khapuorah | Unsorted

Telegram-канал khapuorah - خاپورَه

618

ادبیات اجتماعی، داستانک، خط خاطره ها

Subscribe to a channel

خاپورَه

نازبانو از زیبایی و زنانگی کم نداشت.جمال و کمال و سیرت و صورت را با هم داشت.بالا برز و میانه باریک بود.پوستش نه چنان تیره که دل آزارد و نه چندان سفید که صفرا برآرد.به قول پدر«گَنِمْ گونا رنگْ»۱.هم اصل و نسب داشت هم حال و حسب. هَمبَر و بالین نازبانو مرد شایسته و شیرینی بود.از آن مردها که«دِه مینِ قورچو سَر بَشونَه»۲.حیف آن قوچِ سرکش عمرش به دنیا نبود و قسمت نشد که نازکَشِ نازبانو باشد.نشد که به پای هم پیر شوند.هم بالین نازبانو در جوانی در سینه قبرستان جای گرفت.زنان ایلیاتی بعد از مرگ شریک زندگی اگر فرزند داشته باشند معمولا دنبال آمال و آرزوهای خود نمیروند و پای بچه ها می مانند.نازبانو هم همین کار را کرد.بچه ها تا خردینه بودند خواسته هایشان هم خُرد بود و نازبانو خردمندانه خواسته ها را رفع و رجوع میکرد.بدبختی این است که بچه ها هر چه بزرگتر میشوند مشکلات و خواسته هایشان هم بزرگتر و بغرنج تر میشود.کم کم رشته امور از دست نازبانو در آمد و افتاد دست بچه ها.هر چه نازبانو میگفت بچه ها نمی شنیدند و آنچه بچه ها میخواستند نازبانو نمیتوانست.کار به جایی رسید که بچه ها گاوبندی کردند و نازبانو مجبور شد از خانه خود رخت به خانه برادر بکشاند.سرشکستگی بالاتر از این برای یک زن نیست که زار و زندگی را رها کند و سربار زندگی برادر شود و زیر منقل و منقاش زن برادر بنشیند.فرزند ناخلف نازبانوی زیبا را زمین زد.خوار و زار کرد.فرزندان میراث و مانده را بین خود بهر و بخش کردند.هر کدام سهم خود را برداشت و رفت زی زندگی خود.البته از حق نگذریم سهم و سزای نازبانو را طبق عرف و اخلاق کنار گذاشتند و مذمت و مدیونی برای خودشان درست نکردند.آن همه ناز و نازاری شد زینب زیادی زندگی دیگران.نازبانو از مهتری به کهتری رسید.از خدایی و کدخدایی خانه و خوانچه خودش شد نان خور سفره برادر.گفته ام و بار دیگر هم میگویم که دنیا دون و دنی و ژار کُش و اُفتاده آزار است.در خانه برادر نه از شان نازبانو خبری بود و نه از شوکت برادر.زن برادر زندگی را به کام خواهر و برادر تلخ و تاریک کرد.هنوز آن مایه جلوه و جنم اما،از نازبانو مانده بود که گردن زیر گیوتین منت نَبَرَد.مایه و سرمایه اش جمال و کمالش بود که به بازار کشید و گفت که میخواهد شوهر کند!‌تباهی چنان شد که بر خلاف عرف و عادت اعلام کرد هر کس خواهان و خواستگار باشد بی اگر و مگر بله را میگوید.حتا از زبانش نقل کردند که گفته است«خَری با،نری با»۳.چاوْ افتاد که نازبانو نازارَه میخواهد شوهر کند.هر کس که از اسباب و آلات و علتهای مرد بودن چیزی نزد خود سراغ داشت،شد خواهان و خواستگار نازبانو.اولین کسی که زلف شانه کرد و گردن تاب داد و برابر نازبانو ایستاد«پِه نَه»پوست فروش بود.بعد از په نه،باقر که از ناخن خشکی و طماعی به باقر بی خیر معروف شده بود،یک روز با شبرون های روغن زده و کت و شلواری که گویی از دهان گاو گرفته بودند سوار بر قاطر آمد خواستگاری.درد آنجا بود که باقر سالها پیش چارَکْ دار شوهر مرحوم نازبانو بود!جلال کُردَه که معلوم نبود از کجا آمده و به کجا میرود و هَمّ و هدفش در زندگی چیست و پشت سرش حرف بود که در کوههای کردستان قتلی کرده و گریخته به خودش جسارت داد و چند بار از نازبانو خواستگاری کرد.لوطی زکی خان که سه زن داشت و هر روز خدا در خانه اش گیس و گیس کشی بود و بچه هایش از گرسنگی لقمه از دهان هم می قاپیدند و خودش مدام در خلسه و خماری سیر میکرد نمیدانم از کجا یک سر شیره گیرش آمده و نشئه کرده و گفته بود این خانه نازبانویی کم دارد و البته زنها حسابی از خجالتش درآمدند. سبزی سینه سیاه که دوازده ماه سال یقه و آستین هایش دگمه نداشتند و در اوان جوانی از خواستگاران نازبانو بوده هم وقتی که خبر را شنید دستی به سر و ریش خود کشید و ظهری رفت تا خانه برادر نازبانو.نهاری خورد وحرفی زد و برخاست.بعد که همسایه ها پرسیدند جواب نازبانو چه شد گفت هدف من از خواستگاری خوردن ناهار بوده است!یک پیرمرد چپقی بود که نامش را فراموش کرده ام اهل خوانسار بود.می آمد از بیرانوندها گوسفند و برّه میخرید.اینجا و آنجا گفته بود نازبانو را میخواهم به شرطی که همین جا بماند و جا سری باشد برای تابستان و بهارم! مَمول نامی که در همه عمرش کاری به جز دزدی و حرفی غیر از دروغ نگفته بود از نازبانو خواستگاری کرد و تهدید کرد که اگر جواب رد بشنود چنین می کند و چنان.میرآقا «ماچَه»۴ که در بی دست و پایی گوی از کوآلا ربوده بود کله قندی زیر بغل گرفت و رفت برای نازبانو و فرمایش کرد که رگ خواب زنها را فقط من میشناسم!گاه میشد که خواستگاری چند نفر همزمان میشد!
نام نویسی این همه آدم رنگارنگِ بی ربط با پست ریاست جمهوری مرا یاد خواستگاری آوْیار و سم پاش و ولگرد و وطنی و متوّهم و ماچه و لوطی و لَش کِش از نازبانو انداخت.
۱، گندمگون
۲،مثل قوچ ضربه بزند!
۳،خر باشد،نر باشد
۴،جنس ماده
@Khapuorah
#ماشااکبری

Читать полностью…

خاپورَه

🔘 ایلیاتی ها مهندس های قابلی هستند. به ویژه در حوزه برآیندها و بُردارها. بدون آن که درسی خوانده و دفتری نوشته باشند سازه هایی برپا می کنند که مایه حیرت و اسباب تعجب است. سیاه چادرهایشان را که دیده اید؟ سازه ای عجیب که بر سه یا چهار ستون چوبی استوار است و با طناب هایی چنان از هر طرف مهار شده که گویی مهندس های درس خوانده دانشگاه ام آی تی آن را طراحی کرده اند. سیاه چادرها بر اساس برآیند نیروها و راستای بردارها سر پا هستند. ایلیاتی ها برای سر پا کردن سیاه چادرها ده ها وضعیت طراحی می کنند و مجموعه متنوعی از آلات و ابزار را به کار می گیرند.
🔘 بیشتر از پنجاه عامل و علت برای سر پا ماندن سازه سیاه چادر وجود دارد اما در میان این ده ها علت دو عامل نقش اساسی و اصلی دارند. در واقع وجود و ماهیت پدیده وابسته به وجود آن دو عامل است که اگر یکی یا هر دو عامل نباشند سازه بی هیچ تردیدی فرو می ریزد و ویران می شود. «کُوچیلْ»۱ و «شَه دَسِکْ»۲ دو عامل اساسی برای سر پا ماندن سیاه چادر هستند.
🔘 کوچیل تکه چوبی است که بصورت افقی روی ستون های اصلی قرار می گیرد. وزن سیاه چادر روی کوچیل ها می افتد و ساختار عمودی سازه را شکل می دهد. دور تا دور سیاه چادر را با طناب به میخ هایی که در زمین فرو رفته اند وصل می کنند. بالانس و برآیند این طناب ها شکل افقی و حجم سیاه چادر را تعیین می کند و آن را در مقابل نیروهای خارجی مثل باد و طوفان محافظت می کند. به این طناب ها «دَسَکْ»۳ می گویند. همه این دَسَک ها اما حیاتی نیستند. اگر سیاه چادر را یک مستطیل در نظر بگیریم دستک هایی که در چهار گوشه آن واقع شده اند نقش حیاتی در شکل دهی سازه دارند. به این دستک ها به خاطر نقش ویژه ای که دارند شَه دَسَکْ می گویند. شاهِ دستک ها.
🔘 اگر یکی از این شاه دستک ها جدا شود سقوط سازه حتمی است. بدون وجود شه دسک سیاه چادری هم وجود ندارد. از چهار شاه دستک اگر یکی کنده شود تمام سیاه چادر فرو می ریزد. اهمیت و نقش کوچیل در بر پا داشتن سیاه چادر چنان است که ایلیاتی ها از آن مَثَل و متل ساخته اند. وقتی که می خواهند نهایت نابودی و نفلگی کسی را بیان کنند می گویند کوچیلش شکسته است یا در مقام نفرین برای کسی می گویند الهی که کوچیلت بشکند! شکسته شدن کوچیل یعنی پایان همه چیز. تمام تباهی.
🔘 ما آدم ها هم هر کدام یک سازه مثل سیاه چادر ایلیاتی ها هستیم که با صدها بند و بساط و دست و دلیل سر پا هستیم. ما هم برای خودمان علت و عواملی برای ماندن و ادامه دادن و سر پا ایستادن داریم. هر آدمی علتی و عاملی دارد که رگ جانش به آن بسته است. برای هر کدام از ما توتمی و قدیسی وجود دارد. ما جنین هایی هستیم که نبض و نافمان به آن توتم یا قدیس بسته و وابسته است. کسی هست که ما را زنده نگه می دارد. به خاطر حضورش و وجودش ما هم هستیم و هوّیت داریم. بودنش به جان و جسم ما جلا می دهد. هر آدمی در زندگی اش کوچیل ها و شه دسک هایی دارد.
🔘 سازه زندگی هزاران وسیله و وضعیت دارد. سر پا ماندن ما نتیجه تعادل و تلاقی ده ها دلیل کوچک و بزرگ است. دلایل و دستک های ما گاه کم و زیاد می شوند. می افتند. می روند. می بُرّند. ما اما همچنان سر پا هستیم. ادامه می دهیم. ماندگار می مانیم چون کوچیل ها و شه دسک ها سر جایشان هستند. ما تا مادامی دوام و قوام داریم که کوچیل ها و شه دسک هایمان وجود دارند. همین که شاه دستک کنده شود ما هم برکنده می شویم. کوچیل زندگی که بشکند آدم ها هم شکست می خورند.
🔘 کوچیل یکی فرزند است. مال دیگری پدر و مادر است. شه دسک یکی دوست و رفیق است و گاه هم هست که آدم ها از دنیا و دستاوردهایش برای خود شه دسک می سازند. هر کس با توتمی تسلا می یابد و تا توتم هست تنهایی را احساس نمی کند. مرگ آدمی وقتی فرا می رسد که کچیل زندگی اش بشکند یا شه دسک وجودش پاره شود. شه دسک ها که کنده شوند، کچیل ها که بشکنند آدمی هم فرو می ریزد. ویران می شود.

پ.ن
۱، چوبی عمودی که بر ستون اصلی چادر قرار می گیرد.
۲،دسته اصلی، شاه دستک.
۳،دستک، شاخه.
@Khapuorah
#ماشااکبری

Читать полностью…

خاپورَه

🔘 هر گاه که دوست دارم بیشتر بهتر بنویسم کمتر موفق می شوم. ذهن و ذوقم یاری نمی کنند. موتور مغزم روشن می شود اما راه نمی افتد. راه هم بیفتد سرعت نمی گیرد. شده ام مثل پیکان آقای گُلپیرا که می گوید هر چه پدال گاز را فشار می دهد سرعت ماشین از هفتاد بالاتر نمی رود!
🔘 مثل گرگ گرسنه ای هستم که افتاده ام میان آغل گله ای گوسفند. برّه های شیری خوش گوشت جلوی چشمم راه می روند، بزغاله های تر و تازه جست و خیز کنان از کنارم می گذرند، دوست دارم شکارشان کنم و سیر گوشت و سیراب خونشان شوم اما جان شکار کردن ندارم. نای و نفسم نیست. از فرط گرسنگی توانایی جابجایی و جویدن ندارم. شکار هست شکارچی اما سر پا نیست.
🔘 حرف برای گفتن و سوژه برای نوشتن دارم، شروع می کنم به نوشتن اما خوب پیش نمی روم، واژه ها سر حال نیستند. سخن اوج نمی گیرد. برجستگی و بهی در ترکیبات و عبارات نیست. سخن کور می شود و سخنور بور!
حرف و حکایت بسیار است. آنقدر خاطره دارم که گویی از هزار سالگان این کهنه رباطم. باریکه های بسیاری از زندگی هستند که باید ثبت شان کنم تا یادم نروند. برش ها و باریکه های بی اهمیتی که باید بنویسمشان و جان و جایشان بدهم.
🔘 من عاشق چیزهای بی اهمیت هستم. مهم ها مالک دارند و سترگ ها صاحب. من از چیزهای با اهمیت گریزانم چون محل مناقشه اند. سبب منازعه و مجادله. نفرین و نزاع در پی دارند. چیزهای با اهمیت بدبختی و بیچارگی با خود دارند. از رهایی و بی صاحبی بی اهمیت ها خوشم می آید. کسی برای داشتنشان رگ گردن کلفت نمی کند.
کسی تا حالا ندیده است دو نفر بر سر چیز بی اهمیتی دست به یقه شوند. گلاویز شدن برای با اهمیت هاست. شما تا حالا دیده اید دو نفر بر سر قدم زدن زیر باران با هم مجادله کنند؟ تا حالا شده کسی برای تصاحب تنهایی کسی با او گلاویز شود؟ همه صدای رودخانه را می شنوند اما هیچ کس نمی خواهد آن را تصاحب کند. کسی از کسی نمی پرسد چرا رویایت این همه رنگین است. رویا برای بیشتر مردم چیز بی اهمیتی است!
🔘 تا حالا سابقه نداشته است کسی به کسی بگوید از روی این نیمکت برخیز من می خواهم بنشینم سیاهی شب را گوش کنم! سر شاخ شدن دو قوچ چه اهمیتی دارد؟ پرواز هراسناک کبوتری یا قدقد مرغی به امید بزرگ کردن جوجه هایش، صدای های و هرای شب زنده داری برای من اهمیت دارند برای دیگران نه.
🔘 دعوا بر سر با اهمیت هاست. زمین، جان، پول، پست، قدرت، نان و آب و نفت و خرما و خدا مسئله های با اهمیتی هستند. جنگ ها و جدل ها بر سر اینهاست. جهان در حول و حاشیه با اهمیت ها می چرخد. رسانه ها هر روز خبر با اهمیت ها را مخابره می کنند. سخنران ها برای با اهمیت ها سخنرانی می کنند. نویسنده ها برای با اهمیت ها می نویسند. صاحبان مناصب و مالکان منابر هر روز بر منصب ها و منبرها با اهمیت ها را فریاد می زنند. اهالی قدرت و قُلَک قلبشان به عشق با اهمیت ها می تپد. همه از با اهمیت ها می گویند و می نویسند من اما راوی رگه های بی اهمیت زندگی هستم. ماموریت و مسئولیت نویسنده با اهمیت نوشتنِ بی اهمیت هاست. فضیلت این است که به بی اهمیت ها اهمیت بدهیم.
🔘 کاهل شده ام برای نوشتن از بی اهمیت ها. کم آورده ام برای گفتن. جان برای جویدن و جابجایی کلمات ندارم. مثل پیکان آقای گلپیرا روشن می شوم، راه می افتم اما سرعت نمی گیرم. زود به بن بست برمی خورم. برای جلو رفتن خیلی رنج می کشم. قدم باید قوی و قدرتمندانه برداشته شود. لنگان لنگان راه رفتن خودآزاری است.
🔘 شاید مثل خرس قطبی برای مدتی بروم بخوابم. ذهن و ضمیرم را وادار به استراحت کنم. پوزه  در چربی تن خودم فرو کنم و خودم را بخورم. خودم را بخورم تا مغزم کمی جان بگیرد و این پوسته کرختی و کاهلی را بشکند
🔘 نمی توانم اما، ناامید نمی شوم. هیچ کس روایت های بی اهمیت زندگی را جدی نمی گیرد من اما برای روایت های بی اهمیت زندگیِ بی اهمیتِ آدم های بی اهمیت دوباره برمی گردم!

@Khapuorah
#ماشااکبری

Читать полностью…

خاپورَه

از خصلت های پدر یکی این است که با همه آدمی شراکت نمی کند. می گوید اگر شریک خوب بود،خدا برای خودش یکی دست و پا می کرد! تعداد کمی آدَمِ حلالِ حسابیِ پاک و پرهام بودند که پدر گاه از آن‌ها مالی یا مِلکی می‌خرید یا به آنها کار و کالایی می‌فروخت.
قارَّه و شارَّه دو برادر بودند، شارَّه در کار قالی و قالیچه بود و قارَّه دنبال دام و دلالی. قارَّه آدم دل‌خواه پدر بود برای شراکت.هم آدم حسابی بود هم اهل حلال و حرام. قارَّه و پدر شراکتی «جَلاوْ»۱ می‌گرفتند.پروار می‌کردند.به گوشت و گُرده می‌رساندند و می‌ریختند بازار. می‌فروختند. جمع و منهای سود و زیانشان را می‌کردند و می‌رفتند پی معامله دیگر.
قارَّه آدم داد و دَهِش بود. دارندگی دلش را بزرگ و دستش را گشاده کرده بود.قدیمی دنیا گفته است مال نیمی از مهتری است.قارَّه دست بِدِه‌اش بلند و دست بگیرش کوتاه بود. پی این نبود که چیزی از شریک بِکَنَد.راهی می‌جُست که چیزی به شریکش برساند. می‌گفت «مال مَری آگِرَه، آگِرِتْ ئِه کِلْ مردِم بو بیتِرَه تا آگِر مردِم ئِه کِلِت بو»۲.مجسمه مال حلال بود و مظهر حال زلال. پاکی و پیراستگی‌اش زبانزد بود. حسابش درست و کتابش دقیق. شاهین ترازویش همیشه رخ به رخ. میزانیِ مال و معامله اش مو نمی‌زد. در تحصیل معاش تیشه نبود، ارّه بود. چیزی سوی خود می آورد، چیزی هم سوی دیگران می پاشید.
دنیا در دَوَران است و در این دوران و دَوَرانِ دست‌ها را از هم جدا و دوست‌ها را به ناکجا می کشاند. جدایی جلوه‌ی بد جهان است. چه می شد اگر آدم ها فراق و فاصله را تجربه نمی کردند. دو شریک به دو راهی رسیدند. پدر به راه خود رفت و قارَّه به شیوه‌ی خویش.
سال‌ها گذشته بود که سر و کله قارَّه پیدا شد. با همان کت و شلوار قهوه‌ای سوخته و کلاه شاپوی مخمل سیاه. مِلک و مال خریده بود فراوان. پول می‌خواست. نه برای شراکت که به عنوان قرض. بی‌هیچ اگر و مگری، بدون هیچ مایه و مُعَوَضی پدر پول را فراهم کرد. پدر می‌گوید آن که دارد هر چقدر بِبَرَد پس می‌آورد، ندار است که مَیار است! مدتی که گذشت قارَّه نیمی از پول را برگرداند و گفت باقی هم اگر عمر باقی بود! اولین بار بود که قارَّه بدهی اش را تکه پاره پس می داد!
حسن‌جان راننده بود. دوست مشترک پدر و قارَّه. آمده بود دیدن پدر. آنقدر سخن را سر دواند تا رسید به قرض و قارَّه. حسن‌جان عارض و عاصی بود. گرفتار و گلایه مند. گفت ضامن قارَّه شده است برای بیست هزار تومن. حالا قارَّه پول را نمی‌دهد و بانک سفته‌هایش را واخواست کرده. پدر پای قارَّه و قولش قسم خورد و حسن جان را قانع کرد که جایی این حرف را بازگفت نکند.
فاضل پسر کرم‌خان معلم بود. با پول معلمی و پس‌انداز و فروختن طلاهای زنش و کمی هم قرض و قوله خانه‌ی کوچکی خریده بود. از کی؟ از قارَّه. موقع سند زدن معلوم شد قارَّه خانه را به سه نفر دیگر فروخته است! فاضل بدچاره، افتاد در تسلسل تباه پاسگاه و دادگاه و عاقبت هم ضعف اعصاب گرفت و از اداره اخراج شد.
مادر هیچ عادت پرسش ندارد مگر به وقت ناچاری. یک روز بی مقدمه پرسید چه خبر از قرض های قارَّه؟ پدر گفت پناه بر خدا. حرفی، حکایتی شنیده ای؟ «قَرتْ و فَرتْ»۳از اول دنیا بوده، تا آخر دنیا هم خواهد بود. اولین بار است که پولی به کسی داده ایم یا مال کسی پیشمان است؟ مادر گفت حرف افتاده است پشت سر قارَّه. آمده برّه های کرم خان را نسیه خریده جفتی سیصد تومان تا سال دیگر و نقد فروخته به کرم خان جفتی دویست تومان. تو بهتر از هر کسی می دانی این معامله یعنی چه؟ بوی ورشکستگی قارَٓه می‌آید، این نسیه خریدن و نقد فروختن ناله ناداری است!
حرف نداری قارَّه افتاد توی دهان مردم. هر روز از جایی خبر خرابی قارَّه درز می‌کرد. آن آدم داد و دهش شده بود آدم بگیر و ببر. صاحب آن صداقت و سادگی حالا تلکه کار و کلاش از آب درآمده بود. آن خرمن اعتبار و اعتماد دود هوا شده بود. همه جا حکایت قارَّه بود و قرض هایش. نسیه خریدن و نقد فروختن هایش. طشت از پشت بام افتاده بود. همه صدای طشت را شنیده بودند پدر اما خود را به نشنیدن زده بود.
یک شب قارَّه آمد. پا به گریز و گم. مشوش و ملول. دنبال چاره‌ای برای بیچارگی. راهی می جُست برای رهایی. خشتی می‌خواست برای خرابی. خیلی گفت. فراوان گلایه کرد. فلان مال به بازار نخورد، زیان کرد. بهمان کالا افتاد دست مامورها، تلف شد. خرج بسیار است و دخل کم. عیال زیاد است و عایدی بی عیار. ناداری ناچاری است و بی چیزی بیچارگی. پدر که در تمام مدت سکوت کرده بود وقتی قارَّه از گفتن باز ایستاد گفت، قارَّه مالت رفته، حالت چرا اینگونه است؟ تو کجا کلاشی کجا؟ ندار شده ای قبول اما نکبت چرا؟ نان نجویده چرا؟ اشک در چشم های قارَّه نشست و با گریه گفت،دارندگی و برازندگی، نداری و «قَپ رَن»۴.
پ.ن
۱- گله گوسفند نر
۲-مال آتش است آتش نزد مردم باشد بهتر است تا آتش مردم پیشت باشد.
۳-قرض
۴- کلاشی.

@Khapuorah

#ماشااکبری

Читать полностью…

خاپورَه

شهریاران شعر کلاسیک پارسی چهار پنج نفر بیشتر نیستند. هر کدام از این پادشاهان بر قلمروی از دنیای شعر حکمرانی می کنند. یکی خدایگان غزل است. دیگری پادشاه قصیده است. یکی بر مثنوی حکم می راند و یکی هم دیوان دار دو بیتی است. حماسه هم حاکمی دارد پر هیبت. پس و پیش کردن پادشاهان شعر کلاسیک پارسی نه شدنی است و نه شایسته. مقایسه شهریاران شعر موضوع این نوشته نیست. 
حافظ اوج و انتهای غزل است. شاید تا تهِ تاریخ دیگر هیچ کس در غزل به رکورد و رتبه حافظ نزدیک نشود. هیچ شاعری در مقام مغازله با روی و موی معشوق به پای حافظ نخواهد رسید. حافظ غول غزل است.
در آن سوی خیام بر رفیع رباعی نشسته است. در هیبت رهگذری بی اعتنا به بود و نابود دنیا. نه حسرت گذشته می خورد و نه حرص آینده. خیام آدم دم است و دُم به تله دنیا نداده.
خیام در رباعی همان مقامی را دارد که حافظ در غزل. خیام علاوه بر نمره یک بودن در رباعی یک ریاضی دان شش دانگ، موسیقی دان مُبَرَز و منجم دارای نام و نشان است. بعد از ترجمه رباعی های خیام توسط فیتزجرالد انگلیسی، خیام پر آوازه ترین شاعر پارسی زبان در مغرب زمین شد.
حافظ و خیام هر دو شاعرانی درجه یک هستند. خیام علاوه بر شاعری، حکیم و ریاضی دان و ستاره شناس و موسیقدان هم بوده است. یعنی علاوه بر بار سر باری هم اضافه بر حافط. چرا با وجود رده و رتبه تقریبا همسان در شاعری و با وجود آن که خیام علاوه بر شاعرانگی در علوم و فنون دیگر هم نام آور بوده است اما مردم حافظ را بیشتر از خیام می شناسند؟ چرا حافظ را بیشتر تحویل می گیرند؟ دلیل این که مردم بیشتر حافظ می خوانند و با شعرش دمخور هستند چیست؟ چرا هر چه که مردم با خیام بیگانه اند حافظ آشنای کوچه و بازار و بارگاه و خانه و خرگاهشان است؟
واقعیت آن است که هر چه خیام تلخ و تاریک و بدون ملاحظه و ملایمت است حافظ شیرین و روشن و ملایم و مداراگر است. خیام نقد می فروشد حافظ اما نسیه می خرد. خیام رک و یک رنگ است حافظ اما مبهم و ملوّن. خیام می گوید دنیا حباب است حافظ اما از این گستره کویری سراب می سازد. مرام خیام بی اما و اگر است. حقیقت است و تلخ. حافظ اما و اگر و شاید و باید فراوان در کار می آورد. وعده می دهد. امید می دهد. خیام رهگذری است که راه هستی را رفته. مسافر با تجربه ای است که به مقصد رسیده و برگشته است. از روبرو می آید و به راهیان و روندگان می گوید نروید. تَهِ این «تِلابَه»۱ هیچ خیر و خبری نیست. راهی دور است و بن بستی کور. حافظ اما در حکم یکی از رهگذران راه است. امید می دهد. تشویق می کند. حافظ برای دوام آوردن و ادامه دادن گاهی در گوش رَوَندگان زمزمه می کند که، «سَرْ ئَه بِنارَه هُوماری لورَه»۲. خیام اما بی ملاحظه است. رخ در رخ آدم می ماند و می گوید بعد از آن گردنه گرفتاری است. تلاش بیهوده است. باخته اید و بد جور هم باخته اید، همین جا بمانید و از دم و دنیایتان لذت ببرید. خیام دل آدم را خالی می کند حافظ اما گاهی دلداری هم می دهد. حافظ به آدم ها می گوید اگر دوام بیاورید و قوی بمانید بعد از گردنه گشایش است. گره باز می شود. خیام شکست آدم ها را به رخشان می کشد حافظ اما شکستگان را تسلی می دهد. حافظ باخته را می گوید که برخیز خیام اما می گوید کار تمام است بمیر!
آدمی به خوشی و سرخوشی محتاج است. با امید زنده است. وعده برای آدمی مثل جان مرحله آخر بازی است. دلداری دردهای دنیا را قابل تحمل می کند.
هر کس که بگوید آینده روشن است و راه هموار است و فردا فریوَر است آدم ها بنده اش می شوند، خواه خواجه حافظ شیرازی باشد خواه افسر خانم فال گیر!
راز غریبی خیام در تلخی حقیقت است و رمز آشنایی حافظ در شیرینی امید.
حافظ گاهی آدم ها را می خنداند خیام اما همیشه می گریاند. حافظ لالایی می خواند و آدمی را خواب می کند خیام اما بانگ بیدار باش برمی دارد. آدم ها کسی را که خوابشان را آشفته می کند کمتر دوست دارند. حافظ مرهم تخدیر در دست دارد و خیام نشتر تقدیر. مشکل خیام ناامیدی است و برگ برنده خواجه محمد امیدواری..

پ.ن

۱،مشکل. دردسر، مسئله پیچیده.
۲،بعد از آن سربالایی دشت همواری هست!

@Khapuorah
#ماشااکبری

Читать полностью…

خاپورَه

😳 حرام کردن نام ها و هدر دادن نشان ها در این سرزمین تمامی ندارد.هر «بورَه پیائی»۱که پایش به رکاب رسیده یابوی خودش را رخش و خودش را رستم  می پندارد!حرمت را از همه چیز برده اند!سنگ همه سنگین ها را سبک کرده اند.به مفهوم دکتر و استاد و امیر و وکیل و وزیر و والی و شهردار و شهربان و آموزگار تجاوز کردند. آبروی اسم ها و رسم ها را بردند. تا حالا هر کار که کرده اند همه ناز شستشان و حلال جان و جهانشان. اما داستان این چند واژه کهنه و چند نام خاطره انگیز را دیگر نمی شود بیخیال شد. دلخوشی ما مردمان دهاتی همین چند اسم و عنوان است که به بهانه انتخابات انداخته اند زیر دست و پا و دارند لگدمالشان می کنند.
😳 واژه ها آبرو دارند و عنوان ها شأن و شرافت.حرف ها حرمت حالیشان می شود. جایگاه ها ترتیب و طراز دارند. پادوها و «پاگَلَه»۲ ها بدون مهیا کردن اسباب بزرگی دُرّهای دَری را به پای خوکان می ریزند و به زور می خواهند کوچک ها را بر جای بزرگان بنشانند. دست و دلبازی که این عده در بذل و بخشش عنوان ها می کنند شاهان قاجار نکردند. یا معنای بزرگ را نمی دانند یا نمی دانند خاندان چیست. یا ایل ندیده اند یا قصدشان خراب کردن خصلت های خانی است که اینگونه هر بی سر و پایی را برمی نشانند و بالا می کشانند. فاحشگی واژه ها را جارّ می زنند. به دنبال پُست به هر پِهِنِ پَستی دست می زنند. هر تکه فروش اهل تلکه ای را کلان و کدخدا و می نامند. به ساقی محل می گویند ایلخان! آب به آبروی اسطوره ها می بندند و برای خوشآمد صاحبان قدرت به نام بزرگان و ماندگاران آویزان می شوند. حکایت شهباز و «سَرْگَرْ»۳ و آتش و خاکستر یادشان رفته است انگار. فراموش کرده اند که فرزندان هنر کار دنیا را پیش می برند نه فرزندان پدر!
😳 یارو بوده تا بوده قدمی به قاعده و گامی به گشایش برنداشته. دستش به مال مردم دراز و دست مردم از سفره و سرایش کوتاه بوده. گوشت و پوست و استخوانش از نان و نواله حرام برآمده و هیچ گرسنه ای سیر از خانه اش در نیامده. «چِلیس»۴ و «چنوک»۵ و چشم چران بوده و در جنگ کسی جسارتش را ندیده و در دولت از تدبیرش نشنیده. نه در دیوان عاقل بوده و نه در دعوا دیوانه. از دیگران نه به سیرت سرتر و نه به صورت برتر. یک مخلوق معمولی که نان مردم می خورد و نان مردم می بُرّد. نان خور و نان بُرّ. آب نوشِ آبروریز. نه اهل مجلس و مجادله بوده و نه مدعی نظر و مناظره. مصداق آنانی که مُصحف شریف در باره شان گفته کالاَنعامْ بَلْ هُمْ اَضَلْ. حالا عده ای برای جمع کردن چند رای و درفش در چشم رقیب کردن این موجود شترگاوپلنگ نه مار و نه ماهی را فرمانده ایل، بزرگ خاندان، کلان و کدخدا، نخبه نازار و عُصاره عشیره به خلایق قالب می کنند.معلوم هم نیست که متر و معیارشان برای این دوختن و بریدن کدام است. چگونه کسی که در سخن الکن و در سفره گِناس و به تدبیر وسواس و در سیاست مُزَوِر و با مردم مُحیَل است می شود بزرگ خاندان و ایلخان ایلات؟!
😳به خاطر نوکری صاحبان مال و منصب پا در کفش بزرگان و برگزیدگان می کنند. آبروی اسطوره ها را می برند. یابوی درشکه چی را کنار اسب اصیل می گذارند. دامن بزرگان را می گیرند تا کوچکی خودشان به چشم نیاید.
دمپایی بند انگشتی می پوشند و برنو حمایل می کنند و خیال می کنند که شهمرادخان گراوند هستند! انتظار دارند با بستن شال و ستره اجاره ای نامشان  برود کنار نام خُلَه و دوسَه بیرانوند! سوار یابو می شوند و در زمین هموار و همراه مربی دوری می زنند و خیال می کنند یوسف خان امیر بهادر هستند!
😳 هر مدرک دار بی درک و دانشی را کنار نام هوشنگ اعظمی می گذارند و فکر می کنند اگر در سایه هوشنگ بنشینند سیرت هوشنگ را هم صاحب می شوند. هر بی سزا و با سهمیه ای که مدرک دکترا دارد هوشنگ اعظمی نمی شود. میدانید چرا هوشنگ اعظمی اسطوره شد؟ چون دغدغه ایل و آل نداشت. هوشنگ به انسان ها می اندیشید نه به ایل ها و آل ها. همه انسان ها خاندان و خانواده هوشنگ بودند. بزرگ خاندان برازنده چنین فرزند نجیبی است. ایلخان اَخت تن چنین آدمی می شود. چه تلخ و تبهکارند آنها که نام هوشنگ را کنار نام یک رانتخوار اهل بند و باند بر زبان می آورند.
علی محمد ساکی که با نمامی و نان برّی اسم در نکرد. هیچ کس با آدم فروشی ایلخان نشده است. خانی و خاصگی در خون و خوی علی محمد ساکی بود. هر رانتخوار رابطه باز مجیزگویی که ردای وکالت می پوشد که مَسِه خان غضنفری نمی شود! مسه خان ماندگار شد چون که بر سر آرمان هایش و آدم هایش معامله نکرد.
بورَه پیاهایی که سودای بیگ و بگلری و کدخدایی دارند، خردینگانی که خواب خانی و ایلخانی می بینند یادشان رفته است که گفته اند«کدخدایی بارتی اِخو، شارتی اٍخو، تاپو پر ز آرتی اِخو، کاوه دمِ کاردی اِخو».
پ.ن
۱، مرد کم ارزش
۲،دامی که موقع فروش گله خریدار قبولش نمی کند بعلت لاغری یا مریضی و امثال آن.
۳،لاشخور
۴،ولگرد
۵، حریص برای خوردن.
@Khapuorah
#ماشااکبری

Читать полностью…

خاپورَه

🔘 هِنارَس در تمام پنج سالی که درس خوانده بود یک نمره بالاتر از شانزده نگرفته بود. هیچ گاه نامش در دفتر کلاس بالاتر از نفر هشتم نوشته نشد. ما کلاس پنجمی ها فقط ده نفر بودیم.
آن موقع که درس و کلاس و مدرک هنوز خیلی سَبُک و سر شکسته نشده بود یکی از مایه های پُز و پرستیژ خانواده ها و به ویژه مادران نمرات بیست و شاگرد اول شدن بچه هایشان در مدرسه بود. وقتی که هنوز درس خواندن راه و رسمی داشت و اینگونه که امروز است بی قانون و قاعده نشده بود پایان هر هفته از نمره های دانش آموزان معدل گیری می کردند و نام دانش آموزان بر اساس معدل در دفتر کلاس نوشته می شد. چه خون جگرهایی خورده شد تا نام ها در اول دفتر کلاس نوشته شود.
🔘 هِنارَس هیچ وقت شاگرد اول نشد. هرگز احسنت و بارک اللهی نشنید. در حد جایزه و دستخوش و دستمریزاد اصلا نبود. تنبلی پسر خار شده و در چشم مادر نشسته بود. نمی دانم چه داستانی است که مادرها نیک و بد بچه ها را به حساب خود می گذارند. بعدازظهرهای بیکاری که زن ها می نشستند و قلیانی می کشیدند و پیاله ای چای می نوشیدند آن ها که بچه هایشان اهل درس و دانش بودند حرف را می گرداندند به درس بچه ها و نمرات بیست و جوایزی که از طرف آموزگار به بچه هایشان داده شده است.
🔘 مشهدی انتیکه طوری که همه بشنوند می گفت «وِه خیر نسرین یَه سِه هَفْتا شاگرد اولِ کلاسَه»۱. نوربانو در حالی که قلیان را از دست انتیکه می گرفت می گفت «ئیمْشوُ شِمارْدْمو حَسَنجُو پنجاه و سه نِمِرَه بیسْ داشتی»۲. حنیفه که عادت داشت چای را با توت خشک بخورد در حالی که توت ها را از گره لچکش باز می کرد می گفت «مَدِرَسَه یَه سِه گِلَه جائیزَه مِه ئَه پوران»۳. مه لقا مادر هنارس اینها را که می شنید گویی که ملاجش را آتش می زدند. اخگر آشفتگی می افتاد به دامنش. انگار که باری سُرب روی سینه اش می گذاشتند. عصبی می شد و حرص و حسرت بیشتری دود قلیان را می مکید. سعی می کرد حرف را بگرداند و قصه را عوض کند اما مگر شدنی بود. مه لقا همیشه بازنده دور رقابت درس بچه ها بود. چه این که گاهی فکر می کرد مادرهای دیگر دارند به در می گویند که دیوار بشنود. با خودش می گفت با زبان بی زبانی طعنه تنبلی هنارس را توی صورت من می کوبند! اسم هنارس را بر زبان می آورد اما زبانش به نفرین نمی چرخید.
🔘 مهر مادری و حسادت زنانه وقتی که به جنبش درآید کوه را هم از جا در می آورد. چرا او هم سهمی از این رقابت گفت و گزاف نداشته باشد؟ مرگ که نیست که لاعلاج باشد بالاخره هر مشکلی راه حلی دارد. رفت بازار و یک کارت صد آفرین و یک بسته مداد شمعی دوازده تایی و یک دفتر نقاشی خرید. کاغذ رنگی خرید و با دقت خریدهایش را بسته بندی کرد. رفت مدرسه و زبان التماس و آبرو و آموزش را به کار انداخت. وقتی که قسم خورد که فقط به خاطر تشویق هنارس است که شاید بیشتر به درس و مشق بچسبد، خانم طاهری مدیر مدرسه راضی شد که فردا سر صف صبحگاه مدرسه وسایل را بعنوان جایزه از طرف مدرسه به هنارس بدهند!
🔘 فردا صبح صف بستیم و چند بار از جلو نظام گرفتیم و برای این و آن مرگ آرزو کردیم و قبل از رفتن به کلاس خانم طاهری هنارس را صدا زد و کارت صد آفرین و مداد شمعی و دفتر نقاشی کادو شده را بعنوان جایزه دانش آموز درسخوان تقدیمش کرد. داستان جایزه گرفتن هنارس مثل برنو صدا کرد. هر جا می رفتی و هر کس را که می دیدی حرف از شاگرد اولی هنارس بود و جایزه ای که گرفته است.
حکایت به گوش دیگر مادران رسید. آن که از دیگران پیگیرتر و پر انگیزه تر بود زنگ دوم آمد مدرسه و در چارچوب در ایستاد و گفت بچه من شاگرد اول مدرسه است آن وقت  پسر مه لقا جایزه میگیرد؟ این چه حکایت است خانم مدیر؟! آنقدر آمدند و رفتند تا ته و توی قضیه را درآوردند.
🔘  شاگرد اولی هنارس و داستان جایزه اش یک روز بیشتر دوام نداشت. روز دوم همه فهمیدند که این جایزه جعلی است و آن شاگرد اولی ساختگی. تا حالا مشکل فقط تنبلی هنارس بود حالا گاوبندی جایزه دادن و جایزه گرفتن هم به مصیبت های هنارس اضافه شده بود. انتیکه بعد از شنیدن خبر جایزه جعلی گفته بود «دختری گه دائاش تعریفش بکه مر هالوش بهاش»۴.
😳 آن کس که نامش در میان نامداران نیست، آن کس که شنیدن یک به به و بارک الله آرزوی همه عمرش شده است، آن کس که نانش و نامش در نمایش است، آن کس که در آتش شهرت می سوزد اما مشهور نمیشود، آن کس که خانی و خدایی را دوست دارد اما کدخدای خانه خودش هم نیست، هر کس که تشنه سان و صف سردارها و سربازهاست اما آبدارچی هم به استقبالش نمی آید ناچار پا جای پای هنارس میگذارد.
آنها که حرمتی ندارند مجبورند احترام را هم جعل کنند!
پ.ن
۱،به سلامتی سه هفته است که نسرین شاگرد اول است.
۲،امشب شمارش کردیم حسن جان پنجاه و سه نمره بیست گرفته!
۳،سه بار است که مدرسه به پوران جایزه می دهد
۴،دختری که مادرش تعریفش را بکند مگر دایی اش او را به زنی بگیرد!

@Khapuorah

#ماشااکبری

Читать полностью…

خاپورَه

هموطن!
در جایی که سرعت مجاز هشتاد کیلومتر بر ساعت است شما با سرعت صد و هشتاد کیلومتر برانید!
کمربند ایمنی نبندید! آزاد باشید و رها. چه معنی دارد آدمی خودش را به صندلی ببندد!
بهار است، بگذارید بادی به کله تان بخورد، کلاه ایمنی یعنی چه؟ بی خیال ایمنی لِنگتان را هوا کنید و در خیابان‌های شلوغ تک‌چرخ بزنید!
ویراژ در پیاده‌رو فراموش نشود! لا به لای این شیرین کاری ها چند تا هم لایی بکشید!
هموطن!
تفریح بدون آتش که نمی‌شود! هر جا که رفتید آتش بزنید! روشن کنید و رهایش کنید!
با شاسی بلندتان تا ته جنگل برانید! آج لاستیک آفرودهایتان را در تن زمین فرو کنید و گلمیخ تفاخرتان را در چشم ندارها و نظاره گرها!
روی بلندترین و نازک‌ترین شاخه بنشینید و خویش انداز بگیرید! حیف اسم و رسمتان نیست که ناشناخته بماند؟ خرجش یک اسپری بیست هزار تومنی است، هر جا که رفتید نامتان و ننگتان را روی در و دیوار و سنگ و صخره و پل و پایه ها نقش بزنید! آثار باستانی چشم انداز و پاخور بسیار خوبی دارند، امتحان کنید.
هموطن!
جای‌جای طبیعت را با کیسه‌های پلاستیکی تزیین کنید! یکبار مصرف ها را به جان زمین بیندازید. سفر به طبیعت بدون تبر و اره حال نمی‌دهد، همیشه با خود بِبَرید و ببُرید!
اگر یک روز کباب و کوبیده نخورید آن روز شب نمی شود، آن‌قدر بخورید که کیموس معده از حلقتان بریزد بیرون! تخمه و پسته و آجیل فقط شورش خوشمزه است! از سرخ کرده ها غفلت نکنید.
هموطن!
با تفنگ پر در جمع فامیل شوخی کنید و ماشه را هم بچکانید! به خاطر بوق ماشین کناری قمه را از زیر صندلی بکشید بیرون و جنگ قبیله‌ای راه بیندازید! تعطیلات است. شما هم قانون را تعطیل کنید! اخلاق را بفرستید مرخصی. چراغ عقل را خاموش کنید.
هموطن!
چند روز دیگر سیزده بدر است. بپر و بِدَرّ و هر کاری که دلتان خواست و میلتان کشید انجام دهید. در محل شنا ممنوع آب تنی کنید، روز بارانی کف رودخانه چادر بزنید، بروید در پرتگاه ها خویش انداز بگیرید، بنوشید و وقتی که از خود بیخود شدید با تیشه و تبر روی تن همدیگر خط و خش بکشید. بخورید و بِبُرید و بشکنید و بیندازید و بسوزانید اما، بعد که زد و دست و پایتان شکست و «میت تان »۱ نشست و مشکل برایتان پیش آمد حق ندارید بیایید بیمارستان و تریپ آدم حسابی ها را بگیرید و از بی قانونی شاکی شوید و مرتب از فرهنگ رسیدگی به بیماران در کشورهای اروپایی بگویید و از نبودن قانون در بیمارستان‌ها شاکی شوید و فریاد بزنید این کشتارگاه خراب‌شده صاحب ندارد؟! کسی که همه قوانین را پشت سر می گذارد حق ندارد عربده بکشد و ما را مشتی بیسواد خطاب کند و از ما آخرین و به روزترین قواعد و قالب ها را انتظار داشته باشد.
هموطن!
برای وجود نیم سی‌سی هوا داخل لوله سرم روزگار ما را سیاه نکنید!
هم‌وطن عزیز!
برای هر دردی مسکن نمی‌شود زد، برای تزریق مسکن هیاهو و هوار نکنید!
 پ.ن
۱، چیزی معادل بادتان نشست!

@Khapuorah
#ماشا_اکبری_پرستار

Читать полностью…

خاپورَه

شَنگ و قطارِ قُلی قَمِرالی!

قلی زندگی سه نسل از قَمِرالیها را آتش زد، خاکستر کرد و به باد فنا داد.پیری پدر و مادرش را با پریشانی پیوند زد.روزهای عیش و عاشقی خود و خاتونش را حرام کرد.برای نسل آینده قمرالیها میراثی بهتر از کینه به جا نگذاشت!
خانواده قمرالی در فقر و فلاکت دست و پا میزد قلی اما از اینکه تفنگی بر شانه و فشنگی در خانه دارد سرخوش بود و سر به هوا.نامش و نانش و ناموسش را فرو گذاشت و گردن «گِلَمی»۱ را گرفت.ضعفها و زبونیهایش را که کم هم نبودند در پشت و پناه تفنگ پنهان کرد.هر چه مادر قُلی فریاد کشید که تفنگ شرّ است، فشنگ شیطان است، به خرج قلی نرفت.زن قلی هزار بار در گوشش خواند که قلی خان!این همه چنگ و دندان چرا؟دست از دشمنی بدار و دامن دوستی بگیر.به خاطر این شرّ که بر شانه انداخته ای همه با ما دشمن شده اند.کسی با ما حرف نمیزند.با ما نمیخندند.با بچه های ما بازی نمیکنند.اگر بیفتیم دستمان را نمیگیرند.داریم تنها میشویم قلی،آدم تنها، اجتماع تنها، خانواده تنها تباه میشود.تنهایی تاریکی است.دوست چراغ دوست است.جماعت روشنایی است. همسایه سایه آدم است.سر و سامان آدم است. دوست دستِ دوست است.همه چراغها را خاموش کرده ای قُلی.دستها را پس زده ای، دریچه ها را بسته ای.پلها و پله ها را خراب کرده ای.پنجره ها را کیپ کرده ای.نمیبینی خانه چه خلوت است؟گوش با من داری قلی؟کم بپیچ به گِلَمی و گلوله.پدر و مادر پیر و پریشانت را ببین.خانه خالی از زندگی ات را ببین.آدمیزاد «یَمْ یَسَلْ»۲ آدمیزاد است.طوری نشود اگر فردا افتادیم و مُردیم کسی دو بیل خاک روی جنازه مان نریزد.تو نان آور این خانه ای نه «تَریدِه»۳.شکم گرسنه گندم میخواهد نه گلوله.رَختی به لُختی بپوشان، تیر و تفنگ نشانمان نده.تفنگ خوب است اما نان و آب نمیشود.آبرو نمیشود.عزت و اعتبار نمیشود. گِلَمی را بگذار روی سفره خالی شکمت سیر میشود؟بده دست قَمِرالی ببینم رخت تنش نو میشود؟حمایل کردن تفنگ روی رخت رنگ و رو رفته افتخاری ندارد قلی خان!تفنگ شال و ستره و کفش و کلاه و سر و همسر و سفره به سامان میخواهد قلی.قلی یک سر و «یه گر»۴ بود.نه نصیحت ناصحان میشنید و نه نفلگی نزدیکان میدید. مرغ قلی یک پا داشت و آن پای کینه بود و دست دشمنی.
زمستان شد.برف سخت و سنگینی بارید.راهها بسته شد و جانها خسته.نیمه شب شومی قَمِرالی در حالی که به دیوار تکیه داده بود تمام کرد.مُرد!جنازه مسلمان نباید روی زمین بماند اما جنازه قمرالی ماند.قلی تنها بود و اوضاعش تباه.نه حالی داشت و نه مالی.دستش تهی بود و دامنش گُهی.همسایه ها آزرده و کینه به سینه برده.قلی نه روی آن داشت که درِ خانه ای را بکوبد و نه توان آن که به تنهایی کاری برای جنازه پدر بکند.مصیبت مالامال بود و قلی در اضمحلال.آنچه بعد از آن همه سال برای قلی قمرالی مانده بود خانه ای خاموش بود و خانواده ای فراموش و تپاره ای بر دوش.تپاره نه دست بود که زیر تابوت قمرالی برود نه پا بود که برخیزد و نه دوست بود که مایه تسلی و تشفی مصیبت بشود!
ما آدمها با هم خویشاوندیم.پی و پیوند همه آدمها یکی است.آلام و آرزوهای مشترک مایه پیوستگی و پایندگی زندگی است.زندگی اجتماعی بر مدار آشتی و آشنایی لذتبخش است.کسانی که در کار کینه و کشتن و «دِیئْشْ»۵ و دشمنی هستند رنجی ابدی را تجربه میکنند.قلی همه مظاهر زیبای زندگی را وا گذاشت و دست به دنباله تیر و تفنگ برد.هویت و هستی خود را در دشمنی تعریف کرد.مقابل آینه دشمن ایستاده بود،اگر آینه کنار میرفت خود را نمیدید.نبود و نابود میشد.بدون دشمن قلی هم هستی و هویتی نداشت.قلی خوشحال از آن بود که تفنگی در خانه دارد در حالی که آن خانه چنان رو به ویرانی بود که نیاز به نگاهبانی و نگهداری نداشت!تیر و تفنگ برای محافظت از جایی است.مراقبت از کسی. وقتی که خانه ویرانه است و خانواده آواره، وقتی که خاکی نیست،خونی نیست،دوستی نیست،دلخوشی نیست،گلمی و گلوله به چه کار می آید؟در چنان وضعیتی چسبیدن به فشنگ و تفنگ به جای آن که نشانه شجاعت و جسارت باشد علامت ترس است.آدمی که تفنگ را از خود دور نمیکند از ضعف و زبونی خود بیشتر  از هر دشمنی میترسد.دشمن آدم ترسو خودش است.آدمهای ترسو اگر گلمی را از دستشان بگیرند بیچاره های قابل ترحمی مثل قلی پسر قمرالی هستند.
وقتی که خانه ای نیست،خاکی نیست، خانواده ای نیست خَر و خُرّمی و خرمنی نیست تفنگ و فشنگ به چه کاری می آید؟آبادی خانه و خوشبختی خانواده وقتی است که نان باشد،آب باشد،آبرو باشد، خنده و خوشحالی باشد،دخترها لباسهای رنگین بپوشند،زنها بزم و بزران بگیرند،آن وقت برازنده پدر چنین خانواده ای است که تفنگ بر شانه گیرد،قطار بر کمر بندد،دوربین به گردن آویزد و کلاه کدخدایی بگذارد و سربلند و آسوده میل گشت و گردش کند و هُمالی کُنَد و هماورد بطلبد!
پ.ن
۱، تفنگ ساچمه زنی
۲،خویشاوند، پیوندی
۳، راهزن.
۴،یکدنده.
۵،تحریک کردن.

@Khapuorah

#ماشااکبری

Читать полностью…

خاپورَه

نابرخورداری همگانی

✍ چند روز دیگر عید بود و سال نو اما،در خانه ما خبری از سال و حال جدید نبود.نه برای ما لباس نو خریده بودند نه برای خودشان.مادر لباس سیاه تنش بود.پدر که هر سال یک روز مانده به عید لوازم اصلاحش را پهن میکرد و چاقوی اصلاح را بر مَصْقَل میکشید و تیغه اش را تیز میکرد و صورتش را میتراشید دست به قیچی و آینه نبرده بود،حتا نرفته بود بازار نان برنجی بخرد.هیچ خبری از شیرینی و سیب و سنجد و نخودچی هم نبود.آن سال گویی زمستان ما تمام شدنی نبود.برای ما که سال نو همیشه با جنبش و جلوه های جدید همراه بود آن سردی و سکوت قابل باور نبود.
✍ من میدانستم مادر چرا پیراهن سیاه پوشیده و پدر چرا صورتش را اصلاح نمیکند و در چشم هایش همیشه دریایی آشفته و آشوب است.اولین عیدی بود که محسن بین ما نبود.شش ماه پیش جگر گوشه مادر و برادر شیرین زبانمان را به خاک سپرده بودیم.عزادار بودیم. مصیبت زده.داغ دار.میدانستم عید آدمهای عزادار با عیدهای دیگر فرق میکند ایشا اما بچه بود و نمیدانست.فهمش به درک مسئله قد نمی داد.گاهی پیله میکرد که چرا لباس نخریده اید؟گیر میداد که باید قالی ها را بتکانیم. عاشق کوبیدن چوب روی قالیچه های آویزان از دیوار بود.بهانه جو شده بود و بی منطق.بی دلیل زار زار گریه میکرد.چته؟محمد کفش نو خریده! سر سفره بُق میکرد و شام و نهار نمیخورد،چرا نمی خوری؟برای امین شلوار خریده اند،من شلوار ندارم!قهر میکرد.صورتش را می چسباند به دیوار و شروع می کرد به بالا کشیدن دماغش.یعنی من دارم گریه میکنم.ایشا چرا این کار را میکنی؟فرهاد ماهی خریده ما چرا ماهی نداریم؟نصف شب از خواب بیدار میشد، شروع میکرد گریه کردن.عر میزد و عربده میکشید.عر میزد و عذاب میداد.چته ایشا؟چه میخواهی؟چرا سفره هفت سین نداریم؟چرا عید نداریم؟
✍ زندگی ما آن روزها بالای برزخ بود نِک و نال و بحث و بهانه های ایشا آن را برای ما جنوب جهنم کرده بود.مادر مانده و درمانده از راه و رفتار ایشا برای حل مشکل به پدر پناه برد.پدر هم بی آن که حرفی بزند و راهی بنماید از خانه بیرون رفت و ساعتی نشده برگشت و رو کرد به مادر و گفت، دستش را بگیر و ببرش خانه همسایه.لختی بنشینید و برگردید.معلوم بود که پدر گره کار را در خانه همسایه باز کرده است.من هم با مادر و ایشا رفتم خانه همسایه. نشسته و ننشسته زن همسایه طوری که ایشا هم بشنود گفت؛ ما هم سفره نینداخته ایم. برای بچه ها کفش و کراس نخریده ایم.اجازه ندادیم بچه ها ماهی بخرند.نه نان برنجی گرفته ایم نه سیب و سنجد.در آخر هم گفت، «ئَری عید یعنی چَه،عید هم روژی کَه چی باقی روژل»۱. حرفهای همسایه آب آرامش بود که روی آتش عشق و اشتیاق ایشا ریخته شد.ایشا وقتی که دید در خانه همسایه خبری از عید و لباس نو و شیرینی و نان برنجی نیست کوتاه آمد و آرام نشست.وقتی که دید آن سردی و سکوت تنها برای ما نیست خیالش راحت شد و گمانش گمراه!
✍ رنج های همگانی کارکردی مثل قطره دنتول دارند که می ریزند روی دندان و درد پوسیدگی و پریشانی را فراموش می کنند.عزا وقتی که عمومی میشود مثل تنباکوی شسته شده تلخی و تندی اش گرفته میشود. مصیبت وقتی که مساوی میشود در دهان مزه می کند. آدمها مساوات را دوست دارند. حتا مساوات در مکافات را هم. عدالت در عزا و عذاب خیال آدم ها را راحت میکند. فلاکتها هر چه فراوان تر باشند آدم ها احساس آرامش بیشتری میکنند. هر آنچه که همگانی تر است امنیت بخش تر هم هست و بیشتر جامعه را به خواب و خلسه و خرابی می کشاند. رهایی از رنج همه گیر هیهات و هراسناک است از آن جهت که هر رنجوری، رنجوریِ همسایه را که می بیند درد و داغش تسکین می یابد. تسکین و تشفی گذرا دغدغه دوا و درمان را کم رنگ و بی اثر می کند. قطره دنتول گول زننده است و باعث غفلت از ترمیم و تعمیر دندان کرمو می شود.
✍وقتی که ستم و سیاهی همه گیر میشود آدمها به تاریکی و تیرگی خو میکنند و فکر رنگین کمان رنگارنگ از ذهن و ضمیرشان پاک می شود. وقتی که در خانه همسایه چراغی روشن نیست تاریکی خانه ما هم چندان آزار دهنده نشان نمیدهد.دردها و داغ ها،ستم ها و سیاهی ها، مسئله ها و مصیبت ها تا وقتی که در ساحت شخصی و فردی حضور دارند مایه تکان و تلاش و نق و ناله هستند اما وقتی که به ساحت همگانی می رسند به توهّم تسکین جمعی دچار میشوند.اهل ستم و سیاهی موجودات زبده و زرنگی هستند و انگشت روی نقطه ضعف ها می گذارند. ظالم ها از نقطه ضعف توهّم تسکین جمعی، از همگانی شدن رنج، از عمومی شدن عزا، از فراگیر شدن فساد، دردها و داغ های جامعه را تسکین و تشفی می دهند.این تسکین و تشفی اما همانند اثر قطره دنتول گول زننده و گمراه کننده است. سیستم های ستمگر از نابرخورداری اجتماعی نهایت سواستفاده را می کنند.نابرخورداری همگانی یکی از راه های خام کردن آدم ها است. مثل ایشا که خام نابرخورداری همسایه شد.
پ.ن
۱، عید هم روزی است مثل همه روزها

@Khapuorah

#ماشااکبری

Читать полностью…

خاپورَه

شکست خوردگان پیروز!

✍ دروغ نگفته اند که عجله کار شیطان است. بابت کاری یک ساعت مرخصی گرفته بودم. حساب شلوغی خیابان ها را نکرده بودم. یک ساعت شده بود یک ساعت و نیم و بدقول شده بودم و تلفنم پشت سر هم زنگ می خورد که یعنی حسنک کجایی؟ هر کجا هستی برای برگشتن شتاب کن!
✍ کار این دنیا هم مثل کار دیو برعکس است. خدا نکند که عجله داشته باشی همه چیز به هم می ریزد و دنیا کن فیکون می شود که تو نتوانی سر وقت برسی. جانت به لب می رسد تا دوربرگردانی را دور می زنی یا از اصلی به فرعی می پیچی. می پیچی داخل فرعی و با خودت می گویی چه خوب که جَستم اما اندکی که جلوتر می روی می بینی که ته کوچه پل ندارد و مسیر «بِتُؤء»۱ است و کوچه بن بست و باید مسیر را برگردی!
✍ عقربه ها انگار که بال درمی آورند. ثانیه گردها که تا پیش از این خزنده بوده اند حالا پرنده می شوند و به پرواز درمی آیند. دقیقه شمار می افتد روی دور تند و از روی عددها و عقربه ها می پرد! ده قدم نرفته ای که یک ربع ساعت می گذرد!
✍ دیرم شده بود. گرما کلافه ام کرده بود. تنم خیس عرق بود و جانم از تشنگی در تعب. ذهنم  آشوب بود و فکرم معیوب. تند و تیز از خیابان تمدن پیچیدم داخل یکی از فرعی ها. نزدیک مسجد، در سمت مقابل یک پراید نقره ای ایستاده بود. راننده پراید پایین آمد و در عقب را هنوز کامل باز نکرده بود که دختربچه ای به سرعت باد و برق از ماشین بیرون پرید و خورد به ماشین و پرت شد کنار دیوار. همه چیز در کسری از ثانیه اتفاق افتاد. من و راننده هر دو دویدیم سمت دختر. دختر بعد از چند غلت واغلت بلند شد و او هم شروع کرد به دویدن. من می گویم دویدن. بال درآورده و پرواز می کرد. گام برنمی داشت، به «گَلْواز»۲ می رفت. پرنده ای به پرواز و آهویی در رَمِش. کیفش روی زمین جا مانده بود و روسری اش روی هوا. دهانش پر خون بود و دست و صورتش پر خاک. راننده پراید در حالی که می دوید می گفت خونش گرم است حالی اش نیست! مغزش  ضربه خورده. «مَزگْ خینْ بی ئَه»۳. دختر با تمام توانش می دوید و در همان حال آشفتگی و آزردگی می گفت من خوبم! به خدا من خوبم!
✍ حال و روز ما و مسئولین ما شبیه حال و وضع آن دختر بچه است. پر شتاب و با شانه خورده ایم به ماشین. له شده ایم و لگد مال. کیفمان جا مانده و مشقمان وامانده. روسری مان روی هوا است و رزق و روزی مان باد هوا.
تُف و مُف و خون و خاک پر دهانمان است و موی آشفته و روی آغشته در حال گریز از خویش فریاد می زنیم من خوبم، به خدا من خوبم!
✍ کم آورده ایم. هر چه را داشته ایم داده ایم. مشتمان باز شده است و می بینیم که دستمان خالی است. کران تا کران ورشکسته ایم. ورّاج های ورشکسته ای بیش نیستیم، با این حال برای فرار از ترس و تقصیر هم پای باد و برق می دویم و به یاوه و یاس فریاد می زنیم که من خوبم، به خدا من خوبم!
✍ پوکیده ایم اما خونمان گرم است و هنوز نمی دانیم چه بلایی دارد سرمان می آید. به عادت ابلهان حتا از کسانی که دلسوزانه برای کمک به ما دست دراز کرده و گام تند کرده اند مثل آن دخترک فرار می کنیم. کارمان فقط شده است فرار از واقعیت ها و فریاد زدن دروغ های من خوبم، به خدا من خوبم.
✍ روز به روز اطرافمان از دوست خالی و از دشمنانمان انبوه می شود، خودمان را به آب و آتش می زنیم اما نمی توانیم از ده میلیون تهرانی دو میلیون را بکشانیم پای صندوق رای. صد هزار نفر از آن ده میلیون به صف نمی شوند برای عکس و فیلم و فرمایش. از نود و هشت و دو دهم درصد رسیده ایم به زیر بیست درصد اما چنان سرخوشیم و سرمان از خودمان نیست و از حقیقت و واقعیت دور افتاده ایم که بر طبل پیروزی می کوبیم. لاشه آش،و لاش خود را بر دوش می کشیم و شکست را انکار می کنیم و فریاد می زنیم من خوبم، به خدا من خوبم!
✍ به هر طرف که رو می گردانیم سیلی به صورتمان می خورد. هر جا که پا می گذاریم سنگ و سگرمه حواله مان می شود. نه کلاه به سرمان مانده است و نه کمربند بر میانمان. تنبان از پایمان افتاده و زلف بر بناگوشمان نمانده. کُت ها بر تنمان زار می زنند و سخن ها سفاهتمان را جارّ. ساز سیاه روزی ما بر سر هر بازاری زده شده و صفیر سرنای سرافکندگی از هر کوی و کران بلند است ما اما برای پنهان کردن ترس و تحقیر و تقصیر خود رو به تاریکی می جهیم و بلند و برز تکرار می کنیم که من خوبم، به خدا من خوبم!
✅ ما خوبیم، اما آن دهان پر خون و خاک و ان تف و مف آویزان از لب و لوچه چیز دیگری می گوید.

پ.ن
۱، بسته. بدون راه در رو.
۲،دویدن با نهایت قدرت. پریدن با گام های بلند
۳،خونریزی مغزی.
@Khapuorah

#ماشااکبری

Читать полностью…

خاپورَه

جنبش جاهلان!

«دَئْوْ»۱ دنیا است و رسم روزگار که اهل فضل و فرهنگ بر صدر نشینند و صاحبان سر و سواد قدر ببینند. قاعده آن است که علم عالِمان و عقل عاقلان بر سرنوشت مردم حاکم شود و دست دانایان بر امور اجتماع گشاده گردد. تجربه های تاریخ می گویند حکمرانی دانایان و عمارت عاقلان همیشه بهتر و بالنده تر از جاه طلبی جاهلان بوده است!
به حاکمان و بر صدر نشستگان که می نگرم اثری از عالمان و عاقلان نیست. حکیمان در حکومت اندک مایه اند و دانایان در امور عام سبک پایه. پای هر تریبونی که می نشینی دهان نادانی گشاده است و پا به هر عرصه ای که می گذاری جُلِ جهالتی افتاده. جارّ جاهلان از هر ندا و نفیری بالاتر و بلندتر است. نه دهان دانایان می گوید و نه گوش عاقلان می شنود. جهل دهانی گشاده دارد و گوش هایی بیخ تا بیخ بسته. بُن تا بُن بُن بَست!
جهل حتا قادر نیست که ضعف و زبونی خود را پوشیده دارد. صاحب جهل اگر سکوت می کرد که دیگر جاهل نبود! انعکاس گام و گفتار جاهلان در هر کنج و کناری روی اعصاب ملت است. یکی نه از باب خیرخواهی که از سر جهل و جمود گفته است تهران کلاً واس ماس و ماشین های نمره شهرستان حق ندارند به تهران بیایند! دیگری فرموده است ما چه کم داریم از دیگران! گور بابای دیگران خودمان FATF درست می کنیم! و پشت بندش هم گفته است ما باید دلار خودمان را داشته باشیم! جهل مرکب موَکَد! دو وزیر که از بد روزگار در مجموعه تحت سیطره اشان آدم اهل علم و عشق و دانش و پژوهش و هنر و ذوق و زیبایی کم نیست نشسته اند و جشنواره سرآمدان فرهنگی راه انداخته اند و آن که وزیر صاحبان علم و دانش است این یکی را که وزیر اهالی فضل و فرهنگ است را به عنوان سرآمد فرهنگی انتخاب کرده! کدام عاقلی هم زمان هم داور مسابقه می شود و هم بازیکن تیم به جز جاهلان جاه طلب! این دیگر برآمدن یک جاهل و دو جاهل نیست. نام این وضعیت جنبش جاهلان است!
این آتش جهالت است که درگرفته و خشک و تر را با هم می سوزاند. بهمن بیسوادی و «خورّ»۲ بی خِرَدی سرازیر شده است و با خود بیچارگی و بدبختی به بار آورده..
جهل شبیه مرض ویروسی است، به سادگی وسیع می شود، پهنا می گیرد و پهن می شود. مثل لکه پوسیدگی روی سیب است. وقتی که در کنار دیگر سیب های داخل جعبه قرار می گیرد آرام آرام بزرگتر و بیشتر می شود. نرم نرم به دیگر سیب ها سرایت می کند و مزه و موجودیت آن ها را به گَند می کشد.
جهل سیل فتنه و فساد است، راه که بیفتد هر آنچه را که در مسیر و معبر خود ببیند با خود همراه می کند و به دریا و دیار نیستی و نابودی می کشاند.
نادانی نِفْتِ وراز است. صد برابر آنچه را که می خواهد و می خورد نابود و نفله می کند. جهل خوی خوک است. خوک هر جا که رو کند جز خرابی و خاموشی به بار نمی آورد. هر جا ردپایی از وراز جهل هست ملوث و ملکوک و متعفن است!
جهل وارونگی و ویرانی است. جامعه ای که در آن جهل از دانش و جاهل از دانا پیشی بگیرد هم ویرانه خواهد شد هم وارونه. در جامعه جهل زده هیچ امری واقعی و حقیقی نیست. در صدارت جاهلان همه چیز جَعلی و زیر جُلَکی است.
جهل جامعه را «جامال سی»۳ می کند. ثمره جنبش جاهلان هرج و مرج همه جانبه است. جولان جهل از هر جامعه موفقِ متمدنِ منظمِ منزه یک شهر هرِْتِ هراسناک می سازد. یک کُلُونی هر کس به هر کس. گروه های نان قرض ده و نان قرضی خور. 
در جامعه زیر دست جاهلان حقیقت حقیر است و عدالت فقیر است و ترازوی قاضی کج و شمرت شبگرد بر سر لج!

پ.ن
۱، رسم، عادت، شیوه
۲،باتلاق.
۳،نابودی مطلق آنگونه که هیچ اثری باقی نماند.

@Khapuorah

#ماشااکبری

Читать полностью…

خاپورَه

گذری بر شعر و موسیقی سعید ضیا

🔘 هیچ اتفاقی شادی آفرین تر از خلق یک اثر هنری فاخر نیست. وقتی که یک شعر زیبا سروده و یا یک قطعه موسیقی با اصالت نواخته می شود ارتعاشی از امید و انرژی در فضا طنین می اندازد و آن طنین و ترنم همانند پادزهر جان ها و جسم های خسته و خوابیده را در برابر پستی ها و پلیدی ها نگاهبانی می کند. اثر هنری خوب همانند نسیم خنک بر تن های تب دار می وزد و مانند مرهم بر زخم ها می نشیند و اجازه نمی دهد جامعه به خواب مرگ و خماری مرداب دچار شود. هنر از جنس نور است و تولید اثر هنری طلوع و تابش نور است. آفرینش هنر یعنی پیروزی روشنایی بر تاریکی.
🔘 سعید ضیا از آن دسته هنرمندانی است که آثار هنری کم اما با کیفیت می آفریند. در روزگاری که بیشتر اهل هنر برای نان و نام دست به تولید و انتشار هر حاشیه و حشیشی می زنند و برای کسب منفعتی هر چند ناچیز دوغ و دوشاب را در هم کرده و به جای شهد و شکر در کام دوستداران هنر می ریزند سعید ضیا اما، پایبند کیفیت هنر مانده است. او تا اثر هنری خود را به بلوغ کامل نرساند آن را منتشر نمی کند. نمی پسندد که هنر و اندیشه خود را ناکام از دنیا ببرد. سعید ضیا همانند مادری دلسوز طفل هنری خود را چنان پرداخت و پیراسته می کند که به قوام و قدرت کافی برسد و از اُفت و آفَت های روزگار در امان بماند. آثار هنری دو گونه متولد می شوند. برای یادگاری و برای ماندگاری. اثر یادگاری ممکن است به تندی اوج بگیرد اما به همان سرعت هم از اوج می افتد و فراموش می شود. سعید ضیا برای یادگاری شعر نمی گوید و آرشه بر تن ساز نمی کشد. او برای ماندگاری می سراید و می نوازد. هنرمندی است که تفاوت یادگاری و ماندگاری را نیک می داند. هنر یادگاری اگر شعر باشد گفته نمی شود، اگر موسیقی باشد شنیده نمی شود، اگر داستان باشد خوانده نمی شود. هدف سعید ضیا ماندگاری اثر هنری است.
🔘 هنر سعید ضیا کوششی و کنشی نیست. جوششی و جانی است. شعر و موسیقی سعید ضیا از عمیق ترین لایه های احساس و عاطفه اش برمی خیزد. هنر سعید ضیا یک تلاش و تکاپوی عاجزانه نیست. کشف و شهودی عاشقانه و کششی کمال گرایانه است. آفرینش هنر با ضرب و زور نمی شود اگر هم بشود، آشی شور و ناپز و ناخورا به بار می آید که اشتهای هیچ مخاطبی را به هیجان نخواهد آورد و تشنگی هیچ اهل هنری را سیراب نخواهد کرد. زبان هنری سعید ضیا ساده، صمیمی، سبک و سمبلیک است. او برای تولید اثر هنری نه خون خودش را تلخ می کند و نه خُلق مخاطبش را. تنگنا نمی سازد. به تکلف نمی اندازد. ساده اما سلیس می گوید. معمولی اما با مفهوم می نوازد. هنرش زمینی اما زیباست. مردمی است اما محکم.
🔘 هنر سعید ضیا تک و آنتیک است. نه تقلیدی است و نه تکراری. مثل اثر انگشت مخصوص و منحصر به فرد است. فقط سعید ضیا می تواند از واج ها و واژه های معمولی و روزمره آن همه فرهنگ و فرهیختگی بیافریند. ویژگی اثر انگشت هنری سعید ضیا آن است که شعر و موسیقی را از حصار حسرت و حرمان های فردی بیرون کشیده و به ساحت و ساختارهای  اجتماعی کشانده است. هنر سعید ضیا تطبیق شعر و موسیقی با ذائقه و زندگی مردم و شرایط و شواهد اجتماعی است. کاری که سعید ضیا کرده است این است که بر خلاف جهت رودخانه روزگار شنا کرده است و در دوره ای که ابتذال فراگیر شده است دست و دامن خود را از ابتذال هنری منزه و مبرا کرده است. سعید ضیا با مصالح بومی و اِلِمان های جغرافیایی کاملن نوپدید و جریان ساز عمل می کند. پیوند خلاقانه متن و محتوا هنر سعید ضیا را زیبا و پر ظرافت کرده است. زبان و قالب هنر سعید ضیا بومی و منطقه ای اما مفاهیم و معانی هنرش انسانی و فطری و  فراتر از مرزهای جغرافیایی است. آنچه که بر زبان سعید ضیا می آید یا از کمانچه اش کمانه می کند ناله های روح قبیلگی و وجدان جمعی یک جامعه جفا دیده است!
🔘 تطابق و تقارن که شاکله اصلی هنر و زیبایی است در شعر و موسیقی سعید ضیا به وفور به چشم می آید. سعید ضیا رنج های رسوب کرده در تار و پود جامعه را با تمام وجود در واژه واژه شعر، در زیر و بم ملودی ها، در میمیک صورت به نمایش می گذارد.
هنر سعید ضیا از بند خط و خال و چشم و چانه رها شده و به خدمت اندوه و آرزوهای جامعه درآمده است.
سعید ضیا صدای بی زرها و بی زورها و بی زبان ها است.
خنیاگر خستگان است و سوداگر بر خاک نشستگان!

@Khapuorah
#ماشااکبری

Читать полностью…

خاپورَه

⚪ عجایب و غرایب این روزگار تمامی ندارد انگار. آدم حرف هایی می شنود که یا خنده اش می گیرد بس که مضحک و مزخرف اند یا زبانش بند می آید بس که نابجا و بی وجه اند. دوستی پیام داده است و خواسته از دوست مشترکمان برای انتخابات حمایت کنم و در ادامه در توصیف آن نامزد پارلمان فصلی مُشبِع و دفتری مُکفی، اوصاف و اعتبار و علائم و مستند و مدرک برای آن دوست ردیف کرده است. کمترین توصیف دوست مشترکمان عنوان دکتر است!
⚪ سابقه دوستی ما به بیش از چهل سال می رسد. ما سه نفر شریک خاطرات کودکی هم هستیم. می دانیم که نوجوانی را کجا و چگونه گذرانده ایم. می دانیم که جوانی هر کدام از ما پای چه داری بر دار شده است. من حتا می دانم که آن دوست عزیز داوطلب وکالت مجلس یک فقره فرار از خدمت حین جنگ هم دارد! و او هم البته می داند که من دو ماه دوره احتیاط خدمتم را چگونه و کجا گذرانده ام!
⚪ دوست مشترک ما دانشگاه نرفت. با نذر و نیاز و «سَختی»۱ و سفارش بنده خدایی در یکی از ادارات استخدام شد و چسبید به کار و اضافه کار. با ضرب زندگی و ریتم روزگار چرخید و رقصید و ندیدم و نشنیدم که برنامه ای برای تحصیل آن هم در مقطع تحصیلات تکمیلی داشته باشد. با دوستی که پیام داده بود تماس گرفتم و گفتم فلانی، فلان کَس دکترا دارد واقعا؟ گفت بله. دکترای مدیریت فرهنگی!
⚪ کسی که در یک رشته تحصیلی و درسی مدرک دکترا می گیرد در واقع در آن رشته و موضوع صاحب نظر می شود. دکتر به معنای واقعی و مفهوم علمی یعنی ایده پرداز. تحلیل گر. تولید کننده. متفکر. منتقد. طراح. برنامه ریز. دگرگون کننده. کسی می تواند مدعی مدرک دکترای مدیریت فرهنگی باشد که حداقل پانصد جلد کتاب خوانده باشد که ده جلدشان فقط فلسفه هنر باشد. ده جلد کتاب نوشته باشد. رونویسی کتاب نه، نوشتن کتاب. حداقل بر سه کتاب از نویسندگان دیگر نقد و رد نوشته باشد. چهل یا پنجاه مقاله در مطبوعات معتبر چاپ کرده. لااقل بتواند چهل دقیقه حرف بزند و موضوعی را پخته و پرورش یافته برای جمعی توضیح دهد.
⚪ اینکه کسی در بایگانی فلان اداره یا روابط عمومی فلان شرکت، یا مدیریت بهمان اداره که چهار نفر کارمند دارد مشغول کار است و سالهای سال حقوق می گیرد و روزمَرٓگی می کند و عنوانش هم دکترای مدیریت فرهنگی است نشان از آن دارد که یک جای کار می لنگد. اگر چنین آدم ساکن و ثابت و بدون طرح و تمییز و تشخیصی که فکر می کند فرهنگ همان رشته تحصیلی  فرهنگ و ادب دبیرستان است، شایسته عنوان دکترا آن هم در امر فرهنگ و هنر است پس، محمدرضا شجریان و محمود دولت آبادی و علی اشرف درویشیان و سیمین بهبهانی و فروغ و شفیعی کدکنی و ابتهاج و کیهان کلهر، بهمن علاالدین و ایرج رحمان پور و محمد باجلاوند و هوشنگ رئوف و مظفر افشار و سید فرید قاسمی و مولانا عزیز بیرانوند و ده ها تولید کننده و مربی فرهنگ و پرورش دهنده هنر شایسته چه مدرک و مَدرَجی هستند؟!
⚪ یادش بخیر در آبادی ما دو برادر بودند. میرزاحسن و میرزاحسین. میرزا حسن راننده قابلی بود اما تصدیق رانندگی نداشت. سی سال آزگار شوفری کرد. نه خلافی کرد که گیر پلیس و پاسبان بیفتد و نه راهی را بالا و پایین کرد که مردم پی ببرند تصدیق ندارد. البته  بعد از سی سال رانندگی سالم و صادقانه تصدیق پایه یک هم گرفت. میرزاحسین اما نه اهل ماشین بود و نه استاد شوفری. حسادتش گل کرد و دست به جیب شد و بیست و پنج هزار تومان وجه رایج مملکت داد و برایش تصدیق شوفری گرفتند. تصدیق رانندگی در جیب اُوِرکت آمریکایی اش بود اما کلاچ را از ترمز تشخیص نمی داد. فرق رادیاتور و باک گازوئیل را نمی دانست. یکبار که خواسته بود آب رادیاتور تراکتور نورمحمد را عوض کند سر مَشک را کرده بود توی باک گازوئیل و آن شد که نباید می شد. میرزاحسن بی مدرک، دل و روده کامیون هینوی سفیدش را می ریخت روی زمین و تمیز و تعمیرش می کرد بی آنکه تذکره و تائیدی داشته باشد.
⚪ تصدیق رانندگی میرزا حسین را غِرّه کرد و بی آنکه اسباب شوفری را مهیا کند بر جای شوفر نشست و دو کیلومتر رانندگی نکرده، بعد از گردنه « دارمَرو نمکلان»۲ بنز خاور ۸۰۸ شراکتی را انداخت ته درّه و نزدیک که جان خود را هم به پای تصدیق تقلبی از دست بدهد.
⚪ میرزاحسن های فرهنگی بی ادعا، بی مدرک آن گونه که شایسته است به تیمار تن بیمار فرهنگ و هنر اهتمام دارند و میرزاحسین های دکترا دار هر از گاهی بخشی از آبگینه فرهنگ و ادب و علم و هنر را به سنگ سبکسری خود می کوبند و به درّه دلبخواهی خود می اندازند. حکایت غریبی است!
پ.ن
۱، پیام دادن، گفتن و خواستن چیزی.
۲، گردنه ای در مسیر جاده قدیم خرم آباد به بیرانشهر.
@Khapuorah
#ماشااکبری

Читать полностью…

خاپورَه

از معبر تحجر تا دروازه تمدن.

😳 از عجایب و غرایب این مملکت یکی هم همین امر سیاست است و عروس عزیز انتخابات. بالماسکه ای تمام عیار. ملودرامی پر مایه و ملات. روایتی احساسی از رنگ و رقص و آواز و آهنگ با شخصیت های ساده و ژست های کلیشه ای و شعارهای اغراق آمیز. در بازی ملودرام تمام تلاش بازیگران این است که با آواز و آهنگ و رقص و رنگ و فیس و فریاد توجه تماشاچیان را به خود جلب کنند. در این بازی هر کس که بیشتر از هنر چهره آرایی و تغییر رنگ و رای برخوردار باشد بیشتر جلب توجه می کند. رهایی در ریاکاری است. نمایشنامه نویس ها می گویند در ژانر ملودرام احساسات مقدم بر شخصیت است. برای همین در ملودرام شخصیت ها ساختگی و سر به راه و عاریتی هستند. در ژانر ملودرام دست بازیگران برای حرکات فی البداهه و بدون برنامه باز است همانگونه که در انتخابات برای دیده شدن و پسندیده شدن می توان به هر امامزاده ای دخیل بست!
😳 نامزدهای نمایندگی به شکل و ظاهر آدم های آپدیت و امروزین هستند. کت و شلوارها برند، کفش و کِراس ها مارک، ماشین ها به روز، گوشی ها آخرین مدل، مغزها و مرام ها اما رسوب کرده در صد سال گذشته. اندیشه ها ابتر و آموزه ها منتر. مدعی دموکراسی و انتخابات آزاد هستند اما فعل و فکرشان هنوز در دوره ارباب رعیتی سیر می کند. برای رسیدن به هدف های امروزی دست به دامن روش های زمان پدربزرگ هایشان می شوند.  فکر می کنند اگر حسنخان نامی در جایی نامی و نشانی دارد همه مردم بردگان و بندگان فکری او هستند و خلایق از پیر و جوان و زن و مرد چشم به دهان خان دوخته اند که فرمایش فرماید تا رعیت اطاعت نماید در حالی که خودشان هم خوب می دانند که «مالْ ئَرَه مالگَه نَمَنی مِلْ مِلْ بئری بِخَنی»۱.
😳 می نویسند کدخدا میرزاخان از دکتر فلانی اعلام حمایت کرد! بعد تحقیق می کنی می بینی جناب میرزاخان پسرخاله نامزد نمایندگی است و در تمام عمرش در مجلسی ننشسته و اختلافی را رفع و رجوع نکرده است! پیام می گذارند خروش ایل بزرگ فلان در حمایت از شانس اول انتخابات و بعد می بینی منظورشان از ایل بزرگ هم پیک و پیاله های خود نامزد نمایندگی است که در مجموع هفت نفر نمی شوند اما ملودرام بازان همان هفت نفر را معادل ایل هفت لنگ بختیاری گرفته اند!
می نویسند اعلام هواداری متنفذین و معتمدین روستای بزرگ از نامزد نمایندگی! بعد معلوم می شود که آن روستا سی سال پیش«چولْ»۲ شده است و در ثانی دایره نفوذ و اعتماد جناب هوادار حتا اعضای خانواده خودش را هم پوشش نمی دهد!
😳 سیاست ورزی بدون ساختار حزبی و تشکیلاتی همانند خانه ساختن بدون پی و پیوند است. هر کس خانه بی پایه و پی بسازد پیشاپیش به استقبال خانه خرابی رفته است! احزاب ابزار سازمان دهی و مشارکت سیاسی هستند. نهادهای حد واسط مردم و حاکمیت یعنی احزاب حکم ضربه گیرهای کنار در را دارند. اگر نباشند هم در خراب می شود هم دیوار خراش برمی دارد. در کنش های سیاسی دموکراتیک حزب ها با حاکمیت ها بر سر چگونگی توزیع و تولید قدرت سر شاخ می شوند. چانه زنی می کنند. امتیاز می دهند و امتیاز می گیرند. از سوی دیگر حاکمیت ها و صاحبان قدرت هم به جای شاخ به شاخ شدن با مردم و گلاویز شدن با توده ها یقه احزاب و رهبران سیاسی را می گیرند. احزاب سیاسی مستقل و برآمده از کنش های اجتماعی همانند موج شکن ضربه های دو سوی امر سیاست را تعدیل و تبدیل می کنند.
😳 وقتی که در یک سپهر سیاسی احزاب موثر وجود ندارند نقش و نام احزاب بر عهده افراد می افتد. وقتی که کدخداها و پسرخاله ها و خان ها و خانزاده ها جای احزاب را می گیرند البته سلیقه ها و تعصب ها جایگزین برنامه ها و ساختارها می شوند. دموکراسی بدون وجود احزاب سیاسی مستقل- نه احزاب سیاسی حاکمیت ساخته- ریشخند کردن سیاست و جامعه سیاسی است.
😳 در جوامع غیردموکراتیک و باری به هر جهت حسنجان ها و حسینخان ها نقش دفتر سیاسی احزاب را بازی می کنند و به جای ارائه برنامه ها و پذیرفتن مسئولیت کُنش سیاسی به دادن شعار و ایجاد شور و هیجان یعنی همان احساسات بدون شخصیت پردازی روی می آورند. ورود به انتخابات در غیبت احزاب سیاسی و بدون ساختارهای دموکراتیک و با تکیه بر کاریزمای خان ها و نفوذ کدخداها و امر امیرالعشایرها به استقبال خانه خرابی مُلک و مملکت رفتن است حتا اگر بعنوان نامزد رای هم بیاوریم و بر مسند وکالت تکیه بزنیم.
رسیدن به دروازه های تمدن از معبر تحجر ممکن هست اما نامش نه دموکراسی است و نه تمدن.

پ.ن.
۱، منزل در آن منزلگاه نمانده است که زیباروی بخورد و بخندد!
۲، خالی از سکنه.
@Khapuorah

#ماشااکبری

Читать полностью…

خاپورَه

بیگانگیِ ملی!

🔘 ما از اول اینگونه نبودیم. این حال حیرت و حرام را تازه پیدا کرده ایم. بوده تا بوده در این جغرافیا تطور و تفاوت و تنازع داشته ایم. ده ها رنگ و رقم آدم در این سرزمین بوده و هست. هر کدام با ایده ای و آرمانی. میان این طبایع متفاوت طبیعی است که گاهی با هم شاخ به شاخ شده ایم. یقه همدیگر را گرفته ایم. چه بسا چوبی به زانو و کلوخی به سر و دست هم کوبیده ایم. در این جغرافیای پهن و پلنگ پهنا که حالا شکل گربه شده است قهر بوده، آشتی بوده، دوستی و دشمنی هم بوده. ما ملتی بوده ایم پر شاخ و شعبه. پر رگ و ریشه. جنگیده ایم. هم با بیگانه هم با آشنا. هر وقت با اجنبی پنجه در پنجه شده ایم ظفرمند و فیروز میدان بوده ایم. وقتی که روی هم دست بلند کرده ایم شهکاری بهتر از شکست نصیبمان نشده است. اسطوره ببر بیان پوش ما، تهمتن در آوردگاه برادر سقوط کرد. دیو سفید حریف ما نشده است اما امان از شغاد آشنا. فردوسی چه نکهتی و نکته ای را گفته است. در جنگ برادرها هیچ فتح و ظفری نیست.
🔘 ما اینگونه نبوده ایم که هستیم. ما را تکه تکه کرده اند. هزار شعبه و شقه از ما ساخته اند یکی از دیگری کینه جوتر. بدخوتر و بدگوتر. کار ما از اختلاف سلیقه گذشته است. دچار انحراف عقیده ایم. گوش به زنگ و چشم بر دریچه ایم که رقیب چه می کند تا ما عکسش را انجام دهیم. چه بداقبال مردمی هستیم که خنده و گریه و گفتن و شنیدنمان از خودمان نیست، از لجاجت حریف است. ما مردمی هستیم که مصیبت در خانه خودمان است اما برابر هُمال هرّهرّ می خندیم!
🔘 گسل ها و  گسست هایی بین ما افتاده است از فرونشست دشت های شیراز و اصفهان هولناک تر. ما از هم دور شده ایم. دوگانگی و بیگانگی امید ما را و آینده این سرزمین را مثل دراکولا پیشخور کرده است. شقه شقه شده ایم و هر شقه ای از شقه دیگر شقی تر. ملت چندین پاره ای هستیم و هر پاره از پاره دیگر پریشان تر.
🔘 وحشتناک است و فراوان ترسناک که ما نمی توانیم در این سرزمین یک سوگ همگانی یا سُرورِ سراسری را تجربه کنیم. دردی بالاتر از این مگر هست که ما دیگر نمی توانیم یک ملت باشیم.
🔘 کمترین کنشی از ما دوگانه ای می سازد بدتر از بیگانه ای. ما را به این باور رسانده اند که حتما باید جواب هر هایی را با هویی بدهیم و اگر هم میهنی از سر ناچاری و استیصال کلوخی به سوی ما انداخت حتما سنگی به سرش بکوبیم. تقاص از دوست می گیریم و به دشمن فخر می فروشیم.
🔘 فقر، نداری، گرانی، تورم، بیسوادی سیاسی، بیخردی و ابتذال اجتماعی همه دردهایی هستند سینه سوز و جگردوز اما بی رحمی مردم نسبت به یکدیگر دردی بالای همه دردها است. انتقام گرفتن از همدیگر حتا در موضوع مرگ.
🔘 ملتی که مرزهای اختلافی اش به ساده ترین هنجارهای اجتماعی برسد هیچگاه همدلی و همراهی ملی را تجربه نخواهد کرد.
ما چنین نامرد مردمانی نبودیم، خانه اش خراب، چراغش خاموش، چشمش کور و دستش بریده باد آن که با ما چنین کرد.

@Khapuorah
#ماشااکبری

Читать полностью…

خاپورَه

در بلندا ایستاده بودی. جایی در دور دست ها. پشت سرت خالی بود. شاید هم خالی نبود اما من گمان کردم خالی است. نمی دانم شب بود یا روز. گاه تاریک می شد، گاه روشن. مه آلود و مبهم. چه فرقی می کرد که شب باشد یا روز وقتی که شب از موهایت شروع می شد و تا ابدیت ادامه می یافت. شب یا روز چه تفاوتی داشت وقتی که رنج در همه روزها رسوب کرده بود.
در بلندا ایستاده بودی. پریشان موی و خراشیده روی. آبشار سیاه موهایت تا ابدیت اندوه جاری بود. چشم هایت جایی دیر و دور را نظاره می کرد. دور بودی و بسیار دلتنگ با دستهایی پر از درد. دست هایت را به سویم گرفتی و گفتی؛
دست هایم را بگیر، دردهایم را بِبَر، شانه بردار و موهایم را شانه کن. انگشت میان موهای پریشانت چرخاندی و گفتی ببین دارند سفید می شوند. گفتی موهایم را بباف پیش از آن که آب اندوه از سرم بگذرد.
گفتی،
باد بیچارگی بر موهایم وزیده است،
موهایم را شانه کن،
بیچارگی را بردار، برادر!
در بلندا ایستاده بودی. دستم به موهایت نمی رسید. به دست هایت نمی رسید. به دردهایت نمی رسید. هر چه قد کشیدم. هرچه روی پنجه بلند شدم. هر چه پریدم.دستم به تو نمی رسید.
آه ای پرنده های سبک بال کجائید؟
ای بادهای بهاری چرا نمی آئید؟
ببخش،
قامت کوتاه من به بلندای اندوهت نمی رسد.
کاش دستم به دستهایت می رسید،
کاش زورم به دردهایت می رسید،
اگر می توانستم پیراهن سیاهت را با یک پیراهن مخمل سبز با حاشیه های زرشکی عوض کنم چه خوب می شد.
شرمنده ام که حریف اندوهت نمی شوم.
ببخش که نمی توانم زخمت را زمین بزنم.
تلخکامم،
تلخکامِ این که نمی توانم تو را بخندانم.
چه حسرتی دارم که نمی توانم حواس تو را از حسرتت دور کنم.
هر کاری می کنم،
هر کاری می کنم،
آن تکه جدا افتاده از جان تو به خانه بر نمی گردد.
حالا که نمی توانم تو را بخندانم،
پا به پایت گریه می کنم!

@Khapuorah
#ماشااکبری

Читать полностью…

خاپورَه

🖋 اکبر می گفت زمین شناسی ارزش خواندن ندارد. محمدحسین معتقد بود ضریب یک درس زمین شناسی به زحمتش نمی ارزد. من اما، درس زمین شناسی را دوست داشتم و آن را تمام و کمال می خواندم. زمین همیشه برای من زیبا و زنده بوده است شاید به خاطر آن که تمام کودکی من میان خاک ها و سنگ ها سر شد. زندگی ایلیاتی ها روی زمین پا می گیرد. میان سنگ ها ادامه می یابد و روزی عاقبت هم به خاک برمی گردد. من خودم را مدیون زمین و خاک و سنگ و آب و علف می دانم. برای من سنگ سرپناه بوده است و خاک خوابگه. من داستان زمین را داستان زندگی می دانستم.
بی انصافی بشر که تمامی ندارد. تفاوت و تبعیض سراسر عالم را گرفته است. یک بی انصافی هم این که برای فیزیک و شیمی ضریب سه منظور کرده اند و برای زمین شناسی ضریب یک.
سرگذشت زمین، حکایت زندگی است. آنچه که طبیعت بر سر سنگ ها می آورد زندگی چند برابرش را نشان آدم ها می دهد. مباحث درس زمین شناسی هنوز یادم هست. نوشته بود گرما و سرما سبب فرسایش و فروپاشی سنگ ها می شود. گرمای روز و سرمای شب تن سنگ ها را تَرَک می اندازد. از راه همین تَرَک ها آب وارد سنگ می شود و بعد باد بر آن ها می وزد و سنگ ها ورق ورق می شوند. تطاولِ آب و باد و تکرار گرم و سرد روزگار سنگ ها را از هم می پاشد و از آن ها مشتی خاک و خاکستر جا می گذارد. زمین شناسی معتقد است خاک های زمین روزگاری همه سنگ بوده اند!
آدم ها و سنگ ها شبیه هم هستند. سنگ ها در معرض سایش و فرسایش هستند و آدم ها در معرض اصطکاک و آزمایش. سنگ ها در برابر سرما و گرما فرسوده می شوند، آدم ها در مواجهه با رنج ها و رنجش ها خسته و شکسته. جایی که سنگ ها و صخره ها در مقابل آب و باد کم می آورند آدمی که مشتی گوشت کم مایه و استخوان بی پایه و پوست بی آرایه است چطور در مقابل تکرارها و تضادها و تصادم ها دوام بیاورد؟
🖋 سنگ ها درگیر سرما و گرما و وزش باد و ریزش آب هستند. آدم ها میان تیغه های کُند و زنگ زده مقراض مستعملی به نام زندگی گرفتار. خیر و شرّ دو تیغه این قیچی قراضه هستند. یکی از این تیغه ها مثل ارّه است و دیگری مانند آسیاب. یک روز زیر سنگ آسیاب له می شویم و روز دیگر روی تیغه ارّه خراش برمی داریم. از ارّه می گریزیم به آسیاب میفتیم، از آسیاب می رمیم به ارّه می رسیم. آدم ها در لابیرنت درد و درمان سرگردان هستند. میان تخریب و تسکین پاندول وار در هروله اند. رنج و رهایی از رنج بصورت مدام و مستمر در حال سایش و فرسایش آدم ها هستند. سنگ ها و آدم ها در معرض فرسایش هستند. آدمی در تکرار رنج و رهایی، مرگ و زندگی، اندوه و شادی، دوستی و دشمنی تَرَک برمی دارند. اصطکاک بین خیر و شرّ انسان را فرسوده می کند. در مواجهه با سرد و گرم روزگار آدمی پیر می شود و پیری همان فرآیند فرسایش است که به جای سنگ ها آدم ها را پوسیده و پریشان می کند.
سنگ ها و صخره ها که از سنگ و سیلیس آفریده شده اند در برابر سرد و گرم روزگار کم می آورند آدمیزاد که برساخته خاک است و بنیاد بر باد چه عاقبتی خواهد داشت؟ سنگ در تداوم و تکرار خاک می شود و آدم خاکی در تسلسل تلخی و شیرینی تَرَک برمی دارد. سرنوشت سنگ ها فرسایش است و عاقبت آدم ها فرسودگی.

@Khapuorah
#ماشااکبری

Читать полностью…

خاپورَه

🔘تصویر آیفون طبقه بالا مات شده بود و نمیشد تشخیص داد چه کسی پشت در است. پرس و جو کردیم گفتند کار فلانی است. رفتیم خدمت فلانی گفت سرم شلوغ است. وقت ندارم. کار تعمیرات نمیکنم. این مدل قدیمی است، قطعاتش نیست و از این بهانه ها که بعضی کاسبها می آورند و مشتری را می آزارند. بعد از کلی تعریف و تمجید و کج کردن گردن و اینکه همه گفته اند فقط کار استاد است راضی شد دو روز دیگر بیاید کار را ببیند.
🔘دو روز بعد آمد. جعبه ابزارش را باز کرد و پیچ گوشتی و انبر و سیم چین را دست گرفت و دل و روده ایفون را بیرون ریخت. بستها را باز کرد. سیمها را رها کرد و چقدر سیم رنگارنگ آنجا بود! کم کم عرق بر پیشانی استاد نشست. رفتار و حرکاتش نشان میداد که کار گره خورده و علم استاد حریف عیب دستگاه نیست. کاری که گفته بود دو ساعته تمام میشود نصف روزی گذشته بود بدون هیچ موفقیتی. هوا تاریک شد. استاد خسته شد و ما هم کلافه. کار را متوقف و موکول کردیم به فرصت مناسب.
🔘 یک روز، دو روز، یک هفته، ده روز گذشت و خبری از استاد نشد. بعد از کلی تماس و پیغام و پیامک استاد آمد که کار ناتمام را تمام کند. به محض اینکه پوشش دستگاه را برداشت و آشفتگی سیمها و بست ها و پیچ ها را دید گفت کدام احمقی این دستگاه را باز کرده؟ چرا این سیم را جدا کرده؟ آن را چرا بسته؟ اینجا چرا اینطور است؟ آنجا چرا آنطور نیست؟ هزار عیب و علت گذاشت روی کار و فرمایش کرد وقتی که کار را به هر آدم ناشی و ناشناسی میدهید البته نتیجه از این بهتر نمیشود!
🔘هر آدمی یک شق شیطنت دارد که گاهی بیدار میشود و اختیار حرف و حرکات آدم را دست میگیرد. شیطنت من هم گل کرد و گفتم کار بنده خدایی بود خیلی تلاش کرد اما نشد. نتوانست. گفت این کاره نبوده. هر که فازمتر دست بگیرد که تعمیرکار آیفون تصویری نیست اما نگران نباش کار خودم است. درستش میکنم. یک ساعت. دو ساعت، چهار ساعت با آیفون ور رفت، چندین بار دستگاه را باز و بسته کرد. جای سیمها را عوض کرد، بستها را سمباده کشید هر چه که میدانست و میتوانست انجام داد اما آیفون نه تنها درست نشد که دیگر در را هم باز نمی کرد! وقتی از درست شدن آیفون ناامید شد و شدیم گفت هر کس بوده چنان خرابش کرده که درست شدنی نیست. کار از تعمیر گذشته و به تعویض رسیده است. چند ناسزا هم نثار کسی که دستگاه را دستکاری کرده کرد، مزدش را گرفت و رفت. ما هم تریپ اخلاق و انسانیت برداشتیم و چیزی به رویش نیاوردیم و نگفتیم که این خبط و خرابی دستپخت خودتان است.
🔘 آدمها و استادهایی که بی درک و دانش آستین بالا میزنند و ابزار دست میگیرند یکی دو تا نیستند. در همه صنف ها و صنعت ها از این نااستادها وجود دارد از جمله در صنف سیاسیون و صنعت سیاست. سیاستمداران از جمله کسانی هستند که در همه جا، جای خراش انبر و خرابی آچارشان دیده میشود. بسیاری از این آدمها که جعبه ابزار سیاست دست گرفته و مدعی درست کردن آیفون آشفتگیهای اجتماعی و اقتصادی هستند همان خراب کنندگان کار. فاعل فسادهایی که مدعی مبارزه با فسادند. انسداد سیاسی و افتضاح فرهنگی را خودشان بار آورده اند اما می گویند قصدشان گشایش و گشودن گره هاست. تلاششان را برای درست کردن خرابی به کار گرفته اند و موفق نبوده اند اما باز هم آمده اند پای کار و می گویند ای خلایق انتظام امور آشفته فقط کار من و دوستان من است!
🔘 فلاکت فرهنگی، فقر فراگیر، فسادهای فراوان، اقتصاد ورشکسته، کشتی به گِل نشسته، در و دریچه های بسته، آدم های خسته دستپخت خودشان است اما سزا و سرزنشش را نثار دیگران می کنند. دهه هاست به قصد تعمیر و تدبیر آستین بالا زده اند اما هر روز آشفتگی و آزردگی بیشتر و خرابی خَس تر به بار می آورند. خودشان یا همفکران و هم فهم هایشا چندین بار ارّه و انبر و آچار دست گرفته و مدعی حل مشکلات و رفوی رنج ها و التیام زخم ها شده اند اما در پایان هر راند از تلاش و تکاپویشان نه تنها آیفون آرزوهای مردم تصویری واضح و روشن نداشته است که زده اند شاسی باز کردن آیفون اقبال مردم را هم ناکار کرده اند و وضع و وسیله مردم را خراب و خراشیده رها نموده اند!
🔘 خودشان دل و روده اقتصاد، فرهنگ سیاست، اجتماع و آدم ها را بیرون ریخته اند بعد تلخ و تند بر بانی و بنای این وضع می تازند و برای درست کردنش می نازند! استاد کار از اول خودشان بوده اند اما می گویند فقر و فلاکتتان ب آن سبب است که کار را به مای کاردان نسپرده اید!
🔘 حضرات این آیفون آشفته که شما مدعی هستید خرابش کرده اند و درست کردنش فقط کار شما و همپالکی های شماست، همان مشکلی است که درک و دانش شما حریف درست کردنش نشد و بعد از این هم نمی شود. سالهاست به بهانه تعمیر آستین بالا میزنید اما خرابی به بار می آورید.
اوضاع اگر خوب است اگر خراب نتیجه درک و دانش شماست.این خرابی که می گویید درست شدنی نیست هم دستپخت خودتان است.

@Khapuorah
#ماشااکبری

Читать полностью…

خاپورَه

مرگ مقوله شگفت انگیزی است. همه اش راز و رمز و ناشر و نشد است. از شگفتی های مرگ یکی هم ناپیدایی زمان وقوع آن است. همه می دانیم که پیک اجل در راه است اما این که چه وقت کلون دروازه ما را خواهد نواخت معلوم نیست. می دانیم که آمدن مهمان حتمی است اما فکری برای میزبانی نمی کنیم. ناپیدایی مرگ حس نامیرایی و ماندگاری به انسان می دهد. جاودانگی حتا در صورت و ساحت ساختگی اش هم نیروی محرکه و انرژی پیش راننده تاریخ است. تصور کنید امروز به ما اعلام کنند که پنجم خرداد سال ۱۴۰۵ از دنیا خواهیم رفت. چه حالی به ما دست می دهد؟ دست از زندگی خواهیم شست و گریان و گرفته در گوشه ای به انتظار سر آمدن آن لحظه آخر خواهیم نشست. آشکار شدن زمان مرگ انگیزه و امید را از ما می گیرد. زندگی را برای ما زهر خواهد کرد. الان که زمان مرگ بر ما آشکار نیست با تمام توان یقه زندگی را می گیریم و چنگ به دنیا و دارایی می زنیم و بی خبریم که شاید سه ماه دیگر دست از همه دنیا و داشته هایش بشوییم و دعوت حق را لبیک بگوییم!
بهرامِ بَگِلَه به علت سرطان مری بستری شده بود. چندین بار رفت تا پای تخت عمل اما تقدیرش نبود و عمل نشد. یک بار پزشک بیهوشی اجازه بیهوشی نداد. یک بار بخاطر آماده نبودن خون هم گروه، عمل به وقت دیگری افتاد. آخرین بار که بستری شد و در لیست عمل قرار گرفت، سمت شاهیوند دعوا شده بود و مردم کشیده بودند به کلت و کلاش. تعداد زیادی مجروح گلوله خورده آوردند و اتاق عمل چنان شلوغ شد که تخت خالی به بهرام بگله نرسید و باز هم عملش به تعویق افتاد. مرخصش کردیم و قول شرف دادیم که هفته بعد الا و بلا که اگر سنگ از آسمان ببارد و آب از زمین بجوشد و آتش به عالم بیفتد عملش می کنیم!
حالا بستری شده و وقت وفا به وعده بود. اول وقت با دکتر یگانه حرف زدم که بگله فراموش نشود. گفت عمل سنگینی است،یک بیمار منتظر گرافت دارم، بچه است انجام بدهم بعد بگله را بفرستید اتاق عمل.
بهرام بگله روی تخت شماره دو بخش جراحی مردان بستری بود. تخت دو روبروی ایستگاه پرستاری بود. از داخل ایستگاه پرستاری تخت دو کاملا در دیدرس بود. دکتر یگانه آن موقع مدیر آموزشی بیمارستان هم بود و تازه اولین گروه های دانشجویان پزشکی به بیمارستان و بخش ها آمده بودند. کلاس دانشجویان تا ساعت ده طول کشید. ساعت ده اولین بیمار رفت اتاق عمل. بهرام بگله کم کم حوصله اش سر رفت و غر زدن هایش شروع شد. آمد جلوی ایستگاه پرستاری و گفت این اتاق عمل من چه شد؟ ظهر شد و هنوز هیچ خبری نیست. نیم ساعت دیگر تعطیل می کنید و بهانه ای می آورید و باز هم من می مانم و عملی که انجام نشده. برایش توضیح دادم که برای دکتر یگانه کاری پیش آمده و دیرتر رفته است اتاق عمل. به محض تمام شدن عمل بلافاصله شما را می فرستم اتاق عمل. مطمئن باش همه ما می مانیم تا تو از اتاق عمل برگردی. کمی آرام شد و در حالی که می خواست برود روی تخت گفت آنقدر امروز و فردا می کنید که من روی این تخت می میرم. امیر یزدان پناه در حالی که راهنمایی اش می کرد روی تخت برود گفت پیرمرد نترس. مردن به این آسانی ها هم نیست. آب مردن که نخورده ای؟ پیرمرد قبل از اینکه برود روی تخت اهرم تخت را چرخاند و کمی سر تخت را بالا داد و گفت این خط و این نشان هر کس زنده ماند می فهمد که کی راست می گوید و کی ناراست. روی تخت دراز کشید و دست هایش را در پشت سر به هم قلاب کرد. من از داخل ایستگاه پرستاری نگاهش می کردم و شادمان از این که آرامش کرده ام.
بخش جراحی مردان همیشه شلوغ بود. روزهایی که علیزاده نگهبان بود شلوغتر هم می شد. سرمان گرم شد و گیر کار افتادیم. شاید ساعتی حالا کم یا زیاد گذشته بود. هنوز هیچ خبری از اتاق عمل نبود و شگفت آور اینکه خبری از بهرام بگله هم نبود. داروها را برای داروخانه می نوشتم که منصور بختیار از اتاق بیرون آمد و پرسید تخت نوزده پانسمان بشود یا نشود؟ منصور وقتی که عصبی بود کتابی و لفظ قلم حرف می زد. سرم را که بالا آوردم تا جوابش را بدهم ناخودآگاه چشمم افتاد به تخت دو. بهرام بگله همان طور که یک ساعت پیش دست هایش را پشت سر قفل کرده به روبرویش خیره شده بود! یا خود خدا! بی آنکه جواب منصور را بدهم به سرعت رفتم بالای سر بگله. صدایش کردم. تکانش دادم. نبض؟ نفس؟ هیچ!
چنان بی صدا و ساکت رفته بود که انگار از اول نیامده است. بی هیچ اما و اگری با ملک الموت به توافق رسیده بود. نمی دانم چه دیده بود که با اطمینان خاطر گفت روی این تخت می میرم! آنها که زنده ماندند تصدیق کردند که حرف بگله راست بود.
مرگ هر چه که دیر و دور اما پیک اجل عاجل است و عنقریب. آرزوهای آدمی هر چه که «دَلپْ»۱ و دراز باشند اما مقراض مرگ به آنی و عینی رشته را می بُرّد و آدمی را می بَرَد.
دیدی امیر یزدان پناه؛ آدمی هر روز آب رفتن می نوشد و نان نماندن می خورد!

برگی از «یک خواب و صد خاطره»

پ.ن.
۱، شل، وارفته.
@Khapuorah
#ماشااکبری

Читать полностью…

خاپورَه

🔘 آفتاب از شانه کوهِ بِلومان بالا رفته و سایه کوه بر سینه «ساهُرّ»۱ سرازیر شده بود که شعله شَرّ روشن شد. کینه ها همیشه در کمین هستند. آدم ها کینه هایشان را مثل آتش زیر خاکستر پنهان می کنند. روزی عاقبت باد بر باقیمانده کینه ها می وزد و آتش انتقام شعله می کشد. تاول کینه ای کهنه به بهانه جابجا شدن چند گز زمین خرمنجا بین ما و مجاورها ترکیده بود. گرزها به گردش و «خِرْتَلْ»۲ ها به پرواز در آمدند.
🔘 پدر بود و درویش و مرادعلی و من هم که البته بیشتر وبال بالشان بودم تا حریف هُمالشان. ما از اهل و آبادی خود دور بودیم طرف های ما اما سایه و صدایشان تا خانه و خویشان می رسید. و قدیمی دنیا چه نیکو گفته است که «سگ ئَرْ دِراخِلْ هُوئا وِژ شوئْرائَه ماوْ»۳. های و هیاهوی نزاع برخاست و به گوش اهل آبادی رسید. هر که تیشه ای در توبره و ارّه ای در پستو داشت دست گرفت و رَمان و رجزّ خوان به قصد کوفتن و روفتن ما سر به راه نهاد.
🔘 شَرّ شُرّه کرده بود و آفت مثل آب در خاک می مخید و جا باز می کرد. پای نزاع و نفرت در میانه پهن می شد اما کسی نبود که میانه را بگیرد و میانجی شود. نه کدخدایی بود که آش آشتی بار بگذارد و نه کلانی که جراحت جنگ را تیمار کند. جنگ نابرابر بود و شرایط پر خطر. تقابل چند آدم با یک آبادی. چهار نفر روبروی چهل آدم. ما نَفَس بیشتر داشتیم آن ها اما نفوس بیشتر. پدر که دنائَت دنیا را بیشتر از ما دیده و شنیده و سرد و گرم روزگار را چشیده بود وقتی که شرایط نابرابر را دید آرام و درِ گوشی گفت، از هم فاصله بگیرید. یک طرف میدان دستتان باشد. دست بالا را حفظ کنید. همه دقتتان این باشد که نخورید. نمی خواهد بزنید. و تکیه کلام مشهورش که «زَلَتو نَچو»۴.
🔘 درویش اما کم طاقت و جوشی و کم «جیقَلْدو»۵ بود. استاد راه های میانبُرّ. خدای خامی و خرابی. درویش وقتی که عِده عَدو را دید طاقتش ته کشید و خُلقش خشمآلود شد. گفت تیغتان نمی بُرّد. زورتان نمی رسد. آدمشان زیاد است حریف نمی شوید. بَرد و بازو بی فایده است بگو تفنگ بیاورند!
🔘 پدر که سعی می کرد مرا پشت خودش پنهان کند گفت خانه ات خراب! «تفنگ وَه دَردِ نیمْ کیشْ نِمَه ئْری»۶. تفنگ تَهِ تباهی است. در مرافعه تفنگ که دستت بگیری یا قبر خودت را کنده ای یا قبر دیگری را. برای هر «پاتِرپِه»۷ ای آدم دست به تیر و تفنگ نمی برد. تفنگ حرف آخر است. تیر خلاص است. چاره ناچاری است. اسلحه آبروی آدم است دستت که بگیری آبرویت را روی دست گرفته ای. تفنگ را نباید نمایش داد اما اگر نشان دادی باید مردانه پایش بایستی. قانون تفنگ این است اگر جانشان را نگیری تفنگت را می گیرند!
🔘 بی تفنگ می شود راهی جُست و از معرکه جَست. گریختن بی تفنگ عار نیست. صدها توجیه و تبصره می شود برای فرار دست و پا کرد. گریختن با تفنگ در دست اما طرز و طریق دیگری دارد. این کار بزدلی است! بی وجودی است. هزاران نزاع دار بی تفنگ راهی جُسته و از مهلکه جَسته اند. بی نام و گمنام. هیچ کس هم پشت سرشان صفحه ای نگذاشته و ناسزایی نگفته اما تاریخ تا «قیرّ»۸ قیامت به ننگ و نکبت از آنان که حرمت تفنگ را نگه نداشته اند یاد خواهد کرد. تفنگ را یا نباید برداشت یا اگر برداشتی مماشات و مراعات دیگر پسندیده نیست.
وقتی که در میانه مهلکه دست به تفنگ می بری اگر نفسشان را نَبُرّی، تفنگت را می بَرَند!

پ.ن
۱،بخش سایه انداز کوه.
۲،قلوه سنگ بزرگ.
۳،سگ هم در خانه صاحبش شجاع می شود!
۴،نترسید.
۵،چینه دان. استعاره از تحمل و شکیبایی.
۶ تفنگ فقط برای نشانه گیری نیست.( اگر نشانه گرفتی باید شلیک کنی).
۷،دعوای ناچیز. جنگ بی ارزش. تهدید با کوبیدن پا روی زمین.
۸، صدای گوشخراش. کنایه از نفخ صور.

@Khapuorah
#ماشااکبری

Читать полностью…

خاپورَه

بعد از کلی نذر و نیاز کردن و دخیل و دُخال بستن و آزمون و امتحان دادن بالاخره یکی از پنج پسر فوق لیسانس مشهدی براتعلی در آزمون استخدام قراردادی یکی از ادارات استان قبول شد.
صاحبان امر و ایده از باب محکم کاری و اینکه یک وقت آدم نابابی از زیر دستشان در نرود و نااهل فاسد المحتوای زائد الشخصیتی وارد سیستم کاری و کارمندی نشود و بشود آن حکایت که بز گَرّی گله ای را گَرّ می کند علاوه بر آزمون کتبی و مصاحبه و معاینه حضوری مقرر کرده اند که از در و همسایه متقاضیان استخدام هم پرس و جویی بکنند و صلاح و مشورتی بگیرند هر چه نباشد کار از محکم کاری عیب نمی کند.
برای تحقیقات محکم و محلی آمده اند روستا. اولین آدمی که به پُستِشان خورده پدر بوده است. از پدر پرسیده اند خانواده براتعلی را می شناسی؟ گفته شجره و شناسنامه شان زیر دست من است.
گفته اند وضع مراسم و مناسکشان چطور است؟ گفته نمی دانم مناسک یعنی چه اما اگر منظورتان نماز و روزه و خمس و زکات و حلال و حرام است خیالتان تخت تخت. ذکر از زبانشان و تسبیح از دستشان و مُهر از پیشانی شان نمی افتد. گفته اند در راهپیمایی ها شرکت می کنند؟ پدر گفته دروغ چرا؟ من خودم شرکت نمی کنم اما خبر همه راهپیمایی ها را از خانواده براتعلی می شنوم!
پرسیده اند اهل مسجد و منبر که هستند انشاالله؟ پدر گفته مالتان آباد، اینها خودشان بانی و بنای مسجد هستند. یکی شان مُکَبِر است و یکی دیگر موذن. براتعلی اگر همیشه در صف اول نباشد حتما در صف دوّم است. از هفده فرش نیمدار کف مسجد سه تایش  از آن خانواده براتعلی است!
پرسیده اند وضع پوشش و لباسشان چطور است؟ زن هایشان چادری هستند؟مردهایشان آستین کوتاه می پوشند؟ رنگ لباس هایشان چطور؟ پدر برگشته و گفته چنان پرده و پوشیده اند که زن و مردشان قابل تشخیص نیست! ندیده ام «بالْ کُلْ»۱ بپوشند.
یکی از سوال هایشان این بوده که وضعیت حرام و حلالشان چطور است؟ رعایت می کنند؟ جواب شنیده اند که این خانواده دندان حرام خواری را با دندان های شیری کَنده اند. حلال را هم با هزار زحمت می خورند حرام که جای خود دارد!
گفته اند از خانه شان صدای آهنگ های ناجور یا موسیقی مبتذل که نشنیده ای؟ پدر گفته این خانواده با «قارّ و قَرّ»۲ براتعلی از خواب بیدار می شوند و با «نُوئْرّ»۳ و نفرین او به خواب می روند. به جز صدای براتعلی هیچ آواز و آهنگی در زندگیشان نیست. از پدر پرسیده اند محرم و نامحرم که سرشان می شود؟ پدر پوزخندی زده و گفته ما ایلیاتی هستیم. ایلیاتی ها حرمت زن را با سر به زیری مردها سر به سر می کنند.
آخر سر از پدر پرسیده اند میانه شان با انتخابات چطور است؟ رای می دهند؟ پدر جواب داده انتخابات گذشته را بی خبرم می توانید شناسنامه هایشان را ببینید اما در همین انتخابات آخری براتعلی جلوی مسجد مردم را راهنمایی می کرد. یکی از پسرانش هم داخل مسجد برای پیرمرد و پیرزن ها رای می نوشت.
پدر به حرمت همسایگی برای خانواده براتعلی سنگ تمام گذاشته و پرونده پر و پیمانی برایشان بسته و اطمینان داده که بچه های براتعلی اهل هیچ فرقه و فلسفه ای نیستند و سر در صراط مستقیم دارند.
پدر قصد داشته استخدام پسر براتعلی را دو قبضه کند و برداشته آهسته در گوش مامور گزینش گفته دولت از استخدام نسل براتعلی  زیان نمی کند. این بچه ها نان حلال خورده اند هر جا بروند خیر و برکت پشت پایشان است!
وقتی که پرسشگران خداحافظی گرفته اند که بروند پدر برگشته و گفته است اما! یک مشکلی هست؟ پرسشگران پرسیده اند خانواده براتعلی چه مشکلی دارند؟
مشکل این که ما خیلی از آدم های نمازخوان را دیدیم که دزدی کردند. خیلی از کسانی که مسجد می رفتند و پای منبر می نشستند رِنْگَرْ و ریاکار از آب در آمدند. بسیاری از کسانی که از آب «شُومَنْ»۴ پرهیز می کردند در آب اختلاس و افتضاح غوطه ور شدند. خیلی از کسانی که رسم و راهشان راهپیمایی بود از رسم و راه خود برگشتند و افتادند در خط خیانت.
بودند کسانی که همیشه به فکر پرده و پوشش مردم بودند اما خودشان چه پرده دری ها کردند! خیلی از کسانی که بی وضو وارد اتاق مدیریت نمی شدند دست آخر نامرد از آب درآمدند!
مشکل این که خیلی از آدم هایی که وسواس حلال و حرام داشتند وقتی دستشان به مال مردم رسید حلال و حرام را با هم هاپولی کردند.
مشکل این که خیلی ها که خوب بودند به روز واقعه بد از آب درآمدند!
مشکل این که خیلی ها که شعار می دادند دست آخر رفیق شیطان شدند و شیطنت کردند.
مشکل این که آن ها را که خودی حساب می کردیم نخودی شدند.
مشکل این که کسانی که دین از زبانشان نمی افتاد معلوم شد که دلباخته دنیا و دینار هستند
مشکل اینکه،
مشکل به ظاهر مسلمان های در باطن کافر با این کارها و پرسش ها حل شدنی نیست!
بروید فکر دیگر کنید!

پ.ن
۱، آستین کوتاه
۲،داد و فریاد
۳،نفرین
۴،شب مانده.
@Khapuorah
#ماشااکبری

Читать полностью…

خاپورَه

وقتی که کار ناخوشی مادربزرگ بالا گرفت و برای چند ماه خوابید روی تخت مریضخانه پدربزرگ که از مریضخانه برگشت گفت «اَر بِمینی تا نوروز مُویْنگْ دِه نِمَه مِری»۱.
پدربزرگ معتقد بود روز که نو می شود و سال جدید که می آید و بهار که برمی گردد خون تازه و با طراوت در رگ و ریشه های آدم جریان پیدا می کند. اعتقاد داشت که با نو شدن بهار آب در تن جسم آدم ها به جریان می افتد و آلودگی ها را از جانشان پاک می کند. می گفت عید خون کثیف و خوی پلید را هزیمت می دهد و مرض و مبتلا را از آدمیزاد دور می کند. می گفت وقتی که بهار می آید باید همه چیز را از نو شروع کرد.
اقبال مادربزرگ بلند بود. تا نوروز دوام آورد.  آب عافیت نوشید. رخت رهایی پوشید. خون خوبی در رگ هایش دوید. باد بهار بر جسمش وزید و جانش از ناخوشی رهید. مادربزرگ رسم و راه بهار را درک کرده بود.
بسیاری اما مثل مادربزرگ من خوش بخت و اقبال نیستند یا تا بهار دوام نمی آورند یا دوا و درمان بهار را درک نمی کنند. کسانی که باسوره بدبختی از جسمشان و «کورکورَه»۲ سر سختی از جانشان نمی رود، آن ها که خونشان و خُویِشان با طراوت بهار تر و تازه نمی شود، آن آدم هایی که در عمیقِ عذاب آور عادت های خود نمی توانند از زایایی و زلالی بهار برای زخم های خود مرهمی دست و پا کنند از درک بهار و بالندگی عاجز هستند. چنین ناخوش احوالانی خون کثیف در شیارها و شریان هایشان دلمه بسته و خوی پلید بر جای جای جانشان نشسته.
آن ها که فلسفه عید نو و سال جدید و تغییر فصل را فهم نمی کنند قادر نیستند از کَنه کهنگی و «کَمیلْ»۳ کثیفی دل بِکَنَند و فکر فِساد و فهم کساد خود را ول بِکُنَند.
بدفهمی در فلسفه بهار سبب می شود که آدم ها خانه تکانی بکنند. گوشه و کناره ها را دست و دستمال بِکِشَند و گرده و گرفتگی ها را بزدایند اما اصلا حوصله خودتکانی را نداشته باشند. همت آن را به خرج ندهند که حَشْوْ و حاشیه های پر از پُرز و پلشتی خود را بپیرایند و دُرّ و درازهای خود را کم و کوتاه کند. آن ها که درک درستی از تغییر و تحول ندارند برای زدودن ذرة مثقالی گرد و خاک روی لبه طاقچه از ده ها پله بالا و پایین می روند اما همین دستمال به دست های بی درک و دانش سال های سال کَمیلْ های کثیف را با خود حمل می کنند و هر جا که می روند دیگران را می آزارند و محیط را می آلایند.
«بَرْدْ»۴ ها هم با بهار همراه و همگام می شوند و از خوان خرّمی بهار برای خود حصه ای و حسابی می برند اما «بَرْدرَشْ»۵ ها هرگز طعم طراوت بهار را نمی چشند. بهار در مُرده ها هم احساس زا و زندگی را بیدار می کند اما دلمُرده ها از عشق و عاطفه عید بی خبرانند!
حتا «کَشْکِلَکْ»۶ ها و «کیسَل»۷ ها هم به استقبال رسم و روش بهار می روند. پوست می اندازند و پوسیدگی دور می ریزند برخی اما چنان گرفتار گذشته و پایمال پار و پیرار خود هستند که در بزم بهار با همان پوستین پوسیده ای می نشینند که در مصیبت زمستان پوشیده بودند. اینها نه از رخت ریا دل می کَنَند و نه از بخت سیاه برمی گردند. خالدون فیها در تاریکی و تیرگی.
طبع و تُراب برخی چنان از تعصب متصلب است که جوانه جانشان با هیچ ناز و نوازشی از خواب و خاک سر برنمی آورد. هر ناخوشی که تن و طبع به رسم و راه بهار نسپارد البته که ناخوشی به نابودی اش خواهد انجامید. بهار که همیشه نو می شود اما خوشی و ناخوشی ما در گرو خواستن و نخواستن ماست.

هر کو نکند فهمی زین کِلْکِ خیال انگیز
نقشش به حرام ار خود صورتگر چین باشد.

پ.ن

۱،اگر تا نوروز دوام بیاورد دیگر نمی میرد.
۲،دال، لاشخور
۳،پشم و پوشش دنبه گوسفند که به سرگین آلوده شده است.
۴،سنگ.
۵، سنگ سیاه، کنایه از آدم های غیر قابل تغییر
۶،نوعی مارمولک
۷،لاک پشت.

@Khapuorah
#ماشااکبری

Читать полностью…

خاپورَه

رنجِ بی وَر و گنجِ بی زر

🔘 نمی دانم من و هم نسل های من چه هیزم تر و  حیوان گرّ و شمایل شرّی به دنیا فروخته بودیم که هر بلا و بلوایی که بلد بود سرمان آوَرد و هنوز هم دست از سرمان برنمی دارد. هر چَمَری که در چنته داشت چوبش را در چشم ما فرو کرد و هر چُنَری که کاشت دُمَش را در مشت ما گذاشت و سرش را قند و شکر کرد و در کام و کاسه دیگران ریخت! نمی دانم دنیا به تقاص کدام تقصیر چنین تسمه از گُرده نسل ما گرفت؟
🔘 دلخوشی محصل جماعت همین چند روز تعطیلی عید و جست و خیز و بپاش و بریز آن است. برای دانش آموز جماعت همه روزهای سال یک طرف و این چند روز تعطیلی طرف دیگر. دنیا همین یک ذرّه دلخوشی بیخودی را هم به ما روا نمی داشت و ابر و باد و مه و خورشید و فلک دست به یکی می کردند که آن چند روز تعطیلی را کوفت ما کنند. رستم با آن همه یال و بال و کول و گوپال از هفتخوان گذشت اما نسل من با بدن های نی قلیونی و چشم های فرو افتاده در گودی چشمخانه از هفتادخوان گذر کرد تا به مرحله شناعت و شرارت شغاد رسید!
🔘 از گرفتاری های نسل من یکی هم مشق عید بود. عملی به غایت عبث. بلاهتی بلااثر. تنبیهی تباه و تدبیری اشتباه. قبل از تعطیلات آموزگار حد و حدود و طرز و طراز تکالیف را برای ما تعیین می کرد. ریاضی از اول کتاب تا جایی که درس داده ام. فارسی از اول کتاب تا سر درس شب بود ماه پشت ابر بود! از هر درس دو بار رونویسی کنید. دقت کنید دو بار!
🔘الان اگر معلمی به دانش آموزی بگوید از درس ریاضی رونویسی کن شِکوِه و شکایت پدر و مادرها و مردم تا یونسکو خواهد رفت که ای خلایق این چه راه و روش درس و دانش است اما، نسل ما بچه زن بابا بود. ما زینب زیادی هایی بودیم که در هیچ حساب و کتابی به حساب نمی آمدیم. ما این تجربه را داشته ایم که هفتاد صفحه کتاب ریاضی را رونویسی کنیم و هیچ معلم و راهنما و مشاور و مدیری هم نپرسد که این کار چه نتیجه ای دارد؟! رونویسی فارسی قبول اما، دو بار از روی هر درس چه هدف والای آموزشی و تربیتی را دنبال می کرد؟ غیر از این که گند بزنند به آن چند روز تعطیلات ما چه اندیشه و استراتژی پشت این تصمیم ها بود؟
🔘 یک ساعت بعد از تعطیلی آخرین روز زمستان خیمه می زدیم روی دفتر و کتاب و رونویسی را شروع می کردیم. شبانه روز مداد می تراشیدیم و پاک کن می کشیدیم که تکلیف بی عیب و نقص به آستان آموزگار ببریم. پدر و مادرهای ما خیال می کردند که این تکالیف طرح و طریقت آینده ما را رقم می زنند و احیانا فرمول تبدیل مس به طلا یا نقشه فرود آمدن بر کره ماه را داریم بازنویسی می کنیم برای همین جرات نداشتیم سر از کتاب و دفتر برداریم که با نای و نهیبشان روبرو می شدیم که بازیگوشی موقوف! که دَرسَت را بخوان، که مشقت را بنویس! که نصیحتمان کنند که دو چیز هیچ پایان ندارد، نماز خواندن و درس خواندن!
🔘دنیا همه بی احترامی هایش را به ما کرد. همه تخفیف و تحقیرهایش را نشان ما داد. سنگ روی یخ و یخ زیر آفتابمان کرد دنیا. سنگ ما را همان تکالیف عید سبک کرد.گاهی فکر می کنم هدف از آفرینش ما آئینه عبرت شدن دیگران بود. از روزی که شروع کردیم رونویسی ریاضی مُهرِ رنج بی وَر و گنج بی زَر روی پیشانی مان خورد. شما فکر می کنید دو هفته کاغذ سیاه کردن و مداد به دهان بردن و پاک کن بر پهنه کشیدن ما نتیجه ای داشت؟ به به و بارک اللهی! احسنت و آفرینی! هرگز. هیچوقت!
🔘اولین روز بعد از تعطیلات معلم خودکار خودخواهی اش  را می کشید روی همه زحمات و زخم های ما و هر آنچه که ما با سوی چشم و با دقت و دشواری نوشته با یک حرکت خودکار باطل و بی اثر می کرد. ما نمی دانستیم شاید منظور آموزگار این بود که سعی باطل است و تلاش بی حاصل. شاید غفلت از ما بود که درس دنیا و علم آموزگار را درک نکردیم. خطی که آموزگار روی رونویسی ما می کشید فقط مشق های ما را باطل نمی کرد. خط بطلان بر دفتر کار و کوشش بود. تکلیف عید، آموزش بی عاقبتی درس و راستی و درستی بود.
دنیا داشت ما را برای سر کار گذاشتن آماده می کرد. ما نمی دانستیم که سرِ کاریم!

@Khapuorah

#ماشااکبری

Читать полностью…

خاپورَه

مجلسی آدم ها...

🔘 در ادامه تجاوز به واژه ها، این بار قرعه قال به نام واژه سناتور افتاده است. چنگ انداخته اند و پایینش کشیده اند و می خواهند به ضرب و زور اَخْتْ و اندازه شأن و شخصیت خودشان کنند در حالی که نمی دانند این رخت و رشمه از اساس برای این ها دوخته نشده است.
🔘 سَنا با فتح اول در زبان پارسی به معنای چراغ و روشنایی است. در زبان انگلیسی سِنا با کسرِ اول به معنای اشراف زاده، اعیان، مرد ثروتمند و نیز عضو مجلس اعلا و اعیان آمده است. در زبان شیرین لکی سَناتْ با فتح اول و سکون آخر به معنای آدم خوش مزه، بذله گو، رقاص و مجلس گرم کن است.
🔘 تکلیف مردم باید روشن شود. مثل صدها شفاف سازی که قبل از این کرده اند این یکی را هم شفاف سازی کنند که منظور و مرادشان از به کار گرفتن این واژه کدام است. بن مایه  واژه سناتور را از سَنا بدانیم یا سِنا یا سَناتْ؟
اگر منظورشان دارندگان نور و نما و ناصیه بلند است و ریشه واژه را از سَنا می دانند دقت کنند هم در شکل گفتاری و هم در شکل نوشتاری آن فتحه اول را فراموش نکنند. درست است که آن حرکت فتحه چندان اهمیتی ندارد و به چشم نمی آید اما، نقش تَرکه زیر دهل را دارد. برای زیبایی و ظرافت صدای دهل هایشان خوب است.
🔘 اگر ریشه و بن مایه واژه را از سِنا گرفته اند که موضوع از حرکت و حرف گذشته و به اصول و عقاید رسیده است. شورای محترم نگهبان چطور اجازه داده است تعدادی اعیان و اشراف اهل پول و پارتیِ بی درد و دغدغه دستشان به کرسی های مجلس شورای اسلامی برسد و برای انتظام امور مستضعفین و قشر آسیب پذیر طرح و برنامه بدهند و دل بسوزانند. گذاشته از آن ما مگر مجلس اعیان و اشراف داریم که کسی مدعی عضویت در آن باشد اگر بوده یا هست یکی از همان شفافیت خواهان دو خط توئیت بزند و قال قضیه را بِکَنَد. اشراف زاده ها مگر هنوز هستند؟ ما مجلس شورای اسلامی داریم و نقی معمولی در پایتخت نام قشنگی برای اعضای این مجلس انتخاب کرده بود، آدمی مجلس!
🔘 اگر بخواهیم از جاده انصاف بیرون نرویم مطلب سوّم بیشتر به بن مایه این واژه نزدیک است. این آدم ها همه بذله گو، اهل خوش و بش، مجلس گرم کن، صاحب تیتال و تلکه هستند. از شوخ طبیعی های این آدم ها یکی هم همین نامزد شدن برای نمایندگی مجلس است. از هر طرف که به موضوع نگاه می کنم احتمال قوی که ریشه واژه سناتور از همین واژه سَناتْ باشد وجود دارد. نور و نمایی که در ناصیه هیچکدام نیست، مجلس سِنا هم که منتفی است می ماند همین سَنات هایی که گویا سایه آن هما بر سرشان افتاده و از سناتی به سناتوری رسیده اند!
🔘 پس از حل مشکل ریشه و بن مایه واژه چه نیکو خواهد بود اگر فکری هم به حال خود واژه بشود. دلسوزان و دغدغه مندان نباید به راحتی از کنار این واژه که صبغه و سابقه خوبی ندارد و تا به حال صدها بار به طاغوتی بودن و نماینده انتصابی و اشراف زادگان فاسد  و اعیان اهل بخیه و بهتان متهم شده است، بگذرند. اگر قرار است این واژه از این پس در سپهر سیاسی ما به کار برود بایسته است دستی به سر و گوشش بکشند
🔘 ساختار و ساختمان سیاسی و اجتماعی ما از مصالح یک دست و یک آهنگ و اراده درست شده است. نمی شود یکبارگی یک عنوان آلوده و عضو ناسوده بیاید بنشیند وسط مجلس بزرگان. این همه پاکی و پیراستگی سزاوار این بی مبالاتی نیست. نشستن سناتور در رج پنجم یا هفتم دیوار سیاست مثل به کار بردن یک سنگ لاشه در دیواری با آجرهای سه سانتی قرمز رنگ است. همه آن آجرها قبل از این شسته و از نظر آلودگی اخته شده اند. در این دیوار بلند ما مهندس اسلامی، طب اسلامی، علوم انسانی اسلامی، بانکداری اسلامی، مجلس شورای اسلامی، سبک زندگی اسلامی، معماری اسلامی، فلسفه اسلامی، بازار اسلامی، خودرو سازی اسلامی، سیاست اسلامی داریم. استفاده از واژه بدسابقه سناتور به تنهایی با دیگر مصالح این دیوار هماهنگ نیست. دون شأن دیگر عضوها و عنوان هاست. نمی شود یک خشت خام نتراشیده نخراشیده را همین جوری بگذاریم وسط یک دسته آجر سترون و سوسول. ما که تجربه اش را داریم. یک اسلامی هم ببندیم به نافش و بگوییم سناتور اسلامی. حلالش کنیم به راحتی زدن قند در چای.
مبارک باشد، خیرش را ببینید.

@Khapuorah
#ماشااکبری

Читать полностью…

خاپورَه

زِکی زَکی خان!

✍ آن روزها خبری از آزاد راه ها نبود. جاده ها این همه پا پهن و انسانها اینگونه به طبیعت پشت پا نزده بودند.جاده ها پر «کُمْ و کُویْز»۱ بودند و ماشین ها کَم و کُند.کنار جاده سراسری تهران به جنوب بعد از پل زال،نرسیده به قلعه رَّزَه یک پمپ بنزین بود.فکر کنم هنوز هم هست.مثل همه پمپ بنزین های دیگر که معمولا دور و برشان شلوغ است‌،در کنار پمپ بنزین قهوه خانه ای هم سر پا کرده بودند.اگر اشتباه نکنم آنسوی جاده،در سمت مقابل پمپ بنزین بود.صاحب قهوه خانه نامش میرزاخان بود یا میرزاجان!حرف چهل و پنج سال پیش است! میرزایش را مطمئنم اما خان یا جانش را دو به شَکَمْ.از بالاگریوه های همان منطقه بود.
✍ پدر با صاحب قهوه خانه آمد و رفت و راه و رفاقتی داشت.هر بار که راهمان به جنوب می افتاد طوری برنامه ریزی میکرد که ناهار یا شام را در قهوه خانه پل زال بخوریم.پدر بزرگ پیام داده بود که یک گله وَرزای «دو رّاجَه»۲ خریده ام،دست تنها هستم.بیاید و ماشین هم بیاورید.صبح زود رفتیم کنار جاده. پدر برای گرفتن ماشین با دست به راننده ها علامت می داد.یک کامیون نارنجی توقف کرد.پدر از رکاب کامیون بالا رفت.کمی با راننده حرف زد و بعد به من اشاره کرد که یعنی بدو بیا.
✍ از ظهر گذشته بود که از پلِ پل زال گذشتیم.راننده با اشاره پدر رُل را به چپ  چرخاند و جلوی قهوه خانه توقف کردیم.آذر یا دی ماه سال پنجاه و هفت بود.معلم ها مدرسه ها را تعطیل کرده بودند و رفته بودند پی انقلاب و اعتراض. تعطیلی به من فرصت داده بود که همراه پدر این سوی و آن سوی بروم. اعتراض معلم ها که به بار نشست و انقلاب شد جهانگردی من هم پایان گرفت.
✍ داخل قهوه خانه روی یک نیمکت چوبی نشستم.راننده با «جِقْجِقَه»۳ به چرخ های عقب ماشین ضربه هایی زد و بعد هم گریس پمپی را انداخت دور گردنش و کهنه ای دستش گرفت و مشغول گریسکاری جایی از ماشین شد.پدر  دست و صورتش را که شست با سر به راننده اشاره کرد که بیاید داخل.تا راننده بیاید رفیق پدر هم پیدایش شد.چند نفر دیگر هم داخل قهوه خانه نشسته بودند.مرد قهوه چی بعد از چاق سلامتی با پدر گفت «چی هُریتْ»۴.پدر به راننده نگاهی کرد که یعنی هر چه میل جناب شوفرّ باشد.زمانی بود که شوفرّها شأن و شوکتی داشتند! راننده در حالی که انگشت هایش را با کهنه تمیز میکرد گفت، چی دارید؟ قهوه چی گفت،«خائَه هی، پخته هُری یا نیمرو»۵ راننده پارچه کهنه را پرت کرد روی میز و گفت زِکی زَکی خان! مرد حسابی مَسْخَرَمانْ کردی! از زبان و زرنگی راننده خوشم می آمد. با همان زبان شیرینش گفت، چنان گفتی چه می خورید که فکر کردم آمَدَم هتل اینترکنتیننتال! مرد حسابی خاگینه و خاوینه و نیمرو و املت و آب پز همش یَکی ئَه! یکی نداند ده نوع غذا گذاشتَه روی طَبَق و حالا می گوید از بین این همه خوراک و خورش و کباب و کوبیده یکی را انتخاب کن و در حالی که می رفت روی نیمکت بنشیند چند بار با صدای بلند گفت «چَه هوریتْ»۶.خوب نمی توانست ادای قهوه چی را درآورد.راننده به پدرم پرخاش کرد و گفت حاجی من از ننگ این نهار گذشتم. تو هن بگذر. نهار نخواستیم. خرمان از کُرّگی دُم نداشت.راننده وقتی که دید پدر نمی گذرد گفت،بگو دست بجنباند کار و زندگیمان مَنتر و معطل دو لقمه نیمرو نشود!
✍قهوه چی یک «دوئری»۶ نیمرو برایمان آورد. چه آوردنی.کوفتمان شد.مثل خاک رس از گلو پایین نمیرفت.هر کس به نحوی ناراضی بود. پدر پکر از پرخاش شوفّر، شوفر عصبانی از ناهار تخم مرغی، قهوه چی ناراحت از متلک های راننده و من حیران آن هتلی که نامش اینترکنتیننتال بود! رضا و نارضا تند و تیز نیمرو را بالا انداختیم و راه افتادیم که در برگشت به تاریکی برنخوریم!
✍آدمی را از آن جهت اشرف مخلوقات گفته اند که دارای قدرت انتخاب و اختیار است. انتخاب و اختیار وقتی مایه شرف بنی آدم است که گردونه مقایسه و مقابله به گردش درآید.در محیط پر تنوع و تَطَوُر شرافت اولاد آدم محک میخورد. شیرینی مُخَیَر بودن آدمی به این است  که بین گزینه های گوناگون قرار بگیرد. نیک و بد و زشت و زیبا و میل و ملال را بسنجد و آنگاه دستچین کند. انتخاب وقتی زیر دندان مزه میدهد که حق انتخاب های متنوعی وجود داشته باشد. وقتی که خاآ و خاگینه و خاوینه و نیمرو چه از نظر محتوا و چه از جهت ماهوی و ماهیت یکی هستند امر انتخاب از معنا خالی میشود.
✍هر کس که روی میز ناهار فقط تخم مرغ چیده باشد پیشاپیش حق انتخاب و اختیار مهمان و مسافر را سلب کرده است. میز هر چه رنگین تر چیده شود شوق و ذوق مهمان و مدعی بیشتر خواهد بود.
👌وقتی بی توجه به ذوق و ذائقه مهمان میز چیده شود البته که جواب بفرمایید میزبان بهتر از زکی زَکی خان مهمان نمیشود!
پ.ن
۱،پیچ و گوشه.
۲،دو رگه.
۳،نوعی آچار مخصوص.
۴،چه می خورید؟
۵،تخم مرغ هست نیمرو می خورید یا آب پز؟
۶،بشقاب.

@Khapuorah
#ماشااکبری

Читать полностью…

خاپورَه

داستان آن تُنگ قرمز!

✅اورژانس دالان درازِ بی ریخت بلندی بود که هیچ چیزی در آن سر جای خودش نبود. به هر چیزی شباهت داشت غیر از اورژانس. حکایت شتر بود و گردن دراز و شکل بی قواره اش که نه راهش به قاعده بود و نه رواقش به راستی. سقفش چنان بلند بود که دو ردیف و در هر ردیف هشت قاب مهتابی با دو لامپ از آن آویزان کرده بودند اما به خاطر بلندای سقف نور آن سی و دو لامپ مهتابی به قدر چراغ لامپایی رنگ و روشنی به در و دیوارش نمی داد. ورودی اش ویران بود و خروجی اش خراب. اتاق هایش برای یک تخت بزرگ بودند و برای دو تخت کوچک. همین قدر بگویم که  در ساختن آن دالان دراز و دور هیچ استانداردی رعایت نشده بود!
✅میان آن همه نابسامانی و نابجایی کنج کجی را یک میز چوبی و چند صندلی پلاستیکی گذاشته بودیم به عنوان آبدارخانه. فرش و فراخ نبود اما در آن تنگنا برای ما نعمتی بود. عضو معروف آبدارخانه ما یک تُنگ پلاستیکی قرمز  بود که حدود دو سال حالا چند روز کم یا زیاد زحمت آب سر میز و سفره را کشیده و استخوان حلال کرده بود. در یکی از آن روزهای شلوغ شلخته نمی دانم چطور تنگ پلاستیکی قرمز مطبخ سر از مستراح درآورد. تنگ آبخوری افتاد کنج مستراح و شد لوله ادرار بیماران.
✅کمی کمتر از یک سال تُنگ پلاستیکی قرمز داخل مستراح بود و اگر بیماری نیاز به لوله ادرار داشت تنگ را در اختیارش می گذاشتند. چندی زحمت بالای آدم ها را کشید و مدتی هم در خدمت پایین تنه آنها بود. سرنوشت آدم ها و اشیا گاهی مثل هم است. اشیا هم مثل آدم می افتند و بعد برمی خیزند. تنگ شیشه ای خریدیم و تنگ قرمز از یادمان رفت. «دَئْوْ»۱ دنیا است که خدمتگذاران را از دل ها و دیده ها می اندازد!
✅ماه رمضان شده بود. بیمارستان به حرمت ماه روزه و آدم های روزه دار کمی «آوْ و آلَتْ»۲ غذا را بهتر و بیشتر کرده بود. خوب یادم مانده است. شیفت عصر بود و نزدیک افطار. مجتبا و باقر روزه بودند. اورژانس خلوت بود. دو سه بیمار بیشتر نداشتیم. مجتبا گفت، «بینِمْ افطار بی پَشخِه می کیم»۳ و خانم بخشی را برای گرفتن افطار راهی آشپزخانه کرد. یک بیمار سقوط از ارتفاع داشتیم که درخواست انجام سی تی اسکن داشت. قرار بود من بیمار را تا سی تی اسکن همراهی کنم. بیمار را روی برانکارد گذاشتیم و به سمت سی تی اسکن حرکت کردیم. در گیر و دار ورود به سی تی اسکن یک لحظه خانم بخشی از جلوی چشمم رد شد در حالی که یک تنگ قرمز پلاستیکی را به طرز ماهرانه ای روی سرش گذاشته و با دست نگه داشته بود. در دست دیگرش قابلمه غذا بود. تنگ قرمز روی سر خانم بخشی چکار می کرد؟ یعنی این تنگ همان تنگ است؟ داخل تنگ چیزی بود؟ دنیا معرکه اُفت و خیز است یعنی تنگ افتاده برخاسته بود؟ در حالی که این سوال ها ذهنم را آشوب کرده بودند نگاهم به افطاری رادیولوژی افتاد.استامبولی با ماست. سریع گوشی را برداشتم شماره داخلی اورژانس را گرفتم. مشغول بود. دوباره و چند باره چرخانک شماره گیر را چرخاندم اما بی فایده بود. دقایقی تا اذان مغرب مانده بود. اطلاعات را گرفتم و به آقای جابری گفتم برود روی خط اورژانس و بگوید با سی تی اسکن تماس بگیرند. گفت باشد و خط را قطع کرد.
✅بیمار روی تخت سی تی اسکن مشکل پیدا کرد و بالا آورد. نیاز به مداخله و مراقبت بود. برای یک پرستار اولویت همیشه بیمار است. تا بیمار را راست و ریس کردم فرصت از دست رفت و صدای اذان و اِذنِ خوردن و آشامیدن برخاست. سی تی اسکن انجام شد و برگشتیم اورژانس. بیمار را روی تخت گذاشته و نگذاشته خودم را به آبدارخانه رساندم. مجتبا و باقر هر کدام یک بشقاب استامبولی جلوی دست گذاشته بودند. تُنگ پلاستیکی قرمز گوشه میز برز و بی خیال ایستاده بود در حالی که لکه های ماست از گودی گردنش سرازیر شده بود. تُنگ را خوب نگاه کردم. خودش بود. همان تنگی که بیشتر از یک سال جایش کنج مستراح بود! باقر در حالی که قاشق پر از ماست و برنج را به دهان می برد گفت،
«ئُو وِه یَه موئَنْ افطار بی پَشخَه»۴.

پ.ن

۱،عادت. روش. رسم.
۲،رنگ و لعاب. آب و فلفل.
۳،ببینم افطار بی پشه ای( بدون مزاحمت) می خوریم؟
۴،به این می گویند افطار بدون مزاحمت.

برگی از مجموعه« یک خواب و صد خاطره»

@Khapuorah
#ماشااکبری

Читать полностью…

خاپورَه

🖋مردمان سخت و سترگی هستند. آدم های تُنُکِ ترکه ای کم خواب و خوراکِ عاطفیِ خانواده دوستِ غیرتمندی که هنوز به خواری ها و ولنگاری های قرن توطئه و تکنولوژی تن نداده اند البته، اگر نیسان ها و موبایل ها بگذارند. تُرکاشوندها را می گویم.
🖋 هر جا آدمی هست درد و رنج هست. بیماری و ناخوشی هست. تولد و مرگ هست. ترکاشوندها هم از این قاعده بیرون نیستند. ناخوشی پای ترکاشوندها را به اورژانس کشانده بود. مردی پر شکیب همراه زن و دختری نجیب.رنگینی رخت های مادر و دختر چشم نواز بود و رفتاربی تکلف مرد پر رمز و راز. 
🖋 جراح برای تشخیص علت درد شکم دخترک سونوگرافی درخواست کرد. انجام شد که کاش نمی شد! دنیا سگ هار است و دندان مار. این هار و آن مار هر لحظه در پی آنند که نیشِ نفرت خود را در تن آدم ها فرو کنند. سونوگرافی برای دختر بارداری گزارش کرده بود! نمیدانم چه کسی کار را خراب و صحنه را مشوش و واقعه را مُشَوَه کرده و بدون ملاحظه نظامات حرفه ای به مرد گفته بود دخترت باردار است! آدم های بی ملاحظه همه جا پراکنده اند.
🖋 اندوه از هر بیماری عفونی واگیرتر است. فوری فراگیر می شود. رنج از چشم ها و نگاه ها به چشم ها و نگاه های دیگر منتقل می شود. همانند آب از روزنه ها راه می افتد و رنج می رساند.مرد بعد از شنیدن خبر بارداری دختر باکره اش گویی که خون بدنش را مکیده بودند.رخسارش چنان بود که گفتی خون در رگهایش ماسیده است.چشمهایش به چشم مُرده ای می مانست که کسی فرصت نکرده بود پلکهایش را روی هم بیاورد.مُردن در تنهایی.جان از جسمش رفته بود و تاب از زانوهایش.بیش از قوّت بر شانه ها بار و اندوه همه عالم در چشم هایش تلنبار.
🖋قدیمی دنیا گفته است تغاری بشکند و ماستی بریزد...فچ فچ و فتنه ها شروع شد.ننگ از شماتت پر رنگ، قضاوت ها و قرائت ها بی درنگ.دخترک ایلیاتی برگ پلاسیده ای رها شده میان آتش بی آبرویی. وجودش تاریکِ مَهِ ملال. غبار غم از هر طرف.تباهی وقتی که شروع شود تمامی ندارد.ایلیاتی و این داستان! داغا و دریغا! مرگ هزار بار خواستنی تر از این زندگی!
🖋حاضر بودم هر کاری بکنم تا آن اندوه از دوش آن مرد ترکاشوند برداشته شود. افسوس که گاهی زور آدمها به ظلم ها و ظالم ها نمیرسد.گریه غم انگیز مادر،سکوت سیاه دختر و نگاه سراسر حسرت مرد را که می دیدم جانم میخواست از جسمم بگریزد.
🖋مادربزرگم می گفت بعضی آدم ها فرشته بعضی دیگر هستند. یکی از همکاران رخت فرشتگی پوشید و پیشنهاد کرد مشاوره متخصص زنان انجام شود.با جراح تماس گرفتم. استقبال کرد.آن موقع برگه های مشاوره را با آمبولانس در شیفت صبح به مراکز درمانی دیگر و عصر و شب به مطب یا منزل پزشک مشاور می فرستادیم.شیفت عصر بود و راننده آمبولانس آقای میرزاوند خانم دکتر غفارزاده پزشک کشیک زنان.
🖋کمتر از یک ساعت جراح زنان بر بالین بیمار حاضر شد.در مدتی که معاینه انجام می شد، می دیدم که جان و جسم پیرمرد فرو می کاهد. مثل خاک در مقابل آب، مثل کاه در برابر باد، مثل «پیش»۱ در مقابل آتش. مرگ اگر آنی باشد عشق است اگر مستمر باشد عذاب!
🖋در اتاق باز شد و خانم دکتر غفارزاده سرزنده و پرانرژی تقریبا فریاد زد پدرش کجاست؟ نفس ها حبس شد و چشم ها خیره. جان ها بیقرار و جسم ها منجمد! چه می خواهد بگوید؟ میخواهد طعنه بزند و تندی کند و تباهی و تاریکی مرد را بیشتر تام و تمام؟ میخواهد بگوید عمو کلاهت را بالاتر بگذار؟! می خواهد زبان به نصیحت بگشاید؟ ننگ و نصیحت؟چرا زمین تَرَک برنمیداشت تا اندوه ها را و آدمها را ببلعد!
🖋مرد با شانه های خمیده و چشمهای بی فروغ و سر فرو افکنده جلو آمد.خانم دکتر گفت غلط کرده هر کی.... مرد آب گلویش را به سختی فرو داد و سیبک گلویش بالا و پایین شد. هر کی گفته دخترت باردار است. دخترت نجیب و باکره است.بیسوادها تشخیص اشتباه گذاشته اند!
🖋آنچه من دیدم شادی نبود. رهایی بود. رهایی از کابوس.رها شدن از قفس.رفتن از زندان.پایان شب وسیاهی و آغاز روز و روشنایی.رهایی از عذاب جان کندن.رها شدن از عذاب نه مُردن و نه زنده ماندن.همیشه و همیشه و همیشه یکی از شادترین لحظه های عمرم آن لحظه ای بود که مرد به صورت دخترش نگاه کرد و دختر به آغوش پدر پناه برد.معجزه اتفاق افتاد.مَرد مُرده ای زنده شد و درخت خشکیده ای را در آغوش گرفت.بهار شد و درخت شکوفه کرد. خدا دوباره خنده را آفرید.
🖋زندگی گردونه گَردان و چرخ فلک چرخان است.در این گردونه شادی سر در پی اندوه دارد و سیاهی به دنبال سپیدی.هیچ چیز در این چرخ فلک همیشگی نیست.هیچ شبی هر چند سیاه،هر چه سنگین تا قیامت نمی پاید. روشنی و رنگارنگی هیچ روزی هم میل مؤبد و مکر موکد نیست!
🌸 شادی نداشتن اندوه نیست. شادی از سر گذراندن اندوه است. رهایی، بی رنجی نیست. پشت سر گذاشتن رنج است.
پ.ن.

۱، علف خشک قابل اشتعال.

@Khapuorah
#ماشااکبری

Читать полностью…

خاپورَه

✅ هر خطبه ای خواندم و سلسله ای جنباندم که این بچه را راضی کنم برای آزمون دبیری آموزش و پرورش نام نویسی کند، بی نتیجه بود و بلااثر. « یِگَر»ی۱ از ویژگی های بارز نسل جدید است. آخرین باری که در مورد این موضوع بحث کردیم کمی صدایم را بالا بردم و مثلا خواستم بگویم که من چند پیراهن بیشتر  «شِرّ دِرّ»۲ کرده ام و بیشتر می دانم و خیر و شرّ را خوب می شناسم و راه خوشبختی را از چاه بدبختی بهتر تشخیص می دهم تو اما، اینچنین که من هستم، نیستی!
✅ گفتم حکم که دست من است لازم کنم تا دستش رو شود و تسلیم بازی و بُرّندگی من گردد. چه می دانستم این نسلِ نه و نُچْ، برگ ها و نیرنگ های تک میان دستشان قایم کرده اند!
سِمِج و سر پُر گفتم فقط یک دلیل منطقی و محکم بیاور که به این دلیل نام نویسی نمی کنم  تا من هم بی خیال شوم. سرش را بالا آورد. نگاه خیره اش را به چشم هایم دوخت و گفت، دلیل بهتر و بالاتر از این که می خواهم به خودم احترام بگذارم! جدیتی که در چهره اش بود اجازه نمی داد به حرفش قاه قاه بخندم. خودم را جمع و جور کردم و گفتم می شود کمی عامیانه تر و در حد دیپلم حرف بزنی تا من هم بفهمم قضیه از چه قرار هست؟!
✅ گفت مگر خودت صد بار برایم تعریف نکرده ای؟ گفتم چه چیزی را تعریف کرده ام؟ اینکه وقتی تازه استخدام شده بودی چه بلایی سرت آوردند. چقدر آزارت دادند. چگونه اذیتت کردند. مگر خودت نگفتی بارها تا مرز جنون رفتی و ناامید و نابود برگشتی خانه. مگر تو نبودی که گفتی ده ها بار آمدی و رفتی و هیچ کس حتا جوابت را هم نمی داد! مگر تو نبودی که گفتی دو سال زیر تیغ استخدام آزمایشی بوده ای و هر روز فکر می کردی امروز صندلی را از زیر پایت می کشند و طناب اخراج را بر گردنت محکم می کنند؟ مگر همیشه نمی گویی تمام گوشت تنت ریخته و دوباره روییده و باز هم ریخته و روییده تا حکم استخدام رسمی برایت زده اند؟ یادت رفته حضرت نصیحت؟ چه زود فراموشت شده جناب بازنشسته.
✅ توپش پر بود و تلخی اش تند! گفتم آن ها سو‌ء تفاهم هایی بود که گذشت. پوزخندی زد و گفت آقای خوش خیال، حضرت خوش بین قبول که آن سوء تفاهم بود و گذشت، حال و روز این روزهایت چطور؟ دیدم چگونه حرمتت را نگه داشتند و دوزار حقوق و اضافه کار معوقه ات را گذاشتند داخل پاکت و دو دستی تقدیمت کردند. شنیده ام کارانه و اضافه کارت را گروگان گرفته اند؟ با دیدن این توهین و تحقیرها چطور انتظار داری من با پای خودم وارد سیستمی بشوم که با «پِتْ پَت»۳ به پیشواز آدم می آید و بعد از سی سال همراهی و همکاری اینچنین سخیف و سبک بدرقه ات می کند! چطور انتظار داری من با پای خودم به دام سیستمی بروم که نه حساب غرور جوانی آدم ها را می کند و نه احترام ریش های سفید را نگه می دارد! درست که آن سوءتفاهم ها گذشته اند اما تلخی و ترومایشان را در جسم و جان خودت نمی بینی؟!
✅ تو را و نسل تو را نمی دانم اما من و نسل من برای خودمان حرمت قائلیم. برای ما احترام بالاتر از نان است. ما اول نام می خواهیم بعد نان. تفاوت نسل من و نسل شما در همین است که شما نانتان بر نامتان پیشی گرفته ما اما اجازه نخواهیم داد. ما گرسنه می مانیم اما گدایی «گِرْدَه»۴ نمی کنیم! سیستمی که ذره ای عزت و اعتبار برای من قائل نیست و چهارچشمی مرا می پاید که چه گفته ام و چه خورده ام و چه پوشیده ام همراهی و همکاری اش چه دلخوشی دارد؟ این کجایش همکاری است؟ مگر خودت نمی گویی سر سفره ای منشین که مواظب چشم و دست و دامنت هستند! مگر نمی گویی نان میزبانی که لقمه هایت را می شمارد مخور!
✅ دیدم اگر بیشتر ادامه دهد حاکم کوت می شوم برای رفع کوتی هر دو دست را به نشانه تسلیم بالا بردم و سکوت کردم. قانع که هیچ بلکه از خوردن نان کارمندی و درآمد دولتی پشیمان هم شدم. این نسل نابودگر محافظه کاران است. نسلی که نان را کنار بگذارد و گرسنگی را برگزیند تا حریم و حرمتش باقی بماند هرگز کم نمی آورد. شکست نمی خورد.این نسل افق های بسیار دورتری را می بیند. قدرت بینایی و تشخیص این نسل ده ها برابر بیشتر از من و هم نسل های من است. تفاوت این نسل با نسل من تفاوت ترس است با شجاعت. بالاترین ترس تحمل بی احترامی است و شوربختانه من و هم نسلی های من در این فقره تَهِ ترس بودیم. نسل z یا x یا g یا هر نام دیگری که روی این نسل بگذاریم نمی توانیم در برابر دانایی و شجاعت این نسل سر فرود نیاوریم.
✅ این نسل نام و نان خود را پاک و پیراسته خواهد کرد. نسلی که به سیری سر خود بیشتر و پیشتر از سیری شکم فکر می کند را باید روی سر گذاشت. این نسل همه آرزوهای خود را برآورده خواهد کرد. نوکری برای نان در جنم این نسل نیست. من به احترام این نسل کلاه از سر بر می داریم و به نشانه قدرشناسی سر خم می کنم. در برابر نسل یِگَرْ یک راه بیشتر نمانده است تسلیم!
پ.ن
۱، یک دنده، لجباز
۲،کهنه، مندرس
۳،بداخلاقی، برخورد زشت
۴،نوعی نان نامرغوب
@Khapuorah

#ماشااکبری

Читать полностью…

خاپورَه

عادت ها و آدم ها

✍مادربزرگ همیشه می گفت رّولَه بنی آدم یعنی بنی عادت. اعتقادش این بود که آدمی بنده آداب و عادات خویش است. می گفت هر کس سوار خَرِ خُلق و خوی خودش است. همه ما فرزندان فطرت خود هستیم. می گفت هر کس سوار خرِ خلق و خوی شود پیاده کردنش مکافات است. هر که فطیره فطرت بخورد برداشتنش از سر سفره سیرت و صفت آسان نخواهد بود!
✍من هنوز نتوانسته ام از خَرِ خلق و خوی گذشته ام پیاده شوم. آب عادت ها هنوز در دهانم مزه می دهد. سُفره سرم پر است از فطیره فطرت. شده ام آدم وردست عادت هایم. هر روز شش صبح  بیدار می شوم. لباس می پوشم. آماده می شوم بروم سر کار. بعضی شب ها با این نگرانی می خوابم که فردا صبح داخل بیمارستان جای پارک گیرم می آید یا نه؟ از خدا پنهان نیست از شما هم نباشد، من هنوز سر ماه که می شود دُنگ صبحانه ام را کنار می گذارم! چه زیبا گفته است قدیمی دنیا که ترک عادت موجب مرض است!
✍ این روزها گویی که چند نفرم! چندین آدم با عادت های عدیده با من همراه هستند. یکی صبح زود بیدار می شود. شال و کلاه می کند برای بیرون رفتن. دیگری اما پتو را به خود می پیچد و خودش را می سپارد به خواب و خیال.
کسی در من هست که می خواهد زنده بماند. کس دیگری اما روزی هزار بار برای من طلب مرگ می کند. آدمی از من عادت کرده کم نیاورد. سر پا بایستد. سر و گردن بالا بگیرد، آدم دیگری اما هر روز به نشانه تسلیم دست ها را بالا می برد و سر را پایین می اندازد.
✍یک نفر هست که عادت دارد ادامه دهد. یک خری هم هست که تمام خوی و خصلتش آن است که به من ثابت کند ادامه دادن بیهوده است. که تهش هیچی نیست. که آنسوی پنجره پوچی است. یک آدم نابودعلی ناامید که معتقد است  که ته این ادامه دادن تاریکی و تباهی است!
✍ سرزمینی را می مانم که شاهش مُرده و آدم ها و عادت هایش سر به عصیان برداشته اند. سرجوخه ها دست و دهان سرداران را بسته اند. هر سرباز صفری به طمع سَروَری بیرق بی رنگ و رمق خود را به جنبش درآورده است. جدایی خواهان سر به جولان و جنون برداشته اند. تجزیه طلب ها طغیان کرده اند. ابوقداره ای بی قدر و قربم اسیر مشتی نوکر و نان خور! دوره خان خانی و حسینقلی خانی است. هر دستی قصدی دارد و هر پایی قباله ای. هر عادتی عزمی دارد و هر خصلتی خواسته ای. یکی فریاد می کشد که ای پیچیده در لحاف و لفافه برخیز. ای خموش خفتیده در خفا چیزی بگو. داستانی بنویس. چکامه ای بسرای. در آن سوی اما شبواره ای مدام در گوشم نجوا می کند که برخیزی که چه؟ بروی به کجا؟ بگویی برای که؟ بنویسی به چه امید؟ این همه بلند نوشتی و کوتاه سرودی کو دُنبه ات؟ کدام است دنباله ات؟ کسی هست هر لحظه نهیب می زند که بتمرگ در خانه. آن بیرون هیچ خبری نیست. این همه انرژی پتانسیل را به انرژی جنبشی تبدیل کردی کو نتیجه اش؟
✍در سینه ام فرج علیپور آفرین قمرتاج می خواند. سرم پر است از مورمویه های عینعلی تیموری. قدم خیر قصه قدم زدن« دِه مین میشو و کُلک و پشم بَئر کِردن وِه قوم و خیشو»۱ را در گوشم کِلْ می زند. در خانه خواب ها و خیال هایم صدای براگجر طهماسبی طنین انداخته است. در چشم هایم صدها نوعروس «تَلمیتْ»۲ سوار رو به نور و نوازش می روند. بر شانه هایم ده ها تابوت تاریک را به سوی سوگ و سیاهی مشایعت می کنم!
✍قالبم شده است ایرانِ چهار اقلیم! جنوبم جهنم است. شمالم «شِمشِمَه»۳. شَرقَم «شِرقِ رِمْ»۴ است و غربم غرق در غروب های غریب. در چشم هایم همه چشمه های جهان گریه می کنند. در گوش هایم همه نی های ببریده از نیستان می نالند!
👌آدم ها اسیر عادت هایشان هستند. زندگی نمایشگاه دائمی عادت های آدم هاست. خَلق ها را خُلق ها راهنمایند.

پ.ن
۱،اشاره به بیتی فولکلور که می گوید قدمخیر میان گوسفندها قدم می زند و کرک و پشم ها را بین اقوام تقسیم می کند.
۲،کجاوه ای که از فرش و رخت های رنگین بر روی اسب و قاطر می سازند و زنان و دختران بر آن می نشینند.
۳،باران شدید.
۴،صدای رعد و برق.
@Khapuorah
#ماشااکبری

Читать полностью…
Subscribe to a channel