sherestan | Unsorted

Telegram-канал sherestan - شعرستان

1140

هنر اگرچه نان نمی شود اما شراب زندگیست ژان پل سارتر ارتباط : @Sherestan_a #Leave_Channel

Subscribe to a channel

شعرستان

5930

بهترین کار اینه که هر چیز را فقط کمی دوست داشته باشيد.
فقط کمی،
تا وقتی که پشت تان را شکستند و در یک گونی کردند، جای کمی عشق برای دیگری هم داشته باشيد...!

#تونى_موريسن
#دخترم_بيلادو
#کتاب

Читать полностью…

شعرستان

5928

زیستن در ناممکن‌ها بیهوده و غم‌انگیز است
نمی‌شود از رنگ دریا ماهی گرفت
نمی‌شود از عکس درختان میوه چید
و برکه‌های رؤیا،
پرندگان را سیراب نمی‌کنند

مرا ببخش...
که دیگر نمی‌توانم
به دیواری در دوردست‌ها تکیه کنم!

#رسول_یونان

@Sherestan

Читать полностью…

شعرستان

5926

چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس می بافت، ولی به فکر پریدن بود...


#حسین_منزوی

@Sherestan

Читать полностью…

شعرستان

5924

در مرحله خاصی از مواجهه با رنج
انسان تنهایی را بر می گزیند.
چرا که متوجه میشود هر حضوری
تنها رنجش را مضاعف میکند.
درک پریشانی درونش برای ناظر بیرونی ناممکن است. سکوت را انتخاب میکند یا دیگر نقاب ها را خشم، مسخرگی، بی تفاوتی و...

#آلبرکامو
@Sherestan

Читать полностью…

شعرستان

5922

در زندگی شتاب زده‌ی امروز، همه‌ی ما بیش از حد فکر می‌کنیم
بیش از حد جستجو می‌کنیم
بیش از حد می‌خواهیم و به همین دلیل، لذتِ بودن را فراموش می‌کنیم.

بودن را باید احساس کرد؛
فکر کردنی نیست.

#اکهارت_تله

@Sherestan

Читать полностью…

شعرستان

5921

و شب بی نهایت بود...
شبیه زخم های من

#غاده_السمان

@Sherestan

Читать полностью…

شعرستان

5919

‏در نهایت از امیدواری‌ها بیشترین رنج‌ها نصیب آدمی می‌شود...

@Sherestan

Читать полностью…

شعرستان

5917

از خواب خسته ام
به چیزی بیشتر از خواب
نیاز دارم؛
چیزی شبیه بیهوشی ، برای زمان طولانی...
شاید هم از بیداری خسته ام!
از این که بخوابم و
تهش بیداری باشد...
کاش می شد سه سال یا شش سال یا نه سال خوابید و
بعد بیدار شد؛
نشد هم...نشد.

#عباس_معروفی

@Sherestan

Читать полностью…

شعرستان

5915

هوای کوی تو از سر نمی‌رود آری!
غریب را دلِ سرگشته با وطن باشد...

#حافظ

@Sherestan

Читать полностью…

شعرستان

5838

زن شصت یا شصت و پنج سالی داشت. از روی صندلی راحتی كنار استخر باشگاه تندرستی، واقع در طبقه‌ی آخر یك ساختمان بلند كه منظره ی وسیعی از تمام پاریس داشت نگاهش می‌كردم. منتظرپروفسور آوناریوس بودم كه گاه گاه در همین جا با او قرار ملاقات می‌گذاشتم تا با هم گپی بزنیم. اما پروفسور آوناریوس دیر كرده بود و من همچنان زن را نگاه می‌كردم؛ فقط او توی استخر بود، تا كمر در آب بود و به نجات غریق جوانی كه مایو به تن داشت و شنا یادش می‌داد نگاه می‌كرد. مرد به او توصیه می‌كرد: باید نزدیك به لبه استخر حركت كند و نفس های عمیق بكشد. زن با جد و جهد می‌خواست چنان كند و مثل آن بود كه موتور بخار كهنه ای از اعماق آب خس خس كند (این صدا برای كسانی كه آن را نشنیده اند بهتر از این توصیف نمی‌شود كه پیرزنی نزدیك به لبه یك استخر خس خس می‌كند). من افسون زده نگاهش می‌كردم. رفتار مضحك و رقت انگیزش جذبم كرده بود (نجات غریق نیز متوجه این نكته شده بود، چون گوشه دهانش كمی‌تاب برداشته بود).

یكی از آشنایان با من به گفتگو پرداخت و حواسم را از پیرزن پرت كرد. وقتی مجددا" او را نگریستم، درس شنا تمام شده بود. زن استخر را دور زد و راهی در خروجی شد. از كنار نجات غریق گذشت و پس از آنكه سه چهار گام از او دور شد، سرش را برگرداند، لبخند زد و دستش را برای نجات غریق تكان داد. درآن لحظه دردی در قلبم احساس كردم: آن لبخند و آن حركت از آن یك دختر بیست ساله بود! بازویش با آرامشی فریبنده بالا رفت، گویی بازیگوشانه توپی را رنگارنگ را به سوی معشوقش پرتاب می‌كند. لبخند و حركت از ظرافت و فریبندگی برخوردار بود، اما صورت و بدن دیگر هیچ فریبندگی نداشت. فریبندگی حركتی بود كه در نافریبندگی بدن غرقه شده بود. ولی زن گر چه می‌باید دانسته باشد كه دیگر زیبا نیست، این واقعیت را در آن لحظه فراموش كرده بود. در وجود همه ی ما بخشی هست كه خارج از زمان به زندگی خود ادامه می‌دهد. شاید تنها در مواقع خاصی از سن خود آگاه می‌شویم و بیشتر اوقات بدون سن هستیم. به هر حال لحظه ای كه زن رو برگرداند و برای نجات غریق جوان (كه نمی‌توانست از شدت خنده بر خود مسلط شود) لبخند زد و دست تكان داد، از سن خود آگاه نبود. جوهر فریبندگی اش، مستقل از زمان، برای لمحه ای در آن حركت متجلی شد و مرا خیره كرد. به شكل غریبی تحت تاثیر قرار گرفته بودم. و سپس واژه ی «اگنس» به ذهنم آمد. «اگنس». هرگز زنی را به این نام نمی‌شناختم.

#کتاب
#جاودانگی
#میلان_کوندرا

Читать полностью…

شعرستان

5912

آره... گذشت، اما اونجوری که سعدی میگه:

«بگذشت و چه گویم که چه بر من بگذشت...»
#سعدی

@Sherestan

Читать полностью…

شعرستان

5910

برای بار هزارم می‌گویم که دوستت دارم
چگونه می‌خواهی شرح دهم چیزی را که شرح‌دادنی نیست؟
چگونه می‌خواهی حجم اندوهم را تخمین بزنم
اندوهم چون کودکی‌ست ...هر روز زیباتر می‌شود و بزرگ‌تر!

بگذار به تمام زبان‌هایی که می‌دانی و نمی‌دانی بگویم
تو را دوست دارم
بگذار لغت‌نامه را زیر و رو کنم
تا واژه‌ای بیابم هم‌‌اندازه‌ی اشتیاقم به تو

چرا دوستت دارم؟
کشتی میان دریا، نمی‌داند چگونه آب در برش گرفته
و به یاد نمی‌آورد چگونه گرداب در همش شکسته

چرا دوستت دارم؟
گلوله‌ای که در گوشت رفته نمی‌پرسد از کجا آمده
و عذری نمی‌خواهد

چرا دوستت دارم؟
از من نپرس!
مرا اختیاری نیست
و تو را نیز ...

#نزار_قبانی
@Sherestan

Читать полностью…

شعرستان

#استوری
@Sherestan

Читать полностью…

شعرستان

5907

تا زمانی‌که انسان‌ها و سیاهی‌هاشان روی زمین باشند، زمین به همین شکل می‌ماند.
چرا که انسان در عین حال که می‌سازد، ویران هم می‌کند و اگر تنها نامیرای جهان هم بشوی، باز نمی‌شود انسان را نجات داد!
چون هرکس باید ناجی خودش باشد...

#سیمون_دوبوار
#همه_میمیرند
#کتاب
@Sherestan

Читать полностью…

شعرستان

5906

نه هر مخاطب و هر حرف و
هر حدیث خوش است
که جز تو با دگرم نیست
ذوق گفت و شنود...!

#حسین_منزوی

@Sherestan

Читать полностью…

شعرستان

5929

شب است و
آنچه دلم کرده آرزو اینجاست ...

#ملک_الشعرا_بهار
#استوری
@Sherestan

Читать полностью…

شعرستان

5927

«دیشب خواب تو را دیدم عزیزترین!
می‌دانی کجا؟
در‌ کوپه‌ی قطاری، ما در سفر بودیم و تو مرا بوسیدی و من از خواب بیدار شدم. یعنی به زودی می‌آیی، مگر نه؟»

•نامه از #آنتوان_چخوف به اولگا کنیپر

@Sherestan

Читать полностью…

شعرستان

5925

دستخط #هوشنگ_ابتهاج

«شنیده‌ام که درخت از درخت باخبر است
و من گمان دارم
که سنگ هم از سنگ
و ذره ذرۀ عالم که عاشقانِ همند
مگر دلِ تو که بیگانه است با دلِ من»

@Sherestan

Читать полностью…

شعرستان

5223

در زنـدگـی اش زوال را تـجربه کرد
یک ذهـن پر از سوال را تـجربه کرد
وقتی که پرنده در قفس مهمان شد؛
پــروازِ بـدون بـال را تـجربه کرد!

#اميرحسين_پناهنده

از كتاب:
#با_قيد_وثيقه_هايمان_آزاديم
#نشر_مایا

@Sherestan

Читать полностью…

شعرستان

#استوری
@Sherestan

Читать полностью…

شعرستان

5920

غربتِ کسی نباش که تو را وطن دیده است...

#محمود_درویش

@Sherestan

Читать полностью…

شعرستان

5918

شهاب زر نکشیدی شب سیاهم را
گلی به سر نزدی آفتاب و ماهم را

پرنده‌ای که به نام تو بود از لب من
پرید و برد به همراه خود نگاهم را

رسیده و نرسیده به اوج سوزاندی
به هرم صاعقه‌ای بال مرغ آهم را

بهار را به تمامی ندیده غارت کرد
سموم فتنه به ناگه گل و گیاهم را

مسیر خفته چنان در غبار آتش و دود
که گم کند دلم و دیده راه و چاهم را

به هر طریق که رفتم غم تو پیشاپیش
کمین گرفته و بر بسته بود راهم را

تمام عمر به رنج و شکنجه محکومم
که می‌دهم همه تاوان اشتباهم را

#حسین_منزوی

@Sherestan

Читать полностью…

شعرستان

5916

چرا تو؟ تنها تو؟ چرا تنها تو از میان تمام آدمیان هندسه‌ی حیات مرا در هم می‌ریزی؟ پا برهنه به جهانِ کوچکم وارد می‌شوی، در را می‌بندی و من اعتراضی نمی‌کنم؟ چرا تنها تو را دوست دارم و می‌خواهم؟

#نزار‌_قبانی

@Sherestan

Читать полностью…

شعرستان

5914

آیا کسی آنقدر دوستت دارد
که از جهان نترسی؟

#محمد_الماغوط

@Sherestan

Читать полностью…

شعرستان

5913

حجم غصه ها،
انتظارهای ما،
دلتنگی های ما،
از حجم شعرها بیشتر است...

#احمدرضا_احمدی
🖤روحش شاد و نامش گرامی
@Sherestan

Читать полностью…

شعرستان

5911

#FLYING (Live in Plovdiv Bulgaria 2012)

#Anathema

@Sherestan

Читать полностью…

شعرستان

5909

در موسمی که خستگی‌ام می‌بَرَد ز جای
با من بدار حوصله، بگشای در ز حرف...

#نیما_یوشیج
@Sherestan

Читать полностью…

شعرستان

5908

اگر زمانه پرآشوب شد، مرا چه غم است؟
چو خود بلای خودم، دیگر از بلا چه غم است؟

دلا! به دوستی خویش عشقبازی کن
تو گر وفا کنی، از یار بی‌وفا چه غم است؟

غم این بُود که به کویش نسیم را ره نیست
اگر گذر کند از کوی او صبا، چه غم است؟

چنین که کوهِ غم از خلق بر دل است تو را
گَرَت معامله‌ای هست با خدا، چه غم است؟

«مسیح!» اگر همه عالم ز سِحر پر گردد
کسی که دارد موسی‌ٰصفت عصا، چه غم است...؟

#مسیح_کاشانی

@Sherestan

Читать полностью…

شعرستان

@Sherestan

Читать полностью…

شعرستان

#موسیقی
@Sherestan

Читать полностью…
Subscribe to a channel