122
به هوای باران رفتم خیس عشق شدم #ص_امیدی با #شعروباران ،گزیدهای ازدلنوشتهها و اشعار #ص_امید_امیدی همراه شوید
پرندهای زخمی،
شکسته بال
بیپناه،
نفسنفس زنان
در خرابهای که سایههای گرسنه
بر سرش سنگینی میکنند.
دستی نیست
جز وعدهای دیرهنگام.
چنگالها
میفشارند، میخراشند…
و او هنوز
چشمبهراهِ ناجی است.
#سروش_امیدی_ص
@Ss_omidi
چقدر
دلم برای بهار تنگ است…
برای صدای بیقرار آب
که از دل سنگ میدود
و جهان را تازه صدا میزند.
برای جیکجیک گنجشکها
لب بامهای آفتابخورده
که صبح را
با بالهای کوچکشان بیدار میکنند.
برای بوی سبزه…
برای دستهای خیسِ زمین
وقتی زندگی
از نو قد میکشد.
و برای خندهی کودکانی
که میان دشت
میغلتند در سبزیِ بیانتها
بیخبر از اندوهِ تقویمها.
چقدر
دلم
تنگِ بهار است…
#سروش_امیدی_ص
@Ss_omidi
داستان کوتاه
بر اساس واقعیت
نوشته : #سروش_امیدی_ص
الناز، دختر کوچولوی همسایه،
پدرش کارگر ساختمان است و وضع مالیِ چندان خوبی ندارند.
هر وقت در کوچه میدیدمش، چند تار از موهای بلند و طلاییاش را دور انگشت سبابهاش میپیچید و با خنده میگفت:
«سلام عمو.»
امروز دیدمش.
کمی خوشحالتر از همیشه به نظر میرسید،
اما خبری از موهای طلاییاش نبود.
شبیه پسرهای تهِ کلاس شده بود؛
موهای کوتاه و دورسفید.
گفتم: «الناز خانم، سلام!»
گفت: «سلام عمو.»
گفتم: «خودتی؟»
گفت: «آره.»
گفتم: «موهات چی شد؟»
ذوق عجیبی در چشمهایش نشست.
گفت: «عمو، موهامو فروختم.»
با تعجب گفتم: «فروختی؟»
گفت: «آره عمو… پونزده میلیون.»
و با خنده راه افتاد و رفت تا انتهای کوچه.
و من،
هنوز
تماشاگر ماندهام…
#سروش_امیدی_ص
@Ss_omidi
در رگهای زمان
خون
ماسیده است
چون زمهریرِ سردِ
زمستانی
که از استخوانِ ثانیهها
بالا میرود
نه تپشِ قلبی
نه گرمایی
نه نشانی
از زندگی
اینجا
فقط
زمستانِ سرد
ادامه دارد
و ادامه دارد…
#سروش_امیدی_ص
@Ss_omidi
و شاید
تو آخرین سربازی نباشی
که برای قهرمانشدن
نامش را به گلولهها نسپرد.
برای «نان» رفت؛
تا کودکش
پدر را فقط از روی عکس به یاد نیاورد،
تا قاب یتیم نماند.
مرز
نامِ دیگرِ نان بود
و نان
نامِ دیگرِ جان
وقتی جان چیزی جز ماندن نداشت.
تفنگش سنگین نبود؛
کل بار زندگی
در عکسی بود که در دست داشت،
با خطی پشت آن:
«مواظب پسرم باشید
تازه یاد گرفته است بگوید بابا.»
برف، برف،
این هیولای آشنای زمستان،
پلهپله بالا آمد:
اول تا زانو،
بعد تا گلو،
و بعد تا فکر.
او غرق فکر بود:
فکر اجارهی هر ماه
فکر دفتر مشقی با خطهای گرسنه،
فکر کفشی که زمستان
از پاهای پسرش جلوتر راه میرفت.
و در این افکار،
آرام آرام در سکوتی بیمانند خوابید.
او نرفت
تا کشور را نجات دهد؛
رفت
تا سقف فرو نریزد،
تا شرم کنار نان ننشیند،
تا کودکش پدر را در گذشته جستجو نکند.
او مرز را نگه داشت
نه با گلوله،
که با تناش،
با جانش،
با روحش،
با خوابش…
با ایستادنی که عکسش تا همیشه
روی برفها جا ماند.
و شاید
تو
آخرین سربازی باشی
که برای «مرز» جان داد؛
برای «نان» جان داد،
برای آرامشی
که سهمش
تنها یک عکس شد
در مشتهای یخزدهی تاریخ.
#سروش_امیدی_ص
@Ss_omidi
در خود میپیچم
و روحم پُر میشود از بریدن
بریدن از خود
از تنی که از اول
اضافه بوده است
قیچی در من بزرگ شده
با درسِ نظم
با نمرهی اطاعت
میبُرندم تا اندازه شوم
تا شبیهِ هیچ
جا بگیرم
و سکوت
به ستونِ فقراتم برسد
عصیان سالها
در گلو پوسید
نه فریاد شد ، نه نجات
و ناگهان—
نه حادثه
نه جرقه
فقط چیزی در من
تمام شد
نه ترکش
نه صدا
نه خاکستر
من در خود فرو ریختم
و ویرانی حتی نفهمید
چه چیز از بین رفته است .
#سروش_امیدی_ص
@Ss_omidi
بداهه تصویری
در گروه شعر سه نقطه
اگر خواندن و مطالعه نبود،
و انسانها به جای سنگ، کلمات را به سوی یکدیگر پرتاب نمیکردند،
بشریت هنوز در عصر بربریت میزیست.
#سروش_امیدی_ص
@Ss_omidi
داستانک
قله اورست کمد مادرم بود… آن روزها…
نویسنده: سروش امیدیص
سالهای جنگ بود…
درست زمانی که موشکباران شهر توسط هواپیماهای عراقی انجام میشد، ما در خانه دنبال جعبههای شیرینی بودیم.
یادم است…
اولین بار که دستم را بلند کردم و انگشتانم به بالای کمد فلزی مادر رسید، احساس غرور کردم…
انگار داشتم قله اورست را فتح میکردم.
بالای کمد دستدست میکردم…
قلبم تندتند میزد…
نفسهایم به شماره افتاده بود…
و چشمم به چند سکه پول خرد ـ پنجتومانی و دوتومانی ـ
و آن بسته شیرینی افتاد؛
چند کیک یزدی و چند شیرینی کشمشی که روی سقف کمد جا خوش کرده بودند.
انگار میخواستم به دنیا ثابت کنم:
«دیگر بزرگ شدهام و از پس هر کاری برمیآیم.»
البته… کمی هم میترسیدم!
سیخهای مادر که گاهی با سرعت برقآسا روی سر من و برادرم میخورد، اجازه هیچ شیطنتی را نمیداد.
روز بعد، با غرور خاص یک قهرمان کوچک، پیش مادر رفتم و گفتم:
«مادر… مادر… بالاخره دستم به سر کمد رسید.»
مادر با لبخندی مهربان و کمی کنجکاو گفت:
«خدا را شکر، دیگه داری بزرگ میشی.»
میخواستم بگویم: «و جعبه شیرینی را هم دیدم…»
که مادر ادامه داد:
«حالا اگر راست میگی و بزرگ شدی و دستت میرسه،
شیرینیها رو بیار پایین ببینم.»
مثل برق از جا پریدم…
دست بردم و شیرینیها را پایین آوردم…
اما قبل از اینکه آنها را دست مادر بدهم،
تعادلم به هم خورد و از کوه خیالاتم افتادم!
اما درست همان لحظه، یک اتفاق جادویی افتاد…
شیرینیها، به جای اینکه روی زمین بریزند،
مثل بارانی طلایی و نرم،
روی سر مادر، برادر و خواهرم…
و حتی برادر کوچکترم که آن زمان در قنداق بود و شیر میخورد، فرو ریختند.
مادر گفت:
«آره جون دلت بزرگ شدی!»
و ناگهان صدای خندهها… کوچه را پر کرد.
مادر، خندان و غرغر کنان گفت:
«مثل هواپیماهای عراقی بمببارانمان کردی!»
برادرا و خواهرام با چشمان گرد شده دنبال شیرینیها میگشتند…
هر کدام یکییکی کشمشی داخل دهان میگذاشتند و با خنده میخوردند…
برادر شیرخوارم هم با صدای ضعیف شیر خوردنش،
انگار به جمع خندهها پیوسته بود…
و من وسط این صحنه…
روی زمین غلت میزدم…
چند شیرینی زیر دست و پایم له شد…
حس میکردم قهرمان یک فیلم کارتونی زنده هستم؛
کسی که دنیا را با شیرینیها فتح کرده است…
حتی وسط سختیهای جنگ.
مادر شیرینیهای سالم و شکسته را جمع کرد
و دوباره بینمان تقسیم کرد…
این بار هر لقمه،
نه فقط طعم کیک یزدی و کشمش،
که طعم جادوی یک روز پر از خنده،
شیطنت و حس قدرت کودکانه را هم داشت.
و حالا…
هنوز بعد از حدود چهل سال…
وقتی طعم کیک یزدی زیر زبانم میآید،
آن روز، آن باران شیرینی، آن خندههای زنده…
و حس قهرمان کوچکی که حتی در روزهای سخت
میتوانست دنیا را فتح کند،
جلوی چشمم رژه میروند.
آن روزها ما چهار برادر و دو خواهر بودیم؛
بعدها زندگی، سه برادر و یک خواهر دیگر هم به جمعمان اضافه کرد،
اما طعم آن کیک یزدی…
فقط مال همان روزهاست.
پایان
#سروش_امیدی_ص
#ص_امیدی_سروش
@Ss_omidi
پاییز
با تمامِ قصههای خوب و بدش
تمام شد
اما
شبهای بلند
و سیاهیِ آسمان
هنوز
در حافظهٔ زندگی
راه میروند
و شاید
آواز تلخِ
آخرین برگ
که پیش از افتادن
به گوش میرسید
نامِ ما بود
که در باد
گم میشد
تا مبادا
فراموش کنیم
چهچیزی
از دست رفته است
#سروش_امیدی_ص
@Ss_omidi
ما
در صفِ وعدهها ایستاده
بودیم،
با دستهایی خالی
و دهانهایی پراز سکوت.
نان
هر روز کوچکتر شد
و حقیقت
هر شب دورتر.
گفتند:
فردا.
و فردا
هیچوقت نیامد. 😔
#سروش_امیدی_ص
@Ss_omidi
#جو_بخورید
#حرف_نزنید
من با قلم سپید،
صدای سادهدلانی را
میشنوم
که در بازار نابرابری
گم شدهاند
#سروش_امیدی
@Ss_omidi
نفس کم آورده بود
ماهیِ قرمز
در تنگِ بلور
رویِ سفرهی عید
و من
امیدوار بودم
تا سیزدهبهدرادامه دهد
و زنده بماند
تا آزادیاش را
در برکه جشن بگیرد
بیچاره
نمیدانست
ما برای آزادی هم
وقت تعیین میکنیم
و برکه همیشه
خالی میماند .
#سروش_امیدی ،ص
@Ss_omidi
بیا تا دل به دریا بسپاریم؛
هر چه پیش آید، خیالی نیست.
موجها نامِ ما را
بر شنهای ساحل خواهند
نوشت
و باد،
آن را با خود
به دوردستها خواهد برد.
ما، عریان،
بیبار،
بیدغدغه،
به رفتن خو کردهایم؛
بیهراسِ فردا
و سرنوشت.
دریا
ما را
چشمبهراه است.
#سروش_امیدی ،ص
@Ss_omidi
🌊
ما قربانیان
هفتاد و دو ملت
خرافاتیم،
نه جنگهای جهانی.
#سروش_امیدی ، ص
@Ss_omidi
#مینیمال
#شعر_کوتاه
آه ای باران—
امیدِ لبهایِ تشنه
و چشمهایِ خسته از انتظار،
خوش آمدی.
ببار بر این شورهزار،
بر این خاکِ پیر و خاموش.
دور کن تلخیها را،
پاک کن سیاهیها را
از خاطرهی کوچههایِ شهر.
بگذار
از نو
قد بکشند
جوانههایِ امید.
#سروش_امیدی ،ص
@Ss_omidi
از زخمهای بیدرمانِ این زمستانِ شوم بگو،
از بغضِ چلچلههایی
که راه را گم کردهاند،
از نفسهایی
که در گلو یخ بستهاند.
از سرنوشتِ بیسرانجامِ آن لالهها بگو،
لالههایی افتاده در خون،
از شقیقههای پُر از سربِ داغ،
از بسترهای خاکآلود،
از نفسهایی
که زیر خاک ادامه دارند.
از کوچههای خونآلود،
از خیابانهای تبآلود،
از پنجرههایی
که به نفسِ سردِ شب باز میشوند.
اینجا
اقلیمِ درد است؛
و انگار
ماه
در انعکاسِ درد و خون
گم شده است؛
انگار هوا
نامِ نفس را
فراموش کرده است.
تا هر لحظه
شب
و این زمستانِ شوم
سرک بکشند
از دریچههای سرنوشت،
و هر دریچه
یک نفسِ بریده باشد.
و انگار
غریبه بودن،
غریبه ماندن،
تنها راهِ
زنده ماندن است؛
تا نفس
در سینه
پنهان بماند.
#سروش_امیدی_ص
@Ss_omidi
بداهه با کلمات
گروه صدای دیدار
مگر من چه گفتهام
که سربِ داغ
در گلویم میریزی؟
جرمم چه بود ؟
جز اینکه خواستهام
کمی آزاد باشم
و برای کودکانِ سرزمینم
تکهای شادی
و لقمهای نان
بیمنت.
✍️ #سروش_امیدی_ص
@Ss_omidi
این زمستان
کی میرود؟
تو بگو
وقتی
ما
حتی
خودمان را
بهجا نمیآوریم
از خود
بیخود
و با خود
بیگانه
در صفِ سکوت
ایستاده
و نامِ این ایستادن را
زندگی گذاشتهایم
#سروش_امیدی_ص
@Ss_omidi
آفتاب را
به زنجیرِ خاموشی کشیدهاند،
و شب
بیصدا
در رگهای باغچهها
ریشه دوانده است.
دیگر
نه پنجره
به صبح اعتماد دارد،
نه برگ
خاطرهی نور را
به یاد میآورد.
در این خاکِ خسته
گلِ تاریکی
قد میکشد،
سایه میپاشد،
و جهان
زیرِ شکوفههای سیاهش
بیداد میکند.
#سروش_امیدی_ص
@Ss_omidi
سلامتی دلار
...
سلامتیِ دلار که ملت
رو از ریختانداخته
کمرِ مردم رو شکسته
کارگرا رو له کرده
جوونها رو از آینده
و پیرها رو از نفس انداخته
سفرهها رو تا کرده
سلامتیِ اون پزشکی
که گفت «جو بخورید»
تا برنجش رو
خودش بخوره
سلامتیِ اون کارشناس
با چهل کیلو اضافهوزن
که توی صداوسیما
به ملت گفت
نه گوشت بخورید نه میوه
سلامتیِ نمایندهای
که برای دفاع از حقوق کارگر
رفت بالا
و به بختِ ملت
لگد زد
سلامتیِ بازنشستگانی
که هر روز خبرها رو چک میکنن
برای اضافه شدن حقوقشون
اما در نهایت
جز خبری خشک و خالی
چیزی نصیبشان نمیشود
سلامتیِ اون نامردی
که با آمارسازی
مملکت رو گل و بلبل نشون میده
اما توی واقعیت
آهی
در بساط نیست
سلامتیِ بودجهای
که همه ازش سهم دارن، حتی افغانیها
بهجز مردم
سلامتیِ رئیسجمهوری
که خندید و گفت
«من هم صبح شنبه فهمیدم»
سلامتیِ مردمی
که هی کار میکنن
و هی کم میارن
#سروش_امیدی_ص
@Ss_omidi
از وعدهی نان و آب به جو رسیدیم؛
جو نرسیده کاه شد.
دهان پر از شعار، سفره پر از هیچ—
خالی خالی.
هر روز یک عقب نشینی دیگر در صفِ زندگی،
هر شب فردا !
فردایی که نمیآید.
و این رشته
سر دراز دارد
آنقدر دراز
که دستِ هیچ ناجی
به گرهاش نخواهد رسید.
#سروش_امیدی_ص
@Ss_omidi
تو
رازِ تمامِ فصلها بودی
برای من
آغازِ هر کار
ابتدای هر راه
و من راه رفتن را
از تو آموختم
از رودی که میرفت
بیآنکه ، بر گیاهان
بر گلها ، بر درختانی
که در مسیرش
قد میکشیدند
منّت بگذارد
تو میرفتی
و جهان
سبز میشد
و این
تمامِ رازِ هستی بود:
رازِ فانیشدن ، در رفتن
رازِ باقیماندن
در روییدن
رازِ آنکه
میگذرد
و نمیرود
و در هر سبزشدن
دوباره
حاضر است
#سروش_امیدی_ص
@Ss_omidi
تلخترین دیالوگ
این روزها:
«نیم پرس غذا میخواهم…
برای دو نفر»
#سروش_امیدی_ص
@Ss_omidi
#نیم_پرس_غذا
دیدی
چگونه پاییز
به یغما رفت
و زمستان با ریشی سپید
و قامتی خمیده
سایه انداخت
بر تنِ عریانِ درختانِ باغ
و عروسِ پیرِ زمان
آن چادرِ سیاهِ همیشگی را
از سرِ یلدا کشید
انارها
ترک برداشتند
فواره زد خونی سرخ
بر بسترِ شب پاشید
و عروسِ هزار رنگِ فصلها
بیصدا
به قربانگاه رفت
کسی
دست نزد
کسی
پرسش نکرد
و شب
طولانی و طولانیتر شد
#سروش_امیدی_ص
@Ss_omidi
و شاید خنده،
نخستین دوای بشر بود
برای پنهانکردن دردهایش.
#سروش_امیدی ، ص
@Ss_omidi
وه که چه!
بازارِ مکّارهای راه افتاده است؛
گرگها لباسِ میش بر تن دارند
و چوپانانِ ساده
پشتِ حصارها
دریده میشوند
بیآنکه صدای نالههایشان
به گوش برسد.
و من
چقدر سادهام
که برای نانِ شب
دنبالِ این گله
راه افتادهام.
#سروش_امیدی ، ص
@Ss_omidi
#شعر_سپید
#شعر_اجتماعی
#اعتراض
#نان #بازار_مکاره
در خزانِ بیبرگی
تردید نکن
آرام باش
مثل برکهای کوچک
و یخزده
که در دلِ خود
ماهیهای قرمز کوچک را
به زندگی
فرا میخواند
زخمهای کهنهی دل را
در کولهباری
از فراموشی
پنهان کن
بگذار
فکر کنند هیچ اتفاقی
نیفتاده است
و زمستان،
این دیوِ سپید خفته
در راه نیست .
#سروش_امیدی ، ص
@Ss_omidi
و اگر دلتنگیهای روزگار
مهلتی بدهند،
برایَت خواهم گفت
از شب و روزهایی
که جز انتظار
هیچ کاری نداشتم.
#سروش_امیدی ، ص
@Ss_omidi
مؤذن، بیدار شو
که شهر
در حلقهی زنگزدهی تکرار
گم شده است.
بیدار شو
و بشکن
سکوتِ مرگبارِ گلدستهها را؛
که خوابِ سردِ مردم
پایان نمیگیرد
اگر صدایی
از بلندای تو
بر کوچههای یخزده
نریزد .
بیدار شو
بیدار شو _
شاید صدای تو
آخرین چکشِ بیداری باشد.
#سروش_امیدی ، ص
@Ss_omidi
محبوبِ پدر؛
تولدِ تو
آغازِ تو نبود،
آغازِ آرامشی بود
که خدا
در دلِ سرگردانم نشاند.
آذر
از روزی که آمدی
معنا گرفت،
روشن شد،
گرمایی شد
در میانهی زمستان.
آمدنت
در آذرماه
برای من
معنای دوبارهی زندگی بود؛
نفَسی نو،
نوری که در خانهام نشست.
بانویِ آذریِ من؛
امروز که تولدِ توست
میفهمم
چقدر جهان
با بودنت
مهربانتر شده است.
#سروش_امیدی ،ص
@Ss_omidi
تولدت مبارک، گل یاس پدر .