westerosir | Unsorted

Telegram-канал westerosir - Westeros #GOT

16103

اولین وبسایت تخصصی دنیای نغمه‌ی یخ و آتش: westeros.ir آدرس فیس بوک ما: facebook.com/Game.Of.Thrones.Persian.FanPage آدرس پیج اینستاگرام ما: instagram.com/westeros.ir آدرس توئیتر ما: twitter.com/Westerosir ادمین : @sis311

Subscribe to a channel

Westeros #GOT

حذف میلور تارگرین و بررسی فاجعه‌ی قتل او در کتاب

«بخش دوم»

«مطلب زیر حاوی اسپویل کتاب و سریال است.»

با محاصره‌ی لانگ‌تیبل توسط اورموند های‌تاور، حدود سی فرسخ به سوی جنوب غرب، بیتربریج از زنان و مردان گریزان از ارتش های‌تاور پر بود. بانو کسول، پس از بیوه شدن زمام قلعه را در دست داشت، زیرا همسر لردش به فرمان اگان دوم در کینگز لندینگ گردن زده شده بود، چون او حاضر نشده بود از ملکه روی برگرداند. او دروازه‌های قلعه را بسته بود، و حتی شوالیه‌ها و لردهایی که به دنبال سرپناه برای خود بودند را پس می‌زد.

جنوب رودخانه آتش غذای، افرادی که همه‌چیز خود را از دست داده بودند، در شب و از میان درختان قابل مشاهده بود. در حالی که سپت شهر صدها زخمی را در خود پناه داده بود. هر مهمان‌خانه‌ای نیز پر بود، حتی هاگزهد، خوک‌دانی ملال‌انگیزی که مهمان‌سرا نام داشت. بنابراین وقتی مردی از شمال با عصا در یک دست و پسری بر پشتش ظاهر شد، صاحب مهمان‌خانه گفت جایی برای او ندارد... تا این‌که مسافر یک گوزن نقره‌ای از کیسه‌ی پولش بیرون آورد. سپس صاحب مهمان‌خانه اجازه داد که او و پسرش شاید بتوانند در طویله شب را سپری کنند، اگر او ابتدا آن‌جا را تمیز کند. مسافر پذیرفت، شنل و توشه‌اش را کنار گذاشت و مشغول کار با تیشه و بیل در میان اسب‌ها شد.

آزمندی صاحبان مسافرخانه‌ها، لردهای زمین‌دار و جماعتی از این‌ دست، زبانزد خاص و عام است. مالک هاگز‌هد که مردی رذل به نام بن باتر کیکز بود، با خود فکر کرد که شاید گوزن‌های نقره‌ای بیشتری در کار باشد. در همان حال که مسافر عرق می‌ریخت، باتر کیکز به او پیشنهاد کرد تا عطشش را با پیاله‌ای آبجو برطرف کند. مرد پذیرفت و مهمان‌خانه‌دار را به اتاق اصلی هاگزهد همراهی کرد، بی‌خبر از آن‌که میزبان به اصطبل‌دارش که ما او را تنها با نام اسلای (ناقلا) می‌شناسیم، دستور داده بود تا وسایلش را به دنبال نقره‌ی بیشتر بگردد. اسلای سکه‌ی دیگری پیدا نکرد، اما چیزی که یافت ارزشش بسیار بیشتر بود. ردایی از پشم سفید مرغوب دور دوزی شده با ساتن سفید مانند برف که درون آن تخم اژدهایی به رنگ سبز روشن و خطوط مارپیچی نقره‌ای پیچیده شده بود. چرا که پسر آن مسافر، میلور تارگرین، پسر کوچک شاه اگان دوم بود و آن مسافر نیز کسی نبود جز سر ریکارد تورن از گاردشاهی، سپر سوگندخورده و محافظ او.
زمانی که اسلای با ردا و تخم‌اژدها در دستش به داخل اتاق شتافت و از اکتشافش فریاد سر داد، مسافر باقی‌مانده‌ی آبجو را به صورت مهمان‌خانه دار پاشید، شمشیر بلندش را از غلاف بیرون کشید و باتر کیکز را از گلو تا زیر شکم با شمشیر پاره کرد.

تعداد اندکی از سایر مسافرین شمشیرها و خنجرهایشان را بیرون کشیدند، اما هیچ‌کدام‌شان شوالیه نبودند و سر ریکارد راهش را با شمشیر از میانشان باز کرد. با رها کردن گنجینه‌های دزدیده شده، او «پسرش» را برداشت و به اصطبل فرار کرد، اسبی را دزدید و از مهمان‌خانه گریخت و به سوی پل قدیمی سنگی و بخش جنوبی مندر تاخت. او تا آن‌جا خود را رسانده بود و به یقین می‌دانست که امنیت تنها سی‌ فرسخ (۱۸۰ کیلومتر) با او فاصله دارد، جایی که لرد اورموند های‌تاور در زیر دیوارهای لانگ‌تیبل اردو زده بود.

سی فرسخ مانند سی هزار فرسخ به نظر می‌رسید، چرا که جاده‌ای که از مندر می‌گذشت، مسدود بود و بیتربریج به ملکه رینیرا تعلق داشت. صدای فریادی به گوش رسید، مردانی که در تعقیب سر ریکارد تورن بودند، فریاد می‌زدند: « قتل، خیانت، قتل».

کتاب آتش و خون

ادامه دارد...

#خاندان_اژدها
#کتاب
#سریال
#HOTD

@westerosir

Читать полностью…

Westeros #GOT

رایان کندال، الیسنت را انتخاب خود برای نشستن بر روی تخت آهنین می‌داند.

رایان کندال، شورانر  سریال «خاندان اژدها»، می‌گوید اگر انتخاب با او بود، الیسنت های‌تاور را برای نشستن بر روی تخت آهنین انتخاب می‌کرد.
او در این باره گفت:

«هیچ شخصیتی در سریال نیست که به اندازهٔ الیسنت فراز و فرود قدرت را تجربه کرده باشد؛ از اوج قدرت گرفته تا از دست دادن قدرت، او همه‌چیز را تجربه کرده است. الیسنت تجربه و آموزش لازم را داشته تا بتواند تصمیم‌های درستی بگیرد.»

#اخبار
#مصاحبه
#خاندان_اژدها
#HOTD

@Westerosir

Читать полностью…

Westeros #GOT

سایراکس حالا در دنیای واقعی هم وجود دارد!

گونه‌ای جدید از مارمولک اژدها که در جنگل‌های کوهستانی غرب تایلند کشف شده، Acanthosaura syrax نام گرفته است؛ این نام ادای احترامی به سایراکس اژدهای ملکه رینیرا تارگرین در سریال خاندان اژدها است.


#اخبار
#سریال
#خاندان_اژدها
#HOTD

@Westerosir

Читать полностью…

Westeros #GOT

اندر احوالات پشت صحنه‌ی خاندان اژدها؛
تو گروه واتساپ‌ بازیگرها چی می‌گذره؟

با حضور بازیگران نقش‌های: اگان دوم، لاریس استرانگ، ایموند و هلینا.

#فان
#مصاحبه
#HOTD

@westerosir

Читать полностью…

Westeros #GOT

اورموند های‌تاور و سپر انسانی‌ او در کتاب

یکی از صحنه‌هایی که بینندگان سریال را خیلی آزرده کرد و احساسات آن‌ها را جریحه دارد کرد، سپر انسانی لرد اورموند از کودکان کم سن و سال بود.

او دستور داده بود آن‌ها را دم دروازه‌ها و روی بارو‌ها بگمارند و دست آن‌ها سلاح دهند تا بجنگند تا شاید این کار باعث دلرحمی ارتش سیاه، خصوصا شاهزاده دیمون تارگرین و لرد رودریک‌ داستین شود، که البته این کار نتیجه‌ای در پی نداشت.

جالب است بدانید، صحنه‌ی سپر انسانی قرار دادن کودکان در کتاب وجود ندارد. اورموند های‌تاور شخصیت مثبتی در کتاب‌ها نیست ولی سپر انسانی قرار دادن کودکان هم کاری نیست که هر شخصی قادر به انجام آن باشد، مشخص نیست سازندگان سریال با چه هدفی این سناریو را برای اورموند و خاندان های‌تاور و جناح سبز نوشتند.

#خاندان_اژدها
#کتاب
#سریال
#HOTD

@westerosir

Читать полностью…

Westeros #GOT

حذف میلور تارگرین و بررسی فاجعه‌ی قتل او در کتاب

«بخش اول»

«مطلب زیر حاوی اسپویل کتاب و سریال است.»

اگر به خاطر داشته باشید رایان کندال بارها در مصاحبه‌هایش تایید کرده بود که میلور تارگرین حذف نشده است و فقط در این برهه‌ی زمانی حضور ندارد و برای او برنامه دارد. البته برنامه‌ی او را هم دیدیم و در داستان کندال اصلا میلور به دنیا نمی‌آید و هلینا نیز به خاطر یک دلیل بسیار کوچک‌تر خودکشی می‌کند.

لازم به ذکر است که میلور در هنگام قتلش در کتاب سه سال سن دارد. در این پست به تراژدی کشته شدن میلور در کتاب و شایعات و مسائلی که در تاریخ و توسط تاریخ‌نگاران ذکر شده است می‌پردازیم.

در کتاب، پس از آن‌که ملکه هلینا نام فرزند کوچک‌ترش یعنی میلور را به خون و پنیر گفته بود و بعد  آن‌ها جیهیریس را به قتل رساندند و میلور را زنده گذاشتند، دیگر نمی‌توانست به صورت پسرش نگاه کند، آن‌هم وقتی او را قربانی کرده بود. پادشاه اگان تارگرین دوم، چاره‌ای جز گرفتن پسر کوچک از همسرش و دادن او به مادرش ملکه الیسنت نداشت، تا او را مانند فرزند خودش بزرگ کند. هنگامی که پایتخت به دست جناح سیاه سقوط کرد، مردان رینیرا همسر رقیبش، ملکه‌ی دیوانه هلینا، را حبس شده در اتاقش یافتند...

اما وقتی درب اقامتگاه شاه را شکستند، با  «تخت خالی و لگن پر» او مواجه شدند. شاه اگان دوم پرواز کرده بود؛ همچنین فرزندانش، پرنسس جیهیرا و پرنس میلور به همراه فیلیس فل و ریکارد تورن، دو گارد پادشاه. به نظر می‌رسید حتی ملکه‌ی بیوه الیسنت های‌تاور نیز نمی‌دانست آن‌ها به کجا گریخته‌اند. لوتور لارجنت هم قسم می‌خورد که کسی از دروازه‌ها عبور نکرده است.

در سریال دیدیم که پرنسس جیهیرا در کنار مادرش و ملکه الیسنت مانده بود. لرد لاریس استرانگ بود که مقرر کرد فراری ها باید از هم جدا شوند، تا اگر کسی دستگیر شد، مابقی بتوانند خود را نجات دهند. به سر ریکارد تورن دستور دادند تا پرنس میلور دو ساله را به لرد اورموند های‌تاور برساند. پرنسس جیهیرا که یک دختر شیرین و ساده‌ی شش ساله، به دست سر ویلیس فل داده شد، که سوگند خورد او را سالم به استورمزاند ببرد. هیچ‌کدام نمی‌دانستند که آن شوالیه دیگر به کجا خواهد رفت و در نتیجه هیچ‌کدام در صورت دستگیر شدن نمی‌توانست به دیگری خیانت کند‌.

ادامه دارد...

کتاب آتش و خون

کتاب پرنسس و ملکه

#خاندان_اژدها
#کتاب
#سریال
#HOTD

@westerosir

Читать полностью…

Westeros #GOT

خب به نظر می‌رسه مسئول نگهداری ردکیپ، هر چه سریع‌تر باید این پنجره رو پلمپ کنه، تا کس دیگه‌ای خودش رو پرت نکرده پایین!
البته یه دریچه‌ای، شکافی، چیزی هم برای اگان بذارن بد نیست!


#فان
#خاندان_اژدها
#سریال
#Fun
#Meme
#HOTD
@Westerosir

Читать полностью…

Westeros #GOT

قسمت پایانی فصل سوم خاندان اژدها به ۲۱ میلیون بیننده رسید!

قسمت پایانی فصل سوم خاندان اژدها در سه روز نخست انتشار، ۲۱ میلیون بیننده در سراسر جهان جذب کرد که بیش از ۱۱ میلیون نفر از آن‌ها در آمریکا بودند.

#اخبار
#خاندان_اژدها
#آمار
#HOTD

@Westerosir

Читать полностью…

Westeros #GOT

تفاوت اولین نبرد تامبلتون در کتاب و سریال

«بخش چهارم و پایانی»

«مطلب زیر حاوی اسپویل کتاب و سریال است.»

استاد اعظم مونکان نوشت: این نبرد، نمونه‌ای کوچک‌شده از نبرد دشت آتش بود.
تامبلتون در آتش سوخت و تمام مغازه‌ها، خانه‌ها، سپت‌ها و همچنین مردم آن سوختند. نگهبانان از دروازه‌ها و باروها در حالی که آتش گرفته بودند سقوط می‌کردند، یا در خیابان‌ها، فریادزنان و چون مشعل‌هایی زنده، تلوتلو می‌خوردند. بیرون دیوار پرنس دیرون با تزاریون بر سرشان فرود آمد. پِیت لانگ‌لیف از اسب به زیر کشیده و لگدمال شد، سر سِر گاریبالد گری با تیری از کمان زنبورکی از پا درآمد و سپس توسط شعله‌ی اژدها بلعیده شد.

دو خائن شهر را با تازیانه‌های آتش از یک سو به سوی دیگر به آتش کشیدند. همان‌طور که قبلا اشاره کردیم متاسفانه در سریال، پرنس دیرون دلیر و تزاریون از قدرت‌نمایی در این نبرد حذف شدند.
سر راجر کورن و مردانش آن زمان را انتخاب کردند تا رنگ حقیقی خود را نشان دهند و مدافعان دروازه‌های شهر را از دم تیغ گذراندند و آن‌ها را به سوی مهاجمین پرتاب کردند. لرد اووین بورنی نیز درون قلعه همین کار را کرد و نیزه‌ای از پشت در سینهٔ سر مرل دلیر فرو کرد.

غارتی که در پی آن صورت گرفت، به اندازه‌ی هر غارتی در تاریخ وستروس وحشیانه بود. تامبلتون، آن شهر بازرگانی پر رونق به خاکستر و اخگر نشست. هزاران نفر سوختند و به همان اندازه و در حالی که سعی می‌کردند تا در رودخانه شنا کنند، غرق شدند. بعدها بعضی گفتند که آن‌ها خوش‌شانس بودند، چون رحمی به نجات‌یافتگان نشان داده نشد.

مردان لرد فوتلی شمشیرهایشان را به زمین انداختند و تسلیم شدند، اما در عوض دستگیر شده و سرشان را از دست دادند. زنانی که از آتش در امان مانده بودند، حتی دختران هشت و ده ساله، بارها مورد تجاوز قرار گرفتند. پیرمردان و پسر بچه‌ها از دم تیغ، گذرانده شدند، در حالی که اژدهایان از اجساد بدترکیب و در حال دود قربانیانشان تغذیه می‌کردند. تامبلتون هیچ‌گاه به وضع سابق خود بازنگشت.

با این که بعد‌ها فوتلی‌ها تلاش کردند بر روی ویرانه‌ها «شهر جدید» را بنا کنند، اما شهر جدیدشان حتی یک دهم شهر قبلی نشد، زیرا عامه‌ی مردم می‌گفتند که این زمین‌ها نفرین شده است.

کتاب آتش و خون

پایان

#خاندان_اژدها
#کتاب
#سریال
#HOTD

@westerosir

Читать полностью…

Westeros #GOT

سرنوشت سر هارولد وسترلینگ چه شد؟



ممکن است برخی از بینندگان سریال خاندان اژدها، سر هارولد وسترلینگ را فراموش کرده باشند. شوالیه‌ی پیری که در کتاب‌ها  هفده سال قبل از شروع رقص اژدهایان از دنیا رفته بود و سر کریستون کول جانشین او شده بود.

اما سرنوشت او در سریال متفاوت بود، او در سریال تا قسمت نهم فصل اول و تا زمان وقوع شورای سبز، فرمانده گاردشاهی بود. او پس از کشته شدن لرد لایمن بیزبری به دست سر کریستون کول بر روی او شمشیر می‌کشد و به او دستور می‌دهد شمشیرش را بیاندازد ولی سر کریستون کول نمی‌پذیرد و او نیز با شمشیر کشیدن مقابله به مثل می‌کند و تا زمانی که الیسنت به کریستون دستور نمی‌دهد او همچنان در مقابل فرمانده خود شمشیرش را نگه می‌دارد.
 
پس از این‌که سر اوتو های‌تاور در سریال دستور قتل رینیرا را به او می‌دهد، این شوالیه‌ی پیر و کهنه کار، قبول نمی‌کند به پرنسسی که از گذشته او را می‌شناخته و حالا ملکه‌اش شده است خیانت کند و ردای سپید خود را در می‌آورد و به روی میز شورا می‌گذارد و به آن‌ها می گوید:

من لرد فرمانده گاردشاهی هستم و فقط به دستورات پادشاه عمل می‌کنم و تا زمانی که پادشاهی نداشته باشیم، جایی در این‌جا ندارم.
او بعد از این ماجرا شورا را ترک می‌کند و همچنان بعد از پایان سه فصل و با گذشت هفده قسمت به سریال بازنگشته است. حتی عده‌ای از بدبین‌ترین طرفداران سریال نیز تا آخرین لحظه قسمت آخر فصل سوم انتظار داشتند او را ببینند ولی این اتفاق نیفتاد.

ما نمی‌دانیم که سازندگان سریال چرا این شوالیه پیر را تا این زمان از داستان زنده نگه داشته‌اند، تنها چیزی که می‌دانیم این است که، شوالیه‌ای که نپذیرفت ملکه‌ی خود را به قتل برساند و با جناح سبز به ملکه‌اش خیانت نکرد باید قصه‌ی خود را به پایان برساند.

#خاندان_اژدها
#مقاله
#سریال
#درخواستی
#HOTD

@Westerosir

Читать полностью…

Westeros #GOT

آیا اورموند هایتاور برای خیانت دیرون احترام قائل می‌بود؟

آنتاگونیست جدید فصل سوم خاندان اژدها، یعنی اورموند های‌تاور، خودش را مردی شریف، باوقار و پایبند به اصول می‌داند، اما در واقع چیزی جز یک قلدر بی‌رحم نیست.

او خیلی زود به یکی از بهترین (یا شاید بدترین) نقش منفی‌های سریال تبدیل شد؛ شخصیتی که طرفداران از تنفری که نسبت به او داشتند، لذت می‌بردند. این موضوع با جنبه طنز شخصیت او، به‌خصوص حساسیت بیش از حدش به بوی بد، جذاب‌تر هم شده بود.

در اوج قسمت پایانی فصل سوم، شاهد بودیم که اورموند های‌تاور در جریان نبرد تامبلتون و در اثر آتش اژدها به سزای اعمالش رسید. این قسمت همچنین نشان داد که شاهزاده دیرون با بازی بنجامین ایوان آینزورث کسی که اورموند تلاش داشت او را بر روی تخت آهنین بنشاند از همراهی با جاه‌طلبی‌های دایی‌اش دست کشید و میدان را ترک کرد.

جیمز نورتون معتقد است اورموند به شجاعت دائرون احترام می‌گذاشت!

قسمت پایانی فصل سوم خاندان اژدها مرگ اورموند های‌تاور را تقریباً مشابه آنچه در کتاب آتش و خون اثر جرج آر. آر. مارتین رخ می‌دهد به تصویر کشید، با این حال سریال پا را یک قدم فراتر نیز می‌گذارد و پس از اینکه سر رادریک با بازی تامی فلاناگان اورموند را زخمی می‌کند، اولف سفید با بازی تام بنت نیز، اژدهای خود یعنی سیلور وینگ را به جان اورموند هایتاور متکبر می‌اندازد.

جیمز نورتون در گفت‌وگو با مجله "ورایتی" درباره صحنه مرگ اورموند فاش کرد که این مرگ در ابتدا قرار بود حتی خونین‌تر نیز باشد. او گفت:

می‌دانستم که قرار است یک مرگ بزرگ و لذت‌بخش باشد. در این سریال این اتفاقات زیاد رخ می‌دهند؛ آن‌ها صحنه را تا جای ممکن پیش می‌برند و همچیز را امتحان می‌کنند، و وقتی متوجه می‌شوند از مرز گذشته‌ اند کمی عقب‌نشینی می‌کنند. در ابتدا نسخه‌ای وجود داشت که در آن اورموند حدود ۲۰ بار به سیخ کشیده می‌شد!
اینکه سازندگان خاندان اژدها راه‌های هرچه افراطی‌تر و خونین‌تری برای کشتن شخصیت‌ها پیدا کنند، چندان غافلگیرکننده نیست.
اما چیزی که شاید جالب‌تر باشد، نظر جیمز نورتون درباره نحوه برخورد احتمالی اورموند با خیانت دیرون است؛ نورتون به ورایتی گفت:
از یک جهت، احتمالاً اورموند به دیرون افتخار می‌کرد که روی پای خودش ایستاده و خودش چنین تصمیمی گرفته است.
او سپس اضافه کرد:
البته فکر می‌کنم احتمالاً در ابتدا او را حسابی کتک می‌زد و بعد از آن می‌نشستند و درباره ماجرا صحبت می‌کردند!

ارزیابی نورتون از شخصیت اورموند کاملاً قابل‌ باور به نظر می‌رسد؛ به‌خصوص با توجه به رفتارهای غیرمنطقی و افراطی این شخصیت.

دیرون با اینکه علیه عمویش ایستاد، در واقع نشان داد آن مهره بی‌اختیاری که اورموند تصور می‌کرد نیست. و اگر یک چیز وجود داشته باشد که اورموند برایش احترام قائل باشد، های‌تاوری است که در برابر دیگران می‌ایستد و از موضع خودش دفاع می‌کند.

#مصاحبه
#خاندان_اژدها
#HOTD
@Westerosir

Читать полностью…

Westeros #GOT

رفتار ملکه رینیرا تارگرین در آینده

با توجه به شخصیت‌پردازی‌ای که سریال از رینیرا ساخته، واقعاً بعیده رینیرا رو آدمی ببینیم که اگر مردم کینگز لندینگ علیهش شورش کنن، صرفاً بشینه و تماشا کنه.

از خودِ سریال شروع کنیم، رینیرا نشون داده که وقتی احساس کنه جایگاه، خانواده یا سلطنتش در خطره، می‌تونه خیلی قاطع و حتی بی‌رحم تصمیم بگیره. مخصوصاً رینیرا قسمت آخر فصل سوم دیگه اون دختر ابتدای داستان نیست.

یه نکته مهم‌تر هم وجود داره: رینیرا خودش رو بخشی از یک مأموریت بزرگ‌تر می‌دونه. از زمانی که ویسریس راز «نغمه یخ و آتش» رو بهش می‌گه، رینیرا فقط خودش رو یک ملکه که برای تاج‌وتخت می‌جنگه نمی‌بینه؛ خودش رو کسی می‌دونه که باید زنجیره‌ای از اتفاقات رو حفظ کنه تا در نهایت بشریت در برابر تهدیدی که از شمال میاد قرار نگیره. یعنی از نگاه رینیرا، مسئله فقط «تاج من» نیست؛ مسئله اینه که اگر من شکست بخورم، ممکنه مسیری که برای نجات آینده جهان لازم بوده هم از بین بره. و این دقیقاً می‌تونه باعث بشه رینیرا در سریال حتی خطرناک‌تر از چیزی باشه که انتظار داریم.

چون وقتی یک شخصیت خودش رو نه فقط حاکم، بلکه «وسیله‌ای برای تحقق یک مأموریت بزرگ و تاریخی» بدونه، ممکنه خیلی راحت‌تر به این نتیجه برسه که برای رسیدن به اون هدف، استفاده از قدرت ویرانگر توجیه‌پذیره.

بنابراین اگر در کینگز لندینگ شورش بزرگی علیهش شکل بگیره، منطق شخصیتی‌ای که سریال تا اینجا برای رینیرا ساخته اینه که احتمالاً واکنشش خیلی مستقیم باشه: استفاده از قدرت اژدها و سرکوب شورش، حتی اگر پای مردم عادی وسط باشه. چون ممکنه رینیرا با خودش بگه: «من نمی‌تونم اجازه بدم یک شورش، چیزی رو که برای حفظ آینده جهان به من سپرده شده نابود کنه.»

⚠️از اینجا به بعد اسپویل کتاب «آتش و خون» همراه با تفسیر یکی از سکانس‌های فصل سوم سریال ⚠️

در کتاب، وقتی مردم کینگز لندینگ علیه تارگرین‌ها شورش می‌کنن و بعد ماجرای دراگون‌پیت اتفاق می‌افته، رینیرا به شکل گسترده‌ای اژدهایانش رو برای قتل‌عام مردم به کار نمی‌گیره. چرا؟ چون مسئله برای رینیرا فقط این نبود که «من قدرت دارم، پس همه رو می‌کشم». اون می‌فهمید که حمله مستقیم به مردم می‌تونه نتیجه‌ای کاملاً برعکس داشته باشه. کینگز لندینگ دیگه شهری نبود که صرفاً چند شورشی توش جمع شده باشن؛ بخش بزرگی از مردم علیه حکومتش شده بودن. اگر رینیرا اژدهایانش رو وارد خیابون‌ها می‌کرد و شروع به سوزاندن مردم می‌کرد، عملاً خودش آخرین ذره مشروعیتش رو هم از بین می‌برد و ثابت می‌کرد که حاضر است برای حفظ تاج‌وتخت، مردم خودش رو قتل‌عام کنه. از طرف دیگه، اتفاقات دراگون‌پیت نشون داد که مردم حتی با وجود اژدها هم می‌تونن علیه خاندان تارگرین بشورن. یعنی قدرت اژدها همیشه به معنی کنترل مردم نیست.

او اژدها دارد، اما نمی‌تواند هر مشکلی را با اژدها حل کند. چون گاهی استفاده از بیشترین قدرت نظامی، دقیقاً می‌تونه به معنای نابود کردن همان چیزی باشه که داری برای حفظش می‌جنگی.

اما اینجا یه نکته خیلی جالب درباره نسخه سریالی وجود داره. اگر به گلدوزی‌ها و تصاویر هلینا دقت کنیم، سریال عملاً بارها آینده رو از طریق همین تصاویر به شکل نمادین نشون داده. و در تصویر پایانی‌ای که رینیرا به گلدوزی هلینا نگاه می‌کنه، خود رینیرا روی تخت آهنین دیده می‌شه؛ اطرافش پر از آتش و اژدهاست و در تصویر، دست‌ها و پیکرهای انسانی هم در میان این فضای آشفته دیده می‌شن. این تصویر عملاً رینیرا رو در مرکز یک منظره آخرالزمانی از آتش، خون، انسان‌ها و اژدها قرار می‌ده. و این می‌تونه خیلی مهم باشه. چون شاید سریال داره به ما می‌گه که رینیرا فقط «قربانی» جنگ نخواهد بود؛ ممکنه خودش هم به یکی از نیروهای ویرانگر این جنگ تبدیل بشه. حتی جالب‌تر اینکه در فصل سوم، رینیرا رسماً خودش رو در چارچوب همان مأموریت بزرگ‌تر و پیشگویی تعریف می‌کنه و هم‌زمان شخصیتش به سمت حکومتی خشن‌تر و اقتدارگراتر حرکت می‌کنه. یعنی سریال عملاً دو چیز رو کنار هم گذاشته: «من برای آینده جهان وظیفه‌ای دارم.» و «برای انجام این وظیفه، باید قدرت داشته باشم.»

حالا اگر این دو تا در ذهن رینیرا به هم وصل بشن، می‌تونه نتیجه خیلی خطرناکی داشته باشه. ممکنه رینیرا در نهایت به این باور برسه که اگر مردم علیه او شورش کنند، آن‌ها فقط علیه یک ملکه شورش نکرده‌اند؛ بلکه دارند مانع انجام مأموریتی می‌شوند که به اعتقاد خودش برای نجات آینده به او سپرده شده. در چنین شرایطی، استفاده از اژدها برای سرکوب مردم می‌تونه از نگاه خودش حتی «ضرورت» تلقی بشه. و شاید گلدوزی هلینا دقیقاً داره همین مسیر رو به شکل نمادین به ما نشون می‌ده:

رینیرا روی تخت. آتش در اطرافش. اژدهایان در دل این آشوب. و مردمی که در میان این آتش و ویرانی گرفتار شده‌اند.

#خاندان_اژدها
#مقاله
#HOTD

@Westerosir

Читать полностью…

Westeros #GOT

تفاوت اولین نبرد تامبلتون در کتاب و سریال

«بخش سوم»

«مطلب زیر حاوی اسپویل کتاب و سریال است.»

همان اندازه‌ای که نمی‌دانیم چه چیزی آن دو خائن را به انجام این خیانت وا داشت، در عوض از نبرد تامبلتون اطلاعات بسیاری‌ می‌دانیم... شش هزار نفر از سربازان ملکه جمع شدند تا با لرد های‌تاور در میدان نبرد تحت فرمان سر گاریبالد گری روبه‌رو شوند.
آن‌ها مدتی را شجاعانه جنگیدند، تا آن‌که باران مرگ‌بار از تیرهای کمانداران لرد اورموند، نفرات‌شان را کاهش داد و و یورش سهمگین سواره‌نظام سنگین او صفوف‌شان را در هم شکست و کارشان را یکسره کرد و آن‌ها را به سوی دیوارهای شهر فراری داد. آن‌جا راب ریورز سرخ و کماندارانش ایستاده بودند و با کمان‌های بلند خود عقب‌نشینی ارتش را پوشش می‌دادند. همان‌طور که در پست‌های قبلی اشاره کردیم، ارتش سبز در کتاب بر خلاف سریال در این نبرد مهاجم بود و نه مدافع.

هنگامی که اکثر بازماندگان به داخل دروازه‌ها رسیدند، رودی ویرانه و گرگ‌های زمستانش از دروازه‌ی پشتی خارج شدند، در حالی که فریاد جنگی خوفناک شمالی خود را سر می‌دادند‌، به جناح چپ مهاجمان یورش بردند. در هرج و مرجی ناشی از درگیری، شمالی‌ها راهشان را از میان ارتشی ده برابر تعداد خودشان به جایی که لرد اورموند های‌تاور بر روی اسب جنگی‌اش در زیر پرچم اژدهای طلایی شاه اگان دوم و پرچم‌های اولدتاون و های‌تاور نشسته بود، رساندند.

همان‌طور که آوازه خوانان روایت کرده‌اند، لرد رودریک در حالی که پیش می‌رفت، از سر تا پا غرق در خون بود؛ با سپری شکسته و کلاهخودی ترک برداشته اما به قدری مست نبرد بود، که به‌نظر می‌رسید حتی زخم‌هایش را حس نمی‌کند. سر بریندون های‌تاور خودش را میان مرد شمالی و لرد بالادستش لرد اورموند قرار داد و با یک ضربه هولناک تبر بلندش، بازوی سپرِ رودی ویرانه را از شانه قطع کرد. با این حال لرد درنده‌ی باروتاون به نبرد ادامه داد و سِر بریندون و لرد اورموند را پیش از مرگش از پای در‌آورد!! اما کشته شدن اورموند در سریال فرق داشت، در این‌جا بریندن های‌تاوری وجود نداشت و سازندگان آن را از سریال حذف کردند. این بدین معنی است که سازندگان به نحوی از شکوه این صحنه کم کرده‌اند، زیرا در کتاب رودریک داستین یک تنه و هم‌زمان در مقابل دو جنگجوی بزرگ می جنگد و آن‌ها را می‌کشد. در سریال دیدیم که لرد رودریک داستین راه خود را به سمت اورموند های‌تاور باز می‌کند و هنگامی که اورموند دست سپر او را قطع می‌کند او تسلیم نمی‌شود و خون دست خود را به صورت اوموند می‌پاشد و اورموند که از این وضعیت حالت تهوع گرفته نبرد را رها کرده و لرد رودریک به صورت خنده‌داری خنجر خود را به ماتحت اورموند فرو می‌کند. اما این پایان این دو نیست، پایان آن‌ها را اولف وایت خیانتکار رقم می‌زند که در حال سوزاندن دوست و دشمن است، منتها رودریک از پایان خود بسیار راضی و سرمست است اما اورموند از این حالت بسیار ترسیده و عاقبت به دست آتش اژدهایانی کشته می‌شود که از آن‌ها بیزار بود.

حالا برگردیم به کتاب، بعد از کشته شدن لرد اورموند، پرچم‌های لرد های‌تاور سقوط کرد و مردم شهر با فکر این‌که جریان نبرد عوض شده است، شادمانی کردند. حتی ظهور تزاریون در آن‌سوی میدان نبرد هم نگران‌شان نکرد، چون آن‌ها می‌دانستند دو اژدها دارند، اما وقتی ورمیتور و سیلوروینگ به پرواز در آمدند و آتششان را بر سر تامبلتون ریختند، آن هلهله‌ها به فریاد تبدیل شد. در سریال دیدیم که هیو همر و ورمیتور در سوزاندن شهر نقشی نداشتند و متاسفانه تزاریون و دیرون نیز از نبرد حذف شده بودند و دیرون توسط دایی‌اش سر گواین از مهلکه‌ی آتش اژدها نجات داده شد. این اتفاق نیز ساخته‌ی سریال است زیرا در این‌جای داستان سر گواین های‌تاور به دست سر لوتور لارجنت کشته شده است.

کتاب آتش و خون

ادامه دارد...

#خاندان_اژدها
#کتاب
#سریال
#HOTD

@westerosir

Читать полностью…

Westeros #GOT

وقتی فقط می‌خوای کار رو جمع کنی و بری😁


#خاندان_اژدها
#فان
#HOTD
#Fun
#Meme

@Westerosir

Читать полностью…

Westeros #GOT

فصل سوم خاندان اژدها مسیر تازه و غیرمنتظره‌ای را برای اگان تارگرین رقم می‌زند


سریال با نمایش یک دیدار حماسی میان دو برادر و دشمن سابق، یعنی اگان دوم و ایموند، بینندگان را غافلگیر کرد. در کتاب اگان در این مقطع از داستان قرار نیست در هرنهال باشد و اشاره‌ای به چنین دیداری نیز نشده است و تردیدی وجود ندارد که این تغییر، همه‌چیز را برای ورود به فصل چهارم تغییر می‌دهد؛ به‌ویژه برای اگان.
در قسمت آخر فصل سوم، شاهد بودیم که آخرین حرکت اگان پرواز به سوی هرنهال بود؛ جایی که ایموند، برادرش، را پیدا کرد؛ همان برادری که اگان قسم خورده بود اگر فرصتی پیدا کند او را خواهد کشت. بااین‌حال، اگان در این قسمت، ایموند را نمی‌کشد؛ اتفاقی که بسیار غیرمنتظره است. در عوض، او از ایموند می‌خواهد به او بپیوندد تا پیش از آن‌که تاج‌وتخت آهنین را از خواهر ناتنی‌شان، رینیرا، پس بگیرند، اورموند های‌تاور و دیرون تارگرین را شکست دهند!
اما در کتاب، داستان اگان کمی متفاوت پیش می‌رود.
بله، اگان پیش از حمله رینیرا از رد کیپ خارج می‌شود. او مدتی از جایی به جای دیگر می‌رود تا سرانجام در دراگون‌استون مخفی می‌شود؛ اگان در آنجا صرفن استراحت می‌کند و تلاش دارد درد ناشی از جراحات و آسیب‌های وحشتناکش را تحمل کرده و تا حد امکان از آن رهایی پیدا کند.
اگان در جریان ادامه یافتن و طولانی شدن جنگ، همراه با «دو تام» مخفی می‌شود؛ یعنی پدر و پسری به نام‌های تام تنگل‌برد و تام تنگل‌تونگ. سرانجام، اگان و لاریس آن‌قدر صبر می‌کنند تا رینیرا کنترل و قدرت خود را از دست بدهد. سپس، در زمان مناسب، با کمک سانفایر که اگان را در دراگون‌استون پیدا می‌کند، قیام کرده و دراگون‌استون را تصرف می‌کنند.
مشخص نیست که سانفایر از حضور اگان در آن‌جا اطلاع داشته یا این‌که صرفن به مکانی که در آن متولد شده بود بازگشته است. در هر صورت، اگان از این مزیت استفاده می‌کند تا قلعه را مخفیانه تصرف کند. تنها بیلا تارگرین و مون‌دنسر تلاش می‌کنند جلوی اگان را بگیرند و درگیری بزرگی میان اگان و سانفایر از یک سو و بیلا و مون‌دنسر از سوی دیگر شکل می‌گیرد.
اگان و سانفایر در این نبرد پیروز می‌شوند و اگان رسمن کنترل دراگون‌استون را به دست می‌گیرد. سپس منتظر می‌ماند و این انتظار نتیجه‌ای بسیار ارزشمند برای او دارد. مدتی بعد، رینیرا پس از فرار از کینگز لندینگ به خانه بازمی‌گردد، اما دشمن خود را در انتظارش می‌بیند.


در کتاب، افراد بسیار کمی می‌دانند که اگان هنوز زنده است و حتا تعداد کمتری از محل اختفای او خبر دارند. اگان حتا پس تصرف دراگون استون اطمینان حاصل می‌کند که این راز در همان جزیره باقی بماند.
اما در سریال همه می‌دانند او از مرگ برگشته و جنگ نیز ادامه دارد. اما می‌دانیم که اگان به دلیل جراحاتش عملن قادر به مبارزه نیست، ولی برایمان دشوار است باور کنیم که اگان اجازه دهد جنگ همین‌طور ادامه پیدا کند، در حالی که هنوز ایموند و به نوعی، ویگار را در اختیار دارد.

با توجه به این‌که کینگز لندینگ و احتمالن سایر نقاط هفت پادشاهی پس از وقایع اخیر در سپت بزرگ بیلور و تامبلتون، رسمن از رینیرا خسته شده‌اند، اگان بیش از هر زمان دیگری دلایل کافی برای بازگشت به صحنه دارد. اگر چنین اتفاقی بیفتد و اگان دوباره در مرکز توجه قرار بگیرد، دیگر غیرممکن خواهد بود که بتواند مخفیانه خود را به دراگون‌استون برساند.
بزرگ‌ترین غافلگیری سریال همچنان می‌تواند در فصل چهارم اتفاق بیفتد، اما اگان باید در موقعیت مناسبی قرار بگیرد تا این اتفاق دقیقن به شکلی که لازم است رقم بخورد.
ایموند همین اواخر به الیسنت گفت که قرار است که هرنهال را به خانه خود در کنار آلیس ریورز تبدیل کند و منتظر بماند تا رینیرا کنترل اوضاع را از دست بدهد. سپس او آماده خواهد بود تا در زمان مناسب وارد عمل شود.
خب، اگر فرض کنیم ایموند این نقشه را با اگان در میان بگذارد، ممکن است شاهد این باشیم که اگان دوباره از دیدها پنهان شود، خود را به دراگون‌استون برساند و پس از وقوع چند رویداد مهم دیگر، در پایان این داستان رینیرا را غافلگیر کند. حتا ممکن است اگان و ایموند به سمت تامبلتون حرکت کنند.
اگان در این مقطع از داستان در جایی قرار ندارد که طبق روایت اصلی باید باشد و نویسندگان باید خیلی سریع تصمیم‌های مهمی بگیرند تا اگان را به جایگاه درست خود در داستان برسانند و امکان رقم خوردن آن غافلگیری را فراهم کنند.
پس از تماشای قسمت پایانی، می‌فهمیم چرا لازم بود اگان دوباره با ایموند ملاقات کند و این رشد شخصیتی را در او نشان دهند. در تمام فصل، تنها هدف اگان این بود که آن‌قدر زنده بماند تا بتواند ایموند را بکشد. اما وقتی فصل سوم به پایان می‌رسد، هدف او کاملن متفاوت شده است.

#مقاله
#خاندان_اژدها
#HOTD
@Westerosir

Читать полностью…

Westeros #GOT

مارتین پیش از نوشتن «رقص»، دست خودش را برای پایان بسته بود.

یکی از نکات جالب درباره‌ی «رقص اژدهایان» این است که مارتین وقتی جزئیات این جنگ را می‌نوشت، پایان کلی تاریخ تارگرین‌ها برایش کاملاً ناشناخته نبود. او سال‌ها قبل، در «بازی تاج و تخت»، بخش‌هایی از تاریخ خاندان تارگرین را نوشته بود؛ بنابراین وقتی بعدها به سراغ نوشتن «آتش و خون» رفت، قرار نبود از صفر تصمیم بگیرد که این جنگ در نهایت به کجا برسد. اما همین موضوع یک سؤال جالب ایجاد می‌کند:

اگه مارتین از همون اول می‌دونه آخر این داستان قراره به کجا برسه، پس اصلاً خودِ جنگ برای چیه؟ قراره توی این مسیر چی رو به ما نشون بده؟

پاسخ این است که جذابیت «رقص اژدهایان» فقط در این نیست که چه کسی تاج را به دست می‌آورد؛ مسئله‌ی اصلی این است که مارتین باید زنجیره‌ای از فاجعه‌ها، تصمیم‌ها و جنگ‌ها را می‌ساخت که شخصیت‌ها و جنگ داخلی را قدم‌به‌قدم به آن پایان می‌رساند و در عین حال، رسیدن به آن را باورپذیر می‌کرد.

این جنگ درباره‌ی فرسوده‌شدن قدرت، نابودی نسل‌ها و هزینه‌ای بود که جنگ داخلی بر خاندان تارگرین و کل پادشاهی تحمیل می‌کرد.

⚠️ هشدار: این بخش حاوی اسپویل‌های مهمی از پایان «رقص اژدهایان» و سرنوشت تارگرین‌هاست. ⚠️

مارتین سال ۱۹۹۶، در همان «بازی تاج و تخت»، تاریخ پادشاهان تارگرین را ثبت کرده بود. بنابراین وقتی بعدها «رقص اژدهایان» را به‌عنوان بخشی از تاریخ «آتش و خون» نوشت، دیگر آزادی کامل نداشت که پایان سیاسی این جنگ را هرطور که می‌خواهد تغییر دهد. او از قبل می‌دانست که بعد از اگان دوم، اگان سوم به تخت می‌رسد.

پس مسئله‌ی اصلی دیگر این نبود که رینیرا برنده می‌شود یا اگان؛ نتیجه از قبل مشخص بود. مسئله این بود که چه جنگی و چه اتفاقاتی باید رخ دهد تا در نهایت اگان سوم به تخت برسد.

به همین دلیل، مارتین باید جنگی می‌ساخت که در آن پیروزی‌های نظامی لزوماً به پیروزی سیاسی تبدیل نشوند. تصرف پایتخت به معنای حفظ قدرت نباشد و هیچ‌کدام از دو جناح نتوانند بدون پرداخت هزینه‌ای سنگین، جنگ را ادامه دهند. قدرت مدام دست‌به‌دست می‌شود، اما هر پیروزی بخشی از توان پیروز را هم از بین می‌برد. در نهایت، اگان سوم به‌عنوان یک فاتح بزرگ جنگ را به پایان نمی‌رساند. او محصول نسلی است که جنگ تقریباً آن را نابود کرده است. این نکته مهم است، چون نشان می‌دهد «رقص اژدهایان» صرفاً داستان رقابت دو نفر برای تاج نیست. جنگ به‌تدریج هر دو طرف را فرسوده می‌کند تا جایی که آینده‌ی سیاسی وستروس دیگر نمی‌تواند مثل گذشته ادامه پیدا کند.

جنگ همان مسیری است که مارتین باید می‌ساخت تا تاریخ را به پایانی برساند که سال‌ها قبل از نوشتن جزئیات، از آن خبر داشت.

#خاندان_اژدها
#مقاله
#HOTD

@Westerosir

Читать полностью…

Westeros #GOT

🤩🤩 نقد و بررسیِ خاندان اژدها | همراه با آتش و خون

🐉 پست پنجم — اثرات کارمند ناراضی

👁 هشدار لو رفتن داستان: کتاب و قسمت هشتم از فصل سوم سریال

👋 درود بر شما، دیروز نتونستم پست بزارم، درِ دایرکت مارو سوراخ کردین! (چی؟ هیشکی پیام نداد؟ تکذیب می‌کنم، خودم ۷ ساعت دایرکت جواب دادم!)، امروز دو تا پست می‌زارم چشاتون به مقاله خوندن عادت کنه!

🤩این پست می‌ریم سراغ دو تا شازده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای که فصل قبل، وسط بدبختیای زندگیشون با باسن افتادن تو دبه‌ی عسل و توی Red Sowing صاحب دوتا اژدها شدن. بعدِ یه فصل داریم می‌بینیم که برای این دو نفر وفاداری معنای چندانی نداره! حالا همین اول بگم: جوابِ اینکه چرا این یکی از این دو نفر خیانت کرد و یکی دیگه داره پتانسیل نشون می‌ده که مستقلا گند بزنه تو وستروس رو توی پستِ قبل گفتم! اینجا براتون می‌پزمش!

🚽 با اُلف شروع کنیم. مردی که قرار بود ناجیِ این نبرد برای سبزها باشه، وسطِ جنگ روی مستراح از حال رفته. و اُرموند و جان راکستون دارن شهر رو زیر و رو می‌کنن که پیداش کنن. من واقعاً نمی‌دونم چند بار این صحنه رو دیدم، تام بنت کار رو درآورده، شخصیت اُلف علیرغم آنتاگونیست و رو مخ بودنش توی کتاب، توی سریال بانمک‌ه!

🪶 اون پرِ سفیدِ روی کلاه‌خودش، یه متلک خیلی ظریف به کتابه: اُلفِ کتاب موی سفید داره و همین موی سفیده که مدرکِ خونِ تارگرینی‌شه. اُلفِ سریال موهاش تیره‌ست و فصلِ دو رفقاش همین رو مسخره‌اش می‌کردن. میشه گفت «اُلفِ سفید» از اول یه لقبِ قلابی بوده، و حالا این آقا یه پَرِ سفید زده به کلاهش که سیاهی موهاش رو جبران کنه. (تازه هنوز معلوم نیست اصلاً تارگرین باشه؛ کلِ سندش اینه که یه کاهن سرخ مثل توروس بهش گفته.)

🔥 سِراُلفِ قصه‌ی ما این وسط یهو میزنه به سیم آخر، «گور بابای هر دوتون»-کُنان، شهر رو می‌سوزونه. نه به سیاه رحم می‌کنه و نه به سبز!

🥸 اینجاست که می‌شه شخصیت اُلف رو تحلیل کرد. اُلف یه انتخاب داره، یه تصادف نیست. بزرگ‌ترین ایرادی که من به این سریال داشتم اینه که دائما داره تصمیم‌های کتاب رو تبدیل به سوءتفاهم‌های ناخواسته می‌کنه؛ ایموند لوک رو تصادفی می‌کشه، الیسنت حرفِ آخرِ ویسریس رو اشتباه می‌فهمه! هر بار که یه کار «تصادفی» می‌شه، اختیار از شخصیت گرفته می‌شه. و من واقعاً می‌ترسیدم اُلف هم یه‌جوری تصادفی شهر رو بسوزونه. ولی نه. اُلف نشست (در یه جای مناسب)، فکر کرد، و تصمیم گرفت.

😐 من خیلی دوست داشتم صورت اُلف رو قبل از تصمیمش برای سوزوندن شهر بیشتر ببینم، کاش چند ثانیه بیشتر روی صورتش می‌موندیم. این آدم داره هزاران نفر رو می‌کشه و ما فقط یه لبخندِ مست ازش می‌بینیم. یه‌کم بیشتر مکث، این صحنه رو می‌کرد یکی از بهترین صحنه‌های کلِ سریال.

😎 می‌خوام بهتون یه جزئیاتی رو نشون بدم که ببینید من تا تهش رو درآوردم! اُلف این قسمت دستش به زن‌ها می‌خوره. یادتونه فصلِ دو رفیقِ اُلف به دیانا دست‌درازی کرد و خودِ اُلف نکرد؟ چون اون‌موقع اژدها نداشت. حالا داره. سریال فقط به یه حرکتِ دو ثانیه‌ای نیاز داره تا به بفهمونه که قدرت چه تغییری در آدما ایجاد می‌کنه.

🔨 حالا بریم سراغِ هیو، که برعکسِ اُلف، این قسمت هیچ‌چیزی برای خودش نمی‌خواست. رینیرا بهش گفته بود کینگزلندینگ رو نگه دار؛ هیو خان ملکه رو بی بیضتین گرفت و پیاده، با یه پتک توی دست، رفت توی شهری که داشت می‌سوخت. برای نجات زنش.

😢 و کت مُرد. سریال عمداً نمی‌گه کی کشتش. ما سربازهای ریورلندی رو می‌بینیم که می‌ریزن توی خونه‌اش، و می‌دونیم های‌تاورها ازش به‌عنوانِ سپر استفاده کرده بودن. یعنی ممکنه کت یا به دست های‌تاورها، یا به دست ریوری‌ها و یا با وحشی‌بازی اُلف کشته شده باشه. و این سوال برای فصلِ بعد می‌مونه: هیو قراره تقصیر رو گردنِ کی بندازه؟

🤬 هیو نعره‌ای رو بعد از مرگ زنش می‌زنه، که توی صورت ورمیتور زد. اون نعره‌، اولِ فصل جدید از زندگیِ هیو بود، این یکی آخرش. اون‌موقع تازه داشت خونوادش رو از دست می‌داد، این‌جا کامل از دستشون داده. تا امروز هیو به خودش می‌گفت همه‌ی این کارها رو برای کت می‌کنم. از این به بعد دیگه نمی‌تونه این رو بگه. هیو الان چی داره جز یه اژدها؟؟ ترسناک نیست؟

🐉 ورمیتور عزیز، خشم برنزی، اژدهای جیهیریس، کلِ نبرد هیچ غلطی نکرد و آخرش هم بدونِ سوار پرواز کرد و رفت. یه‌کم گیج‌کننده‌ست، ولی به‌نظرم عمدیه؛ سریال داره برای فصلِ بعد دست خودش رو باز نگه می‌داره.

📚 بریم با کتاب بازی کنیم! و سرِ سوال اولِ پست. چرا این دو نفر از نقطه‌ی قوت تبدیل شدن به پاشنه آشیلِ نه تنها جناح سیاه، که کل وستروس؟ جوابش طمع‌ه!

📚 بعد از نبردِ گالت، ماشروم می‌گه این دو نفر توی یه می‌خونه‌ی دودگرفته زیرِ دراگون‌استون نشستن و تا خرخره مست کردن.
هیو گفت:

حالا دیگه واقعاً شوالیه‌ایم.

و اُلف خندید و گفت:
شوالیه چیه؟ ما باید لرد بشیم.

📚 بعد گالت شانسِ لرد شدنشون رسید. رینیرا لردهای رازبی و استوکورث رو اعدام کرد و زمین‌هاشون بی‌صاحب موند. هر کدومشون یه دختر داشتن؛ دخترِ رازبی دوازده‌ساله بود، دخترِ استوکورث شش‌ساله. دیمن پیشنهاد می‌ده که این دو تا دختر رو بدن به هیو و اُلف. اینطوری هم قلعه‌ها سیاه می‌مونن، هم پاداشِ این دو نفر داده می‌شه.

📚 فکر می‌کنین کی مخالفت کرد؟ کورلیس ولاریون. دلیلش هم کاملاً منطقی بود: هر دو دختر برادرای کوچک‌تر داشتن. در حالی که ادعای رینیرا برای ملکه شدن یه مورد خاص بود چون پدرش خودش اون رو وارث اعلام کرده بود، در وستروس مرسوم نبود که اگر پسری وجود داشت دختری به حکومت برسه! حالا اگه پسرها رو به نفعِ دخترها از ارث محروم کنن، قرن‌ها قانون و سنت زیر و رو می‌شه و ادعای ده‌ها لردِ دیگه‌ی وستروس زیرِ سوال می‌ره.

📚 این‌جا رینیرا بین شوهرش و دستش، دستش رو انتخاب کرد. قلعه‌ها داده شد به پسرهای اون دو تا لردِ اعدامی، و اُلف و هیو شدن شوالیه با «چند تا ملکِ کوچک توی دریفت‌مارک».

📚 شاید فکر کنین کورلیس فقط یه بار جلوی لرد شدن این دو تا رو گرفته! اما در ادامه... توی شورای سیاه، دیمن پیشنهاد داد لنیسترها و باراتیون‌ها رو نابود کنن و استورمزاند رو بدن به اُلف و کسترلی راک رو به هیو. و کتاب می‌نویسه این پیشنهاد «مارِ دریا رو وحشت‌زده کرد». مار دریا چیه؟ منم وحشت‌زده کرد! کورلیس گفت اگه این دو خاندانِ کهن رو نابود کنیم، نصفِ لردهای وستروس علیهِ ما می‌شن. و باز هم رینیرا راهِ وسط رو رفت، و باز هم این دو نفر هیچی نگرفتن.

📚 حالا این تصویر رو ببینید: دو بار جلوی چشمِ این دو نفر یه قلعه گرفتن، و هر دو بار همون پیرمردِ عاقل و صلح‌طلبی که پستِ قبل ازش تعریف کردیم، ملکه رو منصرف کرد. البته که هر دو بارش هم حق با کورلیس بود. و دقیقا تامبلتون رو همین تصمیم‌های درست سوزوند.

📚 ماشروم توی کتاب درباره‌ی اینکه این دو نفر چه‌جور شوالیه‌هایی بودن هم داستان داره: هیو یکی از شوالیه‌های خودِ ملکه رو توی یه فاحشه‌خونه‌ی خیابانِ ابریشم سرِ یه دختر تا حد مرگ کتک زد، و اُلف لخت و مست، فقط با چکمه‌های طلایی‌ش، توی کوچه‌های فلی‌باتم اسب می‌روند. گیلداین می‌گه معلوم نیست این‌ها راست باشه، ولی این رو قطعی می‌دونه که مردمِ کینگزلندینگ خیلی زود از هر دوی این شوالیه‌های تازه متنفر شدن.

📚 یه توصیف از هیو که دلم می‌خواد ببینم سریال یه پوستر ازش بسازه: پسرِ یه آهنگرِ معمولی، مردی غول‌پیکر با دست‌هایی آن‌قدر قوی که می‌گفتن میله‌ی آهنی رو مثلِ سیم دورِ گردن می‌پیچونه. هیو جنگیدنِ درست‌وحسابی بلد نبود، ولی هیکل و زورش ازش یه دشمنِ ترسناک می‌ساخت، و سلاحش پتک بود. و اژدهاش ورمیتور بود، اژدهای خودِ پادشاهِ پیر؛ توی کلِ وستروس فقط ویگار ازش پیرتر و بزرگ‌تر بود.

✍️ پس این شد داستانِ دو مردی که هیچ‌کس هیچ‌وقت چیزی بهشون نداد. قسمت بعد میریم توی هرن‌‌هال. راستی قسمت بعد همین امشب میآد. می‌دونم منتظرید! :دی

🤩 برای خواندن متن کامل و دیدن عکس‌ها instant view را باز کنید
🔜 منتظر قسمت بعد باشید....

#بررسی_اپیزود
#خاندان_اژدها
#کتاب_در_برابر_سریال
#HOTD
@westerosir

Читать полностью…

Westeros #GOT

دنیای «بازی تاج‌وتخت» چند تا شخصیت فوق‌العاده بهمون معرفی کرده که فقط یک فصل توی سریال بودن: ند استارک و اوبرین مارتل در «بازی تاج‌وتخت»، ویسریس تارگرین و اورموند های‌تاور در «خاندان اژدها»، و بیلور تارگرین در «شوالیه هفت پادشاهی».

شما کدومشون رو بیشتر دوست داشتید؟ اگه بخواید رتبه‌بندی‌شون کنید، چه ترتیبی بهشون می‌دید؟

#نظرسنجی
#گات
#خاندان_اژدها
#شوالیه‌ای_از_هفت_پادشاهی
#Got
#HOTD
#AKOTSK

@Westerosir

Читать полностью…

Westeros #GOT

فیلم‌برداری فصل چهارم «خاندان اژدها» دقیقاً همان زمانی که امید می‌رفت آغاز می‌شود.

قسمت پایانی و اوج‌گیرنده فصل سوم «خاندان اژدها» هفته گذشته پخش شد، اما برای رایان کندال این ماراتن گویا هرگز متوقف نمی‌شود. کار روی فصل چهارم و پایانی این پیش‌درآمد «بازی تاج و تخت» از هم‌اکنون در حال انجام است؛ تصاویری که قرار است داستان تلخ و تراژیک خاندان تارگرین را در زمانی در سال ۲۰۲۸ به پایانی تلخ برساند.

وقفه دو ساله بین فصل‌ها، در فضای رسانه‌ای امروز به یک روند ناخوشایند اما عادی برای تلویزیون‌های پرهزینه و فاخر تبدیل شده است، اما برای «خاندان اژدها»، این فاصله از هر سریال دیگری ضروری‌تر است. زنده کردن هیولاهای شگفت‌انگیزی مانند کارکسیس و ویگار روی پرده، زمان‌بر است؛ چه رسد به تمام کارهای گسترده دیگری که برای ساخت این سریال انجام می‌شود. خوشبختانه، کندال تأیید کرده است که فصل چهارم درست طبق «برنامه» پیش می‌رود، که این امر باید به رسیدن سریال به زمان پخش حیاتی ۲۰۲۸ کمک کند. علاوه بر این، او جدول زمانی تولید آینده سریال را فاش کرد که سرتاسر خبرهای خوبی است.

کندال به مجله Empire گفت:

«تمام این فصل، زمانِ به ثمر نشستن و نتیجه‌گیری است. همه چیز طبق برنامه پیش می‌رود؛ پیش‌تولید از پاییز آغاز می‌شود. بنابراین دوباره به سراغ فیلم‌نامه‌ها می‌رویم تا آن‌ها را بازنویسی کنیم، دکورها را برنامه‌ریزی کنیم و مکان‌یابی‌ها در طول تابستان در حال انجام است تا جا‌های جدیدی را که قرار است به آنجا برویم پیدا کنیم. و پیش از آنکه متوجه شوید، صدای چکش‌ها بلند می‌شود و ۳.۴ میلیون پیچ در استودیو لیوزدن به هم متصل می‌شوند.»

او افزود:

«ما فیلم‌برداری را دوباره در اوایل سال ۲۰۲۷ آغاز خواهیم کرد و من واقعاً منتظر "آخرین رقص" (لقبی که خودمان روی آن گذاشته‌ایم) هستم. قطعاً اژدهایان بیشتری در کار خواهند بود، این را می‌توانم به شما قول دهم.»

فیلم‌برداری فصل چهارم «خاندان اژدها» چقدر طول خواهد کشید؟

به‌روزرسانی کندال به چند دلیل مختلف هیجان‌انگیز است. اولین و مشهودترین دلیل، قول او برای اژدهایان بیشتر و یک فصل پر از نتیجه‌گیری و به ثمر نشستن اتفاقات است؛ موضوعی که برای فصل پایانی این حماسه کاملاً به‌جا به نظر می‌رسد. اگر کتاب «آتش و خون» را خوانده باشید، می‌دانید که رویدادهای مهم زیادی در پیش است؛ از نبردهایی در ابعاد نبرد «تامبلتون» در قسمت پایانی فصل سوم گرفته تا دوئل‌های اژدها و لحظات شوکه‌کننده و شخصی‌تر شخصیت‌ها. با توجه به تعداد رویدادهای بزرگ باقی‌مانده و فصل‌های هشت قسمتی سریال، «خاندان اژدها» باید تمام توان خود را به کار گیرد تا به یک پایان مناسب برسد.

دومین دلیلی که سخنان کندال درباره فصل چهارم را دلگرم‌کننده می‌کند، جدول زمانی است. تولید فصل سوم «خاندان اژدها» از اواخر مارس تا اوایل اکتبر ۲۰۲۵ به طول انجامید. پس از پایان آن شش ماه فیلم‌برداری، مراحل پس از تولید و بازاریابی سریال هشت ماه دیگر طول کشید تا اینکه در ۲۱ ژوئن ۲۰۲۶ پخش شد.

اگرچه همیشه این احتمال وجود دارد که فیلم‌برداری فصل پایانی سریال بیشتر طول بکشد، اما احتمال زیادی وجود دارد که اگر فیلم‌برداری در اوایل سال ۲۰۲۷ آغاز شود، برنامه‌ای کم و بیش مشابه را دنبال کند. این بدان معناست که مگر در صورت بروز اتفاقات غیرمنتظره، باید در تابستان ۲۰۲۸ به تماشای پایان بزرگ سریال بنشینیم. همان‌طور که طرفداران «بازی تاج و تخت» خوب می‌دانند، پایان‌ها بسیار مهم هستند! فصل سوم «خاندان اژدها» با تمام فراز و نشیب‌هایش، با لحنی بسیار قوی به پایان رسید. پس بهتر است سریال زمان کافی بگذارد تا همین کار را برای فصل چهارم هم انجام دهد؛ به‌ویژه با توجه به این‌که چه تعداد از شخصیت‌های اصلی و اژدهایان پیش از پایین آمدن پرده بر این دوران تراژیک از خاندان تارگرین، به سرنوشت شوم خود دچار خواهند شد.

خوشبختانه در این میان، فصل دوم سریال «شوالیه‌ای از هفت پادشاهی» را خواهیم داشت تا ما را سرگرم نگه دارد که انتظار می‌رود در اوایل سال ۲۰۲۷ پخش شود. پس از آن، می‌توانید تجدید دیداری با «خاندان اژدها» داشته باشید و خود را برای این آماده کنید که نبرد نهایی اگان دوم و رنیرا بر سر تخت آهنین در سال ۲۰۲۸ قلبتان را به درد آورد.

#اخبار
#مصاحبه
#خاندان_اژدها
#HOTD

@westerosir

Читать полностью…

Westeros #GOT

آن‌ها به او می‌گویند «رینیرای بی‌رحم»، اما اگر بخواهیم داستان رینیرا را درست بفهمیم، نباید او را نه یک هیولای ذاتی بدانیم و نه زنی که تمام رفتارهایش فقط نتیجه‌ی شرایط بوده است.

رینیرا وارثی بود که ویسریس برایش تاج را تعیین کرده بود، اما بعد از مرگ او اگان بر تخت نشست. پیش از شروع جنگ، پیشنهادی برای پایان بحران به رینیرا داده شد: زانو بزند، دراگون‌استون و حق وراثت پسرانش را حفظ کند و طرفدارانش هم عفو شوند. رینیرا نپذیرفت، چون تاج را حق خودش می‌دانست. پس از همان ابتدا نمی‌توان داستان را به «رینیرا صلح‌طلب و سبزها جنگ‌طلب» خلاصه کرد؛ هر دو طرف برای ادعای خود حاضر بودند بجنگند.

با کشته شدن لوک به دست ایموند و ویگار، جنگ وارد مرحله‌ی انتقام شد. دیمون در واکنش ماجرای خون و پنیر را ترتیب داد که به قتل جهریس، پسر اگان، انجامید. رینیرا دستور این قتل را نداده بود و مسئولیت مستقیم با دیمون و افرادش بود؛ اما دیمون همسر و یکی از مهم‌ترین افراد جناح او بود و این اتفاق را نمی‌توان کاملاً جدا از جناح سیاه دانست.

از اینجا به بعد، جنگ دیگر فقط دعوایی بر سر تاج نبود؛ هر مرگ، دلیل تازه‌ای برای انتقام می‌شد و هر انتقام، مرگ بعدی را به دنبال داشت.

وقتی رینیرا کینگزلندینگ را در اختیار گرفت، برخلاف تصویری که او را زنی تشنه‌ی خون نشان می‌دهد، همه‌ی دشمنانش را نکشت. اتو های‌تاور و برخی دیگر مجازات شدند، اما آلیسنت زنده ماند و به برادران ناتنی رینیرا هم در صورت زانو زدن وعده‌ی زندگی داده شد.

اما بعدتر، وقتی آلیسنت برای پایان دادن به جنگ و تقسیم قدرت میان رینیرا و اگان پیش‌قدم شد، رینیرا این پیشنهاد را نپذیرفت. اینجا یک شباهت مهم میان دو طرف دیده می‌شود:

هر دو وقتی قدرت بیشتری داشتند، تسلیم طرف مقابل را می‌خواستند؛ اما وقتی خودشان در موضع ضعیف‌تر بودند، از طرف مقابل انتظار سازش داشتند.

رینیرا در طول جنگ تغییر کرد. مرگ نزدیکان، شکست‌ها و فشار برای حفظ تاج، او را به حاکمی خشن‌تر تبدیل کرد؛ اما این فقط داستان رینیرا نبود. اگان، ایموند، دیمون و دیگر شخصیت‌های دو جناح هم در چرخه‌ای از قدرت، ترس، انتقام و خشونت گرفتار شدند و برای چیزی که حق خود می‌دانستند جنگیدند.

رینیرا نه از ابتدا یک هیولا بود و نه کاملاً بی‌گناه. او قربانی جنگ بود، اما خودش هم در ادامه تصمیم‌های خشونت‌آمیز گرفت و مسئول انتخاب‌هایش بود.

البته برای فهم این تغییر، نمی‌شود رنج‌هایش را حذف کرد؛ او در فاصله‌ای کوتاه پدرش، دخترش ویسینیا و پسرانش لوک و جیس را از دست داد.

وقتی خبر تاج‌گذاری اگان به دراگون‌استون رسید، رینیرا در حال زایمان بود. فشار و خشم ناشی از این خبر، زایمانش رو سخت‌تر کرد و در نهایت دختری مرده به دنیا آورد.

این دختر ویسینیا نام گرفت؛ نامی که رینیرا روز بعد اعلام کرد، وقتی اثر شیر خشخاش کمی از شدت دردش کم کرده بود.

جمله‌ایه که رینیرا بعد از مرگ دخترش گفت:

«اون تنها دختر من بود، و اونا کشتنش. تاجم رو ازم دزدیدن و دخترم رو به قتل رسوندن؛ و باید تاوانش رو پس بدن.»

از دست دادن دخترش و ربوده شدن تاجی که حق خود می‌دانست، برای رینیرا دو اتفاق جدا از هم نبودند؛ هر دو را بخشی از یک فقدان بزرگ می‌دید، انگار در یک سوی ماجرا دخترش را از او گرفته بودند و در سوی دیگر، تاج و جایگاهش را. همین‌جا خشم شخصی رینیرا با بحران جانشینی گره می‌خورد و مرز میان سوگ، خشم و جنگ کم‌کم از بین می‌رود. کمی بعد، او در دراگون‌استون شورای خودش را تشکیل می‌دهد و و عملاً وارد مرحله‌ای می‌شود که بعدها به «رقص اژدهایان» معروف شد.

رنج، خشونت‌های بعدی رینیرا را توجیه نمی‌کند، اما توضیح می‌دهد چرا در پایان جنگ دیگر همان زن ابتدای داستان نبود. رینیرا می‌توانست هم‌زمان قربانی جنگ باشد و خودش هم به خشونت روی بیاورد؛ این دو واقعیت یکدیگر را حذف نمی‌کنند. اگر فقط بی‌رحمی‌اش را ببینیم، بخشی از شخصیتش را از دست می‌دهیم و اگر فقط رنج‌هایش را ببینیم، مسئولیتش در انتخاب‌هایی که داشته را نادیده می‌گیریم.

#خاندان_اژدها
#مقاله
#تحلیل
#HOTD

@Westerosir

Читать полностью…

Westeros #GOT

اولین کاری که هلینا بعد از مرگش انجام داد… این بود که مادرش رو پیدا کنه.
بعد از مرگ تراژیک هلینا در قلعه سرخ، سریال کات می‌زنه به الیسنت که در جنگله.
بعد… پروانه‌های آبی ظاهر می‌شن. 🦋💙
و ناگهان، این صحنه دیگه فقط یک تصویر زیبا به نظر نمیاد؛ انگار چیزی فراتر از یک قاب زیباست.
انگار هلینا برای آخرین بار داره دستش رو به سمت مادرش دراز می‌کنه.
هلینا همیشه بین دو دنیا زندگی می‌کرد؛ بین واقعیت و پیشگویی، زندگی و رویاها، کلمات و نشانه‌های خاموش. ارتباط خاصش با حشرات و خواب‌ها باعث می‌شد حضور پروانه‌ها معنایی عمیقن شخصی پیدا کنه.
الیسنت نتونست از هلینا در برابر وحشت‌های «رقص اژدهایان» محافظت کنه. نتونست جلوی جنگ رو بگیره. نتونست دخترش رو نجات بده.
اما شاید هلینا در آخرین لحظات زندگی‌اش دیگه نیازی به نجات نداشت.
چون بالاخره آزاد شده بود.
آزاد از تاج.
آزاد از پیشگویی.
آزاد از جنگ.
آزاد از رنج.
و پروانه‌های آبی که اطراف الیسنت ظاهر می‌شن، انگار صدای هلینا هستن.

برای زنی که تمام عمرش چیزهایی رو می‌دید که دیگران قادر به دیدنشون نبودن، خداحافظی نهایی هلینا شاید ساکت‌ترین و زیباترین رویایی بود که از همه‌‌ی رویاهاش داشت.
اون زندگی‌اش رو از دست داد…
اما شاید بالاخره به آرامش رسید.

#خاندان_اژدها
#تحلیل
#HOTD
@Westerosir

Читать полностью…

Westeros #GOT

بدون زنان تارگرین، اژدهایان هم نیستند؟

وقتی تاریخ تارگرین‌ها رو کنار هم می‌ذاریم، یک الگوی جالب دیده می‌شه:

شاید اژدهایان فقط با خون تارگرین‌ها پیوند نداشتن؛ شاید زنان تارگرین نقش مهم‌تری در این رابطه داشتن.

در تاریخ جانشینی، زنان این خاندان بارها از مرکز قدرت کنار گذاشته شدن. رینیس در شورای بزرگ سال ۱۰۱ از ویسریس شکست خورد و چند نسل بعد، رینیرا با وجود معرفی شدن به عنوان وارث، در برابر اِگان دوم قرار گرفت. در نسل‌های بعد هم زنانی مثل دینا، رینا و الینا‌ از مسیر مستقیم جانشینی کنار رفتن.

جالب اینجاست که در نخستین نسل‌های حکومت تارگرین‌ها، ویسنیا و رینیس فقط همسران اِگان فاتح نبودن؛ هر دو اژدهاسوار و از پایه‌های اصلی قدرت او بودن. ویسنیا با ویگار و رینیس با مِراکسس در فتح وستروس نقش مستقیم داشتن. بعدها هم زنانی مثل رینا، آلیسان و رینیرا در پیوند نزدیک با اژدهایان قرار گرفتن.

این تکرارها این تصور رو ایجاد می‌کنن که رابطه‌ی زنان تارگرین و اژدهایان عمیق‌تر از یک پیوند خونی ساده‌ست؛ انگار حضور زنان این خاندان با تولد، بازگشت و قدرت گرفتن اژدهایان گره خورده. در دوره‌هایی که زنان تارگرین در مرکز قدرت و داستان قرار می‌گیرن، اژدهایان هم دوباره به مهم‌ترین نیروی جهان تبدیل می‌شن.


شاید حتی مسئله فقط زنان نباشه؛ شاید مسئله تعادل قدرت باشه.

اِگان فاتح به‌تنهایی حکومت نمی‌کرد؛ ویسنیا و رینیس هم اژدها و قدرت سیاسی خودشون رو داشتن. اما هرچه تارگرین‌ها بیشتر با ساختار آندالی و مردسالارانه وستروس درآمیختن، نقش زنان در جانشینی محدودتر شد.

بعد می‌رسیم به رقص اژدهایان؛ دوره‌ای که اژدهایان دوباره به مرکز درگیری‌های تارگرین‌ها برمی‌گردن و رابطه‌ی این خاندان با اژدهایان وارد مرحله مهمی می‌شه. بدون اینکه وارد جزئیات و اسپویل بشیم، همین‌قدر مهمه که بعد از این دوره، اژدهایان کم‌کم از تاریخ تارگرین‌ها فاصله می‌گیرن.

قرن‌ها بعد، وقتی همه فکر می‌کردن دوران اژدهایان برای همیشه تموم شده، دوباره یک زن تارگرین وارد داستان شد: دنریس. سه تخم سنگ‌شده، آتش و جادویی که انگار قرن‌ها خاموش شده بود؛ و ناگهان اژدهایان دوباره به دنیا برگشتن.

انگار در تاریخ تارگرین‌ها، زن فقط بخشی از قدرت خاندان نیست؛

نقطه‌ایه که تعادل رو دوباره برقرار می‌کنه.

وقتی اژدهایان‌ از جهان ناپدید شدن، بازگشتشون هم از مسیر یک زن تارگرین اتفاق افتاد. شاید به همین دلیله که باید رابطه زنان تارگرین و اژدهایان رو جدی‌تر نگاه کنیم؛ شاید چیزی که تارگرین‌ها قرن‌ها تصور می‌کردن صرفاً میراث خونی و ابزار قدرت خودشونه، در واقع به حضور زنان این خاندان و تعادلی که ایجاد می‌کنن وابسته باشه.

و یک پا فراتر برداشت این هست انگار در منطق این جهان، تعادل زمانی شکل می‌گیره که زن و مرد کنار هم قرار بگیرن، نه وقتی یکی جای دیگری رو بگیره.

از ویسنیا و رینیس در کنار اِگان فاتح گرفته تا رینیرا و دنریس، هر بار که این تعادل به هم می‌خوره، چیزی در نظم تارگرین‌ها هم فرو می‌ریزه.

قدرت نه در حذف زن از مرد است و نه در حذف مرد از زن؛ قدرت واقعی زمانی شکل می‌گیرد که این دو در کنار یکدیگر قرار بگیرند و هرکدام جایگاه خود را پیدا کنند. اژدهایان هم می‌توانند نماد همین تعادل باشند؛ نیرویی که زمانی به اوج می‌رسد که زن و مرد، نه در برابر یکدیگر، بلکه در کنار هم قرار بگیرند.

#خاندان_اژدها
#مقاله
#تحلیل
#HOTD

@Westerosir

Читать полностью…

Westeros #GOT

چرا یک دوئل مهم به جریان نبرد تامبلتون اضافه شد؟

نویسندگان خاندان اژدها در مقایسه با کتاب آتش و خون جرج آر. آر. مارتین، تغییرات زیادی در نبرد تامبلتون ایجاد کردند. تی میکل، یکی از نویسندگان سریال، توضیح داد که چرا او و رایان کُندال، تصمیم گرفتند دوئلی میان دیمون تارگرین و جان راکستون را به نبرد اضافه کنند: زیرا این دو نفر که از طرفداران نغمه‌ی یخ و آتش هستند، نتوانستند در برابر این فرصت که دو شمشیر فولاد والریایی افسانه‌ای را، به‌خصوص در دستان دو جنگجوی برجسته، در برابر یکدیگر قرار دهند؛ مقاومت کنند.
سریال تا به حال کار چندانی با جان راکستون دلیر، یا شمشیر اجدادی‌اش، اورفن‌میکر (یتیم‌ساز) انجام نداده بود، اما این دوئل شاید حق مطلب را ادا کرده باشد.

چرا دوئل دیمون تارگرین و جان راکستون به سریال اضافه شد؟

در کتاب آتش و خون، شاهزاده دیمون در نبرد تامبلتون حضور ندارد، اما تغییراتی که در اقتباس تلویزیونی ایجاد شد باعث شد او در این نبرد حضور داشته باشد. میکل توضیح داد که وقتی او و کُندال متوجه شدند دیمون قرار است در این نبرد شرکت کند، هر دو مشتاق شدند او را در برابر راکستون قرار دهند.

او به یاد می‌آورد:

«رایان و من اول کار با هم نشستیم و گفتیم: "خب، دیمون قرار است در این نبرد باشد. این یعنی شمشیر دارک‌سیستر (خواهر تاریک) هم در این نبرد خواهد بود. جان راکستون هم اینجاست و او هم یک شمشیر فولاد والریایی به نام اورفن‌میکر دارد.»

میکل ادامه داد:
«ما به‌عنوان طرفدار، می‌خواستیم آن مبارزه را ببینیم. دو جنگجوی باتجربه، دو شمشیر فولاد والریایی، مبارزه‌ی دو تا از شخصیت‌های محبوبمان.»


روی صفحه‌ی نمایش چندین دقیقه زمان به دوئل میان جان دلیر و شاهزاده‌ی سرکش اختصاص داده شده است؛ اما میکل اشاره کرد، اهمیت این رویارویی ممکن است برای طرفدارانی که کتاب را خوانده‌اند بیشتر باشد.

جان راکستون دلیر کیست؟

سر راکستون تقریباً در تمام قسمت‌های فصل سوم خاندان اژدها ظاهر می‌شود و معمولاً در کنار لرد اورموند های‌تاور است. سریال او را با یک مدل موی کاسه‌ای مشخص به تصویر می‌کشد. او در تامبلتون بازوی قابل‌اعتماد و قدرتمند اورموند است. در کتاب مارتین، راکستون در میان سبزها به‌عنوان فرمانده‌ای افسانه‌ای، تندخو و هراس‌انگیز شناخته می‌شود. او همچنین مسئول چندین مرگ مهم در جریان جنگ است؛ از جمله کشتن لرد اوون کاستین در نبرد هانی‌واین.
خاندان راکستون خاندان کوچکی از ریچ است که قلمرو آن در نزدیکی مرز با سرزمین‌های تاج‌وتخت قرار دارد. طبق کتاب دنیای یخ و آتش، خاندان راکستون ادعا می‌کند که خاندانی باستانی است و تبار خود را به یک ماجراجوی اندال می‌رساند که هزاران سال پیش از ورود تارگرین‌ها به وستروس زندگی می‌کرد. مشخص نیست این خاندان واقعاً تا چه اندازه بانفوذ و قدرتمند است، اما در زمان داستان اصلی، هیچ شخصیت شناخته‌شده‌ای از خاندان راکستون وجود ندارد.
احتمالاً اورفن‌میکر در همان دوره‌ای که بیشتر خاندان‌های وستروسی شمشیرهای فولاد والریایی خود را به دست آوردند به خاندان راکستون رسیده باشد؛ یعنی از طریق تجارت، در طول دو قرن پیش از نابودی والریا. در آن زمان، اژدهاسالاران پایگاه خود را در دراگون‌استون بنا کرده و فروش فولاد والریایی را با قیمت‌های گزاف آغاز کردند. خاندان تارگرین حدود دوازده سال پیش از نابودی والریا، این پایگاه را به اقامتگاهی واقعی تبدیل کرد و این تجارت سرانجام از رونق افتاد.

البته اورفن‌میکر به هیچ وجه به اندازه شمشیر دیمون، دارک‌سیستر، یکی از دو شمشیر فولاد والریایی متعلق به خاندان تارگرین، نمادین نیست. در خاندان تارگرین، شمشیر بلک‌فایر به‌عنوان شمشیر نمادین پادشاه شناخته می‌شود و دارک‌سیستر معمولاً به ماهرترین و مورداعتمادترین جنگجوی خاندان سپرده می‌شود که دیمون کاملاً با این توصیف مطابقت دارد. او از پیش از آغاز داستان خاندان اژدها، دارک‌سیستر را با خود حمل می‌کرده و در جوانی، زمانی که پادشاه جهریس تارگرین اول هنوز بر تخت آهنین نشسته بود، آن را به دست آورده است.

نسخه تلویزیونی تامبلتون

نویسندگان خاندان اژدها در این فصل تغییرات زیادی ایجاد کردند که به گفته‌ی خودشان «اثر پروانه‌ای» داشتند و به نظر می‌رسد دوئل دیمون و جان راکستون نیز یک تصادف خوشایند بوده است. طبق توضیح میکل، او و کُندال از این فرصت استفاده کردند تا این دو جنگجو را در برابر یکدیگر قرار دهند؛ تا نشان دهند دلیل اصلی حضور دیمون در تامبلتون چیز دیگری بوده است. به گفته‌ی کندال، دیمون باید به عنوان بخشی از قوس داستانی‌اش در این فصل، در مرکز [این نبرد] قرار می‌گرفت.

#خاندان_اژدها
#HOTD

@Westerosir

Читать полностью…

Westeros #GOT

اگه رینیرا جای دنریس بود، باز هم کینگز لندینگ رو می‌سوزوند؟

بعد از پایان فصل سوم خاندان اژدها، خیلی‌ها دوباره شروع کرده‌اند به مقایسه‌ی رینیرا و دنریس؛ مخصوصاً به خاطر شباهت‌هایی که در مسیر هر دو شخصیت دیده می‌شود.

رایان کندال، شورانر سریال، هم این شباهت‌ها را قبول دارد. او در یک کنفرانس مطبوعاتی بعد از پایان فصل گفت:

«فکر می‌کنم خیلی خوبه که مردم بین این سریال و سریال اصلی موازی‌هایی پیدا می‌کنن. قطعاً بین این دو سریال آینه‌وار شدن، پژواک و بازتاب وجود داره. بعضی چیزها عمدی هستن و بعضی‌ها هم شاید ناخودآگاه شکل گرفته باشن. ولی به نظرم این یکی از اون تم‌های مهمیه که در کل این جهان وجود داره: کشش تخت آهنین و اینکه این تخت با آدمی که تحت تأثیرش قرار می‌گیره، یا آدم‌هایی که تلاش می‌کنن بهش برسن، چه کار می‌کنه.»


اما کندال بعد از این، به یک تفاوت خیلی مهم بین رینیرا و دنریس اشاره می‌کند:

«تفاوت بزرگ بین رینیرا و دنریس اینه که دنریس فقط در آخر کار، بعد از اینکه شهر رو نابود کرده بود، به تخت آهنین رسید. ولی رینیرا تجربه‌ی نشستن روی تخت رو داره؛ تلاش می‌کنه اون رو حفظ کنه و به شکلی، خودِ تخت و تجربه‌ی قدرت، اون رو تغییر می‌ده و از چیزی که بوده دورش می‌کنه.


این شباهت‌ها ما رو به تم‌های بزرگ‌تر دنیای نغمه یخ و آتش می‌رسونن؛

غرور و قدرت

اینکه قدرت چطور آدم رو فاسد می‌کنه و تا کجا می‌تونه این کار رو انجام بده. قدرت می‌تونه آدم‌های خوب رو تبدیل به آدم‌های فاسد کنه، آدم‌های فاسد رو تبدیل به شرورهای واقعی کنه و حتی آدم‌هایی مثل ویسریس رو کاملاً نابود کنه.

مسیر دنریس چه تفاوتی با رینیرا داشت؟

دنریس حتی قبل از رسیدن به وستروس، با غم، فقدان و خیانت‌های زیادی روبه‌رو شده بود و سقوطش برخلاف رینیرا، آهسته و تدریجی اتفاق افتاد؛ آن‌قدر که خیلی‌ها تا آخر متوجه تغییرش نشدند.

در مقابل، رینیرا در مدت کوتاهی ضربه‌ها و فقدان‌های زیادی را تجربه کرد و مجبور شد هم‌زمان با فشار جنگ، از دست دادن عزیزانش و تهدیدهای اطرافش، برای حفظ تاج‌وتختی که بالاخره به آن رسیده بود هم بجنگد. او فقط در مسیر رسیدن به قدرت نبود؛ خودش قدرت را به دست آورده بود و حالا باید با تأثیرات آن زندگی می‌کرد.

یکی از مشکلات اصلی رینیرا هم این بود که مشروعیتش دائماً زیر سؤال می‌رفت. او از همان ابتدا به‌خاطر زن بودنش مجبور بود با کسانی روبه‌رو شود که حکومتش را قبول نداشتند. بنابراین حتی زمانی که روی تخت آهنین نشست، داشتن تاج به معنی داشتن امنیت و کنترل واقعی نبود.

بیشتر تصمیم‌های دنریس به مسیر رسیدن به تخت آهنین مربوط بود، اما مرگ پسرش مستقیماً ربطی به قدرت‌طلبی نداشت و همین اتفاق در نهایت باعث شد دروگو را هم بکشد. بعدتر هم یکی‌یکی حمایت اطرافیانش را از دست داد؛ از خیانت جورا گرفته تا برخورد سرد وستروس، از دست دادن اژدهایش و در نهایت میساندی.

در حالی که رینیرا در مدت کوتاهی تحت فشار شدیدی قرار گرفت و تغییر کرد، دنریس کم‌کم و در طول سال‌ها فرسوده شد تا در نهایت همه‌چیز یک‌باره فرو ریخت. به همین دلیل می‌شود فهمید چرا به کشتار کینگز لندینگ رسید؛ و شاید اگر رینیرا هم دقیقاً در همان شرایط قرار می‌گرفت، احتمالاً واکنشی مشابه نشان می‌داد.

ویسریس؛ کسی که فشار حکومت و نشستن بر تخت آهنین در نهایت او را از پا درآورد. جافری؛ وقتی روی تخت نشست، بی‌رحم‌تر و جسورتر شد و از قدرتش برای آسیب زدن به دیگران استفاده کرد. سرسی؛ او هم برای حفظ قدرتش به‌تدریج بی‌رحم‌تر شد و از قدرت برای حذف دشمنانش استفاده کرد. تامن؛ فشار و بازی‌های اطراف تخت آهنین از نظر روانی نابودش کرد و در نهایت خودش را از پنجره به پایین پرت کرد. رینیرا و دنریس هم هرکدام به شکلی تحت تأثیر قدرت، غرور، ترس و فشار ناشی از این تخت قرار گرفتند.

تخت آهنین فقط نماد قدرت و فرمانروایی نیست؛ می‌تواند شخصیت آدمی را دگرگون کند، به فساد بکشاند یا حتی در نهایت نابودش کند.

پ.ن: یه تفاوت جالب بین این دوتا اینه که دنریس تمام مسیر قدرتش رو با پیروزی طی کرد و هیچ شکست نظامی که بتونه مسیرش رو برگردونه تجربه نکرد؛ اما رینیرا وسط جنگ بارها با شکست و از دست دادن موقعیت روبه‌رو شد.

#خاندان_اژدها
#مصاحبه
#مقاله
#HOTD

@Westerosir

Читать полностью…

Westeros #GOT

🤩🤩 نقد و بررسیِ خاندان اژدها | همراه با آتش و خون

🐉 پست چهارم — دیرونِ دلیر Daeron the Daring

👁 هشدار لو رفتن داستان: کتاب و قسمت هشتم از فصل سوم سریال

👋 درود بهتون. امیدوارم که تحلیل‌ها رو خونده باشید! توی این پست میریم سراغ دیرون و دو تا مردی که سعی کردن نجاتش بدن: گواین و کورلیس.

🔪 با صحنه‌ی شوالیه کردنِ دیرون شروع کنیم، که به‌نظرم یکی از مهم‌ترین صحنه‌های کلِ فصله. اگه تحلیل‌ها رو خونده باشید، من چندین بار به این داستان از کتاب اشاره کرده بودم و شخصا منتظر بو.دم تا ببینم سریال چه برنامه‌ای برای به تصویر کشیدنش داره. به هرحال! اُرموند سوگندنامه رو کامل می‌خونه؛ این سوگندنامه با تمام سوگندهای شوالیه‌ای که در سریال‌های دیگه‌ی گات دیده بودیم، فرق داره. به نظر میآد کلا شوالیه کردن یه جورایی وایب‌محوره! به حال شوالیه کننده بستگی داره که چی بگه! حالا اینجا میگه از ضعیف‌ها دفاع کن، از زن‌ها و بچه‌ها محافظت کن، از فرماندهت اطاعت کن، شجاعانه بجنگ، و هر کاری که بهت سپرده شد انجام بده، هرچقدر هم سخت یا پست یا خطرناک باشه.

🤔 حالا یه چیزی این وسط کمه: اسمِ خدایان. یه های‌تاورِ اولدتاونی، از شهرِ سپتِ ستاره‌ای، داره یه نفر رو شوالیه می‌کنه و حتی یه بار هم اسمِ حتی یکی از خدایان هفت رو نمی‌آره. حالا زوم کنید روی زرهش: چهره‌ی هر هفت خدا روی سینه‌بندش حکاکی شده. حتی غریبه رو هم می‌شه زیرِ برجِ های‌تاور دید. مردی که خدایان رو روی سینه‌اش حمل می‌کنه، موقعِ سوگند اسمشون رو نمی‌بره.

🎭 حالا کلِ این مراسم برای اُرموند یه کارِ اداریه. دیرون فقط با عنوانِ شوالیه به دردش می‌خوره، همین. حتی لقبِ «دیرونِ دلیر» فقط یه پروپاگانداست، چون این پسر هنوز کارِ دلیرانه‌ای نکرده.

😯 ولی اتفاقی که می‌افته اینه این پروپاگاندا یقه‌ی خود اُرموند رو میگیره چون دیرون سوگند رو جدی می‌گیره. اُرموند، علیرغم میل باطنیش، یه شوالیه‌ی واقعی تحویلِ دنیا داد. و طنزِ ماجرا اینجاست: اگه اُرموند این کار رو نکرده بود، دیرون هیچ‌وقت جلوش نمی‌ایستاد!

✈️ حالا دیرون دلیر چندتا راه جلوشه. اُرموند می‌گه اطاعت کن و پادشاه شو؛ ارزشش رو داره که سرِ راهِ قدرت چند تا بچه قربانی بشن. گواین می‌گه فرار کن؛ این جنگ ارزشِ جنگیدن نداره، برو زنده بمون. اما دیرون هیچ‌کدوم رو قبول نمی‌کنه.

🕯 مثل مهندسا که وقتی راهی نمی‌یابن، راهی می‌سازن، دیرون دلیر هم با راهی جدید وارد شد: جنگیدن فقط زمانی می‌ارزه که درست بجنگی. برای آبرو، برای محافظت از آدما، حتی وقتی که پیروز نمی‌شی. این دقیقاً همون چیزیه که مارتین یه عمر داره درباره‌ی شوالیه‌گری می‌نویسه؛ تم اصلی شوالیه‌ی پرچین هم همینه! سوگندها راست و درست و خوبن، ولی نهادِ شوالیه‌گری معمولاً فقط برای توجیهِ خشونت ازشون استفاده می‌کنه. اما دیرون تنها کسیه که این قسمت واقعا به سوگند عمل کرد، اون هم سوگندی که یه دروغگو ازش گرفته بود.

🤗 بریم سراغ گواین، فردی فاکس شخصیتی روروی پرده آورد که قسمت به قسمت طرفدارای بیشتری پیدا کرد. گواین مرکز احساسات این قسمت بود. یادتونه قسمتِ هفتم پرسیدم گواین ترسو بود یا عاقل؟ بر اساس این قسمت میشه گفت هیچ‌کدوم. گواین آدمیه که یه بار دیده رفیقش دنبالِ مرگِ باشکوه دویده و تهش با یه مرگ معمولی مرده، و حالا حاضر نیست این اتفاق دوباره بیفته. وقتی به دیرون می‌گه «پسرم»، انگار داری یه آدم رو می‌بینی که سعی می‌کنه یه نفر رو از سرنوشتِ کریستون نجات بده. و آخرِ قسمت، وسطِ دود، دنبالش می‌گرده.

🪼 کورلیس توی این قسمت کارایی کرد که به کورلیس کتاب نزدیک‌تر بود. مار دریا بعد از دو فصل که فقط از خانواده‌اش فرار می‌کرد، بالاخره کاری رو کرد که ازش انتظار می‌رفت، پیشنهادِ صلح داد. یه راهِ وسط بینِ دیمن که می‌گفت همه‌ی های‌تاورها رو بکشیم و گواین که می‌گفت مملکت رو نصف کنیم؛ بذارید دیرون از اولدتاون بر ریچ حکومت کنه و تموم بشه. حالا کاری ندارم که این پیشنهاد از دید دیمن/رینیرا خنده‌دار می‌تونه باشه، و توی این شرایط که اگان و ایموند به هم رسیدن چقدر منطقیه، اما کورلیس کتاب آدمیه که ازش انتظار میره اینجوری فکر کنه و سیاست‌بافی کنه. آقای دستِ بدون انگشتِ ملکه توسط دیمن پس از این پیشنهاد ارزشمند زندانی میشه، که قبلا اشاره کردم این کار هیچ منطقی نداشت.

📚 شیرجه در کتاب و اول از همه، کورلیسِ کتاب دقیقاً همین کار رو کرد.پروپوزالِ پیشنهادی کورلیس به ملکه توی کتاب همچین چیزیه: به باراتیون و های‌تاور و لنیستر عفو بدن. اونا اگه زانو بزنن و گروگان بفرستن، الیسنت و هلینا رو می‌سپریم به ایمان هفت، و جیهیرا تحت سرپرستی باشه کنه تا بعداً با اگانِ کوچک ازدواج کنه و دو نصفه‌ی خاندانِ تارگرین دوباره به هم وصل بشه. رینیرا ازش می‌پرسه پس داداشام چی؟ کورلیس می‌گه زنده نگهشون دار و بفرستشون دیوار، بذار بقیه‌ی عمرشون رو نگهبانِ شب باشن. جوابِ رینیرا:

سوگند برای پیمان‌شکن چه ارزشی داد؟ زمانی که تختم را می‌دزدیدند، سوگندشان اذیتشان نکرد؟
📚 توی کتاب، وقتی رینیرا دستور می‌ده اژدهاسوارها برن تامبلتون و دیرون و تساریون رو نابود کنن، کورلیس پیشنهاد می‌ده شاید بشه شاهزاده رو زنده گرفت و به‌عنوانِ گروگان نگه داشت. دقیقا همون کاری که توی سریال کرد و تلاش کرد دیرون رو زنده نگه داره. رینیرا قبول نمی‌کنه:

او تا ابد پسربچه نمی‌ماند. اگر بگذاری مرد شود، دیر یا زود انتقامِ خود را از پسرانِ من خواهد گرفت.

📚 سرنوشتِ خودِ کورلیس کمی بعدِ تامبلتون این شکلیه که، وقتی رینیرا به اژدهاسوارهای حرام‌زاده مشکوک می‌شه، تنها کسی که ازشون دفاع می‌کنه کورلیسه. و نتیجه‌اش این می‌شه که سر لوتور لارجنت می‌ریزه توی برجِ دست، پیرمرد رو می‌گیره و متهمش می‌کنه به خیانت. اینجا کتاب می‌نویسه، پیرمرد انکار نکرد. دست‌بسته و کتک‌خورده و ساکت، می‌ندازنش توی یه سلولِ تاریک تا محاکمه و اعدام بشه.

📚 پس بازداشتِ کورلیس هم واقعاً اتفاق افتاده؛ فقط نه توی میدونِ جنگ و نه به دستِ دیمن. توی کتاب ملکه خودش دستِ خودش رو می‌ندازه زندان، اون هم به جرمِ اینکه از آدمایی دفاع کرده که ملکه دیگه بهشون اعتماد نداشت.

📚 اما گواین تو کتاب. گواین های‌تاور برادرِ الیسنته، یعنی داییِ دیرون، و معاونِ فرماندهیِ ردا طلایی‌هاست.گواین توی کتاب زمانی که رینیرا کینگزلندینگ رو فتح می‌کنه، به دست لوتر لارجنت کشته می‌شه. حالا توی سریال توی تامبلتون‌ه و هنوز زنده است یعنی گواینی که توی این قسمت مرکز احساسات این داستانه، توی کتاب خیلی وقت پیش مرده!

📚 و آخرین نکته درباره‌ی دیرون. قسمتِ هفتم بهتون قول دادم که نقطه‌ی تحولِ دیرون توی کتاب بعداً می‌رسه، وقتی چیزی که خودش راه انداخته رو از نزدیک ببینه. اینجاست. بعد از مرگِ اُرموند، دیرون از چیزی که توی تامبلتون می‌بینه حالش به هم می‌خوره و به سر هوبرت های‌تاور دستور می‌ده تمومش کنه. اما کسی به یه ورش هم نمی‌گیره. کتاب دلیلش رو خیلی خوب می‌نویسه:
دیرون کوچک‌ترین پسرِ الیسنت که زیرِ سایه‌ی برادرهایش بزرگ شده، «بیشتر به فرمان بردن عادت دارد تا فرمان داد».

😤 یه غر هم بزنم! تساریون این قسمت اصلاً پرواز نکرد. کلِ فصل منتظرِ اون لحظه بودم، توی فصلِ دو هم که فقط ۳ ثانیه پروازش رو نشونمون داده بودن! آقا توی کتاب آتشِ تساریون آبیه. آبی!! میفهمین یعنی چه حالی میده ما ببینیمش؟ آخرش دیرون فقط از کادر رفت بیرون و ما موندیم و یه علامتِ سوال.

✍️ خب، اُرموند مُرد، کورلیس زندانیه، دیرون گم شده و گواین داره دنبالش می‌گرده. ولی هیچ‌کدومِ اینا نبود که تامبلتون رو سوزوند. پستِ بعد بالاخره می‌ریم سراغِ دو نفری که کتاب کلِ این ماجرا رو به اسمِ اونا ثبت کرده: اُلف و هیو.

🤩 برای خواندن متن کامل و دیدن عکس‌ها instant view را باز کنید
🔜 منتظر قسمت بعد باشید....

#بررسی_اپیزود
#خاندان_اژدها
#کتاب_در_برابر_سریال
#HOTD
@westerosir

Читать полностью…

Westeros #GOT

مرگ اورموند یکی از طعنه‌آمیزترین مرگ‌ها در سریال خاندان اژدها به شمار می‌رود. در طول فصل، بیزاری او از خون، اجساد و بوی خون و بوی بد، تقریبن همچون نقطه‌ضعفی در نظر گرفته می‌شد که دیگران او را به خاطر آن دست می‌انداختند!

اما در تامبلتون، همین نقطه‌ضعف به عاملی مرگ‌بار تبدیل شد. اورموند در جریان دوئل خود با سر رودریک داستین، برای زنده ماندن می‌جنگد؛ اما میدان نبرد او را تحت تاثیر قرار می‌دهد. در حالی که از هر سو با خون و بوی مرگ احاطه شده است، ناگهان برای استفراغ کردن از مبارزه بازمی‌ایستد.
فقط برای یک لحظه.
اما همان یک لحظه برای رودریک کافی است.
رودریک ضربه‌ای محکم به صورت اورموند وارد می‌کند و کنترل مبارزه را به دست می‌گیرد. سپس خنجر خود را در انتهای بدن اورموند فرو می‌کند!
و پیش از آن‌که داستان حتا فرصت دهد اورموند لحظه‌ای پایانی داشته باشد...
آتش اژدهای سیلوروینگ هر دوی آن‌ها را دربرمی‌گیرد.
آن‌چه این مرگ را تا این حد بی‌رحمانه می‌کند، همین طنز تلخ و تناقض موجود در آن است. اورموند صرفن به این دلیل کشته نشد که رودریک مبارز بهتری بود؛ او کشته شد، زیرا میدان نبرد همان نقطه‌ضعفی را در او برانگیخت که از ابتدا با خود حمل می‌کرد. چطور می‌شود خود را شوالیه بنامی اما از بوی خون فراری باشی!
بزرگ‌ترین نقطه‌ضعف اورموند او را تا آخرین نبردش همراهی کرد و در نهایت به دلیل اصلی تبدیل شد که او هرگز نتوانست از آن میدان نبرد زنده خارج شود.
او از جنگ جان سالم به در برد...
اما نتوانست از ضعف خودش جان سالم به در ببرد و در نهایت با آتش اژدهایی سوخت که از آن متنفر بود و یکی از نمادین‌ترین لحظات فصل سوم را با مرگش رقم زد.
بزرگ‌ترین نقص اورموند، در نهایت به عامل سقوط و نابودی خودش تبدیل شد.

#خاندان_اژدها
#تحلیل
#HOTD
@Westerosir

Читать полностью…

Westeros #GOT

حذف سکانسی بوسه، بین دیمون و رینیرا از قسمت پایانی فصل ۳ «خاندان اژدها».


ما در تمام طول این فصل، صحنه بوسیدن رینیرا و دیمون تارگرین را روی پرده ندیده‌ایم و قسمت پایانی تقریباً قرار بود این صحنه را به ما نشان دهد. فصل سوم سریال «خاندان اژدها» پایان هفته گذشته به شکلی انفجاری با یک قسمت پایانی ۷۰ دقیقه‌ای به پایان رسید که بزرگ‌ترین نبرد این سریال تا به امروز را به تصویر کشید. قسمت «خیانت‌ها در تامبلتون» یک قسمت خوش‌ساخت بود که لحظات جذاب شخصیت‌ها را با اکشن‌های فوق‌العاده، چرخش‌های شوکه‌کننده و خیانت‌های هولناک ترکیب کرد.

اما در مرکز همه این‌ها، زوج تارگرینی حضور دارند که هسته اصلی سریال را تشکیل می‌دهند: رینیرا تارگرین و عمو/همسرش دیمون.
یا آن‌طور که طرفداران آن‌ها را «دیمِیرا» می‌نامند. این زوج قدرتمند بسیاری از رویدادهای بزرگ سریال را هدایت می‌کنند؛ در قسمت پایانی، دیمون حمله به تامبلتون را رهبری می‌کند، در حالی که رینیرا تسلیم نیمه تاریک خود شده و برای تثبیت بهتر حکمرانی‌اش بر کینگزلندینگ، سپتون اعظم را به قتل می‌رساند.

دیمون و رینیرا با ورود خشمگینانه و ناراحت و گریان ملکه به اتاق همسرش پس از دریافت خبر زنده بودن برادر ناتنی‌اش اگان دوم، پویایی و انرژی اولیه را به این قسمت پایانی می‌بخشند. دیمون به جای این‌که هم‌سطح ناامیدی و عصبانیت رینیرا شود، مانند صخره‌ای محکم می‌ماند. او همسرش را آرام کرده و او را ترغیب می‌کند تا از این فرصت استفاده کرده و قدرت مطلقی را که در دست دارد به کار گیرد.

ارتباط رفت‌وبرگشتی میان رینیرا و دیمون در این صحنه پر از تنش است. اگرچه این اتفاق (بوسه بین آن دو) در خود سریال رخ نداد، اما یک عکس تبلیغاتی نشان می‌دهد که صحنه بوسه واقعاً برای قسمت پایانی فصل ۳ فیلم‌برداری شده بود، اما ظاهراً در اتاق تدوین حذف شده است!!

سریال خاندان اژدها سابقه مستمری در حذف صحنه‌ها هنگام تدوین دارد، بنابراین در نگاه اول این موضوع برای این سریال یک اقدام کاملاً عادی محسوب می‌شود. اما حذف این لحظه صمیمانه جالب توجه است، زیرا به یک روند تا حدی گیج‌کننده درباره زوج اصلی سریال ادامه می‌دهد. شاید باورکردنش سخت باشد، اما ما از زمان فصل اول و صحنه ازدواج‌شان در دریفت‌مارک، صحنه بوسیدن دیمون و رینیرا ندیده‌ایم!

اگر بخواهیم این موضوع را به شکل دیگری بیان کنیم: ایموند تارگرین در فصل ۳ بیشتر از تعداد دفعاتی که رینیرا و دیمون از زمان قسمت عروسی‌شان در فصل ۱ همدیگر را بوسیده‌اند، مادرش الیسنت را بوسیده است! مطمئن نیستم چه برداشت و تحلیلی باید از این موضوع داشت، اما واقعیت همین است.

سریال خاندان اژدها به طور کلی صحنه‌های جنسـی و صمیمیت کمتری نسبت به «بازی تاج و تخت» داشته است که اغلب به نفع سریال تمام شده است. اما اگر چنین صحنه‌هایی به خوبی اجرا شوند، می‌توانند نکات مهمی را درباره شخصیت‌ها و روابطشان به ما بگویند؛ این موضوع در مورد خط داستانی ناشیانه ایموند و همچنین تلاش‌های میساریا برای اغوای رینیرا صادق بوده است.

در نهایت، اگرچه این صحنه «دیمیرا» بدون بوسه هم به خوبی جواب داد، اما دانستن این‌که سریال تصمیمی آگاهانه برای حذف این‌گونه لحظات گرفته است، ممکن است کنجکاوی مخاطب را برانگیزد. داشتن چنین نگاهی به زندگی صمیمانه دیمون و رینیرا می‌توانست در این مقطع حساس از داستان، نکات زیادی درباره وضعیت آن‌ها (هم به عنوان شخصیت و هم به عنوان یک زوج) به ما بگوید. برای مثال قسمت ۷ از فصل ۳ نیز چنین حالتی داشت؛ زمانی که رینیرا پس از مشاجره‌شان بر سر «شیپ‌استیلر» و رینا، دیمون را از اتاقش بیرون کرد تا جدا از هم بخوابند. خیلی خوب می‌شد اگر در حالی که هفت پادشاهی که سعی در حکومت بر آن دارند در آتش می‌سوزد، درک بیشتری از روابط درونی آن‌ها پیدا می‌کردیم. شاید فصل ۴ فصلی باشد که این روند را بشکند؛ در سال ۲۰۲۸ متوجه خواهیم شد.

#مقاله
#خاندان_اژدها
#HOTD
@Westerosir

Читать полностью…

Westeros #GOT

دفاع رایان کندال از عملکردش در سریال خاندان اژدها
 
رایان کندال شورانر سریال خاندان اژدها در مصاحبۀ اخیرش به انتقاداتی که از او درمورد انحراف مسیر سریال از کتاب شده بود پاسخ داد و دربارۀ مشکلات و سختی‌هایی که سد راه اقتباس از یک منبع هستند، توضیحاتی داد.

کندال در مصاحبه با  Esquire درمورد چالش‌های تبدیل یک متن نسبتاً کوتاهِ تاریخی به چهار فصلِ کاملِ تلویزیونی صحبت کرد:

«به نظر من، برای اقتباس از یک مدیوم به مدیوم دیگر، وجود تغییرات لازمه و این اصلاً ایرادی نداره. باید درک کنید که من فقط حدود 200 صفحه متن در اختیار دارم که باید اون رو به 4 فصل تلویزیونی تبدیلش کنم. و باور کنید که این موضوعیه که بیشتر از هرچیز دیگری باعث می‌شه شب‌ها نتونم بخوابم.


فهمیدم که دیگه نمی‌تونم اینطوری ادامه بدم. اینکه مدام نگران کوچک‌ترین جزئیات باشم. باید به حسِ درونی‌ام اعتماد می‌کردم، به‌عنوان کسی که شاید بیشتر از هر فرد دیگری روی کرۀ زمین آتش و خون را خونده، حداقل در این برهه از زمان.


این رو هم بگم که همچنان این اقتباس رو بسیار وفادار به متن اصلی و داستانِ کلی‌ای که روایت می‌کنه می‌دونم. حتی در اون لحظاتی که غافلگیرکننده و متفاوت به نظر می‌رسه. »


واقعیتِ اقتباس از «آتش و خون»
 
صحبت‌های کندال مستقیم به مسئله‌ای اشاره کرد که ناگزیر در انتظار سازندگان بود. «آتش و خون» به شکل یک رویدادنامۀ تاریخی نوشته شده نه به صورت یک رمان معمولی. بنابراین خلاءهای بزرگی درزمینۀ شخصیت‌ها، انگیزه‌هایشان، دیالوگ‌ها و ریزه‌کاری‌های احساسی وجود دارد. با توجه به اینکه تنها حدود 200 صفحه از کتاب به وقایع رقص اژدهایان اختصاص دارد، نویسندگان برای ساخت یک اثر تلویزیونی منسجم و دراماتیک باید وقایع را گسترش دهند، تفسیر کنند و گاهی هم ساختارشان را تغییر دهند.
 
کندال درنهایت مجبور شد بپذیرد که بررسیِ دقیق و موشکافیِ مداومِ تک‌تکِ تغییرات، دیگر قابل ادامه دادن نیست. بعد از فصل دوم تصمیم گرفت که دیگر بابت هر انحرافی از متن اصلی دچار تردید و دودلی نشود و در عوض به دانشِ عمیقش از منبع اصلی اعتماد کند.
 
همچنان بسیار وفادار به متن اصلی
 
با وجود تغییرات زیاد، ازجمله نحوۀ پرداخت به مسیر داستانیِ برخی از شخصیت‌ها و حضور شخصیت‌های کلیدی در نبردهای مهم، کندال همچنان معتقد است که سریال به روایتِ کلی و مضامین اصلیِ اثر مارتین وفادار مانده است. کندال لحظات غافلگیرکننده و متفاوت سریال را نه تنها تحریف تاریخ نمی‌داند بلکه آن را بخشی از تفسیر جامع‌تر و وفادار و پایبند به تاریخ می‌داند.
 
این صحبت‌های کندال در مقطعی مطرح می‌شود که طرفداران دربارۀ بعضی از تغییرات در فصل سوم به‌شدت انتقاد دارند. دفاعِ کندال از این تغییرات همزمان با نزدیک شدن سریال به فصل پایانی بسیار به موقع بود .


#مصاحبه
#اخبار
#خاندان_اژدها
#HOTD
@Westerosir

Читать полностью…

Westeros #GOT

🤩🤩 نقد و بررسیِ خاندان اژدها | همراه با آتش و خون

🐉 پست سوم — شاهزاده‌ی سرنَکش!

👁 هشدار لو رفتن داستان: کتاب و قسمت هشتم از فصل سوم سریال

👋 درود بر شما، این پست میریم سراغ روگ پرینس. دیمن تارگرین، سوارِ کاراکسیس، با یه شهر جلوش و یه ردیف بچه روی دیوارش. و این پست درباره‌ی حسابِ سرانگشتی‌ایه که توی سرِ این آدم داره انجام می‌شه.


اُرموند دقیقاً می‌دونست داره چی کار می‌کنه. رینیرا به دیمن گفته بود غیرنظامی نکش، و اُرموند بچه‌ها رو چید روی بارو تا این دستور تبدیل بشه به یه قفل استراتژیک. یعنی یا دیمن نافرمانی می‌کنه، یا شکست می‌خوره. دیمن اولش تلاش می‌کنه راهِ سومی پیدا کنه: به بچه‌ها می‌گه برید کنار. یعنی وسطِ جنگ داره چونه می‌زنه که تعدادِ کمتری بمیرن. اونم کی؟ دیمن!

😵‍💫 و اینجا سریال یه قرینه‌ی بی‌رحمانه برای دیمن چیده! دو تا بچه روی اون دیوارن. و دیمن توی همین فصل تازه فهمیده که دو تا دختر داره که سال‌هاست نادیده گرفتتشون. مردی که تازه یاد گرفته پدر بودن یعنی چی، حالا جلوی دو تا بچه ایستاده و باید تصمیم بگیره که چطوری دستورات همسرش رو اجرا کنه!

🔥 و می‌گه دراکاریس.

😞 بعضیا می‌گن بچه‌ها فرار کردن و آتش بهشون نخورد. من فریم‌به‌فریم نگاه کردم و به‌نظرم نه، نسوختن که نه، سوختن. ولی راستش این بحث خیلی مهم نیست. چیزی که مهمه اینه که دیمن اون کلمه رو گفت. بقیه‌اش دیگه دستِ خودش نبود.

😶 اینجا یه انتقادِ کوچیک به سریال دارم: این قسمت درباره‌ی دیمن تصمیم قطعی نگرفت. سوال این بود که دیمن بچه‌ها رو می‌سوزونه یا خودش رو نگه می‌داره، و جواب شد «یه‌کم از هر دو». تلاش می‌کنم نسوزونم، ولی بعضی‌هاش رو می‌سوزونم. البته شاید هم دقیقاً همین حرفِ سریاله: تو هرچقدر هم خودت رو نگه داری، این جنگه. بچه‌ها به هر حال می‌میرن. من همچین حسی رو سر سکانسی که رادی اون بچه رو کشت، هم داشتم.

🐴 ولی یه چیزی رو نباید ازش رد شد. دیمن می‌تونست کلِ شهر رو با کاراکسیس بسوزونه و تموم. کاری که کلِ فصل آرزوش رو داشت. به‌جاش پیاده رفت تو شهر. اسبش هم همون اول کشته شد. دیمن جونش رو گذاشت وسط، اون هم برای زنی که چند قسمت پیش پسش زد. این اخلاقی‌ترین نسخه‌ای از دیمنه که تا حالا دیدیم، هرچند که وسطِ یه جنگه! گویا تراپی‌های هرنهال و الیس جواب داده!

🐍 اون صحنه‌ی کاراکسیس که پیاده از وسطِ سربازها رد می‌شه و اونا مثلِ آب کنار می‌رن، یکی از بهترین پلان‌های این فصل بود. یا اون لحظه‌ای که گردنش رو از لای دروازه می‌کنه تو. کاراکسیس تنها موجودِ این سریاله که همیشه درک محیطی درستی داشته! موسیقی هم هم در این لحظات سریال نقش کلیدی داره!

🔪 حالا بریم سراغِ دوئل. دارک سیستر در برابرِ یتیم‌ساز. فولادِ والریایی در برابرِ فولادِ والریایی، چیزی که زیاد نمی‌بینیم. جان راکستون وسطِ دعوا یه فحش به دیمن می‌ده، خویشاوندکُش. اشاره‌اش به جیهیریس‌ه، بچه‌ی اگان که خون و پنیر به‌خاطرِ دستورِ دیمن کشتنش.

👁 بعد انگشتش رو فرو می‌کنه توی چشمِ دیمن. برای یه لحظه فکر کردم دیمن، تبدیل می‌شه به ایموند. مردی که خویشاوندکُش صداش کردن و یه چشمش داره از بین می‌ره و فیسش داره شبیه یه خویشاوندکُش دیگه می‌شه. سریال با تصویر حرف می‌زنه و این یکی از بهتریناش بود.

😎 و راکستون؟ آجر می‌ریزه روش ولی زنده می‌مونه؛ آخرِ قسمت می‌بینیمش که بالای جنازه‌ی اُرموند ایستاده.

😑 دیمنِ این قسمت دیگه جوون نیست. یادتونه فصلِ یک قسمتِ سه، دیمن تنهایی رفت وسطِ صدها دزدِ دریایی و زیرِ بارونِ تیر سالم برگشت؟ اون دیمن دیگه نیست. این یکی از اسب می‌افته، کتک می‌خوره، کمرش درد می‌گیره. مردی که سه فصل شعار می‌داد بریم دنیا رو فتح کنیم، حالا وسطِ اولین جنگی که به جای اژدها رو اسب‌ه، داره می‌فهمه جنگ چه شکلیه.

🪖 راستی حواستون به کلاه‌خودش بود که رو زمین جا موند؟ طبق راهنمای رسمیِ اچ‌بی‌او، کلاه‌خودِ دیمن توی فصلِ یک از فولادِ والریایی بود. اگه همون باشه (که به‌نظر می‌آد همونه، فقط بال‌هاش رو کندن)، دیمن ثروتِ یه قلعه رو ول کرد توی گِلِ تامبلتون.

🤨 آخرِ کار هم کورلیس رو زندانی می‌کنه. که واقعاً بی‌منطقه، چون خودش می‌دونه اُرموند کورلیس رو گرفته بود و انگشتش رو قطع کرده بود. ولی این عادتِ همیشگیِ دیمنه. وقتی نمی‌تونه به هدفِ اصلی برسه، هر آدمی که دم دستش باشه رو می‌زنه. (بحثِ کورلیس رو می‌ذارم برای پستِ بعد.)

🌝 اما مهم‌ترین اتفاقِ این قسمت برای دیمن. جای دیمن و رینیرا داره عوض می‌شه. دیمن داره به بچه‌هاش برمی‌گرده، دقیقاً همون‌وقتی که رینیرا داره بچه‌ی خودش رو ول می‌کنه. ملکه رفته سرِ وظیفه‌اش، و جافری رو تنها گذاشته. اون رویای لینا که پرسید توی این جنگ حواست به بچه‌هامون هست؟ انگار بالاخره جواب گرفت، فقط خیلی دیر.

📚 بریم کتاب، و بذارید از همون فحشی شروع کنم که راکستون به دیمن داد. «خویشاوندکُش» توی «آتش و خون» لقبِ دیمن نیست، لقبِ ایمونده. کتاب رسماً ازش به‌عنوانِ یه عنوان استفاده می‌کنه؛ مثلاً وقتی کریستون و ایموند از هم جدا می‌شن می‌نویسه «شاه‌ساز و خویشاوندکُش از هم جدا شدند». دیمنِ کتاب مسببِ مرگِ جیهیریسه، ولی کتاب هیچ‌وقت این اسم رو روش نمی‌ذاره. سریال لقبِ بدترین آدمِ تیمِ سبز رو گذاشته روی دیمن.

📚 حالا بریم سراغِ خودِ دارک سیستر، که داستانش به انداز‌ه‌ی داستان صاحبِ فعلی‌اش جالب‌ه. این شمشیر مالِ ویسنیا بود؛ همون ویسنیایی که رینیرا این فصل داره اداش رو درمی‌آره، خواهر بزرگ اگان فاتح. ویسنیا اون رو توی سیزدهمین سالگردِ تولدِ پسرش میگور بهش داد.

📚 ولی میگور یه شمشیرِ دیگه هم داشت: بلک‌فایر، که برادرش اِینیس بهش هدیه داده بود (و کتاب می‌گه این هدیه بزرگ‌ترین حماقتِ ممکن بود). و از اون روز به بعد میگور فقط بلک‌فایر رو دست گرفت، و دارک سیستر سال‌ها روی دیوارِ اتاقش در دراگون‌استون آویزون موند. شمشیرِ مادرش رو گذاشت کنار.

📚 و سرنوشتش. وقتی اَلیسا با بچه‌هاش و با ورمیتور و سیلوروینگ از دراگون‌استون فرار کرد، دارک سیستر رو هم با خودش دزدید. و چند سال بعد، جیهیریسِ چهارده‌ساله همین شمشیر رو در استورمزاند از غلاف کشید و قسم خورد که به سلطنتِ عمویش پایان بده.

📚 خلاصه‌اش این می‌شه: شمشیری که این قسمت دستِ دیمنه، مالِ ویسنیا بوده، سال‌ها روی دیوارِ اتاقِ میگور خاک خورده، و آخرین باری که واقعاً مهم بوده، علیهِ همون تارگرینی کشیده شده که با ایمانِ هفت درافتاده بود. (پستِ اول یادتونه؟)

📚 و دو تا نکته‌ی کوتاه که تصویرِ این قسمت رو کامل می‌کنه. اول اینکه دیمنِ کتاب توی این برهه چهل‌ونه سالشه. دوم اینکه اصلاً تامبلتون نیست؛ صد و شصت فرسنگ اون‌ورتر، توی میدن‌پول، داره دنبالِ ویگار می‌گرده. مهم‌ترین نبردِ این فصلِ سریال، نبردی‌ه که دیمنِ کتاب اصلاً توش شرکت نکرد.

📚 تنها جمله‌ای که کتاب توی این فصل از دهنِ دیمن نقل می‌کنه اینه:

این جنگ وقتی تموم می‌شه که سرِ خائن‌ها بالای دروازه‌ی پادشاه روی نیزه باشه، نه یک لحظه زودتر.
حالا این جمله رو بذارید کنارِ مردی که جلوی دروازه‌ی تامبلتون داشت التماس می‌کرد بچه‌ها برن کنار.

✍️ دیمن این قسمت کمتر از همیشه آدم کشت و بیشتر از همیشه دیمن‌ی که می‌شناختیم نبود. ولی طرفِ مقابلِ میدون یه پسرِ جوون هست که دقیقاً برعکسِ این مسیر رو رفت: قسم خورد، و به قسمش عمل کرد. پستِ بعد می‌ریم سراغِ دیرون، گواین، و کورلیسی که تنها آدمِ عاقلِ این میدون بود.

🤩 برای خواندن متن کامل و دیدن عکس‌ها instant view را باز کنید
🔜 منتظر قسمت بعد باشید....

#بررسی_اپیزود
#خاندان_اژدها
#کتاب_در_برابر_سریال
#HOTD
@westerosir

Читать полностью…

Westeros #GOT

علیرغم نقدهای بیننده‌ها به سکانس «موعود بودن»، این صحنه‌ی زیبا در نهایت تأییدی بر برگزیده بودن رینیرا در آن جهان بود؛ برگزیده‌ای که مردمش او را از دست دادند.

رونق و شکوفایی اژدهایان از همان ابتدا به رینیرا گره خورده بود و به‌نوعی او و دیمون، «برگزیده‌شده‌ها» در دوران رقص اژدهایان بودند. وقتی رینیرا به دنیا آمد و یک تخم اژدها داخل گهواره‌اش گذاشتند، همه فکر می‌کردند مثل بعضی از تخم‌های دیگر سرد می‌شود و از تخم بیرون نمی‌آید؛ اما این تخم خیلی سریع، مخصوصاً برای رینیرا، از تخم درآمد. اتفاقی که گفته می‌شود از زمان تولد جهیریس و آلیسان نمونه‌ای شبیه به آن رخ نداده بود. رینیرا هم در تنها ۷ سالگی سوار سیراکس شد و به جوان‌ترین اژدهاسوار شناخته‌شده در تاریخ خاندان تارگرین تبدیل شد؛ اتفاقی که نه خواهر و برادرهایش و نه حتی فرزندان خودش نتوانستند آن را تکرار کنند. از طرف دیگر، تخم‌های اژدهای فرزندان رینیرا هم داخل گهواره‌شان از تخم بیرون آمدند و این اتفاق به‌عنوان نشانه‌ای بسیار خوب از طرف خدایان والیریایی در نظر گرفته می‌شد. در تمام سال‌هایی که رینیرا زنده بود و زندگی نسبتاً آرامی داشت، تعداد اژدهایان هم زیاد بود و اژدهایان همچنان در وستروس حضور داشتند.

اما همه‌چیز بعد از غصب تاج‌وتخت رینیرا تغییر کرد. رینیرا از تاج‌وتختش کنار زده شد و اتفاقاتی که برای او افتاد، همراه با از دست دادن فرزندان و عزیزانش، او را به سمت جنون و فروپاشی بر اثر غم و اندوه کشاند.

و بعد رسیدیم(اسپویل کامل کتاب⚠️)

به مرگ رینیرا…

سان‌فایر در ابتدا از دستور اگان برای کشتن رینیرا اطاعت نکرد. حتی وقتی رینیرا را مقابل او آوردند، ظاهراً علاقه‌ای به کشتنش نشان نداد؛ اما وقتی شروع به تحقیر رینیرا کردند و سینه‌های او را بریدند، سان‌فایر ناگهان واکنش نشان داد و به او حمله کرد. در کتاب هم اشاره شده که در آن لحظه اشتها و میل سان‌فایر دوباره بیدار شد.

سان‌فایر تحقیر «ملکه اژدهایان» را دید. و به همین دلیل به رینیرا اجازه داد مرگی تارگرینی داشته باشد؛ مرگ با آتش و خون. بعد هم بدن رینیرا را بلعید؛ به این دلیل که نمی‌خواست اجازه دهد بدن او به دست دشمنان بیفتد، مورد هتک حرمت قرار بگیرد یا در شهر به نمایش گذاشته شود. به نوعی، سان‌فایر آخرین چیزی را که از رینیرا باقی مانده بود هم در خود فرو برد و اجازه نداد دشمنانش با جسد او هر کاری که می‌خواهند انجام دهند.

سرنوشت رینیرا گاهی با سرنوشت امپراتریس آمتیست مقایسه می‌شود؛ زنی که او هم توسط برادرش از قدرت کنار زده شد و در نهایت به دست او کشته شد. مرگ آمتیست آغازگر اولین شب طولانی بود. و مرگ رینیرا هم می‌تواند به‌عنوان آغاز زنجیره‌ای از اتفاقاتی دیده شود که در نهایت به دومین شب طولانی منتهی شدند. اما چیزی که بعد از مرگ رینیرا اتفاق افتاد، حتی عجیب‌تر بود: اژدهایان باقی‌مانده هم یکی‌یکی شروع به مردن کردند. سان‌فایر تنها یک ماه بعد از مرگ رینیرا مرد. کنیبال، شیپ‌استیلر و سیلور وینگ ناپدید شدند. تخم‌های اژدهایان شروع کردند به سرد و بی‌جان شدن. و در نهایت، تنها مورنینگ باقی مانده بود؛ اژدهایی که او هم بیشتر از سال ۱۵۳ پس از فتح اگان دوام نیاورد. بعد از آن، برای بیش از ۱۵۰ سال اژدهایان از جهان ناپدید شدند. تا اینکه یکی از نوادگان مستقیم رینیرا، یک ملکه تارگرینِ برحق دیگر، توانست دوباره آنها را به جهان برگرداند. دنریس تارگرین. تلاش‌های زیادی برای بازگرداندن اژدهایان انجام شده بود، اما در نهایت فقط دنریس موفق شد. و به همین دلیل اگر به داستان از این زاویه نگاه کنیم، یک ارتباط عجیب بین رینیرا و اژدهایان دیده می‌شود:

رینیرا در آغاز دوران شکوفایی اژدهایان قرار داشت(اسپویل کتاب⚠️)، مرگش با فروپاشی عصر اژدهایان همراه شد، و قرن‌ها بعد، یکی از نوادگان مستقیم او دوباره اژدهایان را به جهان بازگرداند. رینیرا فقط یک ملکه در میان تاریخ تارگرین‌ها نبود. سرنوشت او و اژدهایان از همان ابتدا به هم گره خورده بود.

#خاندان_اژدها
#مقاله
#تحلیل
#HOTD

@Westerosir

Читать полностью…
Subscribe to a channel