131
"به عقیدهی کرمها، بسیار عجیب و احمقانه است که انسانها کتابهایشان📚را نمیخورند!" "انسان باید کیفیتهای «یخزده❄️» را، با خواندن ملودیها، وادار به رقصیدن کند!" ZhinaAmini 🍁 💜
ژیان خهونێکی واڵایه
جهستهی تۆیش مێرگی رووناکی.
له چاوانتا گهشهخهونێک درهخشانه،
که ئاوێزانی ژیانه
له روانینتا ورشهی هیوا.
تۆ بێدهنگانه رووناکی دهچڕیت
زهمان جوانیپڕژێن و
ژيان به ئاگا دههێنیت.
من لهگهڵ خۆم دهدوێم و
رووی پهیڤینم له تۆیه.
دهڵیێ بهر شهواره کهوتووم،
یان دوو وێڵهتیشکی گڕدار، تاریکیی ههموو دنیایان
رژاندۆته چاوانمهوه،
وهک پهڕهسێلکهی بهر زریان دهلهرزم و
ههناسهت گهرمم دادێنێت.
له تاریکیدا دهتبینم،
دهستهکانت وهکو رۆژانی منداڵی رێشاندهرن.
بێ تۆ من چیم؟
دارێک که له تافی بههاردا
گهڵاکانی وهریون،
شهوێک که مانگ و ئهستێرهکانی
جێیان هێشتووه.
بێ تۆ من کێم؟
ههڵاتوویهکی بهر نهفرهت،
سۆفییهکی گومڕای ئهشق
که خوا له بیری کردووه.
ڕەفیق سابیر
زندگی خوابی است گشوده
تنت چمنزار ِ نور
در چشمانت درخشش یک خواب ِ نورس
درآویخته به زندگی
و در نگاهت درخشش امید.
تو در سکوت میسرایی نور را
به زمان زیبایی میپاشی
و زندگی را بیدار میکنی
من در خود به گفتگویم
و روی سخنم با توست
گویی به دام افتادهام
یا دو پرتوی آوارهی نور
همه تاریکیها را در چشمهایم ریختهاند
چون پرستوی گرفتار در باد ِ جَنوب میلرزم
و نفسهایت گرمم میکنند
در تاریکی میبینمت
دستهایت همچون روزهای کودکی راه را نشان میدهند.
بی تو چیستم من؟
درختی که در عنفوان بهار برگهایش ریختهاند
شبی که ماه و ستارههایش تنهایش گذاشتهاند.
بی تو کیستم من؟
فراری ِ نفرین
صوفی ِ گمراه ِ عشق
که خدایش فراموشش کرده است...
رفیق صابر
🔄برگردان: خالد رسولپور
@STUDYandTHINKthenTALK
🔺هوش مصنوعی و سبقت گزفتن از انسان...
@STUDYandTHINKthenTALK
💭"چه کسی هراسان در برابر پردهٔ دلِ خود ننشسته است؟
پرده که بالا رفت، صحنه، صحنهٔ وداع بود؟!"
ريلكه
@STUDYandTHINKthenTALK
🎓تنهایی، ایدئولوژی و تندروی از نگاه هانا آرنت
@STUDYandTHINKthenTALK
این نظم میتواند کلاسیک باشد یا مدرن، آشکار باشد یا پنهان، خطی باشد یا گسسته؛ اما تا زمانی که اثری ادبی است، ناگزیر از نوعی سازمان درونی برخوردار است. حتی اگر نویسنده تصمیم بگیرد روایت را تکهتکه کند، زمان را به هم بریزد یا شخصیتها را از هویت ثابت تهی سازد، همین تصمیم، خود، یک اصل سازماندهنده است که همه اجزای اثر را به یکدیگر پیوند میدهد. بیساختاری مطلق در ادبیات ناممکن است. اثری که هیچ رابطهای میان اجزای خود برقرار نکند، دیگر «متن» نخواهد بود، بلکه صرفاً انبوهی از واژهها یا جملههای تصادفی است. ادبیات، حتی هنگامی که آشوب را روایت میکند، ناچار است آن آشوب را انتخاب، صورتبندی و سازماندهی کند: یعنی آشوبِ زندگی، هنگامی که وارد اثر ادبی میشود، دیگر آشوب خام نیست؛ بلکه آشوبی است که ذهنی انسانی آن را به تجربهای قابل ادراک تبدیل کرده است. شاید دقیقاً به همین دلیل باشد که حتی رادیکالترین آثار مدرن نیز از نوعی انسجام درونی برخوردارند؛ انسجامی که محصول انتخاب آگاهانه نویسنده است، نه تصادف. ادبیات حتی زمانی که از بیمعنایی سخن میگوید، ناگزیر آن را در قالبی معنادار بیان میکند.
خالد رسولپور
@STUDYandTHINKthenTALK
📄چنین خاموش شد نیچه!
دیوانهشدن «نیچه» در یازده سال آخر زندگیاش، پایانِ منطقیِ یک زندگیِ آگاهانه و تراژیک بود. «نیچه» در محرابِ حقیقتِ مطلق، نه تنها زندگیِ روزمره، بلکه تمامیِ سدهایِ حفاظتیِ عقلِ انسانیاش را از دست داد. او همزمان، قربانی و معمارِ فروپاشیِ خویش است: انسانی که چنان در شور و عطشِ حقیقت میسوخت که شعلههای این شور و عطش، سرانجام دیوارهایِ آگاهیاش را در هم شکست.
«اشتفان تسوایگ» در بیوگرافی تحلیلیای که دربارهی نیچه نوشته (ترجمهی لیلی گلستان/ نشر مرکز/ ۱۳۸۸) میگوید که نیچه ظرفیتِ روانیِ یک انسانِ معمولی را نداشت. در حالی که بشرِ متعارف با «دوز»هایِ اندکِ «حقیقت» زندگی میکند و برای حفظ تعادل، به سایهها، عادتها و دروغهای مصلحتی پناه میبرد، نیچه همچون کوهنوردی بود که بیمحابا به ارتفاعاتِ مرگبارِ تفکر صعود کرد. در آن ارتفاعات که هوا رقیق است و اکسیژنِ واقعیت برایِ ریههای بشری کفایت نمیکند، نیچه اصرار داشت که بدونِ نقابِ توهّم، مستقیماً به خورشیدِ حقیقت خیره شود. نیچه حقیقت را نه با عقل، که با تمامِ عصبهای خود حس میکرد. این شورِ حقیقتجویی باعث شد تا مغزِ او به ماشینی بدل شود که با سرعتی فراتر از توانِ زیستیاش کار میکند. دیوانگی «نیچه»، پیامدِ اجتنابناپذیرِ این اشباعِ ناگهانیِ روح بود. دستگاهِ عصبیِ نیچه در مواجهه با فشارهایِ سهمگینِ فکری، طاقت از کف داد و تار و پودش ذوب شد.
رابطهی دردناکِ «بدن» و «ذهن»، در جنونِ «نیچه» بسیار موثر بود. نیچه که از بیماریهای جسمانیِ مزمن در رنج بود، آثارِ خود را با خون و عصب مینوشت. این دردِ مداوم، او را از زندگیِ عادی جدا کرد و به تبعیدی خودخواسته در کوهستانها راند. در این انزوایِ مطلق، نیچه آن «دیگری» را که میتوانست او را به واقعیتِ زمینی پیوند دهد، از دست داد. وقتی کسی از شبکهی پیوندهایِ حسیِ انسانی جدا میشود و در خلأِ انتزاعِ مطلق محبوس میشود، ذهنِ او به ناچار شروع به ساختنِ جهانی موازی میکند. در این خلوتِ بیرحم، نیچه به «رقص بر فراز پرتگاه» (عنوان فصل دهم کتاب) پرداخت. او که در آثارش «ابرـانسان» را ستوده بود، در زندگیِ واقعی زیرِ بارِ این نقابِ سنگین خم شد. جنون برای او، آخرین مرحلهیِ این بازیگری بود: بزنگاهی که در آن، نقاب با چهره یکی شد و او دیگر نیازی به تظاهر نداشت، چرا که در جنون، به آزادیِ مطلقِ از هرگونه منطقِ بشری، دست یافته بود.
اما «نیچه» نه یک بیمار، بلکه یک قهرمانِ شکستخورده است که در راهِ کشفِ اعماقِ روحِ بشری، در آتشی که خودش برفروختهبود سوخت: آیا کسی میتواند به تنهایی حقیقتِ تمامِ دورانها را بر دوش بکشد و در هم نشکند؟ «نیچه» حقیقت را آنچنان خالص و بیکموکاست میخواست که دنیایِ زمینی دیگر برایِ گنجایشِ آن تنگ و کوچک بود. فروپاشیِ عقلِ «نیچه»، بهایی بود که او برایِ شجاعتِ بینظیرش پرداخت. بهایی برایِ اینکه به ما نشان دهد که انسان چقدر میتواند در جستجویِ حقیقت، جسور و در عین حال چقدر در برابرِ وسعتِ آن، شکننده باشد.
جنون «نیچه»، تقدیرِ تراژیکِ نبوغ او بود. «نیچه»یِ فروپاشیده در سالهایِ آخر زندگی، شاهدِ پیروزیِ نهاییِ آزادی است. آزادیِ وحشتناکی که در آن، دیگر هیچ قانون و قید و بندی برایِ ذهن باقی نمانده بود. «نیچه» در جنون، به آن سکوتِ نهایی دست یافت که در آن، دیگر صدایِ هیچ دغدغهی فلسفی شنیده نمیشد. شاید چنین جنونی، هزینهی پرداختنیِ ناگزیرِ کسی است که میخواهد فراتر از مرزهایِ آسمان انسانِ معمولی پرواز کند.
و سرانجام، این طوفانِ درونی در سال ۱۸۸۹، در خیابانهای «تورین» ایتالیا به انفجاری عاطفی بدل شد. آن روز، «نیچه» وقتی دید که درشکهچی با تازیانه بر اسبِ خسته و ناتوانش میکوبد، به سوی حیوان دوید و با شتابی جنونآمیز، گردنِ اسب را در آغوش گرفت تا او را از ضرباتِ بیرحمانهی جهان بیرون در امان دارد. در آن لحظه، او خودِ انسانیتِ زخمخورده بود که در چهرهی اسب، رنجِ بیکرانِ هستی را دید. در عمقِ این آغوشِ سرشار از شفقت، نیچه آخرین پیوندِ خود با دنیایِ عقلانی را گسست و در سکوتِ ابدیِ جنون سقوط کرد: سقوطی که در عینِ ویرانی، گویی والاترین جلوهیِ «قلب»ی بود که بیش از توانِ هر انسانی، رنج وجود را تاب آورده بود.
خالد رسولپور
@STUDYandTHINKthenTALK
وێنەکەت دەرمانی سەر جەرگی برینداری منە
وەختی دڵتەنگی بەبێ تۆ هەر ئەوە یاری منە
دیتنی ڕووناکی بۆ دوو چاوی جۆباری منە
تاکوو لێت دوورم عەزیزم شیوەنت کاری منە
چاوەکانم بەسیە غوربەت بێرەوە
چۆن بژیم من تۆ لەوێ من لێرەوە
نامە سەر دوو چاوی تەڕ وێنەت لەدووی ماچکردنی
سەر دڵی شێوای خۆمە جێی لە پاش هەڵگرتنی
شەمعی ڕووت بۆ من حەیاتی باقییە هەڵکردنی
وا لە دڵ هاڵاوی بەخوا حەستەمە لابردنی
چاوەکانم بەسیە غوربەت بێرەوە
چۆن بژیم من تۆ لەوێ من لێرەوە!
هێدی
@STUDYandTHINKthenTALK
📖«درد و رنج برای ذهنی بزرگ و قلبی عمیق همیشه گریزناپذیرند. به گمان من، انسانهای واقعاً بزرگ ناگزیرند اندوهی عظیم را بر زمین تحمل کنند.»
#جنایت_و_مکافات
✍🏻 فئودور داستایوفسکی
@STUDYandTHINKthenTALK
🎓از دیدگاه علوم اعصاب، یکی از فرضیههای مطرح برای توضیح افزایش پختگی شناختی و هیجانی با پا به سن گذاشتن، «فرضیه میلین» جرج بارتزوکیس است. بر اساس این فرضیه، میلینه شدن برخی از مسیرهای عصبی، بهویژه در قشر پیشپیشانی که مسئول کارکردهای اجرایی، قضاوت و تنظیم هیجان است، تا میانسالی ادامه پیدا میکند و میتواند کارایی ارتباطات عصبی را افزایش دهد. بارتزوکیس پیشنهاد کرد که این فرایند ممکن است یکی از عوامل زیستیِ افزایش خرد و قضاوت بهتر در سنین بالاتر باشد. با این حال، این فرضیه هنوز بهطور قطعی تأیید نشده و اجماع علمی بر آن وجود ندارد؛ پژوهشها نشان میدهند که پختگی روانشناختی در سنین بالاتر احتمالاً حاصل تعامل پیچیدهای از تغییرات مغزی، تجربههای انباشته زندگی، یادگیری و عوامل اجتماعی است، نه صرفاً ادامه میلینه شدن مغز.
دکتر آذرخش مکری
@STUDYandTHINKthenTALK
✒️«چه مجازاتی میتواند طالب مرگ را از عملش باز دارد؟»
این جمله تکاندهنده شوپنهار است، در مقالهای با نام «دربارهی خودکشی».
در دین، مجازات خودکشی دوزخ است اما روزی که به هر دلیلی دین در اندیشه آدمی رنگ ببازد و درد، از جایگاه تقدس خود فرو افتد. داستان دیگری آغاز خواهد شد. در نگاه فرد مومن، درد و رنج، امتحانی الهی است که سبب پاک شدن و سرازیر شدن رحمت الهی میگردد. اما در نگاه فردی که هنجارهای دینی برای او رنگ باخته است تحمل رنج، بیمعنی و غیرقابل تصور است.
آلبر کامو در «افسانهی سیزیف» میگوید: "تنها یک مسئلهی فلسفی واقعاً جدی وجود دارد و آن هم خودکشی است؛ تشخیص این که آیا زندگی ارزش زیستن دارد یا نه، که در واقع بنیادیترین سؤال فلسفی است. باقی چیزها، بازی است."
این نقطهایست که جستجوی «معنا» در زندگی اهمیت خود را نمایان میسازد، در جایی که هنجارهای دینی به واسطهی عدم کارکرد مورد انتظار، دیگر مقدس و مقبول نباشند و ایدئولوژی دینی دیگر توجیهگر و تطهیر کنندهی رنج فرد نباشد، باید برای رنج معنایی دیگر یافت!
@STUDYandTHINKthenTALK
🎓پژوهشهای زیادی نشان دادهاند که افراد با جایگاه اجتماعی-اقتصادی پایینتر به طور متوسط سلامت بدتر و عمر کوتاهتری دارند.
در برخی شهرها و محلهها، فاصله امید به زندگی بین مناطق فقیر و ثروتمند واقعاً میتواند به حدود ۲۰ سال برسد؛ عنوان کتاب سوزان بوهان هم از همین واقعیت الهام گرفته است.
بخشی از صحبتهای دکتر آذرخش مکری
@STUDYandTHINKthenTALK
آمریکا داره ایران رو میزنه،
اسراییل داره لبنان و سوریه رو میزنه،
پاکستان داره افغانستان رو میزنه،
ترکیه داره عراق رو میزنه،
ایران هم قراره کشورای حاشیه خلیج فارس رو بزنه،
عربستان داره یمن رو میزنه...
به خاورنکبتانه خوش آمدید.
از خاورمیانه همینقدر بهتون بگم پاکستان دیشب افغانستان رو بمباران کرد و امروز بازی فوتبال⚽️ دوستانه دارن.
@STUDYandTHINKthenTALK
📖 «جنایت و مکافات»
✍🏻 فئودور داستایفسکی
یکی از برجستهترین رمانهای ادبیات جهان و نقطهٔ عطفی در رماننویسی روانشناختی است. این رمان نخستینبار در ١٩٨۶ منتشر شد و تصویر عمیق و تکاندهندهای از تناقضات اخلاقی، وجدان، عذاب وجدان و شرایط اجتماعی قرن نوزدهم روسیه ارائه میدهد.
خلاصهٔ کلی:
- شخصیت اصلی: رودفیا راسکولنیکف (روشنفکر جوانی به نام «رنیا»)
دانشجوی فقیر و در عین حال مغرور که نظریهای دربارهٔ افراد فوقالعاده دارد: او معتقد است بعضی افراد بر اساس عظمت هدفهایشان میتوانند از قوانین اخلاقی معمول مستثنی شوند.
- جرم: راسکولنیکف برای آزمایش نظریهٔ خود و حل مشکلات مالیاش، زنی رباخوار و خبیث را به قتل میرساند؛ اما قتل فراتر از انتظار او پیچیده و تأثیرات روانی عمیقی بر او میگذارد.
- عذاب وجدان و تنش روانی: داستان حول کشمکش درونی راسکولنیکف میچرخد — احساس گناه، اضطراب، توهم، عقلانیت در برابر احساس و تلاش برای توجیه عملش.
داستایفسکی با دقت روانشناختی رفتار و دلمشغولیهای او را نمایش میدهد.
@STUDYandTHINKthenTALK
از قضا سرکرگبین صفرا فزود
روغن بادام خشکی مینمود!
دوستم مولوی
سرکرگبین: ترکیب سرکه و عسل
صفرا: گرمی و خشکی بیش از حد بدن
@STUDYandTHINKthenTALK
☑️ آزادی و نقاب!
چهچیزی اضطراب آزادی است؟ راه فرار از آن چیست؟
ژان پل سارتر
@STUDYandTHINKthenTALK
🔘او را «مستوره» نامیدند؛ یعنی «پنهان». و تاریخ، انگار اسمش را جدی گرفت.
ماهشرف خانم اردلان، مستوره کوردستانی، اولین زن تاریخنگار شرق بود. در روزگاری که خواهران برونته در انگلستان مجبور بودند رمانهایشان را با اسم مستعار مردانه چاپ کنند، یک زن کورد در سنندج با نام خودش تاریخ رسمی مینوشت.
دختری که حاضر نبود تن به ازدواج اجباری بدهد، پدرش را به گروگان گرفتند تا «بله» بگوید. اما نه زندان صدایش را خاموش کرد، نه بیوگی، نه طعنهی شاعران، نه حتی تبعید. تاریخ اردلان را نوشت، دربارهی مسائل دینی زنان کتاب نوشت و دیوانی که میگویند بیست هزار بیت بود از خود به جا گذاشت.
امروز آنسوی مرز مجسمهاش ایستاده و مزارش زیارتگاه اهل دل است؛ اینسوی مرز، خیلیهایمان حتی اسمش را نشنیدهایم.
مستوره حذف نشد چون کوچک بود؛ حذف شد چون قابِ ما کوچک بود.
@STUDYandTHINKthenTALK
📝چرا ادبیات از جهان واقعی خواستنیتر است؟
جهان واقعی بر اساس روابط علت و معلولی پیش میرود. در طبیعت و جامعه، هر رویدادی علتی دارد و خود نیز علت رویدادهای دیگری میشود؛ باران میبارد، زمین خیس میشود، جنگی آغاز میشود، حکومتی سقوط میکند، انسانی پیر میشود و میمیرد. این زنجیرهی علت و معلول، نظم جهان را میسازد، اما این هنوز «نظم روایی» نیست. نظم روایی زمانی پدید میآید که ذهن انسان از میان انبوه بیپایان وقایع، دست به انتخاب بزند، برخی را برجسته کند، برخی را حذف کند و میان آنها نسبتی معنادار برقرار سازد. «روایت» پیش از آنکه هنر آفرینش باشد، هنر «حذف» است. نویسنده جهانی تازه خلق نمیکند، بلکه جهان موجود را چنان بازآرایی میکند که هر جزء آن در افق معنای کل قرار گیرد. به همین دلیل، در جهان واقعی هزاران حادثه و هزاران انسان وجود دارند که هیچ تأثیری در سرنوشت ما ندارند و هیچگاه معنای روشنی نمییابند؛ اما در یک رُمان، حتی حضور گذرای یک شخصیت یا توصیف یک شیء، حاصل انتخاب آگاهانهی نویسنده است و جایگاهی در معماری اثر دارد. اگر اسلحهای در آغاز داستان دیده میشود (به تعبیر آنتون چخوف) انتظار داریم سرانجام شلیک کند؛ اما در زندگی واقعی ممکن است هزاران «اسلحه» هرگز شلیک نکنند. جهان بیرون از ما قانونمند است، اما نسبت به معنا بیاعتناست. مقصود از معنا، جایگاهی است که هر رخداد در نسبت با کل روایت پیدا میکند. جهان ادبیات نیز قانونمند است، اما قانون آن نه صرفاً علیت، بلکه «معنا»ست. ادبیات، تجربهی زیسته را از پراکندگی و تصادف بیرون میآورد و آن را در قالب یک «نظم روایی» قرار میدهد: نظمی که انسان، برای یافتن معنا، به آن پناه میبرد.
کار مورّخ (به تعبیر ارسطو)، بازگوکردن آن چیزی است که رخ داده است، و کار شاعر، گفتن از چیزی است که «ممکن است» رخ دهد. به همین دلیل، او شعر را فلسفیتر و جدیتر از تاریخ میداند؛ زیرا شعر از «کلیّات» سخن میگوید، اما تاریخ از «جزئیات». تاریخ گزارش میدهد که چه اتفاقی برای فردی خاص، در زمانی خاص و مکانی خاص رخ داده است؛ اما شعر و ادبیات میکوشند الگویی عام از «تجربهی انسانی» را نمایا کنند. البته مقصود ارسطو از «کلی»، یک مفهوم انتزاعی نیست، بلکه ساختاری است که در پسِ انبوه رویدادهای پراکنده نهفته است. ادبیات، از خلال سرگذشت یک فرد، قانونی نانوشته دربارهی انسان را آشکار میکند. «هملت» فقط روایت شاهزادهای دانمارکی نیست؛ بلکه تأملی است دربارهی تردید، مسئولیت و ناتوانی انسان در تصمیمگیری. ادبیات واقعیت را تقطیر میکند و از میان هزاران رخداد واقعی، آن دسته را برمیگزیند که بتوانند حقیقتی عام را آشکار سازند. به همین دلیل، شخصیتهای بزرگ ادبی، با آنکه هرگز وجود تاریخی نداشتهاند یا تنها یک فرد خاص بودهاند، از انسانهای واقعی هم واقعیتر به نظر میرسند؛ زیرا آنچه در آنها بازنمایی میشود، نه زندگی یک فرد، بلکه امکانهای اساسی وجود انسان است. شاید راز ماندگاری آثار بزرگ ادبی این باشد که آنها ساختارهای پایدار تجربهی انسانی را کشف و آشکار میسازند.
انسان اساساً زمان و زندگی را فقط از طریق یک «روایت» میفهمد. این حقیقت را «پل ریکور» نظریهپردازی کردهاست. زندگی در تجربهی مستقیم خود، مجموعهای پراکنده از لحظهها، حادثهها و برخوردهای بیشمار است؛ اما ذهن انسان نمیتواند این پراکندگی را بفهمد؛ پس ناگزیر است میان این رویدادها پیوند برقرار کند و از آنها داستانی معنادار بسازد. در زندگی واقعی، مرگ، عشق، شکست، بیماری یا یک دیدار، در لحظهی وقوع، صرفاً رویدادهایی جداگانهاند؛ اما هنگامی که انسان زندگی خود را روایت میکند، همین رخدادها به اجزای یک داستان واحد تبدیل میشوند و هر کدام در پرتو دیگری معنا مییابند. روایت صرفاً بازگویی زندگی نیست؛ بلکه شیوهای است که زندگی از طریق آن فهمیده میشود. ما در همان لحظهی زیستن نیز ناخودآگاه در حال روایت کردن زندگی خود برای خویش هستیم. هویت انسان از دل همین روایت پیوسته شکل میگیرد. ادبیات همان کاری را آگاهانه انجام میدهد که ذهن انسان هر روز با زندگی خویش میکند؛ یعنی از آشوب تجربه، نظمی معنادار میآفریند. شاید به همین دلیل است که ما در رمانهای بزرگ، زندگی خود را بازمیشناسیم؛ زیرا ساختار روایی آنها، همان ساختاری است که ذهن ما برای فهم زندگی خود به کار میگیرد.
جالب اینکه ممکن است چنین به نظر برسد که بسیاری از آثار مدرن و پستمدرن، ساختار روایی را به کلی کنار گذاشتهاند. رمانهای «جویس»، «بکت»، «کافکا»، «روبگریه» و... دیگر آغاز، میانه و پایان روشن، پیرنگ کلاسیک یا شخصیتپردازی متعارف ندارند و گاه حتی از هرگونه انسجام ظاهری میگریزند. اما این تنها ظاهر ماجراست. ساختار، در بنیادیترین معنا، همان نظمی است که میان اجزای یک اثر رابطه برقرار میکند.
ادامه 👇🏻👇🏻👇🏻
💯جاویدنام روحالله زم، خبرنگار آزاد توضیح میدهد؛ پشت پردهی سیاست در ایران چیست؟
«حلقهی نارمک» و قاسم سلیمانی چگونه با آمریکاییها بستهاند؟ اگر مردم تعلل کنند، چه اتفاقی رخ میدهد؟
بعد از این افشاگری بود که:
قاسمسلیمانی ترور شد. اصغر حجازی از بیت رانده شد. صادق لاریجانی از ریاست قوه قضاییه به مجمع مصلحت نظام فرستاده شد. و چیزی که مشهوده، قالیباف به نمایندگی از حلقه نارمک داره با امریکا مذاکره میکنه و امریکا هم به نام حمایت از مردم ایران، حمله کرد…
@STUDYandTHINKthenTALK
خبر کوتاه بود و شوکهکننده:
«پسر اروین یالوم خودکشی کرد!»
اروین د. یالوم (Irvin D. Yalom) یکی از سرشناسترین و تأثیرگذارترین روانپزشکان و نویسندگان معاصر آمریکایی است که به دلیل نقش برجستهاش در توسعه رواندرمانی وجودی (اگزیستانسیال) و نگارش رمانهای روانشناختی شهرت جهانی دارد.
خانوادهی یالوم گفتهاند: سالها با بیماری روانی دست به گریبان بده است...
اروین یالوم با نوشتن کتابهایی بینظیر و منحصر به فرد هم درس زندگی میداد و هم نور امید به خوانندگان. همسرش بهدلیل ابتلا به سرطان به کام مرگ فرو رفت و یالوم سالها با فراق و حسرتی فراوان همواره در سوگ همسرش قلم بر کاغذ میگذارد و در بسیاری از متون خود به حسرتهایش از دوری همسر اشاره داشت...
@STUDYandTHINKthenTALK
🔘از دوستم مصطفی مهرآیین بشنوید...
@STUDYandTHINKthenTALK
✨وقتی همهچیز درمورد زنها زیباست!
🔍: مخاط دهانه رحم زنها، نقش یک ماده محافظتی مهم را بین بدن زن و محیط بیرونی ایفا میکند. چیزی که تماشا میکنید به پدیده «فرنینگ» شناخته میشود. این اتفاق قبل از تخمکگذاری رخ میدهد زمانی که به دلیل مقدار زیاد استروژن در بدن زن، غلظت نمک در ترشحات مایع بالا میرود و این الگوهای زیبا را خلق میکند!
💧: اینجا شما نتیجه آزمایش فرن را مشاهده میکنید. فرن نام گیاه سرخس است؛ در این آزمایش نمونهای از ترشحات کانال واژن را در نزدیکه دهانه برداشته میشود. زمانی که نتیجه فرن مثبت باشد، الگویی مانند گیاه سرخس در آن دیده میشود! - این آزمایش به طور خاص برای جستجوی مایع آمنیوتیک است، اگر وجود داشته باشد آزمایش میتواند مثبت باشد.
👶: آزمایش فرن در زنان و زایمان برای تشخیص پارگی زودرس غشاها و یا شروع زایمان استفاده میشود. همچنین ممکن است شواهد غیرمستقیمی از تخمکگذاری و باروری را نشان دهد. این تست بسیار شبیه به تست بارداری خانگی عمل میکند.
@STUDYandTHINKthenTALK
پس از سکوتی که کلام را در آن زهرهی مخاطره نیست
فریاد میزنم تا بادها در صدایم زاد و ولد کنند
تا بامداد زبانی شود
در خونم، و ترانههایی.
زیر این سکوت که کلام را در آن زهرهی مخاطره نیست
فریاد میزنم تا باورم شود که تنهایم- منم و ظلمت!
ادونیس
در روزگاران تاریک،
آیا آنگاه نیز آواز خواهند خواند؟
آری، آنگاه نیز آواز خواهند خواند؛
از روزگاران تاریک.
برتولت برشت
این قطعه از برشت، شعار آغازین مجموعهی «Svendborger Gedichte» است که در سال ۱۹۳۹ منتشر شد.
In den finsteren Zeiten,
Wird da auch gesungen werden?
Da wird auch gesungen werden.
Von den finsteren Zeiten.
🎨 آبرنگ: لیلا خادمزاده
@STUDYandTHINKthenTALK
🧠یکی از رایجترین سوءبرداشتها این است که تصور کنیم هر کتابی که درباره جهان سخن گفته، یک منبع علمی نیز محسوب میشود. اما در دنیای آکادمیک، «علم» تعریف مشخصی دارد: دانشی که بر پایه مشاهده، آزمایش، اندازهگیری و آزمون مداوم بنا شده باشد.
🔬کتابهای علمی و دانشگاهی اعتبار خود را از شواهد میگیرند. هر ادعا باید قابل بررسی باشد و اگر دادههای جدید آن را رد کنند، آن ادعا تغییر میکند یا کنار گذاشته میشود. به همین دلیل، دانش بشر از قرنها پیش تاکنون پیوسته در حال اصلاح و تکامل بوده است.
📚در مقابل، کتابهای مذهبی برای هدف دیگری نوشته شدهاند؛ آنها معمولاً به مسائل معنوی، اخلاقی، اعتقادی و جایگاه انسان در جهان میپردازند. ارزش این متون را نمیتوان با معیارهای یک مقاله پژوهشی یا یک کتاب درسی فیزیک و زیستشناسی سنجید، زیرا اساساً برای چنین منظوری تألیف نشدهاند.
🌍برای مثال وقتی دانشمندان میخواهند سن زمین را تعیین کنند، ساختار یک سیاهچاله را بررسی کنند یا منشأ بیماریها را بشناسند، به آزمایشگاهها و پژوهشهای تخصصی مراجعه میکنند؛ نه به متونی که هدفشان ارائه نظریههای علمی نبوده است.
@STUDYandTHINKthenTALK