tired_of | Unsorted

Telegram-канал tired_of - به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن.

24

Subscribe to a channel

به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن.

مانده ام در خم وحشتگهِ افلاک، اسیر
همچو آن طفل که زندانیِ مکتب باشد

#طالب_آملی

Читать полностью…

به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن.

گفته بودند جهان
جای کوچکی‌ست؛
پس کجایی؟


#ابراهیم_تِنِکجی

Читать полностью…

به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن.

 
اگر حسرت پرستی خدمت ترک تمنا کن
ز مطلب هر چه گم کردد درین آیینه پیدا کن

ز خود نگذشته‌ای از محمل لیلی چه می‌پرسی
غبارت باقی است آرایش دامان صحرا کن

تجلی از دل هر ذره شور چشمکی دارد
گره درکار بینایی میفکن دیده‌ای و‌اکن

محیط بی‌نیازی در کنار عجز می‌جوشد
تو ای موج از شکست خویش غواصی مهیا کن

درین محفل که چشم او ادب ساز حیا باشد
به رفع خجلتت قلقل ز سنگ سرمه مینا کن

درین ویرانه تا کی خواهی احرام هوس بستن
جهان جایی ندارد گر توانی در دلی جا کن

به فکر نیستی خون خوردن و چیزی نفهمیدن
سری دزدیده‌ای در جیب حل این معماکن

بهار بسملی داری ز سیر خود مشو غافل
تپیدن‌گر به حیرت زدگلی دیگر تماشاکن

اثر پردازی تمثال تشویشی نمی‌خواهد
به یک آیینه دیدن چاره معدومی ماکن

ز ساز پرفشانیها عرق می‌خواهد افسردن
غبار ساحلم را ای حیا بگداز و دریاکن

کنار عرصهٔ سامان تماشا بیشتر دارد
ز باغ رنگ و بو بیرون نشین و سیر گلها کن

در اینجاگرم نتوان یافت جای ‌هیچکس بیدل
سراغ امن خواهی سر به زیر بال عنقا کن

#بیدل_دهلوی
 

Читать полностью…

به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن.

دل در اندیشه آن زلف گره‌گیر افتاد
عاقلان مژده که دیوانه به زنجیر افتاد

#فروغی_بسطامی

Читать полностью…

به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن.

تو بر کرانه‌ی عالم
درون خویش به یغما فتاده‌ای
که « ز این هزار هزاران
یکی نگفت که بر شانه‌ات چه می‌گذرد.»

#محمد_مختاری

Читать полностью…

به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن.

ای صبا نکهتی از کوی فلانی به من آر
زار و بیمار غمم راحت جانی به من آر
قلب بی‌حاصل ما را بزن اکسیر مراد
یعنی از خاک در دوست نشانی به من آر
در کمینگاه نظر با دل خویشم جنگ است
ز ابرو و غمزه او تیر و کمانی به من آر
در غریبی و فراق و غم دل پیر شدم
ساغر می ز کف تازه جوانی به من آر
منکران را هم از این می دو سه ساغر بچشان
وگر ایشان نستانند روانی به من آر
ساقیا عشرت امروز به فردا مفکن
یا ز دیوان قضا خط امانی به من آر
دلم از دست بشد دوش چو حافظ می‌گفت
کای صبا نکهتی از کوی فلانی به من آر


#حافظ

Читать полностью…

به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن.

مرا زیبا به یاد بیار
این‌ها، آخرین سطرهای من است
فرض کن که من
رویایی بودم
که از زندگی تو گذر کردم
و یا بارانی بودم
که سیلاب شدم در کوچه‌های‌تان
سپس خاک، آب را کشید و
من محو شدم
شاید هم‌خوابی زیبا بودم
تو بیدار شدی و من رفته بودم
مرا زیبا به یاد بیار
زیرا من تو را آن‌گونه که هستی
دوست داشتم

#اورهان_ولی

Читать полностью…

به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن.

چیز غریبی کنار آینه مانده است؛ بهت زده
شکل دهانی که خواسته‌ست به فریاد
خواب شگفت‌آوری قدیمی و متلاطم را باز بگوید
عجز زبان بستگی، ولی
مانع فریاد شده است
کی رسد آن روز و روزگار که فریاد را بشنویم؟
این همه را بشنویم؟‌

#رضا_براهنی

Читать полностью…

به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن.

زان خرمن گل حاصل ما دامن چیده است

زان سیب ذقن قسمت ما دست گزیده است

ما را ز شب وصل چه حاصل، که تو از ناز

تا باز کنی بند قبا، صبح دمیده است

چون خضر شود سبز به هر جا که نهد پای

هر سوخته جانی که عقیق تو مکیده است

شد عمر و نشد سیر دل ما ز تپیدن

این قطره خون از سر تیغ که چکیده است؟

ما در چه شماریم، که خورشید جهانتاب

گردن به تماشای تو از صبح کشیده است

در عهد سبکدستی آن غمزه خونریز

شمشیر تو آسوده تر از راه بریده است

تیغ تو چو خون در رگ و در ریشه جان رفت

فولاد سبکسیرتر از آب که دیده است؟

عمری است خبر از دل و دلدار ندارم

با شیشه پریزاد من از دست پریده است!

صائب چه کنی پای طلب آبله فرسود؟

هر کس به مقامی که رسیده است، رسیده است

#صائب_تبریزی

Читать полностью…

به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن.

گر جهانی ز دست تو برود

مخور اندوه آن که چیزی نیست

عالمی نیز اگر بدست آری

هم مشو شادمان که چیزی نیست

بد و نیک جهان چو برگذر است

در گذر از جهان که چیزی نیست

#ابن_یمین

Читать полностью…

به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن.

‏هر که عیب دگران پیش تو آورد و شمرد
بی‌گمان عیب تو پیش دگران خواهد برد

 #سعدی

Читать полностью…

به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن.

گر تیغ بارد در کوی آن ماه

گردن نهادیم الحکم لله

آیین تقوا ما نیز دانیم

لیکن چه چاره با بخت گمراه

ما شیخ و واعظ کمتر شناسیم

یا جام باده یا قصه کوتاه

من رند و عاشق در موسم گل

آن گاه توبه استغفرالله

مهر تو عکسی بر ما نیفکند

آیینه رویا آه از دلت آه

الصبر مر و العمر فان

یا لیت شعری حتام القاه

حافظ چه نالی گر وصل خواهی

خون بایدت خورد در گاه و بی‌گاه

#حافظ

Читать полностью…

به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن.

چنان زلال شود
آن کسی که تو را یک بار
فقط یک بار نگاه کند
که هیچ‌گاه کسی جز تو را نبیند از پس آن
حتی اگر هزار بار هزاران چهره را نگاه کند .
یتیمِ زیبایی خواهد بود این جهان اگر آدم‌هایش
بدون رؤیتِ تو
چشم گشوده باشند ‌.
چگونه جهان به غربتِ ابدی
دوباره عادت خواهد کرد
اگر تو را نبیند…

#رضا_براهنی

Читать полностью…

به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن.

شب همه بی تو کار من شکوه به ماه کردنست

روز ستاره تا سحر تیره به آه کردنست

متن خبر که یک قلم بی تو سیاه شد جهان

حاشیه رفتنم دگر نامه سیاه کردنست

چون تو نه در مقابلی عکس تو پیش رونهیم

اینهم از آب و آینه خواهش ماه کردنست

نو گل نازنین من تا تو نگاه می کنی

لطف بهار عارفان در تو نگاه کردنست

ماه عبادت است و من با لب روزه دار ازین

قول و غزل نوشتنم بیم گناه کردنست

لیک چراغ ذوق هم این همه کشته داشتن

چشمه به گل گرفتن و ماه به چاه کردنست

غفلت کائنات را جنبش سایه ها همه

سجده به کاخ کبریا خواه نخواه کردنست

از غم خود بپرس کو با دل ما چه می کند

این هم اگر چه شکوه شحنه به شاه کردنست

عهد تو سایه و صبا گو بشکن که راه من

رو به حریم کعبه لطف اله کردنست

گاه به گاه پرسشی کن که زکات زندگی

پرسش حال دوستان گاه به گاه کردنست

بوسه تو به کام من کوه نورد تشنه را

کوزه آب زندگی توشه راه کردنست

خود برسان به شهریار ای که در این محیط غم

بی تو نفس کشیدنم عمر تباه کردنست

#شهریار

Читать полностью…

به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن.

مردم میگویند (relax) آرام‌باش! منظورشان چیست؟ هرگز این قضیه را نفهمیدم که جماعت عضلات خود را شل میکنند و همه‌چیز آرام میشود. - من نمیدانم چطور انجامش دهم. پس صحبت از آرام و قرار داشتن با من هیچ فایده‌ای ندارد چون تجربه‌اش نکرده‌ام. - خاطرم هست وقتی خیلی جوان بودم و آسم بسیار بدی داشتم معمولا مورفین میزدم - این آرام و قرار را بطور خارق‌العاده‌ای مورفین به من میداد. - دکترها هیچوقت به‌قدر کافی برایت مورفین تجویز نمیکنند چون خیال میکنند معتادت میکند.

#فرانسیس_بیکن

Читать полностью…

به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن.

گر تیغ بارد در کوی آن ماه
گردن نهادیم الحکم لله

آیین تقوا ما نیز دانیم
لیکن چه چاره با بخت گمراه

ما شیخ و واعظ کمتر شناسیم
یا جام باده یا قصه کوتاه

من رند و عاشق در موسم گل
آن گاه توبه استغفرالله

مهر تو عکسی بر ما نیفکند
آیینه رویا آه از دلت آه

الصَبر مُر و العُمر فانٍ
یا لیت شعری حتام القاه

حافظ چه نالی گر وصل خواهی
خون بایدت خورد در گاه و بی‌گاه

#حافظ

Читать полностью…

به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن.

نخورد هیچ توانگر غم درویش و فقیر
مگر آن‌روز که خود مفلس و مضطر گردد

#پروین_اعتصامی

Читать полностью…

به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن.

در خلوتِ روشن با تو گریسته‌ام
برایِ خاطرِ زندگان،
و در گورستانِ تاریک با تو خوانده‌ام
زیباترینِ سرودها را
«زیرا که مردگانِ این سال
عاشق‌ترینِ زندگان بوده‌اند.

#احمد_شاملو

Читать полностью…

به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن.

سلام! دزد سيگارهای خودم
و عروسک يک چشم دخترم!
سلام! قاتل برادرم!
سلام مهمان ناخوانده!
سلام! خستگی‌های بی‌پايان نان،
کفش،
رنگ...
سلام! ای همه‌‌ی ناتوانی‌ها!
نداشتن‌ها!
سلام! ای همه‌ی عرق‌های شرم!
سلام! ای زندگی
ای ملال بی پايان!
سلام! ای دل قاچ‌قاچ!
ای چاقوی خود ساخته...

#حسین_پناهی

Читать полностью…

به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن.

گر کسب کمال می‌کنی می‌گذرد
ور فکر مجال می‌کنی می‌گذرد
دنیا همه سر به سر خیال است، خیال
هر نوع خیال می‌کنی می‌گذرد

#وحشی_بافقی

Читать полностью…

به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن.

بی اعتنایی در برابر آنچه می‌گذرد جنایت است.
هیچکس نمی‌تواند بی‌طرف باشد. در جامعه‌ی ظالم هیچ‌کس بی‌گناه نیست. سکوت به خودی خود تشویق به ادامه ظلم و درنتیجه، دست داشتن نامستقیم در ارتکاب جنایت است.
«بی‌طرف»ها با سکوتشان ظالم را تشویق می‌کنند. آن‌ها فقط وقتی صدایشان در می‌آید که مصالحشان مستقیما درخطر بیفتد و این سکوت نوعی هم‌دستی ضمنی و معاهده‌ی «حسن هم‌جواری» است میان ظالم با کسی که به او هنوز ظلمی نشده یا ظلم کمتری شده یا در حدی نشده که به انفجار برسد.

#کابوس‌های_بیروت
#غاده_السمان

Читать полностью…

به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن.

گلوله‌ای را به یاد ندارم
که به نیّت پوست نازک آزادی
شلیک شده باشد و
سرانجام
به قصد شقیقه‌ی دژخیم
کمانه نکرده باشد

چاقویی را به یاد ندارم
که برای گلوی خوش‌آواز عشق
از غلاف بیرون زده باشد و
آخر دسته‌ی خودش را
نبریده باشد

حالا،
هر چه می‌خواهید شلیک کنید و
هر چه می‌خواهید چاقو بکشید.

#حسین_منزوی

Читать полностью…

به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن.

مرگ را پروای آن نیست
که به انگیزه‌ای اندیشد 
زندگی را فرصتی آن قدر نیست
که در آینه به قدمت خویش بنگرد        
و عشق را مجالی نیست       
حتی آن قدر که بگوید: 
برای چه دوستت می‌دارد

#احمد_شاملو

Читать полностью…

به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن.

‏من ظاهر نیستی و هستی دانم
من باطن هر فراز و پستی دانم

با این‌همه از دانش خود شرمَم باد
گر مرتبه‌ای وَرای مستی دانم.

#خیام

Читать полностью…

به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن.

مگر به صافی گیسویت، هوای خویش بپالایم
در این قفس که نفس در وی، همیشه طعم لجن دارد

#حسین_منزوی

Читать полностью…

به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن.

و تو
بلندتر از تمام درختان جنگل
در من روییدی
و اکنون من توام
من یک درختم بلندتر از تمام درختان دنیا...


#رضا_براهنی

Читать полностью…

به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن.

تو چه دوست داشتنی هستی ای زن!
علی‌الخصوص
زمانی که در فاصله‌ی دو شکنجه به خوابم می‌آیی.
قلبم البته تندتر می‌زند
اما نمی دانم
آیا به‌دلیلِ این رویای سبز شکوفان است؟
یا به دلیلِ شکنجه‌ای که در انتظار شانه‌های لرزان؟
همیشه از خود می‌پرسم:
چرا لحظاتی را که با تو نبودم با تو نبودم؟
و در فاصله‌ی دو شکنجه
این پرسش پیوسته در برابرم مثل نگاه مرموزی می‌ایستد:
آیا زمانی خواهد رسید
که من باز به اختیار خود در کنار تو باشم
یا در کنار تو نباشم؟
آن‌گاه چگونه ممکن است فکر کنم که نخواهم
که حتی لحظه‌ای در کنار تو نباشم؟

#رضا_براهنی

Читать полностью…

به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن.

از به دوش کشیدن من خسته شدی
سنگین بودم
از دست هایم خسته شدی
و از چشم هایم
و از سایه ام
حرف هایم تند و آتشین بودند
روزی می آید
ناگهان روزی می آید
که سنگینی ردپاهایم را
در درونت حس کنی
رد پاهایی که دور می شوند
و این سنگینی
از هر چیزی طاقت فرساتر خواهد بود

#ناظم_حکمت

Читать полностью…

به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن.

هرگز روزی را بی تفکر درباب مرگ نمیگذرانم. مرگ در هر اکت و عملی که انجام میدهیم نمود پیدا میکند. در هرچه که میبینیم. در هروعده‌ی غذایی که میخوریم. مرگ تنها بخشی از طبیعت است.

#فرانسیس_بیکن

Читать полностью…

به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن.

 

مرا خود با تو چیزی در میان هست

و گر نه روی زیبا در جهان هست

وجودی دارم از مهرت گدازان

وجودم رفت و مهرت همچنان هست

مبر ظن کز سرم سودای عشقت

رود تا بر زمینم استخوان هست

اگر پیشم نشینی دل نشانی

و گر غایب شوی در دل نشان هست

به گفتن راست ناید شرح حسنت

ولیکن گفت خواهم تا زبان هست

ندانم قامتست آن یا قیامت

که می‌گوید چنین سرو روان هست

توان گفتن به مه مانی ولی ماه

نپندارم چنین شیرین دهان هست

بجز پیشت نخواهم سر نهادن

اگر بالین نباشد آستان هست

برو سعدی که کوی وصل جانان

نه بازاریست کان جا قدر جان هست

#سعدی

Читать полностью…
Subscribe to a channel