سنگ صبور 📰 شاعر حوریه نکویی
بیابنشین عزیز من برابت قصه آوردم
هزار ویک شبم زخمی،تماما عرضه آوردم
دمی بنشین کنار من،بیا سنگ صبور غم
بیا آرام جان من،برایت غصه آوردم
تنم
📝 ادامه شعر
«ترددی در نیمهروشنای درختان» 📰 شاعر وحیدى شیرازى
چگونه شب…
به من خواهد رسید
و سپیده، / آفتاب، / نگاه، / و مویه…
آیا سگهای نگهبان...
وحشی شدهاند
با این غبار انگیخته
بر ساحت باغ
و گام ب
📝 ادامه شعر
خانه ی متروکه 📰 ارسال توسط اصغر رضامند
خانه متروکه
آن شب خواب به چشمم نمیآمد. چند بار از رختخواب بلند شدم و از پنجره به حیاط سرک کشیدم. دوچرخه دستهدومی که پدر، به خاطر قبولیام در امتحانات نهایی کلاس پنجم با معدل هفده برایم خریده بود، با زنجیری محکم به تنه درخت آلبالوی باغچه بسته شده بود. زیر نور کمرنگ مهتاب برق میزد و هر بار که نگاهم به آن میافتاد، لبخندی روی لبم مینشست.
تابستانها کنار پدرم در مغازه درودگری کار میکردم. آن ...
📝 ادامه مطلب
پدر 📰 شاعر ساحل مولوی
" خیرات "
تا که خوردم به کنار سپرش افتادم
گاز میداد وَ من پشتِ سرش افتادم
پشتِ ماشین زده بود به یاد "پدرم&q
📝 ادامه شعر
دهقانِ خسته 📰 شاعر زهره فرهمند
کاش بیاید از آن روزها
که دهقانِ فداکار شوم
لباسِ خودم را آتش بزنم
و نجات بدهم هستهی تنم را
از انفجار
که جز خاکستر
هیچ چیز
سبز نشد.
📝 ادامه شعر
همیشه یادآور آن نسیم سرگردان را... 📰 شاعر محمود گوهردهی بهروز
بعد از آن تیره شبِ سرد و کبود
آن شبی که گرمیِ دستِ تو را از من ربود
بعدِ مرگِ خنده ام،
گر نسیمی
گونه ات بوسید و رفت،
یا که دستی در خَمِ ابری
📝 ادامه شعر
مرز 📰 شاعر محمد رضا شایان
فهرست نام ها
میان شماره ها:
شیندلر
تقدیم به استاد فریبا نوری گرامی
که بی نور حضورشان محفل ما سوت و کور است.
«ترددی در نیمهروشنای درختان» 📰 شاعر وحیدى شیرازى
چگونه شب…
به من خواهد رسید
و سپیده، / آفتاب، / نگاه، / و مویه…
آیا سگهای نگهبان...
وحشی شدهاند
با این غبار انگیخته
بر ساحت باغ
و گام ب
📝 ادامه شعر
قلب مترونومِ حماسهساز؛ 📰 ارسال توسط محمدجواد مقصودی
ما بدن خود را کامل نمیشناسیم. خداوند چنان مهندسیِ خاموشی در درون ما به کار برده که از بسیاری از سمفونیهای حیاتبخش درونمان کاملاً بیخبریم.
حرکت صبورانه و بیصدای مایع لنفاوی را حس نمیکنیم که لحظهبهلحظه زبالههای سلولی را جمع میکند و میدانهای نبرد خاموش ایمنی ماست. صدای جرقههای الکتریکی سیناپسها را نمیشنویم؛ همان صاعقههای میکروسکوپی که هر فکر، هر خاطره و همین کلماتی که اکنون میخوانید ...
📝 ادامه مطلب
آوازِ غریبانه... 📰 شاعر سینا امیرخسروی
بعد از تو هر کوچه بویِ بدرقه میداد
و هر پنجره به غروبِ نگاهِ تو تکیه میداد
شب از وسعتِ اندوهِ تو آیینهپوش آمده بود
و مه، حسرتِ لبخندِ تو را بر
📝 ادامه شعر
جمعه 📰 شاعر طیبه ایرانیان
جمعه
جمعه،
جایِ دو ستاره خالیست
خانه، سکوت را تا دستهایم کشیده است
فنجانی هنوز گرم مانده
و صبر، از نامِ شما روشن است.
طیبه ایرانیان
قال
📝 ادامه شعر
حقیقت.. 📰 شاعر پیروز پورهادی
حقیقت..
شبی که ماه پنهان شد لب و لبخند زندان شد
حقیقت پشت تاریکی فرو رفت و کتمان شد
نه دگر خنده ای بر لب نه دیگر شوق می آمد
نه دیگر تا سحر ام
📝 ادامه شعر
اِنتِروپیِ دل 📰 شاعر حسین احمدی خواه
پیوند کوالانسی
جبر در آغوش
من و او هرگز ما نشدیم
خاموش.
سپیده در میان دیدههای مسموم
ساعت ذلت و ثانیههای بیحال
دستهای روی دیوار
تسلیم.
📝 ادامه شعر
کوه غرورم دماوند (با فایل صوتی) 📰 شاعر احمدحسنی
ای شعر در آیینه ی تو شهر، سیاه است
هرگز به دلت رنگ نگیری که گناه است
ویرانه نشانم نده ای خانه ات آباد
این شهر برای مَنِ بیچاره پناه است
الوند
📝 ادامه شعر
تو را نمی یابم 📰 شاعر ابوالحسن انصاری
تو در کجای جهانی تو را نمی یابم
میان حسرت دیدار در تب و تابم
ولحظه لحظه ی در انتظار مضطربند
بدون دیدن رویت نمی برد خوابم
تمام هستی من را هجوم
📝 ادامه شعر
ستون های کاغذی 📰 شاعر کامران اسدی
آتش
آتش این آتش!
سایه که باشی
در سرت از فوتون های نور
جهنم می سازی
هیچ دودی آسمانش
رنگی نیست
می دانی
بیراهه پل نمی خواهد
از فا
📝 ادامه شعر
پیر طریقت یا شهود؟ 📰 ارسال توسط پوریا محمدزاده
«به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید
که سالک بیخبر نبود ز راه و رسم منزلها»
یک سالک در مسیر سیر و سلوک معنوی خود نیاز به پیر مرشد یا استاد راهنما دارد تا در این مسیر او را برای رسیدن به حقیقت و معرفت راهنمایی و هدایت کند. در واقع مرشد چراغ راه سالک به سوی حقیقت و نور الهی است. بدون وجود و راهنماییهای او هرگز نمیتوان به مقام صوفی یا عارف شدن نائل شد.
دلیل آن هم اینست که سیر و سلوک م ...
📝 ادامه مطلب
سلام کوچولو 📰 ارسال توسط بهمن بیدقی
سلام کوچولو ، حال شما چطوره ؟
تعجب کردی از حماقت بزرگترا !!!؟
بایدم تعجب کنی ، اینکه چطور جَنگو بیشتر از صلح دوست دارن !!!
بایدم تعجب کنی، آخه تو پاکی و دنیا باعث میشه بعضی آدما دلشون زنگار بگیره ، وگرنه کیه که از صلح بدش بیاد .
بین دوستای کوچولوت مطمئنم حتی یکنفر هم نیست که از جزغاله شدن دیگران خوشش بیاد .
شماها مثل فرشته ها پاکید . دعا نکن که زود بزرگ شی که اونا که بزرگ شدن بعضیاشون دی ...
📝 ادامه مطلب
رفتن 📰 شاعر طیبه ایرانیان
رفتن
گاهی
باید رفت.
همهچیز را
پشتِ سر گذاشت؛
پیش از آنکه
گرمایِ یک دست
به حافظهٔ انگشتان
پناه ببرد.
پیش از آنکه
آخرین صدا
در اتا
📝 ادامه شعر
ستون های کاغذی 📰 شاعر کامران اسدی
آتش
آتش این آتش!
سایه که باشی
در سرت از فوتون های نور
جهنم می سازی
هیچ دودی آسمانش
رنگی نیست
می دانی
بیراهه پل نمی خواهد
از فا
📝 ادامه شعر
خدمتِ یاران 📰 شاعر حسین کامیابی شادان
شاعران واژه به واژه سخن از لحظهِ دیدار بگویند
مطربان ناز زِچشمانِ فریبابِنوایِ طربِ تار بِجویند
غافلان، عشوه و ناز از رخِ هر بنده، باجبار بگیرند
جا
📝 ادامه شعر
مسخِ ناتمام 📰 شاعر شیوا فدائی
من پرندهام، شیوا...
اما صورتی دارم
به کارِ آسمان نمیآید
زنی
با چشمهای سرگردان
و لبهای دوخته
که در آینهی کویر
دنبالِ خویش میگردد
نگاه
📝 ادامه شعر
درز 📰 شاعر مریم نقی پور خانه سر
سالها
مرا از روی لباسی بریدند
که پیش از من
برای زنِ دیگری دوخته بودند
هرجا
از اندازه بیرون میزدم
تا میخورد
هرجا
کم میآوردم
با سکوت
و
📝 ادامه شعر
فراقنامه 📰 ارسال توسط ریحانه عاشوری
ای که از مِحنتِ ایام، چشم از سوختن برنداشتی!
بشنو که از میانِ خاکسترِ دلهایِ سوخته، نالهای برمیخیزد که گویی رگهایِ زمین را از خون گریسته است.
دخترکی میگرید و گریان میگوید: ای مادر… چرا آسمانِ امروز، چون چشمِ خسته و سوگوار، اشک میریزد؟
چرا خورشید، که روزگاری در میانِ چشمانِ گرمِ او پناه مییافت، اکنون پشتِ پردهیِ سیاهِ جفا پنهان گشته است؟
مادرم! میگویند او رفته است… اما من که در برا ...
📝 ادامه مطلب
داغِ وطن 📰 شاعر علی حسن پور واله
دوباره داغِ وطن شرر به جان افروخت
که آهِ خلق ، هزار آتش از نهان افروخت
کدام دستِ هوس ، تیغ بر گلستان زد
که خونِ لاله، دلِ پیرِ باغبان افروخت
📝 ادامه شعر
سایههایِ بلند... 📰 شاعر محمد کیا حبیب زاده
در شهرِ من،
بناهای بلند،
سعی میکنند آسمان را لمس کنند؛
اما هر چه بلندتر میروند،
سایههایشان را عمیقتر
بر زمین میاندازند.
در اینجا،
«درخش
📝 ادامه شعر
«رقص خود: میان سه زمان» 📰 شاعر دکتر محمد گروکان
فقدانِ خود
خود را گم نکردم
خود
از شکل اشاره ام
بیرون رفت.
اکنون
هر چیز
بی آنکه به من تعلق داشته باشد
هست
و این
سبک ترین
وسنگین ترین
فقد
📝 ادامه شعر
بوی باروت 📰 شاعر حوریه نکویی
باز هم این ابرهای سیاه،
چه از جان هوای تو می خواهند؟
اینجا،
میان دست های من،
جهان
بوی باروت می دهدو خاک سرد گور.
وطنم!
ای مادر شو
📝 ادامه شعر
سکانس آخر 📰 شاعر حجت اله یعقوبی
گرگ آلفا مرده
و گروه
سرگرم دریدن یکدیگر
از پسٍ آنهمه اشک، خون و آتش،
اکنون
تخمه بشکنید،
و به تماشا بنشینید؛
سکانس آخر
بر
📝 ادامه شعر
رانده شده 📰 شاعر محیا لواسانی کیا
از دسته ی جانداران
طرد شدم
آهسته آهسته
آن روز که پاندمی
قرنطینه را یادم داد
روزی که فهمیدم
گوش های مردان سیمانی ست
و آخرین ذره از جانم
با ش
📝 ادامه شعر