3345
📙📌کتاب خوان🙂 کتاب ها نجاتم دادند؛ من به آن ها پناه می بردم و در داستان هایشان زندگی می کردم.📚 پیشنهادات👇 https://t.me/HarfinoBot?start=88b33f3d765c757 . We respect the copyright and will not be violated in our channel .
تحمل بعضی چیزها از عهده ی هر کسی خارج است. من آنقدر به کلنجار رفتن با آیندههایی که میتوانستم بسازم سرگرم شدم، که دستآخر آنها مرا ساختند.
بعضی مشکلات در این جهان هیچ راه حلی ندارند. هیچ! برای حل کردنشان هیچ کاری از دست هیچ کسی برنمیآید!
مسیحای تلماسه
#فرانک_هربرت
دو چیز بی نهایته:
جهان هستی و حماقت انسان!
ولی با این حال،
در مورد جهان هستی
هنوز کاملا مطمئن نیستم...!
خیانت انیشتین
#اریک_امانوئل_اشمیت
چہ اشتباہ بزرگیست
تلخ ڪردن زندگیمان
براے ڪسے ڪہ در دورے ما
شیرین ترین لحظات زندگیش را
سپرے میڪند
قدیمها یک کارگر عرب داشتم که خیلی میفهمید. اسمش قاسم بود. از خوزستان کوبیده بود و آمده بود تهران برای کارگری. اولها ملات سیمان درست میکرد و میبرد وردست اوستا تا دیوار مستراح و حمام را علم کنند. جنم داشت. بعد از چهار ماه شد همهکارهی کارگاه. حضور و غیاب کارگرها. کنترل انبار. سفارش خرید. همه چیز. قشنگ حرف میزد. دایرهی لغات وسیعی داشت. تن صدایش هم خوب بود. شبیه آلن دلون. اما مهمترین خاصیتش همان بود که گفتم. قشنگ حرف میزد.
یک بار کارگر مقنی قوچانیمان رفت توی یک چاه شش متری که خودش کنده بود. بعد خاک آوار شد روی سرش. قاسم هم پرید به رییس کارگاه خبر داد. رییس کارگاه درجا شاشید به خودش. رنگش شد مثل پنیر لیقوان. حتی یادش رفت زنگ بزند آتشنشانی. قاسم موبایل رییس کارگاه را از روی کمرش کشید و خودش زنگ زد. گفت که کارگرمان مانده زیر آوار. خیلی خوب و خلاصه گفت. تهش هم گفت مقنیمان دو تا دختر دارد. خودش هم شناسنامه ندارد. اگر بمیرد دست یتیمهایش به هیچ جا بند نیست. بعد قاسم رفت سر چاه تا کمک کند برای پس زدن خاکها. خاک که نبود. گِل رس بود و برف یخزدهی چهار روز مانده. تا آتشنشانی برسد، رسیده بودند به سر مقنی. دقیقا زیر چانهاش. هنوز زنده بود. اورژانسچی آمد و یک ماسک اکسیژن زد روی دک و پوزش. آتشنشانها گفتند چهار ساعت طول میکشد تا برسند به مچ پایش و بکشندش بیرون. چهار ساعت برای چاهی که مقنی دو ساعته و یکنفره کنده بودش.
بعد هم شروع کردند. همه چیز فراهم بود. آتشنشان بود. پرستار بود. چای گرم بود. رییس کارگاه شاشو هم بود. فقط امید نبود. مقنی سردش بود و ناامید. قاسم رفت روی برفها کنارش خوابید و شروع کرد خیلی قشنگ و آلن دلونی برایش حرف زد. حرف که نمیزد. لاکردار داشت برایش نقاشی میکرد . میخواست آسمان ابری زمستان دم غروب را آفتابی کند و رنگش کند. میخواست امید بدهد. همه میدانستند خاک رس و برف چهار روزه چقدر سرد است. مخصوصا اگر قرار باشد چهار ساعت لای آن باشی. دو تا دختر فسقلی هم توی قوچان داشته باشی. بیشناسنامه. اما قاسم بیشرف کارش را خوب بلد بود. خوب میدانست کلمات منبع لایتناهی انرژی و امیدند. اگر درست مصرفشان کند. چهارساعت تمام ماند کنار مقنی و ریز ریز دنیای خاکستری و واقعی دور و برش را برایش رنگ کرد. آبی. سبز. قرمز. امید را گاماس گاماس تزریق کرد زیر پوستش. چهار ساعت تمام. مقنی زنده ماند. بیشتر هم به همت قاسم زنده ماند.
آدمها همه توی زندگی یک قاسم میخواهند برای خودشان. زندگی از ازل تا ابد خاکستری بوده و هست. فقط این وسط یکی باید باشد که به دروغ هم که شده رنگ بپاشد روی این همه ابر خاکستری. اصلا دروغ خیلی هم چیز بدی نیست. دروغ گاهی وقتها منشا امید است. امید هم منشا ماندگاری. یکی باید باشد که رنگی کند دنیا را. کلمهها را قشنگ مصرف کند و شیافشان کند به آدم. رمز زنده ماندن زیر آوار زندگی فقط کلمات هستند. کلمات را قبل از انقضا، درست مصرف کنید. قاسم زندگیتان را پیدا کنید.
#فهيم_عطار
@welll_read
خلق شخصیت قدرتمند
#جیم_ران
روابط
به دو چیز نیاز داند
#زمان و #تمایل_به_شنیدن...
وضع بشر
#هانا_آرنت
وقتی دیگران را به دلیل اشتباهاتشان قضاوت میکنی، خودت را از داشتن یک دوست خوب محروم میکنی. هیچ کس کامل نیست.
بخشیدن، راهی برای نزدیکی است.
کیمیاگر
#پائولو_کوئلیو
رمان صوتی "حادثه ای در دسامبر"
اثری از #آگاتا_کریستی
رمان صوتی "ماجراهای پدر براون، کشیش کارآگاه"
اثری از #گیلبرت_چسترتون
هیچی سخت تر از این نیست
که منطقی فکر کنی وقتی
احساساتت دارن خفت می کنن ...
همیشه شوهر
#فئودور_داستایوفسکی
خاطرات یک آدمکش
#کیم_یونگ_ها
رنج یکدیگر را محترم بشماریم،
ظرفیت روانی و عاطفی هریک از ما متفاوت است.
@welll_read
کسی که در تاریکی با ما نیست
هنگام طلوع هم به او نیازی نیست
یک جایی خواندم ارنست همینگوی زمانی که مشغول نوشتن پیرمرد و دریا بوده است، بارها بدحال شده و بعد از انتقالش به بیمارستان، پزشکان علت را دریازدگی تشخیص داده اند. در حالی که او در زمان نوشتن آن رمان کیلومترها از دریا فاصله داشته است...
به گمانم آنقدر غرق در پیرمرد و دریای خویش بوده که بوی دریا گرفته و دریازدگی بدحالش کرده!
مادربزرگم میگفت گاهی آنقدر مینشینم و به دشت شقایق نزدیک خانهی کودکیهایم فکر میکنم که وقتی به خودم میآیم دستهایم بوی شقایق گرفته است...
راستی؛ گفتهام برایت که مادرم گاهی مرا میبوید و زمزمه میکند که بوی خاصی میدهم...
به روی خودم نمیآورم که بوی توست...
غرق هر چه بشوی بویَش را میگیری!
غرق چشمانت، خیالت، لبخندت...
من آنقدر غرق توام که بویَت را گرفته ام...
حالا میفهمم مادربزرگ آن روزها چه میگفت...
#سارا_اسدی
@welll_read
من نميگويم در زندگى
اشتباه نخواهى كرد،
حتماً خواهى كرد.
فقط يك اشـتباه را
دوبار تكرار نكن،
بار دوم حماقت است نه اشتباه ...
#اشو
وقتی نام قبرستان را بهشت گذاشتتد
میخواهی زندگیمان را جهنم نکنند !!
#احمد_کسروی
نامه به کودکی که هرگز زاده نشد
#اوریانا_فالاچی
کسی که از نظر ذهنی پر مایه است، به دنبال زندگی آرام، با قناعت و در حد امکان بدون درگیری است. از این رو، پس از اندک آشنایی با کسانی که به اصطلاح همنوع او هستند، به انزوا کشیده میشود و اگر شعوری در حد کمال داشته باشد، تنهایی را برمیگزیند.
زیرا آدمی هرچه در درون خود بیشتر مایه داشته باشد، از بیرون کمتر طلب میکند و دیگران هم کمتر میتوانند چیزی به او عرضه کنند. از این رو بالا بودن شعور، به دوری از اجتماع منجر میگردد.
آری، اگر کمیت جامعه میتوانست جایگزینِ کیفیتِ آن شود حتی جامعه بزرگ ارزش این را داشت که در آن زندگی کنیم. اما متاسفانه معاشرت با جمع صد فرد نادان، مانند معاشرت با یک فرد عاقل نیست.
در باب حکمت زندگی
#آرتور_شوپنهاور
@welll_read
رمان صوتی "روحی در تنگنا"
اثری از #فریده_دلیری
من نمیخواهم علیه خدا شورش کنم، تنها جهان ناعادلانه او را قبول نمیکنم همین.
#داستایفسکی
چمدان
#بزرگ_علوی