sherestan | Unsorted

Telegram-канал sherestan - شعرستان

1140

هنر اگرچه نان نمی شود اما شراب زندگیست ژان پل سارتر ارتباط : @Sherestan_a #Leave_Channel

Subscribe to a channel

شعرستان

5905

اگر میتوانستم ،
از آسمان و سقفِ اتاقم عذرخواهی میکردم ؛
بابتِ همهٔ شب‌هایی که به آن‌ها خیره شدم و چیزهایی را به یاد آوردم که باید فراموش میکردم...


#ماکسول_دیاوه
#موسیقی

@Sherestan

Читать полностью…

شعرستان

#استوری
#مولوی
#محسن_چاوشی
@Sherestan

Читать полностью…

شعرستان

5902

خوشبختانه ، در میان آب های طغیانی این زندگی، چند جزیره کوچک هست که بتوان بدان پناه برد: کتاب های زیبا، شاعران، موسیقی...

#رومن_رولان

@Sherestan

Читать полностью…

شعرستان

کمان کهکشان در دست،
کمانداری کمانگیرم.
شهاب تیزرو تیرم؛
ستیغ سربلند کوه مآوایم؛

به چشم آفتاب تاره رس جایم.
مرا تیر است آتش پر؛
مرا باد است فرمان بر.

ولیکن چاره را امروز زور و پهلوانی نیست.
رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیست.
در این میدان،
بر این پیکان هستی سوز سامان ساز،
پری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز.»

پس آن گه سر به سوی آسمان بر کرد،
به آهنگی دگر گفتار دیگر کرد:

“درود، ای واپسین صبح، ای سحر بدرود!
که با آرش ترا این آخرین دیدار خواهد بود.
به صبح راستین سوگند!
به پنهان آفتاب مهربار پاک بین سوگند!
که آرش جان خود در تیر خواهد کرد،
پس آن گه بی درنگی خواهدش افکند.

زمین می داند این را، آسمان ها نیز،
که تن بی عیب و جان پاک است.
نه نیرنگی به کار من، نه افسونی؛
نه ترسی در سرم، نه در دلم باک است.»

درنگ آورد و یک دم شد به لب خاموش.
نفس در سینه ها بی تاب می زد جوش.

«ز پیشم مرگ،
نقابی سهمگین بر چهره، می آید.
به هر گام هراس افکن،
مرا با دیده ی خون بار می پاید.
به بال کرکسان گرد سرم پرواز می گیرد،
به راهم می نشیند، راه می بندد؛
به رویم سرد می خندد؛
به کوه و دره می ریزد طنین زهر خندش را،
و بازش باز می گیرد.

دلم از مرگ بی زار است؛
که مرگ اهرمن خو آدمی خوار است.
ولی، آن دم که زاندوهان روان زندگی تار است؛
ولی، آن دم که نیکی و بدی را گاه پیکار است؛
فرو رفتن به کام مرگ شیرین است.
همان بایسته ی آزادگی این است.

هزاران چشم گویا و لب خاموش
مرا پیک امید خویش می داند.
هزاران دست لرزان و دل پر جوش
گهی می گیردم، گه پیش می راند.

پیش می آیم.
دل و جان را به زیورهای انسانی می آرایم.
به نیرویی که دارد زندگی در چشم و در لبخند،
نقاب از چهره ی ترس آفرین مرگ خواهم کند.»

نیایش را، دو زانو بر زمین بنهاد.
به سوی قله ها دستان زهم بگشاد:
“بر آ، ای آفتاب، ای توشه ی امید!
بر آ، ای خوشه ی خورشید!
تو جوشان چشمه ای، من تشنه ای بی تاب.
برآ، سر ریز کن، تا جان شود سیراب.

چو پا در کام مرگی تند خو دارم،
چو در دل جنگ با اهریمنی پرخاش جودارم،
به موج روشنایی شست و شو خواهم؛
ز گلبرگ تو، ای زرینه گل، من رنگ و بو خواهم.

شما، ای قله های سرکش خاموش،
که پیشانی به تندهای سهم انگیز می سایید،
که بر ایوان شب دارید چشم انداز رویایی،
که سیمین پایه های روز زرین را به روی شانه می کوبید،
که ابر آتشین را در پناه خویش می گیرید؛
غرور و سربلندی هم شما را باد!
امیدم را برافرازید،
چو پرچم ها که از باد سحرگاهان به سر دارید.
غرورم را نگه دارید،
به سان آن پلنگانی که در کوه و کمر دارید.»

زمین خاموش بود و آسمان خاموش.
تو گویی این جهان را بود با گفتار آرش گوش.
به یال کوه ها لغزید کم کم پنجه ی خورشید.
هزاران نیزه ی زرین به چشم آسمان پاشید.

نظر افکند آرش سوی شهر، آرام.
کودکان بر بام؛
دختران بنشسته بر روزن؛
مادران غمگین کنار در؛
مردها در راه.
سرود بی کلامی، با غمی جان کاه،
ز چشمان بر همی شد با نسیم صبح دم هم راه.
کدامین نغمه می ریزد،
کدام آهنگ آیا می تواند ساخت،
طنین گام های استواری را که سوی نیستی مردانه می رفتند؟
طنین گام هایی را که آگاهانه می رفتند؟

دشمنانش، در سکوتی ریش خند آمیز،
راه وا کردند.
کودکان از بام ها او را صدا کردند.
مادران او را دعا کردند.
پیرمردان چشم گرداندند.
دختران، بفشرده گردن بند ها در مشت،
هم او قدرت عشق و وفا کردند.

آرش، اما همچنان خاموش،
از شکاف دامن البرز بالا رفت.
وز پی او،
پرده های اشک پی درپی فرود آمد.»

بست یک دم چشم هایش را عمو نوروز،
خنده بر لب، غرقه در رویا.
کودکان، با دیدگان خسته و پی جو،
در شگفت از پهلوانی ها.
شعله های کوره در پرواز،
باد در غوغا.

“شام گاهان،
راه جویانی که می جستند آرش را به روی قله ها، پی گیر،
باز گردیدند،
بی نشان از پیکر آرش،
با کمان و ترکشی بی تیر.

آری، آری، جان خود در تیر کرد آرش.
کار صدها صد هزاران تیغه ی شمشیر کرد آرش.

تیر آرش را سوارانی که می راندند بر جیحون،
به دیگر نیم روزی از پی آن روز،
نشسته بر تناور ساق گردویی فرو دیدند.
و آنجا را، از آن پس،
مرز ایران شهر و توران باز نامیدند.

آفتاب،
در گریز بی شتاب خویش،
سال ها بر بام دنیا پا کشان سر زد.

ماهتاب،
بی نصیب از شبروی هایش، همه خاموش،
در دل هر کوی و هر برزن،
سر به هر ایوان و هر در زد.

آفتاب و ماه را در گشت
سال ها بگذشت.
سال ها و باز،
در تمام پهنه ی البرز،
وین سراسر قله ی مغموم و خاموشی که می بینید،
وندرون دره های برف آلودی که می دانید،
رهگذر هایی که شب در راه می مانند
نام آرش را پیاپی در دل کهسار می خوانند،
و نیاز خویش می خواهند.

با دهان سنگ های کوه آرش می دهد پاسخ.
می کندشان از فراز و از نشیب جاده ها آگاه؛
می دهد امید،
می نماید راه.»

در برون کلبه می بارد.
برف می بارد به روی خار و خارا سنگ.
کوه ها خاموش،
دره ها دلتنگ.
راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ ...

Читать полностью…

شعرستان

5887

خانه دل تنگ غروبی خفه بود
 مثل امروز که تنگ است دلم
 پدرم گفت چراغ
 و شب از شب پر شد
 من به خود گفتم یک روز گذشت
 مادرم آه کشید
 زود بر خواهد گشت
ابری هست به چشمم لغزید
و سپس خوابم برد
 که گمان داشت که هست این همه درد
 در کمین دل آن کودک خرد ؟
 آری آن روز چو می رفت کسی
داشتم آمدنش را باور
من نمی دانستم
 معنی هرگز را
 تو چرا بازنگشتی دیگر ؟
 آه ای واژه شوم
 خو نکرده ست دلم با تو هنوز
 من پس از این همه سال
 چشم دارم در راه
که بیایند عزیزانم آه

#هوشنگ_ابتهاج

@Sherestan

Читать полностью…

شعرستان

5885

منشین با من! ، با من منشین!
تو چه دانی که چه افسونگر و بی پا و سرم ؟؟؟

تو چه دانی که پس هر نگه ساده ی من
چه جنونی ، چه نیازی ، چه غمی ست ؟
یا نگاه تو ، که پر عصمت و ناز
بر من افتد ، چه عذاب و ستمی ست؟

دردم این نیست ولی
دردم این است که من بی تو دگر
از جهان دورم و بی خویشتنم

پوپکم ! آهوکم!
تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم!

#مهدی_اخوان_ثالث

@Sherestan

Читать полностью…

شعرستان

5883

من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی

دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم
باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی

ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه
ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی

آن نه خالست و زنخدان و سر زلف پریشان
که دل اهل نظر برد که سریست خدایی

پرده بردار که بیگانه خود این روی نبیند
تو بزرگی و در آیینه کوچک ننمایی

حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقیبان
این توانم که بیایم به محلت به گدایی

عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت
همه سهلست تحمل نکنم بار جدایی

روز صحرا و سماعست و لب جوی و تماشا
در همه شهر دلی نیست که دیگر بربایی

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

شمع را باید از این خانه به دربردن و کشتن
تا به همسایه نگوید که تو در خانه مایی

سعدی آن نیست که هرگز ز کمندت بگریزد
که بدانست که دربند تو خوشتر که رهایی

خلق گویند برو دل به هوای دگری ده
نکنم خاصه در ایام اتابک دو هوایی

#سعدی

@Sherestan

Читать полностью…

شعرستان

5881

خوشا به حال شاعران نظر کرده‌ای
که بیت اول شعرشان
هدیه‌ی خدایان است
من اما برای مطلع این شعر
نمی‌توانستم تا ابدالدهر
در انتظار آنها بنشینم

مثل سوار از جان‌گذشته‌ای
که در قبیله‌ی اجدادی‌ام
می‌ربوده است
زیر نگاه ناباور مهتاب
دٌردانه‌ی دختر خان را
من نیز سال‌هاست
نخستین جمله‌ی شعرم را
زیر نگاه ناباور فرشتگان
از بارگاه خدایان دزدیده‌ام
بی‌گٌدار اما
به آب نمی‌زنم هرگز
از گردباد به عاریه
کفش‌هایش را می‌گیرم
از باران تردستی‌اش
و از چوبه‌ی دار طنابش را

شنیده‌ام خدایان نیز
بندگانی را که ناخٌنک
به دار و ندار دیگران می‌زنند
اصلاً دوست ندراند
اما هر از گاه
بنده‌ی ناشکری از رده‌ی من
به گوشه‌ای از ابدیت آنها
دستبرد اگر بزند
به رویِ مبارکشان نمی‌آورند.

#عباس_صفاری

@Sherestan

Читать полностью…

شعرستان

5879

خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد
نخواست او به منِ خسته بی‌گمان برسد

شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت
کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد؟

چه می‌کنی اگر او را که خواستی یک عمر
به راحتی کسی از راه ناگهان برسد ...

رها کنی، برود، از دلت جدا باشد
به آنکه دوست‌ترش داشته ... به آن برسد 

رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند
خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد

گلایه‌ای نکنی بغض خویش را بخوری
که هق هق تو مبادا به گوششان برسد

 
خدا کند که ... نه! نفرین نمی‌کنم که مباد
به او که عاشق او بوده‌ام زیان برسد

 
خدا کند فقط این عشق از سرم برود
خدا کند که فقط زود آن زمان برسد


#نجمه_زارع

@Sherestan

Читать полностью…

شعرستان

5877

🎼●آهنگ تُرکی: «در این هوا نمی‌شود رفت»

مرا رها کرده، جایی نرو
اگر بروی، فراموش می‌کنی
امیدوارم چنین نشود

در این هوا نمی‌شود رفت
در روز آفتابی نمی‌شود رفت
در واقع اصلن نمی‌شود رفت، نمی‌شود رفت

تا آخرین روز [زندگی]م
تا زمانی که قلب بایستد
تا زمان رسیدن عشق به قبر [تا آخر عمر]
هرگز نرو

مرا فراموش نکن
انشاالله که نمی‌توانی فراموش کنی
اگر فراموش کنی، نابود می‌شوم
امیدوارم چنین نشود

در این بهار نمی‌شود رفت
در باران نمی‌شود رفت
در واقع اصلن نمی‌شود رفت

تا آخرین روز [زندگی]م
تا زمانی که قلب بایستد
تا زمان رسیدن عشق به قبر [تا آخر عمر]
هرگز نرو

@Sherestan

Читать полностью…

شعرستان

5875
مرا از بلاک بودن دربیاور
دل‌تنگ توام...

@Sherestan

Читать полностью…

شعرستان

5873

می‌خواهم تو را دوست بدارم بانوی من
تا سلامت‌ام را بازیابم
و سلامت کلمات‌ام را
و از کمربند آلودگی که بر دل‌ام پیچیده است به‌درآیم
که زمین بی‌تو دروغی‌ست بزرگ
و سیبی‌ست گندیده.
می‌خواهم تو را دوست بدارم
تا به کیش یاسمن برآیم
و آینه، بنفشه را به‌جا آرم
و از تمدن شعر به دفاع برخیزم
و از کبودی دریا و سبز شدن بیشه‌ها.

می‌خواهم تو را دوست بدارم
تا اطمینان یابم که بیشه‌های نخل در چشمان تو هم‌چنان درسلامت‌اند
و لانه‌های گنجشکان میان نارهای سینه‌ات هم‌چنان در سلامت‌اند
و ماهیان شعر که در خون‌ام شناورند هم‌چنان در سلامت‌اند

#نزار_قبانی | سوریه، ۱۹۹۸-۱۹۲۳ |

برگردان: #موسا_اسوار

@Sherestan

Читать полностью…

شعرستان

5871

من در تو غرق میشوم، همچنان که سوری ها در دریا غرق می شوند ."
و من، یاد تو می افتم، و من، در خیال تو غرق میشوم، و من در دلتنگی غرق میشوم ... و من در دنیای بدون تو،،، غرق می شوم ...
دنیا پارادوکسی است بی معنا
چرا باید من تو را ببینم
در حالی که نه با تو می توانم باشم، نه بی تو ...
دیدارت مانند بوییدن یک گل بود، یک ثانیه قبل از آنکه تک تیر انداز مانند یک عاشق مرا تماشا کند... و انگشتش را فشار دهد ...
آری ... تو را نفس کشیدم، و گلوله از من گذشت، چنان که لبخندت از خاطرم ، آن گونه که انگشتانت از روی کلماتم، نرم و آهسته، چون رد شدن چشمانت از دنیای من ...
من در تو غرق میشوم ، آنچنان که شعر غیّاث مرا در خود فرو می برد ...


این کلمات هم در خیال فرو خواهند رفت ... مثل بسیاری کلماتی که تو نمی‌دانیشان و در من فرو رفتند ...

#غیاث

@Sherestan

Читать полностью…

شعرستان

5869

زنها به سادگی نمیمیرند
نه اینکه مرگشان پیچیده باشد, نه!
پیش از مرگ
زن جهان را دور میزند
ماه زمین را
هر درختی که خشکتر باشد
در زنبیل میگذارد
هر پرنده که زخمی تر
در موهایش
وهر ...

به جنگهای جهانی بر میگردد
پوکه ها را جمع می کند
زخمها را می‌بوسد
و النگوهایش را جا می گذارد
دستهایش را جا می گذارد
پیراهنش را جا می گذارد
زیباییش را
و فرزندانش...

برای سربازی که هزار گلوله بعد
به آنجا می آید
و میخواهد برای زیبایی زنی بجنگد
به خانه بر می گردد
زنبیلش را پهن می کند
خانه را می‌چیند
حیاط را می‌چیند
آسمان را می‌چیند
به رخت خواب میرود
آرام می خوابد
و ماه آرام پشت ابر می رود.

#مریم_نظریان

@Sherestan

Читать полностью…

شعرستان

970

جمعه ی ساکت
جمعه ی متروک
جمعه ی چون کوچه های کهنه ، غم انگیز
جمعه ی اندیشه های تنبل بیمار
جمعه ی خمیازه های موذی کشدار
جمعه ی بی انتظار
جمعه ی تسلیم

خانه ی خالی
خانه ی دلگیر
خانه ی دربسته بر هجوم جوانی
خانه ی تاریکی و تصور خورشید
خانه ی تنهایی و تفآل و تردید
خانه ی پرده، کتاب، گنجه، تصاویر

آه چه آرام و پرغرور گذر داشت
زندگی من چو جویبار غریبی
در دل این جمعه های ساکت متروک
در دل این خانه های خالی دلگیر
آه ، چه آرام و پر غرور گذر داشت..


#فروغ_فرخزاد

@sherestan

Читать полностью…

شعرستان

5904

این بار من یک بارگی در عاشقی پیچیده‌ام
این بار من یک بارگی از عافیت ببریده‌ام

دل را ز خود برکنده‌ام با چیز دیگر زنده‌ام...
عقل و دل و اندیشه را از بیخ و بن سوزیده‌ام

#مولوی
@Sherestan

Читать полностью…

شعرستان

5903

پرده پرده آنقدر از هم دریدم خویش را
تا که تصویری ورای خویش دیدم خویش را

خویش خویش من هم اینک از در صلح آمده است
بسکه گوش از خلق بستم تا شنیدم خویش را

خویش خویش من مرا و هر چه من ها بود سوخت
کشتم آن خویش و زخاکش پروریدم خویش را

معنی این خویش را از خویش خویش خود بپرس
خویش بینی را گزیدم تا گذیدم خویش را

می شدم ساقی شدم ساغر شدم مستی شدم
تا زتاکستان هستی خوشه چیدم خویش را

سردی کاشانه را با آه گرمی داده ام
راه را بر خورشید بستم تا دمیدم خویش را

برده داران زمانها چوب حراجم زدند
دست اول تا برآمد خود خریدم خویش را

« بزم سازان جهان می از سبوی پر خورند
من تهی پیمانه بودم سر کشیدم خویش را...»

اشک و من با یک ترازو قدر هم بشناختیم
ارزش من بین که با گوهر کشیدم خویش را

شمعم و با سوختن تا آخرین دم زنده ام
قطره قطره سوختم تا آفریدم خویش را

#معینی_کرمانشاهی

@Sherestan

Читать полностью…

شعرستان

کودکان دیری ست در خوابند،
در خواب است عمو نوروز.
می گذارم کنده ای هیزم در آتش دان.
شعله بالا می رود پر سوز ...

#سیاوش_کسرایی

@Sherestan

Читать полностью…

شعرستان

5888

سر برون آوردن گل از درون برف؛
تاب نرم رقص ماهی در بلور آب؛
بوی عطر خاک باران خورده در کهسار؛
خواب گندم زارها در چشمه ی مهتاب؛
آمدن، رفتن، دویدن؛
عشق ورزیدن؛
در غم انسان نشستن؛
پا به پای شادمانی های مردم پای کوبیدن؛

کار کردن، کار کردن؛
آرمیدن؛
چشم انداز بیابان های خشک و تشنه را دیدن؛
جرعه هایی از سبوی تازه آب پاک نوشیدن؛

گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن؛
هم نفس با بلبلان کوهی آواره خواندن؛
در تله افتاده آهو بچگان را شیر دادن؛
نیم روزخستگی را در پناه دره ماندن؛

گاه گاهی،
زیر سقف این سفالین بام های مه گرفته،
قصه های در هم غم را ز نم نم های باران ها شنیدن؛
بی تکان گهواره ی رنگین کمان را
در کنار بام دیدن؛

یا، شب برفی،
پیش آتش ها نشستن،
دل به رویاهای دامن گیر و گرم شعله بستن...

آری، آری، زندگی زیباست.
زندگی آتش گهی دیرنده پابرجاست.
گر بیفروزیش، رقص شعله اش در هر کران پیداست.
ورنه، خاموش است و خاموشی گناه ماست.»

پیرمرد، آرام و با لبخند،
کنده ای در کوره ی افسرده جان افکند.
چشم هایش در سیاهی های کومه جست و جو می کرد؛
زیر لب آهسته با خود گفت و گو می کرد:

«زندگی را شعله باید برفروزنده؛
شعله ها را هیمه سوزنده.

جنگل هستی تو، ای انسان!

جنگل، ای روییده ی آزاد،
بی دریغ افکنده روی کوه ها دامان،
آشیان ها بر سر انگشتان تو جاوید،
چشمه ها در سایبان های تو جوشنده،
آفتاب و باد و باران بر سرت افشان،
جان تو خدمتگر آتش ...
سر بلند و سبز باش، ای جنگل انسان!

«زندگانی شعله می خواهد»، صدا سر داد عمو نوروز،
شعله ها را هیمه باید روشنی افروز.
کودکانم، داستان ما ز آرش بود
او به جان خدمتگزار باغ آتش بود.

روزگاری بود؛
روزگار تلخ و تاری بود.
بخت ما چون روی بد خواهان ما تیره.
دشمنان بر جان ما چیره.
شهر سیلی خورده هذیان داشت؛
بر زبان بس داستان های پریشان داشت.
زندگی سرد و سیه چون سنگ؛
روز بد نامی،
روزگار ننگ.

غیرت اندر بندهای بندگی پیچان؛
عشق در بیماری دل مردگی بیجان.

فصل ها فصل زمستان شد،
صحنه ی گلگشت ها گم شد، نشستن در شبستان شد.
در شبستان های خاموشی،
می تراوید از گل اندیشه ها عطر فراموشی.

ترس بود و بال های مرگ؛
کس نمی جنبید، چون بر شاخه برگ از برگ.
سنگر آزادگان خاموش؛
خیمه گاه دشمنان پر جوش.

مرزهای ملک،
همچو سر حدات دامن گستر اندیشه، بی سامان.
برج های شهر،
همچو بارو های دل، بشکسته و ویران.
دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو ...

هیچ سینه کینه ای در بر نمی اندوخت.
هیچ دل مهری نمی ورزید.
هیچ کس دستی به سوی کس نمی آورد.
هیچ کس در روی دیگر کس نمی خندید.

باغ های آرزو بی برگ؛
آسمان اشک ها پر بار.

انجمن ها کرد دشمن،
رایزن ها گرد هم آورد دشمن؛
تا به تدبیری که در ناپاک دل دارند،
هم به دست ما شکست ما بر اندیشند.
نازک اندیشانشان، بی شرم، -
که مباداشان دگر روز بهی در چشم،-
یافتند آخر فسونی را که می جستند...

چشم ها با وحشتی در چشم خانه
هر طرف را جست و جو می کرد؛
وین خبر را هر دهانی زیر گوشی بازگو می کرد.

آخرین فرمان، آخرین تحقیر...
مرز را پرواز تیری می دهد سامان!
گر به نزدیکی فرود آید،
خانه هامان تنگ،
آرزومان کور...
تا کجا؟...تا چند؟...
آه!... کو بازوی پولادین و کو سر پنجه ی ایمان؟»

هر دهانی این خبر را بازگو می کرد؛
چشم ها، بی گفت و گویی، هرطرف را جستجو می کرد.»

پیرمرد، اندوهگین، دستی به دیگر دست می سایید.
از میان دره های دور، گرگی خسته می نالید.
برف روی برف می بارید.
باد بالش را به پشت شیشه می مالید.

«صبح می آمد – پیرمرد آرام کرد آغاز، -
پیش روی لشکر دشمن سپاه دوست؛
دشت نه، دریایی از سرباز...

آسمان الماس اخترهای خود را داده بود از دست.
بی نفس می شد سیاهی در دهان صبح؛
باد پر می ریخت روی دشت باز دامن البرز.

لشکر ایرانیان در اضطرابی سخت درد آور،
دو دو و سه سه به پچ پچ گرد یکدیگر؛
کودکان بر بام،
دختران بنشسته بر روزن،
مادران غمگین کنار در.

کم کمک در اوج آمد پچ پچ خفته.
خلق، چون بحری برآشفته،
به خروش آمد؛
خروشان شد؛
به موج افتاد؛
برش بگرفت و مردی چون صدف
از سینه بیرون داد.

«منم آرش، -
چنین آغاز کرد آن مرد با دشمن؛ -
منم آرش، سپاهی مردی آزاده،
به تنها تیر ترکش آزمون تلختان را
اینک آماده.

مجوییدم نسب، -
فرزند رنج و کار؛
گریزان چون شهاب از شب،
چو صبح آماده ی دیدار.

مبارک باد آن جامه که اندر رزم پوشندش؛
گوارا باد آن باده که اندر فتح نوشندش.
شما را باده و جامه
گوارا و مبارک باد!

دلم را در میان دست می گیرم
و می افشارمش در چنگ، -
دل، این جام پر از کین پر از خون را؛
دل، این بی تاب خشم آهنگ ...

که تا نوشم به نام فتحتان در بزم؛
که تا کوبم به جام قلبتان در رزم؛
که جام کینه از سنگ است.
به بزم ما و رزم ما، سبو و سنگ را جنگ است.

در این پیکار،
در این کار،
دل خلقی ست در مشتم؛
امید مردمی خاموش هم پشتم.

Читать полностью…

شعرستان

5886

اندوه من محقر است
از آشنایان خود مکدر نیستم
رنجی که می‌برم خصوصی‌ست
و با افراد شادمان
اختلاف طبقاتی دارم

حلزونی را می‌شناسم
که از درک مسافت خود عاجز است و
به تندی کتاب می‌خواند

نگران نیستم که آسمان فلک‌زده را از من بگیرند
نگران بذری هستم که در کتف‌هایم کاشته‌ای
به گمانم بال
بار سنگینی باید باشد
بر دوش ملائک

پرنده بودن
انگیزه می‌خواهد

لطفاً
چشم‌های مرا
در توده‌ای از ابرهای روان بستری کنید
و از من رعدوبرقی برویانید و
مرا ببارانید
بر مراتع حاصل‌خیز

آتش‌سوزی جنگل‌ها تقصیر من نبود
من تنها نهال لاغری بودم
که به‌سادگی سوخت

فراموش می‌کنم خودکارم را
که هرچه دوید
نتوانست بنویسد: دویدن

وجدانم را
به آسودگی در چمدان میگذارم و
به خانه‌ی اجدادی‌ام باز می‌گردم
اتوبوسی که عازم شهرستان است
بیش‌از‌این خیال توقف ندارد

احمقانه نیست که شهری به این بزرگی دریا ندارد؟
به هر تقدیر
همین که آنقدر در خود فرو رفته‌ام
که می‌توانم خود را
در یک لیوان آب غرق کنم
برای تشنگی‌ام کفایت می‌کند

باید از خلق خدا کناره بگیرم
این نیز مرا کفایت می‌کند

#حسین_صفا

@Sherestan

Читать полностью…

شعرستان

5884

می‌روم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ویرانه خویش
بخدا می‌برم از شهر شما
دل شوریده و دیوانه خویش

می‌برم، تا که در آن نقطه دور
شستشویش دهم از رنگ گناه
شستشویش دهم از لکه عشق
زینهمه خواهش بیجا و تباه

می‌برم تا ز تو دورش سازم
ز تو، ای جلوه امید محال
می‌برم زنده بگورش سازم
تا از این پس نکند یاد وصال

ناله می‌لرزد، می‌رقصد اشک
آه، بگذار که بگریزم من
از تو، ای چشمه جوشان گناه
شاید آن به که بپرهیزم من

بخدا غنچه شادی بودم
دست عشق آمد و از شاخم چید
شعله آه شدم، صد افسوس
که لبم باز بر آن لب نرسید

عاقبت بند سفر پایم بست
می‌روم، خنده بلب، خونین دل
می‌روم، از دل من دست بدار
ای امید عبث بی حاصل

#فروغ_فرخزاد

@Sherestan

Читать полностью…

شعرستان

5882

شمع نیستم
که به یک فوت تو
کلاه از سرم بیفتد
رسم دهان دوختن نیز تازگی‌ها
با رواج شکنجه‌ی روح
یکسره منسوخ شده است

اصلاً لازم نیست از این پس
حرفی بزنم
دهانم را باز نکرده دنباله‌ی حرفم را
پرندگان می‌گیرند و صدا در صدا
گوش فلک را هم کر می‌کنند
چه برسد به گوش‌های تارتنیده‌ی تو

تو دیر جُنبیدی زرنگ
پیش از آن که سنگ را
به جانب دریا می‌گرفتی
حالا جلوی این موج‌ها را که دایره‌وار
به سمت اسکله‌ها می‌روند
دیگر نمی‌توان گرفت

این هم بگویمت:
عروسک وودوئی که قلب پارچه‌ای‌اش را
سوزن باران کرده‌ای
المثنای من نیست
المثنای من امشب
گربه‎ی سیاهی است
که راهِ پس و پیش
اگر نداشته باشد
خیز بر می‎دارد
به سمت صورت حق به جانبت
و چنگال‌های تیزش را
نه بر پوستی که قرار است
پشت سر بگذاری
بلکه بر روحِ تو خواهد کشید

خطوط خونچکانی که به یادگار از من
با خود به ابدیت ببری.

#عباس_صفاری

@Sherestan

Читать полностью…

شعرستان

5880

اگر ساکنان شهرک در یک فرد غریبه چیز خارق‌العاده‌ای مشاهده می‌کردند تا مدتی مدید به او سخت می‌گرفتند و با وی با نفرت و کراهتی غریزی رفتار می‌کردند، چنانکه گویی می‌ترسیدند آن شخص چیزی در زندگی ایشان وارد کند که نظم محزون و پر مشقت ولی آرام آن را مختل کند. از آنجا که خو گرفته بودند به اینکه همیشه منکوب نیرویی ثابت و مداوم باشند انتظار هیچگونه بهبودی در وضع خود نداشتند و به نظرشان همه‌ی تغییرات ممکن فقط برای این می‎‌بود که یوغ بندگی آنان را سنگین‌تر کند.
کسانی که از چیزهای تازه‌ای حرف می‌زدند می‌دیدند که ساکنان شهرک در عین حفظ سکوت از ایشان می‌گریزند. آن وقت یا ناپدید می‌شدند و از راهی که آمده بودند برمی‌گشتند، یا اگر هم در کارخانه می‌ماندند بی‌آنکه بتوانند در توده‌ی متحدالشکل کارگران مستحیل شوند از آنان کناره می‌گرفتند.
بدین‌گونه انسان پنجاه سالی عمر می‌کرد و سپس می‌مرد...

#کتاب
#مادر
#ماکسیم_گورکی

@Sherestan

Читать полностью…

شعرستان

5878

و من تو را جدایی می‌نامم
و جدا نشده‌ام،
مگر از خودم

#محمود_درویش

برگردان: #احمد_دریس

@Sherestan

Читать полностью…

شعرستان

5876

پشتِ پلک‌های بسته‌ی من تویی
- ای دل‌برِ محبوبِ من! -
و پشتِ پلک‌های بسته‌ی من ترانه‌ها جای دارند
اینک آن‌جا
همه‌چیزی با تو آغاز می‌شود
اینک آن‌جا
چیزی که پیش از تو باشد و
چیزی که به جز تو باشد وجود ندارد

#ناظم_حکمت

ترجمه: #ابوالفضل_پاشا

@Sherestan

Читать полностью…

شعرستان

5874

سرخ اگر اندیشه می‌کردم
نرم و سبز و سرخ
شاید این دریای شور بی‌قرار هار
پهنه‌ی سرسبز شبدر بود
درتپش از باد
و همین خورشید نارنجی آویزان ز باغ عصر
سیب سرخی می‌شد و با یک تکان از شاخه می‌افتاد
ژرف اگر اندیشه می‌کردم
شاید اینک چاهی از کفتر
پرزنان فواره می‌شد تا هلال نازک کم‌رنگ
و تو دور از من نبودی این همه خورشید
این همه فرسنگ.

#منوچهر_آتشی

@Sherestan

Читать полностью…

شعرستان

5872

خوش‌تر از دوران عشق ایام نیست
بام‌داد عاشقان را شام نیست

#سعدی

@Sherestan

Читать полностью…

شعرستان

5870

فرخ صباح آن که تو بر وی نظر کنی
فیروز روز آن که تو بر وی گذر کنی

آزاد بنده‌ای که بود در رکاب تو
خرم ولایتی که تو آنجا سفر کنی

دیگر نبات را نخرد مشتری به هیچ
یک بار اگر تبسم همچون شکر کنی

ای آفتاب روشن و ای سایه همای
ما را نگاهی از تو تمام است اگر کنی

من با تو دوستی و وفا کم نمی‌کنم
چندان که دشمنی و جفا بیشتر کنی

مقدور من سریست که در پایت افکنم
گر زآن که التفات بدین مختصر کنی

عمریست تا به یاد تو شب روز می‌کنم
تو خفته‌ای که گوش به آه سحر کنی

دانی که رویم از همه عالم به روی توست
زنهار اگر تو روی به رویی دگر کنی

گفتی که دیر و زود به حالت نظر کنم
آری کنی چو بر سر خاکم گذر کنی

شرط است سعدیا که به میدان عشق دوست
خود را به پیش تیر ملامت سپر کنی

وز عقل بهترت سپری باید ای حکیم
تا از خدنگ غمزه خوبان حذر کنی

#سعدی

@Sherestan

Читать полностью…

شعرستان

/577/
سربازانی که از جنگ برنمیگردند
نمرده اند...!
شبیه مردانی
که بعد از دیدن تو
دیگر کسی آن ها را ندید
.
از جنگ
پوکه ی گلوله هایی می ماند
که نیمی از آن ها رفته است
از زیبایی تو
هزار ته مانده ی سیگار
نگاه کن
آن مرد که سیگار بدست می آید
قطار کوچکیست
که اندوه یک رفتن را آورده است
تا قطاری که روی ریل دود میکند
اندوه هزار رفتن را ببرد
.
حالا گیرم که تو
برای تمام مردان جهان
دست تکان بدهی
با شلیک آخرین گلوله
چیزی تمام نمیشود
جنگ تا سفید شدن
چشم هزاران مادر
ادامه دارد
و زیبایی تو
در موهایی که سفید می شوند
به نسل های بعد ارث می رسد
.
به تو فکر خواهم کرد
آنقدر فکر خواهم کرد
که سال ها بعد
روزنامه ها تیتر بزنند
از لب های جنازه ای
دود بلند می شود
و مردم متعجب
به عکسم نگاه کنند
و تو لبخند بزنی
زیر لب بگویی:
دیوانه هنوز به من فکر میکند
.
زیبایی یک زن
مردان زیادی را تنها می کند
تنهایی به خیابان می رود
دیوانه میشود
و چقدر دیوانه ها شبیه همدیگرند
و چقدر پوکه ها شبیه همدیگرند
و چقدر ته مانده ی سیگارها شبیه همدیگرند
انگار همه از زیبایی تو برگشته باشند
شبیه من
که یک بار مرده ام
برای دوست داشتن تو
و هزاران بار
گور به گور شده ام
برای هزاران زنی
که بعد از تو
دوست داشته ام
.
از جنگ های سخت
تنها یک نفر
زنده بر می گردد
و تو آنقدر زیبا بودی
که ما ترسیدیم
و هیچ یک دوست نداشتیم بدانیم
از هزاران مردی
که سیگار بدست
به دنبال تو راه افتاده اند
کدام قطار به مقصد می رسد

#آریا_معصومی
@sherestan

Читать полностью…

شعرستان

5868

چه قدر حس زلالی ست شاعرت باشم
شریک خلوت شب های خاطرت باشم

چه قدر با تو قشنگ است منتظر ماندن
قطار باشی و من هم مسافرت باشم

قرار باشد و بوسه، درخت باشد و برگ
به کوچه کوچه ی پاییز، عابرت باشم

سکوت باشی و خواهش، کلید باشم و در
شراب باشد و بستر، مجاورت باشم

همین دو جمله ی کوتاه راز خوشبختی ست:
به خاطر تو بمانم… به خاطرت باشم…

#مسعود_جعفری

@Sherestan

Читать полностью…
Subscribe to a channel