21974
؛﷽ مرغ باغ ملڪوتم نیم از عالم خاڪ دو سہ روزے قفسے ساختہاند از بدنم اے خـوش آن روز ڪہ پرواز ڪنم تا بر دوست بہ هواے سر ڪویش پر و بالے بزنمـ❦ ب سیاره ڪوچڪمون خوشآمدید💫 نُشخوار ذِهن👇 👉https://t.me/porof2
هنر این فرشه. دریغ همه عمر یک نظر به زیر پا نینداختیم. هنر این ذوق گستردس.
#سڪانس_برتر
🎞 "کمال الملک" به کارگردانی علی حاتمی و بازی زیبای جمشیدمشایخی،عزتالله انتظامی،داوود رشیدی،محمدعلی کشاورز و علی نصریان
به اتمام رسوندن چیزی که براش یه مدت زحمت کشیدی خیلی قشنگه.به خودت میای و میبینی بالاخره رسیدی به تهش، بالاخره با تمام خوبیا و بدیاش تمومش کردی، با تمام سختی و خوشیهاش به اتمام رسید، و تو موندی که از دل همهچی گذر کردی و به انتها رسوندیش. این تویی که بالاخره، امضای پایان کار رو زدی.
زندگی واقعی رو زیست کنید حتى لحظه های غمگینش رو،
کجا داری دنبال زندگی میگردی؟ زندگی همینجاست. توی همین ناراحتی و شادیهای کوچیک روزمره. حرف زدن پدر و مادرت. توی لیوان قهوهات، حتی اون شکلات کنارش. زندگی اینجاست، بین برگای پاییزی که روی زمین افتادن. تنهایی توی شلوغی نشستنات. ساعت شیش صبح بیدار شدن و پیادهروی رفتنات. خندیدنت و چروک گوشه لبات. فیلم دیدن و پادکست گوش دادنات، کتاب خوندنات. اون رگهنوری که روی فرش افتاده. صبح با بیحوصلگی بیدارشدنا، عجله کردن و نرسیدنات. خستگیات. دردات.
دستات.دستات. زندگی همینجاست،توی دستات.
@HavalI_behesht12
مرده بدم زنده شدم ، گریه بدم خنده شدم
دولت عشق آمد و من دولت پاینده شد
مرده بدم زنده شدم ، گریه بدم خنده شدم
دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم
گفت که دیوانه نه ای ، لایق این خانه نه ای
رفتم و دیوانه شدم سلسله بندنه شدم
گفت که سرمست نه ای ، رو که از این دست نه ای
رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم
گفت که با بال و پری ، من پر و بالت ندهم
در هوس بال و پرش بی پر و پرکنده شدم
چشمه خورشید تویی ، سایگه بید منم
چونکه زدی بر سر من پست و گدازنده شدم
شکرکند چرخ فلک از ملک ملک و ملک
کز کرم و بخشش او روشن و بخشنده شدم
@HavalI_behesht12
توشه شبمون
شبت به قشنگی تصویری که در اینه میبینی.
🕯
برام فرستاده میگه هر روز موقع پیاده روی میبینه این پیرمرد رو که تمام زندگیش روی چرخش سواره الا خودش.
بنین میگه، آدم به همراهی که اتفاقی که توی مسیر هرروزهاش میبیند و لبخندی بینشان ردوبدل میشود هم دلش گرم میشود،به کودکی که هر صبح از بالکن خانه سلام میکند،به پیرمرد فروشنده که هر روز خداقوتی میگوید.عادت میکند به بودنشان و اگر یک روز نباشند دلنگران میشود.
قراری وجود نداشته،وظیفهای هم.
شاید آن هم مسیر دلش خواسته از راه دیگری برود، کودک دوست داشته دیگر سلام نکند و پیرمرد خستهتر از آن است که بنشیند به تماشای آدمها،اما دلواپسی این چیزها سرش نمیشود.
یاداوریِ روایتی شد که؛ دخترکی بود که هر روز وقت برگشتن از مدرسه، از کنار پیرمردی که در آستانهی خانهاش نشسته بود رد میشد. پیرمرد میگفت پخ! و دخترک میخندید. همین. اما عادت هرروزهشان شده بود.
تا اینکه یک روز دخترک حالش خوب نبود و در جواب پیرمرد نخندید. از فردا دیگر پیرمرد آنجا نبود. همین.
ما در قبال عادتهایی که ناخودآگاه برای بقیه ایجاد کردهایم مسئولیم؟!
گمانم نه. اما کاش قبلش یک کلمه خبر بدهیم که من از فردا دیگر نیستم. بیخبری آدم را بیچاره میکند.
میدان بگیرツ
منم خسته میشم، ولی یاد گرفتم؛
/channel/HavalI_behesht12/34746
.
آنکه سرماخورده، مراقبت میکند
از عطسهزدن در صورت اینوآن
کاش آنکه مأیوس است هم بداند
که نباید کسالتش را عطسه بزند
در روی و روز و ذهن دیگران
•
امیدوار را مأیوسکردن
و مأیوس را مأیوسترکردن
مگر مرهم میشود به زخم تو؟
طبیب، مراقبت از خود را آموخته
اما خلق بیپناه چه کنند در برابر بیمار؟
•
غم، رنج، سوگ، بلا، مصیبت و…
نام کوچههای مختلف زندگی است
و همه ما گذر میکنیم از این کوچهها
اما «یأس» بیماری و کسالت است
کوچه عبور میخواهد و مرض، درمان!
•
و امروز میاندیشم به بهداشتِ ذهن
در برابر یأس! برای مبتلا نکردن و نشدن
————
چهارشنبه؛ نیمه مهرماه سال پنج
حسام ایپکچی
معجون آرامش
روزی انوشیروان بر بزرگمهر خشم گرفت و در خانهای تاریک به زندانش افکند و فرمود او را به زنجیر بستند. چون روزی چند بر این حال بود، کسری کسانی را فرستاد تا از حالش پرسند. آنان بزرگمهر را دیدند با دلی قوی و شادمان. بدو گفتند: در این تنگی و سختی تو را آسودهدل میبینم!
گفت: معجونی ساختهام از شش جزء و به کار میبرم و چنین که میبینید مرا نیکو میدارد.
گفتند: آن معجون را شرح بازگوی که ما را نیز هنگام گرفتاری به کار آید!
گفت: جزء نخست اعتماد بر خدای است، دوم آنچه مقدر است بودنی است، سوم شکیبایی برای گرفتار بهترین چیزهاست. چهارم اگر صبر نکنم چه کنم، پس نفس خویش را به جزع و زاری بیش نیازارم،پنجم آنکه شاید حالی سختتر از این رخ دهد. ششم آنکه از این ساعت تا ساعت دیگر امید گشایش باشد. چون این سخنان به کسری رسید او را آزاد کرد و گرامی داشت.
برای این روزامون
گاهی تا ظهر سرگردانم
که زندگی را به چه میشود آویخت!
هزار «چرا»ی بیپاسخ را به دوش میکشم
اینطور وقتها نجات در تکرار است
انجام «روزمرههایی» که باید انجام داد
و کارهایی که معطل «چرا» نیست
*
قول دادم پس انجام میدهم
برنامه ریختم پس انجام میدهم
مسئولیت من است پس انجام میدهم
همینها چرخدندههای زنگزدهٔ زندگی را
به حرکت درمیآورد تا چند قدم پیش بروم
شاید چند قدم جلوتر، افق از ابر درآمد و
آویز بهتری برای زندگی پدیدار شد
*
امروز، کارهایم را انجام میدهم؛ همین!
——-
سهشنبه ۱۴ مهر سال پنج
حسام ایپکچی
@HavalI_behesht12
طوری زندگی کن که دردها بیایند و بروند.
برای قشنگی روزمون.
🍂
در جنگ زاده شدیم
در تحریم قد کشیدیم
در محاصره پیر میشویم
زندگی در مقطعِ تا ابدْ حساس
اینگونه سپری میشود!
دورتادور دیوار بود
خشتبهخشت اجبار
پس انتخاب کردم بهجای انکار
همبازیشدن با جبر را یاد بگیرم
پیمودن راه بر باریکهٔ جدول
و نیفتادن در جوی انباشته از لجن
و یکپا رفتن و لِیلِی در فرصتها
پریدن از خانهٔ سنگ و خوشبودن
با تکّه گچی سپیدْ که سیاهیِ کوچه را
به زمینِ بازی بدل خواهد کرد
من پرستارِ کودکیِ خویشم؛
امروز چه بازیای میتوانم بسازم؟
———
تمرین یکشنبه ۱۲ مهر سال پنج
حسام ایپکچی
وَه
"بعضی قطعهها، قایقهایی کوچکاند که در بندری لنگر انداختهاند.در بندر یک حادثه، یک یاد، یک لحظه، یک شخص. سرنوشت این قبیل قطعات در دریای جان هر فرد، به سرنوشت آن بندر بستگی دارد."
- ابراهیم سلطانی
يک عالم اميدواری برای چیزهای ریز و درشت زندگی داشتم، برای خود زندگی، تهِ هرچی که زیاد اومد رو نریختم دور، حیف بود، نگه داشتم ولی پخش بود اینور اونور...
یه کم توی کولهی مدرسه کنار اون نارنگی که یادم رفته بود بخورم، يه كم توی جیب مانتوی دبیرستان، یه دست نخوردهش روی دسته مبل خانه پدری،
ته قوطی آدامس، بین دو لنگهی دستکشم، توی زیپ بالایی چمدون کنار صابون بابونه از آخرین باری که رفتم سفر، یه بسته اندازهی دو سه قاشق چایخوری توی کابینت سمت چپی بغل وانیل، زیاد بود خلاصه، یه روز شیشهی سس بزرگه که خالی شد تمیز تمیز شستمش و گذاشتم خشک شد و همهی اميدواريای این سالها که نشد و یا زیاد اومد رو جمع کردم و ریختم توش.
خدا رو چه دیدی شاید لازم شد.
حالا نمیدونم امید رو توی جای خشک و خنک نگهداری میکنن؟ بذاریم توی یخچال مثلاً، بهار دربياريمش جوونه بزنه، هوم؟
کسی هنوز امیدای دیروزش رو نگه داشته؟ کسی بلده باید چی کار کرد؟
@HavalI_behesht12
چهارراه استانبول
خوشبختی، حالت آرامشیست که گاهی در بین احساسهایمان بالا میآید و ما را دلگرم میکند؛ انگار در گوشمان زمزمه میکند:
"احساسها را بپذیر. من جایی در میان این احساسها دوباره به تو بَرمیگردم، نگران نباش."
هوا به سمتی داره میره که، پیادهروی مزه میده، موزیک مزه میده، قهوه مزه میده، "خیلی وقته میخوام یه چیزیو بهت بگم" مزه میده، ㅤᵕ̈
تازه پاییز و هوای مطبوعتر از آبان شروع میشه...
ﮩـﮩﮩ٨ـﮩ٨ـﮩﮩ٨ـ
@HavalI_behesht12
ایمان به اینکه جهان و انسان مخلوقات کاملی نیستند، ایمانی است که ما را سرشار از مغفرت و رحمت در قبال يکديگر میسازد.
شوپنهاور، در باب آلام جهان
☕️
چیزی خلق کن! - حتی کوچک -
بهقدر یک طرح در گوشه کاغذ
یا بیشتر، آفرینش طعمِ یک غذا
یا هر ساختنِ دیگر، بهاندازهٔ امکان
لذتِ خلقکردن، تسکینبخش است
———
مشق جمعه ۱۷ مهر سال پنج
حسام ایپکچی
@HavalI_behesht12
من ارگ بم و خشت به خشتم متلاشی
تو نقش جهان، هر وجبت ترمه و کاشی،جناب شجریان.
🕯
کسانی را دوستداشتن
چیزهایی را یادگرفتن!
•
آنکه میگوید «سود»
به زیانِ کمتر دلخوش است
سود در ممکنکردنِ عبور است و
دوستداشتن زندگی را ممکن میکند
و آموختن برای «عبور» مسیر میسازد
•
و اما… دوستداشتن یعنی چه؟
این یادگرفتنیترین توشهٔ زندگی است
———
مشق پنجشنبه ۱۶ مهر سال پنج
حسام ایپکچی
@HavalI_behesht12
یهو از یه جایی به بعد که نمیفهمی کجاست و نمیفهمی کِی چطور یه ضربهای ناغافل به سرت خورده، دوام آوردن برات شبیه مدال طلای المپیک میشه.
سخت و نفسگیر براش تلاش میکنی و میدویی و بعد صدبار شکست باز پامیشی وایمیسی و شبا خوابشو میبینی و صبحا خودت رو مجبور میکنی ادامه بدی، بتونی.
چون تهش مدال میدن دیگه. این مدال طلای تابآوری برای تو. تبریک میگیم.
و تشویقِ حضار.
گاهی بزرگترین دستاورد انسان نه موفقیتهای پرسرصدا، که همین «تسلیم نشدن» در سکوت است.
حسین صفای عزیز جایی نوشته:
«اگر قرار است که آدم زنده بماند، چه فایده از فرار کردن؟»
🧘🏻🧘🏻♀🕯
صبح و نور و آهنگها و ترانههایی که هیچ وقت تکراری نمیشن و هر بار نکته قشنگتری ازشون میشنوی.
شعر این آهنگ از روزبه بمانی هست.
تقدیمت.🫀
@HavalI_behesht12
راست میگه؛ کاره دِلِ
مگه میشه ته این دوییدنا چیزی نباشه؟
میرسیم بالاخره.
گفته کلیم روذکر بگیم؟
"تا به کِی باشم طفیل جغد در ویرانهها؟
من که از سنگ حوادث میتوانم خانه ساخت."
☕️
@HavalI_behesht12
#حرفم_با_خودمه ؛
𓅬
خودتان را نجات دهید! زمان کم است!
آتیشتو باید پیدا کنی. همون آتیشی که باعث میشه حرکت کنی. صبح زود بیداربشی. زیاد نخوابی. تمرکز پایدار داشته باشی. زیاد فکر نکنی. به افق خیره نشی. کمتر گوشیتو چک کنی. ادامهبدی. به آینده امیدوار باشی و در پستوی تاریکی نور رو ببینی. 𓅭
مثلِ همیشه سپردم دستِ خودت ستار. هم دلمو، هم فردامو. کلا همه اُمورَمو𓅮
تو هستی و من.
𓅯
پخت و پز، راه حل است.!
اینکه دلم میخواد خونه تکونی کنم، شیرینیهای بپزم که کلی ریختوپاش داره، بند بند نردههای حفاظ در خونه رو بشورم و بعد قشنگ خشکشون کنم، روزی چهار بار برم حموم و هر چهار بار اونقدر بمونم که دست و پام به قول گیلکها "پیل" کنه، بشینم ریشه فرشها رو گیس کنم، دقیقا جوری که تمام این سالها بدم میاومده، هی بپرسم نهار شام چی دوست دارید بخورید و ساعتها پای گاز بمونم، پیام بدم به کسی که از شیش ماه و ده روز پیش حوصله حرف زدن باهاش رو نداشتم و هی براش بنویسم: خبببب دیگه چه خبر! رو فرش برس بکشم تا موهای چسبیده شونصد سال پیش رو جمع کنم؛ فقط نشانگر یه چیزه که:
به قول عرفانجان نظرآهاری؛
"به کویر کلمات رسیده ام، به بیابان بی واژگی.
تنها یک کلمه برایم مانده است، در سرزمینی که جز مرگ چیزی در آن نمی روید. من چگونه این یک کلمه را ادا کنم، من چگونه فریاد بزنم: زندگی.
اما ما چاره ای جز دزدیدن زندگی از دست دزدان نداریم.
پس بیا زندگی را بدزدیم
آن وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم."
باید «عاملیتِ» خود را پس بگیریم.
.
@HavalI_behesht12
شروع ناگهان
علیرضا قربانی
•
یادت باشد تلخایامیها بازوی تحمل تو را گردتر میکنند و آن خوشی دور و بهنظر غیرقابلدسترس وقتی به چنگت میآید، خواهی دید که چهقدر از آن بزرگتر هستی.
قد این اهنگ بشین کنارم.
☕️
چیزهای زیادی «بر سر» ما میآید اما چیزهای کمی «از دست» ما برمیآید •
انتخاب در این دوراهی است: مرثیهخوان باشیم برای «برسرآمدهها» یا متوجه باشیم به «از دست برآمدنیها» •
از دستم برمیآید که لقمهها را آرامآرام بجوم ارزان و بیبهانه لبخند بزنم خیالم را بفرستم خیلی دور بپرسم حالِ رفاقتِ خاکگرفتهای را داروهایم را به وقت و امیدوار بخورم از دستم برمیآید که...
دیگر چه برمیآید؟
تمرین دوشنبه ۱۳ مهر سال پنج
حسام ایپکچی
@HavalI_behesht12
نیاز
داماهی
من برای تو چنین دوستی هستم:
من شادی، آزادی و در یک کلام ماجراجویی تو را دوست دارم و دوست دارم برای تو مصاحبی باشم که همواره به او دلگرمی.
آلبر کامو
نامه به رنه شار
تقدیم به خستگیات🫀
@HavalI_behesht12
سمن بویان
"یکی از ملوکِ عرب شنیدم که متعلّقان را همیگفت: مرسومِ فلان را چندان که هست مُضاعَف کنید که مُلازِمِ درگاه است و مترصّدِ¹ فرمان؛ و دیگر خدمتکاران به لَهْو و لَعِب مشغولاند و در اَدایِ خدمت مُتَهاوِن².
صاحبدلی بشنید و فریاد و خروش از نِهادش بر آمد. پرسیدندش: چه دیدی؟ گفت: مراتبِ بندگان به درگاهِ خداوند، تَعالیٰ، همین مثال دارد.
دو بامداد اگر آید کسی به خدمتِ شاه
سِیُم، هرآینه در وی کند به لطف نگاه
مهتری در قبولِ فرمان است
ترکِ فرمان دلیلِ حِرمان است
هر که سیمایِ راستان دارد
سَرِ خدمت بر آستان دارد.
¹.امیدوار و چشم داشت دارنده
².سستی کننده."
سعدی جان
وقتی خیلی روشن، واضح و مشخص داری امتحان میشی و حضور مراقب رو بالای سرت حس میکنی و مراقب، اونور کلاس چشمهاش رو ریز کرده.
"ستار جان، کاش سخت نگیری توی مراقب بودن، که من توی درس پس دادن خیلی ضعیف عمل کننده و لَنگ زنندهام، ولی سخت «مترصد» ستار بودنت و نگاهِ ارفاقآمیزت هستم!"🥹
صبح پاییزی و آسمون ابری و هوای مطبوع....
🕯🫧
صبح برمیخیزیم
صورت را با آب ِتمیز
میشوییم و تازه میکنیم
•
اما آنچه در پشت صورت داریم
با چه شسته خواهد شد؟
خیال… خیالِ تمیز
•
خیالِ زیبا و تمیز
مثل آبِ زلال و پاک
ذهن را طراوت میدهد
•
تجربه میکنم!
چشمهایم را میبندم
و خیالی تمیز به ذهن میرسانم:
· آخیش!…
———
تمرین شنبه ۱۱ مهر سال پنج
شتابِ آمدنِ جمعهها را میبینی؟ هراسان، از چیزی میگریزند؟ یا بهسوی مقصدی شوق دارند؟ هیچکدام!
صفحهای سفید است تو هرکدام را میخواهی بنویس اما… اما… حتی اگر ننویسی؛ این برگ را از مقابلت برمیدارند
هفتهها را سفید از کف نده امروز مینویسم که از این جمعه تا جمعهٔ بعد، کدام قدم یا قدمها را برمیدارم…
——— تمرین جمعه ۱۰ مهر سال پنج
حسام ایپکچی
@HavalI_behesht12
سزان اکسو
میگم که؛
بچهای نیم ساعت تو خونه اجازه نداری تنها باشی مبادا به گاز دست بزنی یا گریهت بگیره از ترس.
کی این همه بزرگ شدی؟
کی بهت اجازهی این همه تنهایی و سوختن و ترس و گریه رو داد؟
کِی؟ کجا؟
🕯
همصحبتِ خوب مثل پنجره است
افق زیباتری در برابرمان میگشاید
امروز مجال معاشرتهای نیک است
——
پنجشنبه ۹ مهر سال پنج