2344
بنیاد ورهرام هیچ کنشی در اینستاگرام و توییتر ندارد. آرمان ما افزایش دانایی و آگاهی ایرانیان برای داشتن آینده ای بهتر است.
بخشی از نامه شهبانو به شاهنشاه آریامهر، در ۴۶مین سالگرد درگذشت پادشاه:
ایرانی را که تو ترک کردی با تمامی کشورهای جهان رابطه دوستانه داشت و درهای آنها بدون ویزا برای ما باز بود.
در ایرانی که تو ساختی، درآمد کارگر ایرانی امکان زندگی راحت را به خانوادهاش میداد.
ایران تو در مهمترین کارخانههای جهان سرمایهگذاری میکرد و به کشورهای اروپایی پول قرض میداد، و امروز کاسه گدایی دولتش در انتظار اجازه آمریکا برای خرید غذاست.
پادشاه تاجدار من، به تو به عنوان همسری بی مانند و پدری با توجه بسیار به تربیت فرزندانش درود میفرستم.
نسل جوان ایران که رژیم اسلامی با هزینههای هنگفت و دروغهای بزرگ درباره دوران ما، میخواست حامی خودش کند، با دست خالی رو در روی آنها ایستاده.
چندی پیش شاهد بزرگترین کشتار تاریخ ملتی توسط دولت حاکمش بودیم، دهها هزار جوان برومند ما در خاک و خون غلطیدند و ملتی را خونخواه خود کردند.
ولیعهد که هنگام رفتنت ۱۹ ساله بود، رهبری رسیدن به دوران گذار را به عهده گرفته است.
امید من و همه ایرانیان است که با پیروزی نهایی نور بر تاریکی، ایرانیان از نو، ایرانی پیشرفته و سر بلند بسازند.
تا آنروز، با درود بر تو و عشقی بی پایان.
➖➖➖
👑
@BonyadVarahram
- چرا هنرمندان اغلب چپگرا میشوند؟
«آنچه در هنر فضیلت است، در سیاست فاجعهبار خواهد بود.» این جمله را میتوانید عصارهٔ یادداشت کوتاهی بدانید که میخواهم در نسبت هنر و سیاست طرح کنم. در این مورد که «چرا هنرمندان عمدتا چپگرا و حتی مارکسیست هستند؟» وضوح چندانی وجود ندارد. پاسخ به این پرسش روشن میکند که وقتی هنرمندان، سلبریتیها و بدتر از همه «رَپرها» را در جایگاه مرجع فکری قرار دهیم، باید منتظر چه پیامدهایی باشیم؟!
گرایش و همنشینی هنرمندان با آبشخور فکری چپ در جهان مدرن صرفاً یک تصادف یا نمودی از حساسیت اخلاقی نیست. هنر نیز مانند چپگرایی، حاوی درجاتی از تخیل، آرمانگرایی و میل به آفریدن آرمانشهر است. هم گرایش چپ و هم هنر، از نارضایتی نسبت به وضع موجود آغاز میشوند و درنهایت امکانِ آفرینش جهانی تازه را پیش میکشند. هنرمند از نظر روانشناختی معمولاً نسبت به رنج، نابرابری و طردشدگی حساستر و در برابر اقتدار، سنت و نظم تثبیتشده بدگمان است. ازاینرو، روایت چپ از سیاست (ستمدیده در برابر ستمگر، حاشیه در برابر مرکز و رهایی در برابر سلطه) برای ذهن هنری جذابیت بیشتری دارد تا مسئولیتپذیری در چارچوب آزادیهای فردی و قانونگرایی.
بحران از جایی آغاز میشود که هنرمند حساسیت اخلاقی خود را با فهم سیاسی اشتباه میگیرد؛ چون رنج را شناخته، خیال میکند علت بروز رنج را نیز بهدرستی شناسایی کرده است؛ چون بازار را مبتذل مییابد، خطر دولت ایدئولوژیک را دستکم میگیرد؛ و چون از وضع موجود ناراضی است، وعدهٔ آفرینش «جهانی نو» را بر وعدهٔ نهاد و قانون ترجیح میدهد.
هنر به کنشگر سیاسی چپ، مشروعیتِ احساسی میبخشد و گرایش چپ هم به هنرمند نوعی از احساس رسالت تاریخی القا میکند. نتیجهٔ این بدهبستان، شاعرانگی سیاست است. هنرمند میتواند جهانی دیگر را تخیل کند، آن را روی بوم بکشد، یا در قطعهای موزیکال تصنیف کند و اگر مطلوبش نبود بیهیچ هزینهای دوباره آن را از نو بسازد. جامعه اما بوم نقاشی و انسان مادهٔ خام یک اثر هنری نیست! در هنر، «ویرانی» میتواند یک حرکت خلاقانه و آغازی دوباره باشد اما در سیاست فاجعهای انسانی و تاریخی و اخلاقی است.
سیاست با محدودیتهای انسان، پیچیدگی جامعه و پیامدهای ناخواستهٔ تصمیمهایش روبهرو است، تخیل هنری اما حد و مرزی برای خود نمیشناسد. نتیجهٔ این رویکرد تبدیل حساسیت هنری به قطعیت سیاسی و تبدیل آرمانشهر به برنامهای برای مهندسی اجتماعی است.
پس میتوان درک کرد که چرا هنرمندان چپ میشوند، اما نمیتوان پذیرفت که جامعه، سرنوشت خود را به دست کسانی بسپارد که جهان را بوم نقاشی میبینند و سیاست را قلموی اجرای ایدههای «هنریشان». رمانتیسمِ آرمانشهری، پیشدرآمد مهندسی اجتماعی و تمامیتخواهی است.
«این فکر که حاکم باید مانند یک هنرمند پیکرتراش، جامعه را به عنوان مادهٔ خام در نظر بگیرد و آن را مطابق با یک ایدئال هنری شکل دهد، ریشهٔ اصلی توتالیتاریسم است.» (کارل پوپر)
مرتضی نعمتی
➖➖➖
👑
@BonyadVarahram
بیبیسی فارسی سرنگهبانِ کشتارگاهیست که رژیم اشغالگر از ایران ساخته است. هوشیارانه و زیرکانه مواظب است که مبادا دستاوردی که در سال سیاه ۵۷ داشت از دست برود. انقلاب ۵۷ را میراث خودش میداند. خودش را از صاحبان برحق آن فاجعهٔ قرن میداند. اگر آن روز ستاد هماهنگی و گسترشِ طاعونِ سرخوسیاه بود، امروز قرارگاهِ مرکزیِ وقیحترین خونشورها و توجیهکنندگانِ قتلعام است.
کسانی معتقدند بیبیسی همان صداوسیمای رژیم است. اشتباه میکنند. بیبیسی فارسی کاری را میکند که صداوسیما هیچوقت از پسش برنمیآید. صداوسیما در قیاس با بیبیسی یک سلاح سرد ساده است. قمه است در برابر دوشکا. بعید نیست که شورای سردبیری بیبیسی آرزو کند که ایکاش میتوانست «دوستان صداوسیما» را آموزش بدهد که کارآمدتر باشند.
بیبیسی از کسی اعتراف اجباری نمیگیرد اما به کسانی تریبون میدهد که هدف همان اعترافات را با ژست و ادا به خورد بیننده بدهند. بیبیسی فارسی «انقلاب ملّی ایران» را مثل رژیم «اغتشاش تروریستها» معرفی نمیکند اما از آن تصویر یک «اعتراض پراکنده و ناکام» میسازد. مثل ضحاک میلیونها شهروند ایرانگرای پهلویخواه را «اغتشاشگر و اوباش» نمینامد، آنها را «ربات» و «خشونتطلب» جا میزند. بیبیسی نمیگوید این انقلاب ملّی «توطئهٔ استکبار جهانی»ست اما از زبان مهمانهای بهدقت گزینششدهاش خبر از حضور «تروریستها» و «رد پای غرب» میدهد تا قتلعام توجیه یا دستکم قابلدرک شود.
تا پیش از آن دو روزِ خونین پرشکوه از «مدارای» دولت محبوبش با «معترضان» میگفت، درحالیکه همان وقت دهها نفر را کشته بودند و صدها نفر را بازداشت کرده بودند. سیستماتیک مهمانهایی را آورد تا از خویشتنداری رژیم تشکر کنند و بگویند مردم «در درگیری خصوصی» و «زیر دستوپا» کشته شدند. بزرگترین دروغهای رژیم را منعکس کرد بیاینکه کوچکترین اشارهای به تناقضها بکند. به نیروهایی که مردم را «مرتجعان خشونتطلب» و «برانداز وابسته» میدانند تریبون داد تا وقیحانهترین دروغها را رو به دوربین بگویند. هر کاری که توانست کرد تا این خیزش ملّی در نطفه خفه شود. اما نشد.
حالا هم مثل همیشه دنبال هر کلمهای و هر تصویر و هر خبریست که به این ملّت نشان بدهد تنهاست، ناکام میماند، کسی حمایتش نمیکند، احدی به رسمیتش نمیشناسد و هیچ راهی ندارد جز اینکه گردن به سلطه رژیم (اصلاحطلبان) بگذارد. مهرهٔ ارشدش مدعی میشود که «عمدهٔ معترضان هوادار پهلوی نبودند» و اینچنین خاک به چهرهٔ حقیقت میپاشد، دقیقتر بگویم: خون هزاران کشته و هویت سیاسی میلیونها شهروند را تحریف میکند. تکرار مداوم این دروغها خبر از یک استراتژی میدهد.
این بنگاه، با آن سردبیر کینتوزش رزیتا لطفی، از هر رسانهای در بقای رژیم اشغالگر مؤثرتر بوده است، گرچه با گسترش اینترنت و ظهور رقبا کمکم به حاشیه رفته و رو به افول است. حالا که رژیم اینترنت را بهدلخواه قطع میکند، دستش بازتر شده تا یکنفس به اتاق فکرهای رژیم تنفس مصنوعی بدهد. بیشتر به کسانی تریبون میدهد که اولا در اقلیتِ محضاند، و ثانیا دشمن این خیزش ملّیاند. مجریها هم همراهِ آنها و علیهِ مخالفان ظاهر میشوند. همزمان مدعی «بیطرفی»ست. تحریریهای فاسد و لجوج و عقبمانده از جامعه که تا لحظهٔ آخر«مأموریت مقدس» نجات رژیم ۵۷ را رها نخواهد کرد.
نباید فریب خورد و باور کرد که این شبهرسانه ویدئوهای رنج و عزای مردمِ انقلابی را منتشر میکند تا اطلاعرسانی کرده باشد. نباید دلخوش شد که چهارتا مهمان مستقل یا مخالف را هم دعوت میکند. محضِ جوریِ جنس است. عمدهٔ اخبارشان از خیزش ملّی تکراریست. وقتی همه دیدهاند و دیگر کار از کار گذشته، منتشر میکند تا عریضه خالی نماند. هر کاری میکند تا تأثیرش را برای آن «مأموریت مقدس» از دست ندهد.
نامهای زیادی به آن دادهاند، بهترینش «آیتالله بیبیسی». ولی من مایلم او را در این لحظه «سرنگهبان آشوویتس شیعی» بنامم. سرنگهبانی که بزرگترین جنایت علیه بشریت پس از جنگ جهانی دوم را میبیند اما ترجیح میدهد بلندگوی جنایتکارها باشد. ترجیح میدهد کشتگان را همچنان رباتهایی نشان بدهد که نه عاملیت داشتند نه خواست سیاسیشان معلوم بود، که گوشتهای دمتوپی بودند که دستکم مسئولیت اخلاقی خونشان گردن شاهزاده رضا پهلوی و ایرانگرایان است. همچون «الجزیره» تطهیرکنندهٔ کشتارگاه است تا خبردهنده از قتلعام. فقط از راهِ دور.
دهها تجمع اعتراضی از هزاران شهروند ایرانی و بریتانیایی بر آنها اثر نگذاشت چون از مالیات نان میخورند و نیازی نمیبینند که پاسخگو باشند. مؤثرترین راه بایکوت و افشای بیبیسی فارسی است. اینها را باید به دادگاهِ تمامعیارِ اجتماعیِ ملّتِ ایران کشید و پاسخگو کرد. این را به یکیکِ جاویدنامهای ایران بدهکاریم.
آزاد عندلیبی
➖➖➖
👑
@BonyadVarahram
گفتگوی روز
با سپاس از بانو آناهیتا و جناب یاشار
«این پادکست به بهانه مقالهای از امیر طاهری با عنوان «برای تماشاگران، خودِ بازی زیبا اهمیت دارد، نه مسائل سیاسی، دیپلماتیک و ایدئولوژیک» شکل گرفته است؛ اما هدف آن نقد شخصی نویسنده یا پاسخ به یک مقاله نیست. آنچه این مجموعه دنبال میکند، تجزیه و تحلیل پدیدهای اجتماعی و تاریخی است که بدون شناخت زمینههای آن، نمیتوان درباره آن قضاوتی منصفانه داشت.
در این گفتوگو، از یک پرسش ساده آغاز میکنیم، اما قدمبهقدم از زمین فوتبال فاصله میگیریم و به خیابانهای ایران میرسیم؛ به رابطه میان ورزش، سیاست، حکومت، جامعه و حافظه جمعی.
در طول شش قسمت، مخاطب با پرسشهایی روبهرو میشود که فراتر از یک مسابقه فوتبال هستند:
آیا فوتبال را سرمایهداری اختراع کرد، یا این تنها یکی از روایتهای ایدئولوژیک درباره تاریخ ورزش است؟
چه کسی نخستین بار سیاست را وارد فوتبال ایران کرد؟ مردم یا حکومت؟
چرا نامهایی مانند مهران سماک و «دختر آبی» به بخشی از حافظه فوتبال ایران تبدیل شدند؟
آیا میتوان ورزش را در هیچ جای جهان کاملاً از سیاست جدا دانست؟ و اگر نه، مرز میان مسئولیت اجتماعی یک ورزشکار و نقش حرفهای او کجاست؟
هدف این گفتوگو، متهم کردن یا تبرئه کردن افراد نیست. ما نمیکوشیم احساسات مردم را تأیید یا رد کنیم؛ بلکه میخواهیم بفهمیم چگونه جامعهای به نقطهای میرسد که بخشی از آن، حذف تیمی را که قرار بود نماد وحدت ملی باشد، با شادی دنبال میکند.
ما بر این باوریم که هیچ ملتی، یکشبه پیوند عاطفی خود را با تیم ملیاش از دست نمیدهد. پشت چنین رخدادی، سالها تجربه، خاطره، رنج، بیاعتمادی و تحولات اجتماعی نهفته است؛ واقعیتی که بدون درک آن، تحلیل هر رویداد ورزشی ناقص خواهد بود.«
➖➖➖
👑
@BonyadVarahram
- از تلهٔ نومیدی دور شوید!
هم نیروهای رژیم و هم اعضای «اپوزیسیون قلابی»، ما را نومید میخواهند. حالا پروژهٔ اصلیشان نومیدسازی ماست؛ میخواهند باور کنیم دیگر هیچ کاری از ما برنمیآید. میخواهند درمانده باشیم، به درماندگی خو کنیم و تا موعد مرگ بیکنش باقی بمانیم.
برخیشان میگویند «ما شکست خوردهایم» نه! ما هنوز هستیم، ادامه داریم، و گرچه فعلاً به نقطهٔ پیروزی نهایی نرسیدهایم، شکست هم نخوردهایم.
برخی دیگر میگویند «ما نیازمند کتاب خواندن، محتاج آگاه شدنیم»، البته که آگاهی مشخصهٔ مثبتی است، اما ما همین حالا هم بهقدر کافی آگاه هستیم؛ میدانیم چه نمیخواهیم، و مهمتر از آن میدانیم چه میخواهیم.
برخی میگویند «شاهزاده گناهکار است، چون به مردم امید داده است»، اینان هم مزخرف میبافند، چراکه یکی از اصلیترین وظایف رهبر جنبش آزادیخواه، ترسیم سیمایی امیدبخش از آینده است. آخر کدام ابلهی از آن رهبری که مدام آیهٔ یأس میخواند، پیروی خواهد کرد؟! اتفاقاً یکی از مهمترین ویژگیهای شاهزاده رضا پهلوی این بوده که طی نزدیک به نیمقرن گذشته، هرگز تسلیم نشده، همواره به سقوط رژیم امیدوار مانده و بعد این امید را به بسیارانی دیگر هم یادآوری کرده است.
نومیدی ما بیاحترامی به یاد تمامی آن عزیزانی است که در ۱۸ و ۱۹ دیماه در راه آزادی میهن جان دادند. اگر به نومیدی تن دهیم، یعنی به آنها گفتهایم: «مرگتان بیهوده بوده است.» ما اجازه نمیدهیم مرگشان بیهوده باشد. کشته شدنشان گرچه بهنحو سرسامآوری تلخ بود، اما تأکیدی است مداوم مبنی بر اینکه نباید تسلیم بشویم. بله آنها کشته شدهاند، ولی نومید شدن ما یعنی دوباره کشتنشان.
دشمن ما را نومید میخواهد و بهنظر میرسد برخی از ما به تلهٔ نومیدی او نزدیک شدهایم. از این تله دور شوید! اندوهتان قابلدرک و پذیرفتنی است، اما نومیدیتان، خواهناخواه، یعنی پذیرش تسلیم.
میثاق همتی
➖➖➖
👑
@BonyadVarahram
طلبکاران
۲. ملّیون مسلمان
کاری از:
بانو آناهیتا و جناب یاشار
➖➖➖
👑
@BonyadVarahram
طلبکاران
۱. کمونیستهای مسلمان
کاری از:
بانو آناهیتا و جناب یاشار
➖➖➖
👑
@BonyadVarahram
نوروز، نماد پیروزی نور بر تاریکیست.
➖➖➖
👑
@BonyadVarahram
- سوختنِ ایران در آتش ۵۷
تقریباً تمام عمرم را صرف مبارزه با رژیم تروریستی و آخوندی جمهوری اسلامی کردم و در این راستا هرگونه تلاشی داشتم تا این رژیم را سرنگون کنم، زیرا میخواستم از بروز جنگ و بلایی مانند آنچه در سال ۱۹۹۱ بر سر عراق آمد را بر سر ایران بیاورد جلوگیری کنم. اما متأسفانه نه من و نه بسیاری دیگر از هموطنانمان موفق نشدیم.
در این روزها شاهد انهدام و نابودی باارزشترین تجهیزات نظامی نیروهای مسلح ایران بودم؛ تجهیزاتی که برای خریداری، تهیه و استقرارشان در ایران در سالهای پیش از انقلاب بیش از چهار دهه تلاش و میلیاردها دلار هزینه صرف شده بود. تجهیزاتی که نهتنها از لحاظ عملیاتی و نظامی از این سرزمین در برابر هجوم بیگانگان دفاع کرده بودند، بلکه از لحاظ تاریخی نیز برای ما بسیار ارزشمند بودند.
در راستای آنکه اوج رذالت و پستی اشغالگران و دشمنان حاکم بر ایران را درک کنید، به این نکته توجه داشته باشید که در سالهای اخیر سامانههای پدافندی محافظتکننده از پایگاههای نیروی هوایی ارتش به کلی جمعآوری شده و صرف محافظت از پایگاههای موشکی سپاه پاسداران و تأسیسات حکومتی و ساختمانهای دولتی شدهاند.
در سالهای پیش از انقلاب، هر پایگاه هوایی نیروی هوایی ارتش ایران دارای دو آتشبار سامانه پدافند هوایی برد متوسط هاگ و دستکم سه آتشبار سامانه پدافندی برد کوتاه رپیر و دهها تیربار ضدهوایی ۲۳ میلیمتری و ۳۵ میلیمتری اولیکن بود. همین سامانههای پدافندی بودند که از این پایگاهها در برابر حملات هوایی نیروی هوایی عراق در طول جنگ حفاظت کردند و مانع از انهدام بسیاری از هواپیماهای موجود در آنها شدند.
حتی در سالهای پیش از انقلاب، ما طرح گسترش (تخلیه) هواپیماها و هلیکوپترهای نظامی از پایگاههای مملکت را داشتیم، اما در این جنگ اخیر میتوانید مشاهده کنید که فرماندهان بیکفایت رژیم آخوندی نه تنها پایگاههای هوایی نیروی هوایی ارتش را عاری از سامانههای پدافند هوایی کردند، بلکه از گسترش (تخلیه) هواپیماهای آنها به پاکستان یا به مناطق دوردستتر در روز نخست جنگ خودداری کردند.
در روزی که ما شاهد بودیم که آنها در همان روز نخست، به جای گسترش (تخلیه) هواپیماها، دست به پروازهای نمایشی و شامورتیبازی بر فراز شهرها زدند. جنگندههای میگ-۲۹ و یاک-130 را در تهران در ارتفاعی پست چندین روز به پرواز درآوردند، در حالی که میتوانستند در همان روزها هواپیماهای سوخو-۲۴ و ترابری و سوخترسان و هلیکوپترهای هوانیروز و هوادریا را به کشور پاکستان منتقل کنند تا دستکم پس از سقوط این رژیم تروریستی بتوانیم از آنها در نیروی هوایی کشور استفاده کنیم.
در پایگاههای هوادریای ارتش نیز هلیکوپترها را به جای گسترش (تخلیه) به مناطق امن، بر روی باندها و سطوح پروازی رها کردند. از هلیکوپترهای باارزش سیکینگ و سیاستالیون برای بستن باند پروازی و بلوکه کردن آن استفاده کردند و از آنها به عنوان ابزار و وسایل بیارزش بهره بردند.
پایگاههای هوادریا، هوانیروز و نیروی هوایی ارتش که در روزهای جنگ، در صورت بروز کوچکترین حملهای از سوی عراق، همواره با طرح گسترش (تخلیه) تجهیزات پروازی خود را به مناطق امن منتقل کرده و با تور استتار از آنها محافظت میکردند، این بار پرسنل را به خانه فرستادند و همه چیز را در معرض حملات هوایی اسرائیل قرار دادند.
مهمترین تجهیزاتی که میتوانست از این مرزها در برابر حملات بیگانه پس از سقوط این رژیم آخوندی محافظت کند، تجهیزاتی که میتوانست از این سرزمین در برابر تهدید داعش خراسان و طالبان دفاع کند، امروز دیگر وجود ندارد.
حتی در صورت بروز سیل و زلزله نیز دیگر هلیکوپتر شینوک و بل ۲۱۴ از هوانیروز ارتش در اصفهان و سایر شهرها نداریم که به داد مملکت برسند.
این است حاصل کار رژیم دیکتاتوری آخوندی که برای حفظ خود، حکومتش و همچنین ایدئولوژی خود ــ ایدئولوژی کثیف و تروریستیاش که باعث مرگ دهها هزار نفر از هموطنان ما شد ــ و همچنین دکترین نابودی اسرائیلش، حاضر است هر چیزی از میلیونها ایرانی و سرمایههای آنها را فدا کند.
سرانجام مملکت ما در آتش اسلام سوخت.
بازسازی هواپیمایی و نیروی هوایی ارتش ایران ممکن است دستکم سی تا پنجاه سال زمان ببرد. این مسئله را وظیفهٔ خود میدانم تا پس از سقوط این رژیم تروریستی، به نحو احسن در کنار دیگر متخصصان به اجرا برسانم تا سرنوشت این مملکت و نیروهای مسلح آن همچون سرنوشت افغانستان و نیروهای مسلحش نشود.
بابک تقوائی
➖➖➖
👑
@BonyadVarahram
هممیهنان عزیز خارج از کشور،
تلاش و حضور پرشور شما در هفتههای اخیر، و درخشش بینظیرتان در «روز جهانی اقدام»، سهمی کلیدی در تغییر افکار عمومی جهان و تصمیمگیران برای حمایت از ملت ایران داشته است.
در روزها و هفتههای حساس پیشِ رو، نقش شما در تداوم این حمایت تا پایان دادن به عمر ننگین جمهوری اسلامی، حیاتی است.
در این مسیر من از شما میخواهم فعالیتهای زیر را انجام دهید:
- با نمایندگان و تصمیمگیران کشورهای محل اقامت خود تماس بگیرید. آنان را قانع کنید که حمایت از ملت ایران باید تا لحظه سقوط جمهوری اسلامی ادامه یابد.
- همچنین بر خدشهناپذیر بودن تمامیت ارضی ایران تأکید کنید. بر التزام کامل به اراده ملت ایران برای شکل دادن به نظام آینده کشور پافشاری کنید. و بر مراقبت حداکثری برای جلوگیری از آسیب به غیرنظامیان اصرار بورزید.
- در گفتوگو و مکاتبه با رسانهها و نهادهای مدنی، پیام و خواست روشن ملت ایران را به شایستهترین وجه منتقل کنید.
- با شرکت در راهپیماییهای باشکوه نشان دهید و بیان کنید که ملت ایران چه میخواهد.
لحظاتی سرنوشتساز پیش روی ماست. لحظاتی که آینده ایران را برای دههها و سدهها رقم خواهد زد. تلاشهای خود را چند برابر کنید.
شما فرزندان آرشید که جان خویش را در تیر کرد. تا واپسین لحظه، انرژی خود را صرف تداومِ حمایت جهانی برای محوِ این رژیم ضحاکی از خاک اهورایی ایران کنید.
باری سنگین از سرنوشت بر دوش همه ماست. و ما، همراه یکدیگر، این مسیر را تا پیروزی نهایی خواهیم پیمود.
پاینده ایران،
رضا پهلوی
@OfficialRezaPahlavi
- چرا پادشاهی مشروطه در ایرانِ امروز میتواند مانند مدلهای اروپایی موفق شود؟
👑
(مبنای این متن این نیست که حتماً چنین چیزی رخ خواهد داد، بحث این است که چرا چنین ایدهای در دوران رضاشاه و شاه کار نکرد اما امروز میتواند کار کند. بحث بر سر امکانات و شرایط تحقق ایده است، نه پیشبینی و پیشگویی.)
پادشاهی مشروطه در دوران رضاشاه و نیز در نیمهی دوم پادشاهی شاه فقید به این دلیل نتوانست مشابه الگوهای موفق در کشورهای اروپایی باشد که اساساً زیرساختهای مادی و تکنولوژیک و نیز انتظارات فرهنگی مردم ایران نسبتی با آن جوامع اروپایی نداشت. رضاشاه کشوری تیفوسزده، فقیر، خرافاتی و بیسواد را از قاجاریه تحویل گرفت که اهمیت هرشکلی از دموکراسی در آن شبیه یک شوخی خطرناک بود.
محمدرضاشاه نیز ناچار بود کشوری را در افقی بینالمللی معرفی کند که فاقد زیرساختها و صنایع مادر و بدون امکانات توسعهیافتهی شهری و صنعتی بود و مردمش یا به دلایل مذهبی یا به دلایل روشنفکرانه غربستیز و مدرنستیز بودند و گروههای اپوزیسیوناش نیز به هیچ چیز جز نابودی نهاد حکمرانی فکر نمیکردند.
شاه در زمانهای به فکر توسعهی آزادیهای اجتماعی، آزادی زنان، آموزش و پرورش مدرن، سکولاریزم، و حتا پویاسازی زبان فارسی بود که غالب مردم سنتی در مقابلش ایستاده بودند و غالب روشنفکران و نویسندگان نیز یا سمپات فرقههای مسلح چپ یا تحتتاثیر اسلام سیاسی بودند و خصیصهی مشترک هر دویشان آن بود که نهتنها هیچ استقبالی از این کوششها نمیکردند بلکه با آنها به منزلهی جرمی ذیل عنوان "غربدوستی" مبارزه میکردند.
به همین دلیل بود که شاه ناچار شد پس از تجربهی تلخی که دولت مصدق به بار آورد و ادامهاش به انزوای بینالمللی ایران میانجامید، ناچار شد فیگور شاه مشروطه را کنار بگذارد و در مقام شاه مجری مداخلهی مستقیم در تاسیس دولتها کند. باید به این نکته توجه کرد که حتا در همین موقعیت نیز شاه هرگز در برابر توصیهها و اصلاحاتی که به هدف پیشرفت ایران داده میشد، ناگشوده نبود، مسئله این بود که اتفاقاً غالب این توصیهها یا ماهیتی تماماً ارتجاعی و سنتی داشت یا غربستیزانه.
مثلاً حتا تصورش هم ممکن نیست که شاه با توصیههایی جهت افزایش آزادی زنان، توسعهی شیوههای آموزش در دانشگاه، توسعهی بنگاههای تجاری و اقتصادی، و یا آموزش هنر و ادبیات مدرن مخالفت میکرد، مسئله این بود که اساساً توصیهها از جانب جامعهی سنتی و روشنفکران چنین چیزهایی نبود. توصیهها از جانب تودهی مردم مثلاً این بود که مدارس نباید مختلط باشند و از جانب روشنفکران این بود که باید به مدل چگوارایی با آمریکا و اروپای سرمایهداری جنگید. به همین دلیل است که شاه مشروطه ناچار بود به دیکتاتور روشنگر، همان چیزی که پروس با فریدریش کبیر تجربه کرده بود، تبدیل شود.
دقیقاً به همین دلیل است که وضعیت امروز متفاوت است. با رشد حیرتانگیز فرهنگ غربدوستی، علمگرایی، و مدرنستایی در میان شهروندان ایران که با بیزاری عمومی از انواع بنیادگراییهای دینی چپگراییهای محورمقاومتی همراه شده است، زمینه برای برپایی مشروطه سلطنتی در فرم اروپایی آن هموار شده است. حالا شاه همان چیزی را میخواهد که مردم و دانشگاه در رویایش هستند. اگر کشورهای پادشاهی در اروپا توانستند به مدل آرمانی چنین مشروطهای دست یابند صرفاً به این دلیل بود که بسیار پیشتر این همسویی را یافتند.
پینوشت: بهعنوان کسی که در اصول فلسفهی سیاسی هوادار جمهوری لیبرال است، تردیدی ندارم که یک جمهوریخواه حقیقی در شرایطی با مختصات امروز باید پشت ایدهی پادشاهی مشروطه نیز بایستد و همزمان با تقویت آن در بهبود قانونی آن در فردای تأسیس بکوشد. کسی که نام خود را جمهوریخواه گذاشته است اما امروز، با مشاهدهی خواست عمومی و امکانات گذار، با چنین ایدهای میجنگد یا نمیداند مبانی جمهوری کلاسیک لیبرال چیست و یا یکی از همان نیروهای ارتجاعیست که در جلدی عامهپسندتر و آلامُدتر رفته است.
میلاد روشنی پایان
➖➖➖
👑
@BonyadVarahram
بردن نام شاه را برای ما ممنوع کردند، چه برسد به خواندن سرود شاهنشاهی.
غافل از آنکه مادران از کودکی این سرود را به ما آموختهاند، و امروز به یاد جانفدایان میهن، جاویدنامان انقلاب شیر و خورشید، آزادانه آن را با شما نیز درمیان میگذارم.
#سرود_شاهنشاهی
#جاوید_شاه
#انقلاب_شیروخورشید
➖➖➖
👑
@BonyadVarahram
شیر در بند، سفله در یله؛ روایت تیرباران سپهبد مهدی رحیمی:
👑
بیش از چهار دهه پیش، در ۲۶ بهمن ۱۳۵۷، دستور تیرباران نخستین گروه از افسران شاهنشاهی صادر شد. در میان آنان، سرگذشت سپهبد مهدی رحیمی از همه برجستهتر و یکی داستانی است پُر آبِ چشم.
پیش از انقلاب، محسن رفیقدوست به نمایندگی از جمعیت انقلابی نزد سپهبد رحیمی رفت تا او را به پیوستن به جریان انقلاب و تسلیم نیروهای زیردستش ترغیب کند. اما واکنش رحیمی قاطع، صریح و تکاندهنده بود. رفیقدوست بعدها نقل کرد که رحیمی به او گفت:
«خونی که در رگ ماست، خون شاهنشاهیه؛ شاه اگر رفته، اگر نیاید، پسرش.»
سپس کلاه نظامی خود را بر چوبرختی آویخت و افزود:
«اگر این کلاه شاهی را بالای این چوب بگذارند، من به آن سلام میدهم.»
پس از انقلاب و هنگام بازداشت، مسئولیت بازجویی از رحیمی بر عهده ابراهیم یزدی قرار گرفت. منیژه سطوتی، همسر تیمسار رحیمی، در گفتوگو با جمشید چالنگی روایت کرده است که یزدی همان دستی را که رحیمی با آن سلام شاهنشاهی داده بود، قطع کرد.
در روایتی دیگر که در نشریه روزگار نو منتشر شده، صحنهای از بازجویی تیمسار چنین توصیف شده است:
«روز مصاحبه، پیش از آنکه خبرنگاران وارد اتاق شوند، یزدی بالای سر نصیری و تیمسار رحیمی ایستاده بود و به تیمسار رحیمی گفت:
"بنویس که تسلیم شدهای و از مأمورانت بخواه تسلیم شوند."
تیمسار آرام پاسخ داد:
"اگر تسلیم شوند، به جرم خیانت محاکمه خواهند شد."
او دریافته بود که کلانتریها همچنان مقاومت میکنند. دستانش بسته بود.
یزدی با فریاد گفت:
"کار شما تمام است، مملکت دست ماست."
و تیمسار با همان آرامش گفت:
"شیر در بند است و سفله در یله…!"
اینجا بود که یزدی کنترل خود را از دست داد و با پشت دست محکم به دهان ژنرال زد. انگشتر عقیق او دندان رحیمی را شکست و خون بر لبان ژنرال نشست.»
سرانجام، در روز ۲۶ بهمن ۱۳۵۷، سپهبد مهدی رحیمی به همراه چند افسر ارشد شاهنشاهی بر بام مدرسه رفاه تیرباران شد. او تا واپسین لحظه، نه ابراز ندامت کرد و نه از باورهایش عقب نشست. مردانه ایستاد، مردانه دفاع کرد و حتی هنگام فرمان آتش، فریاد زد: جاوید شاه.
چند ماه بعد، روحالله خمینی در ۲۳ آذر ۱۳۵۸، در دیدار با اعضای کمیتههای تهران، از کسانی که بر پایه ایمان خود مبارزه میکنند ستایش کرد و درباره سپهبد رحیمی گفت:
«او ایستاد و گفت من طرفدار شاه بودم و هستم. این مرد را کشتند، اما او مردانه ایستاد و مردانه هم مرد.»
سپهبد رحیمی از معدود مردانی بود که حتی احترام و ستایش دشمنانش را نیز برانگیخت؛ سرنوشتی که نصیب بسیاری از خائنانی چون مقدم نشد.
بهروز حسینی
👑
@BonyadVarahram
مصطفی تاجزاده، سه سال پیش: «اینکه مردم یکپارچه حامی رضا پهلوی بشوند و حکومت بهزور اسلحه مقابل آنان بایستد، یک توهم است!»
جالب اینجاست که اصلاحطلبان عاشق جملاتی هستند با این مضمون که «مردم ایران شعور بالایی دارند و دیگر به تحمیل و اجبار تن نمیدهند» و یا نسل زد فلان است و بهمان!
اما آیا حالا حاضرند به اشتباه و فقدان شناخت واقعی از جامعهٔ ایران اعتراف کنند؟ نهایتا با فرافکنی میگویند: این مردم به خاطر نفرت از خامنهای است که از پهلوی تمجید میکنند.»
نجات بهرامی
👑
@BonyadVarahram
- به او اعتماد کنید!
بخشی از فرآیند تثبیت شاهزاده رضا پهلوی بهعنوان رهبر این انقلاب، فریاد زدن نام او در داخل و خارج از کشور است. بخش دیگر و اساساً مهمترِ ماجرا، اعتماد کردن به اوست. به این مسیری که شاهزاده در این ۴۷ سال طی کرده، نگاه کنید! یادتان بیاید که پهلویگرایی و پادشاهیخواهی و اساساً خواست «ایران عاری از جمهوری اسلامی» در آن ظهر ۵ مرداد ۱۳۵۹ کجا بود و حالا کجا ایستاده است.
یادتان بیاید که تا همین چند سال پیش، بسیاری از کسانی که خود را مخالف جمهوری اسلامی میخواندند هم پرچم شیر و خورشید ایران را به دست نمیگرفتند. اگر هم کسی در تجمعهای آنها این پرچم را میآورد، اینها تا جایی که ممکن بود تصاویر آن پرچم را حذف میکردند، تا مبادا به چشم طبقهٔ متوسط ایران «سلطنتطلب» به نظر بیایند. این را مقایسه کنید با امروز که این پرچم آنچنان مورد احترام قرار گرفته که حتی خود حکومت به تکاپو افتاده تا آن را از ما بدزدد.
چه کسی پرچم شیر و خورشید ایران را حفظ کرد، جز شاهزاده رضا پهلوی؟ چه کسی پهلویگرایی و خواست «ایران عاری از جمهوری اسلامی» را آنچنان فراگیر کرد که امروز در صدها شهر و روستای ایران، چند ده میلیون ایرانی به خیابان بیایند و پشت این خواست تاریخی مشخص متحد شوند، جز شاهزاده رضا پهلوی؟
این جدال تاریخی ابداً نبرد سادهای نبوده است. اما رهبری که توانسته در چنین نبرد تاریخیای، ما را تا اینجا به پیش ببرد، قطعاً این قابلیت را دارد که ما را به پیروزی نهایی هم برساند. به او اعتماد کنید. تمرکزتان را بگذارید بر روی وظیفهای که او به ما سپرده است. اگر در خارج از ایران هستید، در ۱۴ فوریه خود را به یکی از سه شهر مونیخ، لسآنجلس یا تورنتو برسانید!
بامداد.ا
👑
@BonyadVarahram
- آیا احمدینژاد بهراستی گزینۀ اسرائیل بود؟
فرض را بر این میگیرم که کلیت قضیه را میدانید: چند باری، از جمله در روزهای اخیر، برخی رسانهها که فعلاً بسیار هم مورد توجه مردمند، روی این خبر کار کردهاند که طرحی بوده تا آمریکا و اسرائیل محمود احمدینژاد را به قدرت برسانند. خبر از نیویورک تایمز (از جمله با امضای فرناز فصیحی) درآمد و هیچ منبع دستاولی هم پشت آن نبوده است.
حرفم را کوتاه میگویم: آیا چنین طرحی با عقل سلیم جور درمیآمد؟
• یکم: از بعد از ۸۸ که محمود در انتخاباتی مشکوک پیروز شد، در طول ۱۷ سال گذشته کِی و کجا دیدهاید جنبشی، گروهی یا جریانی در جامعه نامی از محمود ببرد؟ حامیان و پایگاه اجتماعی محمود کجا هستند؟ چرا در طول ۱۳ سال نامی از او نبردهاند، در حالی که بارها کشور ملتهب شده و کار به انواع سرکوب کشیده شده است.
دوم: فرض کنیم محمود گزینۀ آمریکا و اسرائیل بود. چه بخشی از جامعه او را میپذیرد؟ او وقتی حاکم بود، چنان مورد نفرت حداقل نیمی از جامعه بود که کار به ۱۴ ماه اعتراض کشید. در طول این سالها حتی افراد محبوب، نامحبوب شدهاند، چه رسد به افرادی که از اول باعث دعوا بودند. اگر فرض کنیم محمود گزینۀ اسرائیل بود، مورد پذیرش جامعه که نبود، آیا حامیان جمهوری اسلامی از او که به آنها خیانت کرده، حمایت میکردند؟ نظامیان چه؟
اصلاً با عقل جور درمیآید کسی گزینه باشد که هم اصلاحطلبان دو دههست از او بیزارند، هم براندازان از او بیزارند، و هم اصولگرایان به دلیل خیانت فرضیِ چنین طرحی از او بیزار خواهند شد؟! با عقل جور درمیآید؟
اگر قرار بوده در این طرح تخیلی «بدترین گزینه» را پیدا کنند، محمود میتوانست برنده باشد. اما او حتی گزینۀ متوسط یا بد هم نیست! بلکه برای چنین طرحی بدترین بود!
• سوم: و اما برویم سراغ طرف اسرائیلی: محمود شاخصترین چهرۀ جهان بود که سعی کرد هولوکاست را زیر سوال ببرد. اینکه اسرائیل از این رفتار او بسیار استفاده کرد، بحث دیگری است، اما با عقل جور درمیآید گزینۀ آمریکا و اسرائیل کسی باشد که هولوکاست را زیر سوال میبرد، رفیق تمام چپهای آمریکاستیز و ضداسرائیل عالم بود. یعنی هیچ آدم عاقلی آن طرف نیست که بفهمد نمیتوان این متاع را با هیچ رنگ و لعابی در بازار رسانه فروخت؟
گزینهای که از دید داخلی بدترین و از دید خارجی بدترین باشد، نه در داخل بتوان آن را خوراند و نه در خارج بتوان توجیه کرد، چرا اصلاً باید گزینه باشد؟ قماری چنین ابلهانه؟ قضیه نخودسیاه رسانهای است یا بازی اطلاعاتی؟ اینها را من نمیدانم، من فقط میخواهم از عقل و شعورم در برابر حملات رسانهای و اطلاعاتی محافظت میکنم.
مهدی تدینی
➖➖➖
👑
@BonyadVarahram
مهندسی افکار عمومی؛ میراث K.G.B
در دوران اتحاد جماهیر شوروی، یکی از مهمترین وظایف سازمان امنیت (KGB) کنترل افکار عمومی و خاموشکردن هر صدای مخالف بود. در عصر استالین، این مأموریت با مشت آهنین، تبعید به گولاگ و حذف فیزیکی مخالفان اجرا میشد. اما پس از مرگ استالین و با ریاست یوری آندروپف بر کا.گ.ب، شیوههای نرمتر و درعینحال مؤثرتری برای مهار مخالفان در پیش گرفته شد؛ شیوههایی که بعدها با عنوان «اقدامات فعال» (Active Measures) شناخته شدند. انتشار اخبار جعلی از زبان افراد معتبر، درج مقاله در روزنامههای شناختهشدهٔ غربی، و بهرهگیری از روزنامهنگاران و چهرههای مورد اعتماد برای تخریب مخالفان و ارائهٔ تصویری مطلوب از شوروی، از جمله این روشها بود.
یکی از مرموزترین چهرههای این پروژه، ویکتور لویی بود؛ روزنامهنگاری که مدتی را در اردوگاههای گولاگ گذراند، اما پس از آزادی به بریتانیا رفت و برای نشریاتی چون ساندیتایمز و واشنگتنپست دربارهٔ شوروی قلم زد. سابقهٔ زندان و جایگاهش در رسانههای غربی، برای او اعتباری ویژه ساخته بود؛ اعتباری که بعدها آشکار شد بخش مهمی از آن در خدمت عملیات اطلاعاتی مسکو قرار داشت. لویی در تمام دوران فعالیتش، سوژهها و خطوط کلی نوشتههای خود را از کا.گ.ب دریافت میکرد.
روزی الکساندر سولژنیتسین، نویسنده و منتقد سرشناس حکومت شوروی، هدف او قرار میگرفت. لویی در انتقال رمان بخش سرطان به غرب نقشی اساسی داشت، اما این اقدام بهگونهای طراحی شده بود که بعدها همان اثر در داخل شوروی به ابزاری برای متهمکردن سولژنیتسین به همکاری با غرب تبدیل شود. روزی دیگر، آندری ساخاروف را هدف قرار داد و با انتشار عکسهایی که بهوسیلهٔ دوربینهای مخفی از زندگی خصوصی او و همسرش در تبعیدگاه گورکی تهیه شده بود، کوشید چهرهٔ او را مخدوش کند. در سال ۱۹۷۷ نیز، پس از انفجار متروی مسکو که هفت کشته و دهها زخمی بر جای گذاشت، لویی در مقالهای این حمله را به مخالفان حکومت نسبت داد؛ روایتی که بخشی از رسانههای غربی نیز آن را بازتاب دادند، در حالی که ساخاروف آن را نمونهای از عملیات اطلاعات نادرست کا.گ.ب دانست.
طنز ماجرا آن بود که همین روزنامهنگارِ مدعی استقلال، در ویلایی مجلل در پردلکینو با استخر، زمین تنیس و سونای اختصاصی زندگی میکرد و در پاسخ به پرسش دربارهٔ این زندگی اشرافی میگفت: «من از بقیهٔ روسها بیشتر کار میکنم؛ برای همین اینهمه دارایی دارم.» همین تناقض، او را در نگاه بسیاری از پژوهشگران به یکی از شناختهشدهترین عوامل عملیات اطلاعات نادرست کا.گ.ب بدل کرده است.
سازمان امنیت شوروی از ظرفیت ویکتور لویی نهایت بهره را برد و توانست بر بخشی از افکار عمومی جهان آزاد اثر بگذارد. این الگو بعدها در بسیاری از حکومتهای اقتدارگرا نیز به کار گرفته شد؛ حکومتهایی که دریافتند برای اثرگذاری بر افکار عمومی، گاه رسانههای آزاد بسیار کارآمدتر از رسانههای رسمی خودشان هستند.
چند سال پیش نیز علی فلاحیان، وزیر اسبق اطلاعات، در گفتوگویی با حسین دهباشی مدعی شد که شماری از روزنامهنگاران و خبرنگاران با دستگاه اطلاعاتی همکاری دارند. فارغ از درستی یا نادرستی این ادعا، تجربهٔ تاریخی نشان میدهد که نفوذ در رسانهها و بهرهگیری از افراد صاحباعتبار برای جهتدهی به افکار عمومی، یکی از شناختهشدهترین ابزارهای جنگ اطلاعاتی است؛ ابزاری که به یک کشور یا یک نظام سیاسی خاص محدود نمیشود. در سالهای اخیر، امارات متحده عربی با سرمایهگذاریهای گسترده در رسانهها، اندیشکدهها و شرکتهای روابط عمومی بینالمللی کوشیده است روایت مطلوب خود را در افکار عمومی جهان تقویت کند. عربستان سعودی نیز با توسعهٔ رسانههای فرامرزی و سرمایهگذاریهای کلان در صنعت رسانه، همین مسیر را دنبال کرده است. اسرائیل نیز از دیرباز دیپلماسی عمومی، رسانههای بینالمللی و فعالیتهای گستردهٔ اطلاعرسانی را بخشی از راهبرد امنیتی و سیاسی خود قرار داده است. به بیان دیگر، جنگ روایتها امروز به یکی از مهمترین میدانهای رقابت دولتها تبدیل شده است.
به تعبیر لئو اشتراوس، گاه حقیقت را باید «میان سطور» جست؛ زیرا همیشه روشن نیست که با یک گزارش مستقل روبهرو هستیم یا با روایتی که در خدمت یک پروژهٔ تبلیغاتی یا اطلاعاتی قرار گرفته است.
بهروز حسینی
➖➖➖
👑
@BonyadVarahram
فایل صوتی برنامه، برای دوستانی که محدودیت اینترنت دارند.
➖➖➖
👑
@BonyadVarahram
شرحی از خیانتها و جنایتهای حزب توده
هنگامی که از کشته شدن محمد مسعود سخن به میان آمد، چون سردسته کشندگان، یعنی آقای سیفی در نشست گسترده حضور داشت و جای انکاری نمانده بود، در پاسخ به پرسشها که کشتن محمد مسعود چه انگیزهای داشت و به سود چه کسی بود، آقای کیانوری گفت: «راستش این است که ما میخواستیم آزمایش کنیم که اگر روزی حزب توده بخواهد دشمنان خود را از میان بردارد، میتوانیم بدون آن که حزب بدنام شود، بدان دست بزنیم یا نه، و گرنه با محمد مسعود دشمنی و کینهای نداشتیم. از این رو، این تنها یک آزمایش بود.»
اکنون به گفت یک آدمکش و سنگدل دیگر حزب توده که سبب کشتن محمد مسعود را بیان کرد، توجه فرما یید:
سروان توپخانه آقای خسرو روزبه، یکی از سردمداران سازمان افسری حزب توده که در کشتن محمد مسعود، روش کشتن و گریختن را، (به گفتهٴ آقای سیفی)، به آنها آموخته و تپانچهها را نیز او در دسترس تبهکاران گذاشته بود، گفت: «ما میخواستیم هر جور که هست، دربار و شاه و خانوادهٴ او را بدنام کنیم و چون در آن هنگام محمد مسعود در روزنامهٴ خود به دربار و خانوادهٴ شاه میتاخت، ما او را کشتیم تا مردم گمان کنند که به دستور دربار کشته شده است و حساببمان هم درست از کار درآمد. چون سالها پس از آن و هنوز هم، همه گمان میکنند که به دستور شاه کشته شده است.»
خاطرات دکتر جهانشاهلو افشار از نشست گسترده ۴ حزب توده در شوروی، ۵ تیرماه ۱۳۳۶
بهروز حسینی
➖➖➖
👑
@BonyadVarahram
رؤیای اسکاندیناوی — سوسیالیسم قلابی چپ
چپ ایرانی وقتی فهمید دیگه نمیشه دم از آرمانهای سوسیالیستی زد و مشخص شده سوسیالیسم کلاسیک یک ایدۀ شکستخوردهست (دستکم دیگه پرطرفدار نیست)، پرچم «سوسیالدموکراسی» بلند کرد. اون موقع که چپ ایرانی باید مدافع سوسیالدموکراسی میبود، دنبال چریکبازی و کمونیسم و لنینیسم بود. وقتی همۀ این ایدهها در جهان شکست خورد و رسوا شد و جامعۀ ایران هم از حال و هوای پنجاهوهفت فاصله گرفت، رفتند سراغ سوسیالدموکراسی. این وسط گشتند و اسکاندیناوی رو به عنوان الگوی آرمانی این سوسیالیسم جدید مطرح کردند.
سوئدی که امروز میبینیم هر چیزی هست جز الگوی یک کشور سوسیالیستی. اون سوئدی که سوسیالدموکراتها درست کرده بودند، از اوایل دهۀ ۱۹۹۰ شروع کرد به تغییر و سالهاست که سوئد یکی از آزادترین اقتصادهای جهان رو داره. سوئد بسیار بیشتر یک کشور کاپیتالیستیه تا یک کشور احیاناً سوسیالیستی. سوئد رو نمیشه به عنوان الگوی سوسیالیستی فاکتور کرد. این رو شاخصهای آزادی اقتصادی نشون میده ــ گرچه چند شاخص هم در سوئد هست که نشون میده هنوز دولت رفاه داره. اما سوئد سه دههست از دولت رفاه بزرگی که از دهۀ ۱۹۷۰ ساخته بود فاصله گرفته.
با این مقدمه میخوام نشون بدم سوئد در دورهای که از ایدههای بازار آزاد فاصله گرفته بود و تحت ایدههای سوسیالدموکراتیک اداره میشد، چقدر نخبهستیز شده بود. پیشتر با اشاره به مثال 👈 بیتلها در انگلستان نشون دادم که وقتی پیه مالیاتگیری وحشیانه به تن هنرمندان میخوره، تازه میفهمند افکار ضدکاپیتالیستی باعث میشه دولت مالک دارایی فرد بشه و فرد عملاً کارمند و برده دولت بشه ــ بگذریم از اینکه این سیستم چه پیامدهای بلندمدت مهلکی داره.
پیشرفت، توسعه، تأمین و اشتغال ــ یعنی همۀ چیزهایی که یک کشور را جای خوبی برای زندگی میکنه ــ توسط اقتصاد خصوصی ساخته میشه. اگر قرار باشه یک سیستم مالیاتگیری کارآفرینستیزانه ایجاد شه که هر چه یک نفر درآمد و دارایی بیشتری داشته باشه، مالیات بیرحمانهتری هم ازش گرفته شه، کارآفرین به زنجیر مالیات کشیده میشه و همۀ اون مزایایی که گفتم میتونست برای جامعه داشته باشه، از بین میره. و اصلاً وقتی سرمایهدار و کارآفرین ببینند دولت فقط دندون تیز کرده تا هر چه درآمد دارند، به اسم مالیات ازشون بگیره، یا دست از کار میکشند یا مهاجرت میکنند. این یعنی از دست رفتن توسعه، اشتغال و رفاه؛ چون جایگزینی برای سرمایه(داران) و کارآفرینان وجود نداره. البته قابلقبول و قابلفهمه که با افزایش درآمد، نرخ مالیات افزایش پیدا کنه، اما نه به حدی که انگار کارآفرین و کاسبِ موفق دزدیه که باید او را به صلابه کشید تا هر چه دزدیده پس بده ــ این کاری بود که سوئد؟ آرمانشهر چپهای ایرانی؟ در دهۀ ۱۹۷۰ شروع کرد به انجام دادن.
نتیجهش هم فرار سرمایه و کارفرمایان بزرگ بود. اما اگر شما بگید کسی مثل اینگوار کامپراد، بنیانگذار شرکت مبلمان ایکهآ، به دلیل این سیستم مالیاتی از سوئد مهاجرت کرد، احتمالاً برای چپها اهمیتی نداره. چه اهمیتی داره که یکی از ثروتمندترین مردان جهان از سوئد فرار کرد؟ اما وقتی این تیغ مالیاتی به قشر نویسنده، هنرمند و روشنفکر هم برسه، دیگه با این بیتفاوتی به قضیه نگاه نمیکنند. روشنفکرانِ قدمبهدست چپ از مالیات سنگین دفاع میکنند، چون قرار نیست گریبانگیر خودشون بشه ــ اما در سوئدِ آرمانشهری از قضا مالیات گریبان این قشر رو هم گرفت و دادشون جوری بلند شد که دنیا شنید.
من دانستههای سینمایی ناچیزی دارم، اما میدونم اینگمار برگمن یکی از بزرگترین فیلمسازان تاریخ سینماست. این سیستم مالیاتی به نحوی برگمن رو تحقیر کرد و آزار داد که او هم از سوئد فرار کرد ــ آیا در مورد برگمن هم میشه گفت یه پولدار خودخواد بود مثل کامپراد؟ در همون زمانها، آسترید لیندگرِن، بانوی نویسندۀ سوئدی که یکی از معروفترین نویسندگان ادبیات کودک در جهانه و آثار پرشماری ازش به فارسی هم ترجمه شده (و خودش هم همیشه طرفدار چپها بود)، مقالهای اعتراضی گفت داره ۱۰۲ (!) درصد مالیات میده! یعنی هر چی درمیاره، دو درصد هم از جیب میذاره روش و به دولت میده و با وزیر امور مالی سوئد درگیر شد. رسانههای سوئد به صحنۀ جدل این دو نفر تبدیل شدند و آخرسر اولاف پالمه، نخستوزیر سوئد؟ در تلویزیون اعتراف کرد حق با خانم نویسندهست.
سوئدِ سوسیالیستی که چپ ایرانی میخواد به عنوان رویای جدید به ایرانیها بفروشه، اوایل دهۀ ۱۹۹۰ فهمید این سیاستها اشتباهه و به فقر عمومی منجر میشه و به جاش با شعارِ «اول رشد، سپس توزیع» دست از این سیاستهای سوسیالدموکراتیک کشید و دولت رفاه رو کوچک کرد.
به هر حال سوراخ در این جهان زیاده؛ این انتخاب ماست که از یک سوراخ چند بار گزیده بشیم. یک بار یا هفت بار به هفت روش!
مهدی تدینی
Garajetadayoni
➖➖➖
👑
@BonyadVarahram
یادداشتهای ریچارد نیکسون، رییس جمهور آمریکا، درباره شاهنشاه آریامهر
➖➖➖
👑
@BonyadVarahram
طلبکاران
۱. کمونیستهای مسلمان
کاری از:
بانو آناهیتا و جناب یاشار
➖➖➖
👑
@BonyadVarahram
۲۴ اسفند، یکصد و چهل و نهمین سال زادروز رضاشاه بزرگ، پدر مدرنیته در ایران نوین، گرامیباد.
➖➖➖
👑
@BonyadVarahram
هممیهنانم،
علی خامنهای، ضحاک خونخوار زمان، قاتل دهها هزار تن از شجاعترین فرزندان ایران از صفحه روزگار محو شد. با مرگ او، جمهوری اسلامی نیز در عمل به پایان خود رسیده است و بهزودی زود به زبالهدان تاریخ خواهد پیوست.
هر تلاشی از سوی بقایای رژیم برای تعیین جانشین خامنهای، از پیش شکستخورده است. هر که را به جای او بنشانند، نه مشروعیت خواهد داشت، نه بقا؛ و بیتردید شریک جنایات این رژیم نیز خواهد بود.
به نیروهای نظامی، انتظامی، و امنیتی: هرگونه تلاش برای حفظ رژیمی در حال سقوط، محکوم به شکست است. فرصت آخر شماست تا به ملت بپیوندید؛ به گذار باثبات ایران به آیندهای آزاد و آباد کمک کنید؛ و در ساختن آن آینده سهیم باشید.
مرگ خامنهای جنایتکار، اگرچه دادِ خونهای ریختهشده را باز نمیگرداند، اما میتواند مرهمی باشد بر دلهای سوخته خانوادههای دادخواه؛ پدران و مادران، همسران و فرزندان داغدار؛ و خانوادههای جانفدایان انقلاب ملی شیروخورشید ایران.
ملت شریف و شجاع ایران،
این اگرچه آغاز جشن بزرگ ملی ماست؛ اما پایان راه نیست. هوشیار و آماده باشید. زمان حضور گسترده و تعیینکننده در خیابانها بسیار نزدیک است. ما با هم، متحد و استوار، پیروزی نهایی را رقم خواهیم زد، و آزادی ایران را در سراسر میهن اهوراییمان جشن خواهیم گرفت.
پاینده ایران،
رضا پهلوی
@OfficialRezaPahlavi
👑
کردستان مثل بسیاری از نقاط دیگر ایران به «توسعه» نیاز دارد. کابوس چنین برنامهٔ توسعهای هم ایجاد این هالهٔ ابهام است که آیندهٔ سیاسی کردستان نامعلوم است، ممکن است جزئی از خاک ایران بماند! ممکن است هم نماند! هیچ سرمایهگذار عاقلی حاضر نیست منابع مالیاش را به منطقهای منتقل کند که آیندهٔ سیاسیاش نامعلوم است.
«حق تعیین سرنوشت»، در پس آن ظاهر موجهش، دقیقاً چنین بالایی را بر سر کردستان میآورد. کردستان را به یک ابهام، به یک وضعیت خاص، و در نهایت به یک منطقهٔ امنیتی بدل میکند. از این منظر اگر نگاه کنید، «حق تعیین سرنوشت» همان بلایی را بر سر کردستان میآورد که «حق غنیسازی اورانیوم» بر سر ایران آورد.
کردستان در تمام تاریخ ما مثل خراسان و کرمان و مازندران و گیلان بخشی از خاک ایران بودهاست. اینکه در این فضایی که چند دههزار انسان کشته شدند و همه برای پایین کشیدن جمهوری اسلامی و برآوردن یک ایران جدید لحظهشماری میکنند، احزابی جمع شوند و بهجای تمرکز بر نابود کردن جمهوری اسلامی، امتیازاتی ویژه بخواهند درواقع نوعی گروکشی است. این یعنی آیندهٔ کردستان و آیندهٔ امنیت در ایران را مایی که اسلحه هم در دست داریم گروگان میگیریم، و تا این امتیازات ویژه را به ما ندهید نمیگذاریم یک گذار آرام را تجربه کنید.
پیام شاهزاده رضا پهلوی در واقع ایستادن در برابر این گروگانگیری بود. اتفاقاً دفاع از کردستان و مردم کردستان بود، تا مبادا زیر سایهٔ احزاب مسلح این استان به منطقهای امنیتی بدل شود و از برنامهٔ توسعه در آیندهٔ ایران جا بماند. وگرنه کسی که در پاسخ به این سؤال که «وقتی به ایران بازگشتند نخستین جاهایی که دوست دارید به آنها سفر کنید کجاها هستند؟» میگوید «کردستان، و سیستان و بلوچستان»، خوب میداند که ۴۷ سال حکومت شیعهسالار جمهوری اسلامی چه ظلم مضاعفی بر مردم سنیمذهب کردستان روا داشته است.
بامداد اعتماد
➖➖➖
👑
@BonyadVarahram
چه کسانی از رفراندوم میترسند؟
👑
بسیاری از کسانی که تا دیروز «از دموکراسی بگو» راه انداخته بودند، حالا یا اساساً همهپرسی را نابجا میدانند یا همهپرسی را با حذف گزینهٔ «پادشاهی مشروطه» حلال میدانند. اقلیتی مدعی که حاضر نیست ارادهٔ اکثریتِ مردم محقق شود. اینها بیش از هرچیز از ارادهٔ مردم میترسند. از خواستِ مردم بیزارند. فقط ضحاک نیست که از ملّت و ارادهاش میترسد و شهروندان را صغیرتر از آن میداند که لازم باشد رفراندومی برایشان برگزار کرد. اینها هم مردم را صغیرتر از آن میدانند که چیزی بیش از رفراندوم مضحک و کذاییِ سال ۵۸ به دردشان بخورد. فقط یک گزینه و تمام: جمهوری، آری یا خیر؟
اینها گلوی آزادی را با ذکر آزادی میبرند. اینها همان کسانیاند یا وارثان برحق همان کسان کسانیاند که رفراندوم کذایی ۱۲ اردیبهشت ۵۸ را برگزار کردند، برایش اعتبار تراشیدند و درهای دوزخ را حقوقی و حقیقی به روی میهن و ملّتِ ایران گشودند. امتداد کسانیاند که رفراندوم عجیبوغریب ۱۹ مرداد ۱۳۳۲ را برگزار کردند و زمینهٔ تاریخی سلب ارادهٔ شهروندان را با ادعای آزادیخواهی و شعارهای آنچنانی در وصف آزادی نوعِ بشر (که نسبتی جز شباهتِ لغوی با آزادی نداشت) فراهم کردند. از آن روز تا امروز همهشان در یک چیز اقدام همدست بودهاند: ذکر آزادی بگو و آزادی را بکش.
از دروغ و فریب تغذیه میکنید. دروغ میگویید که ارادهٔ ملّت را قبول دارید. برای دهها هزار کشتهٔ این قتلعام آه و ناله سر میدهید ولی همزمان امکان انتخاب آنها را به آنچه خودتان صلاح میدانید محدود میکنید. انتخاب و آرمانشان را کنار قاتلشان میگذارید: «پادشاهی مشروطه» را کنار «ولایت فقیه» میگذارید. بیشرمانه و به زبانِ بیزبانی میگویید اینهمه جاویدنام و اسیر، این بهای عظیم، نه در جهت آزادی که در سودای چیزی عین «ولایت فقیه» بوده است؟
اگر یک چیز همپایه و همتراز ولایت فقیه باشد دقیقاً روش و خودکامگی شماست. شما که رفراندوم و انتخابات را بهشرط چاقو میخواهید. تنها زمانی همهپرسی را همهپرسی و انتخابات را انتخابات میدانید که از پیش مطمئن باشید که خواست شما از صندوق درمیآید. حالا که میدانید در اقلیت محض قرار گرفتهاید، با سوءاستفاده از فضایی که رژیم برای حمله به پادشاهیخواهان در اختیارتان قرار داده، با قاپیدن رانتی که از سکوتِ اجباریِ رقبا نصیبتان شده، بیشرمی را به نهایت رساندهاید و شب و روز خواستار حذف صدا و آرمان آنها میشوید.
عدهای از شما به «رفراندوم میرحسینی» چنگ زدهاید، چون میدانید فرض محال اگر هم اجرا شود چنان «مهندسیپذیر» خواهد بود که میتوانید یک آری/نه دیگر جلوی ملّت بگذارید. میگویم فرض محال، چون نه در قانون نه در ارادهٔ این رژیم، تا لحظهٔ سقوط، کوچکترین احتمالی برای چنان رفراندومی هم نیست. آنچه مطرح میکنید پوچ است. یک تصویر موهوم است. ولی حیرتا در همان توهم هم حاضر نیستید حق انتخابی برای شهروندان قائل شوید!
بیش از همه، وظیفهٔ هرکسی که خودش را «جمهوریخواه» میداند است که حالا صریح و بیپرده در برابر این پروژهٔ ویرانگرِ شما علیه «جمهوریت» و ارادهٔ «جمهور مردم» بایستد و از آزادیهای بنیادین شهروندان دفاع کند.
تردید نکنید که همصدایی خواستهناخواستهٔ شما با رژیم در مدتزمانی کوتاه باعث خواهد شد بسیاری از جمهوریخواهان نیز از شرّ این «جمهوری» که شما میگویید به پادشاهیخواهی و پادشاهیخواهان پناه ببرند؛ دیری نخواهد گذشت که «پادشاهی مشروطه» در ذهن آنها مترادف «حق انتخاب» و «آزادی انتخاب» شود و برای درهمشکستن ارادهٔ شما هر پادشاهیخواهی جانانهتر علیه شما عمل کنند.
«شکست سیاسی» را دیر یا زود میشود جبران کرد، ولی «شکست اخلاقی» و «شکست گفتمانی» کمابیش جبرانناپذیر است. شما که حتا عرفیترین اخلاقیات ایرانیان را رعایت نکردید، به هفتم و چهلم نرسیده شروع کردید، اصلاً بسیاریتان از فردای قتلعام دستهایتان را به هم مالیدید که «تمام شد، حالا وقتش است مسئولیت قتلعام را به دوش آنها هم بیندازیم و خودمان را اخلاقی و سیاسی پیروز اعلام کنیم»، قمار بزرگی کردید. ببازید (که دور نیست آن روز که ببازید)، شکستی تمامعیار میخورید: سیاسی، اخلاقی، گفتمانی.
با این همه، شما در آیندهای که شاهزاده پهلوی پیشنهاد میدهد اکثریتِ این ملّت رؤیایش را در سر دارد، از یکیک حقوقتان بهرهمند خواهید بود، پیش و بیش از همه «حق انتخاب» در همهپرسیها و انتخاباتهای آزاد. دهها هزار نفر از دلیرترین شهروندانِ ایران جان دادند، که ازجمله این حق را اعاده کنند. و ما تا زندهایم، تا روزی که زندهایم، چه شما روبرویمان بایستید چه کنارمان، این نبرد را ادامه میدهیم و آن رؤیا را از دست نمیدهیم.
آزاد عندلیبی
👑
@BonyadVarahram
در حالی که خود را برای برگزاری هرچه باشکوهتر گردهماییهای روز چهاردهم فوریه آماده میکنید از همه شما هممیهنانم در سراسر جهان میخواهم که به حاشیهها توجه نکنید، و با یکصدایی و انضباط کامل، همچون هفتههای گذشته، نماینده شایسته ملت ایران و انقلاب شیروخورشید باشید.
Читать полностью…
دان بیکن: «جمهوری اسلامی قرار نیست با ما توافقی انجام دهد. آنها از ما متنفرند.
بهنظر من تنها گزینه باقیمانده این است که آمریکا در کنار مردم ایران بایستد و یکبار برای همیشه از شر این رژیم خلاص شود. در نهایت، این تنها راهی است که میتوانیم با ایران به صلح برسیم، چون جمهوری اسلامی هرگز با آمریکا صلح نخواهد کرد.»
👑
@BonyadVarahram