گاهی یک تغییر ظاهری، داستانی بسیار بزرگتر از خودش رو روایت میکنه. و گاهی یک لباس، خیلی بیشتر از چیزی که به نظر میرسه، معنا داره. 🤍
پشت دامنهای پلیسهای که امروز بخشی از استایل اسپرت و شیک ما هستن، داستان زنی قرار داره که جرئت کرد متفاوت باشه.
سوزان لنگلن فقط یک قهرمان تنیس نبود؛ او یکی از زنانی بود که نشون داد لباس زنان میتونه فراتر از محدودیتهای زمانه باشه…
تأثیر واقعی او فقط در زمین تنیس باقی نموند؛ بخشی از میراثش هنوز در دنیای مد زندهست.
شاید یکی از زیباترین ویژگیهای فشن همینه؛ اینکه بعضی لباسها فقط ترند نیستن، بلکه روایتگر شجاعت زنانی هستن که پیش از ما، برای تغییر تعریفهای رایج قدم برداشتن.
چون ، برای تغییر تاریخ، کافیه جرئت کنی متفاوت ظاهر بشی.
@ArtttLand
با شعر سعدی خوابید
یارا قدحی پر کن از آن داروی مستی
تا از سر صوفی برود علت هستی
@ArtttLand
آﻣﺪه ام ﻛﻪ دل دﻫﻢ ﻫﺴﺘﻰ ﺧﻮد ﺑﻪ ﮔِل دﻫﻢ
ﺧﺎک وﺟﻮدم از ﺗﻮ ﺷﺪ ﺧﺎک دﮔﺮ ﭼﺮا ﻃﻠﺐ
@ArtttLand
«در اگر بر تو ببندد مرو و صبر کن آن جا
ز پس صبر، تو را او به سر صدر نشاند»
@ArtttLand
تو آن گلی که خراب تو گلعذارانند
اسیر بند کمند تو شهسوارانند
به بند دانه و دامت چون من هزارانند
غلام نرگس مست تو تاجدارانند
خراب بادهی لعل تو هوشیارانند
سپاه خال و خطت کرد غارت دل و دین
نشسته ابرو و چشمت ز گوشهها به کمین
کشیده صف ز خطا تا به روم لشکر چین
گذر بکن چو صبا بر بنفشهزار و ببین
که از تطاول زلفت چه سوگوارانند
چو آفتاب رخت نیست ماه در خاور
نهاده پیش قدت سرو سرکشی از سر
ندیده دیده چو روی تو ای پریپیکر
به زیر زلف دوتا چون نگه کنی بنگر
که از یمین و یسارت چه بیقرارارنند
تو با کرشمه و ناز و گدا به عجز و نیاز
کنون که صاحب حسنی به حسن خویش بناز
تو را رقیب و مرا سرشک محرم راز
تو را صبا و مرا آب دیده شد غماز
وگرنه عاشق و معشوق رازدارانند
ببین که مردم چشمت چو آهوی صیاد
ز خال دانه ز زنجیر زلف دام نهاد
ز خال و دانه خطایی چنین به دام افتاد
خلاص حافظ از آن زلف تابدار مباد
که بستگان کمند تو رستگارانند
شاه اسماعیل یکم
@ArtttLand
نگارا، وقت آن آمد که یکدم زان من باشی
دلم بیتو به جان آمد، بیا، تا جان من باشی
دلم آنگاه خوش گردد که تو دلدار من باشی
مرا جان آن زمان باشد که تو جانان من باشی
به غم زان شاد میگردم که تو غم خوار من گردی
از آن با درد میسازم که تو درمان من باشی
بسا خون جگر، جانا، که بر خوان غمت خوردم
به بوی آنکه یک باری تو هم مهمان من باشی
منم دایم تو را خواهان، تو و خواهان خود دایم
مرا آن بخت کی باشد که تو خواهان من باشی؟
همه زان خودی، جانا، از آن با کس نپردازی
چه باشد، ای ز جان خوشتر ، که یک دم آن من باشی؟
اگر تو آن من باشی، ازین و آن نیندیشم
ز کفر آخر چرا ترسم، چو تو ایمان من باشی؟
ز دوزخ آنگهی ترسم که جز تو مالکی یابم
بهشت آنگاه خوش باشد که تو رضوان من باشی
فلک پیشم زمین بوسد، چو من خاک درت بوسم
ملک پیشم کمر بندد، چو تو سلطان من باشی
عراقی، بس عجب نبود که اندر من بود حیران
چو خود را بنگری در من، تو هم حیران من باشی
@ArtttLand
این روزها، «زنده نگاه داشتنِ امید» چیزی بیش از «امیدوار بودن» است: نوعی «احترامِ عمیق» به جانهاییست که در راهِ یک امیدِ بزرگ از دست رفتند. «امیدوار بودن» یک وضعیتِ روانشناختیست، «امید را زنده نگاه داشتن» یک کنش اخلاقی.
ابراهیم سلطانی
#اسب
@ArtttLand
مهر تو که بر دل شد ؛ کور و کر تو گشتم
بانگ دهل و نقار بر کر چه اثر داره
جز خود به منت مسپار ای ماه درفشانم
عشق و غم زیبایت دیوانه به سر داره
@ArtttLand
حیلت رها کن عاشقا؛ دیوانه شو، دیوانه شو
و اندر دل آتش درآ؛ پروانه شو، پروانه شو
@ArtttLand
«دل زنده میشود به امید وفای یار
جان رقص میکند به سماع کلام دوست»
@ArtttLand
🍃🍃🍃🍃
اگر گویم سخن با کس اگر خاموش بنشینم
بتو وزتست بهر تو سکوتی لک کلامی لک
شفا خواهم که تا باشم توانا بر عبودیت
بلا خواهم که جان بازم شفائی لک سقامی لک
ز خود فانی بتو باقی بتو وز تو کنم مستی
شدی چون بنده را ساقی تکرر فی کلامی لک
فیض کاشانی
@ArtttLand
طرهٔ یار پریشان چه خوش است
قامت دوست خرامان چه خوش است
خط خوش بر لب جانان چه نکوست
سبزه و چشمهٔ حیوان چه خوش است
از می عشق دلی مست و خراب
همچو چشم خوش جانان چه خوش است
در خرابات خراب افتاده
عاشق بیسر و سامان چه خوش است
آن دل شیفتهٔ ما بنگر
در خم زلف پریشان چه خوش است
یوسف گم شدهٔ ما را بین
کاندر آن چاه زنخدان چه خوش است
لذت عشق بتم از من پرس
تو از آن بیخبری کان چه خوش است
تو چه دانی که شکرخندهٔ او
از دهان شکرستان چه خوش است؟
چه شناسی که می و نقل بهم
از لب آن بت خندان چه خوش است
گر ببینی که به وقت مستی
لب من بر لب جانان چه خوش است
یار ساقی و عراقی باقی
وه که این عیش بدینسان چه خوش است
عراقی
@ArtttLand
بر بلندای خود بالا رو و سپیدهدم خود را چشم به راه باش. جهان را نوازش کن. دریچه را بگشا. پیچک راببین. بر روشنی بپیچ. از زبالهها رو مگردان که پاره حقیقت است. جوانه بزن.
لبریز شو تا سرشاری ات به هر سو رو کند. صدایی تو را میخواند. روانه شو. سرمشق خودت باش. با چشمان خودت ببین. با یافته خویش بزی.
میان این روز ابری من تو را صدا زدم. من ترا میان جهان صدا خواهم کرد و چشم به راه صدایت خواهم ماند و در این دره تنهایی تو آب روان باش و زمزمه کن. من خواهم شنید.
_نامهٔ #سهراب_سپهری به دوستش نازی
#نامه_ها
#اسب
@ArtttLand
رفقای بیمار
ما شفا خواهیم یافت
دردها و رنجهامان پایان میپذیرند
آرامش خواهد آمد
آرام آرام
در غروبی گرم
از شاخههای سبز سنگین
فرو خواهد ریخت
رفقای بیمار
اندکی بیش دوام آرید
بیرون در
مرگ نه ، که زندگی در انتظار ماست
بیرون در
جهانی پرشور نشسته ؛
مثل یک لیمو خشکیدن
مثل یک شمع آب شدن
مثل یک درخت افرا فروافتادن
در شأن ما نیست
ما نه لیموییم
نه شمع
نه درخت افرا
ما مردمیم
میدانیم چگونه امید را با دارو درهم بیامیزیم
چگونه به پا خیزیم
زندگی کنیم
و باز بیابیم
طعم نمک خاک و آفتاب را
#ناظم_حکمت
#اسب
@ArtttLand
#شایان_جعفرنژاد
/channel/MojolieTopMusic
خدا جهان رو آفرید،
تا تو بشی، جهانِ من