1140
هنر اگرچه نان نمی شود اما شراب زندگیست ژان پل سارتر ارتباط : @Sherestan_a #Leave_Channel
5965
آیا شما حاضرید برای تهیه شام امشب خود در زبالههای دیشب، دنبال غذا بگردید؟ پس چگونه حاضر میشوید با جست و جوی در آشغالهای کهنه ذهنی، تجربههای فردای خود را بیافرینید؟ رها شدن از دست حرف و سخن کسی که باعث آزار شما شده، فقط با بخشیدن آن فرد امکان پذیر است.
با بخشیدن خود و دیگران، از دست خاطرات تلخ راحت می شوید و همین آرامش باعث می شود که آنچه را که اتفاق افتاده فراموش کنید. اکنون زمان آن رسیده که خاطرات خوش، نگاه خوش بینانه و واقع بینانه را به همه ابعاد زندگی بیندازید ...
#کتاب
#شفای_زندگی
#لوئیز_ال_هی
@Sherestan
5963
این عشق پدرسوخته بحران جدیدیست
دردی که خودش نسخه درمان جدیدیست
ترکیب گز و مسقطی و شیره و سوهان
لب های تو سوغاتی استان جدیدیست
واکاوی زیبایی تو شعر شناسیست
لبخند تو اما هنرستان جدیدیست
صحبت سر خیام و حزین و اخوان نیست
چشمان تو امید جوانان جدیدیست
آغوش تو نمرودترین آتش دنیاست
آتش بکشانم که گلستان جدیدیست
از کوچه سرهای شکسته خبری نیست
این کوچه به لطف تو خیابان جدیدیست
هم با نمکی ، هم شکری ، ما چه بگوییم؟!
این ظرف شکر پاش، نمکدان جدیدیست
قاجاریه ات هستم و تسلیم نگاهت
زیبایی تو نقل رضاخان جدیدیست
با عشق سپردیم فقط سر به بیابان
این عشق به دنبال بیابان جدیدیست
ای غنچه تن غنچه دهان، ظرف گلابی
آغوش تو یادآور کاشان جدیدیست
دست تو به سمت چمدان رفت و از آن روز
این شهر گرفتار زمستان جدیدیست
#علی_صفری
@Sherestan
خانوادهی عزیز شعرستان، این کتاب بهترین اثری هست که تو زمینهی سازمان خوندم
این اجرای صوتی رایگان و بینظیر رو از دست ندید
یک رمان جذاب و شنیدنی
5960
غمِ زمانه که هیچش کَران نمیبینم
دَواش جز مِیِ چون ارغوان نمیبینم
به تَرک خدمتِ پیرِ مُغان نخواهم گفت
چرا که مصلحتِ خود در آن نمیبینم
ز آفتابِ قَدَح ارتفاعِ عیش بگیر
چرا که طالعِ وقت آن چُنان نمیبینم
نشانِ اهل خدا عاشقیست، با خود دار
که در مشایخِ شهر این نشان نمیبینم
بدین دو دیدهٔ حیران من هزار افسوس
که با دو آینه رویش عیان نمیبینم
قدِ تو تا بِشُد از جویبارِ دیدهٔ من
به جایِ سرو جز آبِ روان نمیبینم
در این خُمار کَسَم جرعهای نمیبخشد
ببین که اهل دلی در میان نمیبینم
نشانِ مویِ میانش که دل در او بستم
ز من مَپرس که خود در میان نمیبینم
من و سفینهٔ حافظ که جز در این دریا
بضاعت سخن دُرفشان نمیبینم
#حافظ
@Sherestan
5958
سردمه
مثل آغاز حیات گل یخ!
چه کنم؟
ها؟! چه کنم؟!
ما چرا میبینیم؟
ما چرا میفهمیم؟
ما چرا میپرسیم؟
نیمکت کهنه باغ
خاطرات دورش را
در اولین بارش زمستانی
از ذهن پاک کرده است
خاطره شعرهایی را که هرگز نسروده بودم
خاطره آوازهایی را
که هرگز
نخوانده بودیم…
#حسین_پناهی
@Sherestan
5956
آقا، شما راهی بلدید که بشود این سرنوشت رقم خورده را پاک کرد؟ آیا میشود من خودم نباشم؟ و اگر من خودم باشم مگر میشود رفتارم جز این باشد؟ مگر میشود هم خودم باشم و هم کسی دیگر؟ مگر از وقتی که بهدنیا آمدهام همهچیز حتی یک لحظه هم جور دیگری بوده؟ هر چقدر دوست دارید برایم موعظه کنید، شاید حرفهایتان درست باشد، اما اگر روی پیشانی من یا آن بالا نوشته باشند که حرفهایتان را قبول نکنم، چه کاری از دستم ساخته است؟
#کتاب
#ژاک_قضا_و_قدری_و_اربابش
#دنی_دیدرو
@Sherestan
5954
ثروتِ سریع مسالهای است که امروزه پنجاه هزار جوان قصد دارند حلش کنند، جوانهایی که همه در وضعیت شما هستند. شما یک واحدِ این رقماید. خودتان حساب کنید چه تقلایی باید بکنید و مبارزه چقدر وحشیانه است. باید مثل عنکبوتهای زندانی همدیگر را بخورید چون بدیهی است که پنجاه هزار سِمَتِ خوب موجود نیست. میدانید در این مملکت چطور باید ترقی کرد؟ یا با درخششِ نبوغ یا با شگرد فساد. یا باید مثل یک گلوله توپ میان این توده آدم راه باز کنید، یا این که مثل طاعون به جانشان بیفتید. شرافت به هیچ دردی نمیخورد. همه در مقابل قدرت نابغه کمر خم میکنند. البته ازش متنفرند، سعی میکنند بدنامش کنند، چون همه را برای خودش برمیدارد و به کسی چیزی نمیدهد، اما اگر پایداری کند بالاخره جلوش زانو میزنند؛ در یک کلمه، اگر نتوانند زیر لجن دفنش کنند زانو میزنند و میپرستندش.
#کتاب
#بابا_گوریو
#انوره_دو_بالزاک
@Sherestan
بوکوفسکی را به رمان عامهپسندش میشناسند. چقدر این مرد شاهکار است ...
Читать полностью…
پیشنهاد:
https://fidibo.com/book/93836-کتاب-صوتی-خرمگس
چند سال پیش دوستی بسیار عزیز داستان کوتاهی به من معرفی کرد با نام دیوارنگاره که یکی از داستانهای کتابی هست که در این پست گذاشتم. بیراه نیست اگر بگویم این داستان چندصفحهای بهترین داستان کوتاهی است که تا امروز خواندهام.
فکر میکنم این کتاب دیگر چاپ نشده و جز نسخهی الکترونیکی آن، قابل دسترس نباشد.
کورتاسار در سال ۱۹۱۴ در بلژیک متولد و در ۶۹ سالگی درگذشت. در نوشتهای در باب نویسندگی میگوید:
«نویسنده واقعی کسی است که برای نوشتن چله کمانش را تا آخر بکشد و تیرش را رها کند، بعد هم کمانش را از میخی آویزان کند و راحت برود با دوستانش بنوشد! تیر دیگر خود در هوا جلو میرود، حالا یا به هدف میزند یا نمیزند. فقط احمقها میتوانند ادعای تغییر دادن مسیر تیر را داشته باشند یا به امید ابدی شدن و انتشار به چندین زبان، دنبالش بدوند و هلاش بدهند تا به هدف بخورد!»
اگر علاقهای برای بیشتر آشنا شدن با این اسطوره و آثارش دارید لینک ویکیپدیای زیر میتونه مفید باشه:
https://tinyurl.com/bdfhzwae
5948
ساعت چهارِ نیمهشب است
و قبول دارم اینجمله، شروع مناسبی برای یک شعر عاشقانه نیست
اما طوری از خواب پریدهام
که ناچارم بگویم دوستت دارم
که ساعت چهارِ نیمهشب است
که هیچوقت، هیچجای دنیا هیچ ساعتی
به این شدت چهارِ نیمهشب نبوده است
#لیلا_کردبچه
@Sherestan
5946
ما شعر می گوییم
ما
که نمی توانیم زندگی کنیم
ما شعر می گوییم
#علیرضا_روشن
@Sherestan
5944
در پریشان نظری غیر پریشانی نیست
عالمی امن تر از عالم حیرانی نیست
قفس تنگ فلک جای پر افشانی نیست
یوسفی نیست درین مصر که زندانی نیست
از جهان با دل خرسند بسازید چو مور
کاین گهر در صدف تاج سلیمانی نیست
چون ره مرگ سفیدی کند از موی سفید
وقت جمعیت اسباب تن آسانی نیست
تیر کج را ز کمان دور شدن رسوایی است
زیر گردون وطن ما ز گرانجانی نیست
نیست از نقص جنون، خانه نشین گر شده ایم
عشق، شهری است درین عهد، بیابانی نیست
ساده کن لوح دل روشن خود را از نقش
که بصیرت به سواد خط پیشانی نیست
در دل خاک، شهان گنج گهر گر دارند
گنج بی سیم و زران جز غم پنهانی نیست
به که بر لب ننهد ساغر بی پروایی
هر که را حوصله زهر پشیمانی نیست
سر زلف تو نباشد، سر زلف دگری
از برای دل ما قحط پریشانی نیست
اژدها می شود این مار ز مهلت صائب
رحم بر نفس نمودن ز مسلمانی نیست
#صائب_تبریزی
@Sherestan
5943
نیچه به خواهرش
ژنو - نوامبر 1883
لامای عزیزم:
دغدغهی به حساب آمدن در میانِ نویسندگان!؟ این چیزی است که مرا با نفرت و انزجار میترساند. اما، خواهرِ عزیزم، تنها «سپیدهدمان» و «حکمتِ شادان» را مطالعه کن، کتابهایی که محتوایِ آنها و آتیهشان جزوِ غنیترینها در زمین است. در نامههایِ قبلیِ شما بحثِ زیادی در موردِ [نکوهشِ] خودخواهی و خودبینی وجود داشت، که دیگر نباید در نامههایِ خواهرِ من نوشته شود. من بينِ انسانهایِ قوی و ضعیف یعنی کسانی که مقدر به خدمت، پیروی و سرسپردگی هستند، خطِ ممتدی کشیدم. آن چیزی که در این دوران حالم را به هم میزند ناگفتههایی از ضعف است... آنچه که تاکنون به من لذت داده، جلوهی انسانهایی با آرزوهایِ دراز بوده است، یعنی کسانی که آرامشِ خود را سالها حفظ کردهاند و واقعاً خود را با عبارتپردازیهایِ اخلاقیِ باشکوه نپوشاندهاند؛ و همانندِ «قهرمانان» یا «اشراف» قدم برداشتهاند. کسانی که آنقدر صادق بودهاند که به هیچ چیز جز خودشان و خواستههایشان ایمان نداشتند، تا آن را برایِ نوعِ بشر در تمامیِ زمانها باقی بگذارند. مرا ببخش! آنچه که مرا به ریچارد واگنر متمایل کرد همین بود؛ شوپنهاور نیز در تمامِ عمرِ خود چنین حسی داشت...
شکسپیر را بخوان! آثارِ او مملو از مردانِ قدرتمند است: مردانِ خام، سخت و شاید سنگی. دورانِ ما از داشتنِ چنین انسانهایی فقیر است و حتی از انسانهایی که برایِ درکِ افکارِ من مغز داشته باشند!
فکر نکن که نومیدی و فقدانی که امسال از آن رنج بردم، کم بوده است. نمیتوانی تصور کنی که چقدر همیشه احساسِ تنهایی میکنم آن زمان که در میانِ همهی این مردمِ خشکه مقدسی هستم که شما آنها را «خوب» مینامید؛ و چقدر شدیداً مشتاقِ انسانی هستم که صادق باشد و بتواند صحبت کند، حتی اگر یک هیولا باشد. اما البته من باید صحبت با نیمهخدایان را ترجیح دهم.
باز هم مرا ببخش! من همهی اینها را از عمقِ وجود نگفتم، و به خوبی میدانم که چقدر شما دغدغهی نگرانیهایِ من را دارید. آه، این تنهاییِ لعنتی.
#کتاب
#نامههای_نیچه
#فردریش_نیچه
@Sherestan
5964
رونق عهد شباب است دگر بُستان را
میرسد مژدهٔ گل بلبل خوشالحان را
ای صبا گر به جوانان چمن باز رَسی
خدمت ما برسان سرو و گل و ریحان را
گر چنین جلوه کند مغبچهٔ بادهفروش
خاکروبِ درِ میخانه کنم مژگان را
ای که بر مه کشی از عَنبرِ سارا چوگان
مضطربحال مگردان، من سرگردان را
ترسم این قوم که بر دُردکشان میخندند
در سر کار خرابات کنند ایمان را
یار مردان خدا باش که در کشتی نوح
هست خاکی که به آبی نخرد طوفان را
برو از خانهٔ گردون به در و نان مطلب
کآن سیهکاسه در آخر بِکُشد مهمان را
هر که را خوابگه آخر مشتی خاک است
گو چه حاجت که به افلاک کشی ایوان را
ماه کنعانی من! مسند مصر آنِ تو شد
وقت آن است که بدرود کنی زندان را
حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی
دام تزویر مکن چون دگران قرآن را
#حافظ
@Sherestan
5962
ایوان ایلیچ زندگیاش را با یک دروغ آغاز کرد. و این دروغ، نه به این دلیل که به دیگران دروغ میگفت، بلکه به این خاطر بود که خودش را فریب داده بود. او همیشه فکر میکرد که دارد برای خوشبختی خودش زندگی میکند، در حالی که در واقع تنها برای تصور دیگران از خوشبختیاش زندگی میکرد.
#کتاب
#مرگ_ایوان_ایلیچ
#لئو_تولستوی
@Sherestan
5961
#کتاب گویا
#بنگاه_آدمکشی
#جک_لندن
http://player.iranseda.ir/book-player/?w=43&g=331525
5959
تو مرا به عدم رعایت بیطرفی در شعرهایم محکوم کردی،
خوب، من هرگز در طول زندگیام آدم بیطرفی نبودهام
همیشه جانبدار بودم و سیاستهای دوپهلو داشتم
همیشه در مقابل نژادپرستی طرفدار سیاهپوستها بودهام،
در مقابل اشغالگران طرفدار مقاومت،
در مقابل ارتش طرفدار میلیشیا،
من در مقابل سفیدپوستها طرف سرخپوستها را میگیرم،
در مقابل نازیها طرف یهودیها را،
در مقابل اسرائیلیها طرف فلسطینیها را،
در مقابل نئونازیها طرف مهاجران را،
در مقابل مرزها طرف کولیها را،
در مقابل استعمارگران طرف بومیها را،
در مقابل دین طرف علم را،
در مقابل گذشته طرف حال را،
در مقابل پدرسالاری طرف فمینیسم را،
در مقابل مرد طرف زن را،
در مقابل باقیِ زنها طرف تو را،
در مقابل روزمرگی طرف کافکا را،
در مقابل فیزیک طرف شعر را
فیزیک
لعنت به فیزیک
چرا مهاجران وقتی نفسهای آخرشان را میکِشند روی آب میآیند؟
چرا عکس آن اتفاق نمیافتد؟
چرا انسانها وقتی زندهاند روی آب نمیآیند و وقتی مردند زیرِ آب نمیروند؟
بریدهای از شعر #غیاث_المدهون
@Sherestan
5957
تا وقتی زندگی را مفروض بگیری، میتوانی به عقل تکیه کنی، بدون اینکه مشکلی پیش بیاید. ولی همین که خودِ زندگی موضوعِ سوال شود، دیگر عقل به درد نمیخورد. اگر قرار نبود بمیریم، میتوانستیم تا ابد به عقل تکیه کنیم. در واقع آن وقت امکان نداشت از این نوع تجربه که الآن داریم فراتر برویم. فقط مرگ است که امکان فراوری از این قسم تجربه را ممکن میکند. حالا هر قدر هم خیال کنی که بعید است چیزی فراتر از این نوع تجربه وجود داشته باشد، هر قدر هم به این چیزها بی اعتقاد باشی، باز مجبوری بپذیری که امکانش وجود دارد. فقط به این دلیل که میمیریم.
#کتاب
#مواجهه_با_مرگ
#براین_مگی
@Sherestan
5955
میگویند یک روز جغرافیدان و کاشف آلمانی، فردریش هومبولت به دوستش که پزشکی پاریسی بود گفت که میخواهد یک دیوانه درست و حسابی را از نزدیک ببیند. چند روز بعد سر میز مهمانی دوستش، با دو مرد در طرفین خودش روبهرو شد، یکی مودب و کمحرف بود و به گپ و گعده تن نمیداد. دیگری لباسهای تابهتا و ناهماهنگ داشت، درباره همه موضوعات جهان حرف میزد، دستهایش را بیمحابا در هوا تکان میداد و اداهای هولناک از خودش در میآورد. وقتی شام تمام شد هومبولت به مرد حراف اشاره کرد و در گوش میزبانش گفت «از دیوانهات خوشم آمد». میزبان ابرو در هم کشید و جواب داد: «دیوانه، آن یکی است. ایشان موسیو بالزاک هستند.»
#کتاب
#فقط_روزهایی_که_مینویسم
#آرتور_کریستال
@Sherestan
5953
مشکل اینجاست که همیشه انتخاب تو از بین دو تا بد است. مهم هم نیست که کدام را انتخاب کنی، هر کدام شان ذره ای از تو را می خورند تا آنجا که دیگر چیزی باقی نماند. بیشتر آدم ها در بیست و پنج سالگی تمام می شوند. و بعد تبدیل می شوند به ملتی بی شعور که رانندگی می کنند، غذا می خورند، بچه دار می شوند، و هر کاری را به بدترین شکل اش انجام می دهند. مانند رای دادن به کاندیدای ریاست جمهوری ای که آن ها را یاد خودشان می اندازد.
#کتاب
#ساندویچ_ژامبون
#چارلز_بوکوفسکی
@Sherestan
5952
آخر واقعا چطور میشود آدم خوشحال باشد از اینکه ساعت ۶:۳۰ با زنگ ساعت بیدار بشود، از تخت بیاید بیرون، لباس بپوشد، زورکی چیزی بخورد، بریند، بشاشد، مسواک بزند، شانه کند، و بعد از یک نبرد طولانی با ترافیک، برسد جایی که درواقع زور میزند برای کس دیگری کلی پول دربیاورد و درنهایت هم ازش میخواهند بابت این فرصتی که در اختیارش گذاشته شده، قدردان باشد؟
#کتاب
#هزار_پیشه
#چارلز_بوکوفسکی
@Sherestan
5951
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبارآلود و دور
در خزانی خالی از فریاد و شور
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سایهیی ز امروزها دیروزها
دیدگانم همچو دالانهای تار
گونههایم همچو مرمرهای سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فریاد درد
میخزند آرام روی دفترم
دستهایم فارغ از افسون شعر
یاد میآرم که در دستان من
روزگاری شعله میزد خون شعر
خاک میخواند مرا هر دم به خویش
میرسند از ره که در خاکم نهند
آه شاید عاشقانم نیمه شب
گل به روی گور غمناکم نهند
بعد من ناگه به یک سو میروند
پردههای تیرهی دنیای من
چشمهای ناشناسی میخزند
روی دفترها و کاغذهای من
در اتاق کوچکم پا مینهد
بعد من با یاد من بیگانهیی
در بر آیینهام ماند به جای
نقش دستی تار مویی شانهیی
میروم از خویش و میمانم به خویش
هر چه برجا مانده ویران میشود
روح من چون بادبان قایقی
در افقها دور و پنهان میشود
لیک دیگر پیکر سرد مرا
میفشارد دست دامنگیر خاک
بیتو دور از ضربههای قلب تو
قلب من میپوسد آن جا زیر خاک
بعد ها نام مرا باران و خاک
نرم میشویند از رخسار سنگ
گور من گمنام میماند به راه
فارغ از افسانههای نام و ننگ
#فروغ_فرخزاد
@Sherestan
5950
اگر در جهان راهی یافت میشد که آبِ رفته را به جوی بازگرداند، ارزش داشت که به خطاهای گذشته خود بیندیشیم؛ ولی بهراستی گذشته را باید از آنِ گذشتگان دانست؛ گذشته از آن گذشتگان است و آینده از آنِ توست. مادام که از آنِ توست، نگهش دار و افکارت را، نه روی آزاری که در گذشته رساندهای، بلکه روی کمکی که اکنون میتوانی انجام دهی، متمرکز کن!
#کتاب
#خرمگس
#اتل_لیلیان_وینیچ
@Sherestan
5947
پیش از تو دنیا زشت بود
دریا از کشتیهای شکسته آغاز میشد
باغ از خار
شهر از ساختمانهای بیدر و پنجره
شب از کابوس
روز از باد
من از تو تشکر میکنم
برای من زیبایی آوردی!
#رسول_یونان
@Sherestan
5945
اگر زِ گور، به جایی دری نباشد چه؟!
وگر تمام شود، محشری نباشد چه؟!
گرفتم اینکه دری هست و کوبهای دارد…
در آن کویر، کسِ دیگری نباشد چه؟!
کفنکِشان چو در آیم زِ خاک و حق خواهم،
دبیرِ محکمه را دفتری نباشد چه؟!
شرابِ خُلَّرِ شیراز دادهام از دست…
خبر زِ خمرهی گیراتری نباشد چه؟!
چنین که زحمتِ پرهیز بُردهام اینجا،
به هیچ کرده اگر کیفری نباشد چه؟!
بَرَنده کیست در این بازیِ سیاه و سپید؟
در آن دقیقه اگر داوری نباشد چه؟
#حسین_جنتی
@Sherestan
5942
عدالت
امپراطور چین به مردماش گفت: که او، فقط او را باید به عنوان مقصر اصلی آخرین کسوف مجازات کنند. او اعتراف کرد که با مدیریت غلط و اشتباهی که در محاسبههایش کرده بود، باعث شده چنین فاجعهای اتفاق بیفتد. دادگاه ویژهای برای رسیدگی به این اتهام تشکیل شد. دادگاه حکم داد: « به دلیل این رفتار شایسته، فروتنی و ابراز پشیمانی امپراطور بزرگ، مردم باید شکرگزار باشند و مراتب قدردانی خود را با پرستش ایشان بهجا بیاورند. »
#کتاب
#داستان_کوتاه
#انریکه_اندرسون_ایمبرت
@Sherestan