21974
؛﷽ مرغ باغ ملڪوتم نیم از عالم خاڪ دو سہ روزے قفسے ساختہاند از بدنم اے خـوش آن روز ڪہ پرواز ڪنم تا بر دوست بہ هواے سر ڪویش پر و بالے بزنمـ❦ ب سیاره ڪوچڪمون خوشآمدید💫 نُشخوار ذِهن👇 👉https://t.me/porof2
@HavalI_behesht12
سرو خرامان
علیرضا قربانی
و از صبح مدام این بیت مهمان ذهن من است؛
"چند تازی بهر صیدم, خسته شد پای سمندت
صبر کن تا من به پای خویشتن آیم به بندت"
ذکر
new
چایِ تلخ مینوشم
با یک حبّه خیالِ شیرین
آینده را چنین تصور میکنم که
ما عبورکنندگان از سربالایی سخت
پس از این گذر و در روزهای هموار
بسیار ورزیدهتر خواهیم تاخت
•
حبهٔ خیال، مانند جیرهٔ نجات است
تمرین میکنم خلق حبههای خیال را
———
چهارشنبه ۸ مهر سال پنج
حسام ایپکچی
@HavalI_behesht12
الیسا
ساموئل خانِ بکت میگه «این درد که تو روی خاکِ زمینی، هیچ درمانی نداره.» و راست هم میگه.
ولی شما هوای صبح رو بو بکش، بذار پاییز این سیاره، مشامت رو پر کنه.
«از زندگی نباید انتظار چیزی جز زندگی رو داشت.»
🧑🏽🩰
روز، میان حادثه چشم باز میکنم
مثل افتادهای در رودخانه
شاخهای پیدا میکنم برای آویختن؛ تا
در امان مانم از غوطهخوردن در حوادث
*
دوستداشتن، شاخه محکمی است
چه چیزهایی را دوست دارم؟
کدام دوستداشتنی برای من
شاخه محکمی است
تا به آن چنگ بزنم؟
*
نفسی عمیق... درنگی کوتاه
مرور دوستداشتنیها
تمرین امروزم شد
ــــــــ
سهشنبه ۷ ماه هفت از سال پنج
حسام ایپکچی
@HavalI_behesht12
همه هیچ
"بد بودم. میدانم. اما پرنده را بلد شدم. خوشحال بودم. ولی آرزوی پریدن ولم نکرد. هر وقت روی بلندی میایستادم نبض من در سمت پرندگی میزد. چیزی میشدم میان زمین و پرواز."
سهراب سپهری
هنوز در سفرم
☕️
معنی زندگی چیست؟
فیلسوف یونانی دکتر پاپادروس با این پرسش به سخنرانی خود خاتمه داد: آیا كسی سؤالی دارد؟
"رابرت فولگام" نویسنده مشهور در بین حضار بود و پرسید: جناب آقای دكتر پاپادروس "معنی زندگی چیست؟"
بعضی از حضار خندیدند! اما پاپادروس مردم را به سکوت دعوت كرد، سپس كیف بغلی خود را از جیبش درآورد، داخل آن را گشت و آینه ی گرد و كوچکی را بیرون آورد و گفت:
موقعی كه بچه بودم جنگ بود، ما بسیار فقیر بودیم و در یک روستای دورافتاده زندگی می كردیم، روزی در كنار جاده چند تکه آینه ی شکسته از لاشه یک موتورسیکلت آلمانی پیدا كردم. بزرگ ترین تکه آن را برداشتم و با ساییدن آن به سنگ، گِردش كردم.
همین آینه ای كه حالا در دست من است و ملاحظه می کنید. سپس به عنوان یک اسباب بازی شروع كردم به بازی با آن و بازتاباندن نور خورشید به هر سوراخ و سنبه و درز و شکاف كمد و صندوقخانه و تاریک ترین جاهایی كه نور خورشید به آن ها نمی رسید. از اینكه با كمک این آینه می توانستم ظلمانی ترین نقاط دنیا را نورانی كنم به قدری شیفته و مجذوب شده بودم كه وصفش مشکل است.
در واقع، بازتاباندن نور به تاریک ترین نقاط اطرافم، بازی روزانه ی من شده بود. آینه را نگه داشتم و در دوران بعدی زندگی نیز هر وقت كه بیکار می شدم آن را از جیبم در می آوردم و به بازی همیشگی خود ادامه می دادم.
بزرگ كه شدم دریافتم این كار یک بازی كودكانه نبود، بلکه استعاره ای بر كارهایی بود كه احتمال داشت بتوانم با آن زندگی خود انجام دهم.
بعدها دریافتم كه من، خود نور و یا منبع آن نیستم، بلکه نور و به عبارت دیگر، حقیقت، درک و دانش جایی دیگر است و تنها در صورتی تاریک ترین نقاط عالم را نورانی خواهد كرد كه من بازتابش دهم.
من تکه ای از آینه ای هستم كه از طرح و شکل واقعی آن اطلاع چندان درستی ندارم. با وجود این، هرچه كه هستم، می توانم نور را به تاریک ترین نقاط عالم، به سیاه ترین نقاط قلوب انسان ها منعکس كنم و سبب تغییر بعضی چیزها در برخی از انسان ها گردم. شاید دیگران نیز متوجه این كار شوند و همین كار را انجام دهند. به طور دقیق این همان چیزی است كه من به دنبال آن هستم. این معنی زندگی من است.
دکتر بعد از پایان درس، آینه را به دقت دوباره بر دست گرفت و به كمک ستونی از نور آفتاب كه از پنجره به داخل سالن می تابید، پرتویی از آن را به صورتم و به دست هایم كه روی بازوی صندلی به هم گره خورده بودند، تاباند.
به جایی که تاریک و ظلمانی است، نور ببریم. به جایی که امید نیست، امید. به جایی که دروغ هست، راستی، معنی زندگی این است.
برکت باشید و عشق🌹
#بفرما_قهوه
"کی تاحالا بهت نشون داد که میترسه از دستت بده؟! همونو نگه دار..."
کانالنویسی یک ضیافته، یک حیاط خلوت خیلی بزرگ با دَر باز. هرکسی دلش بود میاد، هرکسی هم دلش نبود میره. یک سریها یک دورهای کنارمونن و میرن، بعضیها هم موندگارن و هیچجایی نمیرن. اون که اومد و رفت به انتخاب خودش بوده، اون کسی که اومد و موند باز هم انتخاب خودش بوده. گرچه اونهایی که موندگارن باارزشترن، چون کنارت میمونن و زندگی میکنن. در نهایت هیچ انسانی اینجا به کسی چیزی بدهکار نیست.
این رو میدونم در دنیایی که جلبِ توجه، کالایی کمیاب شده، کسی که تصمیم گرفته بخشی از وقت و انرژیش رو صرفِ خواندن یا شنیدنِت کنه، ارزشمندترین سرمایهش رو بهت هدیه داده.
چه خوبه جای «تملک» بر مخاطب، به «میزبانی» فکر میکنیم.
و این رو هم بپذیریم، که از رفتنِ آدمها دلخور نشویم. چون هرکسی سهمی از زندگیِ ما دارد؛ یکی سهمش یکروز است و یکی یکعمر.
پس آرزوی خیر کنیم برای همدیگه.
در ماراتن، شتابْ ضامنِ پیروزی نیست
ماندهٔ توان را همچون قمقمه در بیابان
جرعهجرعه مینوشم
آهستهآهسته قدم برمیدارم
تلاش اضافه، فقط خستهترم میکند
+
هنوز تا خطِ بهار، راه بسیار است
تمرین میکنم آهستگی را
قدمهای امروزم را مینویسم
یک، دو، سه... همین سه قدم
ــــــــ
تمرین یکشنبه ۵ مهر سال پنج
حسام ایپکچی
پرواز عشق
حسن شماعیزاده
من آدم تعریف نکردنم، آدم توضیح ندادن. من حتی توی یک خط هم سعی میکنم نگم که چه چیزی اذیتم کرده، من از احساساتم نمیگم، من هیچ وقت مشکلاتمو به زبون نمیارم، پس اگه باهات راحتم، ببین چقدر امن بوده جایگاهت توی قلب و زندگیم که تونسته سدِ دفاعیِ بزرگم رو بشکنه.
☕️
اهنگ دوستداشتنیای توی گَنجهی پلی لیست.
@HavalI_behesht12
کمانچه🫧
"من تمامِ غربتها بودم
و تو خدای من همهی خانهها و پناهها."
🧘🏻♀🧘🏻
@HavalI_behesht12
خونه
معین
میتونم با پلی لیستم، قهوه خونه یا میخونهای چیزی راه بندازم.🤦🏻♀
🍂
یکی بود یکی نبود
قصه اولین هفته مهر اینطوری بود:
•••
و امروز، قصه هفته بعد را مینویسم
شاید بشود خاطره را قبل از وقوع نوشت
——
تمرین جمعه ۳ مهر سال پنج
.
به نظرم آدم باید مثل یک آیین مقدس
وقتی بگذارد برای تماشای طلوع و غروب. یا برود روی بلندی یا کنار دریا یا توی دشتی که بشود افق را بدون مزاحمت ساختمانها و آدمها چند دقیقهای تماشا کرد.
یاد حرفهای کیارستمی میافتم بعد از مرگ غزاله، یاد طعم گیلاس و مزهی توت که میتواند زندگی را نجات بدهد.
«عادی شدن منو میترسونه. عادی شدن ذوقی که برای کار داری، عادی شدن قشنگیهای کوچک اطراف، عادی شدن روابط، عادی شدن حسها، عادی شدن زندگی.»
حرفهای کیارستمی؛
/channel/HavalI_behesht12/28575
فیلم طعم گیلاس
/channel/HavalI_behesht12/25499
دوست داری چهچیزی یاد بگیری؟
یادگرفتنِ چهچیزهایی، «زندگی» را
برایت ممکنتر و حاصلخیز میکند؟
پرسشهایی که باید ابتدای هر مقطع
اندیشیده میشد و در آن ورزیده میشدیم
•
یادگرفتن را یاد نگرفتیم
مسئولیت و شوق انتخاب
برای موضوع و روشِ یادگیری را
بهقدر لازم تمرین نکردهایم
اما هنوز وقت هست…
•
به پاسِ مهر
یادگیری چهچیزی را
به خودم هدیه میکنم؟
——
تمرین پنجشنبه ۲ مهر سال پنج
حسام ایپکچی
@HavalI_behesht12
بیا برای اولین قطره های بارون
اولین نارنگی پاییز
اولین بستنی با طعم جدید
و تمام اولینهای جهان ذوق کنیم.
اگه اولینها هم تکراری شد اشکالی نداره، بیا به چیزهای تکراریم بها بدیم
برای صدمین و هزارمین بغل
برای صدای شلوغ کلاغها دم غروب
برای هیاهوی چغوکها در دم صبح
برای دهمین پیاده روی توی هوای خنک و صدهزارمین برگ پاییزی که زیر پا له میکنیم هم ذوق کنیم.
☕️
.
از داشتنیهای باید زندگی؛
یک جایی که خودت کشف کرده باشی. کریستف کلمب آنجا باشی؛ کافهای، درهای، کنج مسجدی، جزیرهای، موزاییک رنگیِ کوچهی بنبستی،
دلِ دلبری...
مرتضا قدیمی
#چون_که_پاییزه
@HavalI_behesht12
ོ ༄
کنسرت پردگیان باغ سکوت
کمانچه: کیهان کلهر
تنبک: نوید افقه
سنتور: علی بهرامیفرد
و تار: هادی آذرپیرا
ོ ༄
ماه بالای سر آبادی است
اهل ابادی در خواب است
باغ همسایه چراغش روشن،
من چراغم خاموش
ماه تابیده به بشقاب خیار، به لب کوزه آب،
یاد من باشد فردا، بروم باغ حسن گوجه و قیسی بخرم
سهراب سپهری
🫧🕯
افق مهآلود است و راهْ، پوشیده
قدمبهقدم تابلوی راهنما نداریم
ناگزیر باید متوجه نشانهها بود…
•
نشانه یعنی هرچیزی که
تردید ایجاد کند یا تردید را رفع کند
قطبنمای «تردید» ضرورت دارد
•
نشانه را میبینی؟
———
تمرین دوشنبه ۶ مهر سال پنج
حسام ایپکچی
@HavalI_behesht12
این مرض کجاس جلال؟ بریدن از آدمها، بودن با خدا، عشق بیچون و چرا برای حیوان و نبات، راه رفتن در سایهی بهشت، حرف زدن و جواب گرفتن از خود خدا. این مرض کجاس؟
شراب خام/ اسماعیل فصیح
با خواندن این تیکه از کتاب جناب فصیح یاد این متن افتادم؛
موسى را گفتند: آن سوى بحر قُلزُم¹ چگونه بودى؟
گفت: در حضرت خداى تعالى.
گفتند: اين سوى چگونه اى؟
گفت: نيز در حضرت خداى تعالى.
گفتند: پس سبب چه بود كه بحر قلزم را شكافتى و از آن سوى به اين سوى آمدى؟
فرمود: از حضرت خداى تعالى گريختم به حضرت خداى تعالى.
¹ قُلزُم؛ نام قدیم دریای سرخ در گویش عرب.
در خنکای دلچسب صبح پاییزی، بنمای رُخ ِ فرامرز اصلانی
🧘🏻♀
@HavalI_behesht12
درس سحر
شهرام ناظری
حافظ
نقل است که ابراهیم ادهم یک روز درویشی را دید که مینالید. گفت: پنداریم که درویشی را رایگان خریدهای.
گفت: درویشی خریدنی است؟
گفت: باری من به ملک بلخ خریدم، هنوز بیارزد.
به قَرار ببینمت☕️
@HavalI_behesht12
نیلوفر آبی
من هنوزم با بعضی چیزای کوچیک و حتی معمولی حالم خوب میشه،
مثلِ کتاب، قهوه، بارون،بوی چوب، سوختن شمع، عطر چای دم صبح،
و نور.و نور و نور.
مثلِ همین نورِ روی فرش و چوب.
🧘🏻🧘🏻♀
@HavalI_behesht12
آخرین رقص.
غم توی بدن گیر میکنه. اون ورزش و تنفس عمیق رو از خودت دریغ نکن!
.مسیر همیشه آبادی نیست؛ یاد بگیر از برهوت هم لذت ببری.✌️🏼
🧑🏽🩰
@HavalI_behesht12
پلی کنیم و عشق بشنویم.
برگ برنده، "شب و تاریکی و خنکی هوا و صدای ارام⇦🎶 "
تقدیمت
🕯🫧
@HavalI_behesht12
میگم که، مگه زندگی همین روزا و شبا نیست؟ مگه صبحِ زود بیدار شدن و دویدن و شب با تنی خسته به خونه رسیدن نیست؟ مگه دلتنگی نیست؟ مگه دعوا با رفیق نیست؟ مگه نون بربری کنجدی و پنیر خامهای نیست؟ مگه سریال دیدن با موبایل تو نیمهشب نیست؟ مگه دوست داشتن نیست؟ پس چرا ما همهش حس میکنیم یچی کمه؟ همهش حس میکنیم باید یه روزی برسه که واقعن زندگی کنیم. سخت هم نگرفتیما. شل کردیم قشنگ. ولی انگاری زندگی مزهی اصلیشو نمیده. اونی که کم داره رو بهمون نشون نمیده. نمیدونیم چه مرگمونه. انگاری یه گله اسبِ وحشی وایسادن روی سینهی استخونیمون و پا میکوبن. نفسمون تنگ شده. کسی هم نیست برامون پلاکارد بالا بگیره و بگه آی زندگی کن.
☕️
@HavalI_behesht12
چنگ
چاوشی
• هر زمان و هر جوری که قرار باشه بمیرم، دوست دارم مشغول زندگی کردن بوده باشم، نه زنده بودن.
به قول اون خواننده فرانسوی:
"دستم روی قلبم باشه".
یه دَم هم چایی بشیم ☕️
.
اپیزود جدید منتشر شد. اپیزودهای قبلی هم مثل همیشه عالی بود.
با هم قسمت جدید رو بشنویم بعد بیایم در موردش حرف بزنیم😍
ضمن اینکه لینک ناشناسمون هم کار میکنه.
بازنده این قسمت پروین عمرانی.
بریم بشنویم.
https://tehranpodcast.ir/rbazandeha/
برندهها تنهان✌️🏼
فیلم سینمایی «Mine» داستان سربازی است که حین بازگشت از مأموریت در بیابانی برهوت، یکی از پاهایش روی مین میرود، اما او بلافاصله متوجه شده و پایش را از روی مین برنمیدارد، به همین دلیل مین عمل نمیکند.
با توجه به شرایط خودش نمیتواند مین را خنثی کند، پس مجبور است چندین روز در انتظار نیروی کمکی بماند.
اگر پا را بلند کند بلافاصله مین منفجر میشود و مرگِ او حتمی است.
خستگی بیش از حد ، گرمای روز ، سرمای شب، بیخوابی و ایستادنِ مداوم ، تشنگی و گرسنگی میتواند او را از پا دربیاورد.
در این حال و روز ، او به حالتی نیمههوشیار فرو میرود و مدام خاطرات گذشتهاش را مرور میکند.
مینِ رابطهی عاطفی با همسرش ، مینِ دعوا و نزاع با دوستان و همکارانش، مینِ درگیری در کافه با غریبهها و...
این مین توی بیابان او را وادار میکند تا کاری را انجام دهد که قبل از این انجام نمیداده، «مکث کردن»؛
او چند روز مکث میکند تا نیروهای کمکی برسند و مین را خنثی کنند...
مکثی طاقت فرسا و بسیار دشوار...
مینِ توی بیابان ، استعاره از مینهاییست که او در روابطِ عاطفی،خانوادگی،اجتماعی و شغلی خود منهدم کرده است...
این مکثِ چند روزه در بیابان به او یاد میدهد که اگر فوراً و با عجله به آن حوادث و اتفاقات واکنشی نشان نمیداد،زندگی بهتری رو تجربه میکرد...
و به ما یاد میدهد که این «مکث آگاهانه»، چیزیست که در زندگی پرتلاطم به آن نیاز داریم.
ما به رویدادهای امروزِ زندگیمان همان واکنشی را نشان میدهیم که تجربه کردهایم...
ما به ناشناختههای امروز براساس شناختههای دیروز عکسالعمل نشان میدهیم.
مکث کردن موقعِ کنشها و واکنشها میتواند افقی از انتخابهای جدید را به روی ما باز کند.
آخرِ فیلم جالبتر است.
آخرِ فیلم متوجه میشویم پای سرباز روی هیچ مینی نبوده و آن مین چیزی جز سر عروسک نبودهاست...
موضوع همین است...
توی زندگی، مینهای خودساختهی زیادی برای خودمان میتراشیم و گامِ بعدی را از دست میدهیم.
خیلی از مینهایی که ما را فلج کردهاند وجود خارجی ندارند. زادهی خیالات ما هستند و آنقدر به آنها باور داریم که؟ حاضر نیستیم قدم بعدی را برداریم.
راستی ؟مینهای زندگیتو میشناسی؟