513
ادبیات 📖 هنر 🎨 موسیقی 🎧 فلسفه و... ❓
🌵
" بهارِ نو "
آن قوطی های ویسکی
که با خشم و حسرت
مچاله می شدند،
انتقام تو بود از یاد او
یا هجوم او به مستی تو؟
که نهیب میزد به تو الکل:
چیزی بنویس مرد بازنده،
چیزی بنویس ای آن که
جز بارش کلمات بر صفحات سپید،
جان پناهی برایت باقی نمانده.
به خیالت در این بهارِ نو
که تازه رسیده است از راه،
دیگر گُلی نمی میرد؟
دیگر دلی نمی گیرد؟
"چیزی بنویس که دور کند
بوی باروت و برف را از شب هایم.
چیزی بنویس مرد بازنده..."
✍️ بهنام یارسان
@Wanderernwt
🌵
#برشی_از_یک_کتاب
آثار اسلام؟ بیچاره اسلام آثاری از خودش نداشت. همه مذاهب قدیم کمک به ترقی صنایع کردند، اما عرب مخالف صنعت و تمدن بود و روح صنعتی را هر کجا رفت کشت. مسجدهایش از ساختمانهای دوره ساسانیان تقلید شده. برعکس این عربها بودند که با کینه شتری که داشتند کوشش کردند تا آثار ایران و فکر ایرانی و هستی آن را از بین ببرند. عربها بودند که از خراب کردن ایوان تیسفون عاجز ماندند و بضرر خودشان آن را ویران کردند تا آثار باشکوه ایران را از بین برده باشند - اگرچه بهتر بود که خراب بشود تا بجای پادشاهان ساسانی عرب موشخور ننشیند. بجای این همه چیزها که از بین بردند از بیابانهای سوزان عربستان چه برایمان آوردند؟ یکمشت پستی و رذالت یکمشت موهوم و پرت و پلا که بزور شمشیر بما تحمیل کردند!
📗 مازیار
✍️ صادق هدايت
@Wanderernwt
🌵
" نوشا "
هنگامه ی غروب،
مزارع سبز گندم که پوشانده اند دشت را...
گذرِ گاه گاهِ ماشینی از جاده ی سنگلاخ،
زنی میانسال در جستجوی گیاهان دارویی،
سرخی آفتاب در حال غروب...
جوانک هایی نفس بریده و هراسان در کوهپایه ها،
گم شده در دنیای افیون و الکل...
توده های سفید و تمیز ابرها در آسمان،
هیاکل خاموش کوه ها.
رهگذری مبهوت از عطر گیاهان روییده
بر حاشیه های جاده.
اندیشیدن به زنی آنسوی مرزها...
گم شدن در چین های صورت و بدنش،
مؤمن شدن به عشق جاری در دو چشم
خسته اش،
قدم زدن در برفِ نشسته بر شیروانی خانه اش،
گریه های بی تابانه اش،
نشستن لب ها بر گونه های کودک دُردانه اش،
بر بسترهای غربت آرمیدن اش...
یادش می گریزد با بادی که وزیدن می گیرد
و سپس تاریکی شب فرا می رسد.
✍️ بهنام یارسان
@Wanderernwt
🌵
چیزی از دست نمی رود
نه کوچکترین هرزه گیاه
در حاشیه بیراهه ها
نه بار حرف های پوچ
نه دوستی آن گرگ های دوپا.
چیزی از دست نمی رود
نه چهره ی فریبنده،نه صدا
نه بازتاب خطرناک ریا
نه حرص پول
نه گام های مزورانه ی پیروز.
چیزی از دست نمی رود
نه دوست از یاد رفته ای
که دوستش نداری
نه مورچه ای که زیر پای تو
به نرمی له شده است.
چنین است چرخ ملعون:
چیزی از دست نمی رود
و حتی اگر برود،بیهوده نیست
آدمیست که از شعور
رفته رفته دور می شود
یوگنی یفتوشنکو
ترجمه: نسترن زندی
@Wanderernwt
🌵
کاش میفهمیدی
در خزانی که از این دشت گذشت
سبزهها باز
چرا زرد شدند.
خیل خاکستری لکلکها
در افقهای مسیرنگ غروب
تا کجاهای کجا
کوچیدهست
کاش میفهمیدی
زندگی محبس بیدیواریست
و تو محکوم
به حبس ابدی
و عدالت ستم معتدلیست
که درون رگ قانون
جاریست.
کاش میفهمیدی
دوستی آش دهنسوزی نیست
عشق بازار متاع جنسیست
آرزو گور جوانمردانست
مرده از زنده
همیشه،
هرآن،
در جهان بیشتر است.
کاش میفهمیدی
چیزهاییست که باید تو بفهمی، اما....
بهتر آن است
کمی گریه کنم.
✍️ كيومرث منشیزاده
@Wanderernwt
🌵
" ساز خاموش "
دشتها را سوار باید و نیست
شیههای در غبار باید و نیست
خفته روح جرقه در باروت
غیرت انفجار باید و نیست
خواب پسکوچههای مستی را
نعرۀ جان شکار باید و نیست
بغض شب در گلوی تلخ من است
هق هقی غمگسار باید و نیست
تا نمیرد صدای بدعت باغ
غنچهای پای خار باید و نیست
بر سپیدار عاشقانۀ پیر
عشق را یادگار باید و نیست
پاره های تبسم گل را
مومیای بهار باید و نیست
یا شب چیره یا تسلط نور
صحنۀ کار زار باید و نیست
ساز خاموش شب نشینان را
زخمه ای سازگار باید و نیست
در کویر شقاوت خورشید
تشنه را سایه سار باید و نیست
زخمم از کهنگی پلاسیده است
التیامی به کار باید و نیست
✍️ شیون فومنی
@Wanderernwt
🌵
سربازان مرده سخن نمیگویند
حتا اگر صدایشان در خانهها جا مانده باشد
چه کسی آنها را خواهد شنید؟
وقتی ساعت شروع به ضربهزدن میکند
آنها به زبان سکوت با شب سخن میگویند؛
ما جوان بودیم که مردیم، ما را به یاد داشته باشید؛
ما آنچه را باید انجام دادیم اما ناتمام ماند و تمام شدیم.
ما زندگیمان را دادیم اما هیچکس نمیداند در قبال دادن جانمان چهچیز بخشیدیم.
مرگ ما از آن ما نیست، از آن شماست،
به مرگ ما معنا بخشید!
زندگیها و مرگهای بسیاری در پی صلح و هیچ و رویاها رفته است و حرفی نیست؛
حرفها با شما.
ما مرگمان را برای شما به یادگار گذاشتیم.
به آن معنا دهید
ما جوان بودیم که مردیم
مارا به یاد داشته باشید...
✍️ آرچیبالد مکلیش
مترجم: ساناز محب
@Wanderernwt
🌵
ظهر دی ماه است.
کوله ات بر دوش
پشت به آرامستان
دل به جاده میسپاری.
این همه جاده را تنها
چگونه برمیگردی؟
✍️ بهنام یارسان
@Wanderernwt
🌵
" سرودهائی که خاموششدنی نیست "
بخوان و بگذار بخوانیم
دوباره بخوان تا قلبهامان شعلهور شود
شاید که خون سوزانِ مان سرانجام این زنجیرها را ذوب کند
تا در اعماق سیاهترین شبها
آفتاب برای همیشه بدرخشد.
آنها با چوبدستهاشان میآیند
در خاموشی یخ زده
در سلول مقفل
و سخنان تهدید بارشان را نثار ما میکنند:
«آن ماده سگی که جرأت سرود خواندن داشت کیست؟»
خشمی خاموش جان ما را فرا میگیرد.
پاسخ ما سکوتی ارادی است.
پس از تهدید ما و بازجوئیها
ضربات سنگین برمان فرو میبارد.
در سراسر پیکر ما، آنهمه گوشتِ از هم دریده و آن همه درد!
آنگاه تو خواهرم،
مغرور ایستادی
فراتر از گلهٔ آدمکشان
که «مرگ بر وحشت! مرگ بر درندگان!»
دست در دست، شانه به شانه:
دیواری از انسان است که تسلیم نمیشود.
هنوز آنها نرفتهاند
که قاهقاه ما روشنتر از پیش منفجر میشود،
و آوازمان شیرینتر اوج میگیرد.
همگونتر با یکدیگر
وبا ضربی قویتر.
خشم عقیم نگهبانان را شکست میدهد.
آیا قدرتی اینچنین در پیکرهائی از این گونه نحیف
دستکارِ جادوست؟
روز دیگر
مادرانِ سالخورده
و خواهرانِ کوچکی که هنوز سیزده سال ندارند
همراه دیگران مضروب میشوند
تنها به گناه سرود خواندن:
«چه کسی سرود خوانان را رهبری کرد؟»
جواب: سکوتی ارادی است.
در منگنه میان دیوار و زمین سخت
بیهوشی از پا در میآیند
و چون به خود باز میآیند
در گوشهامان لالائیِ شیرینِ خواهر جهاندیدهتر
به آرامی میلغزد.
بر روی لبهای لرزان تو، ناگهان
گل سرخ لبخندی میشکفد
که هیچ غُل و زنجیری نمیتواند زندانیش کند...
✍️ مین لوانگ
@Wanderernwt
🌵
روزی میرسه که دیگه هیچ شعری باقی نمیمونه. این به اون معنی نیست که من اون موقع مُردم. باربت شرودر پول بیشتری روی من سرمایهگذاری میکنه و تصمیم می گیرم بارفلای¹ رو بازنویسی کنم. نباید زیاد طول بکشه.
یه تهیه کننده ی کله گنده بود که می خواست بارفلای رو به یه اثر سینمایی درجه یک تبدیل کنه. فقط یه ایرادی این وسط وجود داشت:
طرف می خواست برای نقش چیناسکی از کریس کریستوفرسِن (sic)² استفاده کنه و اونجایی که چیناسکی میاد توی اتاق، دراز میکشه توی تاریکی و مشغول گوش دادنِ موسیقی کلاسیک میشه، از کریس کریس میخواد یهو گیتارشو بگیره دستش و بزنه زیر آواز.
ما مخالفت کردیم.
سال 1980. جنگ خیلی طول کشید.
در حال اعزام نیروهای جدید هستیم.
دشمن هنوز همه جا دیده میشه.
سال نو مبارک...
" پسرِ تو، هنری "
✍️ چارلز بوکفسکی
ترجمه: مازیار ناصری
(نامه ای به جان مارتین 29 دسامبر 1979)
______
1_بارفلای (بارگرد) فیلم آمریکایی کمدی درام به کارگردانی باربت شرودر و فیلم نامهنویسی چارلز بوکوفسکی
2_علامت چاپی به معنی "به عمد چنین نوشته شده"
@Wanderernwt
🌵
" شعر آبان "
زخمیست قلب میهن از درد و داغ آبان
ماهی که میچکد خون از دیدهی خیابان
بال کبوترانِ مظلوم را شکستند
تا آسمان بماند در چنتهی غرابان
سرمست ِفتح بودند، غافل که باز آید
پرواز در تبِ اوج، اینبار با عقابان !
ماهی که غرق ِخون بود، در آسمان درخشید
با دختران خورشید، با اختران تابان
با خوشهای طلایی از خاک کیمیایی
گندم دوباره رویید بیترس آسیابان
این گربه باز پا شد، از بندها رها شد
ناچار از گریزند، این موشها شتابان!
✍️ فریبا صفرینژاد
@Wanderernwt
🌵
جنازه ها میبرند.
جنازه ها میبرند
و ما هنوز برآنیم
که با سلاخ،
رفاقتی پایدار
بنا نهیم.
✍️ بهنام یارسان
@Wanderernwt
🌵
نباید اینگونه غمگین باشد
نگاه من به خط کشی های خیابان
در این شب سیزدهم مهر...
بزم سی سالگی ات می توانست
در حاشیه ی دریاچه ای کوچک،
بدل شود به باشکوه ترین شب سال
اگر این شب همیشگی و این زخم کهنه
التیام می یافت.
✍️ بهنام یارسان
@Wanderernwt
🌵
از هر لیوانی که آب نوشیدم
طعم لبان تو و پاییزی
که تو در آن به جا ماندی
به یادم بود
فراموشی پس از فراموشی
اما
چرا طعم لبان تو و پاییزی
که تو در آن گم شدی
در خانه مانده بود؟
ما سرانجام توانستیم
پاییز را از تقویم جدا کنیم
اما
طعم لبان تو بر همهی لیوانها و بشقابها
حک شده بود
لیوانها و بشقابها را از خانه بیرون بردم
کنار گندمها دفن کردم
زود به خانه آمدم
تو در آستانه در ایستاده بودی
تو در محاصرهی لیوانها و بشقابها مانده بودی
گیسوان تو سفید؛
اما لبان تو هنوز جوان بود
🕊️ احمدرضا احمدی
@Wanderernwt
🌵
شاید شگفت زده تون کنه اگه بدونید شعرِ "خانه، از اتاقی پایین تر از دشت ها" حاصل تجربه ای بود که وقتی پستچی بودم از سر گذروندم. به شکل وحشتناکی خمار بودم و سیاه مست. باید چندتا نامه رو به یه کلیسا می رسوندم. مسیر رو نمی شناختم. نمی تونستم صندوق پست رو پیدا کنم. پرسه زنان وارد کلیسا شدم و از چند تا پله پایین رفتم. تاریک بود. یه کلید برق روی دیوار دیدم، یکی از همین دستگیره هایی که کنار یه جعبه ی سیاه هست. یهو همه ی لامپ های توی کلیسا و احتمالاً چندتایی شمع با هم روشن شدن. قبای کشیش و یه سری وسیله روی میز گذاشته شده بودن. همه چیز بسیار مقدس به نظر می رسید. کلید رو خاموش کردم و یه کم دیگه اون اطراف پرسه زدم. یه قوطی پیدا کردم و توش ریدم. و تقریباً یه دوش هم گرفتم. همه ی این مدت، کیسه ی نامه ها رو با خودم می کشیدم این ور اون ور. بالاخره از اونجا بیرون اومدم و صندوق پست رو توی خونه ی کناری کلیسا پیدا کردم. این اتفاق تجربه ی خیلی عجیب و غریبی بود که چند سال بعد به یه شعر تبدیل شد. پس ببین، همیشه نمیتونی دقیق بگی که یه مرد داره درباره ی چی می نویسه.
ولی اگه تا جایی که میتونی واقعی بنویسیش، اونا در هر صورت خواهانش هستن.
(نامه ای به جان ویلیام کارینگتُن،
احتمالاً 9 اکتبر 1962)
✍️ چارلز بوکفسکی
ترجمه: مازیار ناصری
@Wanderernwt
🌵
" خرامان "
تمام غزل ها را با آب پاک شست و شو می دهم
امروز دلخواه من نیست
اما باید امروز را تا شب ادامه دهم
اسبان که از کنارم خرامان می رفتند
جرعه ای آب نوشیده بودند
هنوز جوان بودند
که روز با شب برای آنان تفاوت داشت
من خرامان از پیچ کوچه گذشتم
رو به روی کلاف های ابر درهم
که می خواستند باران شوند زانو زدم
در انتظار تأیید و تکذیب ما هم نبودند
کسی به ما نیاموخته بود که چگونه روز را
به پایان برسانیم
ما از روی حدس و گمان و ساعت شنی
روز را به پایان بردیم
اکنون مانده بودیم که چگونه شب را آغاز کنیم
از صدای سرفه ی پیرمردان
شب را آغاز کردیم
شب
تا کجا
تا کی
ادامه داشت
نمی دانستیم.
🕊️ احمدرضا احمدی
@Wanderernwt
🌵
" ما که ماندهایم "
مایی که ماندهایم در این سنگلاخ
بر مردگان بخور تلخ میسوزانیم
وقتی که قافلهی بزرگ مرگ
مغرور و پرهیاهو در افقِ دور محو میگردد
به یادشان چرخزنان میرقصیم.
ما که جامانده ایم
با خردهنانی از خورشید و
شهد طلایی از شانِ بکرِ زنبورها
و بی وحشتی دیگر
زندگی را درمینوردیم.
مایی که جامانده ایم
برای کاشت بذر علف در برهوت
شبانه بیرون میزنیم.
پیش از آن که شب
سوی همیشه ما را ببرد،
این خاک را به زیارتگاه بدل خواهیم کرد،
به گهوارهای برای نوزادانی که در راهند...
✍️ نیکوس گاتسوس
@Wanderernwt
🌵
" مرگ نور "
پرسه میزنم در روزهای آخر اسفند و هرچه تلاش میکنم بوی بتادین و عفونت از دماغم خارج نمی شود.
بانداژ چشم چپم را تازه عوض کرده ام و
حالا دیگر نمیتوانم دروازه غار را مثل قبل ببینم.
دستانی که بینایی چشم چپم را گرفتند،
حالا هر بامداد در کلیسای محل به راز و نیاز با خدا می پردازند.
من اما به عادت کودکی با بی خانمان های سرگردان در جنوب، درددل می کنم.
پیش از آن که تاریک شود چشم چپم،
گمان می کردم دجال هیچگاه به سراغم نخواهد آمد.
آخر من یک عمر سر به راه و بدون ذره ای توجه نسبت به زنان و مردان اعدام شده و زندانی،
زیسته بودم.
یک عمر از پیشه ای طاقت فرسا نانی به دست آورده بودم و به پند معلمم که گفته بود هرگز کاری به سیاست نداشته باش، گوش داده بودم.
یک عمر وقتی که دیده بودم کسی را در ایستگاه قطار بازداشت می کنند، صدای موسیقی پخش شده در گوشم را بالاتر برده و سویی دیگر را نگاه کرده بودم.
مدح دجال را نگفته بودم هرگز،
اما خطی هم به اعتراض ننوشته بودم.
مثل برکه ای جاری در دشتی فراموش شده،
روز را به شب رسانده و به بوی تعفن اجساد پوسیده در آب عادت کرده بودم.
حالا هر صبح که این یک چشمم را باز می کنم،
گریه ام می گیرد که همه ی این دردها را خواب ندیده ام.
آنجا بود، با ریش های پرپشت که از زیر نقاب بیرون زده بود.
ندیده بودم که نشانه می گیرد.
صدای ویگن در گوشم بود و بعد دیگر جز تاریکی و درد شدید و بوی خاک، چیزی یادم نماند.
حالا دیگر دنیا را با یک چشم که هیچ وقت نباید بسته شود می بینم.
✍️ بهنام یارسان
@Wanderernwt
🌵
" یک، چهار، صفر، یک "
به مانند بال بال زدنِ
اورکُت پاره ی یک بی خانمان در باد
به مانند شکست نور
در رودخانه ای که تو
در آن به ماهی گیری
می نشستی
به مانند میله هایی
که سلول به سلول امتداد می یافتند
اما توان کُشتن فکر مقدس تو را نداشتند
به مانند تکثیر قطرات خون
در موهای کم پشت یک زندانی،
می لرزیدم...
کج و معوج گام برمی داشتم،
در همهمه گرفتار بودم
و درد مشترک امانم را بریده بود.
✍️ بهنام یارسان
@Wanderernwt
🌵
" آوای کبک ها "
دشت ها را پشت سر می نهادم.
نخستین برف زمستانی، دیر از راه رسیده بود.
باد علف های خشک را به بازی گرفته بود.
من که یک تنه زورم به سفیدیِ برف ها نمی رسید،
نمی توانستم گیاهان را به روییدن دوباره ترغیب کنم.
می اندیشیدم به لاشه های جانوران که زیر سفیدی و خیسیِ برف و یخ مدفون بودند.
دهانم طعم شوریِ دریا می داد،
اما دریا یک پارچه زیر یخ ها رفته بود.
گوشم پر بود از آوای کبک ها،
اما دشت را سرما خراش می داد.
خورشید هم یک تنه نمی توانست این همه سفیدی ریخته بر دشت ها را آب کند.
دل به ملال طولانی جاده ها داده بودم
و بینایی چشمانم را سفیدی بی امانِ
این همه برف، ربوده بود.
✍️ بهنام یارسان
@Wanderernwt
🌵
" تراژدی های زمستانی "
خو کرده ام به درد کهنه ای
که در استخوان های سینه ام
آشیان گزیده است.
باران که می گیرد،
این درد کهنه هم
همزمان بر سقف سینه ام
ضرب می گیرد.
خو کرده ام به کشیدن تنم تا اعماق نیمه شب
و به بیهوش شدن تا بامداد بی سرانجامی...
با خود فکر میکنم که این جسم فانی
تا کی و تا کجا می خواهد دهن دره کند
به روزهای زندگانی ام؟
من سال هاست که در بوران ایستاده ام
ولی رهگذری غریب و یا حتی آشنایی،
پالتویی یا کلامی گرم
بر تن و روحم نپوشانده اند.
خو کرده ام به تکان نخوردن آب از آب
و به پرپر شدن شاخه گل های جوانِ روزگارم...
من مانده ام و تراژدی های زمستانی،
درام های پاییزی،
بطری های مچاله شده ی ویسکی،
بی خانمان های مولوی،
مست های خیابانی...
خو کرده ام به خُرده روایت های تنهایی
و خیال بافی های دیوانه وار انسانی...
✍️ بهنام یارسان
@Wanderernwt
🌵
" دفِ دجال "
نان کودکان خردسالت را
در خون من و برادرانم فرو میبری
و شادمان از فراهم شدن لقمه ای دیگر
بر سفره ات، لبخند میزنی.
همین حاکم که تو را چون توله گرگی مطیع
غذا می دهد،
در روز انتقام بر جنازه ات نخواهد گریست.
بدان که هیچ گرمابه ای چرک ستمگری را از تنت نخواهد زدود،
همین حاکم روزی از دیدن پهلوی شکسته ات پوزخند خواهد زد.
پشت کرده ای به رنج ما و از خوش خدمتی دجال در پوست خود نمیگنجی.
روزی خنجر من و برادرانم تک تک عضلات مزدورت را از هم خواهد درید.
پیش از تو، هزاران چون تو از تاختن بر این
دشت های اشغالی احساس غرور کردند.
روزی خنجر من و برادرانم قلب اجیر شده ات
را تکه تکه خواهد کرد.
شمایان که از شراب میرای قدرت مستید
و قلاده پاره کرده اید،
روزی من و برادرانم شراب دار و شرابخانه
را به خاک و خون خواهیم کشید.
این برف که سال هاست همچنان میبارد هم روزی آب خواهد شد.
این پرنده های گم شده در بوران هم روزی
به آشیانه باز خواهند گشت.
تا زاغِ زمستان پر نکشیده است،
برقصید با دفِ دجال.
که روزی سرانجام
پایِ پایکوبی تان را خواهیم شکست.
✍️ بهنام یارسان
@Wanderernwt
🌵
" تبعید "
رنج چهره ام را چون تکه چوبی می تراشید.
از هر پستویی که می گذشتم،
کسی داشت سایه اش را به آتش می کشید.
من که قرار بود همچو باد بهار
بر دشت های بارانی قلبت بوزم،
چرا چون بوته خاری خُشک شده
در زمینی کویری، فراموش شده ام؟
رنج بر چهره ام شلاق می زند
و من جان میکنم که جانم را نگیرد پاییز...
جان میکنم که از یاد نبرم
آنچه را که تو ساده از یاد بردی...
من که قرار بود گیلاس های شراب را
یکی از پس دیگری
به کام سرخوشی ام بریزم،
چرا با تلخیِ بی سابقه ای
فرو میخورم بغضم را...؟
رنج چهره ام را
در میان گله ای گرگ گرسنه
تنها گذاشته است
و به هر سو که می نگرم،
کسی دارد خودش را
از طاق زندگی اش به دار می آویزد.
رنج دارد در گذشته و آینده ام تکثیر می شود
و تو هنوز از تبعید خودخواسته ات بازنگشته ای...
✍️ بهنام یارسان
@Wanderernwt
🌵
" هزاران مزار "
ازدحام آرامستان،
گام های مردد،
تپش های بی پایان قلبم،
چهره های مبهم،
هراسان در میان هزاران مزار...
آمده بودم که تو را
بر مزار مادرت به گریه بنشینم.
ضجه هایت را که دیدم،
ناله ام در گلو شکست.
آمده بودم که چهره ات را
پس از شش سال تبعید، نیک بنگرم.
چین و چروک و اشک و آهِ چشمانت
دفن می کرد تو را کم کم
در تابوت بی فروغِ چشمانم.
✍️ بهنام یارسان
@Wanderernwt
🌵
گناهات چه بود پسرم؟
تو مزد رنجات را میخواستی
طالب پارهای نان بودی
که کاردی در کفات نهادند
مزد عرق ریزی هایت را می خواستی
که دستهایت را پس راندند.
گدا نبودی اما
قویدل در برابرشان ایستادی
چون کرکسان بر سرت ریختند
خونت را نوشیدند
و لبانت را فرو بستند پسرم!
اکنون خونی در دست هایت نمانده
این زنبق بی همتایم!
دستهایت را به دست می فشارم
- دو پرندهی اندوهگین و شکسته بالی را
که ترانه شان نیز فرو مرده -
و آرزو می کنم که قاتلانات نیز
چنین عاقبتی داشته باشند
می خواهم بشویم دامنم را در خونشان
و پایکوبی کنم
آری در سوگ تو
شایسته نیست گریستن...
بخشی از: «گورنبشته»
✍️ یانیس ریتسوس
@Wanderernwt
🌵
در دلم اشک فرو میبارد
آنسان که فرو میبارد باران بر شهر
چیست این ملال
که رخنه میکند در دل من؟
آی، همهمهٔ آرام باران
بر زمین و بر بامها!
برای دلی ملول
آی، آواز باران!
فرو میبارد اشک بیدلیل
در این دل آشفته
چه! جنایتی در کار نیست؟
بیدلیل است این سوگ...
بهراستی بدترین درد است
که ندانی برای چه،
بی عشق و بی نفرت
این همه پر درد است دل من!
✍️ پل ورلن
ترجمه: غفارحسینی
@Wanderernwt
🌵
#داستانک
ونسان: ... همیشه اون جا نشستی و نگاه منو گرفتی از همه چی. نتونستم جز تو به هیچ چی نگاه کنم. تو نذاشتی. سرم پر از توئه. چشمام پر از توئه. دستهام پر از توئه. همیشه خواستم بالات بیارم و نتونستم. خواستم خودمو بشکافم و از خودم بیرونت بندازم و نتونستم. خواستم خودمو خلاص کنم از تو و نتونستم... همیشه اون جا نشستی و نذاشتی یه قدم نزدیکتر بهت بشم. من پرم از تو، چرا اینو نمیفهمی؟ دستم پر از التماس لمس کردن توئه، میفهمی؟ میخوام جلو بیام. میخوام بو بکشم تو رو. ببوسمت. سرمو بذارم روی شونههات. میخوام گریه کنم. گریه کنم و با این انگشتام گلوتو فشار بدم. پاره ت کنم.
دكتر گاشه: ونسان، اون کیه؟
ونسان: خودم، خودم.
✍️ ونسان ونگوگ
@Wanderernwt
🌵
آری آری
برای خود نانِ کافی داری
اما برای همگان کافی نیست
در حالی که زمین سرشار از خوشههاست
به پا خیز وُ مبارزه کن
آری آری
برای خود مقداری عشق داری
اما برای همگان کافی نیست
در حالی که زمین سرشار از گل وُ نامههای عاشقانه است
به پا خیز وُ مبارزه کن
آری آری
برای خود، زمین وُ خانه داری
اما برای همگان کافی نیست
در حالی که زمین سرشار از خاک(ثروت) است...
به پا خیز وُ مبارزه کن
به پا خیز وُ در هم بشکن اسارتگاهها را
به پاخیز وُ در هم بشکن غل و زنجیرها را
به پاخیز وُ مشعلی باش میان مشعلها...
جوزف حرب
ترجمه: سعید هلیچی
@Wanderernwt
🥃
به سودای آسمان پر و بال میزنی
ولی کو گشایشی از این راه روزنی؟
بر این میلهها گلی نمیروید، ای دریغ
غریب اوفتادهای در این باغ آهنی
به پیکار سرنوشت گرفتار خود شدی
که گر تیغ میکشی به خود زخم میزنی
نِهای همچو عنکبوت که بر غیر میتند
تو چون کرم پیلهای که بر خویش میتنی
دریغا که زندگی به بازیگری تو را
به گلخن فکنده است بدین طبع گلشنی
در اینجا برادران ز یوسف گرانترند
که پتیارگی بسا به از پاكدامنى!
چه جاى تو؟ چون به گِل دهانش بياكنند
چو خورشيد دم زند ز پاكى و روشنى
به بيهوده كارىات دريغ از تو طوطىام
كه بر دشت شوكران شكر مىپراكنى
🕊️ استاد حسین منزوی
@Wanderernwt
🌵
" متروکه ها "
بگو به من،
با دیدن خانه های متروکه و فروریخته
که تنها مانده اند در بیابان ها و دشت ها،
چرا بغض تمام فضای گلویم را پر می کند؟
بگو به من،
این الوارهای پوسیده،
این تخته پاره های فرورفته در خاکِ کهنه،
کدام خاطرات گذشته را زنده می کنند؟
بگو که این آوارِ غمگین، یاد چه کسی را در ذهنت می پراکند؟
✍️ بهنام یارسان
@Wanderernwt