وقتی از آستانهی پنجاه سالگیام گذشت
فهمیدم هرچه زیستم اشتباه بود
هرچه برایم ارزش بود کم ارزش شد
حالا میفهمم چیزی بالاتر از سلامتی، چیزی بهتر از لحظهی حال، بااهمیتتر از شادی نیست
حالا میفهمم دستاوردهایم معادل چیزهایی که در مسیرِ به دست آوردنِ همان دست آوردها از دست دادم نیستند
حالا میفهمم استرس، تشویش، دلهره، ترسِ آزمون کنکور و استخدام، ترسِ نتیجه، اضطرابِ سربازی، ترس از آینده، وحشت از عقب ماندن، دلهرهی تنهایی، نگرانی از غربت، غصههایِ عصرِ جمعه، اولِ مهر، ۱۴ فروردین، بیکاری و ... هرگز نه ماندگار بودند نه ارزشِ لحظههایِ هَدَررفتهاَم را داشتند
حالا میفهمم یک کبدِ سالم چند برابرِ لیسانسم ارزشمند است
کلیههایم از تمامیِ کارهایم، دیسک کمرم از متراژِ خانه، تراکمِ روحم از تمامِ نگرانیهایم، زمانم از همهی ناشناختههایِ آینده نیامدهاَم
شادیم از تمامِ لحظههایِ عبوسم
امیدم از همهی یاسهایم
با ارزشتر بودند.
حالا میفهمم چقدر موهایم قیمتی بودند
و چقدر یک ثانیه بیشتر کنارِ فرزندم زنده بمانم ارزشِ تمامِ شغلهای دنیا را دارد.
یقین دارم آدمهایی که به معنیِ تمام قدر لحظههای بودنشان را میفهمند با غبارِ غم و تردید و غصه و ترس و چه شَوَدها، زندگی شان را حرام نکردند.
در حال، ماندند و ذهنشان را خالی، حِسّشان را چون ابر در حرکت، روحشان را با آموزههای ِ درست و حقیقی تزیین و اندیشههایشان را آزاد و تخیلشان را سرشار میکنند
به معنی حقیقی ِ کلمه زندهاند
زندگی میکنند و به معنی واقعی کلمه در آرامش میمیرند:
سرخوش، همچون فصلی از زندگی،
جزیی از زندگی و در مسیر زندگی.
هیچگاه به دنبال خبرهای بد و حرفهای اعصاب خردی نباشید. چون تمومی نداره. دنبال شادی باشید. بذارید ذهنتون یه نفسی بکشه ...
@shahrokh_sarvari
بهای بادِ بهاری
همین است
وگرنه چرا گل سرخ
این همه پَرپَر!؟
با تو هستم برادر،
برادر تبر به دست!
بعد از درو کردنِ آن همه گل سرخ،
شب که به خانه برمیگردی
دستهایت را آیا
به همسرت نشان خواهی داد!؟
▫️از آخرین سرودههای استاد
#سیدعلی_صالحی
دردیست غیرِ مردن آن را دوا نباشد
پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن
در خواب دوش پیری در کویِ عشق دیدم
با دست اشارتم کرد که عَزم سویِ ما کن
گر اژدهاست بر رَه عشقیست چون زمرّد
از برقِ این زمرّد هین دفعِ اژدها کن
🖋️مولانا
@shahrokh_sarvari
بهرام بیضایی از مهمترین و تأثیرگذارترین چهرههای فرهنگ و هنر معاصر ایران بود؛ هنرمندی چندوجهی که در سینما، تئاتر، نمایشنامهنویسی، پژوهش و فیلمنامهنویسی نقشی ماندگار ایفا کرد. او نهتنها یک کارگردان، بلکه اندیشمندی بود که روایتهای کهن، اسطورهها و تاریخ ایران را با دغدغههای انسان معاصر پیوند زد.
@shahrokh_sarvari
ادامه متن:
وقتی کتاب جلو و داستان غمانگیز ناخداجلال و همراهانش را میخواندم، ناگاه این پرسش در ذهنم نقش بست که چرا این خیل دریارفتگان و هرگز برنگشتگان در سالها و دهههای اخیر هیچ نماد و نشانی در این شهر ساحلنشین ندارند؟ چرا نباید در کنار ساحل و در جنب یکی از همین اسکلههایی که آنها از آنجا از ساحل جدا شدند، بنای یادبودی باشد؟ بنایی که نام یکایک این رفتگان و رفتگان و نیامدگان پیش از آنها بر آن حک شده باشد یا بنایی که بتوان در آن برای این مردگان بیمزار شمعی روشن کرد و یادی گرامی داشت. بهگمانم این بر عهده شورای شهر است که دست بهکار شود و طراحی بنایی را در میان طراحان و هنرمندان به مسابقه بگذارد. باور دارم چنین بنایی ضمن آن که میتواند برای خانوادههای منتظر آرامشبخش باشد، خواهد توانست یکی از جاذبههای گردشگری بوشهر نیز بهشمار آید.
فرقی که میان من و شیخ است همین است
کو دِل شکند دایم و ما توبه شکستیم
ای ناصحِ مُشفق تو برو در غَمِ خود باش
ما گر بَد و گر خوب همانیم که هستیم
✍🏻 فرخی یزدی
@shahrokh_sarvari
آغاز بهار جنوب
پاییز ۱۴۰۴
دشتستان
استان بوشهر
@shahrokh_sarvari
اگر اشتباه نکنم
به گمانم آخرين ديدار ما
بالای بُنبستِ همين باغ صنوبر بود
تو پيراهنِ بنفشی از بارشِ پروانه پوشيده بودی
باران هم میآمد،
زير درختی که بر پرچينِ پسين خميده بود
چيزی جز چراغی شکسته،
سنگچينِ اجاقی خاموش،
و دو سه کبريتِ سوخته نديديم.
راستی چرا به خاطر يک خط خالی
از خوابِ جمعه و از مَشقِ گريه گذشتيم؟!
اگر اشتباه نکنم
به گمانم کسی بالای بُنبستِ باغ صنوبر نوشته بود:
- چه بسيار که به جستجوی آن دروازهی بزرگ
در مِه به جانب دريا رفتند،
نشانیِ کسان ما را با خود بردند،
و ديگر باز نيامدند.
هنوز رَدِپای پرندهای
بر خوابِ خيسِ راه پيدا بود،
باران هم میآمد.
گفتم بيا به خانه برگرديم
چيزی به آخرين دقايق روز باقی نيست!
به خدا من از اين همه همهمه در سايهسارِ صنوبران میترسم.
اينجا پسِ هر سنگ و هر درخت،
انگار شبحی خاموش
پیِ کبريتی سوخته
جيبهای خيسِ بارانیِ خود را میکاود،
میبينی ریرا ...!؟
تو گفته بودی عدهای آدمی و پَری
خاطراتِ برهنهی ما را به جانبِ جوبارِ بزرگِ روز میبرند،
تو گفته بودی دريا
پشتِ همين پرچينِ شکسته آرميده است،
پس کو، کجا، چرا ...
چرا به خاطرِ يک خطِ خالی
از خوابِ جمعه و از مشقِ گريه گذشتيم!؟
ديگر تمام شد،
حالا بيا به خانه برگرديم
بيا به فالِ گشودهی اين کتابِ قديمی
فقط از يک جوابِ روشنِ کوتاه
به سهمِ اندکِ اين علاقه قناعت کنيم.
اگر اشتباه نکنم
به گمانم دارد يک اتفاقِ تازه میافتد.
🖋️ سيدعلى صالحى
@shahrokh_sarvari
مُخِ دل
نه عَلدُم
بی بِهارُم
سُختِمه؛
نیسُم.
مُخِ دل، بو نداده
پَهْک کرده
سیس و لَه، رخته.
یه تشبادی اومه سُختش
و سُختش ری کُتل
توسون نواویده
رِسی خرماپزونش
تُــوُ دلِ اردیبهشتی
که گُلش،
سی بخترِ ما بی.
چه تشباد حریصی بی ...
چه تَشباد حریصی بی
که پَل خا ری دلم
سُختوم
غزونُم کِه ...
تُـوُ سامونِ یه باغساری
هِفهشتا تا مُخ بیدیم،
هرسال ثمر داشتیم
یکی کمتر، یکی بیشتر؛
اُما داشتیم.
یه طری مِر نهادن
وُ اُهِ شیرین باغسون
که بَهرهی مو، نِم خاکم نبی؛
سُختوم
هُجیمِ گُنجلِ سُرخو
هِلاکُم کِه .
▪️
بُونهی لِجمار؛
سِه، تاپول؛
پیشل، خشک؛
تُنگ پیسیده
تاجم واری و زرده ...
✍🏻 شاهرخ سروری
📌 برگردان واژهها به زبان معیار
نه علدم/ خوب نیستم
خزونیام/ خزان زدهام
سُختوم/ سوختم
غزون/ انتهای داغ دیدگی
واپیچسه/ زیر و رو شده
نیسُم/ نیست هستم/ نابودم
مخ/ نخل
بو نداده/ گردافشانی نکرده
پهک/ نخستین مرحله میوه نخل
سیس/ خرمای تامرغوب و بدون هسته
بونه/تنه/اصله/بدنه
سِه/ سیاه
تُنگ/ سر نخل
تاپول/ انتهای پهن شاخهی اصلی نخل
پیش/ شاخ و برگ نخل
پاکی/ بهکلی/ همه آن
تشباد/ باد داغ و آتشینی که رطبها را به خرما تبدیل میکند
ری کُتل/ تا انتها/ سرتاپا
رسی/ رسید
خرماپزون/ هنگام که که خرما میرسد
بختر/ بهتر
پل خا ری دلم/ افتاد روی دلم
سامون/ سامان
مِر/ سرکشیدن
بهره/ سهم
هُوجیم/ هجوم/ یورش/ حمله
گُنجل سرخو/ زنبورهای سرخ
@shahrokh_sarvari
تغافل بُرد از حد
شوخچشمِ من نمیداند
جفا قٓدری
ستم حدی وُ ناز اندازهای دارد
🖋️ مجذوب تبریزی
@shahrokh_sarvari
درکدامین ناهنجاری
قفل بیثباتی شوم
که تو به پروازی
به نابودیم
به وجد و ترانه وصل شوی
کجا بروم ؟
با تو و بی تو
هردو انتخاب
معرکهی بی راهیست
چه کنم هم
پاسخی درکارش نیست
به کجا بروم ؟
بازهم
وبازهم راه ونشانی
نیست!
🖋️اسکندراحمدنیا
@shahrokh_sarvari
خواهند وقتِ مستی، مستان هوای باران
در بزم میگساران، خالیست جای باران
در گوش میپرستان، هنگام باده خوردن
خوشتر ز صوتِ بلبل آید صدای باران
ما را ز شوقِ مستی، در سر هوای ابر است
خورشید اگر نهان شد، بادا بقای باران
🖋️ظفرخان احسن
@shahrokh_sarvari
هلاکُـم، تشـنیم، بی جون، بیو بارون، بیو بارون
بِـشـورُم مِــی کــنـاری زِر غَـــرِِ طــیــفـون، بيو بارون
بـیـو کـه تَـش گِــرُهــتُـم، سینه سو واویدمه، سُهتُم
خـنُک کن جــیـــگر برشیده داغون، بیو بارون
بـیـو تــا مِـن حـیــات داویـد و لیراوی بــرویِ گُل
سـفـیـد و ســرخ و زرد وآبــــی و اَلــوون، بیو بارون
دَرایـــه مَـرمَـرشْـک و خِـهر و غاچ و مِلو و جیکه
بُـکـالــِن، تِــروَِک و نــعنا و هم ریحون، بیو بارون
خـــدا مِـی قـهــر بُــی ما که نـِیا بارونِ هَفته ریز
بریم سـی دیــدن بارون وَِ هندسون؟ بیو بارون
نِشَهْسِه ری وَریم مِی گرگِ هـاری، سالِ قحطِ زشت
سِـی خَـــردن مـــو نِــشونم ایده دِندون، بیو بارون
اَیـه بـــارون نیایـه زنـدهئی سر تاسرش خشکِ
وَ بیــــن ایــــرن تــَـمــوم زندهیَل آسون، بیو بارون
کُم گشنه نه جِی دینه، نه جی ایمون، نه جی عشقه
بُـگـُم چــه سی دل بـی دین و بی ایمون، بیو بارون
نیاوه گـــل نبو، بــلــبــل نبو،کِــلــکِـل نبو، غـم بو
همش اخراج، همش شلاق، همش زندون، بیو بارون
ایه دنیا تمومش خـشــکـمـون زَه خُــــت بُــکُن رحمی
نـه سی خاطر کسی، سی خَهکِ دشتسون، بیو بارون
نگین پُـــی تُـــــپِ اُوی ایـــرجــو سَر کُ نــگو هیچی
و زور تــشــنــهی آخــر ایـکُــنـُم طـغیون، بیو بارون
هـمـیــشــه تـَش گــرُهــتِ جـیگرم، اَ ایتری هر رو
بـیـو بـارون، بـیـو بـارون، بـیـو بـارون، بیو بارون
🖋️ ایرج شمسیزاده
@shahrokh_sarvari
ای لالهی زخمی کبودم « دی رود » !
جانم، عمرم، بود و نبودم « دی رود » !
در سوگ تو دشت لاله را پر کرده است
وَهچیرهی سینه سوز « رودم، دی رود »!
🖋️ علیرضا عمرانی
@shahrokh_sarvari
سراپا اگر زرد و پژمردهایم
ولی دل به پاییز نسپردهایم
چو گلدان خالی ، لب پنجره
پر از خاطرات ترک خوردهایم
اگر داغ دل بود، ما دیدهایم
اگر خون دل بود ما خوردهایم
اگر دل دلیل است ، آوردهایم
اگر داغ شرط است ما بردهایم
اگر دشنه ی دشمنان ، گردنیم
اگر خنجر دوستان ، گردهایم
گواهی بخواهید:اینک گواه
همین زخم هایی که نشمردهایم
دلی سربلند و سری سر به زیر
از این دست عمری به سر بردهایم
🖋️قیصر امینپور
@shshrokh_sarvari
«دم و بازدم»
دمی که
به خود ببالی
که این منم
باز دمی ندارد.
باختهای رفیق
باختهای.
دمی که
دم از مردم میزنی
که دمتان گرم
و دم به دم
سودای نگاهشان را داری
بازدمی ندارد.
دمی که
تیر از چله رها میشود؛
باد از نفس میافتد؛
هوا دم نمیزند
تا بازدم که برنیاد.
دمی که
از بازدمش
درد را حس نکنی
دم به دم، دم زدن از درد
دمی دلت را نمیلرزاند ...
باختهای رفیق
باختهای.
🖋️شاهرخ سروری
@shahrokh_sarvari
بگو چه کار کنم؟
وقتی شادی به دم بادبادکی بند است؛
و غم چون سنگی
مرا در سراشیب یک دره دنبال میکند…
🖋️غلامرضا بروسان
@shahrokh_sarvari
داستان «جلو» و پیشنهادی به شورای شهر بوشهر
✍️رضا معتمد
چندی پیش داستان «جٍلو» نوشتهٔ ناخداعبدالرسول غریبی را خواندم که همین امسال به همت انتشارات هلیله منتشر شده است.ناخداعبدالرسول از آن جمله نویسندگان و هنرمندانی است که استعداد هنری و ادبیاش قدری دیر اما خیلی خوب گل کرده است. او که از جمله ناخدایان دریادیده و باتجربهٔ بوشهر است، در دههٔ هفتم و هشتم زندگیاش رو به نقاشی و داستاننویسی آورده است و از حق نگذریم، در این دو رشته موفق هم ظاهر شده است. او در همین یکی دو سال اخیر چند مجموعهٔ داستانی با بنمایهٔ دریا و دریانوردی نوشته است. فرهنگ اصطلاحات دریانوردی او نیز یکی از آثار قابل اعتنا در زمینهٔ دریا و دریانوردی جنوب و حتی بعضی کشورهای حوزه جنوبی خلیج فارس است.
«جلو»، داستان سفر دریایی بیبازگشت جلال ماهینی، یکی از ناخدایان محلهٔ جفره است. «جلو» مخفف جلال است. اینگونه مخففسازی در گویش جنوب بهویژه بوشهر متداول است. مخفف اصلی جلال در گویش بوشهری «جلالو» است که البته چندان مخفف هم نیست بلکه یک حرف اضافه هم دارد. اضافه کردن صدای «و» به پایان اسم یا بخشی از آن در جنوب و بهخصوص بوشهر، یا برای معرفه است یا بهقصد تحبیب و حتی تحقیر.
سفر بیبازگشت جلال و همراهانش، چنانکه این داستان مستند میگوید، در سالهای آغازین دههٔ شصت انجام شد. همان سالهایی که کسب و کار دریایی و سفر به کشورهای جنوبی خلیج فارس در بحبوحهٔ جنگ ایران و عراق تقریباً تعطیل بود. جلال که خود یکی از ناخداهای باتجربه و مالک یک لنج باری بوده، بعد از مدتها بیکاری با یک پیشنهاد حمل بار به دبی روبهرو میشود و با وجود مخالفت خانواده و برخی اطرافیان سفر را میپذیرد و همراه دو برادر و چند جاشوی دیگر و البته با همراهی یک لنج کوچک باری دیگر دل به دریا میزند. آنها با آنکه سفر رفت را با وجود مشکلات و مخاطرات بهسلامت طی میکنند، در راه بازگشت به بوشهر دچار طوفان دریا میشوند. مهارت و تجربه و شجاعت ناخداجلو و همراهانش در برابر خشم طوفان کارگر نمیافتد و لنج پر از بارشان در آبهای ایران در دریا غرق میشود و ناخدا و دیگر همراهانش برای همیشه ناپدید میشوند.
کتاب در ادامهی روایتش اطلاعاتی به ما میدهد که غمانگیزی داستان را دوچندان میکند از جمله آنکه همراه ناخداجلال، دو برادر جوانش، فاضل و مرتضی نیز اسیر خشم دریا میشوند و جان میدهند.
نویسندهی داستان که خود از جستوجوگران لنج غرق شده بوده است، در ضمن داستان روایت غمانگیز دیگری را نیز از زبان شخصیتهای داستان بیان میکند: روایت مرگ ناخداعبدالرحیم، پدر جلو، چند سال پیش از واقعهی اصلی، آن هم بر اثر غرق شدن لنج باریشان. غمبارتر از این ماجرا، داستان غرق شدن محمدرضا، برادرزادهی جلال است که حدود یک دهه بعد در آبهای استرالیا اتفاق میافتد. او نیز که قصد مهاجرت به استرالیا داشت، با غرق کشتی در اقیانوس، بینشان و بی بازگشت به سرنوشت عموهایش دچار میشود.
داستان «جلو» و ماجرای غمباری که برای او و همراهانش رخ داد، اولین ماجرا نبود و آخرینش هم نبوده است. هرچند در سالهای گذشته گسترش فناوریهای ارتباطی و بهکارگیری مسیریابهای ماهوارهای و دستگاههای هشداردهنده و نیز افزایش امکان اعزام یگانهای نجات از تلفات دریانوردی کم کرده است اما هنوز هم گهگاه حادثههایی با تلفات جانی و حتی گمگشتگیهای بیبازگشت برای دریانوردان و ماهیگیران جنوب روی میدهد. در چنین حالی طوفان و گرداب دریا حکم اژدهایی را دارد که لنجی را با بار و نفراتش میبلعد. لنجهای باری چندین تنی ناگاه در چنگال طوفان مچاله میشوند و گردشهای گوناگون طوفان آنها را به چشمبههمزدنی تخته تخته میشکافد و در خود فرومیکشد. در این مواقع دکلهای لنجها آخرین نماد مقاومتاند که در آب فرومیروند و بیصدا غریق اعماق دریا میشوند.
با غرق شدن کشتی اما همه چیز به پایان نمیرسد بلکه خیلی چیزهای دیگر برای بازماندگان آغاز میشود. بازماندگانی سرگشته و منتظر و چشم بهدریا و گوش به خبر که هیچ رد و نشانی از گمشدگان خود نمییابند و سالها و حتی دههها چشم بر ساحل دریا میدوزند برای بازگشت آنهایی که اغلب هرگز نمیآیند چنانکه این سرنوشت برای امالبنین همسر جلال و مریم و زهرا همسران فاضل و مرتضی و کلخاتون مادر این هر سه و زن و فرزندان دیگر غرق شدگان لنج جلال رقم خورد.
هرگز برنگشتههایی چون جلو و برادرانش فاضل و مرتضی و همسفرانشان مردگان بیمزارند. مزارشان در واقع اعماق ناشناس دریاست اما رنج اصلی را زن و فرزند و مادر و خواهر و برادرها میکشند که حتی بعد از گذشت دههها دلشان آرام و قرار نمییابد و چشمشان همچنان بیهوده دریا را میپاید.
@rezamotamed44
یلدا
یلدا شب بلند غزلهای مشرقیست
میلاد هر ترانهی زیبای مشرقیست
آهسته میرسند به مقصد ستارهها
مهتاب گاهوارهی رؤیای مشرقیست
سرما حریف قصهی مادربزرگ نیست
دستش لحاف کرسی گرمای مشرقیست
"از هرچه بگذری سخن دوست خوشتر است"
حافظ دوای روح و مسیحای مشرقیست
سیب و انار و پسته شیرین و ترش و شور
طعم اصیل یک شب یلدای مشرقیست
حالا که دوستان همه جمعند دف بیار
چشم انتظار صد دل شیدای مشرقیست
یلدا شب یکی شدن آفتاب و ماه
میلاد هر ترانهی زیبای مشرقیست
🖋️نغمه مستشار نظامی
@shahrokh_sarvari
بریز داخل سلّولهام الکل را
بههم بریز من و منطق و تعادل را
که زود با چمدانم به راه برگردم
که مست باشم و امشب به ماه برگردم
مسافری که نمازش شکسته مثل دلش
بریز تا که به شهر ِ گناه برگردم
تمام راه درست آمدم... و خسته شدم
به من اجازه بده اشتباه برگردم!
✍🏻 فاطمه اختصاری
@shahrokh_sarvari
غم دل
به یاد استاد محمد بیابانی و استاد منوچهر آتشی
@shahrokh_sarvari
https://www.instagram.com/reel/DSDH-SYAutK/?igsh=MXJkczczZWliaDN3bA==
اُورِ لِجماری نِشِس شروه بخونه
بادِ بیجونی فِرِش دا؛ ره ...
🖋️ شاهرخ سروری
ابر لاغری نشست شروه بخواند
بادِ ضعیفی آن را پراند؛ رفت
@shahrokh_sarvari
با كيان بودنت چه سود كند؟
كه به گور اندرون شدن تنهاست
🖋️رودكی
@shahrokh_sarvari
میسراید بلبل
ـ نه به هندی نه به ترکی ـ اما
ترک و هندو به یک اندازه دلشوره آوازش را دارند
و به یک عاطفه حیران میمانند
طبل خونجوش گلویش را.
مینویسد گل سرخ
غزل سرخش را در دفتر نمناک سحر
ـ نه به رومی نه بزنگی ـ اما
رومی و زنگی با یک چشم
شعر تودرتوی خونینش را میخوانند
و به یک دل، شیدا میمانند.
نه به هندی نه به ترکی نه به رومی نه به زنگی
با زبان تر بلبلها
مینویسم غزلم را بر صفحه شیرین فلق
...
با دهان گل سرخ
میدهم تحریر آواز طرباناکم را
در فضای فلق شیرین،
و سپس با دل یک انسان
میشوم عاشق
و سپس باسر یک انسان
میروم از هوش.
🖋️منوچهر آتشی
@shahrokh_sarvari
چشمهای تو
در من
در درون من
اثر کرده بود
پدربزرگم
میگفت: حذر کن!
نگاهش
شوم است !
میدانستم
اما چشم تو
چشم نبود
افعی
خوش رنگی بود
نگاهش
پر از مشتری
نگاهش
جان میبرید
که در نگاهم عداوت نبود
درون خود
فرو رفته بودم
صدای تو
تبسم گرمی بود
که بوی
ریحانِ کوهی
میپراکند
بادها
که گاه و بیگاه
میوزیدند
تسلیم
درون ناگهانِ
من بودند
تفنگم
پر از پوکههای پُر
و انگشتهایم
دور از ماشه و
شلیک
پدربزرگ
همیشه بیتاب !
حذر کن ! حذر کن !
اینها، چرچیلاند !
دریا، طراوتم میداد
آرام، آرام
و آرام
به رفتن
دعوتم میکرد
چشمهای تو
درون من
جانی چرچیل بُرده
در روزهایی
که بی ماشه و شلیک
با عطر ریحانِ خوشبویِ کوهی
به سمت بادی
به سمتِ تو
پر از پوکههایِ
خالی !
🖋️اسکندر احمدنیا
@shahrokh_sarvari
دیده تا چند شود دست به دامن باران
همّتی کن که گرفتهست دل من باران
مرگ باغ است بیا تا به عزای گل و سرو
هر دو با هم بنشینیم به شیون باران
نوبهاران به تو خرّم که من و باد خزان
خار ازین بادیه بردیم به دامن باران
من که خون شد دلم امّا تو درین دشت سیاه
لالهای دیدی اگر چشم تو روشن باران
تو در اندیشۀ آنی چه برویانی آه
فتنه میروید ازین جنگل آهن باران
بارشی ولولهای شور و شری طوفانی
بر سر خندق ما پل زده دشمن باران
سرِ باغ و چمنش نیست، که آمد پرتو
به وداع سمن و نرگس و سوسن باران
🖋️پرتو کرمانشاهی
@shshrokh_sarvari