در دشت توهم جهتی نیست مُعَین
ما را چه ضرور است بدانیمکجاییم
@ArtttLand
در من خشمِ از زندگی کم نیست، همینطور تمایل به کنار کشیدن. و باور کنید، فروریختن در هیچِ مطلق از نظرم تصویر هولناکی نیست
@ArtttLand
زیبایی رقص در انعطافپذیری آن نهفته ست، در توانایی سازگاری با نتهایی که پیشبینیناپذیرند. چنان که انسان در مواجهه و مدارا با زندگی چارهای جز این سازشگری ندارد. شاید زندگی، هنری از همنوایی با لحظاتی باشد که گاهی برخلاف میل ما رقم میخورند.
گویا تا زمانی که نفس میکشیم، فارغ از خوشرقصی یا عزلتنشینی ما، آهنگ زندگی بیوقفه جاری ست. ما تنها فرصتی کوتاه در میان دو نیستی بزرگ هستیم، مانند نوری که برای لحظهای میدرخشد، نه برای جلوه و پیدایش معنایی خاص، بلکه تنها برای آنکه "بودن" را تجربه کند.
@ArtttLand
سریال آلمانی «سیلاس» (۱۹۸۱) در پخش تلویزیونی ایران، نه یک اثر وارداتی، که نقطهعطفی در شکلگیری حافظهی دیداری دههی شصت بود. قصهی پسرکی با اسبی وفادار که از تهدیدها میگریخت و به جستوجوی هویت برمیخاست، استعارهای از رهایی در ذهن کودکان آن سالها نقش بست. در حافظهی جمعی نسلی که با جعبههای سیاهوسفید بزرگ شدند، سیلاس روایتی اسطورهای از تعلق، دلتنگی و مقاومتِ نرمِ کودکی در برابر جهانِ بزرگسالان بود. پاتریک باخ، تصویری از معصومیتِ درگیر با سرنوشت ترسیم کرد که پس از چهار دهه، همچنان در خاطره میدرخشد.
اما فراتر از روایت، موسیقیِ متنِ کریستیان برون است؛ بدون کلام، حماسهای درونگرا و اندوهناک میآفریند که مخاطب را به زیستجهانِ کودکی بازمیگرداند؛ جایی که زمان گُنگ و سنگین، اما سرشار از معنا بود. صدای اکارینا، با تُنِ غمگین و معلق، نه فقط فضای داستان، که فضای زیستِ مخاطب را بازتعریف میکند؛ هر نت، کلیدی به خزانهی خاطراتِ گمشدهی یک نسل.
@ArtttLand
گرفته است حوادث جهاتِ امکان را
ز عافيت چه زمین و چه آسمان خالیست
اما:
«دیدارِ تو حلِ مشکلات است»
Yasin Lv
@ArtttLand
حافظ در آن غزلی که اعتراف میکند: «دلام جز مِهرِ مهرویان طریقی برنمیگیرد،» چند نکتهی ناب دارد.
یکی اینکه احوالِ بهظاهر ناسازگارِ ما، گاه در آنِ واحد رخ میدهند؛ مثلاً اندوه و شادی: «میانِ گریه میخندم»: این جانهای پیچیده و بیثبات و درهمتنیدهی ما.
دوم اینکه بهجای نصیحت کردنِ من، برایام داستان بگو؛ آن هم نه هر داستانی، فقط «حدیثِ ساغر و می.» چرا؟ چون «که نقشی در خیالِ ما، از این خوشتر نمیگیرد.» گویی در این جهانِ سرشار از رنج و ریا، تنها راهِ بقا، داستانگوییست: جان دادن به نقشهای خیالانگیز .
حافظ، با آن رندیِ همیشگیاش، مهرویان را بهخاطر صیدِ دلِ حافظ، تحسین میکند «که کَس مُرغانِ وحشی را، از این خوشتر نمیگیرد.» و ما هم قرنهاست حافظ را به همین دلیل تحسین میکنیم: شاعری که با «شعرِ ترِ شیرین»اش، قرنهاست دلهای وحشیِ خوانندگاناش را صید کرده است. و «کَس مُرغانِ وحشی را، از این خوشتر نمیگیرد.»
@ArtttLand
من از قربانیانی که به جلادان ِ خود احترام میگذارند، نفرت دارم.
گوشهنشینان آلتونا
ــ ژانپلسارتر.
@ArtttLand
مرا دو دیده به راه و دو گوش بر پیغام
تو مُستریح و به افسوس میرود ایام
شبی نپرسی و روزی که دوستدارانم
چگونه شب به سحر میبرند و روز به شام؟
ببردی از دل من مهر هر کجا صنمیست
مرا که قبله گرفتم چه کار با اصنام؟
به کام دل نفسی با تو التماس من است
بسا نفس که فرو رفت و برنیامد کام
مرا نه دولت وصل و نه احتمال فراق
نه پای رفتن از این ناحیت نه جای مُقام
چه دشمنی تو؟ که از عشق دست و شمشیرت
مُطاوِعت به گریزم نمیکنند اَقدام
ملامتم نکند هر که معرفت دارد
که عشق میبستاند ز دست عقل زمام
مرا که با تو سخن گویم و سخن شنوم
نه گوش فهم بماند نه هوش استفهام
اگر زبان مرا روزگار دربندد
به عشق در سخن آیند ریزههای عِظام
بر آتش غم سعدی کدام دل که نسوخت؟
گر این سخن برود در جهان نماند خام
سعدی
@ArtttLand
«با هرچه دلم قرار گیرد بیتو
آتش به من اندر زن و آنم بستان»
- سیف فرغانی
@ArtttLand
چه قشنگ میرقصی دختر
شهر ِ من رقص کوچههایش را بازمییابد ...
هیچ کجا هیچ زمان
فریاد ِ زندگی بیجواب نمانده است." وَ بیجواب نخواهد ماند ...
دل به تو بستم -مرتضی
#رقص
@ArtttLand
بزن بر جانم آن زخمی که دانی
به شرط آن که گویی: مرهم از من
اوحدی
@ArtttLand
تو همچو آفتابی، تابنده از همه سو
من همچو ذره پیشت، جان در میان نهاده
عطار
@ArtttLand
جراحت دل ما بر طبیب ظاهر نیست
که تیر غمزه او هر چه کرد پنهان کرد
- هلالی جغتایی
@ArtttLand
شب خوش
و واقعا که ای کاش «آبی بود آسمون و من پر میکشیدم آن سوی دریای غم.»
@ArtttLand
از سرزمین شمالی
نوستالژی: «پناه-گاه»ی خیالی برای تاب آوردنِ امروزِ دشوار
@ArtttLand
بر آتش تو نشستیم و دود شوق برآمد
تو ساعتی ننشستی که آتشی بنشانی
البته که:
«شود به صبر دوا دردهای بیدرمان»
Yasin Lv
@ArtttLand
من ذَره بودم پیش از این، آتش به جانام دَرفِکَند
این شعلهها، این دودها، رَدِ سرانگشتانِ اوست.
@ArtttLand
هرکس در ظهر جمعهی تهران بارانی و زیر صدای انفجارها و اذان دوردست این هشت دقیقه را میشنید حتماً میدانست چرا تمام اطلاعات یک موسیقی را پاک کردهام و عکسی را برای «کاور» آن گذاشتهام که شاید در تاریخ عکس قرن بیستم آنقدر مشهور نباشد ولی برای من آن حفرهی سیاه متعالیترین تصویری/بازنماییایست که از فراموشی و شرّ و زخم و خاطره و مرگ سراغ دارم.
توضیح اینکه: آن حفره روی پنجره یا عنصری از جهان بیرون رخ نداده است، بلکه پس از عکس برداشتن وقتی عکاس از هول جنگ پاریس را و آتلیهاش را رها کرده و رفته در اثر بمبارانهای پاریس بر شیشهی عکس بازمانده در آتلیه اتفاق افتاده است.
ظهر جمعه ۲۲ اسفند ۱۴۰۴ تهران
[چندوقتی نخواهم نوشت. این تصمیمی شخصیست.]
روایتِ روانبُد
رشتهی تسبیح اگر بگسست معذورم بدار
دسـتم اندر دامن ساقی سیمین ساق بود
ساز آواز اصفهان
• آواز : محمدرضا شجریان
• آلبوم : گلبانگ شجریان
• سنتور : فرامرز پایور
@ArtttLand
Peyman Soltani – Third Romance / Veys In Nava
سرو بستانی تو یا مه یا پری
یا ملک یا دفتر صورتگری
رفتنی داری و سحری میکنی
کاندر آن عاجز بماند سامری
هر که یک بارش گذشتی در نظر
در دلش صد بار دیگر بگذری
میروی و اندر پیت دل میرود
باز میآیی و جان میپروری
چند خواهی روی پنهان داشتن
پرده میپوشی و بر ما میدری
روزی آخر در میان مردم آی
تا ببیند هر که میبیند پری
آفتاب از منظر افتد در رواق
چون تو را بیند بدین خوشمنظری
جان و خاطر با تو دارم روز و شب
نقش بر دل نام بر انگشتری
سعدی از گرمی بخواهد سوختن
بس که تو شیرینی از حد میبری
@ArtttLand
کاشکی بارون میشد این ابرسیاه
که بباره رو تن خسته ما
Neli-Bi To man
@ArtttLand
برخیز و بیا بتا برای دل ما
حل کن به جمال خویشتن مشکل ما
یک کوزه شراب تا بهم نوش کنیم
زان پیش که کوزهها کنند از گل ما
@ArtttLand
مولانا بخواهش گفت:
انگور عدم بُدی،شرابت کردند
واپس مرو ای شراب!
انگور مشو!
@ArtttLand
پیکاسو شاهکار ِ ضدِ جنگِ خود، Guernica، را در سال ۱۹۳۷ در واکنش به بمبارانِ این شهر آفرید. در گوشهی راستِ این تابلوی آشوبناک، انسانی فریاد میزند؛ اما صدای فریادش شنیده نمیشود. شانههایاش زیرِ فشارِ جنگ فروافتاده: جنگ، از او پیکری کژوکوژ، نامتقارن و نامتعادل برجا گذاشته است. در این اثر، خبری از سرباز و سرزمین و پرچم و قهرمان نیست. آنچه دیده میشود تنهای درهمشکسته، چشمهای وحشتزده، کودکانِ مرده در آغوش مادران، و اسبی زخمیست. و تابلو در نوری سرد و بیرحم غوطهور است.
این تابلو، تصویرِ خلاقانهی جنگی ویرانگر در اروپای میانهی قرن بیستم نیست. تصویرِ ایرانیانیست که زیرِ بارِ ترس، ناامنی و انتظاری کشنده، خمیده و ناتمام شدهاند و صدایشان به گوش کسی نمیرسد.
#ابراهیم_سلطانی
@ArtttLand
چون مرا دلخستگی از آرزوی روی توست
این چنین دلخستگی زایل به مرهم کی شود
@ArtttLand