szcafe | Unsorted

Telegram-канал szcafe - Cafe sz

6362

این خاک مال ماست :عکس‌ها و سفرنامه های‌ سهیل و دوربینش ، موسیقی و ادبیات🌿☮️ instagram: soheil.sz ارتباط با من: @soheil_sargolzayi

Subscribe to a channel

Cafe sz

@szcafe

Читать полностью…

Cafe sz

به بهانه‌ی تماشای اول شخص مفرد در تماشاخانه هامون
به قلم سهیل سرگلزایی
دانش‌آموخته‌ی ادبیات نمایشی

در دوم مرداد به تماشای نمایش اول شخص مفرد رفتم. تمام آنچه بد است در این اثر اتفاق افتاد!
نخست آنکه اثر ژانر مشخصی نداشت؛ همزمان فارس بود (نوعی نمایش عامیانه‌ی خالی از ظرافت) و همزمان می‌خواست ادای نمایش‌های جدی را دربیاورد؛ و برای رسیدن به این مقصود به آوردن قطاروار اسامی فیلسوفان و شاعران بسنده کرده بود!
دوم آنکه سازنده و بازیگر اثر، نمایشی سراپا مبتذل را تقدیم به کشته شدگان دی ماه کرد که ای کاش نمیکرد؛ چرا که به شخصه باور دارم آدمی برای آنکه عزیزش میدارد زباله‌هایش را پیشکش نمی‌کند؛ بلکه آنچه ارزشمند است را در طبق اخلاص می‌گذارد.
سوم آنکه در انتهای نمایش، در پیرنگ اثر شاهد پیچشی هستیم که متقلبانه و فریبکارانه است؛ در آنچه اصطلاحاً plot twist می‌نامیم داستان یکباره چیزی از آستین بیرون می‌کشد که ما را شوکه می‌کند؛ مثلاً یکباره درمیابیم قاتل آنکسی نیست که تمام مدت خیال میکردیم. اما این تکنیک تنها وقتی ارزشمند است که آن گزینه‌ی اعجاب‌آور تمام مدت ممکن بوده باشد و تنها از چشم ما دور مانده باشد. مثلاً گی دوموپاسان داستانی دارند با عنوان گردنبند که در آن کسی گردنبند دوستش را گم می‌کند و خودش را زیر قرض‌های سنگینی می‌اندازد تا لنگه‌ی آن را پیدا کند و در آخر درمیابیم آن گردنبند تقلبی بوده است! این امکان (تقلبی بودن گردنبند) تمام مدت در اثر وجود داشته است؛ فقط ما آن را ندیده‌ایم! اما کاری که در اثر اول شخص مفرد اتفاق می‌افتد این است که زنی خودش را در اتاقی حبس کرده است و از درون اتاق با همسرش صحبت می‌کند؛ ما صدایش را میشنویم، چیزهایی از آشناییشان گفته می‌شود و ناگهان در آخرین صحنه‌ی نمایش در اتاق باز می‌شود و مرد یک قفس طوطی را از اتاق بیرون می‌آورد! این دیگر plot twist نیست؛ بلکه فریب دادن مخاطب است! حقنه کردن پیچیدگی‌ای است که در پیرنگ وجود ندارد! چرا که ما صدای زن را شنیده‌ایم، صحنه‌ی بهم ریخته‌ای را دیده‌ایم که در غیاب مرد توسط زن بهم ریخته و نمایش هم نشانه‌ای از سورئالیسم ندارد که تصور کنیم این صداها در سر قهرمان بوده و ما اتفاقی می‌شنیدیم! چنین چرخشهایی از جنس آن چرخشهایی است که در نویسندگان خام دست شاهدیم! آنجا که آخر یک اثر کسی از خواب می‌پرد یا متوجه میشویم که مثلاً تمام داستان توهم یک مصرف‌کننده مواد است! این کار فریب دادن مخاطب است و از انصاف به دور است.
و اما آنچه من را بر این داشت تا مطلبی بنویسم حضور پررنگ الفاظ و اطوارهای جنسی رکیک در صحنه بود؛ تکرار عامدانه‌ی وقیح‌ترین الفاظ کوچه‌ و بازاری برای خنداندن مخاطب بی‌سلیقه. در این اثر پافشاری بر این موضوع چنان پررنگ است که روی صحنه لفظ خیابانی و بی‌ادبانه‌ی اندامهای جنسی را واضح و صریح می‌شنوید که خوب بعضی‌ها هم دوستش دارند! سیصد شب اجرا رفتن چنین نمایشی بی‌شک گواه بی‌سلیقگی بدنه‌ی جامعه‌ی ماست؛ اما اینجا یک سؤالی پیش می‌آید.
اگر رکیک بودن و وقیح بودن در هنر بد است چرا برخی از هنرمندها در جهان هنر مطرح شده‌اند که از رکیک بودن چیزی کم نداشته‌اند؛ فرق سازنده‌ی این تئاتر با کریس اوفیلیِ نقاش چیست که مریم مقدس را سیاه‌پوست، با سرگین فیل و میان اندام‌های جنسی نقاشی کرده است و نقاشی‌اش هم از قضا بسیار در جهان هنر سر و صدا به پا کرده است؟
برای پاسخ دادن به این سؤال خوب است نگاهی به آراء جورجیو آگامبن، فیلسوف معاصر ایتالیایی بیندازیم. آگامبن نوعی حرمت‌شکنی (پروفاناسیون) را بسیار پاس می‌دارد که در جهت خنثی کردن امر مقدس استفاده می‌شود؛ اما امر مقدس در گفتمان آگامبن چیست؟ امر مقدس در گفتمان آگامبن هر آنچیزی است که به واسطه‌ی قدسی‌سازی از دسترس توده‌ی آدم‌ها خارج شده است. تصور کنید زمینی در نزدیکی خانه‌ی شما وجود دارد که متعلق به کسی نیست. بچه‌ها در آن فوتبال بازی می‌کنند و بزرگترها از درختانش توت می‌چینند. عاشق و معشوقها قرارهایشان را آنجا می‌گذارند و پیرها روی نیمکتهایش خستگی در می‌کنند؛ حالا تصور کنید یکباره آنجا را دیوار بکشند و بگویند این ملک متعلق به فلان ارگان دینی، مذهبی و سیاسی است! حالا یکباره آن زمین قدسی شده است؛ یعنی از استفاده‌ی توده‌ی آدمها خارج شده و متعلق به طبقه‌ی خاصی شده است.
@szcafe

Читать полностью…

Cafe sz

Bilirəm
Bilirəm, heç nəyi qaytarmaq olmaz
Nə göz yaşlarila, nə yalvarışla
Gəlmişəm yanına, günahkar kimi

Bağışla əzizim, məni bağışla
Bağışla əzizim, məni bağışla
Bağışla əzizim, məni bağışla
Bağışla əzizim, məni bağışla

Soyumuş duyğunu, közərtmək olmaz
Nə gələn baharla
Nə gələn baharla, nə ötən qışla
Fəsillər, saçına çəkib əlini
Ağarmış saçını, mənə bağışla
Ağarmış saçını, mənə bağışla
Ağarmış saçını, mənə bağışla


Arama
Arama, günahkar tapılan deyil
Onun ki, anlına yazılmamış kən
Yaş ötür, ən şirin günlərimdə də
Ağarmış saçını, mənə bağışla
Ağarmış saçını, mənə bağışla

Fikrimdə, dərdim tək səni görürəm
Fikrimdə, dərdim tək səni görürəm

Soyumuş duyğunu, közərtmək olmaz
Nə gələn
Nə gələn baharla, nə ötən qışla
Nə ötən qışla
Fəsillər, saçına çəkib əlini
Ağarmış saçını, mənə bağışla
Ağarmış saçını, mənə bağışla
Ağarmış saçını, mənə bağışla
Məni bağışla

می‌دانم
می‌دانم که هیچ‌چیز بازنمی‌گردد
نه با اشک و نه با التماس
همچون کسی که گناهی مرتکب شده، نزد تو آمده‌ام

مرا ببخش، عزیز من، مرا ببخش
مرا ببخش، عزیز من، مرا ببخش
مرا ببخش، عزیز من، مرا ببخش
مرا ببخش، عزیز من، مرا ببخش

احساسی که سرد شده، دیگر شعله‌ور نمی‌شود
نه با آمدن بهار
نه با آمدن بهار و نه با گذشتِ زمستان
فصل‌ها دست بر موهایت کشیده‌اند
مرا برای موهای سپیدت ببخش
مرا برای موهای سپیدت ببخش
مرا برای موهای سپیدت ببخش

جستجو نکن
جستجو نکن؛ مقصر را نمی‌توان یافت
وقتی که هرگز در تقدیر نوشته نشده بود
سال‌ها می‌گذرند؛ حتی در شیرین‌ترین روزهایم
مرا برای موهای سپیدت ببخش
مرا برای موهای سپیدت ببخش

در افکارم، در اندوهم، تنها تو را می‌بینم
در افکارم، در اندوهم، تنها تو را می‌بینم

احساسی که سرد شده، دیگر شعله‌ور نمی‌شود
نه با آمدن...
نه با آمدن بهار و نه با گذشتِ زمستان
و نه با گذشتِ زمستان
فصل‌ها دست بر موهایت کشیده‌اند
مرا برای موهای سپیدت ببخش
مرا برای موهای سپیدت ببخش
مرا برای موهای سپیدت ببخش
مرا ببخش

@szcafe

Читать полностью…

Cafe sz

چندهزار کدملی باطل شده

به قلم سهیل سرگلزایی

در دو روز اتفاق می‌افتد؛
یک قتل عام عیان!
بوسنی‌هرزگوین، روآندا، میانمار!
غزه، کوردستان، اَنفال!
هولوکاست، آدانا، حلبچه!
جیلولوق، کامبوج و ایران!
ایران!
قتل‌عامی بیرون پریده از قصه‌ها؛ بیرون‌پریده از کتاب‌ها؛ نشسته در اتاق‌‌خواب من!
قتل‌عامی نزدیک چون رگ گردن؛ قتل‌عامی در کمد رخت‌خواب‌ها؛ قتل‌عامی در کوچه‌‌‌باغ‌های درکه؛ قتل‌عامی در سکوت حافظیه؛ قتل‌عامی در سایه‌ی طاق بستان؛ زیر درخت‌های توت وکیل‌آباد مشهد؛ میان دکه‌های دوده‌گرفته‌ی چهارراه رسولی زاهدان؛ قتل‌عامی به نزدیکی عرق روی پیشانی؛ قتل‌عامی سایه‌به‌سایه با من! قتل‌عامی با پوست و گوشت و استخوان! چشم‌درچشم و تنیده در روزمره‌‌ام؛ دستِ اول و داغ!
حالا برای خودمان جایی در تاریخ باز کرده‌ایم! حالا رکورد تازه‌ای زده‌ایم. آیندگان رویش تحقیق خواهند کرد و در دانشگاه‌ها، مقالات و سخنرانی‌هایی را به خودش اختصاص خواهد داد! شاید بودجه‌ی تازه‌ای را در سازمان ملل جهانی به ما اختصاص بدهند! شاید موقعیت‌های شغلی تازه‌ای ایجاد شوند و دیدبان‌های حقوق بشر برج‌های بلندتری برای سرک کشیدن به فلاکت بشر بسازند!
حالا رکورد‌دار قتل‌عامِ سرعتی شده‌ایم! با یک داوری منصفانه شاید در قتل‌عام استقامتی هم حرفی برای گفتن داشته باشیم!
قتل عام اتفاق افتاده است؛ سریع، تمیز و حساب‌شده؛ در یک روز معمولی! چنان افتادن تخم‌مرغ در تابه‌ی روغن داغ! چنان شکسته شدن پنجره‌ بر اثر بازی کودکان! بسان پریدن ناگهانی فیوز؛ نه موسیقی متنی و نه حرکت آهسته‌ای حتی!
گزارش‌ها از‌ آمار بالای تلفات صحبت می‌کنند و با اینهمه،
کبوتری در انتظار دانه بر لب بالکن می‌نشیند!
از گیسوان زنی، شبح نارگیل و کاکائو به مشام می‌رسد،
غریزه به تپش می‌افتد و نان صبحگاهی، ترد و تازه، از تنور بیرون می‌آید!
بعضی‌ها می‌گویند:«هوا بوی خون می‌دهد!»
و اگر هوا بوی خون می‌داد چقدر جهان عادلانه بود!
دیگرانی می‌گویند:«این خون‌ها به تغییر جهان می‌انجامد!»
و اگر خون به تغییر جهان می‌انجامید چقدر جهان منصفانه بود!
برخی دیگر زمزمه می‌کنند که:«نامتان را فراموش نمی‌کنیم!»
و اگر‌ نام‌ها فراموش نمی‌شدند چقدر جهان شاعرانه بود!
-«آه مادران دامن‌گیر است!»
و اگر آه مادران دامن‌گیر بود…
از اینجا که من نشسته‌ام هوا بوی خاک و گازوئیل می‌دهد!
خون، تنها کتاب‌های تاریخ‌ را چاق و چله می‌کند!
لبخندِ دوستان زیادی را از یاد برده‌ام!
و دُلار بر آه و اشک مادران ارجحیت دارد!
مرگ هزاران لبخند، هزاران چشم و هزاران اندوه، غم‌انگیزتر می‌شود وقتیکه هوا بوی خون نمی‌دهد، وقتی شعر را نمی‌توان‌ به نیش کشید و هنگامی که قیمت ارز را لالایی مادران تعیین نمی‌کند!
قتل‌عام هولناک‌تر می‌شود زمانی که واژه‌ها یخزده و چرکمرده شده‌ باشند؛ وقتی “شهادت” و “رشادت” بر اثر استعمال مدام فرسوده‌اند و هنگامی که بدن بر اثر مصرف مداوم اسطوره و تراژدی به آن‌ها مقاومت پیدا کرده است!
حالا جهان کمی از چند ماه پیشش سبک‌تر شده؛ هزاران اتاق از انحصار اربابان خود خالی شده‌اند، سازهای‌ بی‌نوازنده‌ای به کمد دیواری منتقل می‌شوند، در دانشگاه‌ها و مدارس و ادارات صندلی‌هایی خالی مانده‌اند، دیگر از برخی شماره‌ها پاسخی نخواهد آمد، چند هزار کد ملی باطل شده است، عطرهای آشنا ذره‌ذره از روی لباس‌ها کوچ می‌کنند، یکطرفِ سفره‌ی ناهار از حضور کسی خالی شده، عطر غذای مورد علاقه‌ی کسی بغضی را می‌ترکاند، هزاران کتاب با نشان‌های میان‌شان نیمه‌خوانده رها شده‌اند، مسواک‌هایی مقابل آینه‌ی دستشویی منتظرند و با اینهمه…
می‌شود نشست روی یک نیمکت، مقابل پلیس ضدِ انسانِ سیاه‌پوش و قهوه‌ای نوشید.
هوا بوی خون نمی‌دهد، خورشید طبق معمولش غروب و طلوع می‌کند، برگ‌سیاوشوون از زمین سبز نمی‌شود، آب به روال سابقش در صد درجه‌ی سانتی‌گراد می‌جوشد، دیکتاتورها چون پدران ما به مرگ طبیعی می‌میرند و همچنان و مصرانه اقتصاد بر بوسه اولویت دارد!
اخبار زیرنویس می‌کند؛
مرگ [چهار؟ دوازده؟ چهل؟] هزار معترض خیابانی…

@szcafe

Читать полностью…

Cafe sz

تکه‌تکه‌ کردن یخ‌های‌ زیر پا
📝سهیل سرگلزایی

@szcafe

Читать полностью…

Cafe sz

هوبریس نقطه‌ای است که فرد نمی‌خواهد‌ محدودیت‌هایش را به عنوان یک موجود فانی بپذیرد و تلاش می‌کند تا دست بیندازد برای کسب آنچه در محدودیت‌هایش نمی‌گنجد! مثال آنکه می‌خواست با بالهای مومی به ضیافت خورشید برود! و نتیجه‌ی هوبریس گذر از محدودیت نبود؛ تنها به تماشا نشستنِ آن چیزی است که هیچگاه دستت به آن نمی‌سد!
به بیان ایرانی‌ترش؛
ز دست دیده و دل هردو فریاد
که هرچه دیده بیند دل کند یاد!

@szcafe

Читать полностью…

Cafe sz

@szcafe

Читать полностью…

Cafe sz

بعد از شش ماه برگشته‌ام به تهران؛ آرایشگری که در تهران پیشش می‌روم از آنهایی نیست که باید ازشان وقت بگیری؛ کله را می‌اندازی پایین و می‌روی سراغش؛ دستش خالی باشد می‌زند، نباشد باید بنشینی؛ همین است که شماره‌ی یکدیگر را نداشته‌ایم.
هیچوقت هم با هم صمیمی نبوده‌ایم. شاید کلاً یکی دوبار همزمان از بُلُف‌های مشتری‌هایش خنده‌مان گرفته باشد و از طریق چشم، با هم به طرف خندیده‌ایم.
برای همین جا خوردم وقتی امروز، بعد از آنکه کله را انداختم پایین و وارد مغازه‌اش شدم، طولانی و کمی شاکی نگاهم کرد و گفت:«کجایی مرد حسابی؟خیلی تو فکرت بودم…»
گفتم:«نبودم تهران…»
گفت:«نگرانت بودم! آخرین بار دی اومدی… با خودم می‌گفتم این…نکنه…نکنه…»
خلاصش کردم:«نکنه مرده باشه؟!»
-«آخه اون از دی… اون از جنگ… اون از نبودن طولانی…»
می‌نشینم روی صندلی انتظار و او بر می‌گردد به اصلاح کله‌ی پسرک نوجوانی که زیر دستش نشسته.
کمی سکوت کردیم.
یکباره از توی آینه، با یک حال گنگ و چک خورده نگاهم کرد.
-«باورت می‌شه خیلی از مشتری‌هام دیگه برنمی‌گردن؟»
-«باورم می‌شه….»

📝سهیل سرگلزایی

@szcafe

Читать полностью…

Cafe sz

@szcafe

Читать полностью…

Cafe sz

@szcafe

Читать полностью…

Cafe sz

دره‌ای میان اطلاعات و خرد
📝سهیل سرگلزایی
@szcafe

Читать полностью…

Cafe sz

شادکامی انزواآور
📝سهیل سرگلزایی
@szcafe

Читать полностью…

Cafe sz

@szcafe

Читать полностью…

Cafe sz

@szcafe

Читать полностью…

Cafe sz

زیبای من،
اگر کلید خانه‌ات را به گدایی نمی‌سپاری
مگذار که عشقت را گدایی کنم…
اگر پا در کشتی‌های غرق‌شده نمیگذاری
راضی مباش یکسره در تو غرق شوم…
و اگر ناله‌ی بی‌امان قناری را تحسین نمی‌کنی
من را در قفس کوچک اتاقت مگذار…
زیبای من،
اگر رشادت مردهای جنگ دلت را می‌لرزاند
از خلع سلاح با من سخن مگو…
اگر اسب‌های رمیده‌ی دشت به رقصت می‌آورند
به افسار و تازیانه دعوتم مکن…
و اگر ثمره‌ی درختان سربلند شیرین‌کامت می‌کند
در گلدان کوچک خانه جایم مده!
زیبای من،
مرا آنگونه‌‌ بخواه که تحسینش می‌کنی
اگر باد را با طوفان و آب را با امواجش می‌پسندی
در تُنگ و پیاله و بطری حبسم مکن
و اگر تنت را در آغوش مُرده‌ای نمی‌کشانی
از من مخواه که از عشق بمیرم…

📝سهیل سرگلزایی

@szcafe

Читать полностью…

Cafe sz

اینجا همانجایی است که آگامبن باور دارد حرمت‌شکنی یک هنرمند ارزشمند است؛ حالا یک هنرمند میتواند روی دیوارهایی که جلوی ورود توده را گرفته‌اند نقاشی‌های حرمت‌شکنانه بکشد و نویسنده‌ها می‌توانند برای ارگان‌های مذهبی‌ای که آن زمین را غصب کرده‌اند اشعار رکیک بنویسند تا از قداستشان بکاهند؛ پس این حرمت‌شکنی (پروفاناسیون) به قصد بازگرداندن آنچه قداست دورش حصار می‌کشد انجام می‌شود؛ بدین سان کریس اوفیلی مریم مقدس را از انحصار کلیسا و مردان سفیدپوست می‌گیرد و آن را در دسترس سیاه‌پوستان آفریقایی قرار می‌دهد. حالا مریم، مختص کلیسای کاتولیک نیست؛ هر پا برهنه‌ی تانزانیایی‌ای می‌تواند به واسطه‌ی روح زنانگی و باروری ستایش شود و حالا طبیعت وحشی (سرگین فیل) همپای طبیعت بی‌جان و موزه‌ای طبقه‌ی ثروتمند اروپایی قرار می‌گیرد! پس پاسخ به این سوال که چه زمانی یک اثر تنها رکیک است و چه زمانی یک اثر ساختارشکن است به فایده‌ و نیت آن برمی‌گردد. پس از تماشای اثری که ذکرش رفت بارها از خودم پرسیدم آوردن نام اندام‌های جنسی روی صحنه دارد چه چیزی را به نفع توده‌ی مردم قدسی‌زدایی می‌کند و پاسخی نیافتم! الفاظ رکیک و شوخی‌های جنسی زمخت در حال حاضر کاملاً در تملک توده قرار دارد؛ باور نمی‌کنید یک عصر در پارک محله‌تان قدم بزنید! این مطلب را نوشتم تا برایمان راهگشا باشد؛ تا متقلبان خودشان را جای کریس اوفیلی و پازولینی جا نزنند و معیار و محکی داشته باشیم برای شناخت آنچه از وقاحت کمک می‌گیرد تا انحصاری را بشکند و آنچه از وقاحت
کمک می‌گیرد تا رویش نور بتابانند!

@szcafe

Читать полностью…

Cafe sz

@szcafe

Читать полностью…

Cafe sz

@szcafe

Читать полностью…

Cafe sz

@szcafe

Читать полностью…

Cafe sz

@szcafe

Читать полностью…

Cafe sz

زندگی در جهان تانتالوسی
به قلم سهیل سرگلزایی
1.
در زبان انگلیسی فعلی وجود دارد با عنوان tantalize. این فعل به وضعیتی اطلاق می‌شود که به فردی وعده‌ی چیزی را بدهی که میسر نخواهد شد؛ برانگیختن میلی که سیراب نمی‌شود! ریشه‌ی این واژه از تانتالوس می‌آید؛ و اما تانتالوس که بود؟
در اساطیر یونان باستان تانتالوس یکی از پسران فانی زئوس بود که مرتکب چند گناه (خطا) شد؛ نخست آنکه غذای خدایان را برای انسانهای فانی آورد، دوم آنکه اسرار خدایان را نزد انسان‌های فانی فاش کرد و در آخر تلاش کرد تا خدایان را بیازماید!
و همانطور که حدس می‌زنید خدایان هم چنین جسارتهایی را تاب نیاوردند و تانتالوس را محکوم به عذابی ابدی کردند. اما عذاب ابدی تانتالوس چه بود؟
تانتالوس محکوم بود تا برای ابدیت در استخری مملو از آب زلال و گوارا قرار بگیرد؛ درحالیکه درختانی پربار از میوه‌های لذیذ بالای سرش قرار داشتند و بر او سایه می‌افکندند؛ تا اینجایش که همه‌ش رحمت بود؛ اما عذاب آنجایی شروع می‌شد که هرگاه تانتالوس سرش را خم می‌کرد تا از آب استخر بنوشد، آب خودش را پایین می‌کشید و هرگاه دست دراز می‌کرد تا میوه‌ای بچیند شاخه‌ها بالا می‌رفتند! پس او تشنه‌ی ابدی بود، با اینکه در آب غوطه می‌خورد و گرسنه‌ی ابدی بود، با آنکه میوه‌ها در دسترسش بودند!
به بیان دیگر با اینکه همه‌چیز در برابر دیدگانش بود، همه‌چیز در دسترسش بود، هیچ نداشت!
2.
حکومت اینترنت را میبندد تا با خیال راحت به کارهایش برسد. یک روز، دو روز، یک هفته، یک ماه...
روز اول مرتب موبایلم را بر می‌دارم. بی‌هدف صفحات تلگرام، دیجی‌کالا یا دیوار را اسکرول می‌کنم؛ چیزی درست نیست! مغزم چیزی را جستجو می‌کند که به آن خو گرفته.
چند صد کانفیگ یا وی‌پی‌ان را باز و بست می‌کنم و هیچ!
روز دوم کمی کمتر از روز پیش. روز سوم کمی کمتر و پس از مدتی کاملا از صرافت دسترسی به اینترنت آزاد می‌افتم.
با آگاهی از گرفتاریهایی که این قطعی اینترنت برای بسیاری از آدمها ایجاد کرده است، برای من اتفاق جالبی می‌افتد.
کم‌کم متوجه می‌شوم که هوس‌هایم کمتر شده است! کمتر دلم می‌کشد که بیرون بروم! کمتر هوس فست فود می‌کنم! کمتر میلم به پیپ کشیدن می‌رود! و حتی کمتر به جنس مخالف فکر می‌کنم!
ماه اول که می‌گذرد درمیابم که به طور معناداری آرامترم.
برای موسیقی گوش دادن برگشته‌ام به سی‌دی و از آنجایی که حق انتخاب نامحدود اسپاتیفای را از دست داده‌ام یک آلبوم را نت به نت حفظ می‌شوم؛ می‌بلعمش و به سراغ بعدی می‌روم! از آنجایی که دسترسی به تصویر مجازی دوستانم را از دست داده‌ام شروع می‌کنم به زنگ زدن بهشان و احوال یکدیگر را پرسیدن و از آنجایی که چیزی جایی منتظرم نیست با خیال راحت و کُند و آهسته کتاب می‌خوانم، آشپزی می‌کنم و به پیاده‌روی می‌روم؛ و حیرت‌انگیز آنکه این آرامش را در میانه‌ی جنگ بازیافته‌ام!
اما آنچه از همه‌چیز برایم پررنگ‌تر است کاهش معنادار هوس است!
3.
در اسطوره‌های یونان تماشای آنچه نداریم، در مجاورت بودن با آنچه از ما دریغ شده است، یک وضعیت شکنجه‌آور و یک عذاب ابدی محسوب می‌شود که جزای حرمت‌شکنان و فریب‌کاران است!
حال تصور کنید کسی برود به جهان هادس، دست هومر را بگیرد و با خودش به جهان امروز بیاورد، یک آیفون آخرین مدل به دستش بدهد و برایش اینستاگرام را نصب کند! چه خواهد شد؟
به گمان من هومر، که در سرود یازدهم کتاب اودیسه تانتالوس را توصیف کرده است، وحشت سراپایش را بگیرد از تماشای یک وضعیت تانتالوسی به وسعت یک جهان!
اینستاگرام و دوستانش خالقان یک وضعیت تانتالوسی هستند؛ نشستن به تماشای نعمات و رونق جهان‌های دیگر از محدوده‌ی محدودیت‌های خود!
تماشای سفرهایی که برای تو نیست؛ اتومبیل‌هایی که نمی‌توانی سوارشان بشوی؛ زن‌ها یا مردهایی که قرار نیست معشوق یا معشوقه‌های ما باشند؛ غذاهایی که از سبد اقتصادی ما بیرون است؛ خانواده‌های خوشحالی که هیچ شباهتی به خانواده‌ی ما ندارند؛ استعدادهایی که حقارت عملکرد ما را به یادمان می‌آورند و هزار و یک چیز دیگر که می‌بینی‌شان، میلت را شعله‌ور می‌کنند و همین که خم می‌شوی تا خودت را سیر کنی خودشان را پایین می‌کشند؛ همینکه دست دراز کنی تا بچینی‌شان باد آنها را به ورای دسترسی تو خواهد برد!
پس با لب‌های ترک خورده و دل‌ضعفه‌ی روح، تشنه و گرسنه و چشم‌چران، در این وضعیت تانتالوسی زندگی می‌کنی تا شاید روزی کسی در خیابان به سراغت بیاید و به عنوان یک چالش برای تولید محتوایش به تو بگوید؛«میای بریم کافه؟ مهمون من؟» و تو ذوق کنی از آنکه قرار است دمی خودت تبدیل بشوی به آن سیب و آن آب زلالی که تانتالوس‌‎های دیگر را به قعر هوس می‌کشاند!
اما این عذاب به مجازات چه گناهی است؟
در ادبیات اساطیر یونان، گناهی از جنس گناهی که تانتالوس مرتکب شد را هوبریس می‌نامند و هوبریس معادلی است برای تکبر، غرور مفرط و تجاوز از حد.
@szcafe

Читать полностью…

Cafe sz

@szcafe

Читать полностью…

Cafe sz

@szcafe

Читать полностью…

Cafe sz

جایی میانه‌ی جنگ و صلح
به قلم سهیل سرگلزایی

پیش از دوش گرفتن سرسری تلگرامم را چک می‌کنم؛ بی‌بی‌سی چیزی نوشته درباره‌ی تخریب شش هزار خانه در استان بوشهر؛ از آغاز جنگ.
دوشم را می‌گیرم.
در تونل صدر به سمت دانشگاه در حرکتم؛ یکی از کنسرتوهای باخ را گوشم می‌دهم؛ کنسرتو براندنبورگ. موسیقی چابک و سرخوشی است. انگار چند خرگوش دم سفید پف‌پفی را ول داده باشی وسط جنگلی آفتابی و جست و خیزشان را از روی ایوانی چوبی تماشا بکنی؛ درحالی که خودت روی یکی از این صندلی‌هایی نشسته‌ای که تکان می‌خورند. دسته‌ی ویالن می‌نوازند؛ رادادام دام دام، رادادام دام دام.
ترافیک، نرم در تونل در حرکت است. خرگوش‌های سفید در سرم می‌جهند. چند روز پیش برای ماشینم خوشبوکننده خریده‌ام؛ رایحه؟ آدامس بادکنکی...
رادادام دام دام... رادادام دام دام.
یکباره صدای مهیبی می‌آید.
آکسونها پیامهایی را شلخته برای هم مخابره می‌کنند و تصویری را شکل می‌دهند، در صدم ثانیه؛ بوشهر! جنگ! تونل! ترافیک...
چشم‌ میچرخانم در تونل دنبال خروجی‌های اضطراری. خبری نیست. شاید تصادفی، شاید اگزوزی. ترکیدن لاستیکی شاید! خرگوشهای دم سفیدِ پفی سرجایشان خشکشان زده؛ براق شده‌اند؛ ابر دارد روی جنگل را میپوشاند. صدای فیس فیس مار می‌آید. از کجا؟ جایی در ایالت متحده آمریکا؛ جایی در هتلی پنج ستاره در قطر؛ جایی در اورشلیم؛ جایی در حرم!
اگر الان تونل را بزنند چه؟ جنگ است ناسلامتی! باخ گوش می‌دهی؟ بوگیر خریده‌ای؟ با اسانس آدامس بادکنکی؟ خرگوشهای سفید می‌چرانی در سرت؟ قطع ارتباط با واقعیت؟
اما بامزه می‌شود! سینمایی‌ست! دور و اطراف آدم بمب بخورد و تو کنسرتو باخ گوش بدهی و لبخندزنان از میان خون و خرابی بگذری؛ انگار که یک جهان موازی باشد. انگار که یک جهان موازی باشی! شدنی است؛ تا وقتی رفیقی، زنی، بچه‌ای، دوستی یا مادری را غرق خون نبینی!
تا آنجایش سینماخور است. از این فیلمهایی که راوی فرانسوی رویشان حرف می‌زند و فیلترهای نوستالژی نویزهای گوگولی‌مگولی روی تصویر می‌اندازند.
ورژن رئالش؟ تعریفی ندارد!
روز اول جنگ دوازده روزه هم همین سکانس را بازی کردم. عصر در غرب تهران رفتم به دویدن! نیمه راه دویدن بودم که جایی در چیتگر را زدند! جایی پشت سرم. پشت سرم دود بود و صدای انفجار و من می‌دویدم. با شلوار و کفش نایکی! گویی شهروندی باشی از شهروندهای اروپا!
چند تن آهن و فلز و گوگرد پشت سرت نوتیفیکیشن می‌فرستند که: «شهروند محترم! شما به آنور دیوار تعلق دارید! اینجا آنور دیوار است! آنور دیزنی‌لند!» و تو تحویلشان نمی‌گیری!
رادادام دام دام... رادادام دام دام.
چه کار کنم؟ باخ گوش ندهم! ندوم؟ خوشبوکننده‌ی ماشین مصرف نکنم؟ یا حداقل بادکنکیش را نه؟ دارچینش؟ شاید کمانچه بگذارم؟
اما می‌کنم! همه‌ی این کارها را می‌کنم و چه بسا بیشتر از پیش! مهمان کمی که سرزده بیاید، مثلاً وقتی نیم ساعت مانده به آمدنش خبرش را بدهد، سخت می‌گذرد! آدم به تقلا می‌افتد برای نجات. دستی به سر و روی خانه کشیدن. پلو یا چایی روی گاز گذاشتن. اما وقتی سرزده‌ی سرزده بیاید تسلیم حضورش می‌شوی! آمده است دیگر! دیده! لحافت را دیده! لکه روغن روی گاز را دیده! و تقصیر خودش است! می‌خواست خبر بدهد!
-«ببخشید که لحافم وسط هال پهن است. داشتم چیزی میخواندم...»
باقیش به عهده‌ی اوست!
خطر هم کمی چنین حالی دارد! یکباره و مهیب که بیاید، حضورش با تمام قطعیتش که آشکار بشود، آدم از تقلا می‌افتد.
ترافیک آرام راهش را ادامه می‌دهد.
ابر از روی آفتاب کنار می‌رود.
نوازنده‌ها با لپ‌های باد کرده در ترومبونهایشان می‌نوازند.
خرگوش‌ها به جست و خیزشان ادامه می‌دهند.
و کمی دورتر از تو، یک جفت پای سفید پف پفی، به انتهای خونین و خیس و ملتهب حلق یک افعی کشیده می‌شود.
خرگوشی گیج و ویج می‌پرسد: «کسی پفی را ندیده؟»
و خرگوشی که بوی آدامس بادکنکی می‌دهد، درحال زمزمه‌ی کنسرتو براندنبورگ، شانه بالا می‌اندازد و جست و خیزش را از سر می‌گیرد....

@szcafe

Читать полностью…

Cafe sz

@szcafe

Читать полностью…

Cafe sz

@szcafe

Читать полностью…

Cafe sz

چیزهایی را دارم میفرستم به عمق. به فردا حواله‌شان می‌دهم. از این ستون به آن ستون فرج است. حالا که کاری برایشان نمی‌توان کرد. بگذار دستشان نزنم. بگذار زمان ترتیب اثر کند. بگذار موج‌ها تیزی‌شان را بگیرند. موریانه‌ها پوکشان کنند. بادها بفرسایندشان. آب اکسیدشان کند و مرگ رویشان خط بطلان بکشد؛ بسان آن صندوقداری که فاکتور تسویه شده را به میله‌ی تیزی فرو میکند تا مسیر پرداخت تا تحویل دارو یا کالا رو به سیخ بکشد!
چیزهایی را دارم به عمق می‌فرستم. پیچیده شده به سنگهای درشت؛ تا سبکیشان روی آب شناورشان نکند و از چشمانم نچکند! بگذارد بروند پایین و حبابهای ریزی را از عمق اقیانوس برایم به سطح بفرستند.
چیزهایی را به عمق می‌فرستم؛ از جنس دلتنگی. دلتنگ پدر و برادرمم. دلتنگ خانه‌ای هستم که درخت گیلاس داشت. دلتنگ کسی میشوم که گاهی او را بوسیده‌ام. در عید دلتنگ عید میشوم! دلتنگ تولدم میشوم در شب جشن تولدم. دلتنگ مادرم میشوم؛ وقتی فرو میرود در لوله‌ی تابوت‌مانند ام‌آر‌آی تا برای اعضایش تاریخ انقضا تعیین کنند.
دلتنگ محموله‌هایی میشوم که پیشتر به عمق فرستاده‌ام؛ درحالی که با محموله‌ای تازه در دست بر سر قبرشان ایستاده‌‌ام!
میفرستمشان به عمق. به زیر. حالا باید سبک باشم. باید بتوانم تند و چابک خانه عوض کنم، آغوش عوض کنم، رفیق عوض کنم، شهر عوض کنم، شغل عوض کنم، پوشش عوض کنم و دردسری را با دردسری تازه تاخت بزنم. و اگر چیزها را به عمق نفرستم، کندم می‌کنند.
ساعت هفت کلاس دارم و شش و نیم از مقابل خانه‌ای میگذرم که درخت گیلاس داشت. اگر بایستم تا نگاهش کنم جا می‌مانم. قطار دارد میرود. دوستانم نشسته بر پشتش؛ عازم آمریکا و کانادا و استرالیا و قبرستان!
ساعت هفت کلاس دارم و قطار دارد سوت میکشد و زمان پا کند نمیکند تا دمی مقابل خانه بنشینم و کودکیم را تماشا کنم که از درخت گیلاس بالا میرود.
بفرستش به عمق!
تلفنم زنگ میزند؛ آخ عمو شهروز است. دلم لک زده است برای خنده‌هایش. اما حالا باید بدوم. باید سطح دوپامین را متعادل کنم. وگرنه محموله‌هایم از عمق به بالا می‌آیند؛ آنوقت کاراییم پایین می‌آید. قطار دارد سوت میزند. امروز مشق زبانم را ننوشتم. دوستانم دارند میروند.
عمو شهروز را بفرست به عمق. بدو...
بگذار برای مادر عدس‌پلو درست کنم. از مطب که میاید ذوق می‌کند؛ آنوقت وقتی تنهایش میگذارم تا به تهران بروم دلم کمتر می‌سوزد؛ آخر دستکم شبی برایش غذای خوبی پخته‌ام. با کشمش و روغن کرمانشاهی. اما امتحانها نزدیک است. هنوز معادله‌ی تی تست را حفظ نشده‌ام تا بتوانم اثبات کنم! چه چیزی را؟!
بفرستش به عمق! عدس‌پلو را بفرست به عمق! سیگما ایکسِ یک ضرب در سیگما ایکسِ دو!
قطار دارد سوت میکشد. پدربزرگ میخواهد برایم بگوید چطور در بچگی از مادرش کتک میخورده است. دلم شور میزند! قطار دارد میرود. شاید آخرین باری باشد که بتوانم پای حرف‌هایش بنشینم. هربار که خداحافظی میکنیم شاید آخرینش باشد. اما قطار دارد میرود.
-«حاج آقا باید بروم! تمرین موسیقی دارم...»
بفرستش به عمق! حاج‌آقا را بفرست به عمق...

عضله‌ی بازویم خودش را جمع میکند. عضله‌ی شانه‌هایم هم. جایی پشت شکمم هم در خودش تنیده شده است.
بازش کنم؟ اما قطار دارد سوت میکشد. دوستانم دارند می‌روند. درختها را دارند قطع میکنند. جایی سایه‌ای نمانده است. موشک دارد روی خانه‌ها می‌افتد؛ از مبدأ تورات به مقصد قرآن! بگذار تا جنگلهای بعدی بدوم. تا باغ عدن بدوم! آنجا عضلاتم را باز میکنم. ای بر اسحاق و اسماعیل‌تان…
بفرستش به عمق؛ خاطره‌ی آساییدن بر سایه درخت را. بفرست به عمق.
باید هشت ساعت بخوابم. اینطوری راندمانم بالاتر است. اما چیزی نمی‌گذارد. پایم می‌خارد. پشت دلم می‌خارد. درخت گیلاس پشت چشمهایم می‌خارد. جای خالی چند کیسه آدم در قفسه‌ی سینه‌ام می‌خارد. مادر در دستگاه ام‌آرآی زیرپوستم می‌جنبد. پدربزرگ دارد در کیسه‌اش، در عمق‌هایم، جل‌جل می‌کند. باید مادربزرگ را ببرم طرقبه که دلش باز شود. به عمو شهروز زنگ نزدم؛ دلم برای خنده‌هایش لک زده است. کاش میشد کمی بیشتر تمرین موسیقی کنم؛ کسی در من می‌خواهد در یونان عود بنوازد. صدای بابا از پشت گوگل میت رباتی می‌آید؛ میگویم بابا صدایتان رباتی می‌آید؛ می‌گوید آخر خودم ربات شده‌ام بابا! یاد سمعکش می‌افتم. قطارسوت می‌کشد. با خودش "تا امروزم" را می‌برد. دلتنگی سنگینم می‌کند. میان دوراهی‌ زانویم خالی میکند. باید سنگ‌ها را سنگین‌تر کنم. تردید را به عمق بفرست!
رویاها را به عمق بفرست!
آدم‌ها را به عمق بفرست!
جای رویاهایم و آدم‌هایم می‌خارد!
بنویسشان! می‌نویسمشان! قطار سوت میکشد! امتحان رشد هفته‌ی دیگر است و هنوز هیچ نخوانده‌ام. تمام کن. به عمق بفرست. نوشتن را...
به عمق بفرست...

📝📷سهیل سرگلزایی

@szcafe

Читать полностью…

Cafe sz

رفیق بی‌نام من
می‌بینمت که نشسته‌ای مقابل انبوهی از تهدید و بلند نمی‌شوی. نمی‌دانم سلحشوری برجای نگاهت داشته است و یا دیگر نای بلند شدن نداری! نمی‌دانم و چه خوب که نمی‌دانم!
می‌بینمت که کاپشن را می‌کشی‌ روی خودت تا در برابر ضربه نگاهت دارد چنان کسی که به دور خودش پیله ببافد! چنان لاکپشت خسته‌ای که از بازیگوشی بی‌خردانه‌ و ظالمانه‌ی کودکی به تنگ آمده باشد. چنان کسی که از وحشت بیرون به درونش پناه ببرد!
می‌بینمت که جانی برای فرار کردن در پاهایت نمانده؛ گویی ندانی به کجا بگریزی که دژخیمی نباشد!
گویی در تمام این جهان پهناور یک کف دست خاک پیدا نکرده‌ای تا مأمن امنی برایت باشد و به وقت خطر به آنجا بگریزی! چه پهناوری ترسناکی!
میبینمت که پیکر مچاله‌ات را نشانده‌ای‌ مقابل دژخیم و آرامی! آرامش آنکه دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد.
رفیق بی‌نام من
چه شکوهی در همین بی‌نامی و بی‌چهرگی تو است. تو را می‌توانم چنان صورتکی بر چهره‌ی خودم بنشانم، برچهره‌ی دوستانم و بر چهره‌ی زیستنم. امروز در این تصویر نام و طبقه و آرمان حقیقت تو را مبتذل نمی‌کنند، رنگ و نژاد و مسلک سلحشوری تو را بازیچه نکرده‌اند و تو یکپارچه و صادقانه پیکر انسان به ته خط رسیده‌ای؛ و همین است که یکباره رفیقم شده‌ای.
بی‌شکلی تو، تو را از رنگ‌ها و جبهه‌ها، از حزب‌ها و از مسلک‌ها جدا کرده است و خیلی ساده بی‌پناهی انسان را در پهناوری یک کشور به نمایش گذاشته است.
رفیق بی‌نام من، می‌بینمت که با آن نجابت خسته‌ات تصویری می‌شوی‌ از وسعت بی‌پناهی یک ملت و تصویرت در من تکرار می‌شود.

📝سهیل سرگلزایی

@szcafe

Читать полностью…

Cafe sz

@szcafe

Читать полностью…

Cafe sz

@szcafe

Читать полностью…
Subscribe to a channel