند!!!موقع شام بنده خدا قمر که از عصر کوفت هم نخورده بود و معلوم بود ضعف کرده تا دست بردکباب بردارد گفت وای چه جراتی داری قمر جان!!!
خواست جوجه کباب بردارد گفت :والله الان کبدت گریپاژ می کند !!!
دستش سمت سالاد رفت گفت سس سفید از گلو پایین نرفته چربی و دنبه میشود و از بدن قلمبه قلمبه می زند بیرون!!
اخرش قمرتاج بشقاب و قاشقش را انداخت ،از اشپرخانه یک دیس اورد و از همه چیز دوتا دوتا برای خودش گذاشت!!!نبودی ببینی چشمهای گلین اندازه نعلبکی شد !!اما تا گفت قمر جان ن ن ...
قمر با خونسردی گفت :
ــمن ترجیح می دهم چاق باشم و گاو نباشم !!
وای نمی دانی چه سکوتی شد !!!فقط صدای خرت خرت سالاد خوردن قمر تاج بود.
دل من یکی که خنک شد ،هرکس خودش می داند که چربی دارد یا فشار خون یا کبد چرب یا کوفت و درد!!!این گلین خرسانه مثل مدعی العموم برای همه بزرگتری می کند که :
ـــشما با این هیکل سس ؟؟شما که کبدتان چرب است !!شما که یبوست دارید!!!وای نخورید شما مدام اسهال دارید و ریخ کونک!!!شما قلبتان گشاد نبود؟؟؟شما فلان جایتان تنگ نبود!!!
انقدر زر می زند که دلت می خواهد یکی از دیس های میوه را بکنی توی حلقش از ان پایه دار ها !!!!
اقای بقولاتی چنان از ته دل خندید که لوزه و لوزالمعده اش همزمان دیده شد و گفت «چاق باش گاو نباش »خیلی جالب بود ملوک جان...
باید یک جایی بنویسم همیشه یادم بماند!!!
این قمر تاج هم برای خودش یک پا ادیب است والله....
پ.ن:برای مهشید عزیزم!!!
#شهلاظهوریان
@shahlazohurian

Читать полностью…

داستان و کمی بیشتر_شهلا ظهوریان

#خرافات
مادر بزرگ مادرم !!!می گفت:چهارشنبه حمام نروید !!!سه شنبه ناخن نگیرید!!!در دهه اول محرم هیچ چیزی نخرید!!!ناخن های تان را حتما جمعه کوتاه کنید !!!پهلوی کسی بچه تان را شیر ندهید !!!اگر آبستن بودید مراقب باشید چشمتان به مرده نیفتد!!!هلال ماه نورا که دیدید حتما به سبزه یا طلا نگاه کنید,مبادا به آدمیزاد نگاه کنید!!!روز عید غدیر خیاطی نکنید !!!
و خیلی چیزهای دیگر که یادم نمی آید!!!
خدابیامرز برای خودش یک دایره‌المعارف از «مبادا ها و نکنیدها و بکنیدها »بود !!
و البته پشت تمام این حرفها یک داستان ترسناک که فلانی بچه اش را شیر داد و بهمانی دید و چشم خورد و سینه اش شد به اندازه یک هاون سنگی و ترکید و مُرد!!!!!
یا بهمانی آبستن بود و سر مرده رفت و چشم بچه اش شور شد!!!آنقدر شور که به سنگ نگاه کرد ترکید و صد پاره شد!!!آخرشم ننه و بابا و بچه های خودش را چشم زد وتنها ماند و « یتیم غوره»!!
خدا رحم کرد سواد نداشت وگرنه کتابش هم در می آمد و« بکن و نکن هایش »عالمگیر می شد .شاید هم در ژانر وحشت فیلم نامه می نوشت!! این روزها کلی خاله خانباجی «خاله خشتک» با ظاهر چیتان و فیتان در فضای مجازی می چرخند و خرافه ها را با لباس جدید به مردم می خورانند.
زمانی می توانیم پشت چشم نازک کنیم و با لب غنچه به تمدن ۲۵۰۰ساله و جناب کوروش و چه و چه بنازیم که این خزعبلات را دور ریخته باشیم.
این ادا و اصول سیزده صفر و اینکه چه بکنید و چه بخرید و ازدحام در طلافروشی ها واداشت بنویسم و بگویم خدایا تورا به همان تمدن ۲۵۰۰ساله مارا از خرافات برهان!!
برای از بین بردن خرافات و خزعبلات چه کنیم؟؟؟
سیزدهم صفرهزار و‌چهارصد و چهل و شش
۱۴۰۳/۵/۲۸
#شهلاظهوریان
@shahlazohurian

Читать полностью…

داستان و کمی بیشتر_شهلا ظهوریان

بعد از هزار بار تلفن و قرار و مدار در گروه واتساپی و تلگرامی بالاخره سر گرفت که آقای بقولاتی با رفقایش یک سفر دوروزه ی مردانه بروند .
ملوک جان گفت :بقول جان به بچه ها چیزی نگی از زندگی شان وامی مانند و می شوند انتر و منتر من...
و اندیشید :من هم این روز با خاله خوار گفته ها می روم دور دور!!!!
و دوباره اندیشید :کاش بگویم «فاطمه نساء»بیاید و پرده ها را چنین و چنان کند و‌کمدها را فلان و بهمان و ..همان کار را کرد!!
روز اول که به یک خانه تکانی بیش از ده ریشتری اش گذشت و روز دوم هم کمردرد و زر زوله و بقولی که نبود تا یک چای مهمانش کند!!!
اما نزدیکی ظهر رفیق جان جانان زنگ زد و گفت بعد نهار می آید تا یک دل سیر حرف بزنند و آمد.
هفت تا بودند ،هفت تا رفیق سی ساله که در آغاز میانسالی خیلی بیشتر به هم نیاز داشتند،خوب بچه ها رفته بودند و آنهایی که مانده بودندهم، کلی گرفتاری کوچک و بزرگ و دراز و کوتاه داشتند .
نسرین -یکی از هفت نفر -می گفت :آدم در میانسالی به دو چیز نیاز دارد «رفیق و عضله»و ادامه می داد:عضله که نداریم و گُه زدیم به همه شان اما باید مراقب باشیم گُه نزنیم به رفاقت!!!
رفیق ملوک جان بعد از کلی حرف و چای جانانی که باهم خوردند گفت قرار دارد و ماچی و موچی و خداحافظی کرد و رفت اما هنوز دو دقیقه از رفتنش نگذشته بود که زنگ زد و گفت: ملوک جان فلانی را سر کوچه دیدم بوق زدم و حال و احوال کردیم حواست باشد آمد خانه تان چٌس ناله نکنی ،چون می داند وقتی ما باهم هستیم هٍر و کِر مان به راه است و ملوک گفت:دورت بگردم خوب شد گفتی و میدانست همین موضوع اسباب خنده و جک و جفنگ دوره بعدی هفت نفره شان می شود و او و شش تای دیگر چقدر عاشق این دوره ها بودند ،هر چند دیر به دیر اتفاق می افتاد.
#رفاقت-عسل-است
#دوست-ماراو-همه-نعمت-فردوس-شمارا
#شهلاظهوریان
۱۴۰۳/۵/۲۶

Читать полностью…

داستان و کمی بیشتر_شهلا ظهوریان

کاش یکی از همین روزها با هوش مصنوعی صداهای پنهان که در کنسرت ها و سالن هاست را باز سازی کنند.
آنوقت چه عالمی خواهد شد ...
نمی دانم فریادهای پر هیاهوی زنان و مردان و دختران و پسرانی که سالهاست به جرم زیستن در یک شهر «مذهبی» «بخوانید مناسکی» از هر نوع شادی محرومند را چگونه بازسازی خواهد کرد.
دوست دارم بدانم صدای منِ دهه چهلی با صدای دهه پنجاهی و شصتی و هفتادی و حتی نسل «z» چه توفیری خواهد داشت.
دوست دارم بدانم صدای من مشهدی را چگونه می سازد ،کاش یک نفر این کار را انجام دهد.
کاش یک نفر به گوش خدا برساند که یک دنیا شادی به ما مشهدی ها بدهکار است،مایی که اگر آن« لک لک» «شٌل پر» بیشتر بال میزد در جای دیگری می بودیم!!!!
کاش...
ششم تیر ماه چهارصد و سه بابلسر کنسرت« بهنام بانی» عزیز
#مشهد
#بابلسر
#بهنام_بانی
#شهلاظهوریان

Читать полностью…

داستان و کمی بیشتر_شهلا ظهوریان

#وطن
آن وقتها که بچه بودم،گمان می کردم دنیا دو بخش است!!ایران و خارج!!!
انگشت شمار از فامیل مادری رفته بودند خارج و فامیل پدری هم که خارج را مایه فسق و فجور می دانستند ایران را محکم نگه داشته بودند!!!
اما ...
این روزها بچه های پیش دبستانی هم نام تمام ایالات و ولایات وشهرستانها و حتی دهات و کوره دهات آمریکا و کانادا را می دانند!!حتی آنهاییکه روی نقشه نیست و خود کاناداییها و آمریکایی ها از وجودش بی خبرند.
میدانند در کدامشان مالیات بیشتر است و کدام یکی قیمتها بهتر است واجاره خانه کمتر، کدام چقدر جمعیت دارد و خیلی چیزهای دیگر که نه می دانم و نه دوست دارم بدانم!!!
فلانی پسر سن بالایش را که با زورو پول و پارتی از مدارس غیر انتفاعی دیپلم کار و دانش گرفته به بلاد کفر فرستاده و می گوید:فرار مغز ها!!!
پسری که تنها هنرش ست کردن تنبان نارنجی با کفش مارک فلان بوده و زندگی مرفهی داشته ،حالا با یک چینی دماغو هم اتاق است و هر ماه پدرش از طریق صرافی «اصغراقا» برایش پول حواله می کند.پسرک هر روز زنگ می زند و چس ناله می کند که از بوی شاش نزدیک است خفه شود چون مردک چینی سرپا می شاشد 🫣و مستراح های مرگی کانادا هم نه شیر آب دارد و نه کف سرویس کف خواب!!!
امروز و فرداست که بمیرد بس که این چینیِ بی پدر پلشت و پَچُل است!!
حالا پدر بیچاره علاوه بردعاهایی که بابت ۳۰۰۰دلار ماهانه صرافی اصغر آقا می خواند«که دست پسرک غول تشن برسد»مدام دعا می کندچینی شاش بند شود!!!
در سه گروه تلگرامی اد شده ام که «فروش وسائل منزل به دلیل مهاجرت»است.بعضی هایشان حتی دمپایی و سطل اشغال و سنگ پا راهم گذاشته اند و مرقوم فرموده اند از برند فلان یا مثلاً «لنگه ی سنگ پای جاستین ترودو» و مردم هم فرت و فرت می خرند.
خلاصه که هر روز عده ای می روند و آخرش ما می مانیم و« لگن حمام ملکه الیزابت و سنگ پای جاستین».
پ.ن:از اینکه روزی بچه هایم بروند می ترسم😢😢
پ.ن:کاش وطن جاذبه داشت و بچه ها و حتی بزرگترها می ماندند 😢😢
پ.ن:کاش ...
#شهلاظهوریان
@shahlazohurian

Читать полностью…

داستان و کمی بیشتر_شهلا ظهوریان

#ادب-آداب-ندارد
مامان همیشه مقید بود ما را جاهایی که به نظر خودش واجب بود ببرد،می گفت:ادم تا معاشر ت نکند خیلی چیزها را یاد نمی گیرد ،می گفت:نمی دانم چرا اینها را در مدرسه آموزش نمی دهند.
هروقت یکی به رحمت خدا و شاید لعنت خدا!!! می رفت مقید بود تعزیه برویم.اگر کسی هدیه ای برایمان می اورد وا می داشت تشکر کنیم و پیش روی فرد از آن هدیه استفاده کنیم.
اما...
امروزی ها انقدر شل گرفته اند و همگی روانشناس کودک و نوجوان و پهنسال«همان کهنسال »شده اند که دختر سی ساله در مراسم تعزیه ماتیک قرمز می زند و موهایش را مثل بز فرفری می کند و با یک لبخند گل و گشاد که راست روده اش هم دیده می شود به صاحب عزا تسلیت میگوید!!!
والدین هم می فرمایند دختریا پسرشان رتبه ی دورقمی کنکور بوده و در رشته «عن شناسی »کاهشناسی ارشد گرفته وخیلی بیشتر از دیروزی ها می فهمد«سگ توی فهمش ....»
نمی دانم جمله«خودت باش»و «راحت باش»و هزار تا جمله زرد که این مدتهاست باب شده از کدام گور آمد ،اما گند زد به تربیت و اخلاق نیم بندی که داشتیم و حالا همان را هم نداریم!!!
خیلی چیزها باید در کتاب های درسی گفته شود که خوب به لطف سازمان مافیایی کتب درسی گفته نمی شود.
والدین هم که...
تلویزیون هم که...
پس روز به روز فشل تر و بی اخلاق تر و زرد تر از روز قبل...
به قول آن تبلیغ معروف صدا و سیما که می گفت «هرروز بهتر از دیروز»باید گفت هر روز زردتر و گند تر از دیروز!!!
گاهی حسرت می خورم به ژاپن که حتی اداب مستراح و استفاده از دستمال توالت را از کودکستان اموزش می دهند اما رتبه سه رقمی کنکور که جایی مستراح می رود یا غذا می خوردانگار...
بماند...
مثل خیلیییی چیزهای دیگر که ماند و بیات شد و گفته نشد....
#شهلاظهوریان

@shahlazohurian

Читать полностью…

داستان و کمی بیشتر_شهلا ظهوریان

#هالووین
برای خرید گل کلم، عروس و گل سر سبد ترشی لیته به خیابان رفته ام،بلوار معلم یک سبزی فروشی پر و پیمان ...
نزدیکی سبزی فروشی قیامت است،فروشگاهی که ملزومات شیرینی پزی و‌کیک و وسایل تولد می فروشد.
می اندیشم یکباره تولد چند نفراست که این قدر فروشگاه شلوغ است ؟؟اما مردم که شنل سیاه و چکش و تبر و سه شاخه ی شیطلان به دست و کلاه بوقی به سر بیرون می ایند یادم می آید در بلاد فرنگ «هالووین »است و مردم ما به شدت علاقه مندند مراسم فرنگی ها را خیلی غلیظ تر از خودشان به جا بیاورند!!
قربة الی الله...
بیش از چهاردهه از تمام دنیا دور و از شهروند به رعیت تبدیل شدیم و احساس حقارت چنان گریبان همه را گرفت که با دیدن پیشرفت فرنگی ها و پسرفت خودمان تصمیم گرفتیم در ظاهر خودمان را شبیه انها کنیم.
سالگرد ازدواج زرتشت و حنا بندان مریم مقدس و تعمید عیسی مسیح یادمان ماند و کم مانده بود برای عیسی سالگرد ختنه سوران هم بگیریم!!!
در این وانفسای گرانی مردم هزینه میکنند و روح و عنکبوت و رنگ قرمز و شنل خون اشام میخرند تا «هالووین»را گرامی بدارند!!

و چین ذلیل مرده در کارخانه هایش پارچه های نازل دوزاری را شنل دراز بی قواره می دوزد و کرور کرور تومان به خلق «گرامی بدار»می فروشد!!
بعد نوشت:دوستانم در «خارجه»کرو کر خواهند خندید و قطعا خواهند نوشت :والله اینجا هیچ خبری نیست
هفتم ابان صفر چهار
#شهلاظهوریان
@shahla

Читать полностью…

داستان و کمی بیشتر_شهلا ظهوریان

ملوک جان در حالیکه که روپوش و شال سیاه را با ایش بلند و کشدار روی مبل پرت می کرد گفت:
ــ وای چقدر از رنگ سیاه بدم می آید،کاش می شد در مراسم عزا رنگ دیگری بپوشیم!!از گرما مثل لبو سرخ شدم!!البته تعزیه ی بامزه ای بود با رفقا کلی خندیدیم!!
_خندیدید؟؟؟
ــ مرحوم از انها بود که عزراییلِ سر به هوا!!! پرونده اش را گم کرده بود !!وارد قرن دوم
زندگی اش شده بود و زندگی نباتی داشت اما عزراییل جان، خدمتش نمی رسید!!!
باورت نمی شود ،ا تعزیه را در تالار گرفته بودند نه‌مسجد،همان تالار که تازگی  نامزدی پسر شوکت خانم رفتیم،روی میزها هم مثل نامزدی و عروسی میوه و شیرینی گذاشته بودند،مطرب هم داشتند که زرزر می نواخت و خواننده ای که زر زوله نمی زد. و انصافاً صدای قشنگی داشت.
تا اینجای کار خوب بود ،اما یکباره یک نفر ادم ریقو و مردنی که لباسی مثل پرده تنش کرده بود و یک عالم چین و والان داشت وسط تالار پرید و شروع کرد به رقصیدن!!!نه از این رقصهای معمولی قر و قمبیل دار!!!مثل ادمی که زنبور نیشش زده یا روی زمین داغ باشد مدام از این طرف به ان طرف می پرید...اول فکر کردم یکی از بستگان متوفی است ،یا متوفی شوگر ددی اش بوده و حالا از شدت تاثر می پرد !!! اما  فرمودند رقصنده ی مراسم ختم است و اسم رقص هم« رقص مرگ» است!!!من که یاد سریال «زورو»و ایام نوجوانی افتادم!!البته «زورو »مرد بود و این خانم یک جورهایی شبیه والده ی «زورو» می نمود!!!
-- واقعا؟؟؟
--اگر بدانی چقدر عجیب بود،اول که رقصنده آمد گلین با قیافه ی متفکری نگاهش کرد و گفت:از اقوام نزدیکش است!!شوکه شده!!! اما بعد که گفتند رقصنده است خیط و خنک شد !!!
--ای بابا!!!
--وای بقول جانم اگر من مُردم از این خل و خل بازی ها راه نیدازید ها!!!
--خدا نکند ملوک جانم، جان عمه ی بزرگوارت حرف عزا نزن!!!راستش  یک چای عجیب درست کرده ام که هزار و یک علف!!! دارد و گمانم عمر جاویدان می دهد !!!لباسهای سیاه سوله ات را عوض کن که چای جادویی را بیاورم و یک‌گپ جانانه بزنیم!!!
بعد نوشت:از مدل های جدید عزاداری برایم  بنویسید  ،شاید فرستادم برای ملوک جان!!!!
آخر شهریور ۱۴۰۴

#شهلاظهوریان
@shahlazohurian

Читать полностью…

داستان و کمی بیشتر_شهلا ظهوریان

ملوک جان سینی چای را سمت سرور خانم که فین فین می کرد سُراند و گفت:
-به جهنم که ریجکت شد ،فکر می کنی کانادا برایش فرش قرمز پهن کرده اند،دختر به این نازنینی برود انجا چه غلطی بکند،تحصیل کرده «هر چند فوق دیپلم گوگولی مگولی اش چنگی به دل نمی زند» و خوشگل و خوش قد و بالا و همه چیز تمام...
-ملوک  جان شغل  ندارد
-الان برود کانادا کار دارد؟؟پسر همسایه مان آنجا کار جنرال می کند یعنی در هفته چند ساعت اجازه ی کار دارد انهم در یک سوپر که اجناس را جابجا کند!!دختر منیر انجا زیپ باز می کند انهم با داشتن فوق لیسانس!!
-خاک عالم !!!زیپ باز می کند؟؟؟
-نه بابا کج خیال نباش ،شاگرد یک خیاط خانه شده زیپ های تعمیری خراب را باز می کند تا تعویض شوند.
-اما بچه ام کلی امید وار بود
-حالا یک بار دیگر درخواست می دهد دنیا که به اخر نرسیده تو بشینی  و زر زوله کنی و جعبه ی دستمال کاغذی مرا تمام کنی درست میشود؟بچه هایمان را بفرستیم ان سر دنیا که از فراغشان چس ناله کنیم؟؟از موبایل ببینیمشان و حرف بزنیم؟؟البته بچه ها همان کاری که بخواهند را می کنند همانطور که ما کردیم اما حالا که نشده ول کن دلداریش بده
سرور خانم اخرین دستمال کاغذی را از جعبه بیرون کشید و گفت:
-بمیری ملوک که اگر اقای بقولاتی نباشد یک استکان چای  در این خانه پیدا نمی شود،لا اقل یک لیوان اب بده کوفت کنم،تمام اب بدنم اشک شد و رفت لای دستمال کاغذی!!!خوب شد قبل از رفتن یه چای ریخت که البته یخ کرد و از دهن افتاد!!!!
-نظر شما چیه؟بچه ها برن یا ...
،#شهلاظهوریان
@shahlazohurian

Читать полностью…

داستان و کمی بیشتر_شهلا ظهوریان

#بررررررررق
ملوک جان خرد و خاکشیر مثل کسی که توی خیابان دعوا کرده و فقط کتک خورده باشد روی مبل ولو شد.
بقولاتی با یک لیوان اب هندوانه تگری و خییییلییییی سرخ رنگ و حوله ای که روی دستش انداخته بود تا کمر جلوی ملوک خم شد و گفت :بفرمایید بانو جان ،نوش کنید جگرتان حال بیاید!! اوامری هم دارید بفرمایید!!
ــ دورت بگردم« بقول جان» اگر تو نبودی چه می کردم،هلاک شدم بخدا،باور کن له و لورده ام!!ساعت ۱۰وقت دکتر داشتم برق نبود ۷طبقه را با پله رفتم،یکی از واحدها هم که راه پله را کرده بود اشغالدانی!!رسیدم مطب دکتر برق انجا رفت!!!باز هم پله و گرمای نفس گیر !!پانزده نفر ادم و یک اتاق انتظار !!!خوب برق نبود ماندیم تا بیاید و دکتر ویزیت کند و نسخه بنویسد و کد رهگیری بدهد!!!
برق امد !!!خدارا شکر از مطب دکتربا اسانسورپایین امدم!!!
رسیدم داروخانه نوبت قطع برق انجا شد و زرتی برق رفت!!
انقدر کلافه بودم که از خیر دارو گذشتم ،که کاش نمی گذشتم!!!!
بیرون داروخانه سینه به سینه ی «گلین »شدم،طبق معمول شروع کرد به قمپز در کردن که:
ــ ما قطع برق نداریم!! آخر کوچه ما پر از خانه های ویلایی فلان قدری و فلان قیمتی است و ادمهای گردن کلفت دارد برای همین هم برقمان قطع نمیشود!!!
گفتم گلین جان فرمایشت متین اما تو که انجا اپارتمان نشینی !!بعد هم ان دم کلفت ها که الهی روی تخت مرده شور خانه ببینمشان!!!چهار تا پاپتی گشنه گدا بوده اند که از سر خیلی گه خوری ها به نان و نوا رسیده اند!!!
بعد هم با اخم خداحافظی سردی کردم و امدم!!وای بقول جان چرا این اب هندوانه این قدر قرمز است؟؟طعمش هم که مثل اب رختشوری ...ایشششش....
ــ جان دلم هندوانه را نه من کاشتم و نه مال مزرعه اقاجانم است اما یک کاری کرده اند که این طور شده برای همین هم تا قاچ زدم و دیدم لاستیکی طور است آبش را گرفتم،و....اما گلین بانو درست گفته،خیلی جاها به واسطه ی خیلی ها برق قطع نمیشود،قطع برق مال ما قشر اسیب پذیر است که ..‌بی خیال ملوک قشنگم...بلند شو لباسهایت را عوض کن وقبل از ان بگوچای میخوری یا دمنوش؟؟؟
#شهلاظهوریان
@shahkazohurian

Читать полностью…

داستان و کمی بیشتر_شهلا ظهوریان

مشهدی ها ایام نوروز دوره می گذارند که اسمش «جلوس »است و همه دور هم جمع میشوند ،امروز «جلوس »عموی ملوک جان است و ملوک میداند که همه بعد از افطار راهی منزل عموجان میشوند...


همه ی عموزاده ها و عمه زاده ها با تتمه بزرگتر ها، منزل عموجان دور هم نشسته اند و تریک تریک تخمه می شکنند و می گویند و می خندند.عموجان بالای مجلس نشسته و دخترها و نوه هایش پذیرایی می کنند و مدام چای تازه دم می اورند که اغلب روزه بوده اند و تشنه و نسخ چای ی ی...
مهمانها دسته دسته می ایند و می روند و خودمانی ها سفت و محکم نشسته و قصد رفتن ندارند،ایفون هم زر و زر زنگ می خورد و در باز و بسته میشود و ....
یکباره خانم چیتان فیتان شیک پوشی با هزار من «ماتیک مربا» و دنیا دنیا خر مهره که به اقصا نقاطش اویزان کرده وارد میشود و همه ی اقایان و خانمها محوزیبایی و ابهت بانو ساکت میشوند!!!
بانو به شیوه ی« مونیکابلوچی»با ادا و اصول حال و احوال می کند و به هر کس چیزی می گوید و با هزار قر و قمبیل روی اخرین مبل وسط پذیرایی درندشت عموجان می نشیند!!
سرور خانم با پوزخند به ملوک نگاهی می کند و می گوید:
ــ شناختِن؟«نسا بَگُم »بود! بالا تا پایین کوبیده از نو ساخته!!!!همه جاش عملیه!!دِماغ گنده و پَک و پوز درازش یادتانه ؟؟دِندونای گرازش چی؟؟
ــ بابا اون که صورتشم نمی شست!!!یه خال گنده ام سر دماغش داشت!!!قد اقاجان و خان داداشمم ریش و سبیل داشت!!!
ــ حالا با شاه شُله نوموخوره!!!بِنده ی خدا شوورِش چن جا کار موکونه!!شبایم مِره هتل شیفت شب ،مِگن تو شیفت شب منجوق دوزی موکونه، مورفوشه!!!خوب ای زِنِکه خرج دِره !!!تا حالا سه بار قِلم تراشی کِرده!!!هی موخوره چاق و گنده مره ،باز مِره قلم تراشی!!!
ــ پیکر تراشی.
ــ همو که شما مِگن،والله بوخودا شانس دره!!!هر مرد دیگه ای بود طِلاقش مِداد!!تازه مویم کاشته!!!تاس تاس بود!!!نِ ابرو داشت نِ مُجه!!! حالا پلک که مِزنه و موهاشه که تاب مِده انگار پنکه روشن کِردن!!!هموجور باد میه!!!
ملوک جان دوباره نگاهی به بانو می کند و با چشم و ابرو به بقولاتی می فهماند که وقت رفتن است و از همه جز آن مجسمه ی بلاهت خداحافظی می کند و،« پناه بر خدا گویان»از اپارتمان عموجان خارج میشود!!!
پ.ن:نسل ما که تمام شد!!دهه هفتادی هاو هشتادی هاو بعد تری ها!!! اگر یک اپاندیس ناقابل داشته باشند دکتری نیست که جراحی کند ...اما می توانند همان موقع پیکر تراشی کنند و ابرو و مژه بکارند تا با ظاهری شیک و دل انگیز به دیار باقی بشتابند!!!و جناب عزرائیل حظظظظ وافر ببرد.
#شهلاظهوریان
@shahlazohurian

Читать полностью…

داستان و کمی بیشتر_شهلا ظهوریان

یه زن روستایی بود خوشبخت و سفید بخت،یه شوهر داشت ،خوش اخلاق و مهربون و قلچماق..‌یه دختر و پسرم داشت مثل ماه...زن خیلی خوشبخت بود، خیلییییی...
یه روز که خیلی سر دماغ بود سرشو به آسمون گرفت و گفت :کاش همیشه همه چی همین جور بمونه.
مرغ امین از رو آسمون خونه اش رد و می شد و سه بار گفت امین امین امین...
یه هفته گذشت...دندون دختر کوچولوش در نمیومد و بچه مدام بی قراری می کرد،گاوشون ابستن بود و ماغ می کشید و درد داشت اما نمی زایید،تخم مرغا ،تخم مونده بود و جوجه نمی شد!گندما زرد نمی شد تا درو بشن و ارد و انبار...
شوهرش که مدام قربون صدقه اش می شد و خوش اخلاق بود از خولی و حرمله بیشتر کج خلقی می کرد.باخودش گفت «عجب غلطی خوردم!!این چه دعایی بود؟؟»
زن و بچه و شوهرش رو رها کنین و بیاین سرخط!!!
سال ۱۴۰۳تموم شد ،ما خیلی دعا کردیم اما انگار مرغ امین ذلیل مرده ام در بلاد کفر بود و« آمِن »براشون بلغور می کرد!!!
کاش ۱۴۰۴ سال بهتری باشه،هرچند نه گاو ابستنی داریم و نه گندمی که خوشه بسته باشه!!!!ادمهایی داریم که با یارانه روزگار می گذرانند و آبرو دارهایی که با چک سرهنگی صوتشان را سرخ نگه می دارند.بهار خانم چند ساعت دیگر می اید هر چند شکوفه خانم های قرتی اش با ان لباسهای سفید و ابریشمی چنر روز پیش امده اند...
کاش ....
۱۴۰۴ مبارک و پر برکت و میمون...
حال دلمان و دلتان خوش...
#شهلاظهوریان
@shahlazohurian

Читать полностью…

داستان و کمی بیشتر_شهلا ظهوریان

بالای-شهر
یک مجموعه ی کوفت واحدی در بهترین محله،جایی که حتی گربه هایش هم ادا و اصول دارند!!وگاهی خیال می کنند پلنگند!!!
یک واحد که زن و شوهر پزشکند و بچه لوس و ننر و یکدانه شان پیش پرستار است ،پرستار ساعت ۲که مرخص میشود پلاستیک اشغال را هم جلوی در می گذارد و هرچه مدیر ساختمان به خانم دکتر تذکر می دهد افاقه نمی کند!!!و معلوم است تا ساعت یازده شب که عزیزان شهرداری بیایند چه بلایی سر کیسه می اید!!!
واحد دیگر دو تا بچه بیش فعال دارد که مدام مثل اسب می دوند و علاوه بر طبقه ی پایینی، بالایی راهم جان به سر کرده اند!!!
یک واحد در اجاره ی تاجر افغان است که انهم حکایت خودش را دارد .«طاق و جفت دخترکان ایرانی زیر بیست سال می ایند و می روند.»
در بالای شهر هیچ کس اسم کسی را نمی داند و حتی گاهی در اسانسور هم پای هم سوار نمی شوند.
اما خانم واحد xکه دوتا سگ دارد و خیلی خوش خنده است مستثنی است !!!
ولی این بار کسی با سگ او وارد اسانسور نمی شود!!!
هرچند مدام به سگش می گوید «مامی جان کاری با تو ندارند»!!اماسگ بیشتر پارس می کند و بیشتر تر شاخ و شانه می کشد!!!خانم ته لهجه ی روستایی دارد و هزار جایش را خالکوبی کرده و گاهی دور از چشم سکنه سگش را به پشت بام می برد تازیر نور ماه بشاشد!!!
واحد دیگر چند تا ماشین دارد و جا پارکهای مازاد را میراث پدر و جهیزیه ننه اش می داند و چون با توجه به شغلش گردن کلفت است می تازاند!!!
اپارتمان نشینی بالای شهر و پایین شهر ندارد،وقتی آدم ها حریم خودشان را نشناسند و« لطف مکرررا حق مسلم» بدانند فقط نوع دعوا فرق می کند!!!
پایین شهر فحشهای «مادر»دار نثار هم می کنندو عمه و ابجی هم را می جنبانند!!
بالای شهر هم ....
#شهلاظهوریان
@shahlazohurian

Читать полностью…

داستان و کمی بیشتر_شهلا ظهوریان

دوکون-افسردگی
مشهدی های قدیم به مغازه «دوکون »می گویند!!همان دکان خودمان و خودتان!!!
وقتی هم کسی با دغل بازی می خواهد سر مردم را کلاه بگذارد و کیسه ای دوخته که مردم را سر کیسه کند می گوییم و می گویند«دوکون وا کرده»!!!
حالا اینها را داشته باشید و بیایید سر خط!!!
ملوک جان بعد از پنجاه سالگی به گل گیاه و قلمه زدن و گلدان خریدن علاقه مند شد وبعد از خرید مدل به مدل گل و گیاه و عضو شدن در پانصد گروه گل شناسی و رسیدن تعداد گلدانها به چهل پنجاه تا!!!!شد متخصص قلمه و تکثیر و زاد و ولد گیاهان!!!
چند وقت پیش خانم «زامفولیا»گیاه محبوب ملوک جان شل و ول شد و مثل بچه ای که اسهال گرفته باشد به یک طرف افتاد!!
ملوک جان قلبش درد گرفت و‌گلدان را زیر بغل بقولاتی داد که :ببر گیاه پزشکی سر کوچه !!!!
اقای گیاه پزشک بعد از چین دادن دماغ وغنچه کردن لبها و خاراندن صورت و چند قسمت دیگر از بدنش با ژست یک پزشک فوق تخصص گفت:
ــ ای گلتان افسردگی گیریفته!!نزدیک تیلویزیونه؟فیلم غمناک نگاه کِردن؟؟با حاج خانم دعوا كِردن؟؟چند روز تو خانه تنها مُنده؟؟خلاصه هر چی شده ،شده!!! اما علاج دِره!!!قطره ضد افسردگی و اسپرس!!!بهتان مودوم،روزی سه قطره بیریزن پاش!!!نه بیشتر نه کمتر!!!
اقای بقولاتی گلدان به دست در حالیکه تمام راه برای« زامفولیا خانم» جک تعریف می کند و گاهی کنار برگش را قلقلک می دهد به خانه می رسد و ماوقع را برای ملوک جان تعریف می کند!!!
ملوک جان می اندیشد «اگر افاقه کند چند شیشه برای خواهرش« سلوک جان »بخرد تا مثل جغد به یک گوشه زل نزند و در فراق بچه هایش که فرنگ هستند زر زوله و چس ناله راه نیندازد»
#شهلاظهوریان
@shahlazohurian

Читать полностью…

داستان و کمی بیشتر_شهلا ظهوریان

#مو
خانم جان می گفت :مو از دل آب می خورد ،ادمیزاد دلش که خوش باشد ،موهایش پر پشت است و برق می زند و مثل دمب اسب شترق شترق صدا می دهد.
خوب آنوقتها که پروتئین تراپی و کراتین و بوتاکس مو و این ادا اصول ها نبود!!!
خواهر شوهر دختر عمه ی ناتنی پدرم که مشاطه بود می گفت :مو از سر آب می خورد!!!می گفت من دست به موی کسی بزنم می فهمم توی سرش چقدر مغز دارد!!!چقدر عاقل یا برعکس خل و چل است!!!
ادمهای خل مَخُل موهای پر پشت و خوش رنگ و لعاب وشلاقی دارند !!!ادمهای عاقل و دور اندیش و غصه خور و چیز فهم کل و کچلند!!!
کسی که کتف نمی کرد مخالف« پرگیسو»خانم حرف بزند (اسم خواهر شوهر دختر عمه ی ناتنی پدرم پر گیسو بود)،اما همه می گفتند چون خودش کم مو و نسبتا کچل است این حرفها را می زند و برای خودش نوشابه باز می کند!!!
امروز سر وکارم به ارایشگاه افتاد و« فری جان »به یکی از مشتری ها فرمودند اگر چند روزی به سرشان اب پیازقرمز🫣🫣 بزنند موهایشان می شود لنگه خانم جنیفر لوپزا!!!!
مشتری که در عین کم مویی زیاد عاقل نمی نمود !!فرمود :چه خوب فری جون حتما سر راه می خرم و از امشب به موهام می زنم!!!!
و با سرعت سیر نور و البته هزار بار بیشتر به سمت در خروجی رفت تا «پیاز درمانی » کند!!!
پ.ن:دکترهای عزیز بدون نظام پزشکی جان عمه های بزرگوارتان این قدر نسخه نپیچید!!
پ.ن: خاک به سروم !!کاشکی از فری جون مِپُرسیدوم پیاز سیفیدم افاقه موکونه!!!؟؟
پ.ن:دو خط بالا را با لهجه ی مشهدی بخوانید وگرنه حرام است و تمام موهایتان خواهد ریخت!!!
#شهلاظهوریان
@shahlazourian

Читать полностью…

داستان و کمی بیشتر_شهلا ظهوریان

ملوک جان به حالت قهر تلفن را روی میز گذاشت و صورتش را در هم کشید و به قُمری های لب پنجره که برایشان ارزن ریخته بود نگاه کرد.
آقای بقولاتی گفت:نبینم ملوک بانو صورت در هم بکشد !!!عزیز دلم هفته پیش بوتاکس کردی!!!با این اخم و تخم گند میزنی به همه چیز!!
ملوک جان گفت:آدم توبه کار میشود به بعضی ها زنگ بزند،تلفن را که بر می دارند با وجودی که صدایت را شناخته اند خودشان را به نشناختن می زنند ،بعد می گویند «چه عجب یاد ما کردی»و بعد شروع به گلایه می کنند ،حالا نه گلایه ی نزدیک !!! از هزار سال پیش که :یادت هست کلاس دوم بودیم پاکن عطری ات را ندادی دفترم را پاک کنم و گفتی خراب میشود!!!یادت هست مادربزرگت عروسی مرا به هم زد که چرا مطرب دارید؟؟یادت هست به تو ده تومانی عیدی دادند به من پنج تومانی ؟؟،😲😲زن گنده عمر لاک پشت دارد با حضرت نوح و حضرت آدم هم کلاس بوده هنوز ادا و اصولش مثل بچه هاست!!!!
گفتند زمین خورده و پایش مویه کرده و گچ گرفته اند زنگ زدم احوال مرگی اش بپرسم!!!آنقدر زر زوله کرد که یادم شد بپرسم سُم ات چطور است!!!کاش زبانش مویه کرده بود و آن را گچ می گرفتند!!!
وای بقول جان کاش زنگ نمی زدم!!!
روزم را خراب کرد!!!!
آقای بقولاتی با لیوان دم نوشی که بخار از آن بلند می شد پیش آمد و گفت :ملوک جان مدل آدم ها را که نمی توان عوض کرد این بنده ی خدا اینطوری است !!این بار که زنگ زدی بگو تو چرا یاد من نکردی؟؟اگر هم دلت نخواست اصلا زنگ نزن!!حالا این دمنوش به لیمو را بو کن و کیفور شو ،چون همین که از گلویت پایین رفت همه چیز را می شوید و می بردو باز میشوی همان ملوک نازنین...
پ.ن:آدم قلق دار،زر زوله ای و ادایی و به قول ما مشهدی ها «قلمبه گو »نباشیم!!!
#شهلاظهوریان
@shahlazohurian

Читать полностью…

داستان و کمی بیشتر_شهلا ظهوریان

ملوک جان چشمها را ریز کرد و با دقت تمام سر تا پای زن و همراهی اش را ورانداز کرد و بلند فکر کرد و گفت : خودش است«رییس ستاد کوفت کردن همه چیز»
این اسم را ملوک برایش گذاشته بود.«نزهت خانم» فامیل دوری بود که در تمام مراسم شادی و عزا همه چیز را به همه حرام می کرد.
«دست نزنید گناه است»
»شیون نکنید حرام است»
»نخندید صدای خنده تان شیطان را بیدار می کند»
«لباس قرمز مخصوص شمر و یزید است»
و هزار و یک ادا و اصول که مخصوص خودش بود.
حالا نزهت بانو با چادر و چاقچور کنار دخترکی که کراپ ناف نمای قرمز پوشیده بود و از بالا و پایین همه چیز را به نمایش گذاشته بود راه می رفت،دخترکی که موهایش هم قرمز بود و پرسینگ ناف منگوله دارش و تاتو های الم اجنه اش همه را به حیرت وا می داشت!!!
ملوک خواست پیش برود وبگوید«پشمام»!
اما یادش آمد این کلمه را برای همه مخصوصا نوه ها قدغن کرده و بابتش نطق های فصیح و بلیغ نموده !!
ملوک جان یادش آمد نزهت و ایل و قبیله اش عروسی اورا زهرمار کردند،یادش آمد در عزای مادرش گفتند شیون نکند که صدایش به قسمت مردانه می رود و معصیت است ،یادش آمد .‌..
ملوک جان هنوز در شش و بش نزهت و همراهش بود که دخترک به شیوه ی «مونیکا بلوچی» سیگاری گیراند وشروع به پک زدن کرد.
اندیشید :پیش بروم و حال و احوال کنم اما به خودش نهیب زد «نعععع».یادش آمد نوه ها و بچه های نزهت همه در بلاد کفرند و مدام در اینستا با شلوارک های داغ و آتشین پست می گذارند.
نزهت به یک نفر که عکسها را نشانش داده بود گفته بود:والله ونکوور دیگر زنکورر است بس که ایرانی مهاجرت کرده و اراجیفی از این دست که نوه هایش نخبه بوده اند و چه و چه...
ملوک توی دلش «پشمامی »گفت و کاغذ خرید را که توی مشتش مچاله کرده بود صاف کرد و به شیوه ی نوه جانش گفت :
شِت... و از خیابان رد شد و اندیشید«ای نزهت گُه زدی به جوانی و زندگی مان »
#شهلاظهوریان
۱۴۰۳/۵/۲۷

Читать полностью…

داستان و کمی بیشتر_شهلا ظهوریان

ملوک جان گفت:
واحد ۱۳را می‌شناسی بقول جانم؟؟
آقای بقولاتی سرش را از توی سینی عدس که مشغول پاک کردنشان بود بالا آورد و گفت :نه،چطور مگه؟
انگار دکتر است!چون در جلسه آپارتمان مدام می گفت:رفتم نون بخرم نونوا گفت سلام خانم دکتر!!!سوپری گفت:نان فلان آوردم خانم دکتر!!!سبزی فروش گفت :اجازه بدهید دستتان را ببوسم خانم دکتر!!!یعنی به همه فهماند دکتر ررر صدایش بزنند !!!
چی میخواستم بگم بقول جان؟؟؟
ها...همون خانم دکترررر الان ساعت ده صبح نایلن آشغالش را فرتی گذاشت دم در و رفت!!!بعد هم دو تا جغله زباله گرد آمدند و همه را ولو کردند روی زمین تا چهارتا قوطی نوشابه بردارند!!!
نمی دانی در جلسه آپارتمان چه نطق فصیح و بلیغی در مورد قدمت فرهنگ و کورش و ۲۵۰۰ سال پیشینه کرد !!یکی دوبار هم بغض کرد وفین فین کنان گفت حیف ف ف ف ف...
بقول جان باور کن خیلی خانمی کردم سرش را نچپاندم توی نایلن زباله!!!
این بار اگر از فرهنگ بگوید قطعا جوابش را خواهم داد!!!
زشت نیست بگویم :عزیزم شما از تمدن فقط لب و کون قلمبه کردن و دماغ قلمی کردن بلدی!!!شما باید بروی دهات« گینه بی صاحب» بزبچرانی،شما...
ـ ملوک جان ول کن این حرفها را باز سردرد میشوی جانم،ببین این عدسها خوب پاک شد یا نه ؟فی الحال فقط بگو چای می خوری یا دمنوش ملوک قشنگم!!!!
پ.ن:گینه ی بی صاحب همان گینه ی بیسائو است!!!
پ.ن:شماهم از همسایه های «خود چس پندار »ملوک جون دارین ؟
بیست و یک مرداد صفر سه
#شهلاظهوریان

Читать полностью…

داستان و کمی بیشتر_شهلا ظهوریان

هزار سال پیش که شاغل بودم و شغل انبیا داشتم !!و با القاب دهن پر کن و توخالی «معلمی عشق است»آسمان را سیر می کردم!!!دفترچه ای افسانه ای داشتم به نام «دفترچه ی بیمه»!!
هر ماه از حقوقمان مبلغی کسر می شد و خدا را شکر دفترچه ها دست نخورده می ماند و هرساله فقط تعویض می شد !!
دفترچه ی باطل می شد دفتر خط خطی و دکتر بازی بچه هایم در خاله بازی هایشان!!!
بیایید سرخط !!!!
امروز که در آستانه ی میان سالی ماهی کرور تومان از حقوق چندغازم کم میشود به دلیل دردهای شناسنامه ای گذرم به آزمایشگاه و سونو گرافی و مامو گرافی و دندانپزشکی و چشم پزشکی وهزار جای دیگر افتاده!!
همه لبخند تحویلم می دهند که:_فعلا با آموزش و پرورش قرار داد نداریم
وجهش را بپردازید هروقت قرار داد بستیم مقدارکی از پول را می ریزیم به حسابتان!!!
می گویم: من سالها پول بیمه دادم ،جوان بودم استفاده نکردم الان در میانسالی نیاز به آزمایشهای جور واجور و دست و پای مصنوعی و پروتز و عصا و سمعک و عینک دارم!!! از آن گذشته هنوز پولهای پارسال را نداده اند.
لبخند کریهی می زند و با لبهای اردکی می گوید :_به قول فلانی بازنشسته ها چوب خشکند باید سوزانده شوند
می اندیشم :بی راه نمی گوید حسابی می سوزانندمان،پولها را گرفته اند ،اختلاسها را کرده اند وچون می دانند بازنشسته جانی برای شکایت کردن و الدرم بلدرم نداردبه ریشمان می خندند.
پ.ن: آدرس آزمایشگاه را می دهم به شرطی که از خجالتش در بیایید!!!
پ.ن:در آزمایشگاه رفیقی را دیدم که حتی پول جراحی زیبایی چشمش را گرفته بود و با لبخند گفت «اموزش و پرورش است دیگر»اداره ما حتی در باز نشستگی هم هوای کارمندهایش را دارد و بعد هم دایناسوروار دو تا ایمپلنت مجانی اش را نشانم داد😭🐕🐕
#شهلاظهوریان
@shahlazohurian

Читать полностью…

داستان و کمی بیشتر_شهلا ظهوریان

مردی نزد آدم پولداری رفت و گفت :فلانم و بهمانم و پول لازم و چنین و چنان!!!
پولدار پا به پایش اشک ریخت و روی زانو کوبید و نعره کشید !!
مرد اندیشید :حتما پول تپلی خواهد داد و مشکلاتم حل میشود!!
پولدار الدنگ گفت: از پول خبری نیست اما اگر بخواهی تا شب با تو هم دردی می کنم و دیگ زر زوله ام را بار می گذارم!!
حکایت ما معلمها حکایت همان مرد است!!
بقیه مشاغل روز دارند و دنیا دنیا پول تپل و مپل !!!اما ما هفته داریم و دنیا دنیا تبریک های لوس و ننر. با عکس شمع و گل و بلبل و شعارهای معلمی عشق است و شغل انبیا و هزار چیز دیگر!!!
بعد نوشت:نوه جان قند عسل برایم گیره ی مو خریده !!!هر چند گیسی نمانده که گیره را به آن بزنم!!
بیا سر خط:
فیلم نامربوط است اما فیلمی از نسل zاست که من دنیا دنیا کیف کردم و هزار بار قربان و صدقه ی نوه جان شهد و شکر شدم!!!
بازم سرخط:معلمی شغل انبیاست!!آن چهار تا نبی آشنای ما که یا نجار بودند یا چوپان !!!
و.... کرونا ثابت کرد که معلمی مهمترین و ارزنده ترین شغل است و...
و آخری:معلمین جان جانان هفته و روز و سال و ماهتان خشک و خالی مبارک ک ک
#شهلاظهوریان
@shahlazohurian

Читать полностью…
Subscribe to a channel