دوسداشتن معیار مطمعنی نیست
گاه کودک پفک را به پدر ترجیح میدهد
@shikopica
خیلی قشنگه بخونید👌👌
📎 @shikopica 💎
معلم مدرسهای با اینکه ﺯﯾﺒﺎ بود ﻭ ﺍﺧﻼﻕ خوبی داشت، هنوز ازدواج نکرده بود.
ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯﺍﻧﺶ ﮐﻨﺠﮑﺎﻭ ﺷﺪند ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ:
«ﭼﺮﺍ ﺑﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺩﺍﺭﺍﯼ ﭼﻨﯿﻦ ﺟﻤﺎﻝ ﻭ ﺍﺧﻼﻗﯽ خوبی ﻫﺴﺘﯽ ﻫﻨﻮﺯ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻧﮑﺮﺩﻩﺍﯼ؟»
معلم گفت:
«ﯾﮏ ﺯﻧﯽ ﺩﺍﺭﺍﯼ ﭘﻨﺞ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﻮﺩ. ﺷﻮﻫﺮﺵ او ﺭﺍ ﺗﻬﺪﯾﺪ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺍﮔﺮ بار ﺩﯾﮕﺮ ﺩﺧﺘﺮ به دنيا بياورد ﺁﻥ ﺭﺍ ﺳﺮ ﺭﺍﻩ خواهد ﮔﺬﺍﺷﺖ ﯾﺎ به هر ﻧﺤﻮﯼ شده ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﯽﺍﻧﺪﺍﺯد.
ﺑﺎﺭ ﺩﯾﮕﺮ ﺁﻥ ﺯﻥ ﺩﺧﺘﺮﯼ به دنیا آورد.
ﭘﺪﺭﺵ ﺁﻥ ﺩﺧﺘﺮ را ﻫﺮ ﺷﺐ كنار میدان شهر ﺭﻫﺎ میکرد. ﺻﺒﺢ ﮐﻪ میآمد، ﻣﯽﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﮐﺴﯽ طفل ﺭﺍ نبرده ﺍﺳﺖ. ﺗﺎ ﻫﻔﺖ ﺭﻭﺯ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﻫﺮ ﺷﺐ ﺑﺮای ﺁﻥ ﻃﻔﻞ دعا میکرد ﻭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ میسپرد. ﺧﻼﺻﻪ ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪ ﻭ ﮐﻮﺩﮐﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ بازگرداند.
ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺷﺪ، ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺎﺭ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﺎﺭﺩﺍﺭ ﺷﺪ ﻭ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺧﯿﻠﯽ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﺒﺎﺩﺍ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺩﺧﺘﺮ به دنيا بیاورد ﺍﻣﺎ ﺧﻮﺍﺳﺖ خداوند ﺑﺮ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ فرزند هفتم ﭘﺴﺮ باشد ﻭﻟﯽ ﺑﺎ ﺗﻮﻟﺪ ﭘﺴﺮ، ﺩﺧﺘﺮ ﺑﺰﺭﮔﺸﺎﻥ ﻓﻮﺕ ﮐﺮﺩ.
ﺑﺎﺭ ﺩﯾﮕﺮ ﺣﺎﻣﻠﻪ ﺷﺪ ﻭ ﭘﺴﺮﯼ به دنیا ﺁﻭﺭﺩ ﺍﻣﺎ ﺩﺧﺘﺮ ﺩﻭﻣﺸﺎﻥ ﻓﻮﺕ ﮐﺮﺩ.
ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﭘﻨﺞ ﺑﺎﺭ ﭘﺴﺮ به دنيا آورد ﺍﻣﺎ ﭘﻨﺞ ﺩﺧﺘﺮﺷﺎﻥ ﻫﻤﻪ فوت كردند.
ﻓﻘﻂ ﺗﻨﻬﺎ ﺩﺧﺘﺮﺷﺎﻥ ﮐﻪ ﭘﺪﺭ میخواست ﺍﺯ ﺷﺮﺵ ﺧﻼﺹ ﺷﻮﺩ ﺑﺮﺍﯾﺸﺎﻥ ﻣﺎﻧﺪ. ﻣﺎﺩﺭ ﻓﻮﺕ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﺧﺘﺮ ﻭ ﭘﺴﺮﻫﺎ ﻫﻤﻪ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪﻧﺪ.»
ﺧﺎﻧﻢ ﻣﻌﻠﻢ ﺑﻪ ﺩﺍﻧﺶﺁﻣﻮﺯﺍﻧﺶ ﮔﻔﺖ:
«میدانید آن ﺩﺧﺘﺮﯼ ﮐﻪ ﭘﺪﺭﺵ میخواست ﺍﺯ ﺷﺮﺵ ﺧﻼﺹ ﺷﻮﺩ که ﺑﻮﺩ؟ آن دختر ﻣﻨﻢ! ﻭ ﻣﻦ ﺑﺪﯾﻦ دلیل ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻧﮑﺮﺩﻩﺍﻡ ﭼﻮﻥ ﭘﺪﺭﻡ ﺧﯿﻠﯽ ﭘﯿﺮ ﻫﺴﺖ ﻭ ﮐﺴﯽ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺗﺮ ﻭ ﺧﺸﮏ ﻭ ﻧﮕﻬﺪﺍﺭﯼ ﮐﻨﺪ. ﻣﻦ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺧﺪمت میکنم. آن ﭘﻨﺞ ﭘﺴﺮ، ﯾﻌﻨﯽ ﺑﺮﺍﺩﺭﺍﻧﻢ، ﻓﻘﻂ ﮔﺎﻫﮕﺎﻫﯽ خبرش را میگیرند. ﭘﺪﺭﻡ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﮔﺮﯾﻪ میکند ﻭ ﭘﺸﯿﻤﺎﻥ ﺍﺯ ﮐﺎﺭﯼ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﺑﺎ ﻣﻦ ﮐﺮﺩﻩ.»
اگر جای دانه هایت را که روزی کاشته ای فراموش کردی،
باران روزی به تو خواهد گفت کجا کاشته ای …
"پس نیکی را بکار،
بالای هر زمینی…
و زیر هر آسمانی….
برای هر کسی... "
.تو نمیدانی کی و کجا آن را خواهی یافت!!
که کار نیک هر جا که کاشته شود به بار می نشیند …
اثر زیبا باقی می ماند
📎 @shikopica 💎
آن عشــق کــه در پــرده بمــانــد بــه چــه ارزد؟!
عشــق اســت
و همیــن لــذت اظهــار و دگــر هیــچ . . .
@shikopica 💎
@shikopica 🍃🍂
ماییم و دلی ساده و مرزی گُهر آلود
بین دو سه تا کشورِ خوف و خطر آلود
زیر دِلمان دردِ خلیجِ عرب آگین
روی سَرمان سایه ی روسِ خزر آلود!
سرشاخ شدن با دو سه تا گاوِ خراَندیش
در رابطه ی خارجیِ دردسر آلود..
نصفِ مُخمان محوِ مدرنیته ی دنیا
نصف دگرش غرقه ی عصر حجر آلود!
یک ملتِ بی آتیه اما الکی خوش
هفتاد و دو میلیون سَرِحالِ پَکر آلود
گفتند که شیرین شدن کام حرام است
این است که تلخیم در این نیشکر آلود
ای کاش که آهنگرِ بلخی شده بودیم
مسگر شده ایم آه، در این شوشتر آلود
در ذهن درختان فقط اندیشه کوچ است
از بیشه ی بی روزن و باغِ تبر آلود..
پرسید یکی وضع چجوری است عزیزم؟
گفتم ضرر اندر ضرر اندر ضرر آلود!
#شروین_سلیمانی
🕸🕸🕸🕸🕸
@shikopica 🕷
در رستوران بودم که میز بغلی توجهم را جلب کرد. زن و مرد میانسالی روبهروی هم نشسته بودند و مثل یک دختر و پسر جوان چیزهایی میگفتند و زیرزیرکی میخندیدند.
بدم آمد. با خودم گفتم چه معنی دارد؟ شما با این سنتان باید بچه دبیرستانی داشته باشید.
نه مثل بچه دبیرستانیها نامزدبازی و دختربازی کنید.
داشتم چپچپ نگاهشان میکردم که تلفن خانم زنگ خورد و به نفر پشت خط گفت: آره عزیزم. بچهها رو گذاشتیم خونه خودمون اومدیم. واسهشون کتلت گذاشتم تو یخچال.
خوشم آمد. ذوق کردم. گفتم چه پدر و مادر باحالی. چه عشق زندهای که بعد از این همه سال مثل روز اول همدیگر را دوست دارند. چقدر خوب است که زن و شوهرها گاهی اوقات یک گردش دوتایی بروند. چقدر رویایی. قطعا اگر روزی پدر شدم همین کار را میکنم.
داشتم با لبخند و ذوق نگاهشان میکردم که ناگهان مرد به زن گفت: پاشو بریم تا شوهرت نفهمیده اومدی بیرون.
اَی تُف. حالم به هم خورد. زنیکه تو شوهر داری آنوقت با مرد غریبه آمدی ددر دودور؟
بیشرفها.
داشتم چپچپ نگاهشان میکردم که مرد بلند شد رفت به سمت صندوق تا پول غذا را حساب کند. زن هم دنبالش رفت و بلند گفت: داداش داداش بذار من حساب کنم. اون دفعه پیش مامان اینا تو حساب کردی.
@shikopica
آخییی. آبجی و داداش بودن. الهی الهی. چه قشنگ. چه قدر خوبه خواهر و برادر اینقدر به هم نزدیک باشند.
داشتم با ذوق و شوق نگاهشان میکردم و لبخند میزدم که آمدند از کنارم رد شدند و در همان حال مرد با لبخندی شیطنتآمیز گفت: از کی تا حالا من شدم داداشت؟ زن هم نیشخندی زد و گفت: اینجوری گفتم که مردم فکر کنن خواهر و برادریم.
تو روحتان. از همان اول هم میدانستم یک ریگی به کفشتان هست. زنیکه و مردیکه عوضی آشغال بیحیا.
داشتم چپچپ نگاهشان میکردم که خواستند خداحافظی کنند. زن به مرد گفت: به مامان سلام برسون. مرد هم گفت: باشه دخترم. تو هم به نوههای گلم... _
وای خدا. پدر و دختر بودند. پس چرا مرد اینقدر جوان به نظر میرسید؟ خب با داشتن چنین خانواده دوستداشتنی باید هم جوان بماند. هرجا هستند سلامت باشند.
ناگهان یادم افتاد یک ساعت است در رستوران منتظر دوستدخترم هستم. چرا نیامد این دختر؟ ولش کن. بگذار بروم تا همسرم شک نکرده است.
برگه اى در خيابان نصب شده بود و روى آن چنين نوشته بود:
📎 @shikopica
مبلغ ٢٠هزار تومان را گم كرده ام و به آن خيلى نياز دارم زيرا هزينه زندگى ندارم هركس پيدا كرده بيارد به آدرس فلانى كه شديدا به آن نياز دارم...
شخصى برگه را ميبيند و ٢٠هزار تومان از جيبش بيرون مى آورد و به آدرس ميبرد! ميبيند پيرزنى ساكن منزل است،شخص پول را تحويل ميدهد! پيرزن گريه ميكند و ميگويد شما دوازدهمين نفرى هستيد كه آمديد و ادعا ميكنيد كه پولم را پيدا كرده ايد،،،جوان لبخندى زد و به سمت خروجى حركت كرد پيرزن كه همچنان داشت گريه ميكرد گفت: پسرم ورقه را پاره كن چون نه من آنرا نوشته ام نه سواد نوشتنش را دارم..احساس همدردى شما مرا دلگرم و اميدوار به زندگى كرد و اين بزرگترين خبر دنيا براى من است! هركجا انسانى هست فرصتى براى محبت كردن هست..به كسى كه در زمين هست رحم كنيم تا رحمت كائنات شامل حالمون بشه...❤️
ایرج پزشک زاد طنزپرداز مشهور ایرانی و خالق کتاب دایی جان ناپلئون از خاطرات دوران کودکی اش میگوید:
📎 @shikopica 📚
از بابا پرسیدم بچه چجوری میاد تو شکم مامانش؟ بابا کمی فکر کرد بعدش گفت بیا بریم تو حیاط!
به حیاط رفتیم بابا یکی از بته های گل سرخ به من نشون داد و گفت:
این بته اول یک تخم کوچیک بوده، بعد این تخم رو توی زمین کاشتیم
بعد بهش آب دادیم و بعد از یه مدتی بزرگ شد، وحالا شده این بته بزرگ که میبینی.
منم تخم تو رو تو شکم مامانت کاشتم و بعد تو اومدی...!
- با دست کاشتی یا بیلچه؟
بابا کمی رنگ به رنگ شد و گفت: بایک جور بیلچه مخصوص
- پای من هم آب دادی؟
اره آب هم دادم،
- با آبپاش دادی یا شلنگ؟
بابا نگاه تندی به من کرد! چرا عصبانی شده بود!؟
ولی من باید بدونم
پدر گفت: با شلنگ پسرم
- بابا خودتون آب دادین یا مش رضای باغبون؟
بابا یک دفعه برگشت و یک چک زد تو گوشم و گفت: (برو گم شو پدر سوخته کره خر....!)
📎 @shikopica 📚
🍁🍂🍃🍃🍂🍁
@Shikopica
💫وقتی نانوا خمیر نان سنگک را پهن میکند...
و درون تنور میگذارد را دیدی که چه اتفاقی می افتد؟
خمیر به سنگها می چسبد...
اما نان هر چه پخته تر می شود،
از سنگها جدا میشود!!
حکایت آدمها همین است...
سختی های دنیا ، حرارت تنور است...
و این سختی هاست که انسان را پخته تر می کنند...
و هر چه انسان پخته تر میشود
سنگ کمتری بخود می گیرد...
سنگها تعلقات دنیایی هستند...
ماشین من.. خانه من..من.. من !!
آنوقت که قرار است نان را از تنور
خارج کنند سنگها را از آن می گیرند!!
خوشا بحال آنکه در تنور دنیا
آنقدر پخته میشود...
که به هیچ سنگی نمی چسبد!!
ما در زندگی به چه چسبیده ایم ؟
سنگ ما کدام است ؟👌🏻
☘️☘️☘️
@shikopica
ﺩﺧﺘﺮﺧﺎﻧﻤﯽ ﺯﻳﺒﺎ ﺧﻄﺎﺏ ﺑﻪ ﺭﺋﻴﺲ
ﺷﺮﻛﺖ ﺍﻣﺮﻳﻜﺎﯾﯽ ﺝ ﭖ ﻣﻮﺭﮔﺎﻥ ﻧﺎﻣﻪﺍﯼ
ﺑﺪﻳﻦ ﻣﻀﻤﻮﻥ ﻧﻮﺷﺖ :
ﻣﻦ 24ﺳﺎﻝ ﺩﺍﺭﻡ. ﺟﻮﺍﻥ،ﺯﻳﺒﺎ،ﺧﻮﺵﺍﻧﺪﺍﻡ
ﺩﺍﺭﺍﯼ ﺗﺤﺼﯿﻼﺕ ﺁﮐﺎﺩﻣﯿﮏ ﻫﺴﺘﻢ ....
ﭼﮕﻮﻧﻪ ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﻢ ﺑﺎﻣﺮﺩﯼ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﻨﻢ
ﮐﻪ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺷﻤﺎﺩﺭﺁﻣﺪﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ؟
ﺟﻮﺍﺏ ﻣﺪﻳﺮﺷﺮﻛﺖ ﻣﻮﺭﮔﺎﻥ :
ﺍﺯ ﺩﻳﺪ ﻳﮏ ﺗﺎﺟﺮ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﺑﺎﺷﻤﺎ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﺍﺳﺖ
ﺁﻧﭽﻪ ﺷﻤﺎ ﺩﺭﺳﺮ ﺩﺍﺭﻳﺪ ﻣﺒﺎﺩﻟﻪ ﻣﻨﺼﻔﺎﻧﻪ
ﺯﻳﺒﺎﺋﯽ ﺑﺎ ﭘﻮﻝ ﺍﺳت
ﺯﻳﺒﺎﯾﯽ ﺷﻤﺎ ﺭﻓﺘﻪﺭﻓﺘﻪ ﻣﺤﻮﻣﻴﺸﻮﺩ
ﺍﻣﺎ ﭘﻮﻝ ﻣﻦ ﺑﻌﻴﺪ ﺍﺳﺖ ﺑﺮﺑﺎﺩﺭﻭﺩ .
ﺩﺭﺁﻣﺪ ﻣﻦ ﺑﺎﻻﺗﺮ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺭﻓﺖ ﺍﻣﺎ ﭼﯿﻦ ﻭﭼﺮﻭﮎ ﻭﭘﯿﺮﯼ ﺟﺎﯾﮕﺰﯾﻦ ﺯﯾﺒﺎﺋﯽ ﺷﻤﺎ ﺧﻮﺍﻫﺪﺷﺪ .
ﻣﻦ ﻳﮏ ﺳﺮﻣﺎﻳﻪ ﺭﻭﺑﻪ ﺭﺷﺪ ﻫﺴﺘﻢ ﺍﻣﺎ ﺷﻤﺎ ﯾﮏ ﺳﺮﻣﺎﻳﻪ ﺭﻭﺑﻪ ﺯﻭﺍﻝ . ﭘﺲ ﺁﺩﻡ ﭘﻮﻟﺪﺍﺭ ﻧﺎﺩﺍﻥ ﻧﻴﺴﺖ ﺑﺎﺷﻤﺎ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﻨﺪ. ﻣﺎ ﻓﻘﻂ ﺑﺎﺍﻣﺜﺎﻝ ﺷﻤﺎ ﻗﺮﺍﺭﻣﯿﮕﺬﺍﺭﻳﻢ ﺍﻣﺎ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻫﺮﮔﺰ .
ﺍﻣﺎ ﺍﮔﺮ ﺷﻤﺎ ﻋﻼﻭﻩ ﺑﺮﺟﻮﺍﻧﯽ ﻭ ﺯﯾﺒﺎﺋﯽ ﮐﺎﻻﻫﺎﯼ ﺑﺎﺍﺭﺯﺷﯽ ﻣﺜﻞ ﺍﻧﺴﺎﻧﯿﺖ، ﭘﺎﮐﺪﺍﻣﻨﯽ، ﺷﻌﻮﺭ، ﺍﺧﻼﻕ، ﺗﻌﻬﺪ،ﺻﺪﺍﻗﺖ، ﻭﻓﺎﺩﺍﺭﯼ، ﺣﻤﺎﯾﺖ ﻭ ﻋﺸﻖ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯿﺪ ﮐﻪ ﻣﺜﻞ ﺳﺮﻣﺎﯾﻪ ﻣﻦ ﺭﻭﺑﻪ ﺭﺷﺪ ﺑﺎﺷﺪ ﺍﯾﻦ ﻣﻌﺎﻣﻠﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﻧﯿﺰﺳﻮﺩ ﺍﻭﺭ ﺍﺳﺖ ....
ﻭﺍﯾﻦ ﮐﻞ ﺣﻘﯿﻘﺖ ﺯﻧﺪﮔﯿﺴﺖ.
انیشتین در ملاقاتی با چاپلین: هنر شما را تحسین میکنم بدون گفتن کلمهای دنیا شما را درک میکند!
چاپلین: ارزش کار شما بیشتر است! دنیا شما را تحسین میکند با اینکه هیچکس نمیفهمد چه میگویید!
@shikopica
بعضی از غمها مفیدند!
اولش ناراحتت میکنه و غصه میخوری،
ولی بعدش کمکت میکنه همه چیزو بهتر درک کنی...
@shikopica
قشنگترین پست تلگرام
📎 @shikopica 💎
از قدیم گفتن اگه کسی رو خواستی بشناسی باهاش همسفر شو
با یکی از دوستام تازه آشنا شده بودم یه روز بهم گفت فردا میخوام برم شیراز.
گفتم: منم کار دارم باهات میام.
1- سر وعده اومد در خونه مون سوئیچ ماشینشو دو دستی تعارف کرد گفت بفرما شما رانندگی کنید.
گفتم ممنون؛ حالا خسته شدی من میشینم. معرفت اول
2- رسیدیم سر فلکه خروجی شهر خواستیم از دکه یه چیز خوردنی برا تو راه بگیریم . من رفتم از دکه اولی بخرم گفت بیا از اون یکی بخریم. گفتم: چه فرقی داره؟!!!
گفت: اون مشتریهاش کمتره، تا کسب اونم بگرده...
3- ایستگاه خروجی شهر گفتم صبر کن دوتا مسافر سوار کنیم هزینه بنزین در بیاد.
گفت: این مسافرکش ها منتظر مسافرن، گناه دارن، روزیشون کم میشه.
3-بین راه یه مسافر فقیری دست بلند کرد. اونو سوار کرد. مسیرش کوتاه بود؛ پول که ازش نگرفت، 10 هزار تومن هم بهش داد.
گفتم رفیق معتاد بود ها.
گفت: باشه اینها قربانی دنیاطلبان روزگار هستن. مهم اینه که من به نیّت خشنودی خدا این کار را کردم.
5-رسیدیم کنار قبرستان شهر، یه آدم حدود چهل ساله یه مشما قارچ کوهی دستش بود. بهش گفت: همش چند؟ گفت: 30 هزار تومن. ازش خرید.
گفتم: رفیق اینقدر ارزش نداشتا. گفت میدونم میخواستم روزیش تامین بشه..
6- رسیدیم شیراز، پشت چراغ قرمز یه بچه 10ساله چندتا دستمال کاغذی داشبردی دستش بود. گفت 4تا 20 هزار تومن.
4تا ازش خرید. گفتم رفیق اینقد ارزش نداشتا.
گفت: میدونم، میخواستم روزیش تامین بشه. گناه داره تو آفتاب وایساده.
یه جای دیگه هم از یه بچه یه کتاب دعا خرید 75 هزاروتومن!!!
7- از روی یک پل هوایی رد میشدیم، یه پیرمرد دستگاه وزنه (ترازو) جلوش بود. یه کم رد شدیم، یه دفعه برگشت گفت میای خودمونو وزن کنیم؟
گفتم: من وزنمو میدونم چقدره. گفت باشه منم میدونم اگه همه مثل من و تو اینجوری باشن این پیرمرد روزیش ازه کجا تامین بشه؟!!!
گفتم باشه یه پولی بهش بده بریم. گفت نه، غرورش میشکنه، میشه گدایی؛ اینجوری میگه کاسبی کردم.
8-یه گدایی دست دراز کرد. یخورده پول خورد بهش داد. گفتم: رفیق اینها حقه بازنا.
گفت: ما هیچ حاجتمندی را رد نمیکنم. مبادا نیازمندی را رد کرده باشیم.
9-اگه میخواستم در مورد یکی حرف بزنم بحث رو عوض میکرد
میگفت شاید اون شخص راضی نباشه در موردش حرف بزنیم و غیبتش رو کنیم...
10-یکی بهش زنگ زد گفت پول واریز نکردی؟!!!
گفتم: رفیق، بچه هات بودن؟
گفت: نه، یه بچه فقیر از مهدیه رو حمایت مالی کردم. اون بود زنگ زد.
گفتم: چن بهش میدی؟!!!
گفت سه مرحله در یک سال 900 هزار تومن. اولِ مهر، عید و تابستان سه تا سیصدتومن.
11-تو راه برگشت هم از سه تا کودک آویشن کوهی خرید. گفت اگر فقط از یکیشون بخرم اون یکی دلش میشکنه.
میدونین من تو این سفر چقد خرج کردم؟!!!
10 هزار تومن!!!
2 تا بسنی برا خودم و رفیقم خریدم چون همینقدر بیشتر پول تو جیبم نبود. من کارت داشتم رفیقم پول نقد تو جیبش گذاشته بود. به من اجازه نمیداد حساب کنم.
میدونین شغل رفیق من چه بود؟!!! برق کش، لوله کش، تعمیرکارِ یخچال و کولر و آبگرمکن بود و یه مغازه کوچک داشت.
میدونین چه ماشینی داشت؟!!! پرایدِ 85
میدونین چن سالش بود؟!!!
34 سال.
میدونین من چه کاره بودم؟!!!
کارمند بودم، باغ هم داشتم.
میدونین چه ماشبنی داشتم؟
206 صندوق دار؛ کلک زدم گفتم خرابه که اون ماشینشو بیاره..
بنده مخلص خدا بودن به حرکت است نه ادعا
بعضیها بزرگوار به دنیا اومدن تا دیگران هم ازشون چیزایی یادبگیرن.
📎 @shikopica 💎
طولانیه اما قشنگه
📎 @shikopica 💎
یک قاضی با ایمان مصری به نام محمد عریف در کتابی که خودش نوشته بود یک رویداد واقعی از خودش را تعریف میکند: پانزده سال پیش وقتی وکیل دادگستری بودم یک روز صبح میرفتم سر کار و تا شب به خانه برنمی گشتم. جلو درب محل کارم یادم افتاد که چند برگه مهم را خانه جا گذاشتم و فورا سوار ماشینم شدم و به خانه برگشتم تا برگه ها را بردارم.
وقتی وارد خانه شدم دیدم یک مرد غریبه با زنم نشسته و… نمیدانستم چکار کنم. خودم وکیل بودم و قوانین را خوب میدانستم و اگر آن مرد را میکشتم هیچ شاهدی نداشتم
تصمیم گرفتم با مرد هیچ کاری نکنم و به او گفتم: از خانه من برو بیرون و من این کار را به خدا می سپارم
آن مرد هم رفت بیرون و کمی به من خندید. یعنی به عقل من میخندید که باهاش هیچ کاری نکردم
او رفت و به زنم گفتم: وسایلت را جمع کن تا تو را به خانه ی پدرت ببرم و از هم جدا می شویم. سوار ماشین شدیم و به راه افتادیم
خانه پدر زنم تو یک شهر دیگر بود و تو راه فقط به آن موضوع فکر می کردم و بغض گلویم را گرفته بود تا به آنجا رسیدیم
من کار خودم را به خدا سپرده بودم و نخواستم آبروی زنم را ببرم و به خانواده ی زنم گفتم: ما دیگر به درد هم نمیخوریم و میخواهیم از هم جدا شویم
خانواده ی زنم میگفتن: شما تا حالا با هم مشکل نداشتید و از این حرفها. و من هم تاکید میکردم که به درد هم نمیخوریم و باید از هم جدا بشویم
وقتی از خانه می آمدم بیرون زنم به من گفت: واقعا درود بر شرفت تو خیلی بزرگی که آبرویم را نبردی. من هم بهش گفتم: برو و توبه کن از کاری که کردی
خلاصه از هم جدا شدیم و مدتها فکرم درگیر آن قضیه بود و همیشه وقتی توی تلویزیون یا خیابان یا محل کارم کسی را می دیدم که میخندید یاد آن مرد می افتادم که موقع رفتن به من میخندید
بعد از مدتی دوباره ازدواج کردم و یک زن با تقوا، با ایمان نصیبم شد. سالها گذشت و بعد از پانزده سال من قاضی دادگستری شدم
یک روز یک پرونده ی قتل آمد جلو دستم و مرد قاتل را داخل آوردند
به نظرم میرسید که آن مرد را جایی دیده ام و بعد از کلی فکر کردن یادم افتاد که همان مردی است که با زن قبلیم بود… ولی او مرا نشناخت
بهش گفتم: ماجرا را برایم تعریف کن که چرا مرتکب قتل شدی
گفت: جناب قاضی رفتم خانه دیدم یک مرد غریبه با همسرم همبستر شده و نتوانستم جلو خودم را بگیرم و با چاقو کشتم
گفتم: شاهد داری؟
گفت: نه
گفتم: اگر راست میگویی پس چرا زنت را هم نکشتی؟
گفت: زنم زود از خانه فرار کرد
گفتم: نباید می کشتیش چون قانون میگوید که باید سه شاهد ماجرا را می دیدند
گفت: جناب قاضی اگر این اتفاق برای شما می افتاد آن مرد را نمی کشتی؟
گفتم: نه، در زمان خودش قاضی هم بوده که این اتفاق برایش افتاده و با مرد هیچ کاری نداشته
آن موقع بود که یادش افتاد من آن وکیل پانزده سال پیش هستم که با زنم همبستر شده بود و باهاش کاری نکردم
گفتم: من آن روز کار خودم را به خدا سپردم و من الان با نوک خودکارم حکم اعدامت را صادر میکنم
و طبق قانون باید آن مرد اعدام میشد و من حکم اعدامش را صادر کردم
به در هر خانه ای بزنی
فردا در خانه ات را میزنند
📎 @shikopica 💎
@shikopica 📎
🍁🍂🍃
❣قانون کائنات :
*هیچچیز در طبیعت برای خود زندگی نمیکند*
*«رودخانهها»*
آب خود را مصرف نمیکنند
*«درختان»*
میوهی خود را نمیخورند
*«خورشید»*
گرمای خود را استفاده نمیکند
*«گل»*
عطرش را برای خود گسترش نمیدهد
*«زندگی»*
یعنی در خدمت دیگران
*« قانون طبیعت است . . . »*
پس :
اگر دیدی کسی گرهای دارد
و تو راهش را میدانی
سکوت نکن !
اگر دستت به جایی میرسید
دریـغ نـکـن !
معجزهی زندگی دیگران باش !
*« این قانون کائنات است . . . ! ! ! »*
معجزهی زندگی دیگران که باشی
بیشک کسی معجزهی زندگی تو خواهد شد !
🍃🍃🍃🍃
@shikopica 🍂🍃🍁
شاعر آن نیست که یک لقمه ببندد دهنش را
یا ببندد دهن از ترس و نگوید سخنش را
شاعر آن است که پیش از قلم و دفترش آرد
بر زبان اشهدِ خود را و بپوشد کفنش را
آبِ پاکی به سرِ خویش بریزد که بشوید
کرده در دل نیتِ غسلِ شهادت بدنش را
صله و سکّه و پاداش و لقب هیچ نگیرد
نسپارد به قفس طوطیِ شکّر شکنش را
تا که مجبور نباشد سخنِ یاوه ببافد
بشود خانه نشین ول بکند انجمنش را
جای چشم و لب و زلف و کمر و وسوسۀ نفس
غمزه و عشوه و گردن... بنویسد وطنش را
بسراید وطنش را و به مردم بنماید
قلتبانانِ سراپا غلطِ قلتشنش را
بزند آینه از شعر و به کشور بنماید
این فضای خفه اش را و محیطِ خفنش را
بنویسد که در این گستره پاییز و زمستان
خشک کردند بهار و گل و سرو و چمنش را
بنویسد که ببینید در این باغ شکستند
گردنِ نخلِ ترش را کمرِ نارونش را
بنویسد که شد آن جنگلِ انبوه بیابان
باد برده است از این دامنه حتّی گونش را
زنده گر حضرت یعقوب شود یکسره بیند
گوشه تا گوشۀ این گستره بیت الحزنش را
#غلامعباس_سعیدی
@shikopica 📎
کسی که همیشه همرنگ جماعت میشود
معمولا فراتر از آنها پیش نمیرود !
کسانی که تنها ، مسیری را طی میکنند
احتمالا به جاهایی میروند که
کسی قبلا در آنجا نبوده است !
🕸🕸🕸🕸🕸🕸
@shikopica 🕷
کودکی وارد ارایشگاه شد، مرد ارایشگر در گوش مشتری خود گفت:
این احمق ترین کودک جهان است
الان برایت ثابت می کنم
سپس مرد ارایشگر اسکناس یک دلاری در یک دست و در دست دیگر یک سکه ۲۵ سنتی گذاشت، و به کودک گفت کدام را میخواهی
کودک سکه ۲۵ سنتی را برداشت و خارج شد، مشتری پس از خروج از آرایشگاه پسر را دید و از او پرسید:
چرا هر بار سکه ۲۵ سنتی را برمیداری؟! پسر پاسخ داد: چون اگر یک دلاری را بردارم بازی تمام میشود
#متفاوت_ببینید
روزی پسری خوشچهره در حال چت کردن با یک دختر بود. پس از گذشت دو ماه، پسر علاقه بسیاری نسبت به او پیدا کرد.
اما دختر به او گفت: «میخواهم رازی را به تو بگویم.»
پسر گفت: «گوش میکنم.»
📎 @shikopica
دختر گفت: «پیتر من میخواستم همان اول این مساله را با تو در میان بگذارم اما نمیدانم چرا همان اول نگفتم، راستش را بخواهی من از همان کودکی فلج بودم و هیچوقت آنطور که باید خوش قیافه نبودم. بابت این دو ماه واقعاً از تو عذر میخواهم.»
پیتر گفت: «مشکلی نیست.»
دختر پرسید: «یعنی تو الان ناراحت نیستی؟»
پیتر گفت: «ناراحت از این نیستم که دختری که تمام اخلاقیاتش با من میخواند فلج است. از این ناراحتم که چرا همان اول با من رو راست نبود. اما مشکلی نیست من باز هم تو را میخواهم.»
دختر با تعجب گفت: «یعنی تو باز هم میخواهی با من ازدواج کنی؟»
پیتر در کمال آرامش و با لبخندی که پشت تلفن داشت گفت: «آره عشق من.»
دختر پرسید: «مطمئنی پیتر؟»
پیتر گفت: «آره و همین امروز هم میخواهم تو را ببینم.»
دختر با خوشحالی قبول کرد و همان روز پیتر با ماشین قدیمیاش و با یک شاخه گل به محل قرار رفت. اما هر چه گذشت دختر نیامد. پس از ساعاتی موبایل پیتر زنگ خورد.
دختر گفت: «سلام.»
پیتر گفت: «سلام پس کجایی؟»
دختر گفت: «دارم می آیم. پیتر از تصمیمی که گرفتی مطمئن هستی؟»
پیتر گفت: «اگر مطمئن نبودم که به اینجا نمیآمدم عشق من.»
دختر گفت: «آخه پیتر...»
پیتر گفت: «آخه نداره، زود بیا من منتظر هستم.» و پایان تماس.
پس از گذشته دو دقیقه یک ماشین مدل بالا که آخرین دستاورد شرکت بنز بود کنار پیتر ایستاد. دختر شیشه را پایین کشید و با اشک به آن پسر نگاه میکرد.
پیتر که مات و مبهوت مانده بود فقط با تعجب به او نگاه میکرد. دختر با لبخندی پر از اشک گفت سوار شو زندگی من. پیتر که هنوز باورش نشده بود، پرسید: «مگر فلج نبودی؟ مگر فقیر و بد قیافه نبودی؟ پس...»
دختر گفت: «هیس، فقط سوار شو.»
پیتر سوار شد و رو به دختر گفت: «من همین الان توضیح میخواهم.»
آری آن دختر کسی نبود جز آنجلینا بنت، دهمین زن ثروتمند دنیا که بعد از این جریان در مطبوعات گفت: «هیچوقت نمیتوانستم شوهری انتخاب کنم که من را به خاطر خودم بخواهد زیرا همه از وضعیت مالی من خبر داشتند و نمیتوانستم ریسک کنم.
به همین خاطر تصمیم گرفتم که با یک ایمیل گمنام وارد دنیای چت بشوم. سه سال طول کشید تا من پیتر را پیدا کردم. در این مدت طولانی به هر کس که میگفتم فلج هستم با ترحم بسیار من را رد میکرد.
اما من تسلیم نشدم و با خود میگفتم اگر میخواهم کسی را پیدا کنم باید خودم را یک فلج معرفی کنم. میدانم واقعاً سخت است که یک پسر با یک دختر فلج ازدواج کند. اما پیتر یک پسر نبود... او یک فرشته بود
📎 @shikopica
🍁🍂🍃🍁
@shikopica ☕️
دوست داشتم عاشقِ اون دخترِ مو مشکی بشم، بدون اینکه بفهمه،بدون اینکه یک ذره حس کنه
هر شب ساعت ۸ تنهایی میومد کافه و میشِست اون کنج و شروع میکرد به نوشتن
موقعی که سرش پایین بود موهای مجعدش مثل درخت بید مجنون آویزون میشد و کلی به دلبریش اضافه میکرد.
هر سری خودم میرفتم سفارشش رو میگرفتم ، یه قهوه ترک سفارش همیشگیش بود.
همیشه هم قهوه اش سرد میشد و بدون اینکه لب بزنه به قهوه بلند میشد و میرفت...
چشماش شده بود تموم دلخوشیم و هر شب به امید این که چشمای درشتش رو ببینم،میرفتم بالاسرش و صداش میکردم تا سرش رو بالا بگیره و من هزار بار براش بمیرم و زنده بشم ، بعد فقط بگم که چی میل دارین و اون هم بگم همون همیشگی
از کتاب های روی میز متوجه شده بودم که عاشق اشعار شاملو هستش
دوس داشتم برم بشینم کنارش و بگم:
پر پرواز ندارم ...
اما
دلی دارم و حسرت دُرناها...
میخواستم بدونه منم بلدم ، بدون حسرت دوست داشتن و عاشق شدن رو دارم ...
اصلا از کجا معلوم شاید اسمش آیدا باشد...
شاید هم لیلی شاید زهرا...
یه شب تصمیم گرفتم اشعار شاملو رو بنویسم و بچسبونم به دیوار روبه رویش تا بیشتر سرش رو بالا بگیره تا بیشتر چشماش ذوق کنه تا بیشتر بتونم چشمهاش رو ببینم...
هر شب که میومد شعر های روی دیوار رو تغییر میدادم...
کارم شده بود همین که ببینمش که بیشتر عاشقش بشم...
یکسالی شده بود که تنهایی میومد کافه و میشست اونکنج و مینوشت منم اصلا نمیدونستم دوست پسر داره یا نامزد شاید هم متاهله.فقط تنها چیزی که میدونستم این بود که سخت عاشقش شده بودم یه شب از همین شبهای عاشقانه یواشکی شاملویی من
تلفنش زنگ خورد و سراسیمه از کافه بیرون زد بدون اینکه اصلا قهوه سرد شده اش را حساب کند.
دفترچه هایش و کتاب هایش رو جاگذاشته بود روی میز بدون اینکه بخوام بخونمشون درش رو بستم و گذاشتمش کنار تا فردا شب که میاد بهش بدم.
چند شب گذشت و نیومد..
امکان نداشت که این همه مدت کافه نیاد نه شماره تلفنی داشتم نه نشونه ای
تنها نشونی که داشتم ازش همون صندلی کنج کافس که خالیه چند شبی بود که شعر های روی دیوار عوض نشده بود و هر بار که چشمم میخورد بهش بغض گلومو فشار میداد .
چند شبی بود حواس پرت شده بودم و همش یه قهوه ترک برای اون میز کنج میریختم.اصلا یادم نبود ک نیست.
دوماه گذشت و نیومد حتی وسایلش رو ببره اون تلفن کی بود ؟ چی گفت؟ کجا رفت؟
دیگ نتونستم طاقت بیارم رفتم کتاب هاش رو گشتم که شاید شماره ای آدرسی باشه ولی نبود.
تا این که دفترچه یادداشتتش رو باز کردم و دومین صفحه اش رو خوندم:
عاشق پسری در کافه شدم که برایم قهوه ترک می آورد
@shikopica ☕️
#حکایت
@shikopica ✓
پیرمرد سه زنه!
یه پیرمرد سرخوشی تو شهر میچرخیده و میخونده
سه زن دارم چه غم دارم سه زن دارم چه غم دارم
یکی از مسئولین شهر این یارو رو میبینه با خودش میگه ایول من چیم از این کمتره! منم برم یه زن دیگه بگیرم شاید گرفتاری هام کم شد و قلبم بهتر شد آرامش پیدا کردم!
زن دوم رو میگیره
روز به روز اوضاعش خراب تر میشه دعواهاش دوبرابر میشه.
با خودش میگه این یارو سرخوشه سه تا زن داشت یه زن دیگه بگیرم اسرار زندگیمو بهش میگم درددل میکنم باهش شاید اوضاعم بهتر شد!
زن سوم رو میگیره
به خاک سیاه میشینه
دوتای اولی از خونه بیرونش میکنن
پولاشو میگیرن
زن سومی هم دهن این مسئول رو آسفالت میکنه!
همه چیشو ازش میگیرن
یه روز که تو شهر نشسته بود و با آه و ناله وینستون عقابی میکشید یهو اون پیرمرده رو میبینه که داره رد میشه و بلند بلند میخونه
سه زن دارم چه غم دارم
سه زن دارم چه غم دارم!
خفتش میکنه، فحش رو میکشه بهش و میگه: مرتیکه پدر منو درآوردی، بیچارم کردی با این شعرت:
سه زن دارم چه غم دارم
سه زن دارم چه غم دارم
پیرمرده میگه: چه خبرته دایی جان!
بگو ببینم چیکار کردی؟
میگه: دیدم سه تا زن گرفتی خوشحال و شاد داری میچرخی با خودم گفتم منم میرم سه تا زن میگیرم.
از روزی که این کارو کردم بیچاره شدم به خاک سیاه نشستم.
پیرمرده میخنده میگه همه زن هارو از یه شهر گرفتی؟
میگه: آره
میگه ساده لوح من هر شهر میرم مسافرت، از همون شهر زن میگیرم نه این که هر سه تارو از یه جا بگیرم!
یارو مسئوله که به اشتباهش پی میبره
۵ تا گلوله که با اسلحه ای که مجوز داشته رو پیرمرده خالی میکنه تا دیگه کسی اسیر صحنه آرایی خطرناکش نشه!
قرار نبود اینطوری تموم بشه و پیرمرد سرخوش، بیگناه کشته بشه ولی متأسفانه مسئول اسلحه همراهش بود و کاری از دست هیچکس برنمیومد!
(📂نیو فولدر!)
☘️☘️☘️
@shikopica
بچه که بودم وقتی کار اشتباهی میکردم مادرم میگفت " اشکال نداره حالا چیکار کنیم تا درست بشه" اما مادر دوستم بهش میگفت "خاک برسرت یه کار درست نمی تونی انجام بدی" امروز هر دو بزرگسال و بالغیم. وقتی اتفاق بدی می افته اولین فکری که به ذهنم میاد "خب چیکار کنم؟" و با حداقل اضطراب و عصبانیت مشکل رو حل میکنم. اما دوستم با مواجه شدن با اتفاقات بد عصبانی میشه و میگه "خاک بر سر من که نمی تونم یه کار درست انجام بدم، چرا من اینقدر بدبختم؟" حرفای امروز ما و احساسی که به فرزندمان می دهیم تبدیل به صدای درونی فرزندمان خواهد شد. مراقب باشیم چه پیامی برای همه عمر به فرزندانمان می دهیم...
شاید اشتباهِ ما اینجاست که برای اطرافیانِ خود حد و حدود تعیین نمیکنیم!
مثلا شخصی واردِ زندگیمان میشود
و ما به خیالِ اینکه او با همه تفاوت دارد با جان و دل به خدمتش در میآییم و هر کاری در توانمان باشد، بدونِ اندازه گیریِ میزانِ ظرفیتش برای او انجام میدهیم؛
تمامِمان را بی انتها مقابلِ چشمهایش میگذاریم،
و میگوییم ببین: من همین هستم!
با مهربانی نشان میدهیم که
حساب و کتابش از همهیِ اطرافیانمان جداست...
غافل از اینکه گاهی این خوبیهای بیش از حد و محبت هایِ شاید بی جایِمان، ظرفِ نیازِ عاطفیِ طرفِ مقابل را آنقدر پُر میکند که گنجایشِ دلش پُر و حالِ خوبش بد میشود.
آنوقت تمامِ لطف ها و محبت هایمان دلزده اش میکند و آزارش میدهد، آنقدر که به بیزاریِ مطلق میرسد...
چرا متوحه نمیشویم محبتِ زیاد میشود حق مسلّمِ هر کسی،
اگر از حد و میزانش فراتر رود دیگر محبت نیست؛ بلکه وظیفهیِ اکید و همیشگیِ توست.
هیچوقت نباید آدمها را لبریزِ احساساتِ ساده و گاهی غیر منطقیمان کنیم و بعد بخواهیم ساعتها توضیح دهیم، آنها هم ساعتها متوجه نشوند...
محبت و توجهی که تکراری شود
دیگر وسوسه کننده نیست،
حماقتِ کاملِ محض است...!
❣️ @shikopica
مارادونا مدتی به خاطر افسردگی پس از ترك اعتياد در آسایش روانی بستری بود، وقتی مرخص شد حرف قشنگی زد: اونجا ديوانه های زيادی بودند، يكی ميگفت من چگوارا هستم همه باور ميكردن، يكی ميگفت من گاندی ام همه قبول ميكردن. ولی وقتی من گفتم مارادونا هستم همه خنديدن و گفتن هيچ كس مارادونا نميشه. اونجا بود كه من خجالت كشيدم كه چه بر سر خودم آوردم. در اين دنيا غرور دَمار از روزگار آدم در مياره و دقيقا گرفتار چيزی ميشی كه فكر ميكنی هرگز در دامش نخواهی افتاد. مراقب خودمان باشيم برگ ها هميشه زمانی ميريزند كه فكر ميكنند طلا شدند.
@Shikopica 🍁