westerosir | Unsorted

Telegram-канал westerosir - Westeros #GOT

16103

اولین وبسایت تخصصی دنیای نغمه‌ی یخ و آتش: westeros.ir آدرس فیس بوک ما: facebook.com/Game.Of.Thrones.Persian.FanPage آدرس پیج اینستاگرام ما: instagram.com/westeros.ir آدرس توئیتر ما: twitter.com/Westerosir ادمین : @sis311

Subscribe to a channel

Westeros #GOT

«چرا باید او پادشاه باشد؟»؛ مسئله مشترک رینیرا و دیرون دوم

اگر بخواهیم رینیرا تارگرین را با یکی از پادشاهان بعدی خاندانش مقایسه کنیم، بهترین انتخاب دیرون دوم تارگرین است.

هر دو با یک سؤال بزرگ روبه‌رو بودند: آیا داشتن مشروعیت، به‌تنهایی برای حکومت کردن کافی است؟

رینیرا از طرف پدرش، ویسریس، به‌عنوان وارث معرفی شد؛ اما همان‌طور که قبلاً گفتیم، رسیدن یک زن به جایگاه وارث با قواعد جاافتاده جانشینی در وستروس تضاد داشت.

دیرون دوم اما با مشکل متفاوتی روبه‌رو بود. او رسماً پسر اگان چهارم بود، اما خود اگان شایعاتی درباره نامشروع بودن او را تقویت کرده بود و حتی دیمون را به‌عنوان رقیبی جدی در برابرش قرار داد. بعد هم با مشروع کردن تمام فرزندان نامشروعش، رقبای قدرتمندی را وارد خاندان سلطنتی کرد. یعنی دیرون تاج را گرفت، اما اطرافش کسانی بودند که می‌توانستند بپرسند: «چرا باید او پادشاه باشد؟»

اینجاست که شباهت واقعی شروع می‌شود:

هر دو باید مشروعیت خانوادگی خودشان را به قدرت سیاسی تبدیل می‌کردند.
اما شرایطشان متفاوت بود. رینیرا پس از مرگ ویسریس با غصب تاج و شکل‌گیری یک رقیب برای سلطنت روبه‌رو شد و برای بازپس‌گیری جایگاهش وارد جنگ شد. شاید اگر ویسریس پیش از مرگش رینیرا را رسماً بر تخت می‌نشاند و انتقال قدرت را در عمل انجام می‌داد، شروع بحران می‌توانست بسیار متفاوت باشد. دیرون اما تاج را بدون چنین مشکلی در اختیار داشت و مسئله اصلی‌اش حفظ و تثبیت حکومت بود. او شورای اگان چهارم را تغییر داد، افراد خودش را به کار گرفت و برای اصلاح فساد دوره پدرش اقدام کرد. حتی در ابتدای سلطنت، برای جلوگیری از شکل‌گیری یک بحران تازه، با برادران ناتنی مشروع‌شده‌اش محتاطانه رفتار کرد.

پس شاید یکی از جذاب‌ترین تفاوت‌ها این باشد: رینیرا بیشتر مجبور بود حق حکومت کردنش را ثابت کند؛ دیرون بیشتر مجبور بود توانایی حکومت کردنش را ثابت کند.

ولی این به معنی بی‌تقصیر بودن رینیرا یا بی‌نقص بودن دیرون نیست. رینیرا مشروعیت قدرتمندی داشت اما مشروعیت قانونی به این معنی نیست که تمام تصمیم‌های سیاسی او درست بوده‌اند.

از طرف دیگر، مخالفان دیرون هم کاملاً بی‌دلیل نبودند؛ بخشی از اشراف سیاست‌های او، مخصوصاً نزدیکی‌اش به دورن و رویکرد صلح‌طلبانه‌اش را نمی‌پسندیدند و همین اختلافات بعدها به یکی از زمینه‌های شورش بلک‌فایر تبدیل شد.

حتی رابطه‌شان با قدرت نرم هم جالب است. رینیرا برای حفظ ادعایش به شبکه‌ای از خاندان‌ها، ازدواج‌ها و ائتلاف‌ها نیاز داشت؛ از ولاریون‌ها و ارن‌ها گرفته تا خاندان‌هایی که برای ادعای او نیرو فرستادند. دیرون هم همین منطق را به شکل دیگری دنبال کرد. ازدواجش با میریا مارتل و سیاست نزدیکی به دورن، در نهایت کاری را ممکن کرد که تارگرین‌های قبلی با جنگ نتوانسته بودند انجام دهند: پیوستن دورن به قلمرو بدون فتح نظامی آن.

و خود دیرون هم برخلاف تصویر معمول یک تارگرین، جنگجوی افسانه‌ای نبود. بیشتر مردی اهل مطالعه، فرهنگ، مذاکره و سیاست بود و قدرتش را از اداره حکومت و ساختن ائتلاف می‌گرفت. رینیرا هم فرمانده جنگجوی کلاسیک نبود؛ قدرتش بیشتر از جایگاه، مشروعیت، خاندان، اژدها و شبکه سیاسی می‌آمد.

برای همین می‌شود یک برداشت جذاب ساخت: دیرون دوم شاید «نسخه مرد رینیرا» نباشد، اما می‌تواند تصویری از یک مسیر متفاوت برای رینیرا باشد.

اگر رینیرا مرد بود، احتمالاً یکی از بزرگ‌ترین موانع سیاسی زندگی‌اش، یعنی سنتی که زنان را در جانشینی عقب می‌زد، تا حد زیادی از سر راهش برداشته می‌شد. اما دیرون نشان می‌دهد که مرد بودن هم مشکل مشروعیت را به‌طور کامل حل نمی‌کند؛ او با شایعه نامشروع بودن و بعد با رقبای قدرتمند خاندان خودش روبه‌رو شد.

پس شاید بهتر باشد بگوییم: رینیرا و دیرون دو پاسخ متفاوت به یک مشکل مشترک‌اند؛ تبدیل «حق» به «قدرت پایدار».

رینیرا می‌گفت: «من وارثی هستم که پدرم انتخاب کرده.»

دیرون باید ثابت می‌کرد: «من پادشاه قانونی هستم و می‌توانم کشور را اداره کنم.»

نتیجه هم متفاوت بود. رینیرا در میانه یکی از مخرب‌ترین جنگ‌های داخلی تاریخ تارگرین‌ها قرار گرفت و در نهایت تاج را از دست داد، هرچند پسرش اگان سوم به تخت رسید و خط او ادامه پیدا کرد. دیرون ۲۵ سال حکومت کرد، دورن را به قلمرو اضافه کرد و دوره‌ای نسبتاً باثبات ساخت؛ اما حتی او هم نتوانست مسئله رقابت و مشروعیت در خاندان تارگرین را برای همیشه حل کند و شورش بلک‌فایر بعداً نشان داد که این مشکل هنوز زنده است.

اگر رینیرا همان شخصیت سیاسی را داشت، اما بدون مانع جنسیتی وستروس، آیا به‌جای جنگیدن برای گرفتن تاج، فرصت بیشتری برای ساختن حکومت پیدا می‌کرد؟

#خاندان_اژدها
#تحلیل
#HOTD

@Westerosir

Читать полностью…

Westeros #GOT

شاهزاده ایموند تارگرین: اون منو مسموم کرد!
آلیس‌ریورز: تو فهمیدی که تنها شدی، تو این یکی با همیم. ولی من دیگه نمی‌خوام این رنج رو تحمل کنم. تو می‌خوای؟
ایموند: چرا برات مهمه که من تنها باشم؟ که زنده بمونم یا بمیرم؟ من یه خویشاوند کش‌ام، آلیس. برادر خودم به دست من مرده. به‌خاطر گناهانم محکوم شده‌ام و نفرین شده‌ام که رنج بکشم. وگرنه سرنوشت من رو به سر خودت میاری.
آلیس‌ریورز: وقتی بالریون این‌جا رو سوزوند برای این بود که نسل لرد هرن رو نابود کنه، ولی نسلش اون‌قدر راحت منقرض نشد. یه بچه، یه پسر زنده موند. وحشتناک سوخته بود ولی زنده موند. مادرش حاضر بود هر کاری کنه تا نجاتش بده‌. اساتید رو از سراسر هفت پادشاهی جمع کرد ولی هیچ فایده‌ای نداشت. پس رفت سراغ نفرین‌های کهن. وردهایی پیدا کرد که از خود این سرزمین هم قدیمی‌تر بودن. با چیزهایی معامله کرد که تو جنگل زندگی می‌کردن. ولی هیچ‌کدوم نمی‌تونستن چیزی رو که آتش اژدها ساخته بود، پاک کنن و وقتی پسرش رفت، اونم خواست باهاش بره و همون موقع بود که فهمید بهاش چیه. اون موقع فهمید که نفرین شده. برای این‌که زنده بمونه. برای این‌که تو مرزهای شاهان قدیم رودخانه باقی بمونه. به‌خاطر سهیم بودن در طمع هرن، نفرین شد. از اسمش، عنوانش و قلعه‌اش محروم شد، و محکوم شد که به هر لرد بی‌مقداری که این‌جا میومد تا حکومت کنه، خدمت کنه.
ایموند: اون که صد سال پیش بود.
آلیس ریورز: زمان زیادیه برای تنها بودن.


#نقل_قول
#سریال
#خاندان_اژدها
#HOTD

@westerosir

Читать полностью…

Westeros #GOT

خودکشی یا قتل؟

توضیح در مورد نحوه و چگونگی مرگ، ملکه هلینا در کتاب


«مطلب زیر حاوی اسپویل کتاب است.»

بعد از خیانت دو بذر اژدها، یعنی هیوهمر و اولف وایت، رینیرا تارگرین با تحریک میساریا دستور دستگیری آدام ولاریون را صادر کرد. اما لرد کورلیس ولاریون به آدام اطلاع داد و او توانست فرار کند.

ملکه رینیرا سر لوتور لارجنت را برای دستگیری او فرستاد اما وقتی لوتور متوجه شد، کورلیس ولاریون او را فراری داده است، کورلیس را دستگیر کرد و به سیاه‌ چاله‌های ردکیپ انداخت و او را مورد ضرب و شتم قرار داد.

بعد از مدتی دو نفر از افراد مار دریا یعنی سر دنیس وودرایت و سر تورون ترو تصمیم به آزاد کردن لرد خود گرفتند. اما نقشه‌ آن‌ها توسط فاحشه‌ای که با سر تورون همبستر شده بود به میساریا لو رفت. دو شوالیه در سحرگاه به دار آویخته شدند و در حالی که طناب دور گردن‌شان سفت شده بود به خود می پیچیدند و به دیوارهای ردکیپ لگد می‌زدند.‌ در همان‌ روز و کمی بعدتر، دربار ملکه شاهد اتفاق ناگوار دیگری بود؛ هلینا تارگرین، همسر و ملکه‌ی شاه اگان دوم و مادر فرزندان او، خود را از دژ میگور به پایین پرت کرد و بر نیزه‌های آهنینی که خندق خشک زیر قلعه را پوشانده بودند سقوط کرد و جان خود را از دست داد.

سوالی که پیش می‌آید این است که هلینا تارگرین چرا پس از نیم سال اسارت، در آن شب خودکشی کرد؟ ماشروم ادعا می‌کند که هلینا به دلیل آن‌که روز و شب چون فاحشه‌ای معمولی بین دیگران دست به دست می‌شد باردار شده بود، اما این ادعا به اندازه‌ی ادعایش در مورد «ملکه‌های فاحشه‌خانه» غیر قابل باور است.

استاد اعظم مونکان باور دارد که وحشت ملکه از دیدن اعدام سر تورون و سر دنیس او را به این کار وا داشته، اما حتی اگر ملکه هلینا آن دو را می‌شناخته، بدین معنا بوده که آنان زندان‌بان او بوده‌اند و همچنین مدرکی مبنی بر آن‌که او اعدام این دو را دیده باشد وجود ندارد. سپتون یوستاس گمان می‌کند، بانوی فلاکت، کرم سفید، آن شب را برای گفتن خبر مرگ پسر هلینا، میلور و داستان وحشتناک چگونگی کشته‌شدن او انتخاب کرده باشد؛ هرچند یافتن انگیزه‌ای برای چنین کاری، جز کینه‌توزی محض، دشوار است.


ممکن است اساتید بر سر حقیقت پشت این ماجرا بحث کنند. اما در آن شب شوم، داستانی شوم‌تر را در خیابان‌ها و کوچه‌های کینگزلندینگ، در میخانه‌ها، فاحشه‌خانه‌ها، دکان‌های شراب‌فروشی و حتی در سپت‌ها، مردم نجواکنان می‌گفتند که، ملکه هلینا همچون پسرش به قتل رسیده است. پرنس دیرون و اژدهایانش به زودی به دروازه‌های شهر می‌رسند و به حکومت رینیرا پایان می‌دهند. ملکه‌ی مسن‌تر از این ماجرا خبردار شده بود و نمی‌خواست تا خواهر ناتنی‌اش آن‌قدر زنده بماند تا از دیدن سقوط او لذت ببرد، پس او سر لوتور لارجنت را فرستاد تا با آن دستان زمخت و نیرومندش هلینا را گرفته و از پنجره به سمت نیزه‌ها پرتاب کند.

ممکن است این پرسش پیش بیاید که این رسوایی (شکی در این نیست که این ماجرا باعث رسوایی بوده) ازکجا نشات می گیرد؟
استاد اعظم مونکان تقصیر را بر گردن چوپان می‌اندازد، چرا که هزاران نفر شنیدند او همان‌طور که جرم و جنایت را درست نمی‌دانست، ملکه را نیز نکوهش می‌کرد. اما آیا خود او این شایعه را ساخته، یا این‌که تنها در پخش کردن آن سهم داشته است؟ ماشروم باور دارد که جواب دوم صحیح است. کوتوله فکر می‌کند، این حرف به قدری ناپسند بود که گفتن آن تنها از لاریس استرانگ بر می‌آمد... همچنین کلاب‌فوت هرگز کینگزلندینگ را ترک نکرده بود، بلکه تنها در سایه مخفی شده بود، و در آن‌جا به کشیدن نقشه و پخش کردن شایعه‌ها کمک می‌کرد.

ممکن است مرگ هلینا یک قتل باشد؟ محتمل است... اما به نظر نمی‌‌رسد ملکه رینیرا پشت آن باشد. هلینا تارگرین انسانی درهم‌شکسته بود که خطری برای او ایجاد نمی‌کرد. از طرفی منابع ما حرفی از دشمنی بین این دو نمی‌زنند. اگر رینیرا قصد کشتن کسی را داشت، ملکه‌ی بیوه، الیسنت، کسی بود که بر روی نیزه‌ها می‌افتاد. به علاوه شواهد زیادی بیان دارند که در زمان مرگ ملکه هلینا، قاتل مورد نظر در شایعه‌ها یعنی سر لوتور لارجنت به همراه سیصد نفر از رداطلایی‌ها در سربازخانه‌ی دروازه‌ی خدایان مشغول غذا خوردن بود.


کتاب آتش و خون



#خاندان_اژدها
#تاریخ
#کتاب

#houseofthedragon
#HOTD


@westerosir

Читать полностью…

Westeros #GOT

می‌دونستید تامن از بچگی علاقه‌ی خاصی به حیوانات داشت؟ 🦁

در کتاب‌ها، تامن فقط یک بچه‌ی مهربون و آرام نیست؛ از همون کودکی به حیوانات هم علاقه داشت. حتی یک بچه‌آهو به‌عنوان حیوان خانگی داشت، اما جافری اون حیوان رو کشت و پوستش رو هم جدا کرد.

بعدها وقتی تامن پادشاه شد، مارجری سه بچه‌گربه‌ی سیاه بهش هدیه داد؛ سر پونس، لیدی ویسکرز و بوتس. تامن عاشقشون شد، باهاشون بازی می‌کرد و حتی پشت میز غذا بهشون غذا می‌داد. 🐈‍⬛

جالب اینجاست که سرسی دقیقاً از همین روحیه‌ی نرم و مهربون تامن چندان راضی نبود و مدام اون رو با جافری مقایسه می‌کرد؛ چون تامن برخلاف برادرش، بچه‌ای آرام، مهربون و به‌راحتی قابل‌هدایت بود.

#فکت
#کتاب
#Got

@Westerosir

Читать полностью…

Westeros #GOT

تایید خیانت هیو همر در قسمت آخر فصل سوم توسط رایان کندال!

در آستانه قسمت پایانی فصل سوم خاندان اژدها، همه نشانه‌ها حاکی از آن بود که سبزها قرار است با پایانی وحشتناک روبه‌رو شوند. رینیرا تارگرین و دیمون تارگرین موفق شده بودند ارتشی بزرگ برای فتح تامبلتون جمع‌آوری؛ همان شهری که اورموند های‌تاور و دیرون تارگرین از آن به‌عنوان پایگاه استفاده می‌کردند. علاوه بر این، سیاه‌ها شش اژدهای بالغ و آماده نبرد در اختیار داشتند. پس دیگر چه چیزی می‌توانست نقشه‌هایشان را خراب کند؟

متأسفانه، اولف سفید تصمیم گرفت به ملکه هفت پادشاهی خیانت کند و با استفاده از اژدهایش بخش بزرگی از ارتش او را به آتش بکشد. این اتفاق فاجعه‌ای بود که توانست ورق جنگ را برگرداند؛ اما حتی این اتفاق نیز به بدی چیزی که می‌توانست رخ دهد نبود.

در کتاب آتش و خون نوشته جرج آر. آر. مارتین، اولف تنها کسی نبود که علیه ملکه شورش کرد بلکه هیو همر نیز با او در این امر همراه بود. این دو نفر به دیرون تارگرین پیوستند و در جریان نخستین نبرد تامبلتون، بخش بزرگی از نیروهای سیاه حاضر در نبرد را به آتش کشیدند.

رایان کندال، شورانر خاندان اژدها، در گفت‌وگویی با کولایدر توضیح داد که خیانت هیو در واقع با سرپیچی او از دستورات رینیرا به تصویر کشیده شده است:

آیا هیو با نافرمانی از دستورات رینیرا، ترک کردن پستش در کینگز لندینگ، حاضر شدن در جنگی که از او خواسته نشده بود در آن شرکت کند، فرود آوردن اژدهایش و خودداری از کمک کردن وقتی همه‌چیز به جهنم کشیده شد، به رینیرا خیانت نکرد؟ خیانت اولف به دلیل پیامد مستقیمش بیشتر به چشم آمد، اما نباید خیانت خود هیو را نادیده گرفت.
پس از اینکه رینیرا، همسرش دیمون را برای محاصره تامبلتون فرستاد، به دو نفر از شش اژدهاسوار خود دستور داد از گودال اژدها در کینگز لندینگ محافظت کنند. هیو یکی از همین دو نفر بود.

همه می‌دانند که قدرت واقعی تارگرین‌ها بر توانایی آن‌ها در سوار شدن روی اژدها و استفاده از آن‌ها در میدان نبرد بنا شده است. بنابراین اگر سبزها در حالی که نبرد تامبلتون در جریان بود به گودال اژدها حمله می‌کردند، حکومت رینیرا می‌توانست پیش از آنکه واقعاً فرصت شکل‌گیری پیدا کند، به پایان برسد.

به همین دلیل، اینکه هیو این مکان را بدون محافظت رها کرد، قطعاً چیزی نیست که ملکه به‌سادگی از کنار آن بگذرد. البته باید توجه داشت که هیو دلایل بسیار خوبی برای نادیده گرفتن دستور مستقیم رینیرا داشت. او می‌دانست همسرش در تامبلتون زندگی می‌کند و می‌خواست پیش از آنکه اوضاع کاملاً از کنترل خارج شود، او را نجات دهد.
او برای آزار دادن رینیرا یا ضربه زدن به او از دستوراتش سرپیچی نکرد؛ بلکه هدفش محافظت از همسر خودش بود.

بااین‌حال، می‌توان استدلال کرد که او لزوماً به معنای واقعی کلمه به ملکه "خیانت" نکرده است؛ اما بعید است سایر مردم هفت پادشاهی چنین نگاهی به ماجرا داشته باشند. از طرف دیگر، اینکه "خیانت" هیو باعث مرگ صدها نفر نشد، به این معنی نیست که او در ادامه داستان دست به اقدامات خشونت‌آمیزتری نخواهد زد. در این مقطع، او هم دخترش و هم همسرش را از دست داده است و رینیرا نیز خانه‌ای را که در تپه رینیس به او وعده داده بود، در اختیارش قرار نداده است. بماند که ملکه ممکن است به دلیل سرپیچی هیو از دستورات، او را رسماً یک خائن بداند و همین مسئله انگیزه نهایی لازم را به او بدهد تا کاملاً علیه سیاه‌ها موضع بگیرد.

کندال همچنین اشاره کرده که هیو شاید آن‌قدرها هم که در نگاه اول به نظر می‌رسد، معصوم نباشد و احتمالاً در فصل چهارم شاهد چهره تاریک‌تر او خواهیم بود.
او گفت:
از بیرون، شاید هیو مردی بسیار شریف‌تر از اولف به نظر برسد، اما این مرد همیشه فقط بر اساس منافع شخصی خودش عمل کرده است. او هیچ منفعت واقعی‌ای در این جنگ یا ادعای رینیرا نداشت، مگر تا جایی که با جاه‌طلبی‌های خودش سازگار بود. و حالا یکی از دو چیزی که برایش اهمیت داشت، یعنی همسرش، قربانی این جنگ شده است.
در کتاب آتش و خون، هیو حتی به این نتیجه می‌رسد که خودش باید شاه هفت پادشاهی شود و در نهایت برای به دست آوردن این عنوان وارد جنگ می‌شود.

بااین‌حال، هنوز تفاوت‌هایی میان نسخه هیو در کتاب و شخصیتی که در فصل سوم سریال دیده‌ایم وجود دارد. به همین دلیل، جالب خواهد بود ببینیم وقتی فصل چهارم از راه برسد، هیو تا چه اندازه می‌تواند در مسیر جنون و قدرت‌طلبی سقوط کند.


#مصاحبه
#HOTD
@westerosir

Читать полностью…

Westeros #GOT

الیسنت وقتی بر‌می‌گرده پایتخت و می‌بینه اون بچه‌ای که برای نجاتش تلاش می‌کرده الان مرده و اون دو تا بچه‌ای که برای کشتنشون تلاش کرده، زنده هستن!!


#خاندان_اژدها
#فان
#HOTD
#Fun
#Meme

@Westerosir

Читать полностью…

Westeros #GOT

وقتی سیاه‌ها می‌بینن سبزها به دستور اورموند های‌تاور، بچه‌های خردسال رو سپر انسانی کردن!

ترجمه: شما دیگه چه جور حیوون‌هایی هستین؟! (دور از جون حیوان البته)



#خاندان_اژدها
#فان
#HOTD
#Fun
#Meme

@Westerosir

Читать полностью…

Westeros #GOT

رینیرا تارگرین:

[دیمون] هر آن چیزی بود که من می‌خواستم باشم : بی‌خیال و خطرناک ... یک مرد.

سرگذشت کامل ملکه‌ #رینیرا_تارگرین را در ویکی‌وستروس بخوانید.

#خاندان_اژدها
#Rhaenyra_Targaryen
#HOTD

@Westerosir

Читать полностью…

Westeros #GOT

از رینیرا تا ایریون؛ وقتی تارگرین‌ها باور دارند برای چیزی بزرگ‌تر زاده شده‌اند.

رینیرا تارگرین و ایریون «شعله درخشان» شاید در نگاه اول هیچ شباهتی به هم نداشته باشند؛ یکی قهرمان اصلی داستان «رقص اژدهایان» است و دیگری یکی از تاریک‌ترین و بی‌رحم‌ترین تارگرین‌های تاریخ. اما شباهت جالب‌ آن‌ها نه در رفتار، بلکه در نوع نگاهشان به خودشان و سرنوشتشان است.

هر دو باور داشتند برای چیزی بزرگ‌تر انتخاب شده‌اند. رینیرا در پایان فصل سوم خودش را با پیشگویی اگان فاتح و «شاهزاده‌ای که وعده داده شده» پیوند می‌دهد و ایریون هم باور داشت که در واقع یک اژدهاست که در بدن انسان گرفتار شده و می‌تواند دوباره به شکل اژدها برگردد؛ باوری که در نهایت به مرگ وحشتناکش منجر شد.

حتی اسم فرزندانشان هم جالب است. ایریون پسرش را «میگور» نامید؛ همان میگور بی‌رحم، یکی از منفورترین پادشاهان تارگرین. رینیرا هم در کتاب نام دخترش را «ویسینیا» گذاشت؛ نام یکی از فاتحان وستروس که بعدها تصویری خشن و جادوگرگونه از او ساخته شد. این اسم‌ها نشان می‌دهند تارگرین‌ها چقدر به گذشته و میراث خاندانشان وابسته بودند.

اما بخش مهم‌تر ماجرا اینجاست: شاید «دیوانگی تارگرین‌ها» آن‌قدر ساده نباشد که بگوییم فلانی دیوانه بود چون تارگرین بود.

رینیرا و ایریون هر دو در خانواده‌ای بزرگ شدند که اعضایش دائماً رقیب یکدیگر بودند. رینیرا از همان ابتدا با این تصور روبه‌رو بود که چون زن است، نمی‌تواند وارث واقعی باشد. ایریون هم پسر دوم خانواده بود و دائماً خودش را در رقابت با اعضای خانواده‌اش می‌دید و احساس می‌کرد دیگران تهدیدی برای جایگاه او هستند.

در واقع یکی از تراژدی‌های اصلی تارگرین‌ها همین است: قدرت بیش از حد، وقتی با خانواده‌ای پر از رقابت، پیشگویی، اژدها و ادعای حقانیت ترکیب شود، می‌تواند آدم‌ها را به جایی برساند که دیگر مرز بین «چیزی که واقعاً هستند» و «چیزی که فکر می‌کنند باید باشند» را نبینند.

ایریون فکر می‌کرد اژدهاست. رینیرا فکر می‌کند سرنوشت او را برای نقشی بزرگ‌تر انتخاب کرده است. این دو یکی نیستند، اما هر دو نشان می‌دهند یک باور شخصی، وقتی با قدرت و تقدیرگرایی ترکیب شود، چقدر می‌تواند خطرناک شود.

و به همین دلیل مارتین همیشه با مفهوم «تارگرین دیوانه» بازی می‌کند. تاریخ وستروس خیلی راحت آدم‌ها را در یک کلمه خلاصه می‌کند: دیوانه، ظالم، غاصب، خائن. اما ما به‌عنوان خواننده می‌دانیم پشت این برچسب‌ها معمولاً ترس، فشار، قدرت، خانواده، پیشگویی و انتخاب‌های اشتباه هم وجود دارد.

تارگرین‌ها وقتی به قدرتی فراتر از حد معمول دست پیدا می‌کنند، کم‌کم باور می‌کنند سرنوشتشان با بقیه انسان‌ها فرق دارد.

و اینجاست که یک سؤال جالب درباره رینیرا، ایریون، اریس و حتی دنریس شکل می‌گیرد:

اگر یک تارگرین واقعاً باور داشته باشد که سرنوشت خاصی دارد، از کجا به بعد «باور به سرنوشت» تبدیل به «جنون» می‌شود؟

#خاندان_اژدها
#HOTD

@Westerosir

Читать полностью…

Westeros #GOT

🤩🤩 نقد و بررسیِ خاندان اژدها | همراه با آتش و خون

🐉 پست پایانی فصل سوم — جمع‌بندیِ فصل

👁 هشدار لو رفتن داستان: کتاب و کلِ فصل سوم

👋 خب، بعد از روی هم ۵۰ پستِ تحلیلی و نزدیکِ ۳۷ هزار کلمه (چیزی حدودِ یه کتابِ صد و بیست صفحه‌ای) در مورد یک فصل هشت قسمتی از سریال، توی این پست می‌خوام این فصل رو ببندم. البته هنوز حس می‌کنم کلی حرفِ نگفته مونده! اول از همه ممنون که این چند ماه پای این متن‌ها موندید، آدمایی که همه‌ی تحلیل‌ها رو خوندید! شما هیچ‌وقت آدم سابق نمی‌شید! بریم پکیجمون رو بسته‌بندی کنیم!

#️⃣ اول از همه بریم سراغِ نمره، چون خیلیاتون پرسیدید. من از یه جایی به بعد به هیچ قسمتی نمره‌ ندادم. چون از یه جایی به یه نتیجه‌ی مهم رسیدم و الان هم قرار نیست به این فصل نمره بدم!

🤷 ما یه فصل کامل نشستیم درباره‌ی این حرف زدیم که چرا اُلف انتخاب کرد، چرا دیرون به سوگندش عمل کرد، چرا سریال آلیس گذشته‌ی جدیدی از الیس برای ما رو کرد. حالا آخرش بیام بگم «۷ از ۱۰»؟ اون عدد هیچ‌کدوم از این حرف‌ها رو توی خودش نگه نمی‌داره. بعد از اینکه قسمت سوم تحلیل رو نوشتم دیدم که من برای هر قسمت معیار‌ها وتحلیل‌هایی دارم، که ارزششون در یک عدد ساده قابل بیان نیست.

📉 خب حالا بدونِ عدد: این فصل چطور بود؟

⌛️ قبل از هر قضاوتی، باید یه چیزی رو بدونید که نصفِ ایرادهای این فصل و فصل دو رو توضیح می‌ده. فصلِ دو قرار بود ده قسمت باشه و شد هشت قسمت. اون دو قسمتِ حذف‌شده کجا رفتن؟ شدن قسمتِ یک و دوی همین فصل سه. یعنی فصلِ سه عملاً با شش قسمت باید یه فصلِ کامل رو تعریف می‌کرد.

😬 حالا بیشتر منطقی به نظر میآد که چرا این فصل انقدر شلوغ بود و چرا فینال فصل حس یه قسمتِ وسط (مثلا قسمت ۴) رو می‌داد؟ چون واقعاً بود. و بدترش اینه که فصلِ چهار قراره فصلِ آخر باشه؛ یعنی همین بدهیِ داستانی داره منتقل می‌شه به فصلی که باید همه‌چی رو تموم کنه.

🎬 یه نکته‌ی دیگه هم درباره‌ی فصلِ دو هست! اون فصل وسطِ اعتصابِ نویسنده‌ها ساخته شد و اجازه نداشتن سرِ صحنه فیلم‌نامه رو تغییر بدن. برای همین بعضی دیالوگ‌هاش خشک بود. فصلِ سه این محدودیت رو نداشت و این کاملاً معلومه که بازیگرها این فصل دستشون بازتر بود. گفتم بازیگرا، اینو بگم که تیم بازیگری این سریال توی این فصل بی‌نظیر بودن! به شخصه نه تنها بازی بد ندیدم، که یکی از یکی دیگه بهتر بود! تام، اما، مت، الیویا، جیمز نورتون، همه خوب بودن!

🥇 و اما رتبه‌بندی. به‌نظرِ من (و خیلی‌های دیگه) فصلِ یک هنوز بهترین فصلِ این سریاله. دلیلش هم جاه‌طلبی‌شه، یه فصل نشست و چند دهه و چند نسل رو، با تعویضِ بازیگر و همه‌ی دردسرهاش، به شکلِ فشرده تعریف کرد و از پسش براومد. هرچند همون فصل هم اشتباه‌های خودش رو داشت (مرگِ الکیِ لینور، هنوز هم برام قابلِ هضم نیست).

📈 ولی بینِ فصلِ دو و سه، فصلِ سه سر و گردن بالاتره. فصلِ دو دو تا قسمتِ واقعاً ضعیف داشت (پنج و شش) که صحنه‌هاش خوب بود ولی خودِ قسمت‌ها جمع نمی‌شدن، و فینالش هم اصلاً فینال نبود. از اون طرف این فصل کامل‌تر و منسجم‌تر بود.

🏷 یه صحبت کوچیک در مورد اسمِ قسمت‌ها داشته باشم.

😤 «مردانِ بی‌چهره» برای قسمتِ ششم، صادقانه بگم، یه شوخیِ بی‌مزه با ما بود. کلِ فصل داشتیم دنبالِ قاتلِ ردا طلایی‌ها می‌گشتیم، اسمِ یه قسمت رو گذاشتن اسمِ فرقه‌ی آدم‌کش‌های جادویی، و هیچ‌کس هم نیومد.

👏 ولی بقیه‌شون واقعاً خوب بودن. «رینیرای پیروزمند» اسمِ یکی از فصل‌های خودِ کتابه. حالا توی کتاب واقعاً یه‌کم حسِ پیروزی داره ولی توی سریال یه ذره هم نداشت. «فرودِ ملکه» یا کویینزلندینگ هم که شاهکار بود: هم بازیِ کلمه با کینگزلندینگ (فرودِ پادشاه)، هم اشاره به اگانِ فاتح، هم کلِ بحثِ جنسیت توی یه اسم.

🧩 «خم‌نشده و شکسته‌نشده»، که شعارِ خاندانِ مارتله: خم نمی‌شویم، نمی‌شکنیم، از پا درنمی‌آییم. اون تیکه‌ی حذف‌شده رو هم علتش رو توی پست توضیح دادم.

حالا بریم سراغِ چیزهایی که این فصل جواب نداد و مونده برای فصلِ بعد:
۱. قاتلِ ردا طلایی‌ها کی بود و اون مردِ دوچشم‌رنگی چی می‌گفت؟
۲. دیرون زنده‌ست یا نه، و تساریون بالاخره کِی پرواز می‌کنه؟
۳. ویگار کجاست و چرا ایموند رو ول کرد؟
۴. مردمِ کینگزلندینگ رینیرا رو قبول می‌کنن یا نه، و ولاریون‌ها چی کار می‌کنن؟
۵. تایلند لنیستر اصلاً کجاست؟ (این چرا یهو غیبش زد)
۶. رینا و شیپ‌استیلر چی می‌شن؟

🖤💚 اگه واقع‌گرا باشیم، چه خوشمون بیاد چه خوشمون نیاد، یه کارهایی این سریال کرد که «بازی تاج و تخت» هیچ‌وقت نکرد.

🛡 اول: بهمون نشون داد هر منطقه‌ی وستروس فرهنگِ خودش رو داره. شمالی‌ها با طبل و سپر می‌آن، ریورلندی‌ها جور دیگه‌ای می‌جنگن، اولدتاون یه جورِ دیگه حرف می‌زنه. توی گات همه‌شون یه‌جور بودن.

🏳 دوم: پرچم‌ها. توی همین قسمتِ آخر روی دژکوبِ اسکار تالی نشانِ ونس و براکن و پایپر بود. یادتونه فصلِ آخرِ گات، ارتشِ دنریس کینگزلندینگ رو فتح کرد و حتی یه پرچمِ تارگرین هم توش نبود؟

👑 سوم: تاج. توی گات معمولاً کسی تاج سرش نبود، در حالی که تاج مهم‌ترین نمادِ این دنیاست. اینجا تاجِ جیهیریس یه شخصیتِ مستقله، تاج اگان فاتح، یه نشانه‌ی بارز برای مردمه که اگان پادشاه باید باشه!

🔗 و چهارم، که برای من از همه مهم‌تره اینه که سریال تارگرین‌ها رو توی تاریخِ خودشون نشونده، داره به معنای واقعی تاریخ رو می‌بافه. ویسنیا، میگور، جیهیریس، دنیسِ رویابین، نابودیِ والریا، تخم‌های ملکه رینا. توی گات انگار تارگرین‌ها از آسمون افتاده بودن!

✍️ و حالا سوالِ اصلی: این هنوز داستانِ جورج مارتینه؟

📚 مارتین توی وبلاگش از سه تا تغییر شکایت کرده بود: شرایطِ مرگِ هلینا، حذفِ میلور، و اینکه رینا شیپ‌استیلر رو گرفت. و راستش حق با اونه. این فصل، فصلِ جورج نبود. ماجرای اُرموند و دیرون و بچه‌های روی بارو توی کتاب نیست. سفرِ الیسنت به هرن‌هال برای کشتنِ پسرش توی کتاب نیست. اینا نقشه‌ی جورج نیستن.

🦋 ولی یه چیزی هست. استدلالِ مارتین این بود که چون میلور رو حذف کردید، مرگِ هلینا دیگه دلیل نداره. ولی این فصل، به‌نظرِ من، جوابِ اون حرف رو داد؛ ما دقیقاً دیدیم چرا هلینا اون تصمیم رو گرفت، و به نظرم یکی از محکم‌ترین خطوط روایی رو هلینا داشت. اسمِ اون یادداشتِ مارتین «پروانه‌های سمی» بود، و فصل با الیسنت وسطِ یه مشت پروانه‌ی آروم تموم می‌شه. انگار سریال داره یواشکی جواب می‌ده: تغییراتِ ما سمی نیست.

📚 حرفِ آخرم که مهم‌ترین چیزیه که این فصل بهم یادآوری کرد. «شوالیه‌ی هفت پادشاهی» یه داستانِ کوتاهِ سی‌هزار کلمه‌ای رو برداشت و بازش کرد؛ کارِ سختی نبود، چون متن سرِ جاش بود. ولی «آتش و خون» یه رمان نیست. یه کتابِ تاریخِ خشکه که صد سال بعد از ماجرا نوشته شده، و بیشترش از جای خالی ساخته شده.

📚 همین نکته‌ی اصلیه. هر بار که من نوشتم «کتاب می‌گه»، دقیق‌ترش اینه که «یکی از این سه نفر می‌گه». آرک‌میستر گیلداین (که نویسنده‌ی کتاب آتش و خون هست و خودش شاهدِ هیچ‌کدومِ این اتفاقات نبوده و سال‌ها پس از اتفاقات اون رو نوشته) داره سه تا روایتِ متناقض رو کنار هم می‌ذاره:

🔖 یک، ماشروم؛ دلقکِ رینیرا، که روایتش پر از سکس و اغراقه و گیلداین مدام می‌گه این یکی بوی چرندیات می‌ده.
🔖 دو، سپتون یوستاس؛ که توی رد کیپ بوده ولی گیلداین صریح می‌نویسه که از رینیرا خوشش نمی‌اومد و همین اون رو منبع ناموثقی می‌کنه.
🔖 سه، گرندمیستر مانکن و کتابِ «روایتِ راستین»، که معتبرترین منبعِ این جنگ حساب می‌شه. جالب کجاست؟ «روایتِ راستین» عمدتاً بر اساسِ نوشته‌های گرندمیستر اوروایل نوشته شده. همون اوروایلی که سال‌ها به دستور رینیرا توی سیاه‌چال بوده!

😯 این یعنی معتبرترین تاریخِ رقصِ اژدهایان، بازنویسیِ یه میسترِ متأخر از خاطراتِ یه زندانیه. و همون زندانی خودش خیلی از اطلاعاتش رو از دهنِ لریسِ لنگ شنیده بود. ماشروم درباره‌ی لریس می‌گه کلمات مثلِ عسل از دهنش می‌چکید، و هیچ زهری به این شیرینی نبود.

🎯 برای همینه که کتاب مدام می‌گه «حقیقت را احتمالاً هرگز نخواهیم دانست». سپتونِ اعظمی که شبانه مُرد و پنج تا مظنون داشت. آلیس ریورز که «ظاهراً» حرام‌زاده‌ی استرانگ‌هاست. و هلینا، که سه تا نظریه و یه شایعه دربارش هست.

💡 و این جوابِ نهاییِ منه به سوالِ «سریال به کتاب وفادار بوده یا نه؟» — کتاب یه متنِ ثابت نیست که بشه بهش وفادار بود. کتاب دعوای سه تا آدمِ مُرده‌ست که یه نفرِ چهارم داره داوری‌شون می‌کنه و مدام می‌گه نمی‌دونم. سریال هم دقیقاً همون کاری رو کرده که کتاب از خوانندش می‌خواد: جای خالی‌ها رو پر کرده. فقط با نسخه‌ای که لزوماً نسخه‌ی ما نیست، و حق داریم غر بزنیم.

🙏 و حرفِ آخر: امسال بهترین سالِ وستروس بود. «شوالیه‌ی هفت پادشاهی»، فصلِ سومِ «خاندان اژدها»، و نمایشِ «پادشاهِ دیوانه»، همه توی یک سال. تا حالا هیچ‌وقت سه تا اثرِ بزرگ توی یه سال نداشتیم. هرچند هیچ‌کدومشون کتاب نیستن، و ته دلمون همه یه چیز می‌خوایم: «بادهای زمستان».

✍️ فصلِ چهارم فصلِ آخره. هرچی این فصل قرض گرفت، اونجا باید پس داده بشه؛ و هرچی من این فصل گفتم «بذارید برای بعد»، اونجا می‌آد. تا اون‌موقع، هوای همدیگه رو داشته باشید.

#بررسی_فصل
#خاندان_اژدها
#کتاب_در_برابر_سریال
#HOTD
@westerosir

Читать полностью…

Westeros #GOT

ویسریس رینیرا را وارث تاج کرد؛ اما آیا فرمان یک پادشاه می‌توانست سنتی را شکست دهد که مردان را بر زنان مقدم می‌دانست؟

رینیس تارگرین:

«مردان قلمرو انتظار خواهند داشت او وارث باشد، نه تو؛ چون این نظم امور است.»

رینیرا اما جواب دیگری داشت:

«وقتی ملکه شوم، نظم جدیدی ایجاد می‌کنم.»

و شاید تمام رقص اژدهایان را بتوان در همین دو جمله خلاصه کرد؛ نبرد میان «نظم موجود» و زنی که می‌خواست آن را تغییر دهد. چون برخلاف شورش بلک‌فایر، که دو مدعی مرد برای تخت آهنین در برابر یکدیگر قرار گرفتند، رقص اژدهایان یک زن را مستقیماً مقابل یک مرد قرار داد.

در نخستین شورش بلک‌فایر، دو مدعی اصلی تاج مرد بودند؛ دیرون دوم، پادشاه مشروع، و دیمون بلک‌فایر، پسر مشروع‌شده‌ی اگان چهارم. اختلاف میان آن‌ها فقط «مشروع در برابر حرام‌زاده» نبود؛ شایعات درباره‌ی نسب دیرون، کاریزما و محبوبیت دیمون، مخالفت با سیاست‌های دیرون و حتی شمشیر بلک‌فایر، همگی به شکل‌گیری این بحران کمک کردند. در نهایت دیمون شکست خورد و سلطنت تارگرین‌ها پابرجا ماند.

اما در رقص اژدهایان، جنسیت یکی از عوامل اصلی بحران جانشینی بود؛ با وجود این، نمی‌توان جنگ را صرفاً به زن بودن رینیرا نسبت داد. اختلافات بر سر جانشینی، ازدواج او با دیمون و نگرانی بخشی از اشراف از این اتحاد، در کنار تصمیم‌ها و اختلافات سیاسی درون خاندان تارگرین، همگی در شعله‌ور شدن جنگ نقش داشتند.

البته یک واقعیت را نمی‌شود نادیده گرفت:

زن بودن رینیرا خودش به یک استدلال سیاسی علیه ادعای تاج تبدیل شد. او در برابر سنتی ایستاده بود که مردان را در جانشینی بر زنان مقدم می‌دانست.

ویسریس اول پیش از تولد پسرانش، رینیرا را وارث خود معرفی کرده بود و لردهای زیادی برای او سوگند وفاداری خورده بودند. حتی بعد از تولد اگان، ویسریس این تصمیم را تغییر نداد.

اما پشت ادعای اگان فقط «پسر بودن» قرار نداشت؛ شورای بزرگ سال ۱۰۱ و سنتی وجود داشت که در آن مردان در جانشینی بر زنان مقدم بودند. بنابراین وقتی ویسریس مرد، سبزها استدلال کردند که اگان به‌عنوان پسر پادشاه باید بر رینیرا مقدم باشد.

در رقص، خود خاندان سلطنتی وارد جنگ با خودش شد. جنگی که بخش بزرگی از قدرت خاندان تارگرین را درگیر کرد و هزینه‌ای بسیار سنگین روی دست این خاندان گذاشت. شدت درگیری به حدی بود که آثارش فقط به نتیجه‌ی جنگ محدود نماند و برای سال‌ها بر آینده‌ی تارگرین‌ها و جایگاه اژدهایان در وستروس سایه انداخت.

پس رقص را نمی‌توان صرفاً داستان «رینیرا در برابر آگان» دانست. این جنگ هم‌زمان درباره‌ی حق جانشینی، قدرت سنت، اختیار پادشاه در تعیین وارث و این سؤال بود که آیا یک زن می‌تواند بر یک مرد در صف جانشینی مقدم باشد.

مهم‌ترین پیامدش بعد از پایان جنگ دیده شد(اسپویل وقایع بعد از پایان رقص اژدهایان ⚠️)

در سال ۱۷۱، پس از مرگ دیرون اول و بیلور اول، دو پسر اگان سوم، هر دو بدون فرزند، مسئله‌ی جانشینی دوباره مطرح شد. دختران اگان سوم، یعنی دینا، رینا و الینا، ادعاهایی برای تاج داشتند؛ اما این ادعاها کنار گذاشته شد و تاج به برادر اگان سوم، ویسریس دوم، رسید.

خاطره‌ی رقص هم در این تصمیم بی‌تأثیر نبود و به یکی از دلایل تقویت جایگاه مردان در جانشینی تبدیل شد. و تراژدی ماجرا اینجاست که رینیرا برای اثبات حق یک زن به تاج جنگید، اما شکستش بعدها به تقویت همان سنت کمک کرد و جایگاه زنان را در جانشینی تارگرین‌ها ضعیف‌تر کرد.

جورج آر. آر. مارتین درباره‌ی ریشه‌های این داستان گفته که از تاریخ الهام می‌گیرد، اما عناصر تاریخی را بسیار بزرگ‌تر و دراماتیک‌تر می‌کند. او برای توضیح رقص اژدهایان به «آنارشی» انگلستان اشاره کرده؛ جنگی که پس از مرگ هنری اول، میان دخترش ماتیلدا و استفان بر سر تاج شکل گرفت، با اینکه هنری پیش از مرگ، ماتیلدا را وارث خود تعیین کرده و لردها به او سوگند وفاداری داده بودند.

مارتین در واقع می‌گوید بسیاری از محدودیت‌هایی که زنان در وستروس با آن روبه‌رو هستند، ریشه در تاریخ واقعی دارند؛ تاریخی که در آن زنان هم برای رسیدن به قدرت سیاسی با موانع جدی روبه‌رو بودند.

شورش بلک‌فایر جنگی میان دو مدعی مرد برای تاج بود؛ اما رقص اژدهایان جنگی بود که در آن جنسیت یکی از دلایل اصلی تعیین حق جانشینی شد. و شکست رینیرا بعدها خودش به بخشی از حافظه‌ی سیاسی وستروس درباره‌ی حکومت زنان تبدیل شد.


#خاندان_اژدها
#مقاله
#تحلیل
#HOTD

@Westerosir

Читать полностью…

Westeros #GOT

حذف میلور تارگرین و بررسی فاجعه‌ی قتل او در کتاب

«بخش سوم» بخش پایانی

«مطلب زیر حاوی اسپویل کتاب و سریال است.»

نگهبانان حاضر در این سوی پل با شنیدن فریادها به سر ریکارد دستور توقف دادند. او نه‌ایستاد و سعی کرد تا از آن‌ها عبور کند. اما یکی از آن‌ها افسار اسبش را کشید، تورن دستش را قطع کرد و به راهش ادامه داد.اما در کرانه‌ی جنوبی نیز نگهبانانی بودند و دیواری علیهش تشکیل دادند. از دو طرف به او نزدیک شدند و با چهره‌هایی سرخ و فریادزنان، شمشیرها و تبرهایشان را تکان می‌دادند و نیزه‌های بلندشان را در هوا می‌چرخاندند، در حالی که تورن به این سو و آن‌ سو می‌رفت و اسب دزدی‌اش را می‌چرخاند و به دنبال راهی در میان صفوف آنان می‌گشت. پرنس میلور به او چسبیده بود و از ترس جیغ می‌کشید.

سرانجام این کمان‌های زنبورکی بودند که او را از پا درآوردند. یک تیر به دستش خورد، دیگری در گلویش فرو رفت. سر ریکارد از زین به پایین افتاد و بر روی پل در گذشت، در حالی که خون از دهانش بیرون می‌زد و سخنان آخرش را نامفهوم می‌کرد. سر ریکارد تا آخرین لحظه پسرک را که قسم خورده بود تا از او محافظت کند را رها نکرده بود تا آن‌که زن رخت‌شویی به نام ویلو پاوند-استون پرنس گریان را از میان بازوانش بیرون کشید.

هر چند با کشتن شوالیه و گرفتن پسرک، مردم نمی‌دانستند با جایزه‌شان چه کنند. ملکه رینیرا پاداش بسیاری برای بازگشت او قرار داده بود، اما کینگزلندینگ فرسنگ‌ها دورتر بود. ارتش لرد های‌تاور نزدیک بود. شاید آن‌ها حتی پول بیشتری پرداخت می‌کردند. وقتی یکی پرسید که اگر جایزه‌ی پسر زنده و مرده یکی‌ بود چه، ویلو پانداستون میلور را محکم تر در آغوش گرفت و گفت هیچ‌کس حق ندارد به پسر جدید او آسیب بزند (ماشروم می‌گوید که آن زن هیولایی بود که اندازه‌ی سی سنگ وزن داشت، ساده‌لوح و نیمه‌دیوانه بود و نامش را با کوباندن لباس‌هایی که در رودخانه می‌شست به دست آورده بود.) سپس اسلای آمد و از میان جمعیت عبور کرد، او در حالی که در خون اربابش غرق شده بود، مدعی شد که پرنس متعلق به اوست، زیرا او تخم اژدها را پیدا کرده بود.

کمانداری که تیرش سر ریکارد تورن را از پای درآورده بود نیز مدعی چنین چیزی شد. سپس آن‌ها با هم بحث کردند، بر سر یکدیگر فریاد زدند و بر بالای جسد شوالیه یکدیگر را هل دادند. با حضور افراد بسیاری بر روی پل، غافلگیرکننده نیست که روایات متعددی از سرنوشت میلور تارگرین به دستمان رسیده است. ماشروم می‌گوید که ویلو پاند_استون پسر را آن‌قدر محکم به خود فشرد که کمرش را شکست و او را له کرد. سپتون یوستاس به ویلو اشاره نمی‌کند. در روایت او، قصاب شهر پرنس را با ساطور به شش تکه تقسیم کرد تا تمامی کسانی که بر سرش دعوا می‌کردند یک تکه از او را بگیرند. داستان راستین استاد اعظم مونکان می‌گوید که پسر به دست مردم تکه تکه شد، اما نام و نشانی از آنان به میان نمی‌آورد.

تمام چیزی که با قطعیت می‌دانیم این است که زمانی که بانو کسول و شوالیه‌هایش سر می‌رسند و جمعیت را متفرق می‌کنند، پرنس مرده بود. ماشروم به ما می‌گوید که بانو به محض دیدن او رنگ از رخسارش می‌پرد و می‌گوید: « خدایان ما را به خاطر این نفرین خواهند کرد.» به دستور او اسلای و ویلو پاوند_استون و پسرک اصطبل‌بان از بخش میانی پل قدیمی به دار آویخته شدند، به همراه آنان مردی که صاحب اسبی بود که سر ریکارد از مهمان‌خانه دزدیده بود نیز اعدام شد. زیرا (به اشتباه) تصور شده بود که او به فرار تورن کمک کرده است. بانو کسول، جسد سر ریکارد را پوشیده در ردای سفیدش به همراه سر پرنس میلور به کینگزلندینگ فرستاد. تخم اژدها نیز به لرد های‌تاور در لانگ تیبل فرستاده شد، به امید آن‌که این تخم کمی از خشمش بکاهد.

ماشروم که ملکه را دوست داشت، به ما می‌گوید وقتی سر کوچک میلور در مقابل رینیرا قرار گرفت، در حالی که بر روی تخت‌آهنین نشسته بود، به گریه افتاد. سپتون یوستاس که علاقه‌ی زیادی نداشت، در عوض می‌گوید که او لبخند زد و دستور به سوزاندن سر داد، زیرا او از خون اژدها بود. با این‌که برای مرگ پسر اعلامیه‌ای رسمی صادر نشد، اما خبر مرگ او در شهر پیچید. و در عرض مدت زمانی کوتاه، داستان دیگری روایت شد، داستانی که در آن ملکه رینیرا دستور داده بود تا سر شاهزاده را داخل یک لگن توالت به مادرش، ملکه هلینا بدهند. با این‌که این داستان واقعیت نداشت، به سرعت ورد زبان تمامی ساکنین کینگزلندینگ شد. ماشروم این داستان را کار کلاب فوت می‌داند: «مردی که زمزمه‌ها را ساکت می‌کند، می‌تواند آن‌ها را نیز پخش کند.»

پایان.

کتاب آتش و خون


#خاندان_اژدها
#کتاب
#سریال
#HOTD

@westerosir

Читать полностью…

Westeros #GOT

معرفی جان راکستون دلیر

«بخش اول»

«مطلب زیر حاوی اسپویل کتاب و سریال است.»


جان راکستون، که به جان بی‌باک نیز مشهور بود، شوالیه و لرد خاندان راکستون در دوره‌ی رقص اژدهایان بود.

شخصیت:
در مورد جان بی‌باک گفته شده است، به همان اندازه که شمشیر سیاهش، شمشیر والریایی که یتیم‌ساز نامیده‌ می‌شد، مورد واهمه بود، مزاج تند و سیاهش نیز هراسناک بود.

تاریخچه:

سر جان در جریان رقص اژدهایان، جنگ داخلی میان پادشاه اگان تارگرین دوم و خواهر ناتنی‌اش، ملکه رینیرا تارگرین، بر سر تخت آهنین وستروس، در جناح پادشاه اگان دوم و سبزها جنگید.

در نبرد هانی‌واین، لرد اوون کاستاین به دست جان راکستون و با شمشیر والریایی او اورفن‌میکر «یتیم‌ساز» زخمی مرگبار برداشت.
پس از نبرد، جان، تایتوس پیک، وارث لرد آنوین پیک، را شوالیه‌ کرد؛ اما سر تایتوس تنها شش روز بعد و در جریان یک درگیری کوچک کشته شد.

پس از کشته شدن لرد اورموند های‌تاور در نخستین نبرد تامبلتون، جان از جمله کسانی بود که خواستار فرماندهی ارتش‌‌شان شد.

همچنین جان راکستون بی‌باک شیفته‌ی بانو شاریس فوتلی زیبا، همسر لرد تامبلتون، شد و او را به عنوان «غنیمت جنگی» از آن خود کرد. هنگامی که همسرش اعتراض کرد، سر جان او را با یتیم‌ساز چنان از هم شکافت که چیزی نمانده بود به دو نیم شود، و گفت: «او می‌تواند بیوه هم بسازد.» و پیراهن بانو شاریس گریان را از تنش پاره کرد.

کتاب آتش و خون

ادامه دارد...



#خاندان_اژدها
#فکت
#تاریخ
#کتاب
#سریال
#houseofthedragon
#HOTD
#fact

@westerosir

Читать полностью…

Westeros #GOT

قسمت هشتم خاندان اژدها با عبور از یک میلیون بیننده، رکورد جدیدی در پخش زنده ثبت کرد!

قسمت ششم فصل سوم سریال خاندان اژدها با ۹۸۰ هزار بیننده پخش زنده، رکورددار این فصل بود؛ اما این رکورد در قسمت هفتم شکسته نشد و آمار بینندگان به ۷۹۰ هزار نفر کاهش یافت. با این حال، قسمت هشتم با جهشی چشمگیر به ۱.۱۴ میلیون بیننده رسید و به پربیننده‌ترین قسمت فصل سوم در پخش زنده شبکه اچ‌بی‌او تبدیل شد.

آمار بینندگان پخش زنده فصل سوم به ترتیب:

قسمت اول: ۸۶۰ هزار نفر
قسمت دوم: ۹۷۰ هزار نفر
قسمت سوم: ۸۹۰ هزار نفر
قسمت چهارم: ۹۲۰ هزار نفر
قسمت پنجم: ۹۵۰ هزار نفر
قسمت ششم: ۹۸۰ هزار نفر
قسمت هفتم: ۷۹۰ هزار نفر
قسمت هشتم: ۱.۱۴ میلیون نفر

قسمت هشتم با ثبت ۱.۱۴ میلیون بیننده، حدود ۴۴ درصد بیشتر از قسمت هفتم و حدود ۱۶ درصد بیشتر از رکورد قبلی فصل یعنی قسمت ششم بیننده داشته است. این آمار همچنین نشان می‌دهد فصل سوم در مجموع روندی صعودی را در جذب مخاطبان پخش زنده تجربه کرده، هرچند قسمت هفتم افت محسوسی داشته است.

این آمار تنها مربوط به بینندگان پخش زنده شبکه اچ‌بی‌او در ایالات متحده است و بینندگان استریم، پخش با تاخیر و مخاطبان خارج از آمریکا را شامل نمی‌شود.

#آمار
#خاندان_اژدها
#HOTD

@Westerosir

Читать полностью…

Westeros #GOT

پایان فیلم‌برداری فصل دوم «شوالیه هفت پادشاهی» پس از چالش‌های بی‌سابقه

با پخش قسمت پایانی فصل سوم سریال «خاندان اژدها» و تأیید فیلم‌برداری فصل چهارم آن برای اوایل ۲۰۲۷، جهان دنیای «بازی تاج و تخت» شاهد یک خبر مسرت‌بخش دیگر بود، مراحل فیلم‌برداری فصل دوم سریال «شوالیه‌ای از هفت پادشاهی» به طور کامل به پایان رسید.

پیتر کلافی با انتشار استوری از هدیه پایان کار خود (یک چوب بازی سنتی ایرلندی یا همان هرلینگ با حکاکی طرح دانک و اگ) پایان بازی خود در این فصل را اعلام کرد. پیش از او نیز دکستر سول آنسل فیلم‌برداری خود را به پایان رسانده بود. از آنجا که ساختار روایت این سریال کاملاً وابسته به این دو شخصیت است، اتمام بازی آن‌ها به معنای پایان یافتن کل مراحل فیلم‌برداری فصل دوم است.

فصل اول سریال با اقتباس از رمان کوتاه «شوالیه پرچین» ساخته شد و توانست با لحنی سبک‌تر و مفرح‌تر در عین حفظ غافل‌گیری‌های داستانی، محبوبیت زیادی کسب کند. فصل دوم قرار است کتاب بعدی این مجموعه یعنی «شمشیر سوگندخورده» را به تصویر بکشد. ماجرای این فصل حدود یک سال و نیم بعد رخ می‌دهد؛ زمانی که خشکسالی شدیدی منطقه «ریچ» را فرا گرفته و دانک و اگ درگیر نزاع ملکی دو نجیب‌زاده بر سر مالکیت یک رودخانه می‌شوند.

به سرانجام رسیدن فیلم‌برداری این فصل یک موفقیت بزرگ محسوب می‌شود، چرا که تیم تولید با بحران‌های غیرمنتظره‌ای دست‌وپنجه نرم کرد. برای بازسازی فضای خشکسالی داستان، تیم تولید لوکیشن خود را از ایرلند شمالی به جزایر قناری در اسپانیا منتقل کرد. اما وقوع یک طوفان و سیل تاریخی ۱۰۰ ساله، لوکیشن‌ها را زیر آب برد و بارها پروژه را به تعطیلی کشاند. ایرا پارکر، سازنده سریال، روند ساخت این فصل را بسیار طاقت‌فرسا خواند و تأکید کرد هماهنگی و آمادگی بالای بازیگران اصلی مانع از طولانی‌تر شدن روند تولید و در نتیجه ایجاد تعویق‌ها شد.

با اتمام فیلم‌برداری، پروژه وارد مراحل پس از تولید (تدوین و جلوه‌های ویژه) شده است. برخلاف فاصله‌های طولانی میان فصل‌های «خاندان اژدها»، روند آماده‌سازی «شوالیه‌ای از هفت پادشاهی» سریع‌تر پیش می‌رود و فصل دوم این سریال همچنان برای پخش در اوایل سال ۲۰۲۷ برنامه‌ریزی شده است.

#اخبار
#شوالیه‌ای_از_هفت_پادشاهی
#AKOTSK

@Westerosir

Читать полностью…

Westeros #GOT

الیسنت: «هر شوالیه‌ و لرد جوانی توی هفت پادشاهی برات غش و ضعف کنه، چه مصیبتی!
کم پیش میاد دخترها تو این قلمرو بین دو تا خواستگار حق انتخاب داشته باشن، چه برسه به چهل تا.»

رینیرا:«اون مردها و پسرها برای من غش و ضعف نمی‌کنن. فقط اسم من و خون والریاییم رو برای بچه‌هاشون می‌خوان.»

الیسنت:«به نظر من که خیلی هم رمانتیکه.»

رینیرا: «چقدر باید رمانتیک باشه؛ تو یه قلعه حبس شی و مجبور باشی وارث بزایی!»

و چند لحظه بعد از دیدن چهره‌ی الیسنت: «متأسفم.»

سرگذشت کامل ملکه‌ #رینیرا_تارگرین را در ویکی‌ وستروس بخوانید.

#خاندان_اژدها
#Rhaenyra_Targaryen
#HOTD

@Westerosir

Читать полностью…

Westeros #GOT

🐉 به کانال رقص با اژدهایان خوش آمدید 🐲

❄️ مرجع رسمی و تخصصی دنیای نغمه 🔥

▪ آخرین خبرها از اسپین‌ اف‌ های گات
▪ پشت صحنه‌ های دیده‌ نشده و ناگفته‌ها
▪ فکت‌ های خیره کننده‌ی بی نظیر
▪ ادیت‌های سینمایی و نفس‌ گیر
▪ دیالوگ های ماندگار به همراه تحلیل عمیق
▪ معرفی تمام خاندان ها کاراکتر های جهان نغمه
▪ نظرسنجی های سرگرم کننده برای تقویت
اطلاعات عمومی درباره دنیای نغمه
❤️‍🔥 همه و همه در چنل رقص با اژدها ❤️‍🔥

⚔️ با افتخار تنها کانال دنیای نغمه همراه چالش و مسابقات با جوایز مالی جذاب و متنوع فقط برای اعضای کانال رقص با اژدهایان 🛡️

🏰 قدرت متعلق به کسی است که جرات دارد 🏰

@Dance_with_Dragons

Читать полностью…

Westeros #GOT

دیلا تارگرین؛ دختری که خواهرش برای دفاع از او یک پارچ شراب را روی سر برادرشان خالی کرد 🍷🐉

دیلا تارگرین یکی از دخترهای جهریس اول و آلیسان بود؛ دختری کاملاً متفاوت با تصویری که معمولاً از تارگرین‌ها داریم.

او لطیف، مهربان، خجالتی و به‌شدت ترسو بود. از گربه و زنبور گرفته تا اسب و اژدها می‌ترسید و حتی کوچک‌ترین تشر می‌توانست اشکش را دربیاورد. آلیسان هم او را «گل کوچک من» صدا می‌زد.

یکی از تلخ‌ترین اتفاقات زندگی دیلا زمانی رخ داد که هنوز خیلی جوان بود. جهریس و آلیسان از ابتدا تصور می‌کردند دیلا روزی با برادرش، ویگون تارگرین، ازدواج خواهد کرد؛ اما این دو از هم متنفر بودند. ویگون دیلا را احمق می‌دانست و دیلا هم از او می‌ترسید.

در سال ۷۳ پس از فتح، یکی از ندیمه‌های آلیسان در حضور آنها درباره ازدواجشان سؤال کرد. واکنش ویگون واقعاً بی‌رحمانه بود؛ او به دیلا توهین کرد و گفت باید دنبال مردی بگردد که بچه‌های احمق بخواهد.

دیلا همان‌جا با گریه از تالار بیرون رفت و آلیسان هم به دنبالش رفت.

اما داستان اینجا تمام نشد.

آلیسا تارگرین، خواهر بزرگ‌ترشان، یک پارچ شراب روی سر ویگون خالی کرد.

ویگون حتی از این کار هم عصبانی نشد؛ فقط گفت آلیسا «شراب آربور» را هدر داده است.

و جالب اینجاست که آلیسا ظاهراً این موضوع را فراموش نکرد. مدتی بعد، وقتی ویگون را برای آموزش شمشیرزنی فرستادند، آلیسا با لباس زره وارد میدان شد و او را شکست و تحقیر کرد؛ در حالی که دیلا از بالای قلعه شاهد ماجرا بود.

بعد از ماجرای ویگون، پیدا کردن همسر برای دیلا سخت شد. در ۱۳سالگی او را برای دیدن کورلیس ولاریون به دریفت‌مارک بردند، اما دیلا در راه دریا زده شد و بعد هم از کورلیس خوشش نیامد، چون فکر می‌کرد بیشتر از آدم‌ها عاشق کشتی‌هایش است.

دیلا در نهایت با لرد رودریک ارن ازدواج کرد و تنها فرزندش، اِما ارن، به دنیا آمد؛ همان اِما که بعدها همسر ویسریس اول و مادر رینیرا تارگرین شد. اما خود دیلا تنها ۱۸ سال داشت که پس از زایمان بر اثر تبِ زایمان از دنیا رفت.

#تاریخ
#خاندان_اژدها
#HOTD

@Westerosir

Читать полностью…

Westeros #GOT

اگه می‌تونستی یک مکان رو برای زندگی در وستروس انتخاب کنی، کجا می‌رفتی؟

این مرتبه با پاسخ مارتین همراه باشید.

#مصاحبه
#مارتین

@Westerosir

Читать полностью…

Westeros #GOT

از هلینای معصوم تا رینیرای قدرت‌طلب؛ ما کدام زن را راحت‌تر می‌پذیریم؟

بخشی از نفرتی که بعضی از طرفداران نسبت به رینیرا دارن، شاید فقط به خاطر تصمیم‌ها و کارهای خود شخصیت نباشه؛ بلکه به این برگرده که رینیرا دقیقاً خلاف تصویریه که از یک زن «مقبول» انتظار دارن.

هلینا برای بعضی‌ها جذابه چون شخصیتی لطیف، معصوم، آسیب‌پذیر و تا حد زیادی دور از قدرت و درگیری‌های مستقیم دارد؛ در مقابل، رینیرا زنیه که خواسته‌های خودش رو داره، علیه محدودیت‌های اطرافش می‌ایسته، از نظر شخصی آزادتره، تصمیم می‌گیره و برای به‌دست آوردن چیزی که حق خودش می‌دونه مبارزه می‌کنه.

اینجاست که برای بعضی مخاطب‌ها، مسئله فقط این نیست که «رینیرا شخصیت خوبی نیست». زنی که خودش انتخاب می‌کنه، قدرت می‌خواد، اشتباه می‌کنه، خشمگین می‌شه و حاضر نیست صرفاً مطابق انتظارات جامعه رفتار کنه، ممکنه خیلی سریع با برچسب‌هایی مواجه بشه؛ در حالی که همین مخاطب ممکنه رفتارهای بسیار خشن‌تر و جنایت‌های بزرگ‌تر رو در شخصیت‌های مرد نادیده بگیره یا حتی تحسین کنه.

البته این به هیچ‌وجه به این معنی نیست که همه مردها یا حتی همه طرفدارهای مرد رینیرا رو به این دلیل دوست ندارن. خیلی‌ها صرفاً به دلایل داستانی، اخلاقی یا شخصیتی با رینیرا مشکل دارن و این کاملاً قابل بحثه.

حرف اینجاست که برای بخشی از مخاطب‌ها، جنسیت شخصیت هم می‌تونه روی قضاوتشون تأثیر بذاره. مخصوصاً وقتی یک شخصیت زن از قالب «زن معصوم، دوست‌داشتنی و بی‌خطر» خارج می‌شه و تبدیل به زنی می‌شه که خودش عاملیت داره، قدرت می‌خواد، اشتباه می‌کنه و قرار نیست فقط برای جذاب بودنِ دیگران وجود داشته باشه.

شاید به همین دلیله که بعضی‌ها از شخصیت‌های مردِ خاکستری و جنایتکار لذت می‌برن، اما وقتی همین پیچیدگی و خشونت رو در یک شخصیت زن می‌بینن، دیگه به چشم «شخصیت پیچیده» نگاهش نمی‌کنن.

از این زاویه، محبوبیت هلینا هم برای بعضی مخاطب‌ها قابل توجهه. نه لزوماً به این دلیل که او «شخصیت بهتری» از رینیراست، بلکه چون تصویری کاملاً متفاوت ارائه می‌ده؛ شخصیتی که برای بعضی‌ها با تصوری که از یک زن دوست‌داشتنی، لطیف و بی‌خطر دارن، راحت‌تر جور درمیاد. انگار هلینا همان نوع شخصیتی است که لازم نیست برای دیده شدن بجنگد، قدرت را طلب کند یا مدام با ساختارهای اطرافش درگیر شود.

و شاید دقیقاً همین تضاد باعث می‌شه بعضی‌ها با هلینا احساس راحتی بیشتری داشته باشن و با رینیرا احساس تنش کنن؛ چون هلینا شخصیتی لطیف، آسیب‌پذیر و تا حد زیادی دور از قدرت و درگیری‌های سیاسی‌ که راحت‌تر می‌شه باهاش همذات‌پنداری کرد و دوستش داشت، اما رینیرا شخصیتی‌‌ست که مخاطب را بیشتر با انتخاب‌های جسورانه، میل به قدرت و سرکشی در برابر سنت‌ها درگیر می‌کند.

در نهایت، بحث این نیست که «هرکس هلینا رو دوست داره ضد رینیراست» یا اینکه «هر مردی که رینیرا رو دوست نداره مشکل جنسیتی داره». بحث اینه که گاهی چیزی که ما در یک شخصیت دوست داریم، فقط خود شخصیت نیست؛ بلکه تصویریه که از زن یا مرد ایده‌آل در ذهن خودمون داریم.

#خاندان_اژدها
#تحلیل
#HOTD

@Westerosir

Читать полностью…

Westeros #GOT

فکر این‌که الیسنت و دیرون دیگر هرگز یکدیگر را نبینند، واقعن دلخراش است! با ادامه یافتن «رقص اژدهایان» و از هم گسسته‌تر شدن خانواده، ممکن است شاهزاده دیرون تارگرین با وجود اشتیاقی که دارد، دیگر هرگز فرصت پیدا نکند تا دوباره مادرش را ببیند.

تراژدی ماجرا این‌جاست که کوچک‌ترین پسر الیسنت، دور از او و در اولدتاون بزرگ شد و در نهایت به‌واسطه جنگ، زندگی‌اش به کام آن کشیده شد.
یکی از نکات جالب شباهت ظاهری دیرون به الیسنت در سریال است.

فکر می‌کنید آن‌ها پیش از این‌که خیلی دیر شود، دوباره یکدیگر را خواهند دید؟

#خاندان_اژدها
#HOTD
@Westerosir

Читать полностью…

Westeros #GOT

اسپین‌آفی که رایان کندال چشم‌انتظار ساخته شدنش است!

بیش از یک هفته از پخش قسمت پایانی فصل سوم خاندان اژدها گذشته و هنوز گردوغبار اتفاقاتش به‌آرامی در حال فرو نشستن در وستروس است؛ و طرفداران خودشان را برای انتظار طولانی تا پروژه بعدی دنیای نغمه‌ای از آتش و یخ آماده می‌کنند.

پروژه بعدی، فصل دوم سریال شوالیه‌ای از هفت پادشاهی است که فیلم‌برداری آن به‌تازگی به پایان رسیده و قرار است در اوایل سال ۲۰۲۷ بازگردد. البته پروژه‌ها و اسپین‌آف‌های بیشتری از دنیای وستروس در دست ساخت هستند.

با توجه به اینکه خاندان اژدها قرار است با فصل چهارم به پایان برسد، باعث خوشحالی هست که بدانیم پس از پایان این سریال، همچنان شاهد داستان‌های بیشتری از وستروس خواهیم بود.

اما رایان کندال، شورانر خاندان اژدها، قرار نیست نقشی در پروژه‌های آینده این دنیا داشته باشد (الحمد الله).

کندال در ماه ژوئن تایید کرده بود که پس از پایان سریال، از دنیای هفت پادشاهی فاصله خواهد گرفت. اما با توجه به موفقیت فصل سوم، آیا نظرش تغییر کرده است؟

اگر بخواهیم به حرف‌های خود کندال استناد کنیم، پاسخ خیر است. او این هفته در گفت‌وگویی با کولایدر بار دیگر تأکید کرد که پس از پخش تیتراژ پایانی فصل چهارم خاندان اژدها، کارش با اژدهایان، تارگرین‌ها و تخت‌ آهنین تمام خواهد شد.

بااین‌حال، کندال درباره اسپین‌آف دیگری صحبت کرد که دوست دارد ساخته شود؛ چه خودش در آن حضور داشته باشد و چه نداشته باشد.
کوندال گفت:

من واقعاً هر چیزی را که لازم بوده درباره اژدهایان، تارگرین‌ها و تخت‌ آهنین می‌گفتم، گفته‌ام. اما فکر می‌کنم جالب‌ترین داستانی که هنوز روی میز باقی مانده، داستان پایان سلسله تارگرین است؛ البته داستانی که از دیدگاه خود تارگرین‌ها روایت شود.
وقتی از او خواسته شد منظورش از "پایان سلسله تارگرین" را دقیق‌تر توضیح دهد، گفت:
بله، منظورم پایان رسمی و پذیرفته‌شده این سلسله، یعنی مرگ اریس دوم، معروف به شاه دیوانه، است.


آیا هرگز سریالی درباره شورش رابرت ساخته خواهد شد؟

دوره‌ای که کندال درباره آن صحبت می‌کند، در تاریخ وستروس با نام شورش رابرت شناخته می‌شود. در این دوره، رابرت براثیون، ادارد استارک و متحدانشان علیه شاه دیوانه، اریس تارگرین دوم قیام و او را سرنگون کردند و به حدود ۳۰۰ سال حکومت تارگرین‌ها بر وستروس پایان دادند.

کندال قطعاً حق دارد که این دوره تاریخی را جذاب بداند؛ اما نکته جالب اینجاست که همین حالا نیز این دوره در قالب نمایشنامه جدید "بازی تاج‌وتخت: شاه دیوانه" در حال روایت شدن است. این نمایشنامه در حال حاضر در شهر استراتفورد و توسط کمپانی سلطنتی شکسپیر روی صحنه می‌رود.

جالب‌تر اینکه نمایشنامه دقیقاً همان زاویه دیدی را دنبال می‌کند که کندال پیشنهاد داده است یعنی از دیدگاه خاندان تارگرین. شخصیت‌هایی مانند اریس، همسرش ریلا و پسرش ریگار نقش‌های مهمی در نمایشنامه دارند. این نمایش تاکنون با استقبال بسیار خوبی مواجه شده و نشان می‌دهد که این بخش از تاریخ وستروس همچنان برای طرفداران جذابیت زیادی دارد.

بااین‌حال، بعید است به این زودی‌ها شاهد نسخه تلویزیونی این داستان باشیم. به همین دلیل، احتمالاً امید کندال برای دیدن چنین سریالی چندان عملی نخواهد بود.

جرج آر. آر. مارتین نیز سال‌ها پیش، در سال ۲۰۱۷، ایده ساخت سریالی درباره شورش رابرت را رد کرده بود. او در وبلاگش نوشته بود که وقتی کتاب‌هایش را به پایان برساند، طرفداران از تمام اتفاقات مهم شورش رابرت مطلع خواهند شد و بنابراین ساخت یک سریال کامل درباره آن چندان منطقی نیست.

مارتین نوشته بود:
در چنین سریالی دیگر هیچ غافلگیری یا افشاگری‌ای باقی نمی‌ماند؛ فقط شاهد اجرای دوباره درگیری‌هایی خواهیم بود که از قبل می‌دانیم چگونه به پایان می‌رسند. این داستانی نیست که فعلاً بخواهم روایت کنم؛ بیش از حد شبیه بازگویی دوباره یک داستان خواهد بود.
البته اکنون بخشی از همین اتفاقات را در نمایشنامه شاه دیوانه می‌بینیم، بنابراین کاملاً ممکن است نظر مارتین طی این ۹ سال تغییر کرده باشد.

البته، نمایشنامه تفاوت بسیار زیادی با یک سریال تلویزیونی دارد و شاید همین قالب متفاوت به مارتین و تیم خلاق نمایشنامه اجازه داده باشد این وقایع را به شکلی روایت کنند که برایشان ارزشمندتر از بازسازی دوباره آن‌ها در قالب یک سریال تلویزیونی بوده است.

در شرایط فعلی "بازی تاج‌وتخت: شاه دیوانه" بهترین و تنها راه برای دیدن مستقیم وقایع شورش رابرت محسوب می‌شود و بعید است این وضعیت در آینده نزدیک تغییر کند.

اما در مورد آینده دنیای وستروس، پروژه‌های دیگری در راه هستند:
فصل چهارم خاندان اژدها، فصل دوم شوالیه‌ای از هفت پادشاهی، و فیلمی درباره اگان فاتح و فتح وستروس

اما در هر حال کندال دیگر در راس هیچ‌یک از پروژه‌های آینده نخواهد بود.

#اخبار
#مصاحبه
#AKOTSK
#HOTD
@westerosir

Читать полностью…

Westeros #GOT

معرفی جان راکستون دلیر

«بخش دوم»

«مطلب زیر حاوی اسپویل کتاب و سریال است.»

پس از هجوم به دراگون‌پیت و فرار ملکه رینیرا از پایتخت، سر جان راکستون، سر راجر کورن و لرد آنوین پیک، از کسانی بود که می‌خواستند بی‌درنگ به سوی کینگز لندینگ پیشروی کنند.
دیگر فرمانده سبز، سر هوبرت های‌تاور محتاط‌تر بود و به آن‌ها توصیه کرد احتیاط کنند دو خائن یعنی هیو همر و اولف‌ وایت، تنها به شرط گرفتن فرماندهی کل نیروها، حاضر شدند به آن‌ها بپیوندند. اولف وایت خواستار قلعه‌ی هایگاردن به همراه تمام زمین‌ها و درآمدش بود، در حالی که هیو همر، به کمتر از تاج و تخت رضایت نمی‌داد.

به هر شکل ارتش همچنان در تامبلتون ماند و جان به توطئه‌ی کالتراپ‌ها پیوست؛ توطئه‌ای که هدفش کشتن دو اژدها سوار یعنی هیوهمر و اولف وایت بود.

در دومین نبرد تامبلتون، «جان دلیر» هنگامی که هیو همر را دید فرصت را غنیمت شمرد و گفت: «لرد همر، تسلیت می‌گویم.» همر اخم کرد و پرسید: «برای چه؟» راکستون جواب داد: « شما در جنگ کشته شدید.» و سپس یتیم‌ساز را از غلاف بیرون کشید و در شکم همر فرو کرد و با شمشیر از کشاله‌ی ران تا گلوی‌ او را پاره کرد.

دوازده نفر از افراد همر شاهد مرگش بودند و حتی با فولاد والریایی مثل یتیم‌ساز نمی‌توان در برابر ده شمشیرزن مقاومت کرد.
جان راکستون پیش از مرگش، سه نفر از دشمنانش را کشت. گفته می‌شود راکستون در اثر قرار گرفتن پایش بر روی احشا همر، تعادلش را از دست داده و کشته شد، اما ممکن است این بیشتر حالت کنایه داشته باشد تا آن‌که حقیقت داشته باشد.


  شش ماه بعد از جنگ دوم تامبلتون، بانو شاریس فوتلی، پسری تیره‌مو و نیرومند به دنیا آورد و ادعا کرد که کودک، فرزند شوهر فقیدش، لرد فوتلی، است؛ اما بسیاری بر این باور بودند که پدر واقعی پسر، جان دلیر بوده است.

در مورد سرنوشت شمشیر جان راکستون یعنی یتیم‌ساز نیز باید بگوییم، آنوین پیک بعدها، هنگامی که در دوران نیابت سلطنت اگان سوم تارگرین به مقام دست شاه رسید، آشکار کرد که یتیم‌ساز در اختیار اوست.

پایان

کتاب آتش و خون


#خاندان_اژدها
#تاریخ
#کتاب

#houseofthedragon
#HOTD


@westerosir

Читать полностью…

Westeros #GOT

تفاوت سه واقعه‌ی رخ داده، در کتاب و سریال


«مطلب زیر حاوی اسپویل کتاب و سریال است.»

تغییر پیشنهاد دهنده، تجزیه وستروس

در قسمت هشتم و آخر فصل سوم سریال خاندان اژدها دیدیم که سر گواین های‌تاور با گروگانش به سوی شاهزاده دیمون می‌آید و به او صلح را پیشنهاد می‌دهد و می‌گوید به پیشنهاد دیرون تارگرین قلمرو را تقسیم کنند. ملکه رینیرا به کرون‌لندز، شمال، ویل و همه‌ی زمین‌هایی که با رود ترایدنت آبیاری می‌شود حکومت کند و دیرون از اولدتاون حکومت کند. لرد کورلیس ولاریون نیز از این پیشنهاد حمایت می‌کند اما دیمون از این پیشنهاد عصبانی می‌شود و تا آستانه‌ی خفه کردن گواین پیش می‌رود‌. جالب است بدانید که در واقع این پیشنهاد توسط ملکه الیسنت های‌تاور به ملکه رینیرا تارگرین داده می‌شود.

دستور قتل دیرون در کتاب

هنگامی که رینیرا اولف وایت و هیوهمر را به تامبلتون می‌فرستد تا از آن‌جا دفاع کنند و دیرون را از میان بردارند، لرد کورلیس پیشنهاد کرد که شاید بتوان پرنس دیرون را زنده دستگیر کرد و به عنوان گروگان نگه‌ داشت. اما ملکه رینیرا تزلزل‌ناپذیر بود: «او تا ابد نوجوان باقی نمی‌ماند. اگر اجازه دهیم به بلوغ برسد، دیر یا زود به دنبال انتقام از پسرانم می‌رود.»
در سریال دیدیم که رینیرا بر خلاف کتاب مخالف قتل دیرون بود و عقیده داشت او در خیانت برادرانش نقشی ندارد و تصمیم گرفته بود دیرون دروغین را به دیوار بفرستد.


ماجرای ملکه‌های فاحشه‌خانه

حالا به کتاب بر می‌گردیم. خبر این نقشه‌ها به سرعت به گوش ملکه‌‌ی بیوه رسید و وحشت او را فرا گرفت. ملکه الیسنت نگران جان فرزندانش به اتاق تخت آهنین رفت تا زانو بزند و طلب صلح کند. این‌بار ملکه‌ی در زنجیر ایده‌ی تجزیه‌ی وستروس را پیش کشید. کینگزلندینگ و کراون لندز، شمال، ویل و تمامی سرزمین‌هایی که توسط ترایدنت آبیاری می‌شدند و همچنین جزایر به رینیرا تعلق می‌گرفت. به اگان دوم استورم‌لندز، وسترلندز و ریچ می‌رسید و او از اولدتاون حکم‌رانی می‌کرد.
رینیرا پیشنهاد مادر خوانده‌اش را با تمسخر رد کرد. ملکه اعلام کرد: «پسرانت شاید در دربارم جایی می‌داشتند، تنها اگر وفادار می‌ماندند. اما آنان سعی کردند تا مرا از حق طبیعی‌ام محروم کنند و خون پسران شیرینم پای آنان است.»

الیسنت پاسخ داد: «خون حرام‌زادگان بود که در نبرد ریخته شد. پسرانِ فرزند من کودکانی بی‌گناه بودند که بی‌رحمانه به قتل رسیدند. چند نفر دیگر باید کشته شوند تا عطش انتقامت فروکش کند؟»
سخنان ملکه‌ی بیوه تنها آتش خشم رینیرا را شعله‌ور تر کرد. او هشدار داد: «من حاضر نیستم بیش از این دروغی بشنوم. یک بار دیگر درباره‌ی حرام‌زادگی صحبت کن تا بدهم زبانت را در بیاورند.»
یا سپتون یوستاس داستان را این‌گونه روایت می‌کند. مونکان نیز روایت مشابهی را در روایت راستین خود می‌گوید.

در این‌جا باز هم روایت ماشروم متفاوت است. کوتوله می‌گوید که رینیرا به جای تهدید به بریدن زبان، دستور داد تا زبان مادرخوانده‌اش بریده شود. به گفته‌ی آن دلقک تنها به خاطر حرفی از جانب بانو میساریا بود که منصرف شد. کرم سفید مجازاتی ظالمانه‌تر پیشنهاد کرد. همسر شاه اگان و مادرش، در غل و زنجیر به فاحشه‌خانه‌ای خاص برده شدند و در آن‌جا به هر مردی که می‌خواست از آنان لذت ببرد، فروخته شدند. قیمت بالا بود؛ یک اژدهای طلایی برای ملکه الیسنت و سه اژدهای طلایی برای ملکه هلینا که جوان‌تر و زیباتر بود. با این حال ماشروم می‌گوید که بسیاری در شهر بر این باور بودند که این بها برای هم‌بستر شدن با یک ملکه ناچیز است. گفته می‌شود، میساریا گفته است: «بگذارید آن‌قدر آن‌جا بمانند تا آبستن شوند. آن‌ها این‌همه از حرام‌زادگان آزادانه سخن می‌گویند؛ بگذارید هر کدام یک حرام‌زاده‌ای برای خود داشته باشند.»

در سریال دیدیم که  به طور کلی این روایت یا شایعه ماشروم از داستان حذف شد و سازندگان تصمیم گرفتند آن‌ را به روی صفحه‌ی تلویزیون نیاورند.

کتاب آتش و خون


#خاندان_اژدها
#فکت
#تاریخ
#کتاب
#سریال
#houseofthedragon
#HOTD
#fact

@westerosir

Читать полностью…

Westeros #GOT

اسکرین‌تایم فصل ۲ و ۳ شخصیت‌های خاندان اژدها

👑 رینیرا: ۱:۴۴:۲۰ ⬅️ ۱:۵۵:۳۷
🔺۱۱ دقیقه
🐉 دیمون: ۱:۰۵:۱۰ ⬅️ ۱:۱۸:۰۷
🔺۱۳ دقیقه
👸 آلیسنت: ۱:۰۹:۱۰ ⬅️ ۴۹:۲۷
🔻۲۰ دقیقه
🔥 اگان: ۳۹:۰۰ ⬅️ ۲۹:۰۹
🔻۱۰ دقیقه
⚔️ ایموند: ۲۷:۲۰ ⬅️ ۳۵:۲۶
🔺۸ دقیقه

در فصل سوم، کریستون کول بیشترین افت را داشت و از ۳۸ دقیقه و ۲۰ ثانیه به ۱۷ دقیقه و ۴۵ ثانیه رسید. در مقابل، هلینا از ۱۵ دقیقه و ۲۰ ثانیه به ۲۵ دقیقه و ۸ ثانیه افزایش حضور داشت. کورلیس، میساریا و لاریس هم کمی کاهش پیدا کردند.

اورموند با ۳۲:۴۳، بعد از او گوین با ۲۷:۰۰، آلین با ۲۵:۳۶ و دیرون با ۲۲:۱۱ قرار می‌گیرند. آلیس ریورز هم ۱۹:۵۳ حضور دارد. جیس با ۹:۱۳ و تای‌لند لنیستر با ۱۱:۲۳، در مقایسه با این شخصیت‌ها حضور کمتری دارند.

رینیرا همچنان بیشترین حضور رو داره، دیمون پررنگ‌تر شد و آلیسنت و اگان عقب رفتن. در عوض، شخصیت‌هایی مثل اورموند، گوین، آلین و دیرون وارد مرکز روایت فصل سوم شدن. فصل دوم بر رینیرا، دیمون و آلیسنت متمرکز بود و فصل سوم بدون کنار گذاشتن آن‌ها، داستان را گسترده‌تر کرد و شخصیت‌ها، جبهه‌ها و درگیری‌های بیشتری را وارد روایت کرد.

#خاندان_اژدها
#HOTD

@Westerosir

Читать полностью…

Westeros #GOT

داستان شورش مدعیان بلک‌فایر را از زبان مارتین بشنوید:

تمام اتفاقات بعد دوره‌ای بود که اژدهایان از بین رفته بودند. اگر اژدها بود تارگرین‌ها احتمالا می‌توانستند راحت‌تر با این قضیه کنار بیایند.


برای مشاهده کامل ویدیو به وستروس مدیا مراجعه کنید.

#مصاحبه
#مارتین

@Westerosir

Читать полностью…

Westeros #GOT

الهام ایرانی در ظاهر رینیرا ⚔️

«زره و زنجیرزره‌های ایرانی، الهام‌بخش ظاهر رینیرا بودن!»

تیم طراحی لباس درباره ایده پشت این زره توضیح داده:

«برای اینکه بیشتر حس یک زره واقعی رو داشته باشه، ما این زنجیرزرهِ صفحه‌دار رو ساختیم؛ این نوع طراحی رو می‌شه در زره‌های زنجیر‌دار ایرانی پیدا کرد.»


سارا گان هم جزئیاتی درباره نحوه ساخت صفحات فلزی گفته:
«بله، این‌ها صفحات فلزیِ چکش‌خورده هستن. بعضی‌هاشون با مهر و قالب نقش داده شدن، بعضی‌ها حکاکی شدن و بعضی‌ها هم با دست چکش‌کاری شدن.»


#تشابهات_تاریخی
#خاندان_اژدها
#HOTD

@Westerosir

Читать полностью…

Westeros #GOT

🤩🤩 نقد و بررسیِ خاندان اژدها | همراه با آتش و خون

🐉 پست هفتم — بدرود پیامبر خاندان!

👁 هشدار لو رفتن داستان: کتاب و قسمت هشتم از فصل سوم سریال

👋 رسیدیم به پستِ آخرِ این قسمت، و مثل قسمتِ قبل، دوباره مالِ هلیناست. فقط این‌بار دیگه قرار نیست درباره‌ی آینده حرف بزنیم. آخرین باری که ازش نوشتم، گفتم هلینا هر سه تا آینده‌ای که دید بد تموم می‌شد. حالا فهمیدیم خودش هم همین رو فهمیده بود.

🍲 بریم سراغِ صحنه‌ای که خیلیا رو اذیت کرد: رینیرا به زور به هلینا غذا می‌ده. و یه چیزِ عجیب؛ من از این صحنه خوشحال شدم. نه از اتفاقش، از اینکه بالاخره سریال نشون داد رینیرا چه کارهایی می‌تونه بکنه. کل فصل غر زدم که سریال داره رینیرای کتاب رو سفیدشویی می‌کنه؛ این صحنه اولین باریه که رینیرای سریال یه کارِ واقعاً غیرقابل‌دفاع کرد. (جالب اینه که داره سعی می‌کنه هلینا رو زنده نگه داره. تمامِ ظلم‌های رینیرا با یه توجیهِ خوب اومدن.)

😠 ولی چرا این کار رو می‌کنه؟ به‌نظرم به‌خاطرِ اون جمله است که هلینا می‌گه: هر چیزی که دوست داری زشته. این‌جا زشته. تو زشتی. رینیرا تازه فهمیده هلینا رویابینه، یعنی یه پیشگو، یعنی کسی که حرفش وزن داره. و از یه پیشگو چی خواست؟ فقط یه دلگرمی. بهم بگو قراره خوب بشه. و چی گرفت؟ «تو زشتی». حالا فکر کنید تنها آدمی که توی خانواده‌تون آینده رو می‌بینه، بهتون بگه تو زشتی. این دیگه توهین نیست، این یه فاله. و رینیرا برای اینکه ایمانش نریزه، مجبوره اون پیشگو رو بی‌اعتبار کنه.

🌙 حالا هلینا چیا دوست داره؟ سوسک، طبیعت، ماه، یه سوسکی که سرِ تابستون درمی‌آد و رنگارنگه. وسطِ یه سریالی که همه دارن درباره‌ی تخت و مالیات و ارتش حرف می‌زنن، یه نفر هست که می‌گه من حشره دوست دارم. و رینیرا می‌گه باشه، تابستون که شد نشونم بده. و هلینا جواب می‌ده تو به هیچی توی این دنیا اهمیت نمی‌دی، جز اینکه چطور می‌تونه بهت قدرت بده.

⚖️ حالا کدومشون درست می‌گن؟ راستش هر دوشون. یه نفر بالاخره باید حکومت کنه، باید مالیات بگیره، باید شکم مردم رو سیر کنه؛ از این نظر حق با رینیراست. ولی سوالِ هلینا هم سرِ جاشه: قدرت به چه دردی می‌خوره اگه چشمت روی زندگی و زیبایی بسته باشه؟

🐢 پیش خودتون فکر کردین چرا هلینا از یه سوسکِ خاص حرف زد: سوسکی که شبیهِ لاک‌پشته، رنگارنگه، و از پس‌مانده‌ی بقیه‌ی موجودات تغذیه می‌کنه؟ جورج آر آر مارتین سال‌هاست می‌گه نمادِ شخصی‌اش لاک‌پشته و روی کلاهِ معروفش هم یه سنجاقِ لاک‌پشت داره. و خودش بارها گفته که داستان‌هاش بازآفرینیِ تاریخِ واقعی و رمان‌های دیگه‌ست؛ از شکسپیر تا روم باستان، از مورکاک تا استن لی. رقصِ اژدهایان هم که عملاً روی جنگِ داخلیِ انگلستان سواره.

🙃 سریال می‌گه نویسنده‌ی ما یه موجودِ زیبا و رنگارنگیه که کتابی نوشته از پس مانده‌های بزرگان. هم بی‌ادبانه‌ست، هم عاشقانه. و اگه فکر می‌کنید دارم زیادی تحلیل می‌کنم، جوابم اینه: چه لزومی داشت هلینا بگه که سوسکه «شبیهِ لاک‌پشته»؟

🐴 بعد یه لحظه‌ی کوچیک ولی بسیار مهم داریم. هلینا گاری‌ای رو می‌بینه که یه اسبِ سفید. همون اسبی که قسمتِ قبل ازش نوشتم. یادتونه گفتم اسبِ رنگ‌پریده توی دنیای مارتین یعنی مرگ، ولی هلینا داشت بهش لبخند می‌زد؟ حالا دوباره دیدش. به نظرم اینجاست که هلینا مرگ خودش رو انتخاب می‌کنه. و بعدش میساریا موقعِ رفتن به هلینا می‌گه به رینیرا اعتماد نکن، هیچ‌وقت آزادت نمی‌کنه.

🧵 اما هلینا آخرین حرفش رو با نخ و سوزن زد. اون پارچه‌ی گلدوزی جلوی پنجره افتاده و رینیرا بالاخره چیزی رو می‌بینه که هلینا می‌دید: مرگِ خودش، دوخته‌شده. و کنارش رینیرا روی تختِ آهنین، با دست‌های اهریمنی، آتش و اژدها بالای سرش، و خون که ازش می‌ریزه پایین. این تصویر توی کتاب هم هست؛ رینیرا و تختی که ازش خون می‌گیره. یعنی هلینا فقط آینده رو ندوخته، تاریخ رو دوخته، شاید هلینا تیتراژ سریال رو هم دوخته!

🤨 حالا اینجا بحث کلیشه‌ای در مورد پیشگوها پیش میآد! هلینا داشت این پرده رو قسمتِ قبل می‌دوخت، وسطِ همون گفت‌وگو با رینیرا. پس آیا مرگش رو دید و انجامش داد، یا دیدش و نتونست جلوش رو بگیره؟ به‌نظرِ من گزینه‌ی سوم: دید، و انتخاب کرد.

🦋 و دو تا پلانِ آخر که کلِ فصل رو جمع می‌کنن. اول: درِ قفسِ حشره‌ی هلینا بازه. دوم: رینیرا پنجره رو می‌بنده. هلینا از سیاست و وحشت آزاد شد؛ رینیرا خودش رو توی قفسِ قدرت حبس کرد.

📚 حالا بریم کتاب، مرگ هلینا در سریال تقریباً مو به مو از روی کتاب بود، ولی یه چیزی رو جا انداخته که از خودِ مرگ مهم‌تره.

📚 توی «آتش و خون» هم، هلینا خودش رو از پنجره‌ی قلعه‌ی میگور می‌ندازه پایین، روی میله‌های آهنیِ کفِ خندقِ. بیست‌ویک سالش بوده و شش ماه بود که اسیر بود. و کتاب میگه یکی از میله‌ها از گلوش رد شد و بدونِ اینکه صدایی ازش دربیاد مُرد.

📚 حالا چرا اون شب؟ کتاب نمی‌دونه و سه تا حدس می‌زنه. ماشروم می‌گه باردار بوده (که گیلداین کاملاً ردش می‌کنه). مانکن می‌گه دیدنِ اعدامِ دو تا شوالیه توی همون روز داغونش کرده. اما روایت سپتون یوستاس از همه جالب‌تره: میساریا همون شب رفت و خبرِ مرگِ میلور و شکلِ وحشتناکِ مردنش رو بهش داد. گیلداین اضافه می‌کنه که هیچ انگیزه‌ای به جز کینه‌ی محض در این کار میساریا پیدا نمی‌کنه!

📚 حالا مقایسه کنید که توی سریال هم آخرین حرفی که هلینا قبل از مرگش می‌شنوه، از دهنِ میساریاست. فقط توی کتاب اون حرف هزار برابر بی‌رحم‌تره.

📚 اون چیزی که سریال حذفش کرد چیه؟ البته شاید هم حذفش نکرده و فصل بعد ببینیم. همون شب، توی می‌خونه‌ها و روسپی‌خونه‌ها و حتی سپت‌های کینگزلندینگ، یه شایعه پیچید: ملکه هلینا رو کشتن. می‌گفتن رینیرا نمی‌خواسته خواهرِ ناتنی‌اش زنده بمونه و سقوطش رو تماشا کنه، پس سر لوتور لارجنت رو فرستاده که با اون دست‌های گنده‌اش هلینا رو بگیره و از پنجره پرت کنه روی میله‌ها.

📚 اما کتاب با عصبانیت ردش می‌کنه: هلینا یه موجودِ شکسته بود و هیچ خطری برای رینیرا نداشت؛ هیچ دشمنیِ خاصی بینشون ثبت نشده؛ اگه رینیرا می‌خواست کسی رو از پنجره پرت کنه، الیسنت رو پرت می‌کرد؛ و از همه مهم‌تر، دقیقاً همون ساعت، لوتور لارجنت با سیصد نفر از ردا طلایی‌هاش داشت توی پادگان شام می‌خورد.

📚 ولی مهم نبود. چون کتاب دلیلِ باور شدنِ این دروغ رو با یه جمله می‌ده:

رینیرا منفور بود؛ هلینا محبوب بود.

📚 دو تا جزئیاتِ آخر. دقیقاً لحظه‌ای که هلینا مُرد، اون‌طرفِ شهر، دریم‌فایر یه‌دفعه بلند شد و نعره‌ای کشید که کلِ دراگون‌پیت لرزید، و دو تا از زنجیرهاش رو پاره کرد. سریال این رو بهمون نداد و کاش می‌داد؛ یه نعره‌ی عزا از یه اژدها می‌تونست تاثیر این صحنه رو ده برابر کنه.

📚 وقتی خبر رو به الیسنت دادن، لباسش رو جِر داد و یه نفرینِ سنگین نثارِ رینیرا کرد.

📚 بعد کتاب می‌نویسه همون شب کینگزلندینگ به خون نشست. ولی این دیگه مالِ فصلِ بعده و بهش دست نمی‌زنم.

✍️ بریم جمع‌بندیِ این قسمت. «خیانت‌های تامبلتون» درباره‌ی انتخابه، و درباره‌ی اینکه کی حق داره انتخاب کنه. رینیرا انتخاب کرد که دیگه منتظرِ اجازه‌ی خدایان نمونه. دیمن جلوی دروازه انتخاب کرد. دیرون انتخاب کرد به سوگندی عمل کنه که یه دروغگو ازش گرفته بود. اُلف انتخاب کرد هر دو طرف رو بسوزونه. و اگان، برای اولین بار توی عمرش، انتخاب کرد یه نفر رو نکشه.

✍️ در کنار همه یه زن هست که این فصل حتی اجازه نداشت انتخاب کنه که کی یا چی بخوره. همه ازش پرسیدن آینده چی می‌شه، ولی هیچ‌کس نپرسید خودت چی می‌خوای. همون آدم، آخرِ قسمت، تنها انتخابی که براش مونده بود رو کرد. این قسمت درباره‌ی قدرته: قدرت آدمِ قدرتمند رو عوض می‌کنه، و آدمِ بی‌قدرت باید بجنگه که فقط آدم بمونه.

✍️ و نقدِ منصفانه به این قسمت اینه که به‌عنوانِ فینال فصل یه‌کم کم‌جونه. جز اُرموند کسی نمرد، تساریون پرواز نکرد، و نصفِ خط‌های داستانی نصفه موندن. ولی مسیرِ اُلف، هیو، رینیرا، دیرون و گواین کاملاً عوض شد. این قسمت پایان یک فصل نبود؛ میتونست مثلا قسمت چهارم یه فصل باشه!

📍 یه کارِ کوچیک برای فردا د اریم. پستِ بعدی جمع‌بندیِ کلِ فصلِ سومه. اگه نظری، غُری، یا نمره‌ای دارید، بگید تا توی همون پست بیارمش و در موردش حرف بزنم

🤩 برای خواندن متن کامل و دیدن عکس‌ها instant view را باز کنید
🔜 منتظر قسمت نهایی باشید...

#بررسی_اپیزود
#خاندان_اژدها
#کتاب_در_برابر_سریال
#HOTD
@westerosir

Читать полностью…

Westeros #GOT

🤩🤩 نقد و بررسیِ خاندان اژدها | همراه با آتش و خون

🐉 پست ششم — حرومزاده‌ها! ما زنده‌ایم!

👁 هشدار لو رفتن داستان: کتاب و قسمت هشتم از فصل سوم سریال

👋 درود بر شما! همونجور که سریال تموم شد، تحلیل‌ها هم داره تموم می‌شه، اما ساده نباشین! این قسمت آخر نیست!
بریم به هرن‌هال. قلعه‌ای که هدف از ساختش مقاومت در برابر آتش اژدها بود، توی این سریال شد کلینیک روان درمانی الیس ریورز! این قسمت هم بزرگ‌ترین جوابِ فصل رو گرفتیم، هم بهترین دو دقیقه‌ی کمدیِ کلِ سریال رو.

😳 با اگان شروع کنیم. سوارِ سان‌فایر می‌آد، از اژدها می‌آد پایین، یه چک افسری می‌زنه تو گوش ایموند و می‌گه: من زنده‌ام. هر چی از بازی تام گلین‌کارنی بگیم کمه! این فصل واقعا چندین صحنه‌ی درخشان داشت و این صحنه هم یکیش بود.

👻 حالا از زاویه‌ی ایموند نگاه کنید. این پسر توی چند قسمتِ اخیر، یه رویا از مادرش دید خوشحال شد بعدش که معلوم شد مادرش نبود، بعد مادرِ واقعی‌اش اومد و بهش زهر داد، و حالا برادری که مطمئن بود خودش کشتتش، از آسمون می‌آد پایین و می‌زنه توی گوشش. این آدم اگه سالم بود دیوونه می‌شد، چه برسه به ایموند که از همون اول پر از عقده‌های اُدیپی‌ه.

🤝 اما هیچ‌کدوم اون یکی رو نمی‌کشه. و این تصادفی نیست. اگان اول فصل گفت می‌رم برادرم رو می‌کشم؛ حالا به داداشش رسیده و نمی‌تونه کار رو تموم کنه. چون این اگانِ فصلِ سه دیگه اون احمقِ بی‌فکری نیست که تقصیرِ همه‌چی رو گردنِ بقیه بندازه، و از همه مهم‌تر: نمی‌خواد خویشاوندکُش (Kinslayer) باشه. (پستِ سوم گفتم این لقب توی کتاب مالِ کیه؟ بله. اگان نمی‌خواد ایموند بشه.) و ایموند هم بعد از یه فصل تراپی با آلیس، اون‌قدری با گناهش کنار اومده که دستش بالا نره.

🏞 حالا ما چه تصویر زیبایی رو می‌بینیم: یه پادشاهِ نصفه، روی یه اژدهای نصفه، توی یه قلعه‌ی نصفه، روبه‌روی یه برادرِ نصفه. سه تا خرابه و یه بچه، وسطِ قلبِ وستروس، تصمیم می‌گیرن همدیگه رو نکشن.

😨 و این بدترین خبرِ ممکن برای رینیراست. کابوسِ رینیرا این نیست که برادرهاش قوی باشن؛ اینه که با هم متحد بشن به‌جای اینکه همدیگه رو پاره کنن. آخرِ قسمتِ قبل فکر می‌کرد اگان مُرده و ایموند داره می‌میره. حالا هر دو زنده‌ن و کنارِ همن.

🐐 حالا بریم سراغِ جوابِ بزرگِ فصل. آلیس ریورز کیه؟

🕯 جواب: بیوه‌ی هرنِ سیاه. یکی از بچه‌هاش، بچه‌ای که از هرن داشت، توی آتشِ بالریون سوخت. و آلیس هر کاری کرد که نجاتش بده؛ از هر گوشه‌ی قلمرو میستر آورد، به هر نیروی جادوییِ شفابخشی که سراغ داشت متوسل شد. (یاد استنیس و شیرین افتادید؟ من که افتادم.)

⛓ الیس با نیروهای جنگل معامله کرد، یعنی با همون خدایانِ کهن و مردانِ سبزی که کلِ فصل دورش می‌پلکیدن. و بهاش؟ نامیرایی، از قلمروِ پادشاهانِ کهنِ رودخانه نمی‌تونه بیرون بره، و گرسنگی‌اش هیچ‌وقت سیر نمی‌شه. حالا چه گرسنگی‌ای؟

🤔 این دقیقاً همون کاریه که کتاب‌های مارتین همیشه با جادو می‌کنن. جادو یعنی استفاده از قدرت به یه شکلِ غیرطبیعی و غلط، و همیشه هم برمی‌گرده توی صورتِ خودت. آلیس خواست جلوی مرگ بایسته و مرگ ازش گرفته شد. این بدترین اتفاقیه که می‌تونست براش بیفته.

🧐 واقعیت اینکه بک‌گراند الیس تا الان مرموز و این قسمت بهش جواب داد، اما آیا جوابِ خوبی بود؟ به‌نظرِ من آره، به یه شرط. جوابِ بد جوابیه که فکر کردن رو تموم می‌کنه؛ جوابِ خوب جوابیه که سوالِ تازه می‌سازه. و این یکی کلی سوالِ تازه ساخت: آلیس آهن‌زاد (Iron Born) بود یا خودش غنیمتِ جنگیِ هرن بود؟ با کاری که هرن با ریورلندز کرد موافق بود؟ و بعد از صد سال زندگی بینِ همون مردم، نظرش عوض شد؟

📚 شبی که هرن‌هال سوخت، توی «آتش و خون» کلمه‌به‌کلمه ثبت شده.

📚 توی کتاب اگان بیرونِ دیوار به هرن سیاه پیشنهاد می‌ده تسلیم شو تا هم خودت هرن‌هال بمونی هم پسرات بعدت حکومت کنن. هرن جواب می‌ده چیزی که بیرونِ دیوارهای منه به من ربطی نداره، این دیوارها بلند و کلفتن. اگان می‌گه ولی نه اون‌قدر بلند که جلوی اژدها رو بگیره؛ اژدهایان پرواز می‌کنن. و هرن اون جمله‌ی معروف رو می‌گه:

من با سنگ ساختم. سنگ نمی‌سوزد.

📚 و جوابِ اگان:
وقتی خورشید غروب کند، دودمانِ تو به پایان می‌رسد.

📚 و بعد؟ اگان بالریون رو می‌بره بالا، از لای ابرها، اون‌قدر بالا که کتاب می‌نویسه اژدها به اندازه‌ی یه مگس روی ماه شده بود. و بعد شیرجه می‌زنه، ولی نه از بیرون؛ می‌آد پایین داخلِ دیوارها. آتشِ سیاه با رگه‌های سرخ. و کتاب جوابِ هرن رو می‌ده: قلعه‌ات فقط از سنگ ساخته نشده بود. چوب و پشم و کنف و کاه و نان و گوشتِ نمک‌سود و غله، همه آتیش گرفتن. آدماش هم که اصلاً از سنگ نبودن.

📚 و ریورلردهایی که بیرون وایساده بودن بعدها تعریف کردن که پنج تا برجِ هرن‌هال مثلِ پنج تا شمعِ غول‌پیکر توی شب می‌سوختن، و مثلِ شمع هم شروع کردن به پیچ‌خوردن و آب‌شدن.

📚 جمله‌ی آخرِ این ماجرا توی کتاب اینه که، هرن و آخرین پسرانش در آتش مردند و خاندانِ هور با او مُرد.

📚 حالا یه نکته که سریال رو به چالش می‌کشه. همون شب، هرن بالای بارو به آدماش وعده می‌ده هرکی اژدها رو بزنه زمین، زمین و ثروت می‌گیره، و اضافه می‌کنه: اگر دختری داشتم، اژدهاکُش می‌توانست دستش را هم بگیرد. یعنی خودِ هرن، شبِ آخرِ عمرش، می‌گه دختر ندارم. و توی کلِ اون فصل هیچ اسمی از همسرِ هرن نیست. یه پیرمردِ خاکستری‌مو که چهل ساله داره یه قلعه می‌سازه و شبِ آخر با پسرای باقی‌مونده‌اش شام می‌خوره.

📚 و حالا بهترین قسمتش. کتاب اسمِ خاندان‌هایی که علیهِ هرن شوریدن و اومدن هرن‌هال رو محاصره کردن، یکی‌یکی می‌آره: بلک‌وودها، مالیسترها، ونس‌ها، براکن‌ها، پایپرها، فری‌ها… و استرانگ‌ها.

📚 گرفتید؟ آلیس ریورزِ کتاب حرام‌زاده‌ی خاندانِ استرانگه. یعنی توی کتاب، خانواده‌ی آلیس جزوِ کسانی بودن که اون شب بیرونِ دیوار وایساده بودن و سوختنِ هرن‌هال رو تماشا می‌کردن. سریال آلیس رو از سمتِ آتش‌افروزها برداشته و گذاشته اون‌طرفِ دیوار، وسطِ آتش. این دیگه یه تغییرِ کوچیک نیست؛ این یعنی جای این زن توی معروف‌ترین جنایتِ تاریخِ وستروس صد و هشتاد درجه عوض شده.

📚 و یه چیزِ دیگه که توی کتاب نیست: بیشه‌ی ویروودی که هرن قطع کرد. کتاب هرن رو به این چیزها متهم می‌کنه که هزاران نفر رو سرِ ساختِ قلعه به کشتن داد، ریورلندز رو برای مصالح غارت کرد، و لرد و رعیت رو با ولخرجی‌اش به خاک سیاه نشوند. ولی از جنایتِ مذهبی خبری نیست. سریال این یکی رو اضافه کرده، و خب معلومه چرا: اگه قراره خدایانِ کهن با یه زن از اون خانواده معامله کنن، باید یه طلبی ازشون داشته باشن.

📚 ودر نهایت، ایموند. توی کتاب ایموند این‌جوری گوشه‌ی قلعه نمی‌شینه. کتاب صداش می‌کنه «وحشتِ تراِیدنت»: با ویگار از آسمون می‌آد پایین و خاندانِ دری رو می‌سوزونه، بعد شهرِ لرد هارووی، بعد لردزمیل و بلک‌باکل و کلی‌پول و اسپایدروود، تا جایی که کتاب می‌نویسه نصفِ ریورلندز شعله‌ور بود. توی مریداون دِل سی نفر آدم و سیصد تا گوسفند توی آتشِ اژدها مردن.

📚 و یادتونه قسمتِ قبل گفتم سابیتا فِری خودش هرن‌هال رو برداشت و اون قلعه کم مونده بود به کشتنش بده؟ همین‌جاست: ایموند یهو برمی‌گرده هرن‌هال و هر چیزِ چوبی توی قلعه رو می‌سوزونه. شش تا شوالیه و چهل نفر سرباز موقعِ تلاش برای کشتنِ ویگار می‌میرن، و بانو سابیتا فقط با قایم‌شدن توی مستراح جونش رو نجات می‌ده. و زندانیِ باارزشش، آلیس ریورز، با ایموند فرار می‌کنه.

✍️ الیسنت سریال رو هم یادمون نره، سالم از هرن‌هال زد بیرون، بدونِ اینکه مطمئن بشه پسرش مُرده یا نه، و بدونِ اینکه بدونه همون موقع داشت دخترش رو از دست می‌داد. پستِ بعد، پستِ آخرِ این قسمت، می‌ریم سراغِ هلینا.

🤩 برای خواندن متن کامل و دیدن عکس‌ها instant view را باز کنید
🔜 منتظر قسمت بعد باشید....

#بررسی_اپیزود
#خاندان_اژدها
#کتاب_در_برابر_سریال
#HOTD
@westerosir

Читать полностью…

Westeros #GOT

رینیرا تارگرین، در هفت سالگی با اژدهایش سایرکس پیوند برقرار کرد و جوان‌ترین اژدهاسوار خاندان تارگرین شد. وقتی در هشت سالگی پدرش او را جانشین خود و شاهدخت دراگون‌استون نامید، انتظار می‌رفت او روزی نخستین ملکه‌ی فرمانروای وستروس شود. اما سرنوشت شاهدخت زیبا و مغرور آن طور که انتظار می‌رفت نبود.
سرگذشت کامل ملکه‌ #رینیرا_تارگرین را در ویکی‌وستروس بخوانید.

#خاندان_اژدها
#Rhaenyra_Targaryen
#HOTD

@Westerosir

Читать полностью…
Subscribe to a channel