لالایی 📰 شاعر محمد مهدی شکیبایی
لالا لالا گل پژمردهی من
لالایی شاخهی افسردهی من
لالایی کن که شب تاریک و سرده
بخواب آروم که لولو برنگرده
دیگه از آب و نون چیزی نمیگم
فقط
📝 ادامه شعر
معلم خوب من 📰 شاعر سید محسن اندامی
درزمینی به بلندای تاریخ بشر
با اسطوره های بی نظیرش
و کوههای سر به فلک کشیده و مغرورش
دره های عمیق ،یخچالهای بی عبورش
تنها در محاصره باد و بوران
ا
📝 ادامه شعر
دادگاهِ باور 📰 شاعر دکتر محمد گروکان
یک روز برفی
اتفاق نیفتاد؛
تو آن را باور کردی.
برف
بر زمین ننشست
بر ذهن تو نشست
و نامش را جهان گذاشتی.
چای قند پهلو
گرم نبود؛
میلِ تو بود
📝 ادامه شعر
ای تبر 📰 شاعر گلنار معینی
در چنین آشفته بازار سراسر زور و زر
در همین هیمه که سوزد خشک و تر
خوش به حالت
ای تبر
خوش بمان و تیغه ات کن تیزتر
جای خود محفوظ دار و جایگاه گست
📝 ادامه شعر
خواب عاشق 📰 شاعر ابوفاضل اکبری
تا سحر چشمِ من از گریه قرار نشد
شمع لرزید و دلم نیز به کار نشد
ماه بر بامِ شب آمد که بخوابم، اما
بیرخِ یار، مرا خواب بهار نشد
بالش از اشکِ من امش
📝 ادامه شعر
ساز بهاران 📰 شاعر ابوفاضل اکبری
نگاهت دیدنیتر شد، دلم لرزید، لرزان شد
ز لب تا چشم، رگبرگم پر از باران، پر از جان شد
ز نازت باز نازی رفت، دلم از خنده افتادست
تماشا با تو لبخند
📝 ادامه شعر
رتبه 📰 شاعر هادی رمضانی
هر آن داریم که ما لایق بر آنیم
هر آن هستیم که خود خواهانِ آنیم
به هر نقطه که اینک جای داریم
به هر رتبه که نزد یار داریم
به هر راهی
📝 ادامه شعر
سکوت سنگ*** 📰 شاعر سید یحیی حسینی امیرآباد
تاریخ گفت:
در دفتر من
بسیار سروها قد کشیدند،
بسیار پدران خم شدند.
نه ازشکست
ازسنگینی سایه ها
ازدوردست ها
خنده های وهم الود کفتارها
باد را
📝 ادامه شعر
عشق و عقل شور و شعف 📰 شاعر اسماعیل عیسی زاده
عاقلان در وصفِ تو مبهوت و حیران
زاهدان ز ادراک جمالت جمله خاموش
شرحِ حُسنت در بیان و عقل نگنجد
این سخن را دل کند ادراک، نه گوش
عقل را در کویِ
📝 ادامه شعر
باغ غم 📰 شاعر صدیقه جـُر
دردِ دل کردم شبی با سایهام، کمتر نشد
گریه کردم زیر باران، حالِ من بهتر نشد
رازِ دل گفتم به آنکه از وفایش دم زدم
آبرو را برد، آن دلسنگ ولی منکَر
📝 ادامه شعر
خطرناکترین شکل بقا 📰 شاعر مریم نقی پور خانه سر
چیزی در من
بیاجازه روشن شد
نه مثل چراغ مثل کبودی
که اول میسوزد
بعد خودش را ثابت میکند
راه میرفتم اما زمین مدام
جایش را عوض میکرد
انگار ق
📝 ادامه شعر
تو آفریدگار من ... 📰 شاعر محمد علی شیردل
من آفریده ی توام ، تو آفریدگار ِ من
به دست ِ چشم های توست عنان و اختیار من
تمام رونق غزل رهین چشم های توست
ک
📝 ادامه شعر
حکایت آینهدارِ جان 📰 شاعر علی حکمت اندیش "دلگشا "
چو عشق آمد به جانم، روشنی در هر جهان باشد
که از یــک شعـــلهی او صــد چراغِ بیزمان باشد
__________________________________________
به دل از خلق
📝 ادامه شعر
حافظه ی غبار 📰 شاعر زهراامیریان
آنقدر رفتم
که صدا در گلویم ترک برداشت
و قدمهایم پشتِ سکوت جا ماند
آنقدر رفتم
که جاده نامم را از بر شد
و باد، مرا به حافظهی غبار سپرد
آن
📝 ادامه شعر
روز عشق 📰 شاعر محمد علیخانی آزاد
هر کسی با هدیهای در جست و جویِ دلبری ست
سهمِ من هم هقهقی در خلوتِ این صندلی ست
خیره بر دیوار گشتم، چشمهایم خشک شد
انتظارِ بیسرانجام، عجب بد
📝 ادامه شعر
کاش 📰 شاعر علی معصومی
کاش!
دوباره با محبت فتح می کردی دلم را کاش
به آتش می کشیدی با نگاهی حاصلم را کاش
اگرچه غیر حسرت وسعت جغرافیایم نیست
اسیر خویش می کردی من ناقابلم
📝 ادامه شعر
دخترم 📰 شاعر نادر خدابنده لویی
هرگز نمی رود ز یاد آن مبارک سحری
که بخشید تو را به من آن حی داورم
تو خوابیده بودی به مانند فرشته
📝 ادامه شعر
ماه پاره پاره من 📰 شاعر شیوا فدائی
ماه
به هزاار... روشنِ پراکنده
نه در آسمان...
بر چهرهٔ جهان نشست
شب
در رگهایم شاخه زد
و یالِ شیرت
از حاشیهٔ تنم گذشت __
قدرتی
که راهش گم شد
📝 ادامه شعر
سکوت سنگ*** 📰 شاعر سید یحیی حسینی امیرآباد
تاریخ گفت:
در دفتر من
بسیار سروها قد کشیدند،
بسیار پدران خم شدند.
نه ازشکست
ازسنگینی سایه ها
ازدوردست ها
خنده های وهم الود کفتارها
باد را
📝 ادامه شعر
خاطر 📰 شاعر زهرا قره داغی
ای که رفتی و غمم را به نسیمی بسپار
کاش از یاد من و عشقِ منم بگذاری
خندهات در دل من سوزِ نهان میکارد
من همان شعلهام از سردیِ تو بیزاری
چشم تو آی
📝 ادامه شعر
جانِ جان 📰 شاعر سیدمصطفی طباطبائی
به هر جا نام تو آید، همانجا جانِ جان باشد
جهان بیتو اگر باشد، نه جان باشد، نه آن باشد
دل از دیوانگی سر زد چو دید آن چشم طوفانت
مگر دریا به غیر
📝 ادامه شعر
خواب عاشق 📰 شاعر ابوفاضل اکبری
تا سحر چشمِ من از گریه قرار نشد
شمع لرزید و دلم نیز به کار نشد
ماه بر بامِ شب آمد که بخوابم، اما
بیرخِ یار، مرا خواب بهار نشد
بالش از اشکِ من امش
📝 ادامه شعر
خدایان 📰 شاعر داریوش ریاحی
خدایی کهن را آتش زدند
نامش را فریاد
این بَعل است!
این مولوخ است!
این همان شرّ قدیمی است!
من به شعلهها نگاه کردم
تاریخ نمیسوزد.
روایت
📝 ادامه شعر
شناور 📰 شاعر رضا شاه شرقی
جاذبه
مدتیست
مرخصی گرفته
و ما
زیر این تعلیقِ بینسبت
راه میرویم
بیآنکه چیزی
به کسی
تعلق داشته باشد.
تنم هوا ،روحم گِل
بماند ک
📝 ادامه شعر
سرطان عزیز ... 📰 شاعر سلمان مولایی
دارم از دست می روم قطعاً
سایه ای مرده در درون تن ام
مثل در ها ی رو به رو ی من
باید از بودن ام فرار کنم
سرطان عزیز م امشب گفت
باید از سر نو
📝 ادامه شعر
قنات دیروز 📰 شاعر دکتر محمد گروکان
کوچه بی زمان
جاده ای
بی آغاز
بی پایان
جوی آب
که هر قطره اش
می ریزد
به قنات دیروز
کنار جوانی
می زنیم قدم
صدای پاهایمان
در می آمیزد
ب
📝 ادامه شعر
کابوسِ بیداری 📰 شاعر یاسر رحیمی خواه
پرنده ی دل من دو بال داشت
دل من خوش ها بود
دیدم اما که به یکباره دگر بال نداشت!
دل من اصلا دگر حال نداشت
پرنده ی دل من سقوط کرد
سنگِ روزگار،دل
📝 ادامه شعر
بنام عشق 📰 شاعر فاطمه رضائی یاسوج
اگربگویند زیبایی راتوصیف کن
نشانی تو را خواهم داد
اگر بگویند عشق را معنا کن
تورا قبله گاه قرار خواهم داد
اگر بگویند دنیا را چگونه میبینی
تنها
📝 ادامه شعر
حـــــافـــظــــــــــه خـــــــــــاک 📰 شاعر محمد ناصری
گفتند
فراموشی
نجات است.
اما خاک
حافظه دارد.
ما
نامِ خیابانها را
از روی خون خواندهایم،
و هر سنگ
زیرِ پا
ضربانِ پنهانی را
حفظ کرده است.
با
📝 ادامه شعر
دیالوگ 📰 شاعر فریبا نوری
. در تب نشسته،
میسوزم
چه رنجهای پاکی ...
. که تکرار میشوند!
. چه اندیشههای بزرگی ...
. که از شرم معنا،
خاموش ماندهاند
📝 ادامه شعر