6362
این خاک مال ماست :عکسها و سفرنامه های سهیل و دوربینش ، موسیقی و ادبیات🌿☮️ instagram: soheil.sz ارتباط با من: @soheil_sargolzayi
داستان اتاق مامان
به قلم سرکار خانم مهرنوش محمدی
@szcafe
درود و روزبخیر؛
تصمیم گرفتهام در چند روز آینده داستانهای برخی از دوستانم که در کارگاههای داستاننویسی مؤسسهی محترم کانون نگرش نو در خدمتشان بودیم را با شما با اشتراک بگذارم تا بهانهای باشد برای داستانخوانی و لذت بردن از نگاه دوستان.
امیدوارم لذت ببرید.
با احترام؛ سهیل سرگلزایی
@szcafe
-«اسب خوب، اسلحهی خوب، تار خوب؛ مرد باید این سه چیز رو داشته باشه همیشه!»
قند توی دلم آب میشود وقتی حاج قربان میگوید یک مرد خوب باید این سه چیز را داشته باشد! چه ترکیب درستی؛ اسلحهی خوب برای جنگیدن تا آخرین نفس، اسب خوب برای فرار به موقع شاید و تار خوب برای سوگواری باختهای احتمالی!
قند توی دلم آب میشود و پرت میشوم زیر سیاه چادر گلمحمدها! آنجا که خانمحمد برنوش (اسلحهی خوب) را تمیز میکند، بیگمحمد چگورش (تار خوب) را درآغوش گرفته و زده است زیر آواز و گلمحمد دردش را در گوش قرهآت (اسب خوب) زمزمه میکند.
قند توی دلم آب میشود از گلمحمدها و از حاج قربان! چرا که گلمحمدها بودن و قائل بودن به این مهم که مرد باید اسب و اسلحه و تار خوب داشته باشد یعنی قائل بودن به اختیار! یعنی من میتوانم در جهان تأثیر بگذارم؛ هرچند خرد، هرچند ناچیز و هرچند کم! اما میتوانم در برابر ظلم دست به برنو ببرم، در کشاکش کارزار مهمیز به پهلوی اسب بکوبم و شکست را چه باک؟! تار خوبی دارم که تسکینش دهد! دشمن گلمحمدها هم انسان است؛ از جنس خودشان؛ هرچند قویتر و هرچند قلدرتر اما میشود با آن طرف شد و از آن تلفات گرفت! هرچند خُرد! حال آنکه من به ولادیمیر میمانم؛ یا استراگون؛ اخته شده، گمشده، بیحاصل و منتظر! طرف حسابم؟! توافقنامهی اسنپبک! شرکتهای چند ملیتی! فساد سیستماتیک! کاسبان تحریم! پوچگرایی صنعتی! عقلانیت مدرن! مصرفگرایی افسارگسیخته! نوزایی نهادهای اجتماعی! انقراض خدا و خانواده! الیناسیون! ترشح ناکافی سروتونین! ریزگرد! مازوت! اسلحهی خوب برایم بیاور؛ به کارم نمیآید! در تله افتادهام! نه جنگ بلدم و نه این رخوت منتظر را تاب میآورم! نه به طغیان باور دارم و نه این انجماد گیج را پسندم هست! چشم میدوزم به اخبار؛ منتظر که ببینیم خدایان شرق و غرب، کدامشان زودتر انگشت روی دکمه میگذارد و مصیبت را از آسمان بر سرم نازل میکند؛ کدامشان کدام قرارداد را امضاء میکند و مصیبت را در معیشتم میاندازد! منتظر مینشینم و حتی نمیتوانم دعا بکنم! چرا که خدایی برایم نمانده است؛ آری، آنقدر اخته که حتی نمیتوانم دعا بکنم! آنقدر اخته که حتی نمیتوانم سر خودم را شیره بمالم!
پس «در انتظار گودو» را زیست میکنم و قند توی دلم آب میشود وقتی از گلمحمدها میشنوم؛ از زمانهای که دروازهی قصه و اَوسنهها به روی آدمیزاد باز بود و با رشادت میتوانستی خودت را بکشانی در آن جهان نامیرا!
حال آنکه من به واقع یک عددم؛ و عدد را کسی در المپ به انتظار نَنشسته است!
آخ حاج قربان! آخ حاجی! چه قندی در دلم آب میکنی؛ بگو… باز هم بگو… مرد خوب دیگر چه به کارش میآید؟! از پهلوانیها بگو… از معجزات… از کارزار… از یاغیگری… از زمین و گندم و خاک… و از عشق… از عشق بگو حاجی…
آنقدر بگو تا چشمهایم گرم شود؛ اینجا خیلی سرد است! آنقدر بگو تا خوابم بگیرد؛ من اینجا خیلی خستهام!
📝سهیل سرگلزایی
📸فیلم را از صفحهی محترم دوتاری برداشتهام.
@szcafe
@dootari
داستان اتاق مامان
به قلم سرکار خانم مهرنوش محمدی
@szcafe
درود و روزبخیر؛
تصمیم گرفتهام در چند روز آینده داستانهای برخی از دوستانم که در کارگاههای داستاننویسی مؤسسهی محترم کانون نگرش نو در خدمتشان بودیم را با شما با اشتراک بگذارم تا بهانهای باشد برای داستانخوانی و لذت بردن از نگاه دوستان.
امیدوارم لذت ببرید.
با احترام؛ سهیل سرگلزایی
@szcafe
رفیقهایم مو سفید کردهاند؛ همانها که دیروز با نوک پرگار روی سبز چرک نیمکت، نام دختر عمههایشان را حکاکی میکردند و حالا مدتیست که عشق در سبد خریدشان نمیگنجد؛ آنها که سیب چاشتشان را به محض بیرون کشیدن از کیف لیس میزدند تا آن را “دهنی” کرده و از سرقت در امانش بدارند و حالا تورم سیبشان را “دهنی” میکند؛ آنها که کارتهای بازی جمع میکردند و سرسختانه تعداد سیلندرهای کادیلاک را حفظ میشدند و حالا آویخته به دستگیرهی مترو چرت میزنند؛ آنها که بر سر سؤال تکراری علم بهتر است یا ثروت کشتی میگرفتند و حالا نه علم دارند و نه ثروت!
آنها که با موهای سیاهشان از یکدیگر میپرسیدند:«به گمانت اگر اسکناس را بکاریم درخت پول سبز میشود؟» و به هم پاسخ میدادند:«خدا کند بشود!» حالا مو سفید کردهاند و از یکدیگر میپرسند؛ «به گمانت جنگ میشود؟!»
و به هم پاسخ میدهند:«خدا کند که نشود!»
آنها که لباسهایشان را با مدهای غربی هماهنگ میکردند و حالا شرقی بودن گریزناپذیر لباسهایشان را در آورده است!
رفیقهایم مو سفید کردهاند و هر کدام اسمی روی خود گذاشتهاند تا دیگر رفیق نباشند؛ راستهایشان چپها را مقصر میکنند، چپهایشان راستها را! آریاییهایشان بر قبر کمونیستهایشان ادرار میکنند و آنان که در انتخابات مشارکت نکردهاند غرق شدن قایقی را جشن گرفتهاند که بر آن نشستهاند؛ چرا که اینگونه میتوانند به آنان که رأی دادهاند خاطرنشان کنند که خطا رفتهاند!
رفیقهایم مو سفید کردهاند؛ شناسنامهشان بزرگ میشود و شخصیتهایشان کوچک؛ چرا که زمان به جلو گام برمیدارد و زیست آنها خودش را عقب میکشد؛ جسمشان قطعیت میابد و روحشان گیج میخورد؛ چرا که زمین به دور خودش میگردد و آنها نیز به دور خودشان!
رفیقهایم مو سفید کردهاند؛ آنها که روزی بر سر تعداد فرزندان خیالیشان با هم رقابت میکردند، حالا در آینه مینگرند و به زاده شدنشان نفرین میفرستند!
آری رفیقهایم مو سفید کردهاند؛ و این موهایم را سفید میکند!
📸📝سهیل سرگلزایی
@szcafe
با ریشهای ژولیده و چهرهای در خود فرورفته و آفتابسوخته نشسته است گوشهی خیابان و دست نوازش میکشد بر سر یک مرغ عشق.
-«فال میفروشید دایی؟»
-«نه!»
-«پس چی میفروشید؟»
-«خود پرنده رو…»
پرنده را دوست دارد! از نوازش کردنش معلوم است. طوری در خودش فرو رفته و ضربههای آرام و محبتآمیز به کلهی لق مرغعشق میزند که خیال میکنی عاشق و معشوقی نوجوانی روی نیمکت پارکی چشم مأمورها را دور دیدهاند. گیر هم نمیدهد که کسی آن را بخرد. حتی تابلویی هم جلویش نگذاشته. گویی نشسته است آنجا که به خودش بقبولاند که میخواهد پرنده را بفروشد اما او را چنان در مشتش پنهان کرده که خریداری نیابد!
حال کسی را دارد که بر لبهی ارتفاع ایستاده و بین بودن و نبودن نوسان میکند!
تناقضش آدم را به فکر فرو میبرد؛ مثل غذایی که سر دل آدم بماند، در روان سنگینی میکند و هضم نمیشود؛ تصویرش اگر نه چند ساعت، چند دقیقهای همراهت میآید و سؤالهایی میپرسد.
-«کیست آن پیرمرد رنجور و زمخت که گوشهی خیابان نشسته و با پرندهای عشقبازی میکند؟! چه از سرش گذشته که زیباییاش به درون گریخته است؟! چه کسانی زیباییاش را گریزاندهاند؟!»
خوب که نگاهش میکنی خیال ورت میدارد که موضوع بر سر پرنده و خرید و فروشش نیست. موضوع بر سر کسیست که مجبور باشد آخرین تماسش با زیبایی را به حراج بگذارد. جهان هلش میدهد که زمخت باشد، که خیال کند او در طبقهای زاده نشده که دوست داشتن در سبد خریدش باشد و با این همه او مرغ عشقش را دوست دارد!
قیمت مرغ را میپرسم؛ عددی میپراند گزاف! گویی بخواهد تو را محک بزند! گویی در ته چشمهای فراموش شدهاش بخواهد از آدم بپرسد:«آخرین سنگر من چند میارزد بچه مزلف؟»
-«فکر کردم فال میفروشید!»
با دست به مردی اشاره میکند چند متری آنطرفتر.
-«اون فال میفروشه! من پرنده میفروشم!»
عکسش را برداشته و دور میشوم! حالا مردی را میشناسم که زیباییاش به درون گریخته!
کاش کسی بخواهد آخرین سنگرش را به قیمتی گزافتر از خیالاتش بخرد؛ آنقدر گزاف که او نفروشد!
📸📝سهیل سرگلزایی
@szcafe
امروز در مسیر هرروزهام مسجد و برج تجاری دیده میشد و کوهی که همیشه پشت این دو به چشم میخورد را نمیتوانستم ببینم؛ این تصویر بهانهی نوشتهی زیر شد؛
مسجد و مرکز خرید
هر یک مالامال از مشتری
و تراکم آلایندهها
کوه را پوشاندهاند.
دخیل بستهاند به فلز
و شرکتهای چند ملیتی
کودکانی که خسبیده در رحم،
مادر را از یاد بردهاند!
نام درختان را فراموش کردهام
و برگهای معجزهبخش را؛
غریزه را کارگردانی میکند
این فراموشی واگیردار!
دعوای انحصار وراثت
بر سر پستانهای مادر
و چشمها؟
سهم کلاغها میشوند!
آهویی را در خیال
تجسم میکنم
تا دویدنم معنایی یابد…
قصهها را در کمد چیده
یکبهیک به تن میکشم
تا دریدنم بیدلیل نباشد!
📝📸سهیل سرگلزایی
@szcafe
ساعتی تا غروب مانده است،
و طلایی عصرگاه
نرمهی گردنت را مخملی میکند،
زیر دندان شتک میزند خون انار…
و مرگ؟ جایی چرت میزند انگار…
همنوایی سمکوبِ گلهای در افق
زیر آتش زمین را فوت میکند…
انحنای تنت بوی لیمو میدهد.
و مرگ؟ صدای خر و پفش میآید.
آب، دمپایی کودکی را،
به دندان گرفته، میبرد.
دستهدسته کودکان به دنبالش،
حقشان را طلب میکنند از جوی،
گربهای لمیده بر تخته سنگ،
جوش و خروش جهان را به هیچ میگیرد!
و مرگ؟ به خوابی عمیق فرو رفته است!
دشتها را خلاصه کردهای،
در کتری خستهی رو سیاه
که خالی شده است از خود.
دریاهای آب شیرین را
میافزایی بر آن…
آتش از خدایان میدزدی…
خندههایت طعم نارنج میدهند.
و مرگ؟ گوشهای مرده است گویی…
📝سهیل سرگلزایی
@szcafe
داستان کوتاه درخت
به قلم سرکار خانم آزاده حائری
@szcafe
درود و روزبخیر؛
تصمیم گرفتهام در چند روز آینده داستانهای برخی از دوستانم که در کارگاههای داستاننویسی مؤسسهی محترم کانون نگرش نو در خدمتشان بودیم را با شما با اشتراک بگذارم تا بهانهای باشد برای داستانخوانی و لذت بردن از نگاه دوستان.
امیدوارم لذت ببرید.
با احترام؛ سهیل سرگلزایی
@szcafe
روزگارت شبیه رویاهایت نیست؛
چنین است که پوشیده در کت و شلوار
سامسونتی را به خود بستهای
بر پشت موتور سیکلت قرمزی میرانی
که به برازندهگیت نمیآید!
روزگارت شبیه رویاهایت نیست؛
چنین است که نیلبکی را پنهان کرده
میان پروندههای ارباب رجوع،
و برای کامجوییاز آن
ساعتی فراغت میجویی در هیاهوی زمان.
روزگارت شبیه رویاهایت نیست؛
چنین است که نام فرزندان نداشتهات را
نشاندهای بر گربههای پناهدادهای
که مادرشان را در تو جستجوی میکنند
و تو فرزندانت را در آنان میجویی…
روزگارت شبیه رویاهایت نیست؛
چنین است که پوشیدن مقنعهی چسبناک را
تا پشت درهای اداره به تعویق میاندازی،
در تنهایی اتاقت آواز میخوانی
و پشت درهای بسته، غمگنانه میرقصی!
روزگارت شبیه رویاهایت نیست؛
چنین است که تصویر قلهای باشکوه را
گذاشتهای بر صفحهی موبایل،
ابزار کوهنوردی انبار میکنی…
و از پنجرهی اتاقت در بیمارستان
کوههای شمال تهران را با حسرت مینگری!
روزگارت شبیه رویاهایت نیست؛
چنین است که شمعهای سالروز تولد او را
باد فوت میکند از فراز تپهای
مشرف به آرامستانی خلوت
و تو بر تصویر منجمد صفحهی موبایل
بوسه میزنی!
روزگارت شبیه رویاهایت نیست؛
و رویاهایت نشت میکند گهگاه
از چشمهای منتظر به فردایت
و خیس میکند روزگارت را…
رویاهایی که نیستند شبیه روزگارت!
📝📸سهیل سرگلزایی
@szcafe
عکس را که گرفتم متوجه شدم چیزی در این قاب وجود دارد که نمیتوانم ساده و سرراست به زبان بیاورمش. چیزی دربارهی تنهایی؛ آن هم بدترین نوعش؛ تنهایی شلوغ! از آن تنهاییهایی که وقت سر خاراندن نداری! تلفنت پر میشود از نامها، قرارها، پیامها و وعدهها و وعیدها و تو دلت لک میزند برای یک چای دارچین صمیمی!
تنهایی کودک درون یک پیرمرد، یاغی درون یک مبصر، دختربچهی سربههوای درون یک ناظم دبیرستان دخترانه، نوجوان مردد درون یک جنگجو، زن درون یک مرد و مرد درون یک زن!
تنهایی غیرقابل توصیف؛ تنهایی بزرگسالی کنده شده از خانهی پدری! تنهایی بعد از پناهگاههای بچگیها! آنجا که نام کوچکت فراموش میشود و تحصیلاتت، جایگاهت، شهرتت و ساعتت بر تردیدها، دلشکستگیها و عادتهایت سایه میاندازند.
تنهایی انسانی که بِرند میشود! تنهایی گلایهمندی که دلیلی برای گلایه کردن ندارد! تنهایی کسی که قلهای را فتح کرده و در سرمای آن ارتفاع به زمین بیحاصلی مینگرد که دیگران برای رسیدن به آن عرق میریزند؛ تنهایی برندهای که فهمیده است از همان ابتدا چیزی برای بردن وجود نداشته است؛ تنهایی غاری که انتها ندارد؛ تنهایی پژواک صدای خودت در تنهایی خودت!
-«کسی آنجا نیست؟! کسی صدای مرا میشنود؟!»
و تنهایی اخوان، آنجا که میسروده؛
فریاد از آن زنند که فریادرس رسد
فریاد را چه سود چو فریادرس مباد؟!
📸📝سهیل سرگلزایی
@szcafe