tired_of | Unsorted

Telegram-канал tired_of - به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن.

24

Subscribe to a channel

به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن.

خاکی به لب گور فشاندیم و گذشتیم
ما مرکب ازین رخنه جهاندیم و گذشتیم

چون ابر بهار آنچه ازین بحر گرفتیم
در جیب صدف پاک فشاندیم و گذشتیم

چون سایه مرغان هوا در سفر خاک
آزار به موری نرساندیم و گذشتیم

گر قسمت ما باده و گر خون جگر بود
ما نوبت خود را گذراندیم و گذشتیم

کردیم عنانداری دل تا دم آخر
گلگون هوس را ندواندیم و گذشتیم

در رشته کشیدند دگرها گهر جان
ما این عرق از جبهه فشاندیم و گذشتیم

هر چند که در دیده ما خار شکستند
خاری به دل کس نخلاندیم و گذشتیم

یک صید ازین دشت به فتراک نبستیم
چون مهر همین تیغ رساندیم و گذشتیم

هر چند که در مد نظر بود دو عالم
یک حرف ازین صفحه نخواندیم و گذشتیم

فریاد که از کوتهی بازوی اقبال
دستی به دو عالم نفشاندیم و گذشتیم

صد تلخ چشیدیم زهر بی مزه صائب
تلخی به حریفان نچشاندیم و گذشتیم

#صائب_تبریزی

Читать полностью…

به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن.

‏کدام دست آن‌چنان دوست خواهد بود که خنجر را نه تا دسته که تا دست در سینه بنشاند؟

#هوشنگ_گلشیری

Читать полностью…

به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن.

شهر ویران شده گریه مستانه ماست

هرکجا هست غمی دربه‌در خانه ماست

از همه سو، ره بیغوله و صحرا بستند

هرکه را می نگری در پی دیوانه ماست

بال و پر سوخته هر یک به کناری رفتند

آن که نامد به در از بزم تو پروانه ماست

به تماشای جهان باز نمانیم از تو

آن چه دام دگران ساخته یی دانه ماست

به سر باده فروشان که به مسجد نرویم

تا به میخانه نمی در ته پیمانه ماست

ما که خورشید پرستیم به محفل چه کنیم

آفتاب از همه جا روی به ویرانه ماست

خواب ما را به صد افسون نگه می بندند

جادوان را همه جا گوش بر افسانه ماست

تا کی از موعظت خلوتیان می شنویم

هوش ما محو تماشاگه جانانه ماست

صحن و دیوار و در و بام «نظیری » امشب

همه در وجد و سماعند که در خانه ماست


#نظیری_نیشابوری

Читать полностью…

به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن.

‏عؤمۆر قوتارمامیش، قاش قارالمامیش
بو عشقین دولتی تالانان دگیل
ایچه‌جه‌گیک آخر نفسه کیمین
بیزیم پیمانه‌میز جالانان دگیل

#حسین_منزوی

Читать полностью…

به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن.

https://artunity.art/artwork/506948b8-ed78-47ab-977e-c990e11a94eb
بدون عنوان

Читать полностью…

به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن.

‏دستم را بگیر
و آن‌گونه دوستم داشته باش
که انگار نفس توأم.
اگر در سینه‌ات نباشم
خواهی مُرد


#جمال_ثریا

Читать полностью…

به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن.

بیروت، معشوقه تو،‌ بیروت، عشق من


ما را ببخش
اگر در بستر مرگ تنهایت گذاشتیم
اگر چون سربازان شکست خورده ترکت کردیم
ببخش ما را
اگر رودخانه های پر خون را دیدیم
شاهد تجاوز به تو بودیم
اما خاموش ماندیم

در میان اندوهی چنین بگو آیا حالت خوب است
آیا فشنگ تک تیرانداز
دریا را هم از پا درآورده
آیا عشق نیز
همراه هزاران دیگر پناهنده شده
و شعر
پس از تو شعری هم مانده
جنگ بیهوده
سلاخی‌مان کرده
از درون تهی‌مان کرده
مردمان ما را به چهار گوشه پراکنده
مطرود و درمانده
بی آنکه اخطاری دهد
چون یهودی سرگردان کرده است ما را

اِکولالیا در اینستاگرام

خواستند از ما تیراندازی بیاموزیم
ما نپذیرفتیم
از ما خواستند خدا را به دو نیمه کنیم
ما شرمسار شدیم
ما به خدا باور داریم
چرا او را از معنی تهی کرده اند
از ما خواستند علیه عشق شهادت دهیم
اما ما چنین کاری نکردیم
به ما گفتند دشنام دهیم بیروت را
که با عشق و نان ما را پرورانده
و مهربانی به ما آموخته
ما سر باز زدیم از درشتخویی با پستانی که
از آن شیر خورده ایم
ما در برابر تفنگداران ایستادیم
جانب بیروت را گرفتیم… جانب کوه را دره را
جانب لبنان را… صلیب را حلال را
ما لبنان را چشمه ها و فواره های آن را
کشور خوشه های انگور و عشق را
حمایت کردیم
و ما با کشوری ایستادیم که شعر به ما آموخت
و هدیه نوشتن به ما ارزانی کرد
بیست ماه تبعید را تاب آوردیم
در این مدت اشک‌هایمان را سر کشیدیم
و همه جا را به دنبال عشقی جدید پیمودیم
اما نیافتیمش
شراب از همه تاکستانها سر کشیدیم
اما سرخوش نشدیم
و به دنبال جایگزین درآمدیم
جایگزین بیروت کبیر
بیروت خوب
بیروت زلال
نیافتیم آن را
بازگشتیم و بوسه بر زمین زدیم
بوسه بر سنگ هایش که شعر از آن جوانه می‌زند
و تو را در آغوش گرفتیم
سبزه زار و پرندگانت را
آفتاب و خیابانهای ساحلی‌ات را
و چون دیوانگان بر عرشه کشتی غرق شده گریستیم
تو تک هستی بیروت چون‌تو در جهان نیست

#نزار_قبانی

Читать полностью…

به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن.

بیروت می‌سوزد و من تو را دوست دارم
۱
هنگامی که بیروت می‌سوخت
و آتش نشان‌ها لباس سرخ بیروت را می‌شستند
و تلاش می‌کردند تا
گنجشککان روی گل‌های گچبری را آزاد کنند.
من پابرهنه در خیابان‌ها
بر آتش‌های سوزان و ستون‌های سرنگون
و تکه‌های شیشه‌های شکسته می‌دویدم
در حالی که چهره‌ی تو را که بود چون کبوتری محصور
جستجو می‌کردم
در میان زبانه‌های شعله‌ور
می‌خواستم به هر قیمتی
بیروت دیگرم را نجات دهم
همان بیروتی که تنها… مال تو… و مال من بود
همان بیروتی که ما دو را
در یک زمان آبستن شد
و از یک پستان شیر داد
و ما را به مدرسه یدریا فرستاد
آن جا که از ماهی‌های کوچک
اولین درس‌های سفر را و
اولین درس‌های عشق را یاد گرفتیم
همان بیروتی که آن را
در کیف‌های مدرسه‌مان با خود می‌بردیم
و آن را در میان قرص‌های نان
و شیرینی کُنجد
و در شیشه‌های ذرت می‌گذاشتیم
و همانی که آن را
در ساعات عشق بازی بزرگمان
بیروت تو
و بیروت من
می‌نامیدیم

۲
وقتی وطن از وطن می گریخت
و کودکان در فرودگاه بین المللی بیروت
بر روی اسباب بازی هاشان خوابیده بودند
وقتی که پدرانشان کیف های پر از اشکشان را
وزن می کردند
و مجبور بودند برای هر کیلو اشک اضافه
و هر کیلو اندوه اضافه جریمه بپردازند
هنگامی که وطن دستانش را بر روی صورتش می گرفت و می گریست
و ابرهای پاییزی
که از جزایر یونان می آمدند
از آن که به سواحل لبنان نزدیک شوند می ترسیدند
همه هراس شان از اصابت گلوله های قنّاصه بود
هنگامی که چراغ های خیابان ها
از ترس بر خود می لرزیدند
و سایبان های قهوه خانه های استوار
به خود می پیچیدند و ازهم جدا می شدند …
و مرغان دریایی
جوجه های خود را بر بال هایشان گذاشته کوچ می کردند
هنگامی که وطن ، وطن را تکه تکه می کرد
من چند متر با جنایت فاصله داشتم
قاتلان را نگاه می کردم
و آن ها با بیروت مانند کنیزکی هم بستر می شدند
به ترتیب
و یکی
یکی
بر اساس معاهدات قبیله ای
و امتیازات قومی
و درجات نظامی
من تنها شاهدی نبودم که هزاران
دشنه ی درخشان زیر نور آفتاب را می دیدم
و هزاران مزدوری که پای کوبان
گرد جسد زنی که می سوخت ، می رقصیدند
اما من تنها شاعری بودم
که فهمید
چرا اسم دریای بیروت
از دریای سفید
به دریای سرخ تغییر یافت

۳
وقتی که بیروت می سوخت
و هر کس به فکر این بود
که باقی مانده ی ثروت شخصی خود را نجات دهد
ناگهان-به یاد آوردم
که تو هنوزمعشوقه منی
که تو آن ثروت بزرگ منی که هرگز عیان نکرده ام
و ناچارم از اینکه
-اگر این زندگی برایم چاره ای نگذارد-
میراث مشترکمان را
و دارایی های عاطفیمان را نجات دهم
در این شهر دلنشین
که روزی صندوق اسرار آمیزی بود
که پس اندازهای کوچکمان را در آن پنهان می کردیم
از نقاشی های مخفی …برای من….و برای تو
که هرگز کسی آن ها را ندیده
طرح های شعرهایی که با مداد برایت نوشته بودم
و هیچ کس از آن ها خبر نداشت
و کتاب ها
و کتیبه ها
و استوانه ها
و بشقاب های سرامیک
و کارت پستال ها –
و جاکلیدی ها
که بر آن ها با تمام زبان های دنیا
نوشته شده بود : (دوستت دارم)
و عروسک های محلی که یادگار عشق بود
و با خودت آورده بودی
از یونان ، و از بالکان
و مراکش ، و فلورانس
و سنگاپور و تایلند
و شیراز و نینوا
و ازبکستان شوروی
و شالی از حریر سرخ
که به تو هدیه دادم ، روزی که از اسپانیا برگشتم
و هر وقت آن را بر شانه هایت می انداختی
فهمیدم …
چرا طارق بن زیاد
برای ورود به اندلس می جنگید
و چرا من جنگیدم
و هنوز هم می جنگم
تا به کشتی هایم، اجازه ی ورود
به محدوده ی آب های چشمانت داده شود

۴
هنگامی که بیروت
مثل شمعدان های طلاکاری شده ی بیزانسی فرو می ریخت
و هنگامه که انبوه مردم
به شکل واحدی اندوهشان را
تعبیر می کردند
و به شکل واحدی اشک می ریختند
من اندوه خصوصی خود را جستجو می کردم
و زنی را که هیچ کس شبیه اش نبود
و شهری را که هیچ همانندی نداشت
و شعرهایی را که در میان نوشته های مردان
درباره ی عشق زنان، همتا نداشت
و هنگامی که زنان تراژدی را با تعداد مترهای پارچه هایی که می سوخت
با قیمت کیف ها ، ،و کت ها و گردنبندهایشان محاسبه می کردند
و رویایشان این بود که از آن ها محافظت کنند
و هنگامی که مردان خسارات خود را
با موجودی حساب بانکیشان محاسبه می کردند
من بر تخته سنگی که مانند قطره اشکی بود
نشسته بودم
و خسارتم را حساب می کردم …
با تعداد فنجان های قهوه ای که می توانستیم بنوشیم
و تعداد سوال هایی که می توانست پرسیده شود
دستانم در دستانت بود
اگر بیروت نمی سوخت

۵
برایم مهم نبود
که خواب باشی …یا بیدار…
برایم مهم نبود
که عریان باشی ….یا نیمه عریان…
برایم مهم نبود

Читать полностью…

به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن.

گُلعِذاری ز گلستانِ جهان ما را بس

زین چمن سایهٔ آن سروِ روان ما را بس

من و همصحبتیِ اهلِ ریا دورَم باد

از گرانانِ جهان، رَطلِ گران ما را بس

قصرِ فردوس به پاداشِ عمل می‌بخشند

ما که رندیم و گدا، دیرِ مُغان ما را بس

بنشین بر لبِ جوی و گذرِ عمر ببین

کاین اشارت ز جهانِ گذران، ما را بس

نقدِ بازارِ جهان بِنگر و آزارِ جهان

گر شما را نه بس این سود و زیان ما را بس

یار با ماست، چه حاجت که زیادت طلبیم؟

دولتِ صحبتِ آن مونسِ جان ما را بس

از درِ خویش خدا را به بهشتم مَفرست

که سرِ کویِ تو از کون و مکان ما را بس

حافظ از مَشْرَبِ قسمت گِلِه ناانصافیست

طبعِ چون آب و غزل‌هایِ روان ما را بس

#حافظ

Читать полностью…

به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن.

«وقتی كه همه
مرا به كوبيدن درهايى كه مى‌بستم
مى‌شناختند
من
براى آرام بسته شدن در خانه‌ى تو
دستم را لاى در گذاشتم»


#جاهد_ظريف_اوغلو

Читать полностью…

به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن.

«بلقیس!
رفته بودی سر کوچه انار بگیری
دانه هایت را آوردند
آن‌ها بیروت را رها کردند
و آهویی را از پا در آوردند
از وقتی چشمهای تو بسته شد
دریا استعفا داد

بلقیس !
وقتی کیفت را از لای خرابه های بیروت در آوردند
فهمیدم با رنگین کمانی زندگی می‌کردم»

«اگر آنان درخت زیتونی را از ربع قرن پیش آزاد کردند
یا میوه لیمویی را بازگرداندند
و پلیدی را از تاریخ محو نمودند
از قاتلان تو تشکر خواهم کرد ‌ای بلقیس،
اما آنان فلسطین را ترک کردند تا آهویی را بکشند...»

#نزار_قبانی

Читать полностью…

به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن.

کسی نایستاده است آن‌جا یا این‌جا
پس کجای لبت آزادم کند؟
دو نقطه از هیچ‌جا تا چشم
که جابه‌جا شده است اما
سایه‌ بلندم را می‌بیند
که می‌کشد خود را همچنان بر اضطراب‌اش
شمال، قوسِ بنفشی‌ست تا جنوب
در ابر و مرغ دریایی، موجی به تحلیل می‌رود
و آفتاب تنها چیزی که تغییر کرده ‌است

لبت کجاست؟
صدای روز بلند است اما کوتاه است دنیا
درست یک واژه مانده‌ست تا جمله پایان پذیرد؛
و هر چه گوش می‌سپارم تنها
سکوت خود را می‌آرایم
و آفتابِ لبِ بام هم‌چنان سوت‌اش را می‌زند
شکسته پل‌ها پشتِ سر
و پیشِ رو
شن‌هایی که خاکسترِ جهان است
غروبِ ممتد در سایه‌ی دُرون جا خوش کرده است
و شب که تا زانو می‌رسد
تحمل را کوتاه می‌کند

چگونه است لبت؟
که انفجار عریانی، سنگ می‌شود در بی‌تابی‌های خاموش
هوای قطبی انگار
فرش ایرانی را نخ‌نما کرده ست
نشانه‌یی نیست
نگاه می‌‌کنم
اگر که تنها آن واژه می‌گذشت
به طرفه‌العینی طی می‌شد راه
کودک بازمی‌گشت تا بازیگوشی
و در چهارراه دست می‌انداخت دور گردنت

لبت کجاست؟
که خاک چشم به راه است..

#محمد_مختاری

Читать полностью…

به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن.

‏روزی گفتیم
فقط مرگ می‌تواند ما را از هم جدا کند،
مرگ دیر کرد
و ما از هم جدا شدیم …

#محمود_درویش

Читать полностью…

به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن.

‏زاهدین بیر بارماغین کسسن دؤنر حق دن کئچر
گؤر بو میسکین عاشیقی، سرپا سویورلار آغلاماز

#نسیمی

Читать полностью…

به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن.

‏انسان غرق می‌شد
در درون،
اگر گریه نبود...

#سعید_معلف

Читать полностью…

به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن.

من خویش را
بر روی صفحه‌ها متلاشی کردم
گاهی، چو خرده نانی،
بر سفره‌های خالی کفترها
بسیار بار اما
چون شیشه‌ای شکسته،
پراکنده
بر روی ریگ‌های بیابان‌ها
از من شکسته‌تر کسی آیا هست؟

#رضا_براهنی

Читать полностью…

به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن.

ساقی ار باده از این دست به جام اندازد

عارفان را همه در شُربِ مُدام اندازد

ور چُنین زیرِ خَم زلف نهد دانهٔ خال

ای بسا مرغِ خِرَد را که به دام اندازد

ای خوشا دولتِ آن مست که در پایِ حریف

سر و دستار نداند که کدام اندازد

زاهدِ خام که انکارِ مِی و جام کند

پخته گردد چو نظر بر میِ خام اندازد

روز در کسبِ هنر کوش که مِی خوردنِ روز

دلِ چون آینه، در زنگِ ظُلام اندازد

آن زمان وقتِ میِ صبح فروغ است که شب

گِردِ خَرگاهِ افق پردهٔ شام اندازد

باده با محتسبِ شهر ننوشی زنهار

بخورد باده‌ات و سنگ به جام اندازد

حافظا سر ز کُلَه گوشهٔ خورشید برآر

بختت ار قرعه بدان ماهِ تمام اندازد

#حافظ

Читать полностью…

به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن.

منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن

منم که دیده نیالوده‌ام به بد دیدن

وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم

که در طریقت ما کافریست رنجیدن

به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات

بخواست جام می و گفت عیب پوشیدن

مراد دل ز تماشای باغ عالم چیست

به دست مردم چشم از رخ تو گل چیدن

به می پرستی از آن نقش خود زدم بر آب

که تا خراب کنم نقش خود پرستیدن

به رحمت سر زلف تو واثقم ور نه

کشش چو نبود از آن سو چه سود کوشیدن

عنان به میکده خواهیم تافت زین مجلس

که وعظ بی عملان واجب است نشنیدن

ز خط یار بیاموز مهر با رخ خوب

که گرد عارض خوبان خوش است گردیدن

مبوس جز لب ساقی و جام می حافظ

که دست زهدفروشان خطاست بوسیدن

#حافظ

Читать полностью…

به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن.

رونق عهد شباب است دگر بُستان را

می‌رسد مژدهٔ گل بلبل خوش الحان را

ای صبا گر به جوانان چمن باز رَسی

خدمت ما برسان سرو و گل و ریحان را

گر چنین جلوه کند مغبچهٔ باده فروش

خاک‌روب در میخانه کنم مژگان را

ای که بر مه کشی از عَنبر سارا چوگان

مضطرب حال مگردان، من سرگردان را

ترسم این قوم که بر دُردکشان می‌خندند

در سر کار خرابات کنند ایمان را

یار مردان خدا باش که در کشتی نوح

هست خاکی که به آبی نخرد طوفان را

برو از خانهٔ گردون به در و نان مطلب

کان سیه کاسه در آخر بِکُشد مهمان را

هر که را خوابگه آخر مشتی خاک است

گو چه حاجت که به افلاک کشی ایوان را

ماه کنعانی من! مسند مصر آنِ تو شد

وقت آن است که بدرود کنی زندان را

حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی

دام تزویر مکن چون دگران قرآن را

#حافظ

Читать полностью…

به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن.

اتاق آبی ست
میله ها آبی سیر
سایه های روی دیوار
آبی مایل به سیاه
راه راه
آن جا دلی شکسته نشسته
چه می خواسته بگوید که گفته

شاپرکی هم آنجاست
هی تو می رود و هی بیرون
فرقی نمی کند
بیرون هم آسمان آبی ست
فقط یکی حکایت اینجا هست
-بال های اکلیلی
که به انگشت می چسبد اگر بگیرم-
نمی گیرمت این بار شاپرک
بپر هر جا که خواستی
روی دستم دلم شانه ام
روی عطرهای ناپیدا
بپر
مرا هم از این اتاق آبی ببر



#هوشنگ_آزادی_ور

Читать полностью…

به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن.

عهد بستی
آنچه بین ماست ابدیست
یادم رفت که بپرسم:
آیا عشق را می‌گویی یا رنج را...؟

وعدتَني
بأن يكونُ ما بيننا أبديّ
ونسيتُ أن أسألك:
أهوَ حُبّك أم وَجَعي...؟

#نزار_قبانی

Читать полностью…

به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن.

که بدانم چه کسی هم اتاق توست
یا چه کسی هم بسترت
همه ی این ها مسائلی کوچک بود
اما مسئله ی بزرگ
این کشف من بود
که ، همیشه دوستت داشته ام
و همیشه تو مثل گل نیلوفر
در آب های ذهن من شناوری
و در میان انگشتانم قد می کشی
مانند رشد علف تازه
در میان سنگ یک کلیسای تاریخی
برایم مهم نبود که اکنون چه کسی را دوست داری ؟
و به چه می اندیشی؟
درباره ی این چیزها بعداً حرف می زنیم –
مسئله ی سرنوشت ساز کنونی این است که
من ، تورا دوست دارم
و خودم را مسئول حمایت
از زیباترین ، دوبنفشه ی جهان می دانم
تو … و بیروت …

۶
برمن خرده مگیر
که با زور و سرزده به اتاقت وارد شدم
هر لباسی که می توانی را بر تنت بینداز
و از من مپرس چرا ؟
آن بیرون، بیروت می سوزد
بیروت ما، آن بیرون می سوزد
و من – علی رغم همه ی نادانی هایت و همه ی بی حرمتی هایت
هنوز دوستت دارم
نگاه کن ، آمده ام
تا تو را چون گربه ی کوچکی بر شانه ام بگذارم
و از کشتی آتش و مرگ و جنون بیرونت ببرم
چرا که من مخالف سوختن گربه های زیبا
چشم های زیبا
و شهرهای زیبایم

#نزار_قبانی

Читать полностью…

به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن.

وه که گر من بازبینم روی یار خویش را

تا قیامت شکر گویم کردگار خویش را

یارِ بارافتاده را در کاروان بگذاشتند

بی‌وفا یاران که بربستند بار خویش را

مردم بیگانه را خاطر نگه دارند خلق

دوستان ما بیازردند یار خویش را

همچنان امید می‌دارم که بعد از داغ هجر

مرهمی بر دل نهد امیدوارِ خویش را

رای رای توست خواهی جنگ و خواهی آشتی

ما قلم در سر کشیدیم اختیار خویش را

هر که را در خاک غربت پای در گل مانْد مانْد

گو دگر در خواب خوش بینی دیار خویش را

عافیت خواهی نظر در منظر خوبان مکن

ور کنی بدرود کن خواب و قرار خویش را

گبر و ترسا و مسلمان هر کسی در دین خویش

قبله‌ای دارند و ما زیبا نگار خویش را

خاک پایش خواستم شد بازگفتم زینهار

من بر آن دامن نمی‌خواهم غبار خویش را

دوش حورازاده‌ای دیدم که پنهان از رقیب

در میان یاوران می‌گفت یار خویش را

گر مراد خویش خواهی ترک وصل ما بگوی

ور مرا خواهی رها کن اختیار خویش را

درد دل پوشیده مانی تا جگر پرخون شود

بِه که با دشمن نمایی حال زار خویش را

گر هزارت غم بود با کس نگویی زینهار

ای برادر تا نبینی غمگسار خویش را

ای سهی سرو روان آخر نگاهی باز کن

تا به خدمت عرضه دارم افتقار خویش را

دوستان گویند سعدی دل چرا دادی به عشق

تا میان خلق کم کردی وقار خویش را

ما صلاح خویشتن در بی‌نوایی دیده‌ایم

هر کسی گو مصلحت بینند کار خویش را

#سعدی

Читать полностью…

به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن.

من این حروف نوشتم چنان که غیر ندانست
تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی

#حافظ

Читать полностью…

به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن.

تو را دوست داشتم،
چنان که گویی تو
آخرین عزیزانِ من
بر رویِ زمینی...
و تو رنجم دادی،
چنان که گویی من
آخرین دشمنانِ تو
بر رویِ زمینم.

#غادة_السمان

Читать полностью…

به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن.

در قلبم
موزه‌ ایست پُر از
ابزار قتل
که بارها هوس کرده‌ام
تو را با آن بِکُشم
راه می‌افتم
به امید دیدارت
و چون گورستانی مخوف
در سینه‌ام
پنهان‌شان می‌کنم
تا جز قبر تو
کسی را
در آغوش نگیرد.

#غادة_السمان

Читать полностью…

به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن.

ما گوشه نشینان خرابات الستیم
تا بوی میی هست در این میکده مستیم

#وحشی_بافقی

Читать полностью…

به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن.

بیا تا یک زمان امروز خوش باشیم در خلوت
که در عالم نمی‌داند کسی احوال فردا را

#سعدی

Читать полностью…

به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن.

با خود می‌گویم
از زندگی چیزی نمی‌دانم
شاید خنکای نسیم
انتظار عشق
نیاز زدودن تنم از تمام اشک‌ها
تا سبک شوم
بر اسبی بنشینم
و بر شن‌ها بِدَوَم
با چشمانی بسته

#طاهر_بن_جلون

Читать полностью…

به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن.

Egon Schiele, Nude, 1917

Читать полностью…
Subscribe to a channel