شش سال پیش در چنین روزی در نهایت معصومیت و بیپناهی چون تکهای زیبا و بکر از دلِ طبیعتی دستنخورده و نیالوده٬ به دنیا آمده تا شش سال بعدش٬ آغوشِ عزیز و مهربان و امنش بشود پناه زنی این چنین تنها و دلشکسته که منم این روزها؛ گویی همهی پاکیِ باقیمانده از این جهانِ سراسر زشت و بسی دوستنداشتنی را چون گنجی ازدسترفتنی در آغوش فشردهام ... مبارکی بر من رفیق کوچک مظلوم و بیرقیبم
#macchiato #napbuddy #اردیبهشت #catslover
جهان ما پیش از این جنگ چگونه بود؟ به یادش میآورید؟
با شمایم که در جنگ زاده شده و پا به پای جنگهایی سخت بیهوده زیسته و بالیدهاید…
جهانتان پیش از این جنگ را به یاد میآورید؟
آیا زندگیتان یکسره نبردی نابرابر با اهریمن نبوده است؟
پایان این سیاهی کجاست؟
اگر اینجا و اکنون نیست، پس کی و کجاست؟
Our world، what was it like before this war? Do you remember it?
You, who were born in war, who have lived and grown alongside harsh and futile wars…
Do you remember your world before this war?
Has your life not been a relentless, unequal struggle against the demon?
Where does this darkness end?
If it is not here and now, then when and where?
#iranmassacre #iranrevolution2026
@sheida_va
بِرشت جایی نوشته: “آنکس که میخندد، هنوز خبر هولناک را نشنیده است”
با کمال فروتنی، اجازه دهید اضافه کنم: شاید شنیده و فراموش کرده است.
شببخیر را گفته بودم و خزیده بودم زیر پتو. خسته گودی کمر را چسبانده بودم به گرمای مطبوع سینهاش، دلخوش به تهماندهی مزهی گس ملایم شرابی که به شادی و خوشگواری نوشیده بودیم؛ درست در آستانهی بیخبریِ خوابی خوش، بیعمد و بیمنظور، زیر گوشم زمزمه کرده بود که سرِشب از فلانی، خاطرهای شنیده… از آن روزها، از آن روزهای بد!
بیپرسش و البته بیمکث، خاطره را برایم واگو کرده بود، خط به خط، بیملاحظه و به جزئیات تمام. دو جملهی اول را که گفته بود، کلماتش چونان چاقوی تیزِ از همهجا بیخبری، از روی تکتک مهرههای گردنم گذشته بود و زبانم را به گفتن “لطفا دیگر ادامه نده” از ته حلقم بریده بود.
خاطره دستم را گرفته بود، کشانکشان کشیده بود تا کوچهپسکوچههای ویرانشدهی روانِ مهجورم، جایی که پنج سال تمام، به مرارت و تلاش بسیار، به مهارت و زیرکی تمام از آن گریخته بودم.
تسلیم شده بودم، خودم را بیرحمانه به خاطره سپرده و گذاشته بودم که جزئیات ترسناکش، آن زخم کهنه، آن زخم دلمهبسته در دهلیزهای توبهتوی قلبم را بیابد و دوباره و از سر نو، بِدَرَد.
حالا که زخم باز شده بود جانِ بندزدهام داشت از نو ترَک میخورد.
ناتوانیام در درکِ فاصلهای که حالا از آن مصیبت، از آن رنج و بیچارگی داشتم چنان ویلان و حیران و سرگردانم کرده بود که مثالی نداشت.
او و من، هر دو شوکزده و ترسیده و ناتوان از بازگرداندن من به لحظهی حال، تنها افتاده بودیم گوشهی آن تخت، گوشهی آن اتاق.
دستان لرزانم را میان محکمِ دستانِ مهربان و نگرانش فشرده بود، به طلب بخشش که باور کن خیال میکردم از سر گذراندهای… که نگذرانده بودم گویا.
به یاد نمیآورم آن شب چگونه صبح شد، چگونه دوباره از آن اتاق بیرون آمدم، و چطور، همچون بازماندهای از تصادفی مرگبار، با بهت و احتیاط، دوباره به چشمان دیگران نگاه کردم؛ اما حالا که دارم اینها را مینویسم میدانم که دوباره، به سختی اما اینبار، در آغوش تسلیبخش، بخشنده و بزرگوار “فراموشی” جا شدهام و کمی بعدترش حتی زیر چتر مهربانش “خندیدهام”.
#شیداوانویی
نوشته بودم که «در خانهبودن» بزرگترین سرگرمی من است این روزها، به صلح و به تماشا؛ گوشه دنجی که به مرارت فراهم کردهام را به هر کجای این جهان پرتکاپو ترجیح میدهم، بوی خوش بهبود ز اوضاع جهانم میآید و بلاه و بلاه.
نقطه این جملهها را ولی هنوز نگذاشته بودم که اولین تکسرفه سروکلهاش پیدا شده بود. خشک و معمولی بود، بیهیچ نشانهی نگرانکنندهای. به شب نرسیده ولی سرفههای عمیقتر آمده بودند و تنم به وضوح تبدار بود و همه چیز حکایت از یک ناخوشی چند روزه میداد. یک ناخوشی ساده ولی لزج و چسبناک که بین امید و عجز و بیچارگی مدام بدتر شد. کمی بعدتر، زندگیام به سادگی دیگر هندسه ساده و یکسان نفسهایم نبود، تلاش پیچیده و بیامان تن محذورم بود برای بلعیدن کمی هوای بیشتر. به حداقل سهم اکسیژنم برای زنده ماندن قانع شده بودم، گو که ملکولی بیشتر از هوا را بیاجازه اگر فرو میدادم چون دله دزدی نابکار باید آن را با سرفههای وحشیانه پس میدادم.
سرفه ها با ضربآهنگ سنگین، منظم و هدفمند دیگر تنها انقباضهای غیرارادی عضلات سینه و شکم نبودند، برای پرتابکردن چیزی نامشخص و مزاحم از ریه به بیرون، که به فاصله یک یا دو شب خصم بیرقیب خانگی شدند که تنم زیر حجم آوار بیرحمانهشان رامترین و بیدفاعترین بود. از درون داشتم دریده میشدم.
هر رگبار سرفهای اعلان جنگ تنم بود بر علیه خودش. از مرکزیترین جای بدنم شروع میشد و چون جریان برق پرفشار یا موجهای مکانیکی یک چکش بزرگ تا دورترین و پنهانیترین جاهایش میرفت و آوار به جا میگذاشت.
در هذیان تب و در عالم رویا خودم را میدیدم که همچون دلقک عروسکی ارزانی، با سرفه بعدی چشمهایم آویزان از دو فنر از کاسه سرم پرتاب میشود بیرون. تنم داشت به دست خودش متلاشی میشد.
تسلیم شده و ترسیده و ناامید از تجویزهای بیدقت دکترهای بیحوصله از بیمارستانی به بیمارستان دیگر میرفتم که از نظرشان هنوز به اندازه کافی آب و چایی ننوشیده بودم. دوستی به دلسوزی گفته بود در مراجعه خودت را مریضتر نشان بده و من مریضتر از آن بودن را دیگر بلد نبودم.
چند روز گذشت، یک هفته ده روز شاید. حالا بخش عمده بیماری رفته است و خوشبختانه آن امید واهی و روزنه نازک از توهم خوشبختی که سروکلهاش در زندگیِ به شدت مستعدِ رمانتیزه شدنم، پیدا شده بود را هم با خود برده؛ مبادا هر آینه از یاد ببرم این حقیقت بدیهی، اما به سادگی فراموششدنی، را که اصل زندگی «رنج» است، رنجی اساسا بیهوده و بینتیجه بر مدار بقا. حالا در میانه «هر وقت خوش که دست داد را مغتنم» میدانم چه بسا بیشتر و عمیقتر اما سادهلوحانه نامش را «سعادتمندی» نمیگذارم و از آن ابلهانهتر جاویدان و اصیل نمیدانم.
#شیداوانویی
وسط این قُلزم پرخون که همگی داریم تخته تخته میشکافیم، وقت بگذارید و این انیمه زیبا و پر از لطافت را که از روی کتاب پسرک، موش کور، روباه و اسب نوشته چارلی مکزی ساخته شده است، ببینید. به شما قول میدهم دنیای سیاه و سراسر التهاب اطرافتان را برای لحظاتی فراموش میکنید و کمتر ، یا دستکم آرامتر، دندان به دندان رنجهایتان میفشرید.
#پسرک_موش_کور_روباه_و_اسب
در تمام طول پرواز، در رخوتناکترین حالت تنم معلق در میان ابرها، در خلسه سنگینیِ گوشهایم از فشار هوا میپرسم از خودم که چرا، که چطور، از تماشای فیلمهای جن و پری و قصههای پریان و داستانهای فانتزی والتدیزنی، حالا و اکنون و اینجا، این چنین چون کودکی در اولین مواجهه با شهربازی غرق لذتم. داستانهایی با محوریت جادو، طلسم، سحر و افسانههای کهن.
من که در تمامی سالهای سختی که گذشته، به مرور اما به تمامی، رخت بدقواره مذهب را و سپس نعلینهای تنگ اسطوره و "ایمان "، ایمان به هر چه را، از تنم درآوردهام و اینچنین لختم و رها که علم را هم حتی اگر اکرام میکنم مقدس نمیدانم؛ حالا چرا علیبابا و منیفیسنت و اربابحلقهها
برای آدمی مثل من که سالهاست چشمهایش را دوخته توی چشمای واقعیت ، واقعیتی که بسی زمخت است و ملالآور است و ناامید میکند، چه چیز بینظیرتر از تماشای جهانی که از نظمهای پیشین پیروی نمیکند و اساسا آیا برساختن چنین دنیایی و بسط چنین داستانهایی به مدد ادبیات و بعدها سینما جز میل آدمی بوده مگر به شکافتن سقف فلک و در انداختن طرح و قوانین و قاعدههای تازه. از نو ساختن جهانی که میتوانست مهربانتر، سرخوشتر و شوخدیدهتر باشد.
جهانی که در آن قاعده جور دیگری بود؛ دنیایی که در آن قهرمان نمیمرد، نجاتدهنده میرسید، آنکه رفته بود برمیگشت، مرده زنده میشد. حق همیشه بر باطل پیروز بود و با اطمینان میشد نه تنها امید که ایمان داشت شری هم اگر هست پایدار نیست، میرود، تمام میشود، روزی میرسد که کودکی به دنیا میآید و این طلسم را میشکند؛
جهانی که شاید، تنها و تنها، برای زیباتر شدن، لنگ بوسهای دلبرانه بود.
#یک_روز_به_شیدایی
@sheida_va
من ایران زندگی نمیکنم. سالها پیش در رخوت یک بعداز ظهر گرم تابستانی، در خلسه پایان یک عشقبازی، خواب و بیدار به دوستپسرم که بعدها شد شوهرم، بیهوا گفتم بیا با هم از ایران برویم؛ از احمدینژاد که تازه رییسجمهور شده بود میترسیدم و فکر میکردم که نه، دیگر بدتر از این نمیشود. ده سال تمام پابهپای هم تلاش کردیم؛ میگویم ده سال و منظورم دقیقا ده سال است، تمامی روزها و شبهایش را. نه اینکه مهاجرت این قدرها هم سخت باشد و نشدنی، ما بلد نبودیم؛ فقط میخواستیم آنجا نباشیم و آزمون و خطا و هزینه و امید و عمر زیادی به بها دادیم . سر آخر شد و ما رفتیم. جانمان و آرزوهایمان را برداشتیم و آمدیم این طرف؛ همراه با یک ماده سیاه سنگینی توی سینهمان که نامش "خشم" بود یا " نفرت" یا همچو چیزی. سالهای گلدرشت زندگیمان را داده بودیم به پای حماقت و سفاکی یک اقلیت سفیه و حالا تازه نقطه سر خط.
بعد حتی اوضاع سختتر هم شد، اینجا از کنار هر مدرسهای رد شدیم، از در هر دانشگاهی که گذشتیم، بر هر ساحلی که قدم زدیم، حتی از تماشای حلقه جوانانِ بیخیالِ نشسته کنار خیابان، دندان به دندان این خشم ساییدیم که آخر چرا، که به کدامین گناه.
ما از ایران فرار کردیم، اما از این نفرت، از این خشم خلاصی نداریم. هرکجای این جهان باشیم فرقی نمیکند، بهای زیادی دادهایم و نمیتوانیم ببخشیم، قصدش را هم البته نداریم. عمرهایی رفته، زندگیهایی، جان های عزیزی، نسل از پی نسل، کم و زیاد، هر کدام به یک شکلی و صورتی و شمایلی.
و حالا اما شما ، شما که اینچنین از همگیتان بیزاریم؛ شما باید بترسید، بترسید از این خشمی که در سینه ماست، از این نفرتی که روز بهروز به بلاهت و جهالت آبش میدهید، این "خشم" فرزند حرامزاده خودتان است، ماحصل تجاوزی است که به ما و زندگیمان کردهاید. در بطنمان، در اعماق زهدانمان دارد رشد میکند و روز بهروز بزرگتر میشود. از شما چه پنهان ما ولی دوستش داریم، مراقبش هستیم. زندگی با او انتخاب ما نبوده است، نخواستیم که حاملش بشویم، اما در برابر شما تنها دارایمان است؛ از جنس خودتان است، فرزند شماست؛ پا که بگیرد، خوب که بپرورد، فرقی نمیکند کداممان کجای دنیا باشیم، یا چند سال گذشته باشد، پیدایتان میکنیم و آن روز شمایید که بیوطنید و در هیچ کجای این زمین مأوا ندارید. بترسید، از ما و از این بادهای سوزانی که در زندگیهای معصوم تک تک ما کاشتید. باشد که طوفانی شود سهمگین، و طومار یک به یکتان را در هم میپیچد.
#بی_وطن_تویی
@sheida_va
اندوهِ نبودن او که بوده و دیگر نیست وقتی تهنشین میشود، خاطرات قشنگ و لحظات شیرین بودنِ با او در کام و جان آدم رنگ میگیرد و تسکین میدهد؛ در هر زمان و مکان و مناسبتی یادش میوفتی که اگر او الان بود این را میگفت و اگر چنین میشد چنان میکرد.
مثلا امروز که روز اول ماه رمضان است از صبح به یاد پدرم، که چقدر این ماه را دوست نداشت، همیشه میگفت عجب ماه بیآب و علفیست.
کسی در خانه ما دستکم در سالهای اخیر روزه نمیگرفت، مادر دیابت داشت، ما بچهها هم که یِلخی، پدر هم با اینکه اصلا شکمو نبود، گرسنگی را تاب نمیآورد. هر روز وقت ناهار میگفت:" خدا قبول کونِد کله گنجیشکی بود! ". از همان روز اول مدام میپرسید "چند روز دیگِهش موندِس!". به کارهایش، حرفهایش میخندیدیم . پدرم مرد بانمکی بود و بالهجه و شیرین حرف میزد. اصطلاحات مخصوص خودش را هم داشت؛ به غذاهای خوشمزه میگفت "گَوارا"؛ از برنج آبکششده بدش میآمد، چرا که اعتقاد داشت در این روش مَرَق (در واقع رمق) برنج کشیده میشود.
حالا ماه رمضان و به خصوص روز اولش برای من یادآور شیرینزبانیهای تکراری و شوخیهای دمدستی اوست. از صبح یادش میوفتم و لبخند میزنم. بغضی پنهان دارم اما مراقبش هستم نشکند.
یک خاطرهای داشت که مخصوص روز اول بود و در آن روز از صبح تا شب هر که از دمپرش رد میشد، مجبور بود که بشنود.
خاطرهاش را اینجا مینویسم. شما هم به یادش بخوانید و دوست داشتید بخندید.
روز اول ماه رمضان سالها پیش به رسم تقریبا هر روز، صبح زود میرود مغازه حلیم فروشی، حلیم بخرد برای صبحانه، ظرفش را میگذارد روی ترازو، میبیند مرد حلیمی دارد تازه زیر دیگ را روشن میکند، متعجب و بیخبر، به متلک میگوید: "حَجی پس امروز یُخْدِه دیر جُنبیدِی"؛ حَجی در حال روشن کردن دیگِ حلیمِ افطار، نگاه عاقل اندر سفیهی میکند که "نه عامو شوما یُخْدِه زود اومدِی".😂
#یک_روز_به_شیدایی
@sheida_va
رفقا من نگفتم که فیلم "پدر" را نبینید! فیلم "پدر" را باید دید، بهدقت و بااحترام. حتی خودم قصد دارم دوباره فیلم را ببینم، به آهستگی و دقیقتر اینبار، نه که بخواهم خودم را بیش از این برنجانم، که موظف کردهام خودم را به وفاداری به چنین هنری که رنج زیستن را این همه هنرمندانه متجسد میکند.
باید دوباره ببینم و ایستاده برایش و به احترامش کف بزنم.
چرا که باید دید، اگر میدانیم و فراموش کردهایم، یا نمیشناسیم و نمیدانیم، به عمد، حالا یا به سهو؛ که این است غایت زیستن آدمی بر روی این زمین. رنگین و خرم، بیاعتنا و مغرور ، زمزمه میکنیم که "خب بله زندگی است دیگر" که بله بیفراموش کردن، این هدیه بیمانند طبیعت، چگونه میتوان ادامه داد، اما به یادآوردن در این زمانه عسرت و تنهایی هم میتواند انتخاب "شجاعانهای" باشد
در خلال سالی که گذشت روزی در پی ریزش اشکی که امان بریده بود برای تراپیستم زمزمه کردم: "آخر پدرم خیلی رنج کشید"، به درایت پرسید: "تو چطور؟"، ادامه دادم"اما حق او این نبود"؛ درآمد که"حق تو چه، این بود؟" گریهکنان نالیدم که "آخر کار غمانگیزی داشت." حکیمانه پرسید:" آخر کار تو چطور خواهد بود؟"
گریهام بند آمد! نه از دلی که میبایست حالا برای سرنوشت خودم میسوزاندم، که از یادآوری بهجای این حقیقت که این است آدمی، چنین مقهور، چنین در برگرفتهشده با بینهایت امکان برای تلخ زیستن؛ چنان تنها و بینوا رها شده بر روی این زمین و هنوز پیچیده در مشتِ محکم طبیعت. البته که دیر زمانی است از جنگلها آمدهایم بیرون، خانه و کاشانه ساختهایم، مامن و مأوا گزیدهایم، در تلاشی ستودنی و بیامان سر از نظام کار جهان، در ابتدا به مدد جادو و اسطوره و دین و بعدها به یاری علم و آزمایش درآوردهایم. سیستم پزشکی راه انداختهایم و هی به خودمان باد کردهایم . با اینحال اما بپذیرید که زور او، طبیعت، هنوز که هنوز است میچربد، مرموز و موذی اما بیغرض قربانی میگیرد .
به گمان من این تنهایی آدمی در رودررویی با مغاک مرگ و نیستی، نیست که قلب را چنین میرنجاند که گریزناپذیر است و حتما در آن لحظه وقوع، آسانیاب؛ بلکه این زیستنی تلخ و طولانی بر لبه دره نیستی است که ترسناک است، این زوال و از میان رفتن به ملایمیست که تحملناپذیر است، خودش و البته حتی که تماشایش. اگر قلبتان به اینها که گفتم آگاه و بیدار است خودتان را به دیدن این فیلم رنج مکرر ندهید؛ اگر اما از فراموشکارانید یا وجدان بیدارتری جستجو میکنید، یکی دو ساعت گمشدن در هنر محض را از خودتان دریغ نکنید.
#یک_روز_به_شیدایی
@sheida_va
سورئالتر از سالی که گذشت در زندگیام سراغ ندارم. روز اولش پدرم مرد و همان روز مردانی توی خیابان پشت بلندگو فریاد میزند: “بیته سو هازه بلایبن(لطفا در خانه بمانید)”. روز آخرش اما موفق شدم در سایت فروشگاه لباسی نزدیک خانهام، برای یک خرید حضوری نیم ساعته، یک وقت خالی پیدا کنم! از آنچه در این میانه رفت هم بهتر است چیزی نگویم، که همه لابد میدانید و اگر نمیدانید که خوشا به
بیخبریتان.
حالا چنان میگویم اول و آخر و وسط که انگار وقعی دارد برای پلشتیهای دنیا که کجا ایستادهایم و خط و معیار و خطکشمان کدام تقویم در کدام سرزمینست.
گو که انگار در یک جای پرت و دورافتادهای از جهانی بیدر و پیکر، روی سیاره کوچکی به نام زمین، افتاده گوشهای از منظومهای مارپیچ از گاز و غبار، در دورترین جای یک کهکشان پیر، بیهدف به دور غول سرخ و متورمی به اسم خورشید نمیچرخیم. گو که انگار این چرخش و این نظمی که درافتاده و روز و سال و فصلی که ذوق زدهایم از اندازه گرفتنشان، اصالت و اعتباری هم دارند و انگار نه انگار که تنها ملاک و مناطی هستند تا به مددشان لابهلای چرخ چرخانِ بیتفاوت و مغرورش و زیرِ بار سنگینِ هستی بیهودهاش له نشویم، معنا بیافرینیم، طرح در بیاندازیم، و یک دور که از این چرخیدنمان گذشت، عید کنیم؛ تبریک بگوییم و آرزو کنیم - برای هزارمین بار- که رسم پلیدش این بار و در این چرخش بگردد و سر آخر سالی بیاید بِه از همهی این سالهای تلخی که گذشت.
سال پیشروتان مبارک.
@sheida_va
#یک_روز_به_شیدایی
در اعماق پنجرههای پریدهرنگِ لپتابی خسته، در توبهتوی غریبانه پوشههای زرد کمرنگاش، نشسته بغل بهبغل، بیشمار صفحات سفیدی است آغشته به شرح روزهایی که زندگی کردمشان. قصهی مکررِ غصهها، بیان پرطمطراق دشواریها، ثبت سرخوشانه شادیها واز همه بیشتر توجیه مفصل تقلاها. تقلاهایم برای زندگی، برای آرزوها، آرزوهایی که دیریست آرزو نیستند، حقیقتند.
به خودم میگویم ببین آنجا هستی وسط آرزوهایت نشستهای، چیزی که در برابرت وجود داشت را زندگی کردهای، آن دنیای مهآلودِ لابهلای کلمات را پشت سرگذاشتهای؛ از آن تو بیرونشان کشیدهای و برای داشتنشان بیوفقه جنگیدهای، به خوبی زندگیشان کردهای و بیسروصدا از آنها ناامید شدهای. همهی آنچیزی که در برابرت وجود داشت، همه آن زندگی رویایی اکنون پشتسرِ توست. حالا دیگر وقت آن رسیده که آرام و آهسته از آن بیرون بروی؛ و این چیزیست که همه آن را تجربه میکنند، میفهمند؛ اینکه از هیچ جای خاصی به هیچ جای خاصی نمیروند؛ به خودم میگویم حالا دیگر وقت آن رسیده که تو هم بفهمی.
@sheida_va
#یک_روز_به_شیدایی
موسیقی سنتی ما یک موسیقی مینور محزون غمآلود است. یک تاریخ خستگی را لابهلای تحریرهایش مینالد. بیخود نیست که لذت و درک مواجهه با آن تنها برای خود ماست؛ وقتی شجریان با آن حنجره جادویی چهچه میزد "ما"، همگیمان در اندوه غریبی غرق میشدیم؛ و دقیقا این غم است که ما را هر کجای این جهان باشیم به هم پیوند میدهد. غمی که به درازی تاریخ است و خاطرهی بسی نبردها، آشوبها، قطحیها، تاراجها و صد البته قهرمانیها و ایستادگیها را در پس پشتِ حافظهاش دارد؛ دیگران در مواجهه، تنها سری تکان میدهند و محض ادب میگویند که "اینتقاسنت." واقعیت این است که اما از درک این همه درد، و ظرافت و زیبایی در بیانش عاجزند.
گلوی شجریان نی ناله یک ملت بود که از فراز موسیقی ماندگار شد. این یک تجربه اصیل جمعی بود از چیزی که مختص و متعلق به ماست. ماییم که فقط آن را نه که میشنویم، که میفهمیم و اوست که ما را مییابد هر کجا که باشیم.
حالا صاحب این صدا برای همیشه خاموش شده است، پر واضح که اما نوایش نه.
@sheida_va
#یک_روز_به_شیدایی
گاهی اتفاقی که از سر گذراندهام، سر در دنبالم دارد؛ با همه ابهت و هیبتش، با آن بالهای قرمز و شنل سیاه بزرگش، با آن لبهای کبود و نفسهای متعفنش، گاهی از پشت پیچ خیابانِ مشرف به خانهام، میپیچد؛ روی صندلی کناریام، در کافه محبوبم، مینشیند؛ روی سقف خانهی دوستم، وقتی بیپروا میرقصم و فراموشش کردهام، پرواز میکند. اتفاق گاهی، والبته نه همیشه، سر در دنبالم دارد؛ به آرامی پشت سرم قدمهای آهسته برمیدارد، وقتی سیب گاز میزنم، شراب مینوشم، عشقبازی میکنم؛ ناخنهای بلند و کثیفش را به آرامی توی هوا تاب میدهد، بیعجله و به احتیاط سایهاش میافتد روی تمام زندگیام، تقتق میزند روی شانههایم و مرا از چرت موقت که به دشواری تلاش میکردم به آن برگردم، میپراند. صدای خسخس سینه پرکینهاش را میشنوم که زمزمه میکند: "وای که اگر بخواهم و تکرار شوم."
#sheida_va
#یک_روز_به_شیدایی
شب سال نو، حوالی غروب که به یاد شبهای عید کودکی و خانه و خنده و خانواده دلم گرفته بود، رفتم گلخانه و یک گلدان بزرگ یاس خریدم، آوردم و گذاشتم توی بالکن خانه، که عید، که بهار، برای من، نه با هفتسین و سنبل که همیشه با یاس میآید؛ با آن گلهای معطر بنفش کمرنگ که خوشه شدهاند در انتهای نازکْساقهای به ترتیب و طراوت، بهار را میآوردند و میپراکنند و بعد هم بیادعا میروند.
یاس، گلِ پدر بود؛ اگر کسی در آن سالهای قشنگ و حالا بسیار دور، به خانه پدری-کودکی من برای دید و بازدید آمده باشد میداند که در باغچه ما، یک درخت یاس بود و او، هر کسی که هست و هر سنی که دارد، یادش باید باشد، یا بیاید، که لابد، که حتما، شاخهای را پدر همراهش کرده به رسم عیدی، به روشنی چشم یا مستی و عطرآگینی دماغ.
حالا من آن شب، هزاران کیلومتر دورتر، پای در بند، یه یاد پدر بیمار و مادر تنها و خاطرات، نشسته بودم کنار نهال یاسم که به بدل از ایام کودکی یک تنه برای من، منِ تنها، بهار باشد و بهار بیاورد و غم را بشوید و ببرد. از غروب اندکی گذشته بود که کنارش نشستم و هیچ چیز حکایت از رفتن زمستان نداشت؛ نه سوزی که میآمد، نه آشوبی که در دلم بود، نه چشمهای خیسم نه موی پریشانم. مدام از خودم میپرسیدم که این نهال نازک با آن ساقههای بیجان و برگهای خام تازه سرزده چگونه میتواند جور جفای روزگار را در چنین شب عیدی بکشد و دلم را خوش کند و مرهمم بشود.
اشکهایم را پاک کردم، اسمش را گذاشتم "علی مردان خان"، تلفن را برداشتم که زنگ بزنم خانه و مهمان تازه وارد را نشانشان دهم؛ با زنگ دوم مادر تلفن را جواب داد و در حالی که اشک امانش را بریده بود، گفت که پدرتان همین چند دقیقه پیش مرد.
اگر دنیا کمی، تنها کمی، شاعرانه میبود یا اگر زمختی و زشتیاش حد و حساب داشت یا قصههای قشنگ مادربزرگها راست بود یا یا جهان، این همه تصادفی و بیمعنی نبود یا دستکم من آنقدر ساده مانده بودم که باور کنم، میگفتم برایتان که یک چیزی هم هست توی دنیا به نام "همزمانی"، همزمانی دو اتفاق در دو سمت دنیا، در ظاهر بیهیچ ربط و رابطهای با هم، در پنهان اما یک داستان واحد قشنگ عزیز که چنان معنایی در پس پشتش دارد که میتواند بشود وزن زندگی، چه میگویم دلیل تحمل و بقای آدمی به روی زمین.
بیست و یک روز گذشته و علی مردانم را ببینید که چه به گل نشسته.
@sheida_va
در ذهنم هزاران دالان است؛ در هر دالان هزاران پستو؛ در هر پستو هزاران اتاق و در هر اتاق یک خاطره، یک لحظه، یک عادت، یک نگاه، یک حرکت دست پدر، محبوس.
سرگردان، نیمه هوشیار، افتان، خیزان، شعلهور، ایستاده در میانه منم. هر بار که بیملاحظه قفلی شکسته میشود، مکیده میشوم داخل اتاق و آن لحظه را دیگر نه چون جریان ساده، نامیرا و پیوسته زندگی که چون نمایی، برشی از زمانی از دست رفته تجربه میکنم. از لحظه مرگ پدر تا امروز که میشود هزار سال، تمام توان من همه رهیدن از لحظاتی بوده است که با او گذرانده و زندگی کردهام؛ هراسان در هر کنج و زاویه ذهنم به دنبال در خروج گشتهام، طرفه اینکه گاهی هم یافتهام.
#از_تو_کجا_گریزم
#پدر
@sheida_va
بهار دلکش رسید و دل به جا نباشد 🌸
نوروزتون پیروز
و پاینده تا ابد ایران
💚🤍💔
🍁
یک عادت بدی دارم؛ قبل از جلسات کاری مهم، درست دو سه دقیقه مانده به شروع، پناه میبرم به اینستاگرامم. چیزی که روی صفحه نمایش داده میشود عمدتاً توانش را دارد ذهنم را منحرف کند. فرصتی است که از جدیت لحظاتی که تجربه میکنم فاصله بگیرم تا خودم را بازیابم. آن چیز، هر چه که باشد، دلالتی است بر رهایی و زندگیهایی که آن بیرون، بیرون از آنجا و اکنونِ من جاری است…
آن روز عکس اِما آمد؛ اِما، گربهی یلدا بود با آن چشمهای درشت کهربایی و تن زغالیرنگ کوچکش، و آن انحناهای برجسته و مورب روی صورت شیرینش که مخصوص گربههای پرشین است و هیچ وقت بهدرستی نفهمیدم که دماغشان است یا برآمدگی بالای لبهایشان یا واقعا خود لبهایشان؛ و چه چیز بهتر از دیدن سادگیِ بودنِ گربهای چنین کوچک و بیخبر از همهجا، خیرهشده به دوربین، به تو که از پیچیدگی دنیای اطرافت در رنجی و کلافه.
در ثانیههای آخر این تفرجِ سادهلوحانه و کوتاه، چشمم ولی لغزید، و ایموجی قلب شکسته را آن پایین دیدم و نوشتهی کوتاه یلدا که «اِما امروز صبح فوت کرد».
جهان ایستاد؛ دستکم جهانِ سادهای که تماشای زندگیِ بیتکلف گربهای میتواند آن را برایت بسازد ایستاد، و من به ناامیدی و بیچارگی و بیرحمی تمام از آن پیاده شدم. قطرهی اشکی از چشمم افتاد روی تن سیاه اِما و سیاهیِ تن کوچکش چون یک قطرهی جوهرِ بیگناه روی کاغذِ بیانتهای دنیا پخش شد، پخش شد روی صفحهام، روی روزم، روی قلبم.
همزیستی با حیوانات، تجربهی بیبدیلِ عاطفهای است سالم، که بیکلام و بیسوتفاهم و بیآلایش، به زور از دل طبیعت آوردهایم تا از دست دنیای انسانها، دنیایی که ساختهایم، نجاتمان دهد؛ زندگیمان را شاعرانهتر کند و اضطرابهای بیپایانمان را تسکین دهد.
آن روز تا خانه را تقریبا دویدم، همهی کارهای جهان را، همهی جلسات پیشِرو را، آدمها را، تعجبهای همیشگیشان از احساساتی که به گربههایم دارم، متلکهای ناتمامشان را وقتی اهمیت این رفیقهای کوچک پشمالو را در زندگیام درک نمیکنند، و سوالاتی که بیوقفه میپرسند بلکه بفهمند در قلبم چه میگذرد، همه را رها کردم و تا خانه دویدم.
آن دو موجود کوچک و از همه جا بیخبر که پشتِ در پی نوازش و عصرانه اینپا آنپا میکردند را چون گنجی ازدسترفتنی در آغوشم فشردم و به یاد یلدای بیاِما گریستم.
#سوگ #حیوان_خانگی
اولین درخت کریسمس است که در این سالهای دور از خانه به ذوق و شیطنت تزئینش میکنم؛ نه که بهانهای باشد تا یادم بیاورد که سرما و تاریکی و سختی رفتنیست که نیست؛
تنها برای آنکه دلگرمم کند به یادآوری این حقیقت که چه بیشمار انسانهای بر روی این زمین به سختی و در مشقت نزیستهاند و از هر نماد و نشانه و بهانهای برای آفریدن معنا و تحملپذیرکردن بار سنگین این هستیِ بیتفاوت، فروگذاری نکردهاند؛ حالا خواه تزیین درختی مرده باشد، خواه بیدارماندن در شبی به درازی یلدا تا بلکه صبح بشود، زمستان برود و خورشید آرامششان بدمد!
به پاسداشت مقاومت و امید بیهوده اما قشنگشان به آمدن روز و روزگار بهتری.
#درخت_کریسمس #شب_یلدا #زمستان #بهانه
شب تولد سی سالگی در ایوان خانهام نشستم و لیست بلندبالایی از آرزوها و اهدافی که میبایست تا چهل سالگی کنار همگیشان آن تیک سبزِ خوشرنگ را زده باشم،به حوصله و به دل، نوشتم. با خودم قرار گذاشتم که شب تولد چهل سالگی به آن برگردم و ببینم کجای کارم! شب تولد چهل سالگی که بشود امشب.
اهدافم اغلب گلدرشت و سرراست بودند، میدانستم از زندگی چه میخواهم و مرقوم کردنشان قرار بود کمکم کند مستقیم و بیتاخیر در یک جاده صافِ بیدستانداز که نامش بود «زندگی» همه ده سال پیشرو را برانم و برسم به یک شبی مثل امشب و بگویم که خب اینم از این، ده سال بعدی لطفا!
خب امشب در مرور و خوانش زندگیام می توانم همینقدر بگویم که «سادهلوحانه» بود!
بعضی از آنها را به راحتی بدست آوردم و برخی دیگر را به سختی و بعضی که اصلا نشد؛ از بعضی دلزده شدم و تعدادی دیگر را بعد از مدتی نخواستم؛ در این مسیر اتفاقاتی افتاد که منتظرش نبودم، حسابش را نکرده بودم و توان و انرِژی بیاندازهای از من گرفت! و این شد که فهرستم مثل خودم در یک روند پویا و ناایستا مدام و مکرر تغییر کرد.
حالا از خودم میپرسم اگر قرار باشد فهرستی داشته باشم برای دهه پیشرو چه باید باشد؟ حالا که به چشم دیدهام زندگی چقدر میتواند غیرقابل پیشبینی و دمدمی باشد و در بقچه سربسته رمزآلودش چهها که برای آدمی پنهان نکرده باشد؟ حکما بایست به سادگی و به یادگار فقط خطی بنویسم و قرار را بر این بگذارم که «خوشحال باشم» و «لذت ببرم».
بخواهم اما اگر به قدر کفایت با خود پنجاه سالهام، جدی باشم و روراست، باید بنویسم که خانوم جان لحظات بیشماری خواهد آمد که خوشحال نخواهی بود، شبها و روزهایی که لذتی هم در کار نیست و زندگی هم از آنچه تا کنون گذشته لابد، شاید و به احتمال زیاد، سختتر باشد یا بشود.
به خط درشتتر اما باید یاد خودم بیاندازم، در زمانهایی که از یاد میبرم، که خوشحال نبودی هم اگر، لذت هم نبردی به قدری که باید، اهمیتی ندارد عزیزم؛ تو فقط باید این را بیاموزی، اگرچه حالا دیگر با تاخیر زیاد، که با خودت مهربان باشی، خودت را در آغوش بگیری زمانهایی که تنهایی، هنگامههایی که ترسیدهای و تمام لحظاتی که خستهای یا ناامیدی یا نتوانستی.
#چهل #مونیخ #اردیبهشت_١۴٠٢
مدت زمان زیادی را پشت پستوهای قلبم مهرطلب بودم. جان میکندم که دوست بدارندم؛ که مظلوم و سربهزیر و خوشقلب بدانندم. به مراقبت کُرنش میکردم و به احتیاط سخن میگفتم و به بریدگی پاسخ میدادم و به بلاهت میبخشیدم، که به لطافت بگذرد هر آنچه میگذرد؟ نه! که آزار نبینم، که مثلا محافظت کرده باشم از خودم، که اذیت نشوم، که آدمها بروند کمی دورتر، که بدانند سر جنگ ندارم، که خودیام، پرچمم بالا و شمشیرم غلاف و دستم به احترامشان به سینه است؛ که رحم کنند، که لطف کنند و کمی حواسشان به رفتارشان باشد.
ماحصل صدها ساعت تراپی در این سالها اما شده درک درست این حقیقتِ بدیهی که برای محافظت از خودم به چیزی بیشتر از وجدان آنها نیازمندم! اینکه نشانهها را که دیدم، کیلومترها فاصله بگیرم و چه بسا چنگ و دندانی هم نشان دهم.
نشستهام اینجا روبروی این جنگلِ کوهستانی، نسیم ملایمی میوزد، و من به خود ماههای اخیرم میاندیشم در مواجهه با همکارم، رییسم، رفیقم؛ به این که حالا لابد از نظرشان وقیحم، که حتما دیگر تاییدم نمیکنند، یا که قطعا دیگر دوستم ندارند. این تصور منقلبم میکند؟ اصلا. احساس ندامت و اندوه دارم؟ ابدا. میگذارم آتش خشمم گاهبهگاهی بغُرد و بجوشد؛ به درست حالا یا به غلط. جایی هست آن سوی انعطاف که نامش میشود بزدلی، از آن مرز که بگذری تا خود آسمان میشود درشتی و زمختی بارت کرد، حیا هم نداشت.
#یک_روز_به_شیدایی
@sheida_va
هفتههای اول که تازه توانسته بودم بعد از مهاجرت به سختی کار و باری پیدا کنم، تقریبا هر روز عصر با پدر حرف میزدیم میخواست که جزئیات را بداند؛ از رفتار رییسم میپرسید، از همکارانم، از حقوقم، فوری تبدیلش میکرد به ریال و چشمانش برق میزد. در توصیف خوشحالیاش میگفت انگار "شربت قند ریختهاند روی قلبش". توصیفی ملیحتراز این شنیده بودید تا به حال؟ چگونه ممکن است بتوانید این همه دلنشین به کسی بگویید برایش خوشحال هستید و از موفقیتاش ذوق زده اید؟
هنوز هم هر کامیابی، دستاورد کوچک، تشویق، تمجید یا ارتقایی یک راست میکشاندم سمت دفتر شعر کوچکش که با جلد قرمز قشنگش همچون کتاب مقدسی، روبروی ردیف عکسهای به یادگار ماندهاش بر روی طاقچه به آرامی نشسته. کشانده میشوم آنجا به باوقار ایستادن، دفتر را به اکرام و احترام برداشتن، و صفحه اولش را به احتیاط نوازش کردن؛ دفتر را که میگشایم شعر اول را برای من سروده؛ و در خط اول، بیت اول، مصرع اول به دست خط عزیز خودش مرقوم کرده که "دست از تلاش برندار دخترم". صدای خندههایمان میپیچد توی سرم، قهقهههای بلند و از سرخوشی من و خندههای ریز و بیصدای او همانطور خوبی که شانههایش میلرزید و چشمانش از شیطنت برق میزد، وقتی گله میکردم که این چه نصیحتی بوده آخر پدر من!.
دفتر را به آرامی میبندم و صدای خوباش را به وضوح میشنوم وقتی در ادامه میرسید به شاه بیت سرودهاش که نمیدانم به کدام قالب غزل یا قصیده یا چهارپاره میشد تقَرّباش داد؛ آنجا که به فرهیختگی تمام صدایش را بالاتر میبرد و انگشت اشارهاش را توی هوا تکان میداد تا نویدم دهد که "میرسی به جایگاهی که میخواهی، با توجه به این همه آگاهی ".
چه صاف بودی پدر، چه ساده بودی، و چقدر ایمانی که به من داشتی از بها و توان من بیشتر بود! کاش نمرده بودی عزیزم.
#یک_روز_به_شیدایی
@sheida_va
اردیبهشت امسال معتکفم در خودم؛ معتزل، نه گرمم، نه سرد، آرام گرفتهام انگار، درون خودم، محض خاطر رنجیده و رنجور مانده خودم. آدمها را تکاندهام، اضافهها را پراندهام، خوب خلوتم. جای سفتی هم ندارم البته به پناه بردن، به متوسل شدن، به سر گذاشتن در این دنیایی که از همیشه نامطلوبتر است و نامطمئنتر و آستین چرکاش از ممکنات بیحیا مملوتر.
آرزویی هم ندارم انگار دیگر؛ همین که از "طوفان" عبور کردهام و مجبور نیستم سیوهفتساله رفته را دوباره زندگی کنم کافیست.
#پایان_سی_و_هفت_یا_شایدم هشت
@sheida_va
#یک_روز_به_شیدایی
انسان موجودی است که رنج می کشد و در پی این رنج نه بزرگ میشود، نه عمیق، نه زیبا و نه لزوما قوی. اما رنج اگر ممتد باشد و مکفی و او جسور باشد و مصمم، به آرامی و آهستگی میبیند و میفهمد که دارد از سانتیمانتالیزم تهی میشود. انتظار معجزه، پنهان کردن ناتواناییهای عظیمش زیر ردای آسودهی "حکمت" و توضیحِ از اساس بیفایدهاش در قالب "مصلحت" و تلاش مذبوحانهاش در لباس گلدارِ نگرش مثبت رنگ میبازد. در این مسیر یک جایی هست که انسانِ رنجور در آنجا برای لمحهای میایستد، مکث میکند ، میاندیشد و به احتمال زیاد آنچه را که رنجش میدهد به تمامی و با اکراه میپذیرد؛ میپذیرد که تنهاست و در کار نیست معجزهای، که در کار نبوده قهرمانی، نجاتدهندهای، حقی که بر باطل پیروز شود، عدلی که در کار بیوفتد و طلسمی که بشکند.
برای او اما نجاتی هم اگر باشد همینجاست. انسان غوطهور در دنیای وهمآلود و مسَخّر به آب جادو محکوم است که امید ببندد و ناامید شود و به دلایل نامشخصی در آسمانها دلخوش کند. دست نیاز و ناچاریاش بالا باشد و مدام سکندری بخورد. رنجکشیدن دستاوردی هم اگر داشته باشد به گمان من تنها این خواهد بود که نگاه اسطورهای به جهان جای خودش را میدهد به چشمانداختن در چشمهای واقعیت قهار و عبورکردن از خاطری که رنجیده و قلبی که خالیشده به روحی که حالا "سرکش" است و انسانی که "آزاد".
#یک_روز_به_شیدایی
@sheida_va
پیشنهاد دیدن فیلم پدر به من، پیشنهاد بیرحمانهای بود! از اینرو به هر کسی که روزی در تماشای زوالِ عزیزش رنج کشیده است و یا از آخرِ کار غمانگیز "انسان" بیمناک است، پیشنهاد میکنم که حواسش باشد این فیلم را حتی تصادفا نبیند.
فارغ از حجم اندوهی که فیلم به قلب من سرازیر کرد و هر آنچه در تلاشی بیامان مشغول فراموش کردنش بودم را میزانسن به میزانسن مصرانه جلوی چشمم نشاند، نمیشود از فیلمی چنین خوشساخت، با آنچنان قابهای نقاشیگونه، و ایدهای این همه بکر و بازی فوقالعاده هاپکینز نگفت!
در مورد زوال عقل فیلم زیاد ساختهاند با اینحال در فیلم "پدر" شما اینبار نه از تماشای زوال، که از خود زوال است که رنج میبرید. همراه پدر گیر افتاده در فضای بسته آپارتمانی در لندن، گیجی، ابهام، توهم و هذیان را برای دقایقی تجربه میکنید. زمان به سرعت میگذرد و او گیر افتاده در فضای بسته ذهنش و شما روبروی اسکرینتان، هر دو، هر لحظه مستاصلتر میشوید از ربط و بسط روابط و اتفاقات و حوادث دنیای او. او نمیفهمد چه اتفاقی دارد میوفتد و شما هم. او کلافه میشود، غمگین میشود، زمان و مکان را اشتباه میفهمد، به آدمها سوظن دارد و شما هم. هنر اینجا در این است که تنها دریچه ارتباط شما با فیلم ذهن بیمار و ناپایدار پدر است.
گذر زمان ابهامی را حل نمیکند، که به آن میافزاید و شما را هم در درک جهانی که دیگر از هیچ منطقی پیروی نمیکند درماندهتر میکند. کمکم هر دو، میپذیرید که مهم نیست چقدر از حقیقت را فهمیده باشید، مهم این است دارید میمیرید. شما و او اما یک فرق اساسی دارید؛ شما بعد از تیتراژ بلند میشوید، نفس عمیقی میکشید که نجات یافتهاید، سیگاری میگیرانید و به نظم و منطق دنیایتان باز میگردید اما او و بسیاری همچو او، آنجا در جهانی وارونه شده به مردن غمانگیزشان ادامه میدهند.
#thefather #anthonyhopkins
#پدر #زوال #زوال_عقل #آلزایمر #لعنت_به_پیری
@sheida_va
#یک_روز_به_شیدایی
نشستهام پشت پنجره و به بارش برف مینگرم؛ بارش، برای آنچه شاهدش هستم فعل مناسبی نیست؛ باریدن از جایی، غالبا آسمان آغاز میشود؛ به مقصدی، به منظوری؛ یک فرازی دارد تا برسد به یک فرودی و حتما که نظمی.
اینکه من میبینم اما، بیشتر رقصیست؛ گو که کسی جایی بیدلیل در دشت پنبهای دمیده است؛ دانهها را که پی بگیری، یکیشان را اگر نشان کنی، خواهی دید که چگونه به بادِ کمجانی، بیتقلا و بیمقاومتی و به ملایمتی، دوباره اوج میگیرد و میرود به سمت آسمان، بیقاعدهای؛ به باد مخالف، موافق، حرکتی یا تکانی؛ اینسو، آنسو؛ چندان فرقی نمیکند. گماش خواهی کرد، به زودی و البته که فراموشش. این بازی سرخوشانه را اما او ادامه میدهد؛ بیهدفی، بیآرزویی، بی حتی هیچ تلاش، تلاشی جانفرسا؛ و خودم را به یاد میآورم که بله انگار، اگر اشتباه نکنم، این روزها، من هم.
#به_شیدایی #زمستان
@sheida_va
لحظاتی هست در شبانهروز که شب به پایان رسیده، اما هنوز صبح نشده است. نورِ سفیدِ کمجانی در افق مشرق پیداست، اما روشنی روز نیست. گویی که شعلهایست در انتهای جهان که ظلمات را برده اما رمقی ندارد که رنگی بپاشد به جهان، گرمایی بیافریند و به درستی و تمامی "بتابد". در ادبیات عرفانی به اینجای زمان، "صبح کاذب" میگویند. صبح کاذب یک تعلیق درست و حسابیست برای آمدن آن صبحی که قرار است صادق باشد و جهان را آنگونه که هست بر "ما" بنمایاند! سرگرم به عشقبازی باشید یا حیران از کابوسی که دیدهاید فرقی نمیکند، بیدار باشید و چشمتان بيافتد به آسمان، حتما این تعلل و تعلیق را در مییابید.
انگار کن که خورشید میان آمدن و نیامدن اینپا و آنپا میکند، و این تردید اندکی بیشتر از انتظار کش میآید. شبیه مُشَعبِدی که پشت صحنه تئاتر دنیا از این چشمبندی هر روزه، از این داستان تکراری خستهست.
بااینحال بالاخره "صبح صادق" از راه میرسد و خورشید میتابد و زمین دوباره گرم میشود و روز میآید تا به نیرنگ نور دوباره جان بگیریم، رنگ بنشیند روی تن و مبل و پرده و درختمان و باز سرگردان و حتی خندان دنبال اتوبوسهایمان بدویم.
به گمان من اما، صبح کاذب، صادقانهترین حالت جهان است. جهان بینور کافی، بیگرمایی عاریه از آسمان، بیخورشید، بیخورشیدک، سرد است؛ خاکستری است و البته ترسناک.
شجاع هستید اما اگر، چشم بگشایید و در فرصت اندک میان این دو صبح حقیقت جهان را به تماشا بنشینید. حقیقت بیتفاوت و ساکتاش را.
@sheida_va
#یک_روز_به_شیدایی
خواب پدر را دیدم. زنده بود، سالم و ساکت کنار ما زندگی میکرد. کنار سفره مینشست، غذا میخورد، به جوکهای ما میخندید، به عادت دیریناش در را باز میکرد، با کیسههای خرید میآمد تو، میخوابید، راه میرفت، عینک را میگذاشت نوک بینیاش و کتاب میخواند. ورم نداشت، سنگین نبود، بیمار نبود؛ بیماری رفته بود، نه اما با مرگ، زنده هم نبود ولی، زندگی نمیکرد انگار؛ کسی به جز من نمیدیدش، برگشته بود. برگشته است؛ از توی دالانهای پیچدرپیچ و تاریک ذهن من این روزها و شبها آمده بیرون؛ درست زمانی که مضطربم، غمگینم و دلم از دنیا و آلات و ادواتِ مبتذلش اینچنان پر و خون و گرفتهاست. حالا یاد پدر هم برگشته، و بیرحمانه پرم کرده، خودم گویا آوردهامش بیرون و فضایی در مغزم که شش ماه تمام تلاش میکردم از او بستانم را تقدیمش کردهام.
توی خواب توضیح میدادم به دیگران، معصومانه و مذبوحانه، که او اینجاست، اینجاست هنوز؛ مرده ولی نمرده، نیست ولی هست. به عادت بعدازظهرهای بیکارِ خانه، دراز کشیده بودیم کنار هم، بینظم و به رخوت و دلخواه؛ پدر کنار مادر، برادرانم بالا و پایین سرشان؛ من اما ایستاده و مصمم که نشان بدهم که چطور و چگونه باز همگیمانیم با هم و عیشمان کامل است و دلمان خون نه. همگی و حتی خود پدر به تلاش بینتیجه و بیدلیلم خیره شده بودند. خم شدم، دستهای عزیزش را گرفتم و گذاشتم روی موهایم، گفتم "نوازشم کن، زود باش! جوری که موهایم تکان بخورد؛ بگذار بفهمند که اینجایی." دستش را به آرامی گذاشت روی سرم و موهایم را نوازش کرد. به هیجان گفتم "هی، ببینید که موهایم چگونه دارد تاب میخورد!". نگاههایشان دلسوازنه بود. قطره اشکی از گوشه چشم پدر ریخت و من بیدار شدم؛ موهایم پریشان بود و واقعیت همچون لباس خیس کهنهای به تنم چسبیده بود.
@sheida_va
#یک_روز_به_شیدایی
در جهان پس از او زندگی میکنم، در جایی که خیال میکردم سیاه و روبهزوال، صامت و منجمد خواهد بود. بیرحمانه رنگی است ولی، خوشحال است و کمترین تفاوتی با وقتی که او بود، ندارد. بچهای میدود؛ جوانکی ته قوطی آبجویش را هورت میکشد؛ همسایه با صدای بلند به سگش میگوید بیا و دو دلداده کنار دریاچه همدیگر را با لذتی عمیق میبوسند. دستهای گرم او، چشمان مهربانش، زیر خاک، در تاریکی مطلق، در حال تجزیه است و جهان بیتفاوت و سرحال راه خودش را میرود و خورشید چنان مغرورانه گرم است که گویی هرگز بر او نتابیده بود.
جهان خالی است از حضورش و من اینجا هستم، همدست با همه، در حال خیانت به او، به فکر خودم و مشغول فراموشی؛ فراموشی آنچه روزگار کرد و آنطور که شد و رنجی که او برد. دیگر گریه نمیکنم، شیون که اصلا، سرپا شدهام و تسلیم. این است آدمی، یهودا هم که باشد روزی مسیح نازنینش را به برق سکههای رنگارنگ دنیا میفروشد، آرام میشود، فراموش میکند و ادامه میدهد؛ کمی صبور باشد حتی دوباره میخندد.
@sheida_va
#یک_روز_به_شیدایی
در فقره بیماری و سپس مرگ پدر، تدریجی اما به تمامی، از هر آنچه پیش از آن آموخته بودم، تهی شدم؛ جهانی که در آن میزیستم بازتعریف شد و من تبدیل به زنی شدم که هرگز نبودم. البته اینها همگی مطلقا حاوی ارزش خاصی نبود که حتی ترجیح میدادم زاویههای دیدم، خوب و بد و زشتم، همانی میماند که بود. آنچه پیش ازاین میپنداشتم هم لزوما ساده، خام، ناچیز و بیمقدار نمینمود، تنها بر تفسیر آنچه تجربه میکردم و بر من میگذشت دیگر به کار نمیآمد. خواندن دعا، سرازیر کردن انرژی مثبت، توصیف درامگونه آنچه در حال رخدادن بود یا زیباسازی رنجی که میبردم را یکییکی در این مسیر طولانی چون بار سنگین زائدی زمین گذاشتم و عبور کردم از مرهمهایی که هیچ تسکین نبودند. هر جور حساب میکردم نمیشد از دل آن زشتی محض و سیاهی مطلق حکمتی مصلحتی یا چیزی زیبا بیرون کشید. همه چیز یک تصادف محض و یکسره بیهوده بود و به راحتی میتوانست چنان نباشد.
دستاوردها و نوع جدید نگاهم به دنیا هم، البته، چندان حاوی فلسفه یا ارزش خاصی نبودند؛ رنج زیبا نیست، هر جور به آن نگاه کنید. تنها از یک جایی به بعد حاضر نبودم بپذیرم که برای درک بهتر زندگی و جهان و هستی و مافیهایش، با دنیا، بر سر سرنوشت پدرم قمار کردهام؛ او رنج میکشید تا من بیاموزم، آدم بهتر یا قویتری بشوم؛ سادهلوحانه و حالبههمزن است. از این رو در ماههای آخر، درست یا غلط، پناه برده بودم به مقالات علمی، آخرین دستاوردها و واقعبینانه و سرسخت چشم دوخته بودم در چشمهای مرگی که داشت درست و بیتردید روبروی چشم همگی ما، به تدریج، بطئی و بیرحم رخ میداد. بنابراین بخواهم صادق باشم مرگ پدر بدترین قسمت ماجرا نبود، سختتر از واقعیتی که بر او و ما، در یک فرایند طولانی و شفقتبار گذشت، نبود.
قدرت و توان تحمل درد هم البته فضیلت نیست، یک اجبار است، یک وظیفه که در یک جبر ممتد و متناوب میپذیریاش و به ناچار ادامه میدهی و همین.
حالا اینها را گفتم که بگویم چه؟ که بگویم حالم شبیه آدمیست که از چرخ و فلکی که سالها سوارش بوده پیاده، یا دراماتیکترش پرت شده پایین؛ سرگیجه دارم و دلبههمخوردگی و از تمامی رنگها و لعابها و بازارهای مکارهی شهربازیِ مهوعِ دنیا دلزدهام. سکوت میخواهم و آرامش و اندکی آب خنک و زمان.
رفاقت هم که، هر آینه، مسکّن است.
* توضیح عکس اینکه سال هشتادوهفت بود، پدر تازه بیمار شده بود و من پناه برده بودم به انرژی مثبتدرمانی یا همچوچیزی و برای سلامتی و خوشحالی و طولعمر پدرم سپاسگزاری میکردم بلکه دنیا بیوفتد توی رودربایستی و نکند آنچه را که کرد.
امیدوارم بودم که بتوانم در آستانه سال نو عکس بهتری را همرسان کنم؛ گلی، سنبلی، سفره ای؛ به نظرم اما این نمای قرمز ملتهب از ایوان خانهام به وقت گرگومیش بازتاب دقیقتریست برای توصیف حال این روزهای ما.
بماند اینجا که اگر زنده ماندیم و از زندان مرگ و غربت و بیماری رهیدیم، یادمان باشد و بیاید -اگر بتوانیم اصلا فراموش کنیم- که سالی هم بود یکسره زمستان، اینچنین سرد، زمهریریو ترسناک؛ و ما، همه ما، در هر کجای این زمین، اسیر بودیم، پایمان در بند، خونمان در دل و خورشیدمان آن سو، آن دور، سوسوزن و رو به زوال.
به جای خورشید حالا بگذارید وطن، خانه، شادمانی، خانواده، پدر؛ هر چه.
#یک_روز_به_شیدایی
@sheida_va