911
ما گریستیم و واژه ساختیم📝 او به ریشِ شعرِ ما میخندد❗️ #مهلا_زمانی _______________________________________ سامانه سازماندهی وزارت ارشاد کد شامد: ۱_۱۷۰۷۴۸_۶۱_۴_۱ من اینجام🌱 @mahla804
کاشکی
پنجرهی خانه یتان را آن روز
وقت اسباب کشی
با خودتان می بردید🥀
#امیرعباس_سوری
یه خط روضه:
در مدرسهی میناب،هنوز یک دانش آموز حاضر است(ماکان)
#گلایپرپر💔🥀
مسعود وقتِ خواب، متكای اضافه بغل می كرد❣️
عزيز، هميشه، پايش را بغل می كرد
بغل ها، توی خانه ی ما، تنگ بود، کم بود و به آغوش تبديل نمی شد🫠
#فریبا_وفی
صفحهٔ روی گرامافون تمام شد،
یک صفحهٔ دیگر گذاشت🍃
نه اینکه او این آوازها را دوست میداشت،
او فقط میخواست
که فکرش مشغول باشد🫠
میخواست
خود را از عالم آن اتاق بیرون کند
میخواست در بیداری،خواب ببیند
🥀
#نمیدانم
ديگر سراغت را
از نارنجِ رها شده
درپيالهی آب نخواهم گرفت🌱
ديگر سراغت را
از ماه، ماهِ درشت
و گلگون نخواهم گرفت🌙
من، همين منِ ساده
باور کن
برای يکبار برخاستن
هزارهزار بار فروافتادهام🫠
#سيدعلى_صالحى
شعر رسوا کرده من را، خواب دیدم بعد تو
شعرهایم بر مزار دختری پیدا شدند✨🥀
#زینب_اکبری
و گنجینه های دنیا
بَعد از " تو" ذَرات غُبارند🫠🥀
#سعاد_الصباح
دستانت را اندکی به من امانت بده❣️
میخواهم با آنها
گره از بافتههای اندوهم بگشایم✨
#غاده_السمان
و آغوش هر زن
تصویر شقایقی وحشی است🪷
که زنبور ها
برای نوشیدن شهدش
نقاب میزنند❣️
#مریم_ناظمی
با ماشین وارد گاراژ خانه شدم✨
درِ گاراژ را بستم و به اندازهٔ سه ترانه در ماشینِ خاموش نشستم🥀
با خودم فکر کردم: اندوه گاهی به شکل «نشستن در ماشین خاموش» است، به شکل «جایی نرفتن».
این چقدر من بود
واندوه گاهی بارها چرخیدن بی هدف دور میدانی از شهر میشود که نمی دانی و نمیتوانی مسیر هر روز را پیش گیری🫠
#غم
«او، تو را کشته بود🥀
ولی تو انگار طوری هستی که اگر بر مزارت دسته گلی میگذاشت، او را میبخشیدی🌼»
#امره_گورلک
«تمام تصاویر قرار است ناپدید شوند...
آنهمه چهره که روی میزهای
کافههای یکنفره، نورانی شدهاند✨
زنانی که در آینههای کمد لباس
یا دستشویی قطارها خم شدهاند❣️
درختان چنار در امتداد جادهها🌳
هیچکس دیگر نخواهد دانست که
آن آدمها در آن لحظات چه کسانی بودهاند،
چه فکر میکردند و
چقدر خوشبخت یا غمگین بودهاند
این سیل عظیم تصاویرِ بیشمارِ
درهمتنیده که روزگاری روزمره بودند،
همگی بلعیده خواهند شد...»🥀
#غم
گفت: «تو دختر خوبی هستی، با شعوری»🌱
اینجور مقدمهها را خوب میشناختم. خوبیها را به تو میگفتند تا خوبترها را از تو دریغ کنند❣️
#فریبا_وفی
من زود کم می آورم و زود از کوره در می روم
و زود حالم بد میشود🥀
بمن که می رسید خیال کنید به دیوار کهنه ای رسیده اید که ملات وسیمانش ریخته 🫠
و به کمترین ضربه ای،آجر به آجر فروخواهد ریخت▪️
من خودم دمار از روزگار خودم در اوردم
#نرگس_صرافیان
کمی رعایت نکن❗️
نیمهشبها
شماره بگیر
مرا بیدار کن
جهان را بیدار کن🍃
#چیستا_یثربی
سنجاق سرم از عشق چیزی نمی فهمد✨
فقط همین را می داند
چگونه
وقتی تو می آیی
زیباترم کند🥹
#الهام_اسلامی
به گمانم سالها بعد از انکه، در دل زمین خفته و مشتی خاک شدهام🥀
صدها بهار و اردیبهشت آمده و رفته باشد
گِلی شدهام میان انگشتان نازک دختری سفالگر
که از من فنجانی کمر باریک و پر نقش ساخته و عصرها درونم چای مینوشد❣️☕️
#رقیهبرومند
خاله محبوب می گوید: من فقط به عشق ماتیک زدن،💄 زنِ جعفر شدم. جعفر، شوهرِ اولش بود.
گفتند: تا عروسی نکنی نمیتوانی ماتیک بزنی.
مامان نمیداند به خاطر چه چیزی زن آقا جان شد ❓🍀
یک روز مرا به پدرت دادند. فکر کردم لابد بابای دومم است و باید این دفعه دختر او باشم! یک نفر یک مشت به پهلویم زد و گفت: پدرت نیست، شوهرت است!🥹
از آن به بعد هر وقت مشت می خوردم می فهمیدم اتفاق مهمی افتاده است!
#پرنده_من
#فریبا_وفی
گفت :
بیمعرفت چجوری عواطف و خاطرات را
قورت دادی
هسته آلبالو که نبود🍒🌱