sher_sepid | Unsorted

Telegram-канал sher_sepid - شبکهٔ شعر سپید

405

گزیدهٔ بهترین‌ شعرهای سپید و نو! بهترین سپیدها و نوهای شعر فارسی را با ما بخوانید! @sher_sepid ارتباط با ما: @sin_iranpour ‌

Subscribe to a channel

شبکهٔ شعر سپید

همیشه به این فکر می‌کردم که شعر دوهزارم شبکه‌ی شعر سپید، چه شعری باشد و اکنون به این شعر بسیار زیبا برخوردم و آن را به عنوان شعر دوهزارم انتخاب کردم.
سپاس که همراهید عزیزان.

Читать полностью…

شبکهٔ شعر سپید

۱۹۹۹ )

حالا
که چشمم شده انزلی
مرداب ماسیده از
اشک و انتظار
و تیک
که نمی‌رسد به تاك
و سکوت
پراکنده در
حجم این اتاق
و در
که رو به هیچ فردایی
باز نمی‌شود
و من
که در آغوش خویش
پیچیده
پیچانده خود را
به خود
حل می‌شوم
در بالش زیر سرم
بی مرغابی
بی کلک
به همین غروب پیش از این
به موسیقی لحظه‌ای
که مرا
وصل می‌کرد به من
که مرداب چشمهایم
که انزلی
بی کلک
بی مرغابی
چسبانده لب به سکوت
و شطرنج کف اتاق
محرم رازی
سر به مُهر

✍ #علیرضا_مجابی

▪️شبکه‌ی شعر سپید▪️

🆔 @sher_spied

Читать полностью…

شبکهٔ شعر سپید

۱۹۹۷ )
تو ﺁﺏ ﺷﺪﻩای
ﺩﺭ ﺍﻧﺪﻭﻩ ﺍﺳﺐﻫﺎ
ﺩﻟﺘﻨﮕﯽ ﺩﺭﻩﻫﺎ
ﻗﻄﺮﺍﺕ ﺷﺒﻨﻢ،
ﻣﻪ ﻧﻤﯽﮔﺬﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﺑﺒﯿﻨﻤﺖ…
ﺷﺎﻧﻪ ﺑﻪ ﺳﺮ ﺗﺎﺟﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺯﻣﯿﻦ ﻣﯽﮔﺬﺍﺭﺩ
ﮐﻪ ﺗﻮ ﺷﻬﺒﺎﻧﻮﯼ ﮐﻮﻫﺴﺘﺎﻥﻫﺎ ﺷﻮﯼ
ﮐﻔﺸﺪﻭﺯﮎﻫﺎ ﺧﺎﻝﻫﺎﯼ ﺳﯿﺎﻩﺷﺎﻥ ﺭﺍ
ﺑﺮﺍﯼ ﮔﺮﺩﻧﺒﻨﺪ ﺗﻮ ﺩﺭ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺭﻫﺎ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ
ﻗﻮﭺﻫﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ﺑﺎ ﺩﺭﺧﺖ ﺻﻨﻮﺑﺮ ﻣﯽﺟﻨﮕﻨﺪ
ﻣﻪ ﻧﻤﯽﮔﺬﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﺑﺒﯿﻨﻤﺖ.
ﺗﻮ ﻫﺴﺘﯽ ﻭ ﻧﯿﺴﺘﯽ
ﺧﺎﻟﻖ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻣﻦ!
ﺗﻮ ﻫﺴﺘﯽ ﻭ ﻧﯿﺴﺘﯽ
ﻭ ﺳﺮ ﺍﻧﮕﺸﺖﻫﺎﯾﻢ ﭘﻬﻠﻮ ﻣﯽﮔﯿﺮﻧﺪ ﺑﺮ ﺻﻔﺤﻪ ﮐﺎﻏﺬ
ﻭ ﮔﻮﺍﻩ ﻣﯽﺁﻭﺭﻧﺪ
ﺳﻮﺭﻩﻫﺎﯼ ﺳﭙﯿﺪ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺭﯾﺎﯼ ﻣﻪ.

✍ #شمس_لنگرودی

▪️شبکه‌ی شعر سپید▪️

🆔 @sher_spied

Читать полностью…

شبکهٔ شعر سپید

۱۹۹۵ )

جنگل پاییزی
ابرهای خاکستری
آنسوترک
آشوب جهان عاشقانه ات
سکانس این همه رنگ
صدای این همه باران
سطری از آسمان های پریده
رنگ روایت گندمزاری دور
در خواب های تو چه می کند؟
بار دیگر رویای یکشنبه‌ات را مرور کن

گاهی از سمت جنگل پاییز
میتوان شنید که تو
به روزهای جهان بر می‌گردی
شاید پای هزاره‌ی دوستت دارمی در میانه باشد
این پرچم واژگون
هنوز از تاراج نگاه تو می‌گوید
مگر کجای صدای خودت
به پا ایستاده‌ای

گاهی صدای رویاهایت را می‌شنوم
مثل همیشه پاییز
رنگین کمان ساده ای ست که جهانت را
دوباره می سازد این منحنی
بغضت را می‌نوازد و با تو به میدان می‌آید دریای بزرگی
گونه‌هایت را پر می کند این ستاره
هنوز با تو سقوط می‌کند
و اولین برف پاییزی شکوه مناسبی‌است
از پی آمدنت قهوه‌ی مقدسی و
فنجانی در انتظارت!

گاهی آرام و رام باران پاییزی
از راه می‌رسد و بر شانه‌های زمین
بوسه می زند کنار برگ ها ی زرد و آبی و سرخ درختان سربه زیر
نفسی تازه می‌کنند
و کوه‌ها بر بلندای خویش دست و رویی می.شویند
مویی آشفته کن و سر درهوای کوچه بیا!

✍ #محمود_معتقدی

▪️شبکه‌ی شعر سپید▪️

🆔 @sher_spied

Читать полностью…

شبکهٔ شعر سپید

این دفعه که شعر خواندید، در فضایش غرق شوید‌. حس کنید در جهان آن شعر زندگی میکنید. اجازه دهید، مرز بین اتاقتان با مرز‌های جهانش در هم آمیزد.
آن وقت است که می‌توانید بگویید که شعری خوانده‌اید.

Читать полностью…

شبکهٔ شعر سپید

۱۹۹۳ )

در برگ‌های سبز تو
چیزی شب‌ها
همیشه تاریکی را
به ریشه‌هایت دعوت می‌کند،
به شیره‌های شیرین خاک
به گرمی و لطافت خورشیدهای خاک
و مهربانی بی‌ریای تنت

تو تاریکی را خوب می‌شویی
تا جامه‌ی سپیدِ داودی‌ها را به بر کند و باز گردد
وَ روی گیسوان سبزت بنشیند

باور کن
همیشه ریشه‌های تو در دست‌های من به تازه‌ترین رنگ می‌رسند و زلال‌ترین رؤیا.
و من هم مهربانی این ریشه‌های نسیمی را
با کوچه‌های خوب
و کوچه‌های بد
به طور مساوی قسمت می‌کنم
و ریشه‌ها بزرگ می‌شوند و بزرگ‌تر می‌شوند
و در دست‌هایم بالا می‌روند
پر می‌کنند
تمام تنم را پر می‌کنند

شب‌ها
ماه‌ به میهمانی من می‌آیند.

✍ #روشن_رامی
✅ #پیشنهاد_ویژه

◾شبکهٔ شعر سپید◾

🆔 @sher_sepid

Читать полностью…

شبکهٔ شعر سپید

۱۹۹۱ )

ایستاده تنها
در خیابانِ انتظار
زنی با چشمانی چون اسب
که آسمانی از مَه سیمابی
درون مردمکش می‌لرزد
زنی که دستانش پر از فردای من است
و هراس سالیان سیّالم
از چین پیشانی‌اش می‌چکد

ایستاده در گذرگاه ابر و باد
با گیسوانی از غروب
زنی با چشمانی چون اسب
که در هوای سربی صبح
حروف گم‌شده‌ی‌ نهانم را می‌کاود
تا ساعت پلاسیده بهارش را
از نهال کودکی‌ام بچیند

ایستاده بر شیب حرمان
حجمی از جنس غرور
و فریاد مخدوش خیابان
در سکوت نارسش می‌پوسد
ایستاده در انتظار
زنی با چشمانی چون اسب
و معنای مرا
از نگاه سرد عابران می‌پرسد

ایستاده‌ام در قاب زرد خزان
در این سوی سرد پنجره
و پرده‌ای به رنگ هیهات
سایه‌های قطعه‌قطعه شده‌ام را
پنهان میکند
از نگاه زنی ایستاده در خیابان
با چشمانی چون اسب

✍ #غلام‌حسین_نصیری‌پور
✅ #پیشنهاد_ویژه

▪شبکهٔ شعر سپید▪

🆔 @sher_sepid

Читать полностью…

شبکهٔ شعر سپید

باز نشر )

ترسم از مرگ این نیست
که مرا می‌برد از خاطره‌ها.
ترسم این است که می‌گیرد از من
آسمان را
و درختان و گل و باغچه را.
آب را آینه را
و نمک را
و تو را.
ترسم از مرگ این است
همهٔ دلهره‌ام.


#منصور_اوجی

شبکهٔ شعر سپید

@sher_sepid

Читать полностью…

شبکهٔ شعر سپید

۱۹۸۹ )

اگر از کلمات می‌نوشیدیم
چنانکه از چشمه‌ای
و از کلمات می‌خوردیم
چون نان گندم
و با کلمات می‌زیستیم
شاید هرگز نمی‌مردیم

✍ #بیژن_جلالی

▪شبکه‌ی شعر سپید▪
🆔 @sher_sepid

Читать полностью…

شبکهٔ شعر سپید

۱۹۸۷ )

روزی خواهی آمد
روزی که دیگر امید دیدار تو را ندارم
دستِ سایۀ مرا خواهی گرفت
سایۀ خاموش
سایه‌ای که به هیچ خورشیدی احتیاج ندارد
با یکدیگر خواهیم رفت
روزی که دنیا جاده وسیعی شده
که به هیچ‌جا نمی‌انجامد

✍ #بیژن_جلالی

▪شبکه‌ی شعر سپید▪
🆔 @sher_sepid

Читать полностью…

شبکهٔ شعر سپید

عباس صفاری، شاعر و مترجم، از میانمان رخت بر بست.
روحش شاد و جاودانش یاد

▪شبکهٔ شعر سپید▪

🆔 @sher_sepid

Читать полностью…

شبکهٔ شعر سپید

زیباشعری است.
در آن غرق شوید. وقتی می‌خوانیدش بگذارید لحظه‌ای، شعر جهان شما را تغییر دهد. انگار از صفحه‌ی گوشی، جهان شعر درون اتاقتان بریزد و اطرافتان را تغییر دهد. اجازه‌ی این اتفاق را به شعر و خودتان بدهید. بگذارید برای لحظه‌ای نه ذهنتان، بلکه شعر شما را کنترل کند.

Читать полностью…

شبکهٔ شعر سپید

۱۹۸۳ )

تو را نه دیروزی هست،
نه فردایی؛
و هرگز برای نهادنِ تخم‌های امروز
به آشیانۀ پیشین باز نمی گردی.
من یک پایم
ریشه در گذشته دارد
و پای دیگرم
معلّق در آینده است،
و در این میان
آن لحظۀ اعجاز را
که زمین در نغمه ای پرّان
می‌شکفد،
از دست می دهم.

باز گرد،
باز گرد،
ای پرندۀ الهام
و یک بارِ دیگر
بر آستانِ پنجره ام بنشین.

✍ #محمود_کیانوش

▪شبکهٔ شعر سپید▪

🆔 @sher_sepid

Читать полностью…

شبکهٔ شعر سپید

۱۹۸۱ )

سطرسطرِ خودم را
از خاکِ خیست تکاندم
رهسپارِ پاره‌های زمین
حالا
کجای  خواب‌ها و خیالی
که از شعر کِش رفته‌ باشمت

ماندن
در نامِ من نبود
درمانِ آنِ من نبود
باد
در درختانِ گرمسیری هنوز
غلیظ می‌وزید  و
فصل خرما
چکه می‌کرد از گوشۀ لبخندت
حالا
چکیده‌های چکامه‌های تو کجاست
استراحتگاهِ گام‌های خسته‌ای
که ذره‌ذره
نبشته می‌شد بر سنگ
سنگ‌نبشته‌های تنت کجاست
با شرح بوسه‌های من
من که سطرسطر
پُر بودم از خاکِ خیست
در قطره‌های چشمانت رویینه‌تن شدم
با مُشتِ بسته

حالا
در خُرده‌شیشه‌های ‌پاره‌های زمین
بی‌شیله‌پیله‌چشمانِ تو کجاست
سرچشمۀ حال‌وهوای همین‌وقت‌های من
باد
در درختان گرمسیری هنوز
مست وزیدن بود
از کفِ دستانم
خطی گذشت ودر ستارۀ نامم نشست
خیال نبودی که از شعر کِش‌رفته‌باشمت
وقتی اتاق
شمعی گیراند
در گوشۀ لبش
با دو صندلی
و گلدانی از قطره‌های من
و ذره‌ذره شعر
و زنگِ در در گوش اتاق چیزی گفت
و آنکه دمید
در خونِ اتاقم
برایم
گُل‌های ریزِ آبی آورده بود.


✍ #روجا_چمنکار
✅#پیشنهاد_ویژه

▪شبکهٔ سعر سپید▪

🆔 @sher_sepid

Читать полностью…

شبکهٔ شعر سپید

[بازنشر]

ای گل های مصنوعی
آیا کدام یک از شما
در بامداد
اشک مرا
در زیر گلبرگ هایتان پناه می‌دهید؟

آیا کدام یک از شما
در شامگاه
مرا نوید می دهید؟

ای واحه‌های فراموش
از آب
آب تلخ مانده در اعماقتان
آیا کدام یک
مرا مست می‌کنید؟
آیا کدام دست
کدام قلب این گونه زشت ساخته شما را؟
آیا کدام یک
این سرزمین را سیراب می‌کنید؟
آی، ای گل‌های مصنوعی
ای واحه‌های فراموشی!

✍ #مجید_نفیسی

▪شبکهٔ شعر سپید▪
🆔 @sher_sepid

Читать полностью…

شبکهٔ شعر سپید

۲۰۰۰ )
طناب زندگی
نخ زندگی‌ات را
از برآمدنِ خورشید پریده‌رنگ
گره می‌زنی به داری
که پایش نشسته‌ای و
شانه می‌‌زنی به مویش
رَج‌به‌رَج
و می‌کوبی دوباره بر زخمِ
کوچک دستانِ پیرت
*
و من می‌کوبم پای
بر گلوگاه گل‌بوته‌های خونین و
ریز‌ریز استخوان هایت و
سر می خوابانم برخوابش:
بوی خون و خواب آلودگی سرفه‌هایت
از تاروپود این قالیی که بافته‌ای
قطره‌قطره می‌چکد
در تراکم غروب
کلافه‌تر

✍️#زهرا_خوشبخت
✅#پیشنهاد_ویژه

▪️شبکه‌ی شعر سپید▪️
🆔 @sher_sepid

Читать полностью…

شبکهٔ شعر سپید

۱۹۹۸ )

تمام دست تو روز است
و چهره‌ات گرما
نه سکوت دعوت می‌کند
و نه دیر است
دیگر باید حضور داشت
در روز
در خبر
در رگ
و در مرگ…

از عشق
اگر به زبان آمدیم فصلی را باید
برای خود صدا کنیم
تصنیف‌ها را بخوانیم
که دیگر زخم‌هامان بوی بهار گرفت

بمان:
که برگ خانه‌ام را به خواب داده‌ای
فندق بهارم را به باد
و رنگ چشمانم را به آب
تفنگی که اکنون تفنگ نیست،
و گلوله‌ای که در قصه‌ها
عتیقه شده است
روبه‌روی کبوتران
تشنگی پرندگان را دارد


✍ #احمدرضا_احمدی

▪️شبکه‌ی شعر سپید▪️

🆔 @sher_spied

Читать полностью…

شبکهٔ شعر سپید

۱۹۹۶ )

نامت را چه بنامد
ندامت نور؟
وقتی بلور
از دهان تو که برون می‌آید
حضوری منشوری دارد

نه آنچنان سپید نیست اسمم
که بخوانی‌اش
رنگین‌کمانی بنشانی در آسمان

و نه آنچنان بسیط
که طیف طیف صدایش کنی
آتشی بسازی بی‌امان،
ای زبانت ذره بین انوار!

دهان تو هادی است!
اگر نظم نمی‌گیرد از آن، نام
معوق فاصله است
در کیهان قرابت!

✍ #زهرا_جهانی

▪️شبکه‌ی شعر سپید▪️

🆔 @sher_spied

Читать полностью…

شبکهٔ شعر سپید

۱۹۹۴ )

گاهی
پنجره هم می تواند
نقشی از پرده بازی کند.

پشت همین رنگها،
رنگهایی دیگر
پنهان است.

پشت همین خاموشی
نمی دانی ترانه ها،
چه آتش بازی زیبایی
راه انداخته اند.

سیب را کنار می زنم
که سیب را نشانتان بدهم!

✍ #مهرداد_فلاح

▪️شبکه‌ی شعر سپید▪️

🆔 @sher_spied

Читать полностью…

شبکهٔ شعر سپید

بعد از گذشت شش‌سال‌واندی از تأسیس این شبکه، به #دوهزارشعرسپید در حال نزدیک شدنیم. فقط هفت شعر دیگر تا آن عدد فاصله است.
به این شبکه می‌بالم و برای همیاری شما عزیزان، سرود سپاس میخوانم.

با افتخار و اطمینان می‌گویم که هیچ مجموعه‌ای در شعر معاصر فارسی سراغ ندارم که چنین گزینه‌ی دقیقی را در بر بگیرد و به مخاطبان جدی شعر عرضه کند.
بنده با وسواس بسیار زیادی شعرهای این شبکه را انتخاب کرده‌ام. حتی اگر در شعری، فقط یک جمله یا یک بند ضعیف و مغلق پیدا می‌کردم، از انتخابش منصرف می‌شدم. سعی کردم شعرهایی را انتخاب کنم که مخاطب با آن ارتباط برقرار کند و علاوه بر این شعری قدرتمند باشد و بر شما عزیزان سختی این کار پوشیده نیست. بنده وسواس شدیدی به خرج دادم تا بهترین‌ها را به دستتان برسانم‌ و شاید همین وسواس من بود که باعث شد بسیار کمتر از قبل در اینجا فعال باشم.

بی‌شک بدون همراهی شما ۳۸۷ نفر، انگیزه‌‌ای در من برای ادامه‌ی این شبکه، ایجاد نمی‌شد و طبیعتا این همه شعر به محاقِ گرد کتاب‌خانه می‌رفت. قدردان تک‌تکتان هستم‌.
امیدوارم بیشتر با هم در این مقدس‌مکانِ مالامال از شعر، بخوانیم و از ادبیات خوب لذت ببریم.

ارادت‌مند همگی شما

👨‍💻 #سجاد_ایرانپور

🆔 @sher_sepid

Читать полностью…

شبکهٔ شعر سپید

۱۹۹۲ )

ای علف‌های خیس
که بر بستر رودخانه‌های سرزمین من روییده‌اید
آنگاه که نسیم
عاشقانه از شما می‌گذرد
به او بگویید
که بوی تن شما
در این سوی جهان نیز
عاشقی دارد

▪️شبکهٔ شعر سپید▪️

✍ #مینا_اسدی

🆔 @sher_sepid

Читать полностью…

شبکهٔ شعر سپید

۱۹۹۰ )

در كوچه‌های سربالای عصر
دست تو
شانه ام را
می‌برد
بالاتر.

چه انحنای شيرينی دارد
لبان تو
ای زیبایی!

وقتی كه با سكوتت
هربار رفتن و گم گشتن را
بر جان عاشقانت می‌پیمایی
درست وقتی كه رو به تو می‌‌چرخم
به احتمال بوسيدن
می‌چرخی
در انحنای كوچه‌ی بالاتر
و گيسوانت طرح مشوشی از گم گشتن را
باز وعده می‌دهد
در كوچه های سربالای شب

✍ #جواد_مجابی

▪شبکه‌ی شعر سپید▪

🆔 @sher_sepid

Читать полностью…

شبکهٔ شعر سپید

منصور اوجی، شاعر موفق و محبوب شیرازی در گذشت.

شما می‌توانید شعرهای ایشان را با لمس #منصور_اوجی در این شبکه بخوانید.

▪شبکه‌ی شعر سپید▪

🆔 @sher_sepid

Читать полностью…

شبکهٔ شعر سپید

۱۹۸۸ )

من چه می دانم که قند
بار دیگر چای را
شیرین خواهد کرد یا نه؟
من هیچ چیز نمی‌دانم!

✍ #بیژن_جلالی

▪شبکه‌ی شعر سپید▪
🆔 @sher_sepid

Читать полностью…

شبکهٔ شعر سپید

۱۹۸۶ )
در من هزار طاق پریدن هست
می‌خواهم
با هفت‌حرف آبی
فواره‌ها بنا کنم از آواز

یادت هست
آن‌شب که آسمان مه‌آلوده
چوپان گله‌های سپید ستاره بود
من توسن جوان غرورم را
هی کردم؟

آه ای نیاز سوگلی
چندان‌که دیدگان تو تمنا کند
بر بام‌ خانه موکب باران‌هاست

ای خواهر
ای در پناه تو شادی‌ها
در خوشه‌های سوگلی زیتون
آن سایه‌بان سبز شفاعت را
بر‌پا کن
تا این پرنده -بال و پرش خونین-
تا التیام زخم بیاساید

با من حکایت از گذر آهوان مدار
آن دشت‌های سبزقبا بر دوش
در خاطرم صحاری سوزان‌ست
بگذار بوسه -واژه‌ی نازای زخم و خنجر-
بنشاند اشتیاق گلوگاهم

گو! داربست نور برافرازید
که‌آن سرو تابناک
گذر دارد.

✍ #فرهاد_شیبانی


▪شبکۀ شعر سپید▪
🆔 @sher_sepid

Читать полностью…

شبکهٔ شعر سپید

۱۹۸۵ )

ای نقطه های کوچک!
ای لکه های دور شونده از منظر
دریغ
ای آهوان کوچنده از مرتع خیال!
ای نقطه‌های کوچک...

در لایه‌های آجری مغشوش
بر پشته‌های روشن بی‌خط و نقش و نام
در جنگل عمیق تصاویر
در ساحل خطوط آبی منشعب
دنبال نقطه های کوچک می گشتم
ای نقطه های کوچک!
اما
هر گوشه مهره‌های گرد و درشت
در عمق بیشه‌های بلند دکل‌ها
حایل می‌شد میان چشمم و سطح مورب منقوش
ای نقطه‌های کوچک
آواز اشتیاق چشم پیاده‌ام بود
برگشته از حصار بلند مکعب مشکی

در شیب‌های خرم که عکس میش‌ها
با بوته های سبز گلاویز بود
و دختران مزرعه
غرق لباس‌های گلبفت
با بافه‌های سبز علف بر پشت
در کوچه‌های دهکده می‌رفتند
در جذبه‌ی سرود
ای نقطه‌های کوچک
من نقطه‌های کوچک را می‌جستم
تا زخم ناشناس پیشانی غرورم را
در چشمه‌های ژرف بدایت
با آب‌های تازه شفا بخشم
و گلهٔ رمیده، بزهای خاطره را
از هول گرگ‌های فراموشی
به جلگه‌های ایمن بسپارم
و خود به نیمروز عطش
در سایه‌ی معطر سدری کهن
آسوده، سر به خشت فراغت
بگذارم.

ای نقطه های کوچک
اما
هر لحظه زیر چشم مبهوتم
بر سطح آن مورب مخطوط
بر تپه‌ها در شیب‌های بی‌گله
در لایه‌های آجری
در جذبه‌ی ترانه‌ی
ای‌ نقطه ها...
آن لکه‌های جادو، بی‌وقفه
به مهره‌های گرد و درشت و سیاه
و قلعه های مکعب
تغییر می پذیرفت

و سبزه‌های پر رمه در منظر
مانند آب‌های تصور
مانند آهوان جادویی
از مرز اشتباهم برمی‌خاست

ای نقطه‌های...
اما
زنجیر داغ خشونت
پیچیده دور ساعد جراثقال
بر گرده‌ی ظریف بکارت می‌خورد
و دیوهای رویین
از هر طرف
تنوره کشان
به دره های بکر بدایت
به جلگه‌ی غزالان
و چشمه‌ها
هجوم می آورد.

✍ #منوچهر_آتشی

▪شبکه‌ی شعر سپید▪

🆔 @sher_sepid

Читать полностью…

شبکهٔ شعر سپید

۱۹۸۴ )

کنار مشتی خاک
در دور دست خودم، تنها نشسته‌ام.
نوسان‌ها خاک شد
و خاک ها از میان انگشتانم لغزید و فرو ریخت.

شبیه هیچ شده‌ای!
چهره‌ات را به سردی خاک بسپار.
اوج خودم را گم کرده‌‌ام.
می‌ترسم، از لحظه‌ی بعد و از این پنجره‌ای که به روی احساسم گشوده شد.
برگی روی فراموشی دستم افتاد: برگ اقاقیا!
بوی ترانه‌ای گمشده می دهد، بوی لالایی که روی چهره‌ی مادرم نوسان می‌کند.
از پنجره
غروب را به دیوار کودکی‌ام تماشا می کنم.
بیهوده بود، بیهوده بود.
این دیوار، روی درهای باغ سبز فرو ریخت.
زنجیر طلایی بازی‌ها و دریچه‌ی روشن قصه‌ها زیر این آوار رفت.
آن طرف، سیاهیِ من پیداست:
روی بام گنبدی کاهگلی ایستاده‌ام، شبیه غمی
و نگاهم را در بخار غروب ریخته‌ام.
روی این پله‌ها غمی، تنها نشست.
در این دهلیزها انتظاری سرگردان بود.
من دیرین روی این شبکه‌های سبز سفالی خاموش شد.
در سایه - آفتاب این درخت اقاقیا، گرفتن خورشید را در ترسی شیرین تماشا کرد.
خورشید، در پنجره می‌سوزد.
پنجره لبریز برگ‌ها شد.
با برگی لغزیدم.
پیوند رشته‌ها با من نیست.
من هوای خودم را می‌نوشم
و در دور دست خودم، تنها نشسته‌ام.
انگشتم خاک‌ها را زیر و رو می‌کند.
و تصویرها را بهم می‌پاشد، می‌لغزد، خوابش می‌برد.
تصویری می‌کشد، تصویری سبز: شاخه ها، برگ ها
روی باغ‌های روشن پرواز می‌کنم.
چشمانم لبریز علف‌ها می‌شود
و تپش‌هایم با شاخ و برگ‌ها می‌آمیزد.
می‌پرم، می‌پرم.
روی دشتی دور افتاده
آفتاب، بال‌هایم را می‌سوزاند و من در نفرت بیداری به خاک می‌افتم.
کسی روی خاکسترِ بال‌هایم راه می‌رود.
دستی روی پیشانی‌ام کشیده شد، من سایه شدم:
شاسوسا تو هستی؟
دیر کردی
از لالایی کودکی، تا خیرگی این آفتاب، انتظار تو را داشتم.
در شب سبز شبکه‌ها صدایت زدم، در سحر رودخانه، در آفتاب مرمرها.
و در این عطش تاریکی صدایت می‌زنم: شاسوسا! این دشت آفتابی را شب کن
تا من، راه گمشده‌ای را پیدا کنم و در جاپای خودم خاموش شوم.
شاسوسا، وزش سیاه و برهنه!
خاک زندگی‌ام را فراگیر.
لب‌هایش از سکوت بود.
انگشتش به هیچ سو لغزید.
ناگهان، طرح چهره‌اش از هم پاشید و غبارش را باد برد.
رووی علف‌های اشک‌آلود به راه افتاده‌ام.
خوابی را میان این علف‌ها گم کرده‌ام.
دست‌هایم پر از بیهودگی جست و جوهاست.
من دیرین، تنها، در این دشت ها پرسه زد.
هنگامی که مرد
رویای شبکه‌ها و بوی اقاقیا میان انگشتانش بود.
روی غمی راه افتادم.
به شبی نزدیکم، سیاهی من پیداست:
در شب آن روزها فانوس گرفته ام.
درخت اقاقیا در روشنی فانوس ایستاده .
برگ‌هایش خوابیده‌اند، شبیه لالایی شد‌اند.
مادرم را می‌شنوم.
خورشید، با پنجره آمیخته.
زمزمه مادرم به آهنگ جنبش برگ‌هاست.
گهواره‌ای نوسان می کند.
پشت این دیوار، کتیبه‌ای می‌تراشند.
می‌شنوی؟
میان دو لحظه‌ی پوچ در آمد و رفتم.
انگار دری به سردی خاک باز کردم:
گورستان به زندگی‌ام تابید.
بازی‌های کودکی‌ام، روی این سنگ‌های سیاه پلاسیدند.
سنگ‌ها را می‌شنوم: ابدیت غم.
کنار قبر، انتظار چه بیهوده است.
شاسوسا روی مرمر سیاهی روییده بود:
شاسوسا ، شبیه تاریک من!
به آفتاب آلوده‌ام.
تاریکم کن، تاریک تاریک، شب اندامت را در من ریز.
دستم را ببین: راه زندگی ام در تو خاموش می شود.
راهی در تهی، سفری به تاریکی:
صدای زنگ قافله را می‌شنوی؟
با مشتی کابوس هم سفر شده‌ام.
راه از شب آغاز شد، به آفتاب رسید و اکنون از مرز تاریکی
می‌گذرد.
قافله از رودی کم ژرفا گذشت.
سپیده دم روی موج‌ها ریخت.
چهره‌ای در آب نقره‌گون به مرگ می‌خندد:
شاسوسا! شاسوسا!
در مه تصویرها، قبرها نفس می کشند.
لبخند شاسوسا به خاک می ریزد
و انگشتش جای گمشده‌ای را نشان می دهد: کتیبه‌ای!
سنگ نوسان می‌کند.
گل‌های اقاقیا در لالایی مادرم می‌شکفد: ابدیت در شاخه‌هاست.
کنار مشتی خاک
در دور دست خودم، تنها نشسته‌ام.
برگ‌ها روی احساسم می لغزند.


✍ #سهراب_سپهری
✅#پیشنهاد_ویژه

▪شبکۀ شعر سپید▪

🆔 @sher_sepid

Читать полностью…

شبکهٔ شعر سپید

۱۹۸۲ )

من گوشه‌ی همين پياده‌رو از تو جا مانده‌ام
يادت هست
می‌خواستی برای 7 سالگی‌مان
توت بياوری!

- درخت بادام كه توت نمي دهد !

مادر، طبق قاعده زندگی می‌كند
و نمی‌داند من
چه توت‌های درشتی از درخت بادام چيده‌ام !

درست همين پياده‌رو
تو چسبيده به عروسک‌هاس پشت ويترين
نگاه مردی را دنبال می‌كنی
كه از كشف بادام‌های رسيده می‌آيد

می‌دانم ،
ديگر هیچ درخت بادامی توت نمی‌دهد !

سيگاری نيستم ، قلم می‌شكنم
و در امتداد خيابانی بلند
گوشه همين پياده‌رو
از تو جا می‌مانم !

✍️ #رسول_طاهری

▪شبکۀ شعر سپید▪

🆔 @sher_sepid

Читать полностью…

شبکهٔ شعر سپید

۱۹۸۰ )

خانم اجازه؟!
خااااااااااانم! اجازه؟!
می‌خواستم بگویم: دیشب آوارها را برداشتند
نه اولین دفتر مشقم پیدا شد
نه آخرین آغوش مادرم
نه آخرین نفس پدرم
تنها تنهایی بزرگ من
نمی دانم چگونه آن زیر جا شده بود!
می‌خواستم بگویم: دیشب آوارها را برداشتند
و رفتند.

✍ #آرش_نصراللهی

▪شبکه‌ی شعر سپید▪

🆔 @sher_sepid

Читать полностью…

شبکهٔ شعر سپید

۱۹۷۹)

پلاژهای عاشقانه‌ی غروب
با نیمکتی از ستاره‌های آشفته
بوسه‌ای که رها می‌شود در آشنایی باد

شب
شب گیسوان تو
شب بلند پریشانی است
و گردونه‌های سرکش موج
در ازدحام عاشقانه‌ی مهتاب‌های دریایی

پلاژهای عاشقانه‌ی غروب
آه
در احاطه‌ی این‌همه ملال ماسه‌ای
با لیوانی آبجو
و سیگاری که به انتها نمیرسد هرگز

دریای دخترانه
با گوش‌ماهی هائی که شکل نام ترا دارند
در ساحل فواصل مردانه

پلاژهای عاشقانه‌ی غروب
آه
در احاطه‌ی اینهمه ملال ماسه‌ای
با بوته‌های تند غریزه
و بوسه‌ای که رها می‌شود در آشنایی باد

✍ #شهرام_شاهرختاش

▪شبکهٔ شعر سپید▪

🆔 @sher_sepid

Читать полностью…
Subscribe to a channel