12456
بِسمِ اللهِ الرَحمنِ الرَحیم به کانال زیبای #گلونی_Laki🎶 بپیوندید. تابع قوانین #جمهوری_اسلامی_ایران 🇮🇷l ▪ #موسیقی_مور🎼 ▪ #شعر_لکی📜 ▪ #کلیپ_عکس🎥 ▪ #پروفایل_لکی📸 ▪️ #طنز_مطالب_مفید📃 آیدی مدیر .....
من عاشقش بودم، به خانهی ما که میآمدند، حالم عوض میشد. یادم هست یکبار مدادرنگیِ بیست و چهار رنگی را که دوستِ پدرم از آلمان
برای سالِ تحصیلیم آورده بود نویِ نو نگه داشتم تا عید، که اینها آمدند و هدیه کردم به او ... که جا گذاشت و برگشت به شهرِ قشنگِ خودشان ...
یک بار هم کفشهای پدرش را در راه پله پشتِبام پنهان کردم تا دیرتر بروند و دخترک بتواند کارتون نِل را تا انتها ببیند.
این بار امّا داستان فرق میکرد.
دیشب به من گفته بود برای صبحانه حلیم و نان بربری دوست دارد. بیوقت هم آمده بودند، وسطِ زمستان. زمستانِ برفیِ اَوایلِ دهه شصت. من یازده ساله بودم یا کمی بیشتر و کمتر. او، دو سال از من کوچکتر. هرکاری که کردم خوابم نَبُرد، دست آخر چهارصبح بلند شدم و یک قابلمه کوچک برداشتم و زدم به دلِ کوچه، به سمتِ فتحِ حلیم و بربری. هوا تاریک بود هنوز؛ اما کم نیاوردم ... رفتم تا رسیدم به حلیمی، بسته بود. با خودم گفتم حالا تا بروم نان بگیرم باز میشود. خلاصه، در صبحِ برفی با دستهای یخ زده از سرما آنقدر راه رفتم تا ساعت شد هفت! نان و حلیم بالاخره مهیا شد، و برگشتم...
وقتی رسیدم خانه رفته بودند. اول صبح رفته بودند که زودتر برسند به شهر و دیار خودشان اصلاً نفهمیده بودند من نیستم...
خستگیش به تنم ماند. وقتی تلاش میکنی برای حال خوب کسی و نمیبیند خستگیش به تنت میماند
همین ...
✍️#چیستا_یثربی
🌿🍃 #گلونی_Laki 🌺🎵
🟢 @Alshtariii
سخت ترین کار واستون چه کاریه!؟
🌿🍃 #گلونی_Laki 🌺🎵
🟢 @Alshtariii
روح الله کرمی
تاروت
#دمو
.....
بغص سنگین روژ آخرت ها یادم
درگیر اشوب افسردگی نهادم
🌿🍃 #گلونی_Laki 🌺🎵
🟢 @Alshtariii
، ایران رو بارشهای سیل آسا برد ولی بخت البرز میانی ازخواب بیدار نشد
🌿🍃 #گلونی_Laki 🌺🎵
🟢 @Alshtariii
امروز دوباره دیدمش...
بعد از ۱۸ سال!
تو تاکسی، روی صندلی جلو نشسته بودم.
تو دنیای خودم بودم که یه صدای خیلی خیلی آشنا گفت: مستقیم...
فکر کنم قلبم برای چند لحظه از حرکت وایساد!
راننده چند متر جلوتر توقف کرد.
در ماشین باز شد و صاحب اون صدای آشنا نشست تو ماشین.
جرأت اینکه برگردم عقب و نگاهش کنم رو نداشتم.
از آینه بغل ماشین نگاه کردم.
خودش بود...
خشکم زد.
توی یه لحظه کوتاه تموم بدنم بیحس شد.
داشت به بیرون نگاه میکرد.
یک لحظه سرش رو چرخوند و نگاهمون توی آینه ماشین به هم برخورد کرد...
به سرعت نگاهش رو ازم گرفت.
نمیدونم اونم من رو شناخت یا نه...
توی تموم مسیر از توی آینه ماشین داشتم نگاهش میکردم.
مثل همون موقعها بود.
فقط چنتا خط روی پیشونیش اضافه شده بود...
کاش هیچ وقت به مقصد نمیرسیدیم،
همونطور که ۱۸ سال پیش نرسیدیم...
اما رسیدیم!
- آقا، ممنون.
پیاده میشیم.
ماشین متوقف شد.
در ماشین باز شد.
در حالی که داشت کرایهرو به راننده میداد اسمم رو صدا زد!
تموم بدنم یخ کرد.
برگشتم.
میخواستم به اندازه ۱۸ سال دلتنگی،
با تموم وجودم بگم "جانم"...
اما پسربچهای که از ماشین پیاده شده بود زودتر از من گفت بله مامان؟!؟!
لرزش اشک توی چشمام باعث شد تصویر پسرک رو تار ببینم
نگاهش کردم و بهش لبخند زدم
اونم نگاهم کرد
اونم لبخند زد...
✍️: #علیرضا_نژاد_صالحی
🌿🍃 #گلونی_Laki 🌺🎵
🟢 @Alshtariii
تو بـوش اَ شیرین آهو شیوَه ته
تو کوش و اَسِریل اَ گـریوَه ته
عاشق چُوی آویـل مِرخِ میوه ته
فـرهـادِ بِیـرون هَنی لیـوَه تـه
📝 #استاد_عزیز_بیرانوند
#لکی
🌿🍃 #گلونی_Laki 🌺🎵
🟢 @Alshtariii
امشب به سبک مهران مدیری میپرسم
چیزی هست که بخوای بگی و من نپرسیده باشم..؟!
🌿🍃 #گلونی_Laki 🌺🎵
🟢 @Alshtariii
پروکسی ژاپنی 👇
중국 프록시와 연결 중국 프록시와 연결 중국 프록시와 연결 중국 프록시와 연결 중국 프록시와 연결 중국 프록시와 연결 중국 프록시와 연결
نَه وَه شاعِر نه استادِم بنیسِن
نه مجنون و نَه فرهادِم بنیسن
*
دُما مِردن اَرا شادیِ روحِم
دوبیتی عشقی وَه یادِم بِنیسن
#عزیز_بیرانوند
🌿🍃 #گلونی_Laki 🌺🎵
🟢 @Alshtariii
تا حالا اینجوری بودین که به یکی نگاه کنید و از ترس از دست دادنش چشماتون پر از اشک شه؟
#چالش
🌿🍃 #گلونی_Laki 🌺🎵
🟢 @Alshtariii
زری همیشه بهم میگفت: تو پدرخوبی میشی، زری دختر همسایمون بود… تو همهی خاله بازیها من شوهر زری بودم، رضا و سارا هم بچههامون… همیشه کلی خوراکی از خونه کش میرفتم و میاوردم واسه خاله بازی، ناسلامتی مرد خونه بودم، زشت بود دست خالی بیام، یادمه یه بار پفک و یخمک و آجیل تو خونه نداشتیم منم قابلمهی نهارمون رو بردم واسه زن و بچهام وقتی رفتم تو حیاط، زری داشت به بچهها میگفت سر و صدا نکنید الان باباتون میاد… وقتی زری میگفت باباتون، جوگیر میشدم… واسه همین برگشتم تو خونه و از تو یخچال دوغ برداشتم، آبگوشت بدون دوغ مزه نداشت، نهار رو خورده بودیم که مامانم سر رسید، دید جا تره و بچه هم هست ولی آبگوشت نیست که نیست یه دمپایی خوردم، دو تا لگد، گوشمم یه نیمچه پیچی خورد، بابام که اومد خونه وقتی شاهکارم رو با پیاز داغ اضافی از مامانم شنید خندید و بهم گفت تو پدر خوبی میشی، منم ذوق مرگ شدم.
اون وقتا مثل الان نبود که بچهها از آدم بزرگها بیشتر بدونن، اون وقتا لکلکها بچهها رو از آسمون میاوردن، ولی یواشکی میاوردن که کسی اونا رو نبینه و بگه اینو بهم بده اینو نده، سوا کردنی نبود ولی من همیشه خوشحال بودم که لک لک بچه رسون منو اینجا گذاشته.
یه روز فهمیدم بابام خونه خریده و داریم ازاون محل میریم وقتی به زری گفتم کلی گریه کرد، درد گریهش بیشتر از همهی کتکهایی بود که خورده بودم منم جوگیر، زدم زیر گریه مرد که گریه نمیکنه دروغ آدم بزرگاست، تو خاله بازی ما مرد هم گریه میکرد روز آخر هر چی پول از بقیهی خرید ماست و نون و پیاز جمع کرده بودم رو برداشتم و رفتم واسه زری و رضا و سارا یادگاری گرفتم واسه زری یه عروسک گرفتم، گفت اسمش رو چی بذارم گفتم دریا، وقتی یادگاری رضا و سارا رو دادم به زری تا به دستشون برسونه واسه آخرین بار بهم گفت تو پدر خوبی میشی. گذشت و دیگه هیچوقت زری رو ندیدم تا امشب تو جشن تولد یه رفیقی خودش بود، همون چهره فقط قد کشیده بود رفیقم رو کشیدم کنار و گفتم این کیه؟ گفت زری خانوم رو میگی؟ وقتی مهمون داریم میاد کارامون رو انجام میده آخه شوهرش از داربست افتاده و نمیتونه کار کنه، گفتم بچه هم داره، گفت توکه فضول نبودی، آره یه دختر داره، دریا…
زدم از خونه بیرون با دو جمله که مدام تو ذهنم تکرار میشه
دریاخانوم لکلک بچهرسون دست خوب کسی سپردتت
زری زری زری…نمیدونم من پدر خوبی میشم یا نه ولی میدونم تو مادر خوبی شدی.
✍️آرزو بیرانوند
🌿🍃 #گلونی_Laki 🌺🎵
🟢 @Alshtariii
اونجا که سقایی میگه:
اِ خُدا شو بی دوآرَه
آسِمو پُر بی سِتارَه
ای همَه شو تُُ گِرتِم
اَکِه دَردِم چاره نارَه
#سقایی
🌿🍃 #گلونی_Laki 🌺🎵
🟢 @Alshtariii
ولیکن مه.....یکی عه رنگین ترین
شعرل عاشقونه عه نوم یه آهنگ لکی شنفتمه
اوره گه وه بقیه موشن،عادتم کردیسه بینت،
ولی ایمه لکل موشیم:
«أوه گه چوی هناسیم هوکاره بیمسئ تونی..تو»
چنی عزیزه😍😍
#ترجمه:تیم #گلونی
🌿🍃 #گلونی_Laki 🌺🎵
🟢 @Alshtariii
-بلایی که تنهایی سرمون میاره!
-دکتر مجتبی شکوری
#پست_موقت
🌿🍃 #گلونی_Laki 🌺🎵
🟢 @Alshtariii
دو خال ارقی بلورت گرگ هارن
کمین کریا ؛ رنگینن ؛ درده بارن
منیشن تا کسی ناکوم گذر کی
ارشت ار دین و دنیا خلکه مارن
#مهدی_زینی_چپرا
🌿🍃 #گلونی_Laki 🌺🎵
🟢 @Alshtariii
عاشقی کردن 🥰
بهمن شاهیوند
🌿🍃 #گلونی_Laki 🌺🎵
🟢 @Alshtariii
جوری این دوتا جوون تو دو دستماله هماهنگ هستند گروه ژینماستیک کره هماهنگ نیستند
🌿🍃 #گلونی_Laki 🌺🎵
🟢 @Alshtariii
کیه مزونی نوم ای گیا چیه؟؟؟
🌿🍃 #گلونی_Laki 🌺🎵
🟢 @Alshtariii
قبول داری که میشد بیشتر
مراقب خودت باشی..!؟
#چالش
🌿🍃 #گلونی_Laki 🌺🎵
🟢 @Alshtariii
پیرزن تنهایی بود بی بی زهرا، یخچال نداشت، شاید پول نداشت یا شاید احساس نیاز نمیکرد، آن وقتها کسی زیاد گوشت و آذوقه تو یخچال نمیگذاشت. اگر پول داشتند روزانه میخریدند غذایی میپختند و خلاص. بی بی مثل خیلیها برای آب خنک کوزه داشت اما آب یخ خیلی دوست میداشت. به قول خودش: جگرش حال میومد با آب یخ.
دم غروب راه میاُفتاد میآمد خانه ما و موقع رفتن یک قالب بزرگ یخ میگرفت و میرفت. حواسمان نبود اما این یخ گرفتنها بهانهای بود برای درآمدن از بی کسی، برای شبنشینی و کوتاه کردن شبهای تنهایی. توی جایخی یخچالمان، یک کاسه داشتیم که اسمش "کاسه بی بی زهرا" بود.
درِ خانه اگر باز بود بی در زدن میآمد تو و اگر سر شام بودیم فوراً یک بشقاب هم میآوردیم برای او. با بابا رفیق بود! برایش شال گردن و جوراب پشمی میبافت و باهاش که حرف میزد توی هر جمله یک "ننه" میگفت. ..
یک شبِ تابستان ، مهمان داشتیم و توی حیاط جمع بودیم؛ بی بی زهرا، پرده را کنار زد و آمد تو. بچهی فامیل که از ورود یکباره یک پیرزن کوچولوی موحنایی ترسیده بود، جیغ زد و گریه کرد. ننه به بچه آبنبات داد. نگرفت، بیشتر جیغ زد. بچه را آرام کردیم و فوراً کاسه یخ بی بی را از توی جایخی آوردیم. بابا وقتی قالب یخ را میانداخت توی زنبیل بی بی آرام گفت:
"ننه! از این به بعد دَر بزن.......!"
ننه، مکث کرد. به بابا نگاه کرد؛ به ما نگاه کرد و بعد بیحرف رفت. و بعد از آن، دیگر بی بی زهرا پیِ یخ نیامد. کاسهاش ماند توی جایخی و روی یَخِش، یک لایه برفک نشست. یک شب، کاسه را برداشتیم و با بابا رفتیم درِ خانهی ننه. در را باز کرد. به بابا نگاه کرد.
گفت: "دیگه آبِ یخ نمیخورم، ننه!"
آب تو کوزه هم خوبه..
نگاهش به بابا غریبه شده بود. شبیه مادری شده بود که بچههایش بی هوا بُرده باشندَش خانه سالمندان. او توی خانه ی ما کاسه داشت، بشقاب داشت و یک "پسر".
یک درِ آهنی، یک در نزدن و حالا...
و حالا حرف پدر، ننه را پرت کرده بود به دنیای تنهاییش و فهمیده بود که این پسر برای او پسر نمیشود.
بی بی یک روز داغ تابستان مرد توی تشییع جنازهاش کاسهی یخ ننه را انداختیم توی کلمن و بابا قد یک پسر مادر مرده اشک ریخت و مدام آب یخ خورد. یادمان باشد یک حرف یک عکس العمل، یک نگاه کولاک میکند گاهی. کاسه یخ بهانه عشق و مهربانی بود، خدا می داند که کاسه یخ هر کدام از ما کی؟ کجا؟ در یخچال دل چه کسانی هزار بار برفک گرفت و شکست و پَرت شد و دیده نشد. یا بگذاریم آدمها آب کوزهشان را بخورند یا اگر آب یخی بهشان دادیم دیگر ازشان دریغ نکنیم.
✍️#سودابه_فرضی_پور
🌿🍃 #گلونی_Laki 🌺🎵
🟢 @Alshtariii
هر آهنگی که بخوای اینجا هست🎵
⊶⊶⊶⊶⊶⊶⊶⊶⊶⊶⊶⊶⊶⊶⊶⊶⊶⊶
آهنگ سیستمی مخصوص باشگاه :🔈
- 𝗦𝗜𝗦𝗧𝗘𝗠𝗜 𝗠𝗨𝗦𝗜𝗖 -
آهنگ مخصوص شبگردی : 🌛
- 𝗖𝗔𝗥𝗦 𝗠𝗨𝗦𝗜𝗖 -
مرجع آهنگای دپ و غمگین : ❤️🩹
- 𝗗𝗘𝗘𝗣 𝗦𝗔𝗗 -
منبع ریمیکس های رپی اینستا : 🪩
- 𝗜𝗡𝗦𝗧𝗔 𝗥𝗔𝗣 -
آهنگ کوردی ترکی شوتی : 🍾
- 𝗞𝗨𝗥𝗗𝗜 𝗧𝗨𝗥𝗞𝗜 𝗦𝗛𝗢𝗧𝗜 -
ریمیکس های هوش مصنوعی : 👁
- 𝗙𝗨𝗧𝗨𝗥𝗘 𝗠𝗨𝗦𝗜𝗖 -
⊶⊶⊶⊶⊶⊶⊶⊶⊶⊶⊶⊶⊶⊶⊶⊶⊶⊶
«ماچێکی لێوت،
دەرمانی حەفتا دەرده..🫠❤️🔥»
«یه بوسه از لبات
درمون هفتاد درده🥺»
بفرست واسه اونی که خودت میدونی☺️🫵
🌿🍃 #گلونی_Laki 🌺🎵
🟢 @Alshtariii
هنرمند جمشید نوری 🎤
بزران ورژن جدید [لکی]🎼
🌿🍃 #گلونی_Laki 🌺🎵
🟢 @Alshtariii
آهنگ " قمار باز "
فرزاد شاهوردی
محمد شیراوند
🌿🍃 #گلونی_Laki 🌺🎵
🟢 @Alshtariii
کَسی گِه عشق لیلی دل سزونی
کَلینی عشقِ مجنون می بِزونی
نَه هر بقال و هَر کِشمِش فِروشی
کَلومِ عاشقی وَ گالَه بوشی
#مولانا_عزیز_بیرانوند
#فرهاد_سی_بخت 📚
🌿🍃 #گلونی_Laki 🌺🎵
🟢 @Alshtariii
شده بدهکار دِلِت بشی..!!
#چالش
🌿🍃 #گلونی_Laki 🌺🎵
🟢 @Alshtariii
پری ازدواج نکرده بود. ۴۵ سال داشت و سالها بود که توی بایگانی شرکت برادرم کار میکرد. کارش این بود که نامههای رسیده را دسته بندی و بایگانی میکرد...
ظاهرش خیلی بد نبود، معمولی بود. صورتش پف داشت و چشمهایش کمی ریز بود. قد و پاهای کوتاهی داشت. گرد و چاق بود. اغلب کفش ورزشی میپوشید و این کفشها اثر زنانگیاش را کمتر میکرد.
یکی دو بار از پچپچ و خندهی منشی شرکت برادرم فهمیدم عاشق شده و با یکی سر و سری پیدا کرده اما یک هفته نگذشته بود که با چشمهای گریان دیدمش که پنهانی آب دماغش را با دستمال کاغذی پاک میکرد. این اتفاق بی اغراق دو سه بار تکرار شده بود اما این آخریها اتفاق عجیب غریبی افتاد.
صبح ها آقایی پری را میرساند سر کار که زیباترین دخترها دهانشان از تعجب باز مانده بود. فکر کنم اصلاً پری او را به عمد آورد و به همه معرفی کرد تا سالها ناکامی و خواستگارهای درب و داغانش را جبران کند.
آن روزها احساس میکردم پری روی زمین راه نمیرود. با اینکه بایگانی کار زیادی نداشت اما پری دائم از پشت میزش این طرف و آن طرف میرفت، سر میز دوستانش میایستاد و اغلب این جمله را میشنیدم «وا قربونت برم قابل نداشت»، یا «نه نگو تو رو خدا، اصلاً.» چنان شاد و شنگول بود که یا همه را به حسادت وامی داشت یا اثر نیروبخشی روی دیگران میگذاشت.
این روزها اندک دستی هم به صورتش میبرد و سایه ملایم آبی روی پلک هایش میزد.
ساعتها برای ما زود میگذشت و برای پری دیر، چون دائم به ساعت روی مچش که در چاقی دستش فرو رفته بود نگاه میکرد و انتظار میکشید. سر ساعت دو که میشد آقا بهروز میآمد توی شرکت و با حجب و حیا سراغ پری را میگرفت. همه انگار در این شادی رابطه با آنها شریکند. منشی شرکت میگفت: «بفرمایین بنشینین. پری الان میاد اتاق آقای رئیسه» و آقابهروز که قد بلندی داشت با پاهای کشیده و موهایی بین بور و خرمایی روی صندلی مینشست و به کسی نگاه نمیکرد چشم میدوخت به زمین تا پری بیاید.
وقتی پری از اتاق رئیس میآمد بیرون، انگار که شوهرش منتظرش است، با صمیمیتی وصف ناپذیر میگفت: «خوبی الان میام.» میرفت و کیفش را برمیداشت و با آقابهروز از در میزدند بیرون. این حال و هوای عاشقانه تا مدتها ادامه داشت
تا اینکه بالاخره حرف ازدواج و عروسی و قول و قرارهای بعدی به میان میآمد. قرار شد در یک شب دل انگیز تابستانی عروسی در باغی بزرگ گرفته شود. همه ی بچه های شرکت دعوت شدند، حتی رئیس که مطمئن بودیم به دلایل مذهبی در این گونه مراسم هرگز شرکت نمیکند.
بعد از آن بود که حال و هوای عاشقانه پری جایش را به اضطراب قبل از ازدواج داد. پری دائم با دخترهای شرکت حرف میزد و نگران بود عروسی خوب برگزار نشود، غذا خوب نباشد، میهمانها از قلم بیفتند و هزار تا چیز دیگر که دخترهای دمبخت تجربه کردهاند.
حالا شرکت مهندسی آب و خاک برادرم شده بود یک خانواده شاد ولی مضطرب. همه منتظر بودند تا پری را به خانه بخت بفرستند. تا این اطمینان را پیدا کنند که اگر پری با این بر و رو میتواند شوهری به این «شاخی» پیدا کند، پس جای امیدواری برای بقیه بسیار بیشتر است.
آقا بهروز هم طبق روال سابق صبحها، پری را میآورد میرساند و عصرها او را میبرد، ولی دیالوگها کمی عوض شده بود و هر کس آقابهروز را میدید بالاخره تکهای بهش میانداخت، دربارهی داماد بودنش و از این حرفهای بینمک که به تازه دامادها میزنند. بالاخره مراسم ازدواج نزدیک شد و قرار شد در آخرین جمعهی مرداد ۷۸ آنها در باغی اطراف کرج عروسی کنند اما سه روز مانده به ازدواج بهروز غیبش زد و تمام پسانداز سالها کار او را با خودش برد.
قرار بود پولهایشان را روی هم بگذارند و یک خانهی نقلی بخرند که نشد و بهروز با ایرانایر به ترکیه و از آنجا به استرالیا رفت و همهی ما را بهتزده کرد. روز شنبه نمیدانستیم چطور سر کار برویم و چه جوری توی چشمهای پری نگاه کنیم. حتی میترسیدیم بهش زنگ بزنیم. آقای رئیس به منشی گفت: «قطعاً پری مدتی نمیاد، کسی رو جاش بذارین تا حالش بهتر بشه.». اما پری صبح از همه زودتر آمد؛ با جعبهای شیرینی. ته چشمهایش پر از اشک بود. شیرینی را به همه حتی به آقای رئیس تعارف کرد. منشی که از همه کم حوصلهتر و فضولتر بود...
در میان بهت و ناباوری همهی ما گفت: «مگه برگشته؟»
پری گفت: «نه سرم کلاه گذاشت ولی مهم نیست. این چند ماه بهترین روزهای زندگیم بود.»
قطره اشک کوچکی از گوشهی چشمهایش پایین ریخت.
ما فهمیدیم راست میگوید. مهم نیست که سر همهی ما کلاه رفته بود مهم این بود که ما ماهها روی ابرها بودیم و با حال و هوای پری حال میکردیم.
🌿🍃 #گلونی_Laki 🌺🎵
🟢 @Alshtariii
دِه چته مِه
بیمه اسیر دُورو، ده چته مه
سرم نیاسر بیابو، ده چته مه
وتت مر گیون ببازینر نتارم
دسم شُشت إ دل و گیو، ده چته مه
دلم چوی دول دئمی تینیه سی
چئمم چوی ٱورِ وارو، ده چته مه
و سِیلی آگرت إ ملک دل دا
کردِته بوییلِ بونو، ده چته مه
تو چوی ترک و تتر کشتت سزونت
مه بیم ایرونِ ویرو، ده چته مه
چومتت کیشی أر خرمو جوونیم
زنی ئت بردمه طالو، ده چته مه
و هر دینی قسمته میئم نموشی
تونه سی جزئه قرئو، ده چته مه
گِتم داسر دمم تا ده دنگم نای
بیمه #بیکش لکِسو، ده چته مه
#بیکش
دکلمه؛ ترنم نجاتپور
#به_فرزندانمان_لکی_بیاموزیم
🌿🍃 #گلونی_Laki 🌺🎵
🟢 @Alshtariii