shereno_com | Unsorted

Telegram-канал shereno_com - شعر نو

1586

کانال رسمی سایت شعرنو

Subscribe to a channel

شعر نو

سپیدی شکوفه 📰 شاعر شیوا فدائی
کلاغ؛
با منقاری از غروب،
روی بند رخت
تکه‌ای از سپیدیِ مرا چید و برد

نه پیراهن مرا،
که تنهایی‌ام را
به شاخهٔ زردآلو سنجاق کرد و رفت

باد،
از
📝 ادامه شعر

Читать полностью…

شعر نو

جنوب 📰 شاعر نیلوفر تیر
دلم برایت تنگ شده بود
تو از عکس سیاه و سفیدت
به دنیای رنگی رفته بودی
از جنوب، آتش
قایق ها را در قلاب می انداخت
دریا، اشک دخترانش را
به دورها می
📝 ادامه شعر

Читать полностью…

شعر نو

بازدید از آینده (گزارشی از یک واقعیت) 📰 ارسال توسط دکتر رضا فیروزی
عصر بود که به اتفاق چند نفر از همکلاسی‌ها برای انجام یک تحقیق میدانی به آسایشگاه خانه سالمندان رفته بودیم. معرفی نامه‌هایمان را به مسئول آسایشگاه نشان دادیم، گفت برای چه کاری اومدید؟می خواهید چکار کنید؟ گفتیم، رفع تکلیف!
استاد درس فلسفه‌مان اصرار داشت که یک تحقیق میدانی در مورد معنای زندگی داشته باشیم. می‌خواهیم از چند نفر دو سه تا سوال بکنیم و برویم.
با دستش اشاره کرد و گفت، اونجا سالن روبرو، ...
📝 ادامه مطلب

Читать полностью…

شعر نو

نمایشنامه: گسست 📰 ارسال توسط نعمت طرهانی
گسست

مجلسی از «مجالسِ سرو»



شخصیت‌ها

مرد ـ آرش
بیست‌وهفت؟ سی؟ شاید بیشتر. سن او مهم نیست؛ مهم این است که سال‌های زیادی را در «ما» زندگی کرده است. نه قربانی است، نه متهم. شوهری است که هنوز عشق را در «ماندن» می‌بیند و حالا با «رفتن» روبه‌رو شده. حلقه را هنوز بر انگشت دارد. نه از سر عادت؛ از سر ناباوری. در طول نمایش، چیزی در او فرو می‌ریزد و چیزی دیگر سر برمی‌آورد: خشم، ترس، درد و سران ...
📝 ادامه مطلب

Читать полностью…

شعر نو

دفتر کنار تخت 📰 ارسال توسط اکرم محمدزاده
وقتی رفت، خانه یک‌باره بزرگ شد.

نه از آن‌رو که اتاق‌ها بیشتر شده باشند، 
بلکه چون صدای قدم‌های او از همه‌چیز کم شد و میان دیوارها، خلایی ماند که تا پیش از آن دیده نمی‌شد. 
مرد مدتی در همان سکوت ایستاد؛ کنار درِ اتاق خواب، با نگاهِ خیره‌ای که هنوز باور نمی‌کرد زنی که تا چند دقیقه پیش در همان خانه نفس می‌کشید، دیگر برنخواهد گشت.

بعد آرام وارد اتاق شد.

اتاق خواب، مثل همیشه، مرتب بود؛ 
...
📝 ادامه مطلب

Читать полностью…

شعر نو

شوقِ وصال 📰 شاعر شاپور علمی
دیدهٔ گریانِ من یادِ تماشا می‌کند
اشک، رازِ عشقِ پنهان را هویدا می‌کند

از منِ بیدل چه می‌پرسی نشانِ عاشقی
عشقِ رویت عقل را در من زلیخا می‌کند


📝 ادامه شعر

Читать полностью…

شعر نو

فصل بی تقویم 📰 شاعر حوریه نکویی
تو همان پارادوکس زیبای منی

تنهایی عمیقی که در آغوش من پرسه می زند

وشلوغی بیکرانی که در سکوت نگاهم خانه دارد

تو آمدی

تا نبودن هایم را با حض
📝 ادامه شعر

Читать полностью…

شعر نو

از حافظه چراغها 📰 شاعر دکتر محمد گروکان

شب که می‌شود

انگار
کسی چراغِ حیاطِ خاطره را
روشن می‌کند.

پروانه‌ای
دورِ روشناییِ کوچکی
می‌گردد؛
نه برای سوختن،
برای آن‌که
یادش نرود
رو
📝 ادامه شعر

Читать полностью…

شعر نو

سمت‌ِ دیگرِ مکث 📰 شاعر طیبه ایرانیان
سمتِ دیگرِ مکث

گاه
فاصله،
به باریکیِ ترکِ شیشه است؛
پیش از آن‌که نفسی برآید،
ترک، از شیشه عبور کرده است.

طیبه ایرانیان

قالب شعر : پریسکه
📝 ادامه شعر

Читать полностью…

شعر نو

ذکرِ گران 📰 شاعر شیوا فدائی


در امتدادِ این تارِ لرزان

آسمان
دانه‌هایِ سرخِ گِردش را
بر شانه‌هایِ نحیفِ تو
آویخته است

و زیرِ سنگینیِ نامی
قامَتت
قوسِ تَسبیح شُد


📝 ادامه شعر

Читать полностью…

شعر نو

پروانه‌ای روی زانو 📰 ارسال توسط زهرا کردستانی
نفس‌نفس‌زنان، بعد از مدتی دویدن، خودم را روی سکوی باشگاه انداختم.
بطری آب را یک‌نفس سر کشیدم. ضربان قلبم بالا بود، اما ریتمش مثل همیشه نبود. تنِ سنگینم خسته‌تر از آن بود که امروز دوام بیاورد.
مربی داد کشید:
ـ چی شد؟ چرا نشستی؟
فقط لب زدم:
ـ خسته‌ام...
نگاهی به من کرد و رفت.
حال عجیبی داشتم؛ انگار چیزی درونم به هم ریخته بود. نمی‌دانستم چیست، یا شاید هم خوب می‌دانستم و فقط نمی‌خواستم باورش کن ...
📝 ادامه مطلب

Читать полностью…

شعر نو

ال 📰 شاعر پژمان بدری
سفره
مثلِ سفره ماهی
غرق در میز
شنا می کند
و با یک اشاره از تو
قند در دلِ شیشه مربا
آب می شود...
دارم چه می نویسم؟
دودِ سیگار
کلاغی شده
که ز
📝 ادامه شعر

Читать полностью…

شعر نو

پس از مستی 📰 شاعر حجت اله یعقوبی





بد‌‌مستی کن
و به ویرانی
چندان‌که توانی

روی زرد و تن ما
گلگون کن

ژاله از دیده‌ی گل‌‌ها
بچکان

تخم کین
در دل این خاک
نش
📝 ادامه شعر

Читать полностью…

شعر نو

سه گانه زمان 📰 شاعر دکتر محمد گروکان

" در من
سه زمان
هم زمان نفس می کشند.

گدشته
که می گوید بمان.
اکنون،
که می گوید ببین.
آینده،
که می گوید بیا.

و من
نه فرمان می دهم

📝 ادامه شعر

Читать полностью…

شعر نو

امضا 📰 شاعر احمدحسنی
[امضا]

قلمی
جنگلی را کشت،
به پای
کارخانه‌ی مهمات

و دود
از شاخه‌های بشر برخاست.




پ.ن
ایده این مینیمال از دوست خوبم آقای شایان بود و
📝 ادامه شعر

Читать полностью…

شعر نو

فصل بی تقویم 📰 شاعر حوریه نکویی
تو همان پارادوکس زیبای منی

تنهایی عمیقی که در آغوش من پرسه می زند

وشلوغی بیکرانی که در سکوت نگاهم خانه دارد

تو آمدی

تا نبودن هایم را با حض
📝 ادامه شعر

Читать полностью…

شعر نو

«ترددی در نیمه‌روشنای درختان» 📰 شاعر وحیدى شیرازى

چگونه شب…
به من خواهد رسید
و سپیده، / آفتاب، / نگاه، / و مویه…

آیا سگ‌های نگهبان...
وحشی شده‌اند
با این غبار انگیخته
بر ساحت باغ

و گام ب
📝 ادامه شعر

Читать полностью…

شعر نو

دیوارِ انتظار 📰 ارسال توسط بهمن بیدقی
پدر سالها بود که مفقودالاثر شده بود .
نگاه بچه اش دائم کوچه را می پائید .
سالها نگاه بی ثمر ، چشمان ناز او را بدجور خسته کرده بود .
بچه همیشه از خوابش میزد و کوچه را می پائید تا شاید پدرش بیاید و میگفت باید سورپرایزر این خبر خوش خودش باشد، اما بازهم پدرنیامد .
اگر او شهید شده باشد مگر میتواند بازهم بیاید ؟
روی دیوار خانه شان ، چهره ی فرزند را کشیدم با دو چشم همیشه منتظر .
برگها آمدند و زلفش ...
📝 ادامه مطلب

Читать полностью…

شعر نو

تجسدِ نور در هندسه‌یِ خاک 📰 ارسال توسط علی اقایی فر
پرده‌یِ نخست: در آستانه‌یِ پدیداری

در خلوتی برون از مختصاتِ زمان و مکان، ناظر بر آستانه‌یِ شبستانِ آفرینش ایستاده بود. نگاهش چون پرتویی از عمیق‌ترین زوایایِ هستی بر رخسارِ دو آفریننده می‌تابید. در سینه‌اش پرسشی سنگین نبض می‌زد؛ پرسشی به وسعتِ تمامِ تاریخِ ماده و روح:

«فلسفه‌یِ این بودن چیست؟ چرا آگاهی، غبارِ خاک بر تن کرده و در تن‌پوشِ زیستن محبوس شده است؟»

پرده‌یِ دوم: طوفانِ کوانتوم در ...
📝 ادامه مطلب

Читать полностью…

شعر نو

محاصره 📰 ارسال توسط ملیحه ایزد
صبح، ساعت نه و بیست و دو دقیقه بود؛ درست همان لحظه‌ای که صدای برخورد قاشق در استکانِ چای، سکوتِ خانه را در هم می‌شکست. من، طبق عادت، در امواجِ چای و شکر، غرق بودم .

زنگِ موبایل، مرا به ساحل پرتاب کرد. صدا، همچون خراشی بر سطحِ شیشه، از آن سوی خط گفت : «خانم لیلا عندلیب؟ برای امور بیمه‌ی عمرِ آقای… با شما تماس گرفتیم.»

گوشی را در دست محکم تر گرفتم، نگاهم بر دیوار میخکوب شد؛ همان‌جایی که ردِ قد ...
📝 ادامه مطلب

Читать полностью…

شعر نو

سه گویک دوبیتی 📰 شاعر جمشید أحیا
زِ لبت چشیده ام می که فتاده ام زِ مستی
ندهم به عمر این دم که کنارِ من نشستی

همه مَهرُخانِ عالم به فدای زُلفِ مُشکت
که به گیسویِ سیاهت نِگهم نشان
📝 ادامه شعر

Читать полностью…

شعر نو

محرابِ فراموشی... 📰 شاعر سینا امیرخسروی
از آن شبِ نخستین که نامت وردِ زبانم شد
جهانم بی‌تو زندان و حضورت سایه‌بانم شد
نسیم از زلف تو آموخت آیینِ پریشانی
و باران از دو چشمت مکتبِ اشکِ روان
📝 ادامه شعر

Читать полностью…

شعر نو

آخرین رهگذر 📰 شاعر مریم صادقی
شبی تنها گذر کردم به گورستانِ شهر
تا ببینم عاقبتِ انسان چه باشد بعدِ دهر

سکته کرده بود گویی گردشِ آرامِ زمان
خفته بودند از فقیر و شاه، یکسان در م
📝 ادامه شعر

Читать полностью…

شعر نو

اول سلام کرد، بعد خون آمد. 📰 شاعر حسین قاسمی
از همان سطر اول
مرا به عنوان شاهد احضار کرده بود.

دختر
نخندید.

لب‌ هایش جمع شد
دور چیزی
شبیه ته‌ سیگاری
که روی زبانم خاموش کردند.

گفت سل
📝 ادامه شعر

Читать полностью…

شعر نو

جنوب 📰 شاعر نیلوفر تیر
دلم برایت تنگ شده بود
تو از عکس سیاه و سفیدت
به دنیای رنگی رفته بودی
از جنوب، آتش
قایق ها را در قلاب می انداخت
دریا، اشک دخترانش را
به دورها می
📝 ادامه شعر

Читать полностью…

شعر نو

آنچه می ماند به جا... 📰 شاعر محمود گوهردهی بهروز
از نبودت حسرتِ بسیار می‌ماند به جا
چون گلی از رفتنِ تو، خار می‌ماند به جا
بوستانِ سبزمان درگیرِ آتش می‌شود
تلی از خاکسترِ گلزار می‌ماند به جا

گ
📝 ادامه شعر

Читать полностью…

شعر نو

ضیافتِ حقوقِ بشر 📰 شاعر شیوا فدائی
بویِ پختگی می‌آید
خوشبختیِ مصنوعی
در ظرف‌هایِ مفرغی

از آرواره‌هایِ سپید می‌ترسم
که با ظرافتِ یک اپرا،
هستی را می‌جوند

آه،
ای میزی که بر ستو
📝 ادامه شعر

Читать полностью…

شعر نو

"عشوه گری" 📰 شاعر شیمااستادی


چشمانِ خمّارِ تواز ، چشمانِ آهو بهتر است
آن تیرِ مژگانت ولی از هرچه جادو بهتر است

می نوش آن انگور را؛ آن باده ی مسموم را
بی شک لبانِ سرخِ تو
📝 ادامه شعر

Читать полностью…

شعر نو

عمر نوشته 📰 شاعر امیر ابراهیم مقصودی فرد
رنگِ رویم رفته و موها سپیداست
چشمها بی نور مثلِ حفره ی شب
آرزوهای اَم، در آغوشِ تنی سرد
درسکوتی محتضر، لولیده در تب

شورِ بی صبرِ دلم دیگر ندارد
📝 ادامه شعر

Читать полностью…

شعر نو

سنگ صبور 📰 شاعر حوریه نکویی
بیابنشین عزیز من برابت قصه آوردم

هزار ویک شبم زخمی،تماما عرضه آوردم

دمی بنشین کنار من،بیا سنگ صبور غم

بیا آرام جان من،برایت غصه آوردم

تنم
📝 ادامه شعر

Читать полностью…
Subscribe to a channel