227
در يادبود شاعر ملى ايران شادروان استاد اديب برومند www.adibboroumand.com
سعدی شیرینسخن - سرودهٔ شادروان استاد ادیب برومند
سخن به نزد گرانقدر مردم هشیار
عطیهای است شکوهنده و گرانمقدار
به پیشگاه خردمند مرد دریادل
سخن عزیزتر آمد ز گوهر شهوار
سخن عطیهٔ والای عالم بالاست
که گشت بهرهٔ انسان ز درگه دادار
سخن بمانَد و گنجینهٔ کمال از مرد
نه مخزن گهر و گنجِ درهم و دینار
به بحر فکر، سخنور چو غوطهور گردد
بسا لآلی رخشان که آورَد به کنار
نمیرد آن که ز کلکش به جای ماند اثر
که جاودانه همی زنده داردش آثار
به ویژه سعدی شیرازی، آن که در نُه چرخ
نتافت اختر سعدی چنو به هیچ دیار
بلندپایه سخنآفرین گردونفر
که گشت گفتهٔ او ورد ثابت و سیار
همان خجستهسیر شاعر فضیلتکیش
که پیکر هنر از شعر او گرفت شعار
همان که با سخن خوش به رهگذار حیات
ز لوح خاطر غمدیدگان سترد غبار
سپهرمرتبه گویندهای که نیک افتاد
طنین شهرت او زیر گنبد دوّار
به شعر علم، برافراشت رأیت تسخیر
به راه فضل، برانگیخت مرکب رهوار
ز لطف طبع، بیاراست باغ فضل از گل
ز حسن خُلق، بپیراست شاخ علم از خار
ز شعر نغز، به جان داد قوت راحتبخش
به فکر بکر ز دل برد اندُه و تیمار
به باغ طبع چه پرورده؟ گونهگون ریحان
ز شاخ فکر چه آورده؟ رنگرنگ اثمار
بیان او چه بیانی؟ لطیف و شهدآمیز
کلام او چه کلامی؟ بدیع و شکّربار
بیان او همه خاطرنواز و شورانگیز
کلام او همه راحتفزای و بهجتبار
بیان اوست گهربارتر ز ابر مطیر[۱]
کلام اوست دلانگیزتر ز باد بهار
لطافت سخنش فیالمثل چو دیبه روم
شمامهٔ قلمش بیگمان چو مشک تتار
ز نظم اوست نظام بلاغت تقریر
ز شعر اوست شعار فصاحت گفتار
بوَد کنوز بلاغت به نظم او مکنون
شود رموز فصاحت ز نثر او اظهار
به کلک و طبع، همو داد مایهای افزون
ز نظم و نثر، همو ریخت پایهای ستوار
کند ستایش رفتار نیک و خیراندوز
کند نکوهش کردار زشت و ناهنجار
به طبع توسن گردنکشان دهر آموخت
ز تازیانهٔ گفتار، شیوهٔ رفتار
فروزش سخنش چون به تیه[۲] ظلمت، نور
گزارش قلمش چون به جشن بهمن، نار
قصایدش همگی گرمتر ز بوسهٔ عشق
لطایفش به مثَل نرمتر ز گونهٔ یار
سرود بس غزل نغز و قطعهٔ پرشور
به حکم ذوق سلیم و قریحهٔ سرشار
لطافت غزلش فیالمثل چو چشم غزال
ظرافت مثلش بیبدل چو چهرنگار
چه گویمت ز گلستان او که هر ورقش
بود ز لطف و صفا، رشک صفحهٔ گلزار
خزان دهر نیاید به بوستانش راه
که پایدار بوَد چون گل همیشهبهار
به «طیباتش» اگر روی آوری، بینی
که مشکبوی تر آمد ز طبلهٔ عطار
«نصایحش» همه قلب عوام را اکسیر
«بدایعش» همه نقد خواص را معیار
به هفت قرن که رفت از زمان او امروز
کند زمانه به پایندگیش نیک اقرار
بسا بروج مُشیّد، به ماه بر شده بود
که جمله محو شد اندر تحول ادوار
بسا ولایت آباد و کشور معمور
که شد خراب و تهی گشت ز آدمی ناچار
بسا منابع ثروت که روزگارش زود
به خاک تیره مبدل نمود زرِّ عیار
بیامدند و برفتند و هیچ ننهادند
بسا توانگر و شاه و اتابک و سردار
چو کرم پیله تنیدند تار عُلقه به دهر
ولیک کرم لحد خورد پودشان با تار
ز سنگ خاره برافراشتند طُرفه قصور
ولیک خوار بخفتند زیر سنگ مزار
نه نام ماند از آنان، نه یادگار جمیل
نه جام ماند از آنان، نه چهرهٔ گلنار
ز زرّ سرخ نجستند غیر خفت و ننگ
به خاک تیره نبردند غیر نکبت و عار
ولی ز گفته سعدی بسا گهر باقی است
گرانبها و گرانمایه و گرانمقدار
به هر که بنگری از خاص و عام و پیر و جوان
ز شعر دلکش اویند جمله برخوردار
بسا کسا که به محنتسرای دهر، زدود
به صیقل سخنانش ز لوح دل، زنگار
بسا کسا که در آیینهٔ کلامش دید
جمال عشق و عفاف و شمایل دلدار
حلاوت سخنش بیشتر شود معلوم
هر آنچه گفتهٔ او بیشتر شود تکرار
خوشا به خطّهٔ فرخندهاختر شیراز
خجسته منشأ آثار و مطلع انوار
از آن سبب که در او یافت پرورش سعدی
سزد که فخر کند بر ممالک و امصار[۳]
کنون ز کلک سخندان حقگزار «ادیب»
بر آستانه سعدی شد این چکامه نثار
پینوشتها:
۱. مطیر: بارانزا ۲.تیه: بیابان ۳. امصار (جمع مصر): شهرها
گفتنی است که استاد برومند این شعر را در ۲۷ سالگی (سال ۱۳۳۰) به هنگام تجدید بنای آرامگاه سعدی سرودهاند.
@adibboroumand
🌿 متن سخنرانی شاهین سپنتا با عنوان «نوروز در اندیشه و آثار شاعر ملّی ادیب برومند»، در گردهمایی سالانه هموندان و هواداران جبهه ملّی ایران- ۲۱ فروردینماه ۱۴۰۴.
👈 بخش دوم:
ادیب برومند در جایجای سرودهای بهاری و نوروزی خود به فراخورِ سخن، از شهرها و نواحی مختلف در جغرافیای ایران همچون شیراز، البرز، رامسر، شهسوار، ساری و اصفهان یاد میکند، اما به واسطهٔ دلبستگی به سپاهان «ولادتگاهش» و «بُنگه دلخواهش»، دربارهٔ فروردین و اردیبهشت اصفهان میفرماید:
بس خوش آمد در سپاهان جلوهٔ خرمبهار
خاصه در هنگامِ فروردین، کنار زندهرود
خرما شهر سپاهان، خاصه در اردیبهشت
کز صفایش بازیابی، جلوهٔ خرمبهشت
با این همه، سرایندهٔ ایرانگرا در ستایش بهار و نوروز ایرانزمین تنها به زادگاهش نمیپردازد.او در سرودهٔ «نوروز باستان» از گسترهٔ فرهنگی نوروز یاد میکند و شهرهای ایرانشهر از خوارزم تا ری، از بخارا تا بامیان و بلخ، از هرات تا سمرقند، از دربند تا شیراز، از ایروان و گنجه تا تیسفون و قراباغ، و از شیروان تا بحرین را نام میبرد و در پایان یادآوری میکند که جشن ملّی نوروز همواره زمینهساز همبستگی و نزدیکی همهٔ ملت ایران بوده است و میتوان و باید که پیوسته چنین باشد.
نوروز جشن ملّی ایران ز دیرباز
اقوام را به دامن تَحبیب پرورید
شادا و خرما، دل این ملّت هَژیر
کین جشنِ ویژه را به چنین روز برگزید
ادیب برومند آرزو داشت که بهار ایرانزمین سرشار از پیروزی، آزادی و آبادی فرا رسد و مردمانش بهرهیاب از سُرور و کامیابی باشند و امروز ما نیز همصدا با او میخوانیم:
دگرباره از گردشِ روزگار
بهار آمد و پس گل آورد بار
امید آن که امسالِ ایرانزمین
ز پیروز بختی، شود کامیار
همه مردمش، بهرهیاب از سُرور
همه بهرهاش، رحمت کردگار
ز آزادی آرد به کف دسترنج
به آبادی افسون کند کشت و کار
ایدون باد.
@shahinsepanta
شعروارهی «پیامِ زرتشت»
هزاران سال پیش از روزگارِ ما
به هنگامی که انسان را نبودی کیش و آیینی
وگر بودی همانا
در پیِ یکتاپرستی راه ننمودی
قبایل یا عشیرتها به چیزی دل همیبستند و آن را میپرستیدند
بدین خوشدل که معبودی نمادین را
بهمنظورِ عبادت از برای خویش بگزیدند
نبودی رهنمایی خاص تا عنوان نماید رهنمودی را
زِ بهرِ قومِ خود وآنگه بهدست آرد درودی را
نه قانونی، نه دستوری، نه امری بود و نه منعی
که انسان را بهکار آید
همانند فروغی در دلِ شبهای تار آید
در آن هنگام، مردی از تبار نیکمردانِ خردپرور
به الهاماتِ یزدانی و توفیقاتِ سبحانی
برآن شد تا رهِ یکتاپرستی را به قومِ خویش بنماید
که جز یزدان کسی چیزِ دگر زنهار نستاید
سروشِ عالمِ غیبش ندا درداد
که برپاخیز و دینِ پاک را در رهنماییها کمر بربند
به یزدان راه بنمای و تنآویزِ تقدس را بر «آذر» بند
بگو پروردگارِ عالمِ کون و مکان یکتاست
که بر تدبیرِ خیر و شر دو تن بگماشت
یکی باشد «سپنتا» جاه و آن دیگر «هریمن» راه
نبردِ این دو در گیتیست ناموسِ طبیعت را پیافکنده
که تا روزی ظفر یابد به «شر» «خیرِ» فزاینده
تویی زرتشتِ نیکآیین، وُهومن، با خرد همراز
به کیشِ مزدیسنانی توانی دادِ نیکی داد
فروزان ساز چون مهرِ درخشان سربهسر آفاقِ دلها را
بهمانند فلق بشکافت قلبِ تیرگیهای غمافزا را
بگو تا مردمِ ایرانزمین
در شاهراهِ مردمی
سپاهِ «خیر» و خوبی را بهیاری پاک برخیزند
زِ راهِ نیکمردیهای خود با رهروانِ «شر» درآویزند
بهکف بگرفته تیغِ رادمردی را
شبیخون را به لشکرگاهِ «شر» هر دم کمر بندند
درختی را که بارش حنظل است از بس دروغ و نارواییها
بگو تا برکنند از بیخ و بنیادش نگون سازند
بگو تا «نیکیِ پندار» را چون «نیکیِ گفتار»
به زرّین رشتهای از «نیکی کردار» دربندند
در این نیکو ترازو سربهسر اعمالِ خود سنجند
بگو تا جنگ را در زیرِ پای صلح سرکوبند
سرای مهر را با کوبهی ارفاق درکوبند
بگو تا کشتورزی را به جان و دل بیآرایند
روان و جسمِ خود را از پلیدیها بپالایند
بگو تا «دام» را برعکسِ «دد» هرگز نیآزارند
بهجای دام گستردن
و کشتار بسی جنبندگانِ بیگُنَه
خوراکِ خویشتن را از طریق کشتورزی یا زِ راهِ پیشهای نیکو
بهچنگ آرند.
***
بهفرمانِ مهین دادار
اشو زرتشت
«اوستا» را به موزون «گاثهها» آراست
صلای دینپناهی را در این مرزِ اهورایی نکو سر داد
بهدستی مجمرِ آتش، بهدستی «باژ» و «بَرسَم» را نثارِ دینپناهان کرد
نمادِ «خیر» را «آتش» نمود و هالهی قدسش بدان پیوست
مقدّس داشت آتش را که کانونِ محبت را کند گرم و کند اندیشه را روشن
بدانسان کاندر آفاقِ جهان هرجای تاری را برافروزد
نیایش را سزاوارِ خدا دانست
و یزدان را نماز آورد
هریمن را نکوهش کرد و راهش را رهِ ظلمتسرایِ کژروی دانست
سپنتای وُهومن را به پیکارِ هریمن رهگشایی کرد
که تا در عالمِ هستی
ظفر یابد به شرّ و ظلمت و کژراههها،
خیر و فضیلتها
ادیب برومند
• از کتاب «حاصل هستی»، صص ۲۲۲ تا ۲۲۴
@farhang_honar_irann
#ادیب_برومند (عبدالعلی ادیب برومند)
(۲۱ خرداد ۱۳۰۳ #گزبرخوار اصفهان - ۲۳ اسفند ۱۳۹۵ #تهران)
شاعر، نویسنده، مجموعهدار، کارشناس هنری، فعال سیاسی و وکیل دادگستری.
برومند جزء معدود شعرای ایران است که لقب «#شاعر_ملی» دارد.
وی اولین کتاب در خصوص هنر قلمدان را نگاشتهاست.
#حاصل_هستی از آثار اوست.
پن: استناد به سنگمزار
دستخطی از زندهیاد فضلالله رضا درباره زندهیاد ادیب برومندЧитать полностью…
۲۳ اسفندماه، سالروز درگذشت استاد عبدالعلی ادیب برومند است. یادش گرامی باد.
/channel/iranboom_ir/34862
استاد برومند در سال ۱۳۰۳ خورشیدی در شهر گز در استان اصفهان بدنیا آمد و فعالیت های سیاسی خود را از دهه ۱۳۳۰ خورشیدی آغاز نمود.
او دانشآموخته رشته حقوق قضایی دانشگاه تهران بود.
از ادیب برومند بیش از ۱۵مجموعه اشعار منتشر شده است که بخش مهمى از آنها اشعار ملى، میهنى و آزادیخواهانه است. شادروان عبدالعلی ادیب برومند شاعر دفترهای شعر نامههای وطن، روزگار دژم، پیام آزادی، حاصل هستی، گلهای موسمی و راز پرواز است. تصحیح دیوان حافظ، تصحیح و بازنویسی داستان های رستم و اسفندیار، سیاوش و سودابه، به پیشگاه فردوسی، هنر قلمدان و تراز سخن از دیگر آثار اوست.
عبدالعلی برومند (ادیب برومند)، رئیس هیئت رهبری و شورای مرکزی جبهه ملی ایران، شاعر ملیگرا و وکیل دادگستری روز دوشنبه، ۲۳ اسفندماه ۱۳۹۵، در سن ۹۲ سالگی در تهران درگذشت.
*
شادروان ادیب برومند در ایرانبوم:
درود به کورش بزرگ - سرودهٔ استاد ادیب برومند
http://www.iranboom.ir/nam-avaran/koroshe-bozorg/14371-dorod-be-korosh-bozorg.html
به یاد مصدق - سروده استاد ادیب برومند
http://www.iranboom.ir/drmosadegh/15397-be-yad-mosadegh-adib-boromand.html
مکتب تهران در مینیاتور - استاد ادیب برومند
http://www.iranboom.ir/ketab-khaneh/forozesh/forozesh-4/3772-maktab-tehran-dar-miniatour.html
دفاع مقدّس یا نبرد میهنی - سرودۀ استاد عبدالعلی ادیب برومند
http://www.iranboom.ir/shekar-shekan/chame/14020-defa-moghadas-nabard-mihani.html
آیینوطنداری - استاد عبدالعلی ادیب برومند
http://www.iranboom.ir/shekar-shekan/chame/12089-aein-vatandari.html
پیامی به دریای مازندران - سرودهٔ استاد ادیب برومند
http://www.iranboom.ir/didehban/maaz/13655-payami-be-darya-mazandaran.html
ایرانی ِ آذری - سرودۀ استاد عبدالعلی ادیب برومند
http://www.iranboom.ir/shekar-shekan/chame/14538-irani-azari.html
شاباش فروَدین - استاد ادیب برومند
http://www.iranboom.ir/etehadie-nouroz/nouroz/4380-shabash-farvardin.html
بحرین - استاد ادیب برومند
http://www.iranboom.ir/iranshahr/iranzamin/11605-bahrein-boromand.html
فردوسی سرودهٔ استاد ادیب برومند
http://www.iranboom.ir/hakime-tos/hakime-tos/2275-ferdosi-adib-boromand.html
نگاهی به کتاب «آفرینِ ادیب، جشننامۀ استاد ادیب برومند»
http://www.iranboom.ir/ketab-khaneh/ketab/13236-afarin-adib.html
جشن سده - سروده استاد ادیب برومند
http://www.iranboom.ir/jashnha/79-bahman/1920-sade-boromand.html
جشن مهرگان - سرودۀ استاد عبدالعلی ادیب برومند
http://www.iranboom.ir/jashnha/75-mehr/14234-jashn-mehregan-sp-1217551467.html
غم زاینده رود - سرودۀ استاد عبدالعلی ادیب برومند
http://www.iranboom.ir/shekar-shekan/chame/13780-gham-zayande-rod.html
بهشت روی زمین - سرودۀ استاد ادیب برومند
http://www.iranboom.ir/shekar-shekan/chame/3848-behesht-roye-zamin-boromand.html
سعدی شیرینسخن - سرودهٔ استاد ادیب برومند
http://www.iranboom.ir/shekar-shekan/chame/14996-sadi-shirin-sokhan-boromand.html
مولوی - سرودۀ استاد عبدالعلی ادیب برومند
http://www.iranboom.ir/shekar-shekan/chame/14155-molavi.html
فاجعه غزّه - سرودۀ ادیب برومند
http://mail.iranboom.ir/shekar-shekan/chame/13318-fajee-ghaze.html
زهرۀ زهرای برج آفرینش
http://mail.iranboom.ir/shekar-shekan/chame/2343-zohre-zahra-borj-afarinesh.html
شام عاشورا - سرودۀ استاد ادیب برومند
http://www.iranboom.ir/shekar-shekan/chame/8538-shahm-ashora.html
رونمایی از کتاب«آفرین ادیب، جشننامه استاد ادیب برومند»
http://www.iranboom.ir/tazeh-ha-sp-285929972/roidad-haye-farhangi/12846-afarin-adib.html
حماسه خرمشهر با صدای ادیب برومند
http://www.iranboom.ir/resaneh/shenidary/2323-hamase-khoramshahr.html
/channel/iranboom_ir
«پیام به تاجیکستان»
ادیب برومند
کو یکی پیک همایون خبر نیکنشان؟
که پیامی برد از من سوی تاجیکستان
سوی آزاده دلیران مبارک منظر
همزبانان من آن شیفتگان ایران
سوی پاکیزهتباران مسلمانی کیش
بیریا خلق درونپاک صفا یافته جان
آن مهین مشعلهداران شبافروز هنر
آن بهین راهگشایان طریق عرفان
همه در مرز نجابت به شهامت موصوف
همه در راه شهامت به نجابت پویان
همه دلداده ایران و ز بیگانه بری
همه آزاده خوشخوی و ز بد جسته کران
عشق ورزیده به ایران و به الفاظ دری
عار دارنده ز اغیار و زبان ایشان
دانشآموخته در مکتب دانای خجند
رامش اندوخته در محضر سیف فرغان
***
ای کیانی پدران کز بد ایام بُدید
سالیان مانده گرفتار، به دام خفقان
گشته چون کبک نگونسار، به سرپنجه باز
گشته چون میش گرفتار، به چنگال ددان
شکر ایزد که گذشتید پس از آنهمه رنج
از خطرناک پل حادثهخیز ویران
سایهی چیرگی غیر که بُد بر سرتان
گشت کوتاه زِ الطاف خدای سبحان
شد نوردیده از آن سلطهی ننگین، طومار
پاره هر فصلی از آن گشت به چنگال زمان
باید اکنون همه چون گلشنِ پرورده بهار
باید اینک همه چون گلبُن طی کرده خزان
دست در دست هم از بهر حصول مقصود
پا فشارید و بکوشید به جبران زیان
جان فشانید در احیای زبان و فرهنگ
سر سپارید به تجدید بنای عمران
روی آرید به ایران و زِ دلجویی مام
بهرهها کسب کنید از پی آرام روان
از همآوایی دوران کهن یاد کنید
دورهی فر و شکوه و هنر و تاب و توان
یاد از آن عهد که یکپارچه بودیم، بههم
بسته چون پیکر و اعضا و ورید و شریان
دورهی رودکی و عصر توانمندی شعر
عهد فردوسی و احیای گرانبار زبان
عصر نامآوری بلعمی و جیهانی
عهد سامانی و ساماندهی ملک کیان
عصر گستردگی مرز خراسان بزرگ
از لب جیحون تا ساحل بحر عمان
عهد اقبال و شکوفایی فرهنگ اصیل
که بُد از جور اجانب همه رفته زِ میان
بار دیگر به خود آیید و زِ اخلاص عمل
باز گردید به نظم و نسق و امن و امان
باری ای ملّتِ از بند ستم گشته رها
زینهار از روش کین و نفاق و عدوان
سوی وحدت بگرایید و زِ غم باز رهید
هم گل از خار برآرید به گلزارِ جهان
کآخر از بهر شما، از افق عزت و ناز
بردمد مهرِ سرافرازی و عشق و ایمان
ادیب برومند، حاصل هستی، قصیدهسرا، ۱۳۸۰، تهران، صص ۱۶۱-۱۶۲
شبی داستانگستر و دیرپاى
به زیبنده آیین، فراگیر جاى
فروگسترانیده بر کوه و دشت
یکى پهن دامن به جاى نشست
از آن زایش فرخ دیرباز
به دیگر شبان سرفرازان به ناز
زِ زاییدنِ مهرِ گیتیفروز
شده نازْپیوند و فرخندهروز
فزونتر زِ شبهاى دیگر بلند
به پایان آذرمهِ سردْخند
من اندر یکى روستاى کهن
به شش سالگى شاهدِ انجمن
پدر بود و مادر فراخاسته
یکى خانگى بزم آراسته
به آیین «یلدا» زِ بهر شکون
به خوان چیده از میوهها گونهگون
من و دیگران از کسانِ حرم
زِ خوان بهرهور هر یکى بیش و کم
هم از شام کردن شده بهرهیاب
برفتیم در بستر از بهرِ خواب
چو در خوابِ خوش پاسی از شب گذشت
مرا حال یکسر دگرگونه گشت
به ناگه زِ آواى مردانهاى
زِ گلبانگ داناى فرزانهاى
دو چشمم زِ خواب گران باز شد
دلم محو آن طُرفه آواز شد
اگر چند چشمان من بسته بود
دو گوشم بر آن نغمه پیوسته بود
چو آن نغمهها در دلم جا گرفت
وجودم نوازش سراپا گرفت
چنانم زِ لذت دگر گشت حال
که گفتی برآوردهام پرّ و بال
که بود آن برآورده آواى خوش؟
برآورده آواى زیباى خوش
پدر بود کز پهلوانى سرود
به شهنامه خواندن دل من ربود
همانا که گاهِ جوانیش بود
گرایش به شهنامه خوانیش بود
به فردوسیَش بود بسیار مهر
زِ صهباى شعرش فروزنده چهره
به گُردانه آهنگ و بانگ بلند
همیخواند آن سرور ارجمند
«دلیرى که بُد نام او اشکبوس
همىبرخروشید بر سانِ کوس»
«بیآمد که جوید زِ ایران نبرد
سر همنبرد اندر آرد به گرد»
***
از آن شب که بشنیدم این داستان
شدم جذب آن نامهی باستان
به جان دوستار سرایندهاش
به دل حقگزار و ستایندهاش
چکد نام فردوسی از خامهام
دل آکنده از مهر شهنامهام
ادیب برومند
تهران ـ آذرماه ۱۳۷۰
«پیام دانشجو»
به پاس مبارزات پیگیر دانشجویان دانشگاه تهران و دیگر دانشگاههای کشور که اکثر در سنگر آزادیطلبی و حقگویی وظیفهی خود را ادا کرده و در این راه شهید دادهاند این قصیده در آذرماه ۱۳۴۱ سروده شد.
به افتخار قرین باد، نام دانشجو
که هست پاسِ فضیلت مرام دانشجو
در این زمان سندِ افتخارِ آزادی
مُسجّل است به فرخنده نامِ دانشجو
قیام دانش و تقوا، به رغمِ جهل و فساد
بود نهفته به فرِّ قیامِ دانشجو
سپاهِ جهل، سلاح افکند به پیکارش
که هست تیغِ هنر در نیامِ دانشجو
هم از ریاضتِ فکر و مجاهدت باشد
هماره توسَنِ اقبال، رامِ دانشجو
فضیلت است نهان در نهادِ دانشمند
صراحت است عیان درکلامِ دانشجو
هرآنکه منزلتِ فضل، محترم دارد
فضیلتی شمرد احترامِ دانشجو
چو هست بیشهی شیران فضای دانشگاه
سزد که نام کُنیماش کُنامِ دانشجو
قوامِ مملکت اندر دوامِ آزادیست
چنانکه هست به دانش قوامِ دانشجو
به گوشِ خلق رساند نویدِ پیروزی
طنینِ گوشنوازِ پیامِ دانشجو
گَهِ ستیزه مریزاد آن همایون دست
که کوسِ فتح، بکوبد به بامِ دانشجو
بود نهانگهِ گنجینههای عشق و امید
خجسته خاکِ وطن، زیرِ گامِ دانشجو
گُلابِ حکمت و آبِ حیاتِ معرفت است
همان عرق که چکد از مَسامِ* دانشجو
کنون که دورهی دانشوری و داناییست
سزد که دور بگردد به کامِ دانشجو
سلامِ هموطنان جمله سوی اوست که هست
سلامتِ وطن اندر سلامِ دانشجو
بدین صفت که بلند است صیتِ شعرِ ادیب
بلند باد به گیتی مقامِ دانشجو
ادیب برومند
*مسام = محل ریزش از پوست
@AdibBoroumand
https://www.adibboroumand.com/%d9%be%d9%8a%d8%a7%d9%85-%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%b4%d8%ac%d9%88/
«اصفهان»
ای سپاهان، ای ولادتگاه من
ای گرامی بُنگهِ دلخواهِ من
ای فضايت چون هوايت مشکبيز
وی هوايت بر فضايت مشکريز
ای بهشتِ خرّمِ رویِ زمين
ای بَسَنده بهر اوصافت همين
کوه و صحرايت به جان بخشد نشاط
افکند در دل زِ بهجتها بساط
باغ و بستانت فرحناک از درخت
کز درخت و آب و گُل پوشيده رخت
جانفزايی خاصه در ارديبهشت
هيچ الحق کم نداری از بهشت
آسمان آبیات خاطر نواز
پاره ابرش جابهجا سيمينطراز
هرکه آيد سوی تو از راهِ دور
بيندت باغی در آن پنهان قصور
خنده بارد نازنين گلهای تو
بر رخِ بينندهی دانای تو
هرکه داند لطف زيبايی و ناز
در تو بيند آنچه بينند اهل راز
از هنر دارد نشان هر ذرّهات
هم هنر رويد به کوه و درّهات
يک جهان ذوق است در خاکت نهان
سربرون آرد چو گل ها ناگهان
عالمی را پر کند از رنگ و بوی
رنگ و بويش بهرِ ايران آبروی
داده يزدانت هرآن نعمت که هست
در همه روی زمين از هرچه هست
گر لقب نصفِ جهانت دادهاند
اين لقب رازآگهانَت دادهاند
***
ای به تو روشن مرا ديدار دل
ای منت مرهونِ حقِّ آب و گل
ای نکو پرورده در دامان مرا
کرده آرايش سر و سامان مرا
بوده نيروبخش ذوق و شوق من
برفزوده در هنرها ذوق من
داده آبم از چَهِ آزرم عشق
داده نانم از تنورِ گرم عشق
کرده گرمِ بازيم در کودکی
فارغ از بسياری و از اندکی
داده بر دستم بسی بازيچهها
کرده محسودم ميان بچهها
جلوه بر من کرده چون دلداده مام
برده از من دل به افسونی تمام
ای زده بر روی من لبخندها
همچو مادر بر رخ فرزندها
از مناظر بهر من نقش آفرين
نقشهايی دلنواز و برترين
از تو در دوران طفلی خاطرات
باشدم در سينه پيوندِ حيات
تربيتها يافتم در دامنت
با ادب خو کرده در پيرامنت
مادرم همچون پدر مديون تو
من هم از ارشادشان مرهون تو
بودهاند اطفال تو همبازَيم
همدل و همبسته در دمسازيم
در دبستان تو خواندم درسها
درسهايی سودمند و پربها
درس شور و درس شوق و درس حلم
درسِ هشتن پای، در دهليز علم
بُنگهِ آموزگارانم تويی
مولد همدرس يارانم تويی
کوچههايت بهر من آرامجوی
از زمانهای کهن افسانهگوی
داستانپردازِ دورانهای پيش
روزگارانی سراسر نوش و نيش
پيچ و خمهای قديمی کویها
بامنند از انسها، دلجویها
رازها باشد به ديوار و درت
زآنچه در اعصار آمد برسرت
خانههای باقی از ادوارِ دور
نغمهها خواند به گوشم پر زشور
قصهها از روزگارانی که بود
مر نياکان را سَرِ گفت و شنود
سيبهها، بنبستها در تنگجای
و آن محدّب طاقهای ديرپای
جملگی باشند نزد من عزيز
خواه زيبا، خواه زشت و ناتميز
...
ادیب برومند
برگرفته از:
مثنوی اصفهان، نشر مرسا، تهران 1379
@AdibBoroumand
«ترنّمِ شب»
ﺩﺍﺭﺩ ﺗﺮﻧـﻢ ﺷـﺐ، ﻃـﺮﺯ ﻧـﻮﺍﻯ ﻣـﺎ ﺭﺍ
ﮔﻮﻳـﻰ ﺳـﻜﻮﺕ ﺷـﺐ ﻫـﻢ ﺩﺍﺭﺩ ﻫـﻮﺍﻯ ﻣـﺎ ﺭﺍ
ﺩﺭ ﺷـﺎﻣﮕﺎﻩ ﻏﺮﺑـﺖ ﺩﺭ ﺧـﻮﻥ ﺧـﻮﺩ ﻓﺮﻭﺧﻔـﺖ
ﻣﺴـﻜﻴﻦ ﺷـﻔﻖ ﭼـﻮ ﺑﺸـﻨﻴﺪ ﺧﻮﻧﻴـﻦ ﻧـﻮﺍﻯ ﻣـﺎ ﺭﺍ
ﺩﻳـﺪﻡ ﺑـﻪ ﻫﺎﻟـﻪ ﻣـﻪ ﺭﺍ ﺗﺎﺑـﺎﻥ ﻭ ﺧـﻮﺵ ﻭﻟﻴﻜـﻦ
ﻏـﻢ ﺩﺭ ﺣﺼـﺎﺭ ﺑﮕﺮﻓـﺖ ﺭﻭﺷـﻦ ﻓﻀـــﺎﻯ ﻣـﺎ ﺭﺍ
ﺑﺎﻧـﮓ ﺍﺯ ﮔﻴـﺎه ﺑﺮﺧﺎﺳـﺖ ﮔﻞ ﻛـﺮﺩ ﭘﻴﺮﻫـﻦ ﭼـﺎک
ﺗـﺎ ﺟﻐـﺪ، ﻧﺎﻟﻪﮔـﺮ ﺷـﺪ ﺑﺴــﺘﺎﻥﺳـــﺮﺍﻯ ﻣـــﺎ ﺭﺍ
ﻣـﺎهِ ﻋﺴـﻞ ﻧـﺪﺍﺭﺩ ﺍﻳـﻦ ﺣﺠﻠﻪﻫـﺎ ﻛـــﻪ ﺑﻴﻨـﻰ
ﺩﺭ ﺳـﻮگ ﻧﻮﺟـﻮﺍنان ﺑﺸـــﻨﻮ ﺭﺛـــﺎﻯ ﻣـﺎ ﺭﺍ
ﺷـﻴﺮِ ﻋﻠـﻢ ﻛﺠـﺎ ﺭﻓـﺖ ﺍﺯ ﺑﻴﺸـﻪﺯﺍﺭ ﻗـﺪﺭﺕ
ﻛـﻮ ﺁﻥ ﻛـﻪ ﺑـﺮ ﺳـﺮِ ﺩﻭﺵ ﮔﻴـﺮﺩ ﻟـﻮﺍﻯ ﻣـﺎ ﺭﺍ؟
ﻣـﺎ ﻛﺸـﺘﮕﺎﻥ ﺑﺎﻏﻴـﻢ ﺍﺯ ﺍﺭهﻫـــﺎﻯ ﺗـــﺰﻭﻳﺮ
ﺍﺯ ﺑﺎﻏﺒـﺎﻥ ﺑﮕﻴﺮﻳـﺪ ﭘـﺲ ﺧﻮﻥﺑـــﻬﺎﻯ ﻣـﺎ ﺭﺍ
ﺑـﺎ ﺩﺳـﺖ ﺧﻮﻳـﺶ ﻛﻨﺪﻧـﺪ جهال گور ﺧـﻮﺩ ﺭﺍ
ﺑـــﻰ ﺷﻮﺭِ ﮔﺮﻳـــﻪ ﻛﺮﺩﻧـﺪ ﺳـﺎﺯِ ﻋـﺰﺍﻯ ﻣـﺎ ﺭﺍ
ﭘﻴﭽﻴـﺪه ﺩﺭ ﻛﻔـﻦ ﺷـﺪ ﻋﻘـﻞ ﺍﺯ ﻛـﻒِ ﺧﺮﺍﻓـﺖ
زین دیو کو مفری ﺍﻧﺪﻳﺸـــﻪﻫﺎﻯ ﻣـــﺎ ﺭﺍ؟ّ
ﺍﺯ ﻫـﺮ ﻛﺮﺍﻧـﻪ ﺑﺮﺧﺎﺳـﺖ ﺑﺎﻧﮕـﻰ ﺯ ﻧـﺎﻯ ﺑﻮﻣـﻰ
ﺗـﺎ ﺩﺭ ﺧﻤﻮﺷـﻰ ﺍﻓﻜﻨـﺪ ﺩﺳﺘﺎﻥ ﺳـﺮﺍﻯ ﻣـﺎ ﺭﺍ
ﮔﻴﺘـﻰ ﺑـﻪ ﻛـﺲ ﻧﻤﺎﻧـﺪ، ﺑﺎﺯﻳﭽـهی ﻓﻨﺎﻳﻴـﻢ
شعرِ «ادیب» ﺩﺍﻧـﺪ ﺭﺍﺯ ﺑـــﻘﺎﻯ ﻣـﺎ ﺭﺍ
ادیب برومند
@AdibBoroumand
غزل «ترنم شب» به دستخط استاد ادیب برومند 👇🏼
https://instagram.com/p/BawPPEHFk7o/
هشدار به امارات
نگردد آدمی هرگز مكرّم
مگر باشد به حقدانی مسلّم
به زيرِ سایهی حق پروریها
توان آسود با وجدانِ خرّم
بود انصاف، بارِ حق ستایی
كه باشد افسری بر فرقِ عالم
به حقِّ كس تجاوز را چنان دان
كه در جامِ زلالش ريختن سم
تصرّف در اثاث و جامهی كس
مطهّر کی شود با آبِ زمزم؟
كنون بس در شگفتم از امارات
كه پاسِ حقّ ما را نيست مُلزم
طمع دارد به چشمی فارغ از شرم
كه باشد دوخته بر مال ِ همدم
به مالِ ِهمدم و همسايه ورزد
طمع بی هيچ دستاويزِ مُبرَم
چه ارزد پاره كاغذ مدّعي را
چو باشد مالکِ ديرينه اقدم؟
جزاير در «خليجِ فارس» يكسر
به خاکِ پاکِ ايران بوده مُنضَم
زِعهدِ «كورش» و«دارا» به اين سوی
خليج و فارس در هم بوده مُدغَم
از ايران بوده سرتاسر امارات
زِ عهدِ «كاوه» و«تهمورس» و «جم»
به دو «تُنب» و«ابوموسی» و «بحرين»
كه فرمان راند جز ايران ِ اعظم؟
كجا بودند شيخانی كه امروز
به زيرِ چترِ اغيارند مُكرم؟
كجا بودند در عهدی كه ايران
«خليجِ فارس» بودش زيرِ پرچم؟
برفت از يادشان آنگه كه بوده ست
بر ايشان روزِ روشن شامِ مُظلَم؟
كنون با تكيه بر اربابِ ظالم
رجز خوانند گاهي زير و گه بم
مگر از ياد بردند آن زمانها
كه بودند از حقارت غرقه در غم؟
به زيرِ خيمهها گرديده سرخيل
به گِرداگردشان خويش و پسرْعم
به فرمان بردن ِ بيگانه مجبور
به همپيمانیِ دزدانه مَحرم
گروهی خادمان هم گِردِشان جمع
به رنگ و سنگ و هيأت نامنظّم
كنون بر خاکِ ايران چشم دوزان
كنند اين ژاژخاییها دمادم
ولی غافل كه گردد كارشان زار
گر ايرانی به خشم آيد چو «رستم»
سزد گر دم فروبندند از آن پيش
كه گردد قهرِ ايرانی مجسّم
شود بر درگهِ ايران ِ پيروز
قدِ ناسازشان چون بندگان خم
و يا از نيشِ خود كلکِ «اديبان»
كشاند سورِشان در خطِّ ماتم
ادیب برومند
https://www.adibboroumand.com/%d9%87%d8%b4%d8%af%d8%a7%d8%b1-%d8%a8%d9%87-%d8%a7%d9%85%d8%a7%d8%b1%d8%a7%d8%aa/
«فريادِ بحرين»
منم بحرینِ نفت آلوده دامن
که بر تن آتشم افروخت دشمن
منم ایرانزمین را زرفشان خاک
منم ایرانیان را پاک مسکن
جنوب ملک را باغی فرحزا
خلیج فارس را جایی مزین
به هنجار منوچهری سخنگوی
بهکردار حمیدالدین قلمزن
هم از گفتارِ سعدی حکمتاندوز
هم از اشعار حافظ سینهآکن
به ایران فخر دارم همچو رستم
زِ ایران نام دارم همچو قارَن
به پایش سر فرود آرم به تعظیم
چنان کاندر برِ بتها برهمن
بپایم چون نهد بیگانه زنجیر؟
که باشد طوقِ ایرانم به گردن
از ایران یاد دارم داستانها
زِ عهدِ گیو و گودرز و تهمتن
زِ من بنیوش وصف کاوه و جم
زِ من بشنو حدیث زال و بهمن
چه شیرین قصهها دارم زِ خسرو
هم از شیرین، مهین بانوی ارمن
به تاریخِ وطن دارم چه بسیار
نصیب از افتخاراتِ مدون
به دورِ اردشیر و عهدِ شاپور
مرا پیوند ایران بود متقن
درود من به شه عباس کزمهر
زِ قصدِ پرتغالم داشت ایمن
بهعصرِ نادرم چون عهدِ عباس
امان بود از گزند دیوِ ریمن
من آن فرزانه فرزندِ دلیرم
که باشم پاسدارِ مامِ میهن
از ایران دورم و بیگانگان را
بهچاهِ جور، دربندم چو بیژن
تنی را مانم از این قِصه بیسر
سری را مانم از این غُصه بیتن
چرا پژمرده گردم، من که باشم
گلِ بویای این دیرینه گلشن!
گریبان چاک خواهم زد کز اندوه
دلی دارم بسان چشم سوزن!
به تهرانم که خواهد برد پیغام؟
که دارم شکوه زآمریکا و لندن!
مرا از شیخ عار آید که دارم
نشان از شهریاران دژافکن!
من از دریادلی گشتم گهرخیز
که والاگوهرم جویای گَرزَن!
به دل گنجینهها دارم پر از سیم
هم از زرّ سیه قیرینه مخزن!
زر اندر معدنم زآنِ اجانب
دل اندر سینهام چون تفته آهن!
چو شد بیگانه از نفتِ من آگاه
روان شد از پی تاراجِ معدن!
از ایرانم بهدور افکند تا گشت
چو شامِ تیره بر من روزِ روشن!
مرا احوال شد زار و دژمناک
مرا گلزار شد مانندِ گلخن!
منم زندانی و خواهم کز ایران
بتابد نور امّیدم زِ روزن!
نوایی کآیدم زآن خطّه در گوش
کند شادم به سانِ بانگِ اَرغَن!
نسیمی کآید از گلزارِ ایران
مرا خاطرنواز آید چو سوسن!
مرا در سایهی دادار یکتا
چه باک از قدرت دیو و هریمن؟
کز ایرانم جداکردن، همانا
بود چون آب کوبیدن بههاون!
زِ فرزندانم ار پرسند روزی
کزآنِ کیستند از مرد و از زن؟
خروش آید، کز ایرانیم ایران
فدای خاک او جان و سر و تن!
ادیبا وصفِ حالِ من نکو گوی
که گردد بس اثر پیدا زِ گفتن!
این قصیده به سال ١٣٢٨ در شکایتگزاری از حسبحال جزیرهی بحرین سروده شده، و چندین بار در روزنامههای تهران و شهرستانها چاپ شده است.
@AdibBoroumand
اديب برومند، سرود رهايى، چاپ دوم، عرفان، تهران ١٣٨٤، صص٣١٥-٣١٧
«به مناسبت ۱۴ امرداد روز تاریخی مشروطیت»
درود ما به شهیدانِ راهِ مشروطه
سلامِ ما به سرانِ سپاهِ مشروطه
خجسته جنبشِ پویندگانِ آزادی
اثرگذار نشد جز به راهِ مشروطه
ترقّیات وطن در حجابِ غیبت بود
گشود چهره به رویِ پگاهِ مشروطه
مصون نبود حقوقِ بشر زِ آفتِ جور
چو بود محبسِ شه جایگاهِ مشروطه
کشید دستِ جزا شاهِ خودستای به زیر
نشاند بر زبرِ تخت، شاهِ مشروطه
فشارِ ظلم اگرچند جان و تن فرسود
هزار شکر که شد عذرخواهِ مشروطه
نبود راهِ رهایی زِ دیوِ استبداد
اگر نبود بهین جانپناهِ مشروطه
بگوی با شبِ دیجورِ جور، شرمت باد
که سر زد از افقِ ناز، ماهِ مشروطه
نهان نماند هزاران وسیلهی توفیق
برای مملکت از دیدگاه مشروطه
به خشکسالِ حیا آبِ آبروی وطن
برآمد از رهِ نهضت زِ چاهِ مشروطه
زِ کاروانِ تمدّن محیط، واپس بود
اگر نبود عیان فرّ و جاهِ مشروطه
حکومت ار بزند پشتِ پا به آزادی
در این میانه چه باشد گناهِ مشروطه
اگر حکومت مشروطه مستقر بودی
نبود رنج و تعب، در رفاهِ مشروطه
به جای رشد علفهرزههای استبداد
در آن چمن که بروید گیاهِ مشروطه
گرفت دامنِ شه را و کوفتش به زمین
زِ سینه چون که برون آمد آهِ مشروطه
نکاست چون بسزا اختیار شاهان را
رواست شِکوِه از این اشتباهِ مشروطه
«ادیب» خاطرش آزُرد بهر آزادی
چو دید حالت زار و تباه مشروطه
ادیب برومند
@AdibBoroumand
https://www.adibboroumand.com/روز-تاریخی-مشروطیت/
«شام عاشورا»
امشب ای ماه بر این عرصه چهها میبینی؟
غرقه در خون، تنِ مردانِ خدا میبینی
امشب ای ماه تو چون پردگیانِ ملکوت
از زمین منظرهای هوشربا میبینی
کشتگانی همه از صدرنشینانِ بهشت
پایکوبِ ستمِ اهلِ دغا میبینی
رهبرانی سر و جان باخته در راهِ خدا
برده از دارِ فنا، ره به بقا میبینی
امشب ای مه به نمایشگهِ سربازیها
قهرمانانِ حق افتاده زِ پا میبینی
هر زمان روی برآری زِ پسِ ابرِ ملال
به سر و روی جهان، گردِ عزا میبینی
در سکوتِ شبِ غمپرورِ اسرار آمیز
همه اطراف، غمآلوده فضا میبینی
بستر آغشته به خون، خفته در این دشتِ جهاد
جاهدانی همه از آلِ عبا میبینی
در تجلیگهِ مردانگیِ پاکدلان
نقش خونینِ بقا، غرقِ جلا میبینی
کربلا دشتِ بلاخیزِ جهان است و در او
بس شهیدانِ زِ خون شسته لقا میبینی
سر مبادم به تن ای ماه که بر نطعِ زمین
تنِ بیسر زِ «بزرگِ شهدا» میبینی
رخِ گلگونِ جوانانِ بنیهاشم را
از زمین نورفشان سوی سما میبینی
پرتوِ روحفزای ابدیت را نیک
جلوهگر در رخِ اربابِ صفا میبینی
یک طرف کشته عزیزانِ سراپردهی حق
یک طرف زنده اسیرانِ بلا میبینی
زِ محبّانِ «رسول» و زِ عزیزانِ «بتول»
ای بسا سر که زِ تن گشته جدا میبینی
آن طرف دورتَرَک زیرِ یکی خیمهی سبز
داغداران همه را نوحهسرا میبینی
زآن میان شیرزنی را زِ مصیبتزدگان
به گرانطاقتیِ «شیرِ خدا» میبینی
زن چه گویم که در انبوهِ جماعت بهسخن
ناطقی ولولهافکن به ملا میبینی
زن چه گویم که در آن نهضتِ بیدادشکن
رهبری سوی هدف راهگشا میبینی
* * *
امشب ای ماه، زِ تابیدنِ خود بر در و دشت
نکتهها میشنوی، نادرهها میبینی
قاتلان را همه در قعرِ فنا مییابی
کشتگان را همه در اوجِ علا میبینی
غالبان را به حقیقت همه یکسر مغلوب
سخرهی مظلمه تا روزِ جزا میبینی
زورمندانِ زمان را همه رسوای ابد
محو، در قعرِ سیهچالِ فنا میبینی
وآن بهظاهر سر و جان باختگان را به یقین
برده گویِ سَبَق اندر دو سرا میبینی
زندگی را همه در مرگ و ظفر را به شکست
جلوهافروز، درین طرفه غزا میبینی
شرحِ جانبازیِ احرارِ قَدَرْ قَدرِ دلیر
ثبت در دفترِ جاویدِ قضا میبینی
وآنگهی تکیهبهقدرتزدگان را تا حشر
درخورِ لعن و سزاوارِ هجا میبینی
ادیب برومند
@AdibBoroumand
https://instagram.com/p/BZtCFHHlpP4/
🌿 در گردهمایی سالانه هموندان و هواداران جبهه ملّی ایران، ۲۱ فروردینماه ۱۴۰۴- تهران، سخنانی داشتم با عنوان «نوروز در اندیشه و آثار شاعر ملّی ادیب برومند»
@shahinsepanta
🌿 متن سخنرانی شاهین سپنتا با عنوان «نوروز در اندیشه و آثار شاعر ملّی ادیب برومند»، در گردهمایی سالانه هموندان و هواداران جبهه ملّی ایران- ۲۱ فروردینماه ۱۴۰۴.
👈 بخش نخست:
به نام خداوند جان و خرد
کزین برتر اندیشه برنگذرد
درودی چو بوی خوش نوبهار...
خانمها، آقایان
در گردهمایی نوروزی جبهه ملّی ایران، سخن از گل سرسبد جشنهای ایرانی، نوروز، در میان است و از دیدگاه این نگارنده، بازخوانی آثار و اندیشههای نوروزی استاد زندهیاد ادیب برومند، شاعر ملّی ایران و رهبر فقید جبهه ملّی ایران، شایستهٔ چنین جشنگاهی است.
ادیب برومند، سیاستمدار، ادیب، هنرشناس، سخنور و نویسندهای توانمند بود. سرایندهای پرآوازه که در آثار ارزشمندش آزادیخواهی، پاسداشت فرهنگ ایران، زبان فارسی، هویت ملّی و آیینهای ایرانی موج میزد.
ادیب برومند، سرایندهای میهنخواه و دوستدار جشنهای ایرانی بود؛ بر این بنیاد، از او سرودههایی دربارهٔ نوروز و دیگر جشنهای ایرانی همچون مهرگان، سده و یادروزهای ملّی همچون روز کوروش بزرگ به یادگار مانده است. او در اهمیت برگزاری جشنهای ایرانی میفرماید:
«بزرگداشت جشن سده و مهرگان و جشنهای دیگر باستانی برای ایرانیان فرض است»
سخن از جشنوار و جشن برگوی
که دلکش چون دَرای کاروانیست
سزد گر دل فراگیریم از اندوه
در آن جشنی کزانِ کامرانیست
ادیب برومند، در سرودهای با عنوان «فروردین، طلیعهٔ بهار» ضمن توصیف بهار دلانگیز ایرانزمین، پایندگی ایران و ایرانیان را آرزومند است:
فصل بهاران رسید با گوهرین زیورا
کرد نوآیین قبا خواجهمَنِش در برا
یافت سپاهِ خزان، طُرفه شکست از بهار
نوروز آمد برون، پیروز از سنگرا
سازِ طرب ساز کرد، یکسره ایرانزمین
از پیِ شاباش این جشن همایونفرا
خرم و دلشاد باد، هرکه در این سال نو
خوشدل و خرسند خواست، مردم این کشورا
زنده و پاینده باد، پهنهٔ ایرانزمین
تا به سپهرِ بَرین، هست مَه و اخترا
او روح ایرانیّت را در این سروده و سرودههای بهاری دیگرش میدمد و از نامداران و بزرگمردان ملّی ایران همچون کوروش، داریوش، جمشید، کاوه، آرش، فریدون، بیژن و اسفندیار نام میبرد:
بهاران دهد جلوه بر زندگی
بدانسان که نقشآفرین بر نُقوش
سزد گر به نوروز گیریم جشن
به یاد جَم و کوروش و داریوش
روح لطیف و طبعِ روانِ شاعر طبیعتگرا، مجموعهٔ سرودههای او را به گلزاری بهشتی از گلهای بهاری در نوروز و بهار دلانگیز ایران زیبا تبدیل کرده است و در بیتبیت سرودههای بهاریش از گلهایی چون بنفشه، لاله، لادن، آذریون، سُنبل، خِیری، گل سرخ، سوسن، مُشکبید، ریحان، ارغوان و پامچال بجا و شایسته نام میبرد:
نسیم پاکِ فروردین، سفیرِ گلشن مینو
پی شاباشِ نوروزی، به طَرف لالهزار آمد
بیا ای دوست تا ما هم، به دلشادی و خشنودی
به باغستان شویم اکنون، که خُرّم روزگار آمد
مردمداری از دیگر ویژگیهای شاعر ملّی ایران است. این سخنسرای ایراندوست و مردمگرا در ابتدای سرودهٔ «شادباش نوروز» میفرماید:
برخیز و تماشا کن، بنگر که بهار آمد
از فَر بهار اکنون، بس جلوه به بار آمد
نوروز فراز آمد، با صُولتِ بُرنایی
شد کهنهجهان یکسر، زیبنده به والایی
سال نو و روز نو، نو کرد جهان از نو
و از عهد کهن رسمی، بنهاد به بُرنایی
شاباش همیگویند، این جشن نوآیین را
بلبل به غزلگویی، قُمری به خوشآوایی
و در پایانِ سروده، او هممیهنان دردمند و نیازمند خود را نیز از یاد نمیبرد و همگان را به دستگیری و دلجویی، و مُروّت با یتیمان و سیهبختان، تهیدستان و بینوایان، مِسکینان و بیچارگان سفارش میکند و ابنای بشر را خوش و خندان آرزو میکند.
شاعر ملّی ایران، پایبند به حفظ فرهنگ و آیینهای ملّی است؛ پس آیینهای نوروزی همچون برپایی «هفتسین» و «سیزده به در» را نیز گرامی میدارد:
خوشا عید و خوشا نوروزِ پیروز
خوشا فصل بهار و دلنشین روز
خوشا چیدن به آیینِ نیاکان
بساط هفتسین با یادِ پاکان
سیزده را به در، امروز به صحرا رفتیم
سبزی دشت و دمن را، به تماشا رفتیم
سیزده، سُنتِ نوروزی این بوم و براست
از پیِ پاس چنین سُنتِ والا رفتیم
بس عزیز است چنین سُنت دیرینهٔ شاد
کز پیِ عزتِ آن، با دلِ شیدا رفتیم
👈 ادامه در بخش دوم...
@shahinsepanta
بهپاخیز بهپاخیز ...!
هنگامی كه احساسات حقّطلبانه ملّت ايران در راه ملی كردن صنعت نفت به هيجان آمده بود اين تركيببند در تأييد نهضت ملی ايران سروده شده است.
ای ملّت آزاده، بهپاخیز بهپاخیز
ای خلق ستمدیده زِجاخیز زِجاخیز
ای قوم فرومانده فراخیز فراخیز
زین مهلکهٔ ظلم، رهاخیز رهاخیز
این سستی و اهمال، تو را مایهٔ ننگ است
مردانه به پاخیز نه هنگام درنگ است
از سلطهٔ بیگانه، بپرداز وطن را
وز زاغ و زغن، ساحَتِ این باغ و چمن را
برکن زِ وطن، بیخِ غم و رنج و محن را
آباد کن از سبزه همه دشت و دمن را
بر ثروت و سرمایهٔ خود دست بینداز
وندر صفِ مردان قدِ مردانه برافراز
تا چند خورد شرکتِ دون مالِ شما را؟
تا چند پسندد به شما، رنج و عنا را؟
تا چند کند پیروی نفس و هوا را؟
وز مال شما کسب کند عزّ و علا را؟
در حقّطلبی دست به احقاق برآرید
ارثِ پدر از چنگِ لئیمان بهدر آید
از غصّه چرا در تب و تابید و خرابید؟
دلخسته چرا محو عتابید و خطابید؟
نالان زِ چه در رنج و عذابید و کبابید؟
از بهر چه بیبهره زِ نانید و زِ آبید؟
فرض است برانداختن این کاخِ ستم را
یکباره نگون ساختن این طوق و علم را
آوخ كه ازين شركت جبّار چه ديديم
از دستِ برانگیختگاناش چه کشیدیم!
از دست بدیهاش به تن جامه دریدیم!
وز چنگ ستمهاش به بیغوله خزیدیم!
باید پس از این قطع نفوذش زِ وطن کرد
در راه وطن جامهٔ ایثار به تن کرد
دشمن به شما بس که دغل بود و جفا کرد!
سهم همگان جور و ستم بود و ادا کرد
در غارت این خانه چهها برد و چهها کرد!
بس گوهر شهوار زِ ما بود و هبا کرد!
باید که در این مرحله برچید بساطاش
یکباره برون راند از این کهنه رباطاش
بیگانه همه ثروت ما را به کجا برد؟
دزدانه همه هستی ما را به جفا برد!
تنها نه زر و سیم وطن را به ملا برد
بسیاری از آن جمله نهانی به خفا برد!
زین بیش تحمل نتوان کرد جفا را
خیزیم و کنیم از سرِ خود رفعِ بلا را
ماییم که اسطورهٔ اعصار و قرونیم
چون بحرِ خروشندهٔ توفنده درونیم
در قدمت تاریخ، زِ اغیار فزونیم
بر کاخِ ادب نیز گرانپایه ستونیم
یک چند گر از غفلت ما خصم، جَری شد
هشدار که دوران مذلّت سپری شد
ماییم که در عرصهٔ ناورد چو شیریم
پیرانه رشیدیم و جوانانه دلیریم
برّنده چو شمشیر و شکافنده چو تیریم
از نایِ بداندیش برآرنده نفیریم
گیتی همه از نهضتِ ما پر زِ خروش است
خون در رگِ ما از پیِ ایثار به جوش است
ادیب برومند
آخرین گفتار زندهیاد ادیب برومند:
«ملت ایران توانست حس استقلالطلبی و آزادیخواهی خود را با انتخاب دکتر مصدق بهعنوان رهبر جنبشی بزرگ به نام نهضت ملّی ایران رقم بزند.»
اخرین گفتوگوی شادروان ادیب برومند با انجمن اسلامی دانشگاه زنجان، چند روز پیش از درگذشت.
@NFIfans
💠 فرهنگ و هنر | یادداشت روز
💠 ادیبِ ادبِ ایران
💠 مجلۀ تجربه در سیامین شمارهاش که بهتازگی منتشرشده پروندهای درباره دورهمیهای غیر رسمی اهالی فرهنگ و هنر منتشر کرده است که در آن مروری بر چندوچون دورهمیها و گعدههای اهلِ ادب و فرهنگ در یک صدسالِ اخیر شده است. در این ویژهنامه که دبیر آن حمیدرضا محمدی است، دربارۀ این دورهمیها مقالههایی از علیاشرف صادقی، سیدفتحالله مجتبائی، شاهین آریامنش، محمد صادقی، سیدعلی آلداوود، غلا محسین زرگرینژاد، مجتبا نریمان، مهدی محقق، محمدجعفر یاحقی، فریبا افتخار، محمدجواد کسائی، شیرین عاصمی، مجید بجنوردی، مهدی حجت، اکبر ایرانی، گلی امامی و … منتشر شده است.
👁🗨 در زیر یادداشت شاهین آریامنش را با نام ادیبِ ادب ایران میخوانید:
ادیب برومند بیش از هر چیز شاعر نامآشنای ایران است. شاعری که بر این باور بود شعر باید با بیان احساس خیال شنونده را به زوایای اموری بکشاند که موجب تحریک احساسات و تلطیف عواطف او گردد و به وی درس دلدادگی به حقایق و نیکوییها بدهد، ازهمینرو شعرش درسی بود برای دلدادگان راستین این سرزمینِ شعردوست. ادیب برومند از همان هنگام جوانی با سرودن شعرهای نغز و پرمغز، پا در جرگۀ شاعران میهنی نهاد چنانکه یکی از شعرهای میهنیاش را برای ملک الشعرای بهار فرستاد و آن شعر در روزنامه نوبهار چاپ شد و نامهای نیز از محمدتقی بهار به دست ادیب برومند رسید که به شرط آنکه برای بالیدن سطح شعر و پیشرفت در سرودن اشعار استوار دیوان شعرای پیشین را بخوانی، سرآمد شعرسرایی خواهی شد. او که نزد استادانی چون جلالالدین همایی و ابراهیم پورداود مباحث ادبی آموخته بود و با تشویقهای ملک الشعرای بهار و دیگر استادان زبان و ادب فارسی، دلبستگی بیشتری به غزلسرایی و قصیدهسرایی پیدا کرده بود، با الگوپذیری و پیروی از محمدتقی بهار به سرودن قصیدههایی سخته و پخته به سبک خراسانی با رنگ و لعاب اجتماعی و سیاسی روی آورد و آرمانهای میهنی خویش را در این سبک…
بیست و سوم اسفندماه سالروز درگذشت ادیب برومند
ای وطن تا به نوای دل خود گوش کنیم
نتوانیم که حبّ تو فراموش کنیم
ما ز کانون دل گرم و شرارافکن خویش
شعلۀ عشق محال است که خاموش کنیم
ما همان زادۀ کیخسروِ والاگهریم
که ز دشمن طلبِ خونِ سیاووش کنیم
مشتِ ما حربۀ ما باشد و در جای سپر
سینه را سخت حمایل به برِ دوش کنیم
بزم ما عرصۀ رزم و میِ ما خونِ رقیب
که به کأسِ سرِ بدخواهِ وطن نوش کنیم
تا به سرمنزلِ مقصود رسد محملِ ما
عزم و تدبیر بر این قافله چاووش کنیم
شب نخفتیم به سرسختی و محنت کامروز
کسب توفیق ز رنج و محنِ دوش کنیم
همه از بهرِ فداکاری در راهِ وطن
ترک اندیشه و فهم و خرد و هوش کنیم
زندگی کردن ما باد چنان کز پسِ مرگ
عالمی را ز غمِ خویش سیهپوش کنیم
تهران، آذرماه ۱۳۲۳
عبدالعلی ادیب برومند (۱۳۰۳-۱۳۹۵) شاعر میهنیسرای و عضو شورای مرکزی جبهۀ ملی ایران. نالههای وطن مجموعۀ مقالات و سرودههای اوست که در نشریاتی چون اخگر، عرفان و نوبهار به چاپ رسیده و سرشار از احساسات میهنپرستانه و دلبستگی او به استقلال و آزادی ایران است. دو مجموعۀ شعری سرود رهایی و دردآشنا، به پیشگاه فردوسی و تصحیح بخش کاشان از کتاب خلاصة الاشعار و زبدة الافکار (با همکاری محمدحسین نصیری کهنمویی) از دیگر آثار اوست.
بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار؛ تعمیم زبان فارسی، تحکیم وحدت ملّی و تمامیت ارضی
@AfsharFoundation
«رودکی»
به فتنهبار زمانى که دورِ خذلان بود
فراخناى وطن، پایکوبِ عدوان بود
بهعهدِ چیرگى تازیان که از بیداد
زِ تازیانه نوازش نصیب ابدان بود
هنر بهگونهی آسیبدیده برگِ خزان
وطن به هیأت آفت رسیده بستان بود
نه هیچ نام و نشانى ز فرّ و جاهِ کیان
نه هیچ تاب و توانى به مُلکِ ساسان بود
نه زادگاهِ مهان را، سِتبر پى دیوار
نه بارگاه شهان را بلند ایوان بود
«زبان پهلوى» از کینهجویى اغیار
برون کشیده ز کام گزیدهگویان بود
وزین طریق، گرامى زبان نغز «درى»
به کوره راه عدم رهسپار فقدان بود
بلند کاخ کهن دودمان ساسانى
مقام تازى سرگشته در بیابان بود
*
سخن ز تازى اگر رفت تا نپندارى
که قصد ما سخن از رهبران ایمان بود
که در قلمرو اسلام رشتههاى امور
به دست خیرهسرى چند، نامسلمان بود
گروه بادیهپیماى دیو سیرت را
طریقتى به خلاف رضاى یزدان بود
*
به هر دیار ستمکاره حاکمى مأمور
بنا به حکم امیرى ز «آلِ مروان» بود
هر آنچه مکتب اسلام کرده بُد تعلیم؛
سیاقِ کردهی اینان نه درخور آن بود
برادرى و مساوات همچو زُهد و صلاح
نهان به گوشهی غفلتسراى نسیان بود
تعصّبات نژادى و جور و خودکامى
ز کینهتوزى تازى در اوج طغیان بود
ز جورِ بیمَرِ «مروانیان» در ایرانشهر
شکایت از درِ «لاهور» تا «مریوان» بود
وزآن سبب به سرآمد زِ «آلِ مروان» روز
که ظلم در ره ظلمت هماره پویان بود
سپس به دولت «عباسیان» که بنیادش
به سعى و همت نام آورانِ «ایران» بود
از آنچه بر سر «بومسلم» خراسان رفت
سیاهکارىِ «عباسیان» نمایان بود
خلافت ارچه شکوه از صدور «برمک» یافت
خلیفه را به خلافاش صدور فرمان بود
چو شد به تجربه روشن که عهد «عباسى»
سیاهگونهتر از روزگارِ «مروان» بود
قوامِ نهضت ایران ز بهر استقلال
پس از قیام «خراسان» به «زابلستان» بود
غریوِ «نهضت ملى» کزین دو سامان خاست
ز فرِّ دودهی «صفّار» و «آلِ سامان» بود
چو هر تکامل و خیزش ز شاعران گویاست
زبان وحدت ملى زبان ایشان بود
گهى که دوره «نصربناحمد» آمد پیش
زبانگشاده یکى شاعر سخندان بود
به پاسدارىِ شیرین زبان شعر درى
به باغ ملک یکى بلبل خوش الحان بود
به عهد او که ز سرحد «پارس» تا به «خجند»
نشاط بود و فرح بود و داد و احسان بود
به شعر پارسى آنکس که روح تازه دمید
نخست «رودکى» آن شاعر خراسان بود
همان سخنور نامى که نام والایش
به کارنامهی دانش بزرگعنوان بود
خجسته شاعر ایرانزمین مهین استاد
که شعر او سند افتخار دوران بود
به ترکتازِ هنر، شهسوار قاهر گشت
به پهندشت سخن، یکهتازِ میدان بود
ز شعرِ نغز درى، طرفه داستانها داشت
«سرودگویان گفتى هزاردستان» بود
بدانگهى که وى آهنگ شعر گفتن کرد
بدست کردن سازِ سخن، نه آسان بود
هزار سال ازین پیش مشکلات سخن
کنون که چندین باشد، هزار چندان بود
چگونه وصف توانم؟ بلندنامى را
که پایهی سخناش بر فرازِ کیوان بود
نیوشم از بُنِ دندان، سرودههاش که گفت
«مرا بسود و فروریخت هرچه دندان بود»
رواست گر «پدر شعر فارسى» خوانیش
که زادگانِ ورا، ره به صدر دیوان بود
نماند باصرهاش را توان دیدن لیک
بدید هرچه ز چشم بصیر، پنهان بود
روان رودکى اندر بهشت خرم باد
کزو دیار ادب، رشک باغ رضوان بود
به روح پاک و بلندش درود باد درود
که شعر او به تن نظم پارسى جان بود
درین زمان چه سرایم ز دیرباز چو گفت
«کسائى» آنکه به گیتى عدیل «سحبان» بود
«به عهد دولت سامانیان و بلعمیان؛
چنین نبود جهان، با نهاد و سامان بود»
«ادیب» را بود این چامه نزد آن استاد
چنانکه گوهر غلطان به پیش عُمّان بود
ادیب برومند
@AdibBoroumand
http://www.adibboroumand.com/%D8%B1%D9%88%D8%AF%DA%A9%DB%8C/
«نجاتِ آذربایجان»
ساقیا لبریز کن اکنون که ماهِ آذر است
ساغرى زآن آبِ آذرگون که بس جانپرور است
باده پیش آور، که در آذرمهِ فرخندهفال
ملکِ «آذربایجان» آسوده از شور و شر است
هرکه را امروز مىبینى زِ غمخوارانِ ملک
شاد و خندان است و او را حال، حالى دیگر است
بىخلاف امروز از شادى نمىگنجد بهپوست
هرکه را شورِ وطن، جوشنده در مغزِ سر است
خاصه «آذربایجانى» سازِ عیش آرد بهچنگ
چون رها از چنگِ دزد و جانى و غارتگر است
شکرِ ایزد را که این نیکو دیارِ دلفروز
پاک از لوثِ وجودِ خائنِ بدگوهر است
***
شرحِ قتل و غارتِ یغماگرانِ بىوطن
داستانى دلخراش و قصهاى حزنآور است
دستهاى دزد و مهاجر، فرقهاى پست و پلید
خواستارِ قطعِ این خرّم دیار از کشور است
محفلِ مردمکشانِ غولپیکر، جابهجاى
بىگمان مانندِ زهرآلوده کامِ اژدر است
کوچهها تاریک و وحشتزاى و آغشته به خون
خانهها ویران و دهشتخیز و بى بام و در است
این همه زاییدهی قومیست بدخواه و عَنود
کِش گروهى خائن و دزد و حرامى سرور است
قائدِ بى ننگ و عارش، آشنا را خصمِ جان
سرورِ بى بند و بارش، اجنبى را چاکر است
پیشهاش درّنده خویى، دکّهاش دامِ هلاک
وآنگهى در راست بازارِ خطا، «پیشه ور» است
دینِ او حقد و حسد، منظورِ او کین و عناد
کیشِ او زور و ستم، معبودِ او سیم و زر است
لشکرِ ایران به میدان تاخت اکنون وین گروه
همچو روباهى گریزان از برِ شیرِ نر است
تانک در صحرا به سان ابر مىبارد فشنگ
توپ در هامون طنینانداز، همچون تندَر است
لاجرم زآن دودمان جیش «فدایى» هرکه بود
جمله زى خارج گریزان همچو دود از مجمر است
هر خیانتپیشه را آخر چنین باشد سزاى
لعنِ مردم، خائنِ بىآبرو را کیفر است
***
مژدهی این نصرت اندر گوشِ یاران دلنواز
لیک در چشمِ رقیبان، همچو نوکِ نشتر است
بارِ دیگر ثابت آمد کآسمانى ملکِ جم
جاودان در برجِ استقلال، تابان اختر است
بارِ دیگر امتحان شد کاین گرامى سرزمین
روسپید از آزمایشهاى چرخِ اخضر است
آرى آرى روسیاهى، فرعِ کافر مسلکىست
روسپید است آنکه مستظهر به لطفِ داور است
این همان مُلکیست کاندر تیره ادوارِ کهن
در بُروجِ سرورى، رخشنده مهرِ خاور است
عاقبت جبران کند ننگ شکستِ «داریوش»
گر زمانى روبهرو با حملهی «اسکندر» است
***
هست «آذربایجان» سرمنزلِ آزادگان
مهرِ ایران، گردنِ آزادگان را چنبر است
این گرامى خطّه ایران را برازنده سریست
سر، بههر جا رونماید، همعنانِ پیکر است
نى شگفت آید گر ایران را بود خدمتگزار
پورِ صاحبدل همانا مامِ خود را یاور است
نى عجب باشد که گردد گِرد او پروانهسان
چرخ اندر کارگه گَردنده حولِ محور است
این نهجاى غم که باشد مردماش ترکى زبان
«آرى آرى همدلى از همزبانى خوشتر است»
نامِ ایران اهل آنجا را بود نقشِ ضمیر
این حقیقت مر جهان را ثبت اندر دفتر است
باستانى خطّهی زرخیزِ آذربایجان
تا جهان بودهست و خواهد بود ایران را سر است
روزِ عیش و شادمانى همنواى میهن است
گاهِ سوگ و اشکبارى غمگسارِ کشور است
خشک بادا ریشهی عمرِ خیانتپروران
تا به باغ و بوستان شاخِ درختان را بر است
طبعِ موّاجت «ادیبا» بس گهرزایى نمود
آفرین بر بحرِ طبعى کاینچنین پهناور است
ادیب برومند
@AdibBoroumand
https://www.adibboroumand.com/نجات-آذربايجان/?fbclid=IwAR0sEpNrImsQgboI0AYCwfPEFX3lH8HialalH6zjgzFqefJhJbrAP-C6YXU
✅ متن کامل مصوبه اصفهان شناسان در انتخاب روز اصفهان، یکم آذرماه :
به نام خداوند جان و خرد
با یاری پروردگار یکتا، در تاریخ جمعه 16/2/1384 خورشیدی، در نشستی که در منزل استاد گرانمایه محمد مهریار و با حضور جمعی از پژوهشگران و اصفهانشناسان برگزار شد، همه پیشنهادهای رسیده به دبیرخانه طرح «فراخوان هماندیشی برای نامگذاری روز نکوداشت اصفهان» بررسی و به داوری گذاشته شد و پس از بحثهای به عمل آمده، حاضرین در این جلسه به رای اکثریت، روز «یکم آذرماه» هر سال را به عنوان «روز نکوداشت اصفهان » گزینش و تصویب نمودند.
داوران ضمن درنظرگرفتن همه جوانب فرهنگی، تاریخی و اجتماعی در برگزیدن این روز، تاکید کردند:
« ... از آنجا که احداث باروی حفاظتی یا حصار بزرگ اصفهان به منظور تضمین امنیت شهر تاریخی اصفهان در دوران دیلمیان و در زمان حسن رکنالدوله دیلمی (366 - 322 هجری قمری) صورت گرفت و برپایی این باروی امنیتی به عنوان نقطه عطفی در تاریخ اصفهان شناخته میشود، یادروز آن رویداد تاریخی از این روی شایستهتر از دیگر پیشنهادهاست. همچنین، چون در آن زمان برپایی باروی بزرگ اصفهان بر بنیان زایچه این شهر در آذرماه (برج قوس) صورت گرفت، لذا روز یکم آذرماه هر سال (مطابق با 22 نوامبر) به عنوان روز نکوداشت اصفهان برگزیده میشود. همچنین نگاره تاریخی منقوش بر کاشیکاریهای سردر بازار قیصریه اصفهان که با اقتباس از صورت فلکی بُرج قوس (آذرماه) و با محتوایی متعالی طراحی شده است، به عنوان نماد این روز گزیده شد.»
فهرست امضاءکنندگان بیاننامه گزینش روز اصفهان، به ترتیب حروف الفبا به شرح زیر است:
۱ - عبدالعلی ادیب برومند - شاعر ملی ، نویسنده و اصفهانشناس .
۲ - رضا ارحام صدر - هنرمند بازیگر سینما و تیاتر ایران.
۳ - محمد رحیم اخوت - پژوهشگر و نویسنده و اصفهانشناس.
۴ – حشمتاله انتخابی - پژوهشگر و ویراستار علمی مجموعه کتابهای کنگره بزرگداشت اصفهان و دبیر جمعیت طبیعت یاران.
۵ - دکتر احمد تویسرکانی - مترجم و مصحح کتاب محاسن اصفهان.
۶ - استاد مرتضی تیموری – کتابشناس و مولف کتابشناسی بزرگ اصفهان.
۷ – دکتر محمد علی چلونگر - رئیس مرکز اصفهانشناسی و استاد تاریخ دانشگاه اصفهان.
۸ - دکتر حسن حسینی ابری - استاد جغرافیای دانشگاه اصفهان و نویسنده کتاب زایندهرود از سرچشمه تا مرداب.
۹ - دکتر پرویز دبیری - پژوهشگر، استاد دانشگاه اصفهان و مولف کتاب نگاهی به اصفهان شهر هنر.
۱۰ - مهندس محمود درویش - پژوهشگر و رئیس انجمن مهندسان معمار و شهرساز اصفهان.
۱۱ - مهندس محمد اسماعیل ربانی - رئیس شورای هماهنگی سازمانهای غیردولتی استان اصفهان.
۱۲ - مهندس محمد رضایی - عضو هیات مدیره انجمن فردوسی و رئیس شبکه پژوهش و فنآوری استان اصفهان و استاد دانشگاه صنعتی اصفهان.
13 - دکتر عبدالحسین ساسان - رئیس مرکز هماندیشی استان اصفهان و استاد دانشگاه اصفهان.
14 - دکتر شاهین سپنتا – دبیر کانون گسترش فرهنگ ایران بزرگ و مولف کتاب ایراننامه، پیشنهاد دهنده انتخاب روزی برای اصفهان.
15 - دکتر مرتضی سقاییان نژاد - شهردار اصفهان و استاد دانشگاه صنعتی اصفهان.
16 - مهندس محمود رضا شایسته - مدرس گردشگری و نویسنده کتاب اصفهان بهشتی کوچک اما زمینی.
17- دکتر سیروس شفقی - پژوهشگر و نویسنده کتاب جغرافیای اصفهان .
18- دکتر رضا عبدالهی - مشاور شهردار اصفهان و استاد تاریخ در دانشگاه اصفهان.
19 - علی عربیان - رئیس انجمن مثنوی پژوهان ایران.
20 - دکتر ایران غازی - استاد جغرافیای دانشگاه اصفهان.
21- دکتر محمد باقر کتابی - پژوهشگر و رجالشناس و نویسنده کتاب رجال اصفهان.
22 - دکتر فضل اله صلواتی - نویسنده، رئیس انجمن روزنامهنگاران اصفهان و دبیر علمی کنگره بزرگداشت اصفهان.
23 - دکتر محمد مسعود - پژوهشگر و رییس گروه شهرسازی دانشکده معماری دانشگاه اصفهان.
24 - دکتر محمود محمدی - عضو شورای شهر و مدرس شهرسازی دانشگاه هنر اصفهان.
25 - دکتر حسین مسجدی - رئیس موزه هنرهای معاصر اصفهان و استاد دانشگاه هنر دانشگاه اصفهان.
26 - دکتر جمشید مظاهری - استاد دانشگاه اصفهان، ادیب، پژوهشگر و اصفهان شناس و مصحح کتاب تاریخ اصفهان.
27 - مهندس احمد منتظر - استاد دانشگاه اصفهان، پژوهشگر و مدیر کل اسبق میراث فرهنگی استان اصفهان.
28 - محمد علی موسوی فریدنی - اصفهان شناس و نویسنده کتاب اصفهان از نگاهی دیگر
29 - استاد محمد مهریار - پژوهشگر ، مترجم ، اصفهان شناس ، استاد سابق دانشگاه اصفهان و نویسنده کتاب فرهنگ جامع نام ها و آبادی های کهن اصفهان.
30 - نعمت اله میر عظیمی - پژوهشگر و نویسنده کتاب اصفهان جمال و کمال.
31 - لئون میناسیان - نویسنده ، مترجم و پژوهشگر تاریخ ارامنه جلفای اصفهان.
32 - حسین علی وکیل - مدیر کل میراث فرهنگی و گردشگری استان اصفهان.
@ISFAHAN_didban
نگاره بیان نامه اصفهان شناسان و فعالان فرهنگی اصفهان در گزینش یکم آذر ماه روز اصفهان. @ISFAHANdidban
Читать полностью…
نگهبان مرز
اين شعر سروده استاد اديب برومند شاعر ملی ايران است كه درباره جزائر تنب بزرگ و تنب كوچک و ابوموسی و تعلق آنها به ايران زمين سروده شده است.
«بی همزبان»
غمی نشسته به جانم کز او امانم نيست
فغان کز اين غمِ پنهان، امان به جانم نيست
زمانه رهزن آزادگیّ و آزادیست
فغان که ايمنی از رهزنِ زمانم نيست
رهين فکر و زبانم، چه بايدم، چه کنم؟
در آن ديار که همفکر و همزبانم نيست
مرا که جلوهٔ گلها به ديده خار آيد
بهار، خوشتر و خرمتر از خزانم نيست
به گلبن ارچه در اين باغ، آشيان بستم
فراغِ بال زِ گلچين و باغبانم نيست
در آن چمن که نباشد امانم از صيّاد
قفس کشندهتر از کنجِ آشيانم نيست
زِ بس هرآنچه که ديدم خلافِ آيين بود
جز اين قبيل، در آيينهٔ گمانم نيست
به هرزهتازیِ طفلانِ نیسوارم بين
که جز فريب، در اين عرصه همعنانم نيست
فغان علاجِ دلم گرچه نيست، وای به من
که درد می کشم و رُخصتِ فغانم نيست
به سان رايت از آن سرفرازِ دورانم
که پردهسان سرِ خدمت بر آستانم نيست
مگير خرده بر اين شِکوِه در زبانِ غزل
که من «ادیبم» و جز شعر، ترجمانم نیست
ادیب برومند
فروردین ۱۳۵۳
«جشن مشروطیت»
گرچه هر روز و شبی را به جهان منزلت است
قدرِ اوقات ولیکن، نه به یک قاعدت است
هرشبی صاحبِ قدر است ولیکن شبِ قدر
درخورِ منقبتی ویژه زِ بس منزلت است
قدرِ ایّام از آن روست که در دورهی عمر
حاصل از گردش ایّام، بسی تجربت است
ای بسا تجربه کز آمدن و رفتنِ روز
رهنمای بشر، اندر طلبِ معرفت است
ای بسا مشعلِ توفیق، کزین تجربهها
هادی مردمِ دانا، به رهِ مصلحت است
روزِ نهضت که بود منشأ تجدیدِ حیات
بهرِ اقوام و ملل، مایهی بس میمنت است
روزِ تاریخ که هست آیتِ حِدثانِ زمان
بس درخشان به تواریخِ پر از حادثت است
روزِ خدمت که بود درخور تقدیرِ نفوس
مبدأ سیرِ جماعت به رهِ مقدرت است
فیالمثل چاردهم روز، به ماهِ مرداد
هست از آنجملهی ایّام که ذیمرتبت است
در چنین روز، کز اعیادِ بزرگِ ملی ست
ملّتِ زندهی ما مستحقِ تهنیت است
در چنین روز، بهرغم سُنَنِ استبداد
زنده آیینِ مساوات، به هر ناحیت است
در چنین روز، به همپشتیِ احرارِ وطن
خوش برافراشته هر سو عَلَمِ حرّیت است
در چنین روزِ مبارک قدمِ فرّخپی
ظلم و بیدادگری پیسپرِ معدلت است
در چنین روز شد از جنبشِ مشروطه پدید
فرّ آزادیِ ملت که بهین موهبت است
ملت آن روز به شاهنشهِ جبّار بگفت:
جبرِ تاریخ، زوالِ شهِ جابرصفت است
ملت آن روز به سلطانِ زمان داد نشان
که جدا حقِّ حکومت زِ حقِّ سلطنت است
سلطنت حقِّ سلاطین بود و موهبتیست
همچنان حقّ حکومت که حقّ جمعیت است!
حاکمیت که بود حقّ جماعات و ملل
خاصِ ملّت بود و غصبِ وِرا ملعنت است!
قدرتِ حاکمه گر جمع شود در کفِ فرد
حاصلش بهرِ جماعت چه به جز مسکنت است؟
آفرین و زه و احسنت بر «آزادی» باد
که بهین زیورِ قاموس و گرامی لغت است!
غرض از نهضتِ مشروطه به دورانِ اخیر
جلبِ آزادی و دفعِ اثر از مظلمت است
ورنه گر نیست زِ مشروطه به جز هیأت و نام
این نه مشروطه که خودکامگی و مفسدت است
این نه مشروطه که مشروع کند استبداد
این نه مشروطه که مخروبه ازو مملکت است
نصِّ قانونِ اساسی که به دستِ من و توست
خونبهای شهدای رهِ مشروطیت است
گر مراد تو زِ مشروطه نه تفکیکِ قواست
از پذیرفتنِ این شیوه مرا معذرت است
مرکزِ ثقلِ وطن، مجلسِ شوراست کزآن
بهرهها عایدِ ملّت زِ رهِ مشورت است
شیوهی مجلس اگر پیرویِ قدرت هاست
این چه سیریست که یکباره خلافِ جهت است؟
انتخابات گر از راهِ صواب افتد دور
سیرِ مجلس به رهِ منزلِ بدعاقبت است
وآنکه با زورِ حکومت به دروغ است وکیل
گر مَلَکخوی بود ملعبهی شیطنت است
رُشد حاصل نشود جز به رهِ آزادی
کاندرین شیوه بسی مصلحت و منفعت است
ادیب برومند
سرود رهایی، پیک دانش، تهران ۱۳۶۷، صص ۳۳۰-۳۳۳
@AdibBoroumand
http://www.adibboroumand.com/جشن-مشروطيت/
کاروانِ اشک
سحر با کاروان اشک چون سازِ سفر کردم
به غربتگاهِ غم تا صبح صدها ناله سر کردم
زِ بس بر خویش پیچیدم زِ تابِ آتشِ حسرت
چو دود اندر هوای نیستی، میلِ سفر کردم
من آن مرغم که بس دیدم در این گلشن دلآزاری
فروبستم دم از آواز و سر در زیر ِپر کردم
چو با دستِ ستم کردند ویران آشیانم را
به صد افسوس و حسرت بر خس و خارش نظر کردم
زِ بس تاریکی و وحشت به گرداگردِ خود دیدم
چو شمعی بر مزاری، گریه تنها تا سحر کردم
مرا نقشِ وفا و مهر زآنرو زیبِ دفتر شد
که رنگآمیزی این نقش با خونِ جگر کردم
از این نامردمیها کز گروهی سنگدل دیدم
هوای رجعتِ انسان به دورانِ حجر کردم
خیانتها زِ حصر افزون، جنایتها زِ حد بیرون
زِ بس دیدم، خیالِ خوشدلی از سر به در کردم
خریدارم به جان هرجا بود کالای اندوهی
که من دامانِ خویش از اشکِ خونین پرگهر کردم
ادب را چون هنر هرچند مجهول است قدر اینجا
من آرام از ادب جستم، تفرّج با هنر کردم
ادیب این پاسخِ شعریست جانپرور که ورزی گفت
«شبانِ تیرهی خود را به تنهایی سحر کردم»
ادیب برومند
@AdibBoroumand
https://www.instagram.com/p/B2UoM20An4J/?igshid=1r0v6jiafb07l
«خلع ید از شرکت غاصب»
در خردادماه ۱۳۳۰ پس از خلع ید از شرکت غاصب نفت ایران و انگلیس که لانهی جاسوسی و نیرنگهای سیاسی و خاستگاه نفوذ اهریمنی و سیاست استعماری انگلستان در ایران بود قصیدهی زیر سروده و در روزنامهها چاپ شد.