تا چند روز پیش پندار من بر این بود که کارهای خوب و امور خیر حتمن به دست آدم های خاص و با ویژگی های خارق العاده انجام می شوند. آدم های دست به خیر به زعم من چهره ای جدی و سیمایی اخمو دارند. لباس مرتب و رسمی می پوشند. کم حرف می زنند و همیشه گرهی بر ابروها دارند. خیلی بخواهند صمیمی بشوند لبخند کمرنگی به صورتشان می نشیند. باور من این بود که آدم های خَیِر کسانی هستند که جوانی و جاهلی را پشت سر گذاشته و به مرز میانسالی رسیده اند. فکر می کردم آدم های زیر پنجاه سال هنوز استخوان هایشان آنقدر محکم نشده است که بار مسئولیت کاری را بدست بگیرند و کلیدی در قفل مشکلات بچرخانند. هر جوری که حساب می کردم نمی توانستم خودم را متقاعد کنم که یک جوانک مو وِزوِزی با شلوار شش جیب و کاپشن چرم با کفش های پاشنه خوابیده می تواند دل شکسته ای را شاد کند. خیلی بعید می دانستم که یک دختر جوان با ناخن های هر کدام به رنگی و با لباس های گل منگولی بتواند دل به دغدغه پیرمردی بدهد و برای رفع نگرانی اش پا پیش بگذارد.
من بر این باورهای غلط بودم تا اینکه چندی روز پیش به احترام روز هوای پاک صبح بدون وسیله نقلیه از خانه خارج شدم. به علت دور بودن محل کارم بخشی از مسیر را پیاده و باقی را با تاکسی طی کردم. سوار تاکسی که شدم با پیرمرد راننده احوالپرسی کردم. پیرمرد سر حال نبود. بی میل و پر از ملال. رانندگان تاکسی بخاطر شغلشان معمولا خوب حرف را می گردانند و گفتگو را می چرخانند. این پیرمرد راننده اما آنگونه نبود که باید باشد. مرد میانه سال کت و شلوار پوشی در صندلی جلو نشسته بود. خانم جوانی در صندلی عقب در یک گوشش هدفون گذاشته بود و به آرامی آدامسی را در دهانش می چرخاند. دختر کیف زرشکی اش را محکم بغل کرده بود. برای آنکه حال پیرمرد را عوض کنم گفتم حاجی اوضاع کار و بار چطور است؟ کمی مکث کرد و بعد گفت، بخور و نمیری گیر هست اگر کلاهبردارها بگذارند. همه دزدن آقا! همه.
مرد کت و شلواری که در صندلی جلو بود گفت؛ تخم مرغ دزدها همه شتردزد شده اند. راننده همانطور که رُل ماشین را با دست چپ گرفته بود با دست راست درِ داشبورد پراید را باز کرد و یک اسکناس ده هزار تومانی بیرون آورد و گفت این دشت اول صبح من است. می گویند تقلبی است! گفتم مطمئنی که تقلبی است؟ با اشاره به مسافر جلویی گفت، این آقا و مسافرهای قبل از شما گفتند تقلبی است و اسکناس را به سمت من گرفت.
اسکناس را نگاه کردم، با آنکه چندان سررشته ای نداشتم اما به راحتی فهمیدم که جعلی است. کاغذش نازک بود. رنگش هم ترکیبی از سبز و آبی. اسکناس را برگرداندم و گفتم انشالله که تقلبی نیست. باید ببری بانک تا مطمئن شوی. پیرمرد اسکناس را گرفت و با بی میلی روی داشبورد گذاشت. خودش هم فهمیده بود که جیبش را زده و کلاهش را برداشته اند. دلداری من حالش را عوض نکرد. مسافر کت و شلواری خیلی جدی گفت، نبری بانک! تقلبی است ببری بانک برایت دردسر می شود. باید ثابت کنی که مال دیگری بوده است! راننده سکوت کرد و رنجی در چشم هایش پاشیده شد. دختری که در صندلی عقب نظاره گر بحث ما و راننده بود گفت اجازه هست من هم نگاهی بکنم. پیرمرد ناامیدانه اسکناس را بدون آنکه برگردد به مسافر صندلی پشتی داد. دختر که شال زردش را پشت گوش انداخته بود بعد از چند بار نگاه و پشت و رو کردن گفت؛ این اسکناس تقلبی نیست. مسافر جلویی با اخمی در پیشانی و گره ای در ابرو برگشت اما چیزی نگفت. دختر از کیف زرشکی رنگش دو اسکناس پنج هزار تومنی درآورد و به پیرمرد داد. رنگ صورت پیرمرد باز شد. رنجی که در چشم های پیرمرد بود مثل غبار در برابر باد کنار رفت. شادی در چشم های راننده رویید. پیرمرد کمر راست کرد. گویی بار سنگینی از دوشش برداشته شد. ناامیدی امیدوار شد. اندوهگینی شادمان.
سیل سخاوتِ دخترک صندلی پشتی، دیوارِ سترگ باورهای پوشالی مرا فرو ریخت. انسانهایی شریف، آدم های مهربان، فرشته های دست به خیر، شهروندان مسئولیت پذیر نشانه های ویژه ای ندارند. آرم و علایم و شکل و شمایل متفاوتی ندارند. آنها که نامشان اشرف مخلوقات است و حالا آدم حسابی حسابشان می کنند همین آدم های معمولی و نادیده و نجیبِ کنار ما هستند.
آن دختر خانم هم مثل من و آن آدم کت و شلواری میدانست که اسکناس جعلی است. اما خوشحال کردن یک پیرمرد راننده نزد دختر جوان خیلی بیشتر از ده هزار تومان می ارزید. ارزشی که من و مرد میانسال کت و شلواری قدرش را نمی دانستیم. آدم ها برای حل مشکلات دیگران حرف می زنند، دلداری می دهند، نصیحت می کنند و اخم و اخطار می دهند آدم حسابی ها اما عمل می کنند. دست در جیب می کنند و هزینه بی مسئولیتی ناشهروندان را می پردازند.
دختر جوانی که شالت را پشت گوش انداخته بودی و کیف زرشکی ات را بغل کرده بودی، همه شادی های دنیا مال تو باشد که یادمان دادی چگونه شادی را به دیگران پیشکش کنیم...
@Khapuorah
#ماشااکبری
گرگ بنزین!
🔘 گران شدن بنزین شده است گرگ مردم ما. هفته ای یکی دو نفر می روند تلویزیون و هزار دلیل بی وجه و وجاهت می آورند که ای خلایق بنزین در این مملکت ارزان است. سیستمی که سال هاست دندان عقلانیت و منطق را کنده و دور انداخته است رئیس دولتش می فرماید منطقی نیست که دولت بنزین را گران بخرد و ارزان بفروشد! معاون اجرایی ریاست جمهور که به نظر می آمد آدم معقول و مقبولی باشد می آید تلویزیون و گلایه می کند که مصرف بنزین خیلی بالاست. ما اینقدر بنزین مصرف می کنیم و فلانجا و بهمان کشور آنقدر.
🔘 جناب معاون اجرایی عزیز! ما مردم که بنزین را مثل سس هزار جزیره روی سوسیس و کالباس نمی ریزیم و بخوریم! مردم که بنزین را از سر تفنن و برای خنکی و خوشگذرانی مثل به لیمو و دوغ آبعلی نمی نوشند! مردم که باسن بچه هایشان را با بنزین نمی شویند که مصرفشان کم و زیاد شود!
🔘 این مردم بنزین را می ریزند در باک ماشین هایی که کارخانه های مورد حمایت شما می سازند و به گفته خودتان در هر صد کیلومتر ده دوازده لیتر بنزین می سوزانند. مگر دو کارخانه خودروسازی این مملکت تحت زعامت و مالکیت شما نیستند؟ چرا در طی چهل سال نتوانسته اید خودرویی بسازید که مثل همه دنیا پنج یا شش لیتر بنزین در صد کیلومتر بسوزاند؟ ایمنی و کیفیت و دیگر استانداردهای خودرو سازی پیشکش همین یک مورد مصرف سوخت را اصلاح کنید به خاطر دخل و خرج خودتان. وقتی که شما ماشین هایی می سازید که مثل نهنگ گرسنه بنزین می سوزانند و از طرف دیگر اجازه ورود خودرو استاندارد هم نمی دهید مردم چه خاکی بر سرشان کنند که مصرف بنزین کاهش پیدا کند؟ چرا حرفی می زنید و ادعایی می کنید که مایه حیرت شنونده می شود؟
🔘 جناب ریاست جمهور فرمایش می کنند که بنزین در ایران لیتری هزار و پانصد تومان است و در افغانستان لیتری یک دلار یا هفتاد هزار تومان است. مسلمان! چه کسانی دلار را به اوج و انتها برده اند؟ ما مردم که در روزمرّگی های خود روزی هزار بار آرزوی مرگ می کنیم؟ مگر ما خواسته ایم که دلار وحشی بشود و زنجیر پاره کند و بشود هفتاد هزار تومن. قیمت واقعی دلار را بکنید ده هزار تومن تا ببینید که در افغانستان قیمت بنزین چقدر می شود.
🔘 این چه گزاره ای است که شما به آن آویزان شده اید. مگر حقوق کارگران و درآمد سرانه ایرانی را به دلار حساب می کنید که می خواهید آب و نان و برق و بنزینش را هم دلاری محاسبه کنید؟ آن مملکتی که شما می خواهید مبنای قیمت بنزین قرار دهید حقوق ماهیانه کارگر و معلم و پرستارش پنج هزار دلار است!
فبه المراد! حقوق را برسانید به صد میلیون تومان و بعد برق و بنزینشان را گره بزنید به قیمت دلار!
🔘 یا باید دلار را متوقف کنید یا ریال را راه بیندازید. هیچ کدام از این دو کار از عهده مردم برنمی آید. شما مسئول اداره مملکت هستید و مردم مبرّا. این همه مردم را برای مصرف زیاد بنزین سرزنش نکنید. این زیاده روی از ناتوانی شماست. شما بی عُرضه اید که نمی توانید سیطره پول دشمن خونی و پدر کشته را بر اقتصاد مملکت تحت امرتان را خنثی کنید!
🔘 حضرات! از بنزین برای این مردم بدبختِ سیاه روز گرگ نسازید. ما همینطوری هم گوشت بدنمان هر روز می ریزد. در رویارویی با گرگ بی رحم قیمت آب و برق و گاز و نان و مرغ و گوشت و سیب زمینی و گوجه و دارو و شهریه. هر چند روز یک بار ما را با گرگ افزایش قیمت بنزین مواجه می کنید که چه؟ این گرگ را رها کنید. خیلی وقت است که ما در مواجه با شما گرگ خور شده ایم!
🔘 می گویند هارون الرشید بر یکی از نزدیکانش خشم گرفت و قصد کرد که او را گوشمالی دهد. دنبال بهانه ای می گشت تا نیت خود را عملی کند. بزغاله ای را به شخص مورد غضب داد و گفت سه ماه دیگر این بزغاله را همینطور که هست تحویل می گیرم. نه باید یک مثقال لاغر شده باشد نه یک مثقال چاق. همینطور که تحویل داده ام تحویل می گیرم. غیر از این باشد گردنت را می زنم! مرد مغضوب درمانده و مانده بر جان خود بیمناک شد. نمی دانست چگونه باید بزغاله را سه ماه دیگر با همین وزن و وضعیت تحویل دهد؟ مرد را با بهلول رشته مودت و رشمه رفاقتی بود. مشکل را با بهلول گفت. بهلول گفت گرگی بگیر و در منزل پنهان کن. بزغاله را آب و علف خوب ده و هر سه روز یک بار گرگ را نشانش ده. گوشتی که بر تنش روییده با دیدن گرگ می ریزد و به وزن قبلی برمی گردد.
🔘 از قیمت بنزین برای ما گرگ ساخته اید. هر چند روز یک بار حرفش را می اندازید و گوشت تن خلایق را می ریزید. کاش این گرگ را زودتر رها کنید. مرگ یکبار و شیون هم یکبار!
@Khapuorah
#ماشااکبری
🔘 نامش پیرولی بود. نام خانوادگی اش را نمی نویسم تا حرمتش حفظ و هویتش پنهان بماند. آمده بود برای آنژیوگرافی. بعد از آنژیوگرافی حرف گوش نداد و زود از تخت پایین آمد. راه که افتاد خون هم از ناحیه عمل راه افتاد. به خاطر خونریزی محل عمل مجبور شد دو سه روز روی تخت بخوابد.
🔘از همان ساعت اول که بستری شد تا روزی که مرخص شد بی انقطاع یک حرف را تکرار می کرد. من همکار شما هستم. من هم سی سال برای این سیستم زحمت کشیده ام. سی سال خدمت کرده ام بی یک ساعت غیبت. ما همکاریم. شما هم روزی آردهایتان را خواهید بیخت و الک هایتان را خواهید آویخت. من هم مثل شما جوان بودم. پر انگیزه و انرژی بودم. چشم هایش را تنگ می کرد و می گفت؛ هی روزگار چه روزهایی را سپری کردیم. چه شب هایی را گذراندیم. مثل خوابی از سر گذشت.
🔘 او می گفت ما همکاریم و ما هم می گفتیم در خدمتیم. شما پیشرو و پیش کسوت ما هستید. شما به گردن این سیستم و سازمان حق دارید. احترام شما وظیفه ماست. صاحب اصلی این مجموعه شما هستید. تجربه شما نقشه راه امثال ما خواهد بود. ما شاخ و برگیم شما رگ و ریشه هستید. شما پی و پیوند این بنا را بر شانه گذاشته و آن را به این روز رسانده اید. از تکریم و تحویلش چیزی کم نمی گذاشتیم. هر لی لی که می خواست به لالایش می گذاشتیم. در هر شیفت دو بار برایش چای دم می کردیم. چای را با قند نمی خورد. بچه ها برایش توت سفید گرفته بودند. جایش را عوض کردیم و گذاشتیم روی تخت کنار پنجره. می گفت از اینجا چشمم به « سنگ سُویلا»۱ می افتد لذت می برم! هر چه اراده می کرد برایش آماده می کردیم. ملاقاتش بیست و چهار ساعته آزاد بود.
🔘 ما معمولا طبق عادت از افراد نمی پرسیدیم چکاره ای یا چکاره بوده ای. ما فکر می کردیم شاید از همکاران خدمات باشد. شاید هم اداری. اکبر می گفت فکر می کنم از بچه های نقلیه باشد. می خورد راننده جیپ بهداشت بوده. اگر چه برای ما اهمیت نداشت که بیمارمان کجا کار می کرده و چه کار می کرده، اما این آدم قصه اش فرق می کرد. حرف هایش آدم را قلقلک می داد که بپرسد حضرتعالی چه کاره بوده ای؟ کدام اداره و در چه قسمتی؟ طوری که تعریف می کرد اسطوره و اصالتی بود برای خودش و سرمشقی برای ما. این مقدار وظیفه شناسی و مسئولیت پذیری کار یک آدم معمولی نبود. می گفت و قسم می خورد که حتا ثانیه ای هم از وظیفه اش کوتاه نیامده و تا آخرین روز و رمق با هر چه که در چنته داشته است به مردم و مراجعینش رسیدگی کرده. در تمام سی سال خدمتش حتا یک بار مراجعه کننده ای صدایش را برای او بالا نبرده. هرگز کسی ناراضی از زیر دستش نرفته.
🔘می گفت کار شما هم سخت است اما نه به سختی کار ما. می گفت از هفت صبح شروع می کردیم ورز و ولای مردم تا دو و سه بعدازظهر! گفتیم شاید فیزیوتراپی کار می کرده. پرس و جو کردیم سابقه ایجاد واحدهای فیزیوتراپی با سن و سال و سجلش جور در نمی آمد. می گفت آنقدر به کارش علاقه داشته که بعضی شب ها را خانه نمی رفته و در همان محل کار می خوابیده است. پیش خودمان می گفتم محل کارش مگر کجا بوده که این مایه دلپسند افتاده است؟ منشی رئیس بوده؟ رئیس جایی بوده؟ رگ کنجکاوی همه ما ورم کرده بود که این آدم کیست؟ کجا بوده؟ مسئول چه خدمتی بوده؟ اگر همکار ما بوده است چرا کسی او را ندیده و نمی شناسد؟
🔘روزی که مرخص شد من کشیک عصر بودم. قبل از رفتن آمد روبروی ایستگاه پرستاری. دست به جیب شد که به عنوان همکار قدیمی باید شیرینی بچه ها را بدهم! خیلی اصرار کرد اما قصدش در حد حرف و تا اندازه دست به جیب رفت و نه بیشتر. گاهی آدم به هر دلیلی مجبور می شود از اصول و قواعدش کوتاه بیاید. اینجا یکی از همان جاهای کوتاه آمدن بود. قبل از خارج شدن از بخش پرسیدم جناب پیرولی من شما را زیارت نکرده ام. سابقه کار من کم نیست اما خدمت حضرتعالی نرسیده ام. شما در کدام واحد مشغول بوده اید؟
پیرولی قیافه جدی و رسمی به خودش گرفت. سینه اش را جلو داد. صدایش را صاف کرد و گفت؛
«باوَه پیرولی مِه سی سال ئِه مِردِه شورخونَه کارِم کِردی»۲!😳
پ.ن
۱، سنگ سوراخ شده ای بر دامنه کوه مدبه مشرف بر قسمتی از شهر خرم آباد.
۲، پدر پیرولی(نوعی احترام همراه با تشویق) من سی سال در مرده شورخانه مشغول بوده ام.
"از مجموعه یک خواب و صد خاطره"
@Khapuorah
#ماشااکبری
آدم های آینه ای...
😳 مدت هاست که مطمئن شده ام هیچ تحوّلی در ساختارها و سیاست های موجود رخ نخواهد داد. سال هاست که از تغییر ناامید شده ام و دارم سعی می کنم این واژه مزاحم ذهن و زندگی را از دانسته های واژگانم به فراموشی بسپارم. تغییر ممکن نیست چون آنها که باید منشا تغییر و تحول باشند گوش های خود را با پنبه پر کرده اند و دیگر هیچ صدایی را نمی شنوند مگر صدای مدح و ثنای خود را. آنها که کلید تغییر را در جیب دارند بر روی گوش هایشان فیلترهای انتخابی گذاشته اند. کم و کوچکترین صدای تمجید و تشویق و تعریف را می شنوند اما نعره ها و ناله های نقد و انتقاد را هرگز نمی شنوند. گوش حضرات با چانه چاپلوس ها سِت شده است گویا!
یک گوششان در است و آن دیگری دروازه. فریادهای مطالبه گری و مسئولیت خواهی از در وارد و از دروازه خارج می شود.
😳 من هم مثل بسیاری از شهروندان این کشور ناامیدم از تغییر و تحول در امور سیاسی، عمرانی، خدماتی و فرهنگی. مایوسانه به خودم می گویم من چه کاره حَسَنَم؟ سرِ سیرم؟ دُم پیازم؟ من کجای این شمایل شلخته ایستاده ام؟ واحسرت و واویلای مرا چه کسی می شنود؟ هیچ امیدی به تحوّلی هر چند اندک ندارم چون مطالبه گر جماعت نه سر سیر است نه دُمِ پیاز. در این وِلاتِ وارفته آدم مطالبه گر غصه خور بغداد تشریف دارد! صاحبان مناصب و خدایان منابر برای شهروند مطالبه گر نقشی بهتر و بالاتر از ترکه زیر دهل قائل نیستند! حضرات خودشان را سنگ سنگین آسیاب فرض می کنند و مطالبه گر را «چَقْ چَقَه آسیاوْ»۱ و پیش خودشان لابد می گویند آسیاب کار خودش را می کند و چق چقه سر خودش را درد می آورد!
😳 امید هیچ امدادی نیست چون جامعه بسته و ساختار متصلب به منتقد و مطالبه گر بی محل می کند. هیچ صدایی شنیده نمی شود الا صدای ثنا و ستایش. بلندگویی بالا نمی رود مگر برای تقدیر و تمجید. برای همین است که ساختارهای بسته سیاسی بهشت مداحان و چاپلوس ها و جهنم منتقدان و مطالبه گران است. در جوامع باز و دموکراتیک مطالبه گر همانند آینه مقابل همگان می ایستد و زشتی ها و زیبایی ها را نمایش می دهد. ساختار دموکراتیک و عقلانی آینه را لازمه آراستگی و آرامش خود می داند و در مقابل آن کژی ها و کاستی های خود را راست و ریس می کند. در ساختارهای باز و به روز مرتب سر و زلف و یقه و آستین ساختارهای سیاسی و سیاست ها به روز و بهتر می شود. جوامعی که سر و وضعشان آشفته و لباس و رختشان نامناسب است به یقین که یا مقابل آینه نمی ایستند یا می ایستند اما آینه را در عریان کردن عیب و ایراد خود مخل و مزاحم می دانند.
😳ساختارهای توتالیتر با آینه ها پدرکشتگی دارند. آینه را آزارگر تلقی می کنند. چون قادر پیرایش و پیراستن عیب خود نیستند از آینه ها کینه به دل می گیرند. بی محلی به آینه ها و آدم های آینه ای سبب می شود که چهل سال با یک عیب و ایراد بیاییم و برویم و عیب و علت روی گردانی دیگران را از خود متوجه نشویم. آینه ها و آدم های مطالبه گر پیرایشگران عیب ها و ایرادها هستند. هر کس که به آینه بی محلی کند با عیب خود خواهد مُرد.
😳 من از هر تغییر و تحولی ناامیدم چون که صاحبان جامعه بسته و ساختار غیردموکراتیک اولین کاری که می کنند آینه را می شکنند. آینه را از جلوی خود برمی دارند. روی آینه ها پرده می کشند و در پستو می گذارند. خانه ای که آینه نداشته باشد سر و وضع ساکنانش هیچ گاه به سامان نخواهد شد.
😳من دندان تحوّل و توسعه را کنده و دور انداخته ام چون مطالبه گری در یک ساختار سیاسی غیر شفاف و رانتی در نهایت به معامله گری ختم می شود. وقتی که آدم ها و آینه های واقعی را حذف می کنیم مجبوریم خود را در هر شیشه مات و مکدری تماشا کنیم. آینه های ناپاک و مات و مکدر همان مطالبه گران معامله گر هستند. آدم هایی که برای خرید و فروش وارد میدان مطالبه گری می شوند. این آدم ها وقتی که بر سر قیمت به توافق برسند اولین کاری که می کنند آینه ها را از سر راه ساختارهای پر عیب و ایراد برمی دارند. مطالبه گران معامله گر بعد از خرید و فروش خود به توجیه گران کمی ها و کاستی های ساختار معیوب تبدیل خواهند شد.
مطالبه گران معامله گر ترمزهای تغییر و توسعه هستند!
پ.ن
۱، ابزاری در آسیاب ها که میزان ورودی محصول برای آرد شدن را تامین و تسهیل می کند.
@Khapuorah
#ماشااکبری
ترســـــــــــــــــــــــــــوهای تنـهــــــــــــــــــــــــــــا
🔘آدم ها در مواجه با شرایط تنش زا مکانیسم های جبرانی متفاوتی بروز می دهند. عصبانیت، پرخاشگری، آسیب زدن به خود و دیگران معمولی ترین مکانیسم های مواجه با آزردگی های روحی و روانی هستند.
🔘 یک زن به هر دلیلی لباس هایش را از تن درآورده و با بدن عریان، عصبانیت و شرایط بحرانی خود را نشان داده است. پیداست که در شرایط روحی و روانی طبیعی هیچ کس چنین شکل و شیوه ای را نمی پسندد. انتخاب این رفتار حکایت از بحرانی عمیق و هیجانی شدید دارد.
🔘این که عریان شدن آن زن به خاطر تذکر پوشش نامتعارف بوده است یا به خاطر جای پارک نامناسب، تعادل روانی نداشته است یا با قصد و هدف این کار را کرده هرگز اهمیت ندارد. آنچه که من دیدم و برای من اهمیت دارد تنهایی آن آدم و ترس آدم های حاضر در آن صحنه بود. من در آن صحنه آدم هایی را دیدم که بدیهی ترین رفتارهای اجتماعی را بلد نبودند. نمی دانستند با یک آدم آشوب و آشفته چگونه باید مواجه شوند. شاید هم می دانستند اما نمی توانستند؟ کسانی که در آن صحنه حضور داشتند گرخیده و گریخته به نظر می آمدند. دست و پای خودشان را گم کرده بودند. هوش و حواسشان سر جای خود نبود و تشخیص نمی دادند چه کاری درست و چه رفتاری نادرست است.
🔘صحنه عریان شدن آن زن و رفتار آدم های اطرافش نشان داد که ما تماشاگران ماهری هستیم. کار ما این است که سوژه ای پیدا کنیم و به تماشا بنشینیم. آدم های آن صحنه ثابت کردند ما مردم مداخله و مسئولیت نیستیم و برای مواجهه با بحران های اینچنینی نه آموزش دیده ایم و نه آمادگی داریم.
🔘 رفتار بهنجار آن بود که چند نفر از آدم های آن صحنه بروند نزدیک آن زن. کنارش بمانند.ـدستش را بگیرند. با او حرف بزنند. همراهش شوند و با لباس های خود و حتا اگر شده با تن و بدن خود حریمی امن برای یک آدم هراسیده بسازند و آرامش و اعتماد از دست رفته را به او بازگردانند.
🔘آن صحنه تابلوی گویای ترس و تنهایی جامعه ما بود. همه آن آدم ها تنها بودند و ترسیده. بی هیچ تفاوتی. زن ها ترسیده بودند و مردها تنها. مامورها سر درگم نشان می دادند. دانشجوها خام و خفتیده. بی تفاوتی همجنس ها تباه کننده بود. هیچ نشانی از یک جامعه آگاه و سرزنده و مسئولیت پذیر وجود نداشت. جامعه ای شقه شقه و آشفته را به نمایش گذاشتیم. هیچ کس در آن صحنه کار خودش را بلد نبود. هیچ چیز درست سر جای خود ننشسته بود.
🔘 بی تفاوتی آدم های اطراف آن زن نشانه ای از تنهایی همگانی جامعه است. بی تعلقی. تعلیق ترس و تنهایی. آدم هایی که چون تنها هستند می ترسند و چون می ترسند در بزنگاه ها تنها می مانند. آن صحنه نشان داد ما شهروندان بی پیوستگی و پشتوانه ای هستیم.
🔘 هیچ تاویل و تفسیری نمی توانم برای این واقعه بنویسم. حق هیچ قضاوتی ندارم. تنها می توانم بگویم زنی دیدم که مصیبت تنهایی خود را با بدن عریان برای تن هایی که ترسیده بودند فریاد می زد اما، نمی دانست که آدم های ترسو پیش از آن که ترسو شوند کور و کر می شوند!
🔘 نمی دانم و اگر هم بدانم هیچ اهمیتی ندارد که آن زن انقلابی بود یا ضد انقلاب، پرستو بود یا پروژه بگیر، روانی بود یا سالم، هنجار بود یا هنجار شکن،حق داشت یا نداشت، رفتارش درست بود یا نبود، مادر بود یا فرزند، هر چه که بود من زنی تنها دیدم که میان تن های ترسو، تنهایی و ترسویی همه ما را فریاد می زد!
🔘او که عریان شده بود از تنهایی خود می گریخت و آن آدم ها فقط تن او را دیدند و چشم ها و دست هایشان را بر تنهایی او بستند. هیچ کس حتا نزدیک او نرفت. او زنی تنها بود که تنها ماند!
🔘آنچه من دیدم لخت شدن یک زن نبود عریانی یک اجتماع تنهای ترسیده بی تفاوت بود. نمایش تن های تنها و ترسوهای تنها.
@Khapuorah
#ماشااکبری
سیاست ورزی اینستاگرامی..
✅ هر کسی نقطه ضعفی دارد و از جانب همین نقطه ضعف روزی ضربه می بیند و زمین می خورد. نقطه ضعف ها درز و دروازه هایی هستند برای دست درازی دزدها و دَلِه ها و دوست ها و دشمن ها. بریدگی و پارگی هایی هستند روی پوست که ورود ویروس ها و انگل ها را سهل و ساده می کنند. آدم ها همیشه از نقطه ضعف هایشان ضربه می خورند. از نقطه ضعف های من یکی هم خط و خراش روی ماشین است. وقتی که خط و خراش روی ماشینم می افتد انگار که تن خودم زخمی شده است. ضربه و زدگی که به ماشین وارد می شود تن و جسم من درد می گیرد!
✅ چند وقت پیش در دست اندازهای تپه مانند جلوی پلیس راه کمالوند، بنده خدایی نتوانست فرمان ماشین را خوب نگهدارد. کشید به چپ و سپرش گیر کرد به گلگیر ما. آن بنده خدا شیشه را پایین کشید، لبخندی زد و دستی تکان داد و من هم که خدای رودروایسی ام با دست جاده را نشان دادم یعنی که ناز شستت. راهت را بگیر و برو. ماشین خط افتاد و روان من خراشیده شد. رانندگی با ماشین زده و زخمی بسیار آزارم می دهد. انگار که دارم عیبی را با خودم جابجا می کنم. در یک صفحه اینستاگرامی دیدم تبلیغی گذاشته اند که با یک افشانه معجزه گر همه خط و خراش های ماشین را از بین می برند. عکس ها و فیلم هایی که نشان می داد معرکه بود. چنان زیبا و ظریف زخم ها و زدگی های ماشین را ترمیم می کرد که انگار همین الان از کارخانه درآمده است. برای هر رنگی و هر ماشینی. چیزی مثل معجزه. بدون نیاز به صافکار و بتونه و نقاش. نور علیٰ نور بود!
✅ زنگ زدم. فروشنده کلی در توصیف و تعریف محصول ضد خط و خراش قصه گفت و خطبه خواند برای خام کردن من. فروشنده از آن حرفه ای های همه فن حریف بود. نقطه ضعف من خریدار را قشنگ فهمیده بود. پرسیدم چه ضمانتی برای محصولتان دارید گفت ضمانتی نداریم یا اعتماد کنید یا منصرف شوید! افشانه را سفارش دادم. یک هفته بعد وقتی که بسته را که باز کردم دیدم کلاه سرم رفته. یک قوطی رنگ معمولی بود با برچسب رنگین گمراه کننده ای به زبان انگلیسی. زنگ زدم و گفتم که کارتان اخلاقی نیست و کلاهبرداری و دزدی است. کسی که آنسوی خط بود گفت همین است که هست. خرید اینترنتی همین است اعتماد نمی کردید حالا که اعتماد کردید حق اعتراض ندارید. وقتی که گفتم پیگیری می کنم و به پلیس زنگ می زنم صدایش را بالا برد و هر چه از فحش و فضیحت و سزا و ناسزا بلد بود نثارم کرد و گفت اگر جرأت داری یک بار دیگر زنگ بزن تا بدهم بچه ها اینستاگرامت را هک کنند و عکس هایی برایت بگذارند که آبرویت مثل برگ پاییز بر باد برود! از شرّ ترسیدم و از خیر پیگیری گذشتم!
✅ سیاست ورزی در ایران حکایت همان خرید اینستاگرامی است. هر کس و هر چه را در بازار سیاست می توان برای فروش گذاشت و با هر فن و فریبی آن را به مشتری قالب کرد. کسانی که در اینستاگرام سیاست ایران حاضر می شوند از همان اول نیت ناجور دارند. در این بازار مایه و متاعی برای فروش نیست اگر هم چیزی به ما نشان می دهند بدلی است و بی اصالت. سیاستمدارانی که ما دنبالشان راه می افتیم وقتی که به مقصد می رسند همانی نیستند که در ویترین و وعده ها به ما نشان می دهند. حرف از قُمری و قناری می زنند اما کلاغ و کرکس تحویل می دهند. قلم ضد خش می فروشند اما بُرس سیمی و قوطی رنگ روناس به دست مشتری می دهند.
✅ سیاست ورزان نقاط ضعف را می شناسند و از راه و روزنه همین نقطه ضعف ها سر ما کلاه می گذارند. نقطه ضعف ما تورّم است و گرانی است و فیلترینگ است و گشت ارشاد است و ارزش پول ملی است و قیمت دلار است و حصر است و محیط زیست است و همسان سازی حقوق است و مالیات است و کمبود برق و گاز است و سیاست خارجی عزتمند است و سیاست داخلی آشتی جویانه است و ایجاد فرصت های برابر است و بستن راه بر هر رانت و رابطه است و احترام متقابل دولت و ملت است.
✅ سیاستمداران نقطه ضعف ها را در بوق و کرنا می کنند برای فریب. برای غش در معامله. برای گندم نمایی و جوفروشی. آنها برای فروش حرف های قشنگ می زنند و ایده های عالی می آورند اما وقتی به پُست ها و پایه ها می رسند و از پل ها می گذرند آن کار دیگر می کنند! طیب نیا را نشان می دهند اما کابینه را با همتی می بندند! نام رستم و سهراب را می اندازند در دهان ها اما آن که خُود و خفتان وزارت می پوشد اسکندر است! می گویند زورو را به میدان می آوریم اما وقتی که نقاب را بالا می زنند آن که می بینیم گروهبان گارسیا است. با ظریف بالا می روند اما ضعیف ها را بالا می برند!
✅ نقطه ضعف سیاست صداقت است و اعتماد. دلال ها می گویند چون اعتماد کردید حق اعتراض ندارید! بدلی فروش ها هر نقد و نه ای را تخریب و تشویش می دانند و جوابش را با تهدید و توهین می دهند! حرف از هک و حد و حدود می زنند و پایی که بیشتر از گلیمش دراز شده است!
@Khapuorah
#ماشااکبری
ما شش نفر بودیم.....«قسمت چهارم»
دوّمی ما که علی مراد بود خوب چم و خم بازار را یاد گرفت. از دکانداری خیابان وِصال کشید به صادرات و واردات. چهار کارت بازرگانی داشت. سیمان می فروخت به کردهای سلیمانیه و نخود و ذرّت می داد به شیخ نشین های خلیج فارس. خوب میفروخت و خوش می خرید. درست روزهایی که فکر می کرد سوار کار شده است، شیر پاک خورده ای با طناب پوسیده فرستادش ته چاه و سر چاه را گرفت. کارت های بازرگانی بلای جانش شدند. به جرم اخلال در امر اقتصاد و دست داشتن در پولشویی گرفتند و اموالش را مصادره کردند و خودش را زندان. مدت ها طول کشید تا توانست خودش را از چاه بالا بکشد و بیرون بیاید. علی مراد حالا شده است حسابدار یک مدرسه غیر انتفاعی. از آن موهای انبوه وزوزی روی سرش دیگر خبری نیست. قدش به نظرم کوتاه تر شده اما هنوز در پوشیدن لباس بی قید و بند است و اعتقادی به بستن کمربند ندارد. خوب سیگار میکشد و بسیار سکوت می کند. با زنش، نَرمِلونی یک روز آشتی است و سه روز قهر!
سومی ما که بختیار بود مال مفت زیر دندانش مزه کرد. هر چه را که داشت نقد کرد. از اهل و آشنا هم فراوان قرض و امانت گرفت و شد سبد گردان بورس. می گفتند تخصص نوسان گیری دارد! شایع کرده بودند حتا وقتی که خواب است هم پول به حسابش می آید. دلالی در درونش بود. واسطه هر وضعیتی می شد. سر و وضعش قشنگ نشان می داد که دارد از خاک برمی خیزد. فاصله اش با فامیل معنادار شده بود. یک بار که دیدمش و بحث چه می کنی و چه خبر شد، پرسید چقدر درآمد داری ؟ دروغ چرا رویم نشد بگویم بیست میلیون رقم را زیاده از حد گرد کردم و گفتم حالا یک چیزی هم به ما می دهند در حد چهل پنجاه تومن! جوری خندید و تمسخرآمیز نگاهم کرد که اگر زمین چاک می شد و دهان باز می کرد خودم را در چاک بی درز زمین پنهان می کردم. گفت اگر داری بیا تا برایت سرمایه گذاری کنم. یک ماه به اندازه یک سال پول جمع کن. نداشتم. اگر هم داشتم مال این فعل و فن ها نبودم. حباب حرص که ترکید و خانه های بورس که قرمز شد سوّمی ما هم زیر پایش خالی شد و دو روزه به خاک سیاه نشست. سقوط کرد. چون زیاد اوج گرفته بود بد جوری ضربه خورد. مدتی خودش را از چشم مردم پنهان کرد اما دید که بی فایده است. خجالت را کنار گذاشت و آفتابی شد. کم و زیاد کرد و مال مردم را پس داد اما، اعتبار و آبرو را نتوانست پس بگیرد. بختیار الان راننده اسنپ است. هر از گاهی که اتفاقی با هم برخورد می کنیم به شوخی می پرسم دریافتی ماهانه ات چطور است؟ لبخند تلخی بر لبش می آید و دو دستی فرمان را می گیرد و رو به جلو می راند.
چهارمی ما محمدحسین، رفت دانشگاه علامه و جامعه شناسی خواند. بعد که به این نتیجه رسید به قدر کافی خوانده است شروع کرد به نوشتن. کتاب نوشت. مقاله تالیف کرد. یادداشت برای روزنامه ها. چه ذوقی کرده بود وقتی که یکی از یادداشت هایش را در روزنامه سراسری چاپ کرده بودند. با آن که دانشگاه رفت و دانشمند شد اما هنوز ساده و سر به زیر بود. فکر کرده بود علی آباد هم شهری است، رفت دنبال انتشار کتاب هایش. خانه پدری را فروخت تا پول چاپ کتابهایش را فراهم کند. کتاب هایش را که خواندند گفتند مضر است. اینجا و آنجا و این و آن را باید حذف کنی! این سطر و ستون قابلیت چاپ ندارد. برنامه چاپ کتاب به بن بست رسید و تا محمدحسین با تأنی و طمانینه دنبال خرید خانه بود قیمت خانه موشکی بالا رفت و فکر خانه خریدن رفت روی هوا. پول خانه پدری را داد اجاره خانه ای در گلدشت و باز هم نشست به نوشتن. عید پارسال دیدمش. گفتم خوبی سردار قلم؟ گفت حال کدام نویسنده خوب است غیر از سفارشی نویس ها. ما نویسنده ها راویان رنج و شکست های خودمان هستیم. از بلاهتی که داریم داستان ها را به اسم مردم می نویسیم. می دانستم که چقدر آدم ماخوذ به حیایی است و تا گره بر گردنش سفت نشود درخواستی نمی کند برای همین وقتی که با کلی عذر و عذاب برای ضمانت وام بانک زنگ زد درنگ نکردم و ضامنش شدم برای سی میلیون!
پنجمی ما گلمراد بود. ارشد شیمی محض از دانشگاه رازی کرمانشاه. فوق لیسانسش را کنار گذاشت و با دیپلم رفت بانک. شد صندوقدار. گیج بازی درآورد و خودش را انداخت جلوی چشم. طعمه خوبی بود برای کلاهبرداری. بالایی ها گاوبندی کردند و پول های بانک را بالا کشیدند و انداختند گردن این بنده خدا. دزد نبود اما مدارک بر علیه اش بود. بازداشتش کردند. محکوم شد به اخراج از کار و پرداخت جریمه. هیچ کس نتوانست کمکش کند. خانه اش را داد جای اختلاس. خُلق و خُویَش به هم ریخت. پزشکان برایش تشخیص افسردگی گذاشتند. حالا مشت مشت قرص آرامبخش می خورد تا آرام شود. سه ساعت پیاده روی می کند تا یک ساعت خوابش ببرد. پنجاه ساله ای است که هشتاد سال سن دارد!
@Khapuorah
#ماشااکبری
ما شش نفر بودیم....« قسمت دوم»
عینک آقای مدیر از دستش افتاد روی میز و تراق صدا داد. مردی که اُوِرکُت طوسی روی ژاکت سبز پوشیده بود و ریش های انبوهش تا زیر چشمش آمده بودند ریز و مرموز خندید. چند نفر هم پوزخند زدند. علیمراد قرمز شد. رگ گردنش ورم کرد. چشم هایش چونان دو دُم جُنبانَکِ در برابر نگاه افعی گرسنه ای بالا و پایین می شدند. به یک آن از پشت میز بلند شد و فریاد زد.
همه جا پارتی بازی، اینجا هم پارتی بازی؟ قرآن هم پارتی بازی؟ قرآن خدا به کمرتان بزند و از دفتر مدرسه بیرون رفت. آقای جام آبادی به مرد ریشوی ژاکت سبز اعتراض کرد. مدیر به هواخواهی علی مراد و آقای جام آبادی از دفتر بیرون رفت. مسابقه به هم خورد. آن سال از مدرسه ما کسی انتخاب نشد. علی مراد سخت و سمج معتقد بود پارتی بازی شده و دوست و آشنای خودشان را انتخاب کرده اند!
علی مراد تا سه روز مدرسه نیامد. روز چهارم با دست گچ گرفته پیدایش شد. گفت که تصادف کرده و ماشین فرار کرده است. ما باور کردیم اما اکبر گفت؛ ناجنس فیلممان کرده! تصادف کجا بود. یک هفته بعد معلوم شد اکبر راست گفته است و تصادف و گچ و باند پیچی دست همه ساختگی بوده است. سر و سیرت علی مراد به هر چیزی می آمد الا بچه مدرسه ای. درس و مدرسه به آنجای علی مراد نبود. بیشتر از آن که در مدرسه و کلاس باشد توی کوچه و کناره ها سیر می کرد. آمدن و نیامدنش به مدرسه سر به سر بود. گاو می آمد، خر میرفت. چنان از بیخ عرب بود که نمیدانست she is دو واژه جدا از هم هستند. فرق فعل و ضمیر و فاعل را نمی دانست! خون به جگر آقای علیپور معلم انگلیسی کرده بود. خودش می گفت پدر و مادرش نمی دانند در چه مقطعی درس می خواند! سال چهارم دبیرستان بود اما به اندازه کلاس هفتی معلومات درسی و آموزشی نداشت. سر آخر با تک ماده دیپلم گرفت. رفت پی کار و کاسبی. خوب هم برایش گرفت. سربازی را تمام کرده بودم که دیدمش گفت؛ «پیل چَل چَل کِردمَه سی نَرمِلونی»۱ نرملونی نام نازاری زنش بود. هنوز همان علی مراد بی خیال و خام و خری بود که همیشه غایب نیمکت سوم کلاس دوم سری A بود.
✍ سومی ما بختیار بود. قد کوتاهی داشت. گوشت و چربی اش بر استخوان می چربید. سفید و تپل بود با گردن کوتاه و کله گرد و یکنواخت. عاشق سینه چاک فیلم هندی. دنیا و دلبستگی بختیار فیلم و ویدئو بود. به بچه ها گفته بود فقط مادرش را بیشتر از فیلم هندی دوست دارد. داستان هایی از آوردن و بردن ویدئو که آن روزها داشتنش جرمی در حد آدمکشی بود نقل می کرد که مو بر بدن آدم سیخ می شد. کمتر روزی بود که سر وقت بیاید مدرسه. وقتی هم که می آمد سر و صورتش نَشُسته بود و چشم هایش هنوز خواب آلود. موهایش شکسته و نامرتب. خط بالش هنوز روی صورتش معلوم بود. همیشه در حال تعریف داستان فیلمی بود که دیشب دیده بود. استاد تعریف جزئیات بود. معتقد بود که جهان هستی بر جزئیات استوار است و دنیا بدون جزئیاتش به لعنت خدا نمی ارزد. وقتی که داستان عاشقانه فیلم های هندی را با تمام جزئیات تعریف می کرد انگار باستان شناسی بود که در مورد تکه های یک سفالینه عهد عتیق حرف می زند. کوچکترین جزئیات از چشم بختیار دور نمی ماندند. پرداختن به جزئیات برایش اهمیت حیاتی داشت. معتقد بود که جزئیات مثل ادویه است برای زندگی. بدون طعم و رنگ ادویه شوربای زندگی خورای هیچ کس نیست. وقتی از آمیتاباچان و راجندرا کومار حرف می زد گویی از پسر عموهایش تعریف می کرد. اصرار عجیبی داشت که ثابت کند زن های هندی زیباترین زنان جهان هستند. همیشه عکس چند زن هندی خوش رنگ و جلا لای کتاب هایش بود. بیشتر از صد بار داستان فیلم هندی سنگام را برای ما تعریف کرده بود. این داستان آنقدر تکرار شده بود که همه ما می دانستیم سوندرا و کوپال دوستان دوران کودکی همزمان عاشق رادها شده اند. سوندرا با رادها عروسی می کند و گوپال را فراموش می کند. بعد اما سوندرا به رادها بدگمان می شود و او را به خیانت متهم می کند. اما گوپال ثابت می کند که رادها زنی پاک دامن است. زندگی سوندرا و رادها ادامه می یابد و گوپال خودکشی می کند. با شور و هیجان خارق العاده ای جزئیات نگاه های عاشقانه سوندرا به رادها را توضیح می داد. وقتی حرکت انگشتان سوندرا را میان موهای رادها توصیف می کرد انگار که موسیقیدانی در حال نواختن نت های یک تصنیف عاشقانه است. بختیار می گفت زندگی همه آدم ها یک کلیت یکسان است. آنچه که زندگی ها را از هم متمایز و متفاوت می کند جزئیات زندگی است. می گفت آدم ها با کلیات زنده اند اما با جزئیات زندگی می کنند.
بختیار از همان اول حساب و کتاب سرش میشد. شیرینی سود و تلخی ضرر را از همان بچگی درک می کرد. درسش تعریفی نداشت اما هوشش باریکلا داشت. درسش که تمام شد مستقیم رفت سربازی. از سربازی که برگشت شد داماد خانواده آقای صداقت.
ادامه دارد.....
پ.ن
۱،برای نرملونی پول بسیار جمع کرده ام.
@Khapuorah
#ماشااکبری
عزیزم،
مادربزرگ می گفت، نان بر سه گونه است. حلال و حرام و حسرت!
🖋 اوّل نان حلال است که از قدیم کمیاب بوده و در این روزگار می رود که نایاب شود. اگر گیر بیاید به گنج می مانَد. مثل عتیقه قیمتی است. عسل ناب است. دوای همه دردها و مرهم همه زخم ها. پیدا کردن نان حلال سخت است. روز به روز سخت تر هم می شود. از دهان شیر باید ربودش. از میان سنگ باید درآوردش. برایش عرق جبین باید ریخت. پیه بدن باید آب کرد و پوست تن به آفتاب می باید داد. آن کس که دنبال نان حلال است همیشه همنشین مِحَن و ملال است. سفره نان حلال روز به کمتر و کوچکتر می شود. ته نان حلال تهیدستی است. اشتهای آدم ها به نانِ حلال هر روز کم و کمتر می شود. بسیاری از مردم این روزگار دندان خوردن نان حلال را از بیخ و بن کنده اند!
🖋 دوّم نان حرام است. قدیمی ها می گفتند آتش است و هر کس به خانه ببرد آتش به خانه و خاندان خود زده. این روزها اما آن آتش بَرداً و سلاما شده است و دیگر نه در این جهان و نه در آن دنیا کُرک و پر کسی را نمی سوزاند. نان حرام فَت و فراوان است. همه جا ریخته و بر هر کوی و کرانی آویخته. اهلش که باشی می توانی جمع کنی و روی هم بگذاری و سر یک سال نشده از زمینِ ضلالت به اوج جلالت برسی!
🖋 نان حرام خوش خور است لامروّت. تُرد است و پر از طعم. شور و شیرین است. مثل انار سیاوْ میخوش و مَلَس. زیر دندان مزه اش مزید می شود بی صاحب. مثل باقلوا از حلقوم پایین می رود. با آن که نامش حرام است اما خوب برکت کرده است. در سرا و سفره ها بسیار است. نان حرام نان بی زیان و زحمت است. مایه اش یک تلفن است یا یک پیامک یا یک امضا یا چند خط نوشتن و گفتن. چشم بر گناهی بستن یا گره ای بر گره ای زدن. همه جا هست. در ساک، در سبد، در صندوق. آنقدر که در ساخت و پاخت هست در ساخت و ساز نیست. عده ای آن را از واردات به دست می آورند و برخی از صادرات. در اداره ها و شرکت ها نامش شده است پول چای. شیرینی بچه ها! در گذشته که حیا و حرمت هنوز این مایه خوار و خفیف نشده بود بعضی آن را از زیر میز می گرفتند اما امروزه به راحتی از روی میز برمی دارند و می ریزند به حساب همسر و همکار و هم پیاله شان! نان حرام مردمی ترین نان است. صدی نود آدم هایی که صبح از خانه بیرون می روند گام به سوی آن برمی دارند. هر چه که نان حلال سخت به دست می آید نان حرام اما به دست نیاوردنش سخت است. قوتِ غالب مردم زمانه است. چه بخواهی چه نخواهی لقمه ای از آن در دهان یا پاره ای از آن به دامان یا جزئی از آن در جیبت خواهد افتاد. خیلی وقت است که نان حلال با نان حرام در هم شده و روز به روز سهم حلال اندک و غلظت حرام افرون می شود.
🖋 و سوّم از نان ها نان حسرت است و واویلا از نان حسرت. واحسرتا از این نان. کثیف ترین نانی که آدم می تواند بخورد. لقمه لعنت است. خورشِ خفت و خواری است. گندمش از دانه دنائت می روید. خمیرش با آب آبرو تهیه می شود. خوردنش روح را آلوده و جسم را نجس می کند. نان حسرت زهر مامبای سیاه است. خوردنش روزگار آدم را سیاه می کند. روح را گرسنه می کند. آدم را از جان خودش سیر می کند. مناعت طبع را نابود می کند. هر لقمه ای از آن برای تباه کردن یک عمر کفایت می کند. اما چیست این نان حسرت؟
🖋 نان حسرت نانی است که نخبگان افتاده زیر دست پخمگان به دست می آورند. حقوقی که مایه دار بی مایه به بی مایگانِ جوانمرد می دهد! وردست با علم و اخلاق و اراده ای که از مافوق بی علم و عمل خود حقوق می گیرد نان حسرت به خانه می برد! کارمندی که به تدبیر و تمشیت امور از مدیر خود سرتر و برتر و بهتر است اما بنا بر مناسبات اداری و مراودات سازمانی باید زیر دست مدیر بماند نان حسرت می خورد. شاگردی که می بیند استادکارش چیزی در چنته ندارد اما ناچار است که کنار دست او بماند و خرابکاری هایش را تاب بیاورد حقوق حسرت می گیرد. در جامعه ای که پادویی از پیراستگی جلو بیفتد و پخمگان بر نخبگان حق سروَری پیدا کنند نان حسرت فراوان خواهد شد. وقتی خردمندان می شوند زیر دست بیخردان و عالِمان می شوند وردست جاهلان سفره ها از نان حسرت انباشته خواهد شد.
عزیزم،
🖋نان حلال اگر گیرت آمد بر دیده بگذار، ببوس و بخور که داروی همه دردها است.
اگر طَبعَت می کِشَد، اشتهایش را داری، دندانت بُرّا است و هاضمه ات از پس نان حرام برمی آید، بخور. گوارای وجودت. گوشت بشود و بماند به تنت.
عزیزم،
🖋گرد نان حسرت اما هرگز نگرد. نان حسرت مثل آتشی که روی خاک روشن می کنی، برای همیشه خاک وجودت را نابود و نازا می کند. خوبیها را میرا و بدی ها را نامیرا می کند. نان حسرت موریانه است، تو را از درون می خورد. پیکره های پوکی که این روزها در حال افزایش هستند حاصل خوردن نان حسرت است. مایه افسوس و افسردگی می شود. ناامیدی به بار می آورد. دشمن شادی است.
عزیزم،
از گرسنگی بمیری بهتر است که نان حسرت بخوری!
@Khapuorah
#ماشااکبری
✍ نمی دانم عِیْزِلا زنده است یا نه. سال هاست که از او بی خبرم. آخرین بار که او را دیدم کلاس سوم دبستان بودم. در آشوب و آشفتگی های روزِ بعد از انقلاب چیزی را زیر چادر زنانه ای پنهان کرده و دزدانه از لای در وارد خانه شد و بعد از آن دیگر هیچ وقت عیزلا را ندیدم. آن موقع پنجاه سالی داشت. اگر عمرش به دنیا بوده الان باید نود و چند سالی سن داشته باشد. امیدوارم زنده باشد و اگر این نوشته دست به دست به دستش رسید از من نرنجد و آن را حمل بر سرک کشیدن در خُلق و خوی خصوصی خود نداند. قصدم از این خاطره نویسی یادآوری عبرت های روزگار و پندهای پیرانگی است.
✍ عیزلا عذابی بود که خدا بر اهل آبادی نازل کرده بود. شعله شرّی بود که دامن اهالی را گرفته بود. ریگی بود در کفش و خاری بود در چشم. روزی نبود که سر موضوعی داد و دعوایی درست نکند. ساعتی نبود که صعوبتی نسازد. هفته ای چند بار در پوستین خلق می افتاد و بی دلیل و به بهانه ای دست به یقه می شد و کارش به زد و خورد می کشید.
✍ قدیمی دنیا درست گفته است که یک شیر میان دو روباه عاجز است! عیزلا به تنهایی حریف یک آبادی نمی شد. دعوا که درمیگرفت تمام آبادی می ریختند روی سر عیزلا و تا جا داشت چوب و چماقش می زدند و لعنت و لگد نثارش می کردند. ده ها بار عیزلا افتاد زیر چوب و چماق و مشت و لگد آبادی و پر پوستش کتک خورد و ناسزا شنید. عیزلا دست تنها بود و همیشه سرنوشت همان شیر تنهای میان جمع روباه ها را پیدا می کرد. عاجز و افتاده! کتک خورده و شکست خورده.
✍ تنها کسی که پشت عیزلا درمی آمد و از او در برابر همه آبادی دفاع می کرد میرطلا بود. میرطلا پشت و پیوند دوری با عیزلا داشت و به دنبال همان نام و نسبت به هواخواهی عیزلا چوب برمیداشت و بیرق برمی افراشت. دعوای که میشد میرطلا خودش را می انداخت داخل داوْ و سپر عیزلا می شد و یک فصل کتک مفصل از اهالی آبادی نوش جان میکرد. با وجود میرطلا باز هم این اهالی آبادی بودند که دست بالا را داشتند و بی زخم و زدگی میرطلا و عیزلا را گرزکوب می کردند و به ریششان می خندیدند. طرفداری میرطلا از عیزلا حداقل این خوبی را داشت که چند نفر از مردم گرز به دست را مشغول خود می کرد و ضربه هایی که باید به « قاپ و قُلْ»۱ عیزلا میخورد روانه کتف و کول میرطلا می شد. میرطلا بار بخشی از لت و کوب های عیزلا را بر دوش گرفته بود. میرطلا شریک زخم های عیزلا بود. سهمی از سختی های عیزلا را به عهده گرفته بود.
✍ عیزلا عیب و ایراد بسیار داشت. یکی هم این که دوست را از دشمن تمیز نمی داد. فرقی بین یار و مار نمی گذاشت. با برادر همان گونه رفتار میکرد که با بیگانه. حرمت آن کَس را که در سختی و سیاهی کنارش ایستاده و سر و دست به راه چوب و چماق دشمنش داده بود نگه نمی داشت. نیکی و نکولی برای عیزلا یکسان بود. هُمال با همراه برایش یکی بود. برای امر مختصر و مبتذلی دست دوست را رها می کرد و به بهانه بی ارزشی از دوستان دیرینه دشمنانی پر کینه می ساخت.
✍ دیوار گِلی کهنه ای زمین های عیزلا و میرطلا را از هم جدا می کرد. نوبت آب میرطلا به شب افتاده بود و آب در زمین مانده و به پی و پایه دیوار گِلی رسیده و دیوار فرو ریخته بود. فردا که روز شد و عیزلا با دیوار فرو ریخته روبرو شد کاری کرد که هیچ کس با دشمن خونی نمی کند. چشم بست و دهان باز کرد و هر چه ناسزا و بی سزا بود نثار میرطلا کرد و عاقبت هم دست به دسته بیل برد و آن جا که فرق میرطلا بود تیغه بیل را فرود آورد. آهن گوشت را دَرید و رگ را بُرید و خون میرطلا با خاک دیوار در هم آمیخت.
✍ میرطلا وقتی که آن مایه ناسپاسی و ناپختگی عیزلا را دید بی هیچ عکس العملی گفت عیزلا خان دیر و دور نباشد که باز هم بیفتی جلوی چوب چوپان ها. امروز یا فردا دوباره یقه ات گیر گردن کلفتی خواهد افتاد، من دیگر شریک شرّ و شرارت هایت نیستم. ضربه گرزها را خودت به تنهایی بخور. مرا سرافکنده کردی بعد از این سر تنها به سنگ ها بسپار. شاخم را شکستی، روز نزاع نزدیک است، از من انتظار هم شانگی نداشته باش. از این به بعد شانه ات در برابر تیغ شمشیر تنها خواهد بود. تو که نفهمیدی در روز واقعه چه کسی کنارت مانده و چه کسی مقابلت بوده همان بهتر که تنها بمانی. برو که سزاوار همان بَرْدْها و بچه ها هستی که سنگت بزنند و سَبُکَت کنند!
✍ رابطه پزشکیان و ظریف عیزلا و میرطلا را یادم آورد.چوب و چماق هایی که حواله قاپ و قُلَ پزشکیان شد، آقای ظریف سر و سینه جلو داد و ضرب و زدگی گرزها و «گُرْمَچْ»۲ ها را گرفت.آقای پزشکیان اما قدر و قرب کسی را که در روزهای سخت برای رقبا کت از تن درآورد و نعره از بیخ جگر کشید نگه نداشت. به بهانه وفاق فراموش کرد که هُمال با هَمراه فرق میکند. آقای پزشکیان به خاطر دیوار کهنه ای همسفر و همسنگرش را راند و تنها ماند!
پ.ن
۱، پا از زیر زانو
۲، مشت
@Khapuorah
#ماشااکبری
سُفله بود و بی صفت. نان از دشمن می خرید و دوست به دشمن می فروخت. زورمند بود اما نادلاور. ضعیف کُشِ بُزدل. بر نردبان نرینگی بالا رفته بود. تکیه داده بر قدرت جسمانی و هیبت حیوانی خود. ذهن و ضمیرش حقیر بود و این حقارت هویتی را با قدرت جسمی جایگزین کرده بود. در عمق نگاهش چراغ حقارت سوسو می زد. در دلش هیمه حسرت می سوخت. سُست بود بر سر پیمان و سَخت بود در شکستن عهد. تنگ نظر بود. نظرِ تنگ دستِ تنگ به دنباله دارد. باغبانِ باغِ بی برکت است آدم تنگ نظر. متجاوز بود. حد و حرمت دیگران برایش بی معنا. وقیحِ وحشی. برای به دست آوردن آنچه که می خواست از عریانی عورت ابا نمی کرد!
چنین آدمی «جِفْتْ»۱ بر «وِژِنَه»۲ و وِژِنَه بر «وَرزا»۳ بسته و به بهانه شُخم، خَشم و خِرِفتی خود آشکار کرده بود. از مرز و معلوم مِلک و مال خود گذشته و نه تنها زمین خرمنجای آبادی را هم خراشیده بود بلکه، نوکِ «گَلا»۴ به پِی دیوار مردم رسانده و زیان به بار آورده بود.
بزرگان و ریش سفیدان نشستند به شور و صلاح که چه کنند تا چطور بشود؟ گفتند کدخدا «تیپَه» برود و از او بخواهد که زمین خرمنجا را شخم نزند و خیش به دیوار قوم و خویش نَگیرانَد و حد و حدود مِلک و مال مردم را محترم بدارد!
کدخدا تیپه کم کسی نبود. پیر پَسین و پگاه بود. کارد و کَفَن ها دیده و مجلس ها آراسته و نزاع ها خوابانده و فتنه ها خاموش کرده بود. حرفش خریدار داشت،رفت و آمدش خواستگار.
کدخدا تیپه آرام و «اِرازیا»۵ رفت، آشفته و آشوب برگشت. دستش می لرزید. پلکش می پرید. دهانش خشک بود و پیشانی اش به عرق تَر. خون به صورتش دویده. دریای آرام به تلاطم نشسته بود.
جماعت وقتی که آشفتگی ظاهر و آشوب باطن تیپه را دیدند قضیه را جویا شدند.
چه گفتی؟
چه شنیدی؟
چگونه شد؟
تیپه «مِه زَر»۶ زردش را با نوک انگشت عقب کشید. با کف دست عرق پیشانی اش را گرفت و یک کلام گفت؛
«وَه شاهِ رضا، ئَرا مِردن زارَّه مِه»۷.
بعدها کدخدا تیپه گفته بود وقتی که گفتم این چه کاری است که خرمنجای آبادی را شخم می زنی و پی دیوار مردم را سُست می کنی؟ دست از «مِشتینه»۸ دار و جفت برداشت و شلوارش را کشید پایین و گفت هر کس ناراحت است بیاید......بگیرد!
خدا روحت را شاد کند کدخدا تیپه. چقدر عصبانی شدی و آشوب زده. نیستی که ببینی چه زیاد شده اند آنها که برازنده مردن هستند و مستحق مشت و لگد!
یکی همین هوّیت سیاسی ساختگی به نام اسرائیل که نظم جهان را به هم ریخته است. با چکمه و چاقو رفته تا وسط سفره و سینه مردم یک مملکت دیگر. نه حرمت مهمان را نگه می دارد و نه احترام میزبان را. لات بازی درآورده، با قدرت های قانون شکن بسته و قداره برداشته و خواب خاورمیانه را بهم ریخته! خیمه و خرگاه همسایه را شخم زده و مِلک و مال دیگران را زده زیر بغل و نه نر حساب می کند و نه نریمان! حرف هیچ کلان و کدخدایی را نمی پذیرد. دولت دیوانگان است و درگاه ددمنشان! عورتِ عَفِن عریان کرده و با لِنگِ لخت در آب بی آبرویی نشسته و به همه هنجارهای جهانی دهن کجی می کند. جفت جنایت بر گردن بسته و حرمت حقوق بشر را شکسته و لباسش را پایین کشیده و می گوید هر که ناراحت است بیاید.....بگیرد!
مماشات با این قاتل قانون شکن جایز نیست.
شَرّ اصلا خوب نیست و هیچ عاقلی به پیشواز شرّ نمی رود. شرور را اما تا وقتی که پشت در و دیوار خانه است می شود بیخیال شد، شرّ اما وقتی که آمد خوش آمد و شرور وقتی که پایش از دیوار و دروازه گذشت ئَرّا مِرْدِنّ زارّه مِه!
وقت آن است که دست این قاتل متجاوز شکسته و دندانش خُرد و پوستین پوشالی اش دریده و بند تنبانش بریده گردد!
پی نوشت:
۱؛ یوغ
۲؛ تسمه چرمین که بر یوغ می بندند و دار را به آن متصل می کنند.
۳؛ گاو نر
۴؛خیش، تیغه فلزی مخصوص شخم زدن
۵؛ آراسته
۶؛ عمامه، سربند مردانه
۷؛ به امام رضا شایسته مرگ است!
۸؛ دسته کوچک چوبی متصل به دار که مردها آن را در دست می گیرند و شخم می زنند.
@Khapuorah
#ماشااکبری
🔘 نسل من نسل بداقبالِ پر آه و اِدباری بود. نسل نِهاتْ و نکبت و نکولی. بچه های تنهایی و تباهی. گم شدگان گردنه های گذشته و آوارگان بیغوله های مدرنیته. هَرْوَله کنندگان میان سنت و مدرنیته. روزگار زندگی ما را سر و ته کرد. تعادل و تناسب ما را به هم زد. ما اوّل پیر شدیم. جوانیمان در پیری جوانه زد و کودکی گم شده مان را در کهنسالی پیدا کردیم. ما بنجامین باتن های واقعی بودیم. زیست ما بر هیچ نُرم و فُرمی از زندگی منطبق نبود.
خورد و خوراک ما به تنهایی برای تباه کردن نام و تلخ کردن کام چندین نسل از بشریت کافی بود. شاید شما باور نکنید اگر من بگویم سه ماه تابستان سر سفره ما فقط یک غذا بود.آن هم چه غذایی؟ مربای بالنگ!!
🔘 چند روز مانده به تابستان، پیش از شروع کارِ داس و درو پدر یک سفر می رفت بروجرد و از حاج حسینعلی بُنَکْدار علاوه بر چهار جُفت کفش پلاستیکی برای ما، داس و داسیلِک برای درو و «دَسَه کِنَه»۱، نفت برای چراغ دستی، نفتالین برای تاراندن مار و مارمولک، سوهان برای ساوْ و صیقل داس و «چَئْرَه»۲ و چاقو، یک حلب هیجده کیلویی مربای بالنگ هم می خرید!
🔘 تابستان فصل «هَلْگَه هَلْگْ»۳ ما بود. گاهِ جنبش و جوشش و جابجایی. وقت کار و کوشش. روزهای عرق ریختن و با الک بیختن. تابستان های ما کوره کالری سوزاندن بود. مگر نمی گویند کار جابجایی نقطه اثر نیرو است؟ ما سه ماه تابستان را مدام در حال جابجایی نقطه اثر نیروها بودیم.
🔘 در دنیای داغ تابستان آن روزها، به محض آن که سر از بالش و بالین برمی داشتیم مادر قاشقی کَره و کمی بیشتر مربا لای یک کفِ دست نان می پیچید و به عنوان ناشتا می داد دست ما و ما هم ناشتا را یک لقمه می کردیم و هر کدام می رفتیم پی کاری. چند تایمان دنبال داس و درو می رفتیم. چند تای دیگر پی دام و دشت. بعضی هم سوی «دَرفْ و دولَه»۴.
🔘 آدمیزاد از هر بابت شبیه ماشین است. ماشین راه که برود سوخت مصرف می کند. هیچ ماشینی با باک خالی راه نمی افتد. کار و فعالیت ذخیره سوخت ما را تمام می کرد. ظهر که می شد خالی و خسته می نشستیم پای سفره ناهار برای سوختگیری مجدد. فکر نکنید ظهر که دست از کار می کشیدیم و برای ساعتی سر به زیر سایه می بردیم برایمان خورش های رنگین و برشته های سنگین و چلو چربین روی طَبَق گذاشته بودند. چه دل خوشی دارید شما!
🔘 بالنگ، زنجیر پای لنگ ما بود.صبحانه مربای بلنگ، ناهار مربای بالنگ. گاهی که دبه دوغ خالی می شد انتظار داشتند ما شام مربای بالنگ نوش جان کنیم. هیچ انتخاب دیگری نداشتیم. ما دچار تکرار رنج بودیم. رنج گرسنگی و رنج تکرار خورش. بی انتخابی درد کمی نیست. ما ناچار بودیم و ناچاری آدم ها را بیچاره می کند. ما در تکرار غوطه ور بودیم و تکرار هر امری را به تباهی می رساند. حتا خوردنی ها و خوشمزه ها را. هر میلی هر چند که دلخواه و دوست داشتنی از تکرار و توالی به ملال می رسد. نفرت و نفلگی نتیجه بسامد بسیار است.
🔘 ما نسل نفله و نابودی هستیم. تباهی تکرار دست از سرمان برنمی دارد. هر بار از شکلی به شیوه ای درمی آید اما، تمام نمی شود. مشکل ما فقط به خور و خواب محدود نبوده است. خوی و خصلت های ما هم یکنواخت و کسل کننده بودند. گوش و چشم و روح و روان ما سال هاست که در معرض محرک های ثابت و تکراری قرار دارد. ما تماشاگر صحنه های ثابت و ساکن هستیم. چشم ما چهار دهه است آدم های تکراری می بیند. گوش ما سال هاست حرف ها و شعارهای یکنواخت می شنود. خبرها، شایعه ها، تحلیل ها، تجلیل ها و تخریب ها همه تکراری اند. حتا تَکرارها هم اینجا تکراری هستند. چیزی بگویم اما نخندید حتا تغییرات هم برای ما تکراری هستند!
🔘 برای نسل ما همه خواب ها و خوی ها و خوراک ها و حرف ها و حرکت ها تکراری بوده اند. یک عمر حرف توسعه شنیدیم اما آنچه که دیدیم هیچ رابطه ای با جهان توسعه یافته نداشت. چهل سال بر سر سفره ای نشستیم که صبح و ظهر و شب از افزایش رفاه و کاهش فقر و آمدن ارزانی و امنیت برایمان قصه ها بافتند. چهار دهه ما در کار کوبیدن مشت و دهان و خورد کردن دم و دندان بودیم. هر بار که مشتی حواله دهان استکبار و عواملش کردیم دهان و دندان خودمان خُرد و خونین شد.
🔘 ما دهاتی های صاف و ساده گمان کردیم که با آمدن پزشکیان از شرّ شعار تکراری و حرف های یکنواخت رها خواهیم شد. کلی تلاش و تکاپو برای تغییر در گفتمان سیاستمداران و جابجایی نقطه اثر نیروی سیاست از طریق انتخابات کردیم اما وقتی که آقای پزشکیان گفت، «آن ها که رای دادند مشت محکمی بر دهان آن ها که رای ندادند کوبیدند» به خودم گفتم ای دل غافل، همه آن جنبش و جوشش و تلاش و تکاپو برای عوض کردن سفره سیاست بیهوده بوده است.
🔘 ما به امیدی تازه بر سر سفره سیاست نشستیم اما گویی سفره همان است و سفره آرا همان.
پ.ن
۱،کندن محصولات کشاورزی با دست
۲،قیچی پشم چینی.
۳،تلاش و تکاپوی بسیار.
۴،ظرف ها و الات آشپزخانه.
@Khapuorah
#ماشااکبری
حکایت ما و دوسمِرا..
✍ حکایت بخشی از ما مردم، حکایت دوسْمِرا بالْکی است. دوسمِرا راننده تراکتور بود. زمانی که کوره های آهک پزی رشد و رونق داشتند برای کوره ها از دشت ها و دامنه ها سنگ جمع آوری می کرد. آدم زحمت کش بی آزار شوخ طبعی بود. کم کم که کوره ها از رونق افتادند و دشت ها و دامنه ها از سنگ خالی شدند. قوّه و قدرت دوسمِرا هم رو به نقصان گذاشت، تراکتور را فروخت و یک وانت بار خرید. نمی دانم تصدیق رانندگی داشت یا نه. همین قدر می دانم که راننده تراکتور قابل و قَدَری بود اما طوری که معلوم بود خیلی از آداب و آئین رانندگی شهر و جاده سر در نمی آورد. یا نمی دانست یا نمی خواست.
✍یک سال از وانت داری دوسمِرا نگذشته بود که چند بار تصادف کرد. یک بار در سربالایی کوی فلسطین پسر بچه دوچرخه سواری نتوانست ترمز کند و با سر و سرعت آمد رفت زیر وانت دوسمِرا. دوسمِرا مقصر نبود اما خسارت دوچرخه و دوچرخه سوار را داد. بار برده بود برای خیابان مولوی. دنده عقب رفت روی پای یک پیرزن. پیرزن زمین خورد و لگنش تَرَک برداشت. تا ماه ها دوسمِرا گیر و گرفتار لگن پیرزن شد. یک بار هم بچه های آبادی افتاده بودند دنبال وانت که بپرند روی سپر و سواری مفت بگیرند. دوسمِرا ترمز کرده بود و یکی از بچه ها از سپر افتاد و رفت زیر ماشین. دوسمِرا خودش گفته بود خدا رحم کرد فقط دندانش شکست و دهانش جِرّ خورد اگر خون و مغزش قاطی می شد چه خاکی به سرم می کردم؟!
✍ وانت برای دوسمِرا نهات و نکبت همراه داشت. ده تومن اگر درآمد داشت صد تومن خسارتش را می داد. دوسمِرا ناچار و ناکام وانت را فروخت و از پشت رُل پایین آمد. پیاده می آمد و پیاده می رفت. رفته بود شهر کرایه عقب افتاده یکی از مشتریانش را بگیرد. کنار خیابان که ایستاده بود یک راننده نیسان عجول بی وجدان از روی هر دو پنجه پاهایش رد می شود و فرار می کند. دوسمِرا را شوریده و شکسته آوردند بیمارستان. دوسمرا را می شناختم. از دوسمِرا پرسیدم «یَه چاوْیتَه»۱. در حالی که از درد دندان هایش را به هم می سایید گفت چه بگویم؟ نمی دانم چکار کنم، سوار ماشین می شوم مردم می روند زیر ماشینم، من باید تاوانش را بدهم، بی ماشین راه می افتم مردم با ماشین از رویم رد می شوند، در می روند و من باید سیاست و عذابش را بکشم. ای حَضَرات شما بگویید دوسمِرا چه خاکی به سرش بریزد؟
✍ بخش بزرگی از ما مردم مَنتَر و مانده انتخابات شده ایم. رای ندهیم گرفتاریم. رای بدهیم گرفتارتر. اگر رای ندهیم می شویم خائنِ وطن فروشِ مواجب بگیرِ نوکرِ سرویس های جاسوسی بیگانه که از براندازها خط می گیریم و سرمان در توبره استکبار است و دستمان در آخور مریکا. اگر رای بدهیم فردای بعد از انتخابات می شویم مشتی خس و خاشاک بی مایه و مقدار که با اولین گردش جارو و پاروی حضرات باید در زباله دان زمان ریخته شویم. اگر رای ندهیم به ما می گویند تُف و تفاله جامعه و اگر رای بدهیم می گویند مشتی پوسیده و پسماند سیاسی هستید که به درد لای جرز هم نمی خورید!
✍ اگر رای ندهیم و در یک انتخاب غیر رقابتی حداقل رای را بیاورند بوق و بلندگو در دست می گیرند که دیدید عدد و عُده ای نیستید و در اقلیت هستید و اقلیت باید کر و کور و لال بنشیند و جنگولک بازی اکثریت را تماشا کند. اگر هم رای بدهیم و کاسه و کوزه شان را به هم بریزیم می شویم عده ای نادان کودک صفت که از عقل و خرد بهره ای نداریم.
عجب گرفتاری شده ایم! نمی دانیم باید قِرّ بدهیم و غُرّ نزنیم یا غُرّ بزنیم و قِرّ ندهیم؟ ای حضرات عاقلی از شما تکلیف ما را معلوم کند، غُرّ قدغن است یا قِرّ یا هر دو؟ اول قِرّ بدهیم بعد غُرّ بزنیم یا اول غُرّ بزنیم و بعد برویم سر قضیه قِرّ؟
ای حضرات ما چه خاکی سه سرمان کنیم؟
پ.ن
۱، چه اتفاقی برایت افتاده؟
@Khapuorah
#ماشااکبری
سوخته زار یارمطاقلو کارش به بیمارستان کشیده بود.میگفت برای رفتن به قشلاق جلوی اتاق کامیون را کیسه جو بار زده و انتهای اتاق را خالی گذاسته برای نشستن.در سر بالایی زاغه بار لیز میخورد و می افتد.کیسه ها روی سوخته زار آوار میشوند.دنده اش شکسته و ریه اش پاره میشود.سوخته زار یک ایلیاتی کم رو و کم گو بود.وقتی حرف میزد چشمهایش را می بست.به قول امروزی ها ارتباط چشمی نداشت.از مواجهه میترسید.سوآل نمیپرسید. آدمهایی که با طبیعت دمخور هستند و به تنهایی عادت کرده اند وقتی که با مظاهر جوامع شهری روبرو میشوند در دام بهت و بیچارگی میفتند.هول میشوند.دست و پای خود را گم میکنند.صد و هشتاد درجه تغییر میکنند.از این رو به آن رو میشوند.من آدمهای زیادی را دیده ام که مثل بلبل حرف میزده اند،مثل گرگ میدویده اند،مثل مار لیز میخورده اند،مثل روباه خدعه میکرده اند، مثل باشَه بی مهابا بوده اند اما همین ها وقتی که از خانه و خواستگاه خود دور افتاده اند لال و لنگ شده اند!سوخته زار یکی از این آدمها بود.غریبی آدمها مثل کبودی آسمانها بی اندازه است.
سوخته زار بعد از ده روز بستری و تحمل یک هفته لوله سینه دو طرفه به حدی از بهبودی رسید که دکتر مُغاری اجازه مرخص شدنش را داد.پرونده را بستیم و فرستادیم برای حساب و کتاب.آن روزها کار کردن مصیبتهای خودش را داشت.بیمه ها فراگیر نشده بودند.بیشتر مردم تحت پوشش بیمه نبودند.بیمه تکمیلی نبود، تامین هزینه درمان از عهده مردم برنمی آمد. خیلی از بیماران بعد از بهبودی بدون پرداخت هزینه از بیمارستان خارج میشدند.کم کم مشکلی پیش آمد به نام بیماران فراری.در برهه ای تعداد فراریها آنقدر زیاد شد که واحدی را برای پیگیری و وصول هزینه ها راه انداختند. یک نفر مامور بود که بر اساس آدرس پرونده ها مراجعه کند و هزینه ها را وصول کند. مرحوم نوری و آقای نورالهی تا دورترین آبادی ها برای چهل هزار تومن هزینه وصول نشده میرفتند!پیش می آمد که بیماری یک یا دو روز بعد از ترخیص داخل بخش بماند.همراهان مراجعه نمیکردند یا پول جور نمیشد.گاهی هم پای قهر و ملال در بین بود.وقتی بیماری مرخص میشد اما تسویه حساب نمیکرد پرستاران مراقب بودند که بیمار فرار نکند! مدیران تهدید میکردند که اگر بیماری فرار کند هزینه از حقوق پرستار کم مییشود.حرفش را میزدند اما جسارت کسر حقوق نداشتند!
سوخته زار تا سه روز بعد از ترخیص هنوز در بخش بود.وقتی که علت را پرسیدیم معلوم شد که قادر به تامین هزینه صد و بیست و هفت هزار تومانی بیمارستان نیست!بیمارانی که قصدشان فرار بود معمولا چیزی از ناتوانی خود در پرداخت هزینه نمیگفتند و از اصل غافلگیری استفاده میکردند.همه میدانستند که سوخته زار به علت نداشتن پول در بیمارستان مانده است.پرستارها زیر نظرش داشتند. خدمات چشم از او برنمیداشتند.نامش را به نگهبان ها داده بودند که مواظب باشند.نامه نوشتیم و معرفی اش کردیم مددکاری.خودم دستش را گرفتم و بردم مددکاری و شرایطش را توضیح دادم.بعد از کلی توضیح و تمنا خانم حسنی راضی شد ده درصد تخفیف بگذارد روی پرونده اش.یک هفته ای میشد که سوخته زار بدون پرونده در بخش مانده بود.پانسمان زخمش را بچه ها انجام میدادند.داروهایش را تهیه کردیم.جوری که باد می آمد سوخته زار نمیتوانست پولی پرداخت کند.اهل فرار و فریب هم نبود.یک روز صدایش زدم و بردمش داخل اتاق و گفتم چرا نمیروی؟گفت میشود؟ناله ناامیدی از حنجره اش میاد.گفتم بله میشود.روزی چندین نفر مثل تو از بیمارستان میروند.گفت چطور؟ گفتم فرار کن.راهنمایی اش کردم و راه ها و روشهای رفتن را برایش توضیح دادم که کجا لباس عوض کند.چطور از جلوی چشم نگهبانها رد شود.به نگهبانی هم گفته بودم که بی خیال این یکی شوند!قرار شد که وقتی بخش شلوغ میشود و مثلا ما خیلی مشغولیم و حواسمان نیست او راهش را بگیرد و برود.هماهنگ شده بود که سوخته زار برود.در اوج شلوغی بخش دیدم لباس پوشیده و ساکش را دست گرفته و آمده روبروی ایستگاه پرستاری و میپرسد الان وقت برای در رفتن خوب است؟نمیدانستم بخندم یا گریه کنم؟ به منصور بختیار گفتم حواست باشد.روپوش را درآوردم.دست سوخته زار را گرفتم.از پله ها آمدیم پایین.محوطه را رد کردیم و ازجلوی نگهبانها گذشتیم.خیابان انقلاب جلوی ساندویجی استقلال،تاکسی گرفتم و گفتم این مسافر را ببر ترمینال جنوب.کرایه اش را هم دادم.
دو گروه از آدم ها توانایی رهایی از مشکل خود را ندارند، اول نادانها و دوم ناامیدها.جامعه ناامید توان فرار از تله و تباهی را ندارد.نادانی مثل زنجیر دست و پای آدمها را می بندد.ناامیدی کوری است،هر چه هم که راه جلوی پای آدمهای ناامید بگذاری آنها چشم ادامه دادن راه را ندارند. آدمهای ناامید زود نابود میشوند.
چقدر سوخته زار ناامید دور و بر ما هست که راه را نشانشان می دهیم و می گوییم از آن روزنه بگریز،برو،نمان،فرار کن اما نه پول برای دادن دارند و نه پا برای رفتن!
@Khapuorah
#ماشااکبری
✅ روس ها مردمان با ذوق و ظرافتی هستند. روسیه بر خلاف جغرافیای سرد و خشن شهروندانی گرم و گیرا دارد. روس ها هر چه که در صنعت و تکنولوژی زبر و زمخت نشان می دهند در معماری و نقاشی و ادبیات اما اهل احساس و عاطفه اند. دنیا بخش بزرگی از زیبایی های خود را مدیون ظرافت و لطافت هنر روسی است. عروسک های ماتروشکا از صنایع دستی معروف روسیه هستند. آن ها که روسیه رفته اند این عروسک ها را در بازارها و باجه ها فراوان دیده اند. ماتروشکا نماد ملی هدیه و یادگاری سفر به روسیه است. مجموعه ای از سه تا هشت عروسک چوبی که با مهارت تهیه، تراشیده و با ظرافت رنگ آمیزی می شوند. اولین عروسک که بزرگترین عروسک هم هست یک دختر زیبا با لباس های رنگارنگ است که عروسک های بعدی را در دل خود جا می دهد. عروسک های داخلی معمولا به زیبایی و ظرافت عروسک اول نیستند و با دقت و درستی عروسک اولی ساخته نشده اند. ماتروشکاها یک ساخته صرف و ساده نیستند. در ساختن آن ها کُنه و کنایه وجود دارد. ماتروشکا حکایت ظاهر و باطن آدم ها است. قصه حال و قال انسان. داستان برون ها و درون ها. داستان ماتروشکا روایت ریاکاری بشر است. ماتروشکاها فلسفه دو رویی و چند لایگی رفتار آدمیزاد را روایت می کنند.
✅ هر کدام از ما در وجود خود چندین ماتروشکای مخفی داریم که آن را زیر لایه ای از ماسک و موم و رنگ پنهان کرده ایم. کافی است اولین ماسک مُلَوّن از چهره ما کنار برود تا عروسک های مخفی در بیخ و باطن ما آشکار شوند. ممکن است در زیر شیک ترین و شریف ترین ظاهرها، شلخته و شرورترین آدم ها مخفی شده باشند. در وجود دموکرات ترین آدم ها یک دیکتاتور عبوس و عصبانی خوابیده و رویای قمه و قدرت ببیند. هیچ تعجبی ندارد که اگر اصولگراترین آدم ها را ببینید که زیر بیرق اصلاح طلبان سینه می زنند یا برعکس. بسیاری از ما جمعه لیبرال دموکرات هستیم و شنبه سوسیال دموکرات. در چهره بسیاری از ما شکل و شیارهای خدا جویی هست در دلمان اما خر و خرما را بر هر خواسته ای ترجیح می دهیم.
استبعادی ندارد که در وجود آن قلچماق قوی پنجه که هر روز برای یاکریم ها آب و ارزن می گذارد روح لطیف و ظریف زنی زیبا به زنجیر کشیده شده باشد؟ کسی چه می داند شاید در ورای آن مومن ترین چهره خداناشناس ترین انسان آرمیده است. مگر زیر ظاهر خشن و خونریز هیتلر نقاش قابل و هنرمند ماهری پنهان نشده بود که تابلوهای قشنگی می کشید و سخنرانی های حماسه ای دور و دراز ایراد می کرد. بیشتر مردم ناپلئون را به عنوان یک نابغه نظامی می شناسند در حالی که زیر آن شال و شنل نظامی عاشق ترین قلب می تپید و به عشق ژوزفین می جنگید
✅ ماتروشکا به ما می گوید در وجود آدم های سیر هیولاهای گرسنه ای در حال ولع و ورزش اند. آدم هایی که خنده از لبشان دور نمی شود ممکن است حسرت های نهفته بسیار داشته باشند و چندین آدمک گریان در سینه هایشان سکوت کرده اند. در وجود بسیاری از آدم های مال و مایه دار فقرایی زندگی می کنند که هنوز یک شب سیر و سالم سر بر بالین نگذاشته اند. ماتروشکاها مؤید این نکته هستند که ما در جهانی از رنگ و ریا و رویا زندگی می کنیم. در این دنیای مزوّر متقلب هر شخصی چندین شخصیت دارد. هر آدمی چندین صورت دارد و کاسبکارانه آن صورتکی را که از همه متین تر و موجه تر است به نمایش می گذارد و مابقی را پنهان می کند. هر کس دوست دارد بهترین و زیباترین ماتروشکای خود را پشت ویترین بگذارد و بهترین شخصیت و خصوصیتش را نشان دهد. در ظاهرِ هر کدام از ما یک ماتروشکای رنگین و سنگین ملیح و موجه نشسته است اما خدا می داند که چند ماتروشکای موذی زیر آن نقش و نگار در بطن و باطن آدم ها جا خوش کرده است؟
@Khapuorah
#ماشااکبری
نکبت نابرابری...
🔘 آدمها نابرابر به دنیا میآیند. نابرابر زندگی میکنند و در نهایت هم نابرابر میمیرند. حتا در قبرستان ها هم نابرابری به چشم می آید. سنگ ها، شعرها، عکس ها قاب ها و قبرها همه نشانه های نابرابری هستند.
🔘 آدم ها از مقصدی یکسان و با توانایی های همسان زندگی را شروع نمی کنند. برای همین است که با هم و شانه به شانه مسابقه را به پایان نمی برند و هر کدام در ساعت و ساحتی متفاوت به خط پایان می رسند. صدای طپانچه شروع مسابقه همزمان به گوش همه نمی رسد. بعضی از آدم ها اصلا صدای طپانچه را نمی شنوند. عده ای قبل از شلیک استارت را زده و نیمی از مسیر مسابقه را دویده اند!
🔘 آدم ها را برای شروع مسابقه در یک خط و راستا قرار نمی دهند. بعضی را جلوتر می گذارند و برخی ها را عقب تر. پیستِ زندگی پس و پیش بسیار دارد. خیلی ها پیش از شروع مسابقه حرکت کرده و امتیازهای اضافه گرفته اند. وقتی که ما استارت می زنیم خیلی ها پیشاپیش پوئن ها را پس انداز کرده اند!
🔘 این مایه نابرابری در آخر و انتها نتیجه نابرابری در اوّل و ابتدا است. آدم ها چون نابرابر شروع می کنند نابرابر به پایان می رسانند. خرگوش و لاک پشت از روی یک خط و با صدای یک تپانچه شروع می کنند. زشت و زیبا در یک قاب و قاعده نشان داده و قضاوت می شوند. دارا و نادار شاخ به شاخ می شوند و بی توجه به وزن و وضعیت خود روی یک تشک می روند. گرسنه پا به پای سیر می دود و می رَمَد.
🔘 تا وقتی که در مسابقه دویدن خرگوش رقیب لاک پشت است. تا وقتی که لاغر و فربه هم سفر و هم سفره اند. تا مادامی که ضعیف باید با قوی بجنگد. تا وقتی که عده ای حق دارند چهار نعل بتازند و از گروه دیگر حق یوق و یورتمه هم گرفته می شوند اوضاع جامعه بشری همین خواهد بود که هست. تا نابرابری هست هیچ سنگی روی سنگ بند نخواهد شد. تمام تلاش و تکاپوی بشریت در لجنزار نابرابری نیست و نابود خواهد شد.
🔘 برای شروع مسابقه شرایط باید مساوی باشد. قد و وزن و وضعیت هر کس باید با هماورد و هم اندازه خود سنجیده شود. نمی شود و نباید کشتی گیر صد و ده کیلویی حریف کشتی گیر چهل و هشت کیلویی بشود. زندگی مسابقه نابرابر است. ما در میدان نابرابری ها ایستاده ایم. آدم ها مسابقه زندگی را نه به قدرت و آمادگی حریف که به نابرابری می بازند. دنیا را ناداوری تیره و تار کرده است.
🔘نابرابری همه ساحت ها و ساختارها را نابود می کند. هیچ جامعه ای به سعادت نزدیک نمی شود مگر آن که ننگ و نکبت نابرابری را از دست و دامن خود بزداید. جامعه نابرابر تن و جسم زالو گرفته است. تعدادی هر روز فربه تر و فاسدتر می شوند و گروهی هر روز زارتر و ضعیف تر.
🔘 مسئله اصلی دنیای امروز نابرابری است. همه بحران ها و بدبختی های جهان ریشه در خاک نابرابری دارند. نابرابری عذاب آورترین عارضه جهان معاصر است.
@Khapuorah
#ماشااکبری
✍ هیچگاه آن صحنه و سامان را فراموش نمی کنم. چهل و هفت سال پیش، روز اول مهر. صف بسته بودیم برای رفتن سر کلاس. چه روزگاری بود! هر کدام به شکل و شیوه ای. سر و سیمای یوسف اما حکایت علیحده ای بود. ترکیبی تحسین برانگیز، خنده دار و رقت انگیز. موهای سرش را با ماشین چهار زده بود. پیراهن و شلوار لیِ نو و مرتبی روی کفش های لاستیکی کهنه دهان باز کرده پوشیده بود.
✍ معلم های قدیم تفاوت آدم ها را زود متوجه می شدند. تشویق و تنبیه سرشان می شد. بی تفاوت نبودند. خانم جافریان یوسف را از صف بیرون کشید و برد روی سکوی جلوی مدرسه و به عنوان یک دانش آموز نمونه به ما معرفی کرد. بارک الله! موهای سرش را با نمره چهار کوتاه کرده. چه کت و شلوار تمیز و نویی پوشیده، آفرین به این پسر! کفش ها را نگاه کنید! نگاه خانم معلم به کفش ها که افتاد حرف در دهانش ماسید. حسرت به صورتش دوید. نگاه خانم معلم معلق شد بین کفش و پیراهن یوسف. نگاهی از سر تحسین به آن و نگاهی از سر تحقیر به این.نگاه بچه ها رفت سمت یوسف و سر ماشین شده و کت و شلوار نو و کفش های کهنه لاستیکی. یوسف بی نوا طاووسی بود که همه زیبایی و ظرافتش تحت الشعاع پاها و پاپوش هایش قرار گرفته بود. معلم درمانده، یوسف شرمنده، صف بچه ها پر خنده. یکی از بچه ها شیطنت کرد و گفت؛
« هیچ وِه یَکْ نِمیانْ»۱.
✍ سر و شکل خرم آباد بی شباهت به شکل و شمایل یوسف نیست. خرم آباد یوسف یله ای است مابین «کَمِرَه سی»۲ و «اسبیکو»۳. سرش در تنگ شبیخون است و پاهایش در دشت «کُرَّه گَه»۴. گل و گیسش کچل کچلی است. «تیسک»۵ های پشت گردنش طعنه به دار و درخت می زند. پیراهنش گشاد است و شلوارش تنگ. کفش هایش از صد جا سوراخ شده و مثل گالش های یوسف دهان دریده. دندان هایش یک در میان پوسیده و کرمو. از دندان درد مزمن آشفته و عصبی است. تن نحیف و جسم ضعیفش زیر بار ترافیک های کسل کننده روز به روز تحلیل می رود. زخم ها و زدگی هایش نیاز به تعمیر و ترمیم دارد. پوستش پر از چاه و چاله است. هر کوچه اش را که نگاه می کنی جگر زلیخا است. پل هایش زیر بار کابل و سیم و لوله کمر خم کرده اند. ورودی و خروجی هایش در حد سابقه و تاریخ و گذشته اش نیست. اثری از نشانه ها و نمادها در رخت و رُویش نمی بینیم. با وجود کاستی های اصلی و اساسی در ظاهر و باطن یوسف مدیران شهری دنبال پوشاندن شلوار لی به تن زار و ضعیف یوسف خرم آباد هستند. برگزاری همایش بین المللی مجمع شهرداران آسیایی به بهانه محیط زیست شهری در خرم آباد حکایت پوشیدن شلوار لی روی کفش پلاستیکی کهنه است.
✍آراستگی یک مجموعه است. زیبایی یک ترکیب است. توسعه یک پدیده چند وجهی است. تناسب و توازن الفبای آراستگی و عمران هستند. آن پدیده ای که بی توازن و تناسب رشد می کند و جا و جان می گیرد نامش سرطان است. توسعه نامتوازن از سلول های سرطانی خطرناک تر است. می شود روی کفش پلاستیکیِ کهنه یوسف شلوارِ لیِ گرانقیمت پوشید اما این پوشش پایدار نیست. پسندیده هم نیست. برداشتن زیرابروی کسی که موهای پشت گردنش رها شده اند کمکی به زیبایی و ظرافتش نمی کند. برای دهانی که پر است از دندان های پوسیده و یک در میان افتاده طراحی طرح لبخند مایه خنده دیگران است. همایش بین المللی مجمع شهرداران آسیایی در خرم آباد حرف طراحی لبخند روی دندان پوسیده است. شاید بشود تعریف و تمجیدش کرد. برایش توجیه و توضیح دست و پا کرد. به این و آن ربطش داد و بعد از گرفتن عکس و آرایش از آن دستاورد هم ساخت و رزومه پر کرد اما عاقبت بچه تُخْسِ حاضر جوابی پیدا می شود و با دیدن ترکیب نامتوازن رخت و روی خرم آباد به ریش همه ما خواهد خندید و فریاد خواهد زد که هیچ وِه یَکْ نِمیانْ!
✍ کاش آن ها که پول خرج کت و شلوار یوسف می کنند فکری هم به حال پاپوش های کهنه و دهان باز کرده یوسف بخت برگشته بکنند و گرنه باید منتظر ریشخند و نیشخند بچه های تُخْسِ ته صف باشند!
پ.ن،
۱؛ به هم نمی آیند.
۲؛۳؛ کوه هایی در اطراف خرم اباد.
۴؛ دشتی در جنوب خرم آباد.
۵؛ موی بلند
@Khapuorah
#ماشااکبری
نیم ساعت کمتر از شیفت باقی بود که مجتبا را با دست خمیر شده آوردند. مجتبا کارگر بیسکویت سازی بود. پنجه اش رفته بود زیر غلتک و آب و آسیاب شده بود. از پنجه اش فقط انگشت شست سالم مانده بود. مابقی انگشتها چنان له شده بودند که گوشت از پوست و مَفصَل از استخوان قابل تفکیک نبود. زخم را شستشو و پانسمان کردم. هیچ کار دیگری نمی شد برایش کرد. دکتر شجاعی فر اتاق عمل بود. زنگ زدم و به همکاران تاکید کردم که دکتر حتمن سری به اورژانس بزند. دکتر شجاعی فر از آن آدمهایی بود که حالا نامشان شده است آدم حسابی! خدا همه چیز را با هم به آریان شجاعی فر داده بود. خوش بر و بالا، نیک نَفَس، خوش مرام، متخصص درجه یک. جنتلمنی نوع دوست. فرشته ای با سیرت و سرشت آدم. خیلی زود دکتر شجاعی فر آمد. زخم را باز کردم و دید. گفت امکان زنده ماندن دست کمتر از پنج درصد است. همان پنج درصد هم یک شانس است که نباید گرفته شود. ببر سینا.کار بچه های سینا است.
✍ برگه اعزام را فرستادیم ستاد پذیرش. بچه های ستاد تماس گرفتند و گفتند هر جا زنگ می زنیم می گویند با این شرح حال امیدی به حفظ اندام نیست. رزیدنت ارشد بیمارستان سینا گفته با این شرح حال و علایم کاری از دست ما ساخته نیست. همانجا بدهید دست را قطع کنند و زمان و زندگی خود را صرف کار بیهوده نکنید. وقتی هم که اصرار کردیم گفتند خود دکتر شجاعی فر تماس بگیرد. بهانه ای بود و باید بریده می شد. زنگ زدم دکتر شجاعی فر و گفتم بهانه تماس شما را می گیرند. گفت؛ خودت زنگ بزن و بگو شجاعی فر هستم و قصه را کوتاه کن. شماره را گرفتم و گفتم دکتر شجاعی فر هستم چیف رزیدنت لطفا. رزیدنت خیلی تحویل گرفت. کمی هول و دستپاچه جواب داد و گفت بابت اطمینان از دقت در شرح و توصیف زخم و تشخیص درست بوده است که گفته ام خودتان تماس بگیرید. تشخیص شما برای ما حجت است مریض را بفرستید استاد!
✍ آمدیم و رفتیم. جمع شدیم و پراکنده گشتیم و عاقبت بازِ بدبختی بر شانه من نشست و من همراه مجتبا شدم. آمبولانس از بنزهای اکونومی بود. این آمبولانس ها از هر لحاظ عالی بودند حیف که سقفشان کوتاه بود به طوری که یک آدم میانه بالا که روی صندلی می نشست سرش به سقف گیر می کرد! با هر مصیبت و مبتلایی ساعت یک شب اورژانس بیمارستان سینا بودیم. رزیدنت ارتوپدی مجتبا را دید و زخم را باز کرد. وقتی که زخم را معاینه می کرد گفت درست است. دقیقا همان چیزی که در شرح حال گفتند. زخم و ضایعه همان است. گاهی آدم به هر دلیلی حال خود را نمی فهمد. گذشته را فراموش می کند و آینده را گم. موقعیت و مراقبت خودش را از دست می دهد. گرفتاری همیشه آدم را گیج می کند. من در آن ساعت قسمتی از اتفاقات را فراموش کرده بودم و قسمت دیگر را به یاد می آوردم. خواب آلود و خسته بودم. نگران دست مجتبا بودم. ذهنم زمینگیر بود. عقلم از اتفاقات عقب افتاده بود. می دانستم خودم بوده ام که شرح حال داده ام اما نمی دانستم که من وقتی که شرح حال میدادم جای دکتر شجاعی فر نشسته بوده ام! گلویی صاف کردم و سینه ای جلو دادم و گفتم بله اقای دکتر خودم با شما صحبت کردم. خودم شرح حال دادم. ورق برگشت. رزیدنت کمی خودش را عقب کشید و گفت برای استاد صندلی بیاورید. به پرستاری که زخم را پانسمان میکرد گفت بیست و پنج تا پتدین بزن. بیمار از آشنایان دکتر هستند. استاد ببخشید در حضور شما جسارت بود معاینه زخم. اگر میدانستم حضور دارید پانسمان را باز نمیکردم. صندلی آوردند و به زور مرا روی صندلی نشاندند. پزشکان و پرستاران و اینترن ها و رزیدنت ها چپ و راست میرفتند و می آمدند و استاد استاد از زبانشان نمی افتاد. فراوان تحویل گرفتند. آنقدر محبت کردند که دیگر دیر شد که بگویم من اکبری ام و شجاعی فر کس دیگر است!
✍ شدم دکتر شجاعی فر. هر جا میرفتم از جلوی پایم بلند می شدند و تحویل میگرفتند. برای خودم گرفتاری درست کرده بودم. شجاعی فر بودن مرزها و محدودیت هایی داشت. شجاعی فر که به عنوان همراه مریض کنار تخت نمی نشست. می نشست؟ شب را روی نیمکتهای فلزی بخش اورژانس نمی خوابید. میخوابید؟ میرفت از بوفه بیمارستان ساندویج بگیرد؟ داخل محوطه چای با لیوان یک بار مصرف هُرت بکشد؟ این کارها و شجاعی فر؟ محال بود.برای خوردن یک ساندویچ صد احتیاط باید میکردم. برای یک لیوان چای دو خیابان راه میرفتم. شب ها را تا صبح کنار جگرکی های میدان حسن آباد بیدار می ماندم و کشیک صد هزار تومن پول توی جیبم را میدادم! تا چهار روز که بیمارستان بودم هر روپوش سفیدی را که میدیدم تن و بدنم می لرزید و گوشت تنم آب میشد. نام دکتر روفیگر که می آمد احساس ضعف و سرگیجه میکردم. تنها کسی بود که دکتر شجاعی فر را می شناخت!
🟢آدمی شیر خام خورده است و مستعد خطا و خرابی. اشتباه عیب آدمی نیست. برنگشتن از اشتباه عیب است. خطا ایراد نیست. ماندن بر خطا ایراد دارد. کاش فقط یک جمله میگفتم من شجاعی فر نیستم! همین و راحت!
@Khapuorah
#ماشااکبری
🎩 از کلاهت برای ما سرزمینی بیرون بیاور سربلند و ثروتمند. پر از سبزه و صلح. صدها فرسنگ دور از فقر و فلاکت. بی خبر از جنگ و خبرهای جنگ. سرزمینی که خاکش حاصلخیز باشد، درختهایش سبز، رودهایش جاری و بادهایش پر از بوی بهار نارنج. سرزمینی که مَردُمَش از مُرده هایش خوشبخت تر باشند!
🎩 از کلاهت برای ما حاکمانی بیرون بیاور منصف و معمولی . حاکمانی که خیلی خودشان را جدی نگیرند. نه سایه خدا باشند و نه نشانه خدا. حاکمانی که مثل ما بنده خدا باشند.
🎩 از کلاهت برای ما سربازانی بیرون بیاور که به جای کُلت کتاب بر کمر بسته باشند. به جای تابلوی ایست آدرس روشنایی و رنگین کمان در دستشان باشد. سربازانی که گلوله هایشان را میان گل ها گم کرده باشند.
🎩 از کلاهت برای ما مادرانی بیرون بیاور که نه پیر شوند و نه پریشان. مادرانی که نه زانوهایشان درد بگیرد و نه چشم هایشان کم سو شود. مادرانی که گریه نکنند و اشک نریزند مگر اشک شوق. برای ما مادرانی بیاور با پیراهن های رنگارنگ و چشم های درخشان.
🎩از کلاهت برای ما دخترانی بیرون بیاور با چشم هایی به رنگ دریا، به رنگ آسمان، به رنگ کهربا، به رنگ لاجورد. دخترانی با موهای پُر و پریشان. دختران خنده و خیال. دختران عشقهای زلال. دخترانی که آتش دوستشان داشته باشد و تن آنها سرد و سلامت شود. که آب دوستشان داشته باشد. برای ما پسرانی بیاور که مِهر ماندن به دلشان افتاده باشد. پسرانی که هیچ وقت به رفتن فکر نکنند. به فکر مهاجرت نباشند. پسرانی که شوت های محکم و دقیق بزنند اما شوتی سوار نشوند.
🎩 از کلاهت برای ما پدرانی بیرون بیاور. نامیرا. جاودانه. روئین تن. مردهایی که زورشان از همه گلوله ها بیشتر باشد. گردنشان از هر طناب داری کلفت تر باشد. هیچ قانونی نتواند آن ها را زندانی کند. دست هایشان از هر درختی پر بارتر و پاهایشان از هر کوهی پابرجاتر باشد. پدرانی که بتوانند از زیر آوار معدنها زنده بیرون بیایند. در زیر آب نفس بکشند و مثل پرنده از ترافیکها عبور کنند. پدرهایی که همیشه با دست پر و لب خندان به خانه برگردند.
های شعبده باز!
ما کبوتر و خرگوش فراوان دیدهایم. موش و مترسک بسیار تماشا کردهایم. برای ما از کلاهت آدم بیرون بیاور. آدمهایی؛
که انسان باشند،
که انسان باشند،
که انسان باشند.
@Khapuorah
#ماشااکبری
موش ها و آدمکش ها.
🖋 موشِ صحرایی یا به زبان ما مردمان دهاتی «میش تازی» مخلوق معجونی است. با دُم بسیار بلند، پاهای باریک و دست های کوتاه آفریده ای است عجیب و علیٰحَده. با همان دو دست کوتاه یا بهتر بگویم دو ناخن در کمتر از نیم ساعت در سخت ترین خاک ها سرپناهی امن و آسوده در عمق یک متری زمین می سازد. روی آن دو پای باریک و بلند با چنان سرعتی می دَوَد که چشم بین دیدن و ندیدنش دچار خطا می شود. دویدنش از پرواز کردن سریع تر است! با آن که از خانواده موش ها است و این خانواده در تمیزی و طهارت خوشنام نیستند و سابقه خوبی ندارند اما، میش تازی انصافا موجودی شسته و شِمُرده است. بس که میان خاک تازه جَست و جهش می کند بدنش فوق العاده تمیز است. جوری زندگی می کند که هیچ انگی به او نمی چسبد. رفتارش به گونه ای است که هیچ انگلی لای موهایش نیست! چشم و چنگالش پاک و دُم و دامنش پیراسته است.
🖋 میش تازی با وجود همه علایم و عجایب خوب و خواستنی اما یک ایراد اساسی دارد. عیبی که همه علت های خوب را محو و منها می کند! ایراد میش تازی این است که بسیار ترسو است. فراوان بی دل و جرأت است. بسیار بزدل. وقتی که با خطر روبرو می شود ضربان قلبش چنان بالا می رود که بیهوش می شود. کمترین صدایی مایه پریشانی اش می شود. با هر تکان و تنشی به هم می ریزد. تحمل شلوغی را ندارد. محل زندگی اش اگر شلوغ شود می گذارد و می رود. حال ادامه دادن و عُرضه عرض اندام کردن ندارد.
🖋 میش تازی ها موجودات مهاجمی نیستند مگر آن که در شرایط بسته و بحران قرار بگیرند. حمله نمی کنند مگر وقتی که بترسند. ترس از این موجود ملیح خونخواره ای خبیث می سازد. در سایه هراس هول می شود و کشتار جمعی راه می اندازد.
🖋 یک بار گذر میش تازی به لانه مرغ های مادر افتاده بود. مرغ ها با دیدن میش تازی شروع کرده بودند قیق و قوق و قد قد. جوجه ها بال بال زده و شلوغ کرده بودند. خروس ها گارد هجومی و حمله ای گرفته و پرهای گردنشان را سیخ کرده بودند. شلوغی و سر و صدا میش تازی را هول کرده بود. ترس و استرس بر میش تازی غلبه کرده و خون جلوی چشمش را گرفته و کشتار راه انداخته بود. هشت مرغ، دو خروس و شش جوجه را خونین مالین کرده بود بی آنکه حتا پر ناقابلی از آن کشتگان بی گناه را خورده باشد. گردنشان را جویده و جانشان را گرفته بود! حمله هراس. هجوم هول.
🖋 حال و روحیه دیکتاتورهای آدمکش بی شباهت به راه و رفتار میش تازی ها نیست! آدمکش ها سعی می کنند لین و لطیف به نظر برسند. تمام تلاششان این است که چنگال هایشان کثیف و کریه نشان داده نشود. دست و دندان و دامن خود را تمیز و تبرّک نشان می دهند. شعر می گویند. ترانه می خوانند. فاز فرهنگی برمی دارند. هیتلر نامی از آن ها نقاش بنامی بود. صَدامِشان رقص شمشیر قشنگی داشت. سرهنگشان عاشق پیشه ای بود پر اشتها! خود را اهل فهم و فرهنگ جا می زنند. خصلت ها و خصوصیت عامه پسندی دارند. اهل دوستی و دلتنگی هستند.
🖋 دیکتاتورها اما، مثل میش تازی ها ترسوترین مخلوقات هستند. در شرایط بحرانی که قرار می گیرند هول می شوند. سر و صدا که زیاد می شود به هم می ریزند. سکوت را دوست دارند. شلوغی آزارشان می دهد. از صدا به ویژه صدای مخالف سرسام می گیرند. آدم کش ها هم مثل میش تازی ها ترسو هستند. بزدل اند و بی جسارت. هر وقت که هجوم می آورند به معنای این است که خیلی ترسیده اند. تهاجمشان از سر ترس است نه تهورّ. دوست دارند همه جا سکوت باشد تا در کنج های تاریک و تباه خود را پنهان کنند و پوزه به پستی و پلشتی بمالند. دیکتاتورها و میش تازی ها وقتی در موقعیت خطر قرار بگیرند کنترل رفتار خود را از دست می دهند. ترس که بر آن ها چیره شود به راحتی آب خوردن می کشند. خون می ریزند. گردن می شکنند. هر دو وقتی که می ترسند هار می شوند. چنگ و دندان نشان می دهند.
جانی ها و جنایتکارها از سر جسارت و جنم آدم نمی کشند. آنها برای غلبه بر ترس های خود دست به جنایت می زنند. گردنکشی دیکتاتورها از گردن کلفتی نیست، آنها گرفتار حصار حقارت هستند. در تله ترس گرفتارند. برای فرار از حصار ها و تله ها تن به کشت و کشتار می دهند.
ترس و تنهایی همه آن ها را تباه خواهد کرد.
@Khapuorah
#ماشااکبری
ما شش نفر بودیم......«قسمت پنجم»
ششمی ما که من باشم همان ابتدای کار اسب آرزوهایم را یال و دُم کردم و زین بر الاغ احساس گذاشتم. من هیچ وقت در امر انتخاب و آینده بازیگر خوبی نبودم. عالم و آدم گفتند انتخابت اشتباه است اما کو گوش،شنوا. کجاست راه در رو؟ اَینَ المَفَر؟ هر چه دکتر کمالوند و آقای عباسی تلاش کردند که آب رفته را به جوی برگردانند و زین از دوش الاغ بر شانه اسب بگذارند شدنی نبود انگار.آنها حساب همه جا را کرده بودند الا حساب بخت و اقبال من را. از سازمان سنجش نامه موافقت با تغییر رشته و انتخاب رشته مجدد گرفتند. قرار شد بروم اصفهان و ژنتیک بخوانم که رشته تازه تاسیسی بود و می گفتند فراوان آینده دار است اما عاقبت همه آن تلاش ها پوچ و پوک از آب درآمد و من شدم پرستار دردهای مردمم.
«وِژِمْ گرفتار هَزارونْ دَردِم
مرهَمَه مَنِم ئَر زخمِ مردِم»۱.
هر چه بیشتر کار کردم کمتر گرفتم. هر چه تندتر دویدم دیرتر رسیدم. وقتی که تورّم چهل درصد بود ده درصد به حقوق من اضافه می کردند. هر چه جان کندم و جوانی هدر دادم شد مالیات و رفت در جیب گشاد دولت. به گمانم در مورد من اشتباه فکر کرده بودند. من نان آور خانه ام بودم نه مادرخرج همه مملکت. من ساده حساب می کردم و آن ها سیستُمی! من هیچ وقت نتوانستم حریف سیستُم ها بشوم. در جنگ من و سیستم ها همیشه من بازنده بودم.
من از اول یکی از طبقات میانی اجتماع بودم. گاوبندی ها و رانتخواری ها که شروع شد هر روز با مجوز و بی مجوز روی دوش من طبقه ای ساختند. تا به خودم آمدم دیدم شده ام پله کس و ناکس. انقدر طبقه روی من ساختند که من از طبقات میانی به طبقه فرودست جامعه نقل مکان کردم. شانه های من تاب این همه طبقه سازی را ندارد و عنقریب است که روی خودم آوار شوم. حالا هم به من هم به کوی علی آباد می گویند بافت فرسوده!
من از تباهیِ تنهایی به نوشتن روی آوردم. نوشتن حرف زدن با خود است. نویسنده ها روایتگر تنهایی های خودشان هستند!
🔘 زارعلی ضرر پیرمرد کم شنوایی بود که سر بازارچه طیب بساط پهن میکرد. سنجاق سر و کِش قیطانی و خرمهره و شانه و بند تسبیح و برس جیبی می فروخت. پسرش می گفت آخر ماه که می شود از برس و نخ و سوزن و کش و خرمهره ها چیزی باقی نمی ماند. مال و مایه ای هم دست پیرمرد نیست. می گفت هر ماه برایش پانصد هزار تومان جنس می خریم، پایان ماه نه جنسی در دست پیرمرد است و نه پولی در جیبش. برای همین پیرمرد معروف شده بود به زارعلی ضرر!
اکبر و علی مراد و بختیار و محمدحسین و گلمراد و من اجتماعی از زارعلی ضررها بودیم. زندگی ما ذات زیان بود. همه ما مصداق اِنَ الاِنسانَ لَفی خُسر شدیم. هر کدام از ما به طرز و طوری به خاک سیاه نشست. هم سرنوشت با زارعلی. فرسوده چون دیوارهای گلی پشت بازار و کورش و کوی علی آباد.
ما شکسته و ورشکسته ایم. سرگذشت آدم های ورشکسته جالب و عبرت آموز است. ما هم گذشته ای داشته ایم. فقط امروزِ ما را نبینید، گذشته ما را هم ببینید. ما همه زارعلی ضرریم، قبول که بساطی برایمان نمانده است اما ما هم باغ و بساطی داشته ایم روزگاری...
پ.ن
۱،خودم گرفتار هزار درد هستم،
مرهم نه زخم های مردم هستم.
@Khapuorah
#ماشااکبری
ما شش نفر بودیم «قسمت سوّم»
خدا می داند بختیار چند سال برای این ازدواج برنامه ریخته و حساب و کتاب کرده بود. عرق نکرده چنبره زد بر کوزه عرق. بختیار شد داماد سر خانه. نه چک زدیم نه چانه داماد آمد به خانه! آدم ها بازیچه سرنوشت خودشان هستند.
چهارمی ما محمدحسین بود. روستازاده ساده دل و مهربانی که هفته دوم مهرماه سال شصت و سه آمد دبیرستان شهید آیت اله مدنی. بی هیچ زیبایی و زینتی. یک جفت کفش کتانی چینی پایش بود. شلواری که پوشیده بود به تنش زار می زد. یک ژاکت رنگ و رو رفته که شماره ۱۲ انگلیسی روی سینه اش حک شده بود تنش کرده بود. موهایش را با نمره چهار زده بود و بنظر می آمد گوش هایش نسبت به سر و جثه اش پهن تر باشند. آقای عباسی معلم ما، محمدحسین را صدا کرد و گفت:
تیمسار تا حالا کجا تشریف داشته اند؟!
صدای محمدحسینِ وادَرَنگیده از هجوم کلامی آقای عباسی در شلیک صدای خنده بچه ها گم و بی اثر شد. کلاس نتوانست خنده اش را پنهان کند.گوش های بچه روستایی سرخ شد و با چشم های تا به تا با صدای لرزانی گفت:
ص..ص..صحرا بو...بو...دم آقا!
روزگار بسیار بی مروت است و زنبیل زندگی پر است از آدم های بی ملاحظه. آفَتی بدتر از اُفتادگی آدم نزد مردمان بی ملاحظه نیست. محمدحسین افتاده بود زیر پای بی ملاحظگی آقای عباسی. رسم است که دست افتاده را می گیرند اما محمدحسین را لگد بی ملاحظگی زدند. آقای عباسی می دید که پسر دارد زیر تیغ خنده همکلاسی ها جان می کَنَد و جسم می جَوَد اما به جای گرفتن دست افتاده با حرف ها و خوشمزگی هایش تیغ تمسخر را تیزتر و شرایط را برای محمدحسین فجیع تر می کرد. عباسی در حالی که به محمدحسین اشاره می کرد که برود بنشیند گفت؛
«بِِتِ بال و بلبل زِِوُنی وَالله نوبَرَه»۱
فردین بازی اکبر گل کرد و پشت محمدحسین درآمد. مقصر عباسی بود، اکبر هم این را میدانست اما آن روزها مثل حالا نبود و آموزگار ارج و احترامی داشت و سهم و صولتی. برای همین اکبر رو کرد به بچه های کلاس و گفت:
خر بخنده! نیشتان را ببندید مسواک گران میشود! اکبر به در می گفت تا دروازه بشنود.
کلاس یکباره ساکت شد. محمدحسین از زیر دست و بال اضطراب محیط رها شد و توانست نفسی تازه کند.
محمدحسین فوق العاده بود. شوخ طبع و حاضرجواب. همیشه موضوعی برای خندیدن و خنداندن داشت. یک شادی شیرین کودکانه در این روستایی بی غل و غش بود که در دیگران نبود. کم درس می خواند اما همیشه درس را خوب جواب می داد. در تقلید صدا اعجوبه ای تمام عیار بود. کافی بود فقط یکبار صدای کسی را بشنود تا عینا مثل خودش حرف بزند. یک روز سر کلاس نشسته بود میز آخر. وقتی آقای عباسی پشت به کلاس و رو به تخته داشت مطلبی را می نوشت، محمدحسین از ته کلاس به تقلید گوینده آن روزهای رادیو گفت:
شنوندگان عزیز توجه فرمایید، شنوندگان عزیز توجه فرمایید، رزمندگان جان بر کف سپاه اسلام......
آقای عباسی برگشت. صدای محمدحسین قطع شد. آقای عباسی کشوی همه میزها و جیب تمام بچه ها را برای پیدا کردن رادیو جیبی گشت اما پیدا نکرد. بعدها که محمدحسین در حضور آقای عباسی صدای آقای کریمی گوینده رادیو را تقلید کرد باورش شد که واقعا رادیویی در کار نبوده است. محمدحسین بعد از آن گرد و خاک اکبر کم کم به گروه ما گره خورد. دیگر کسی سر به سر محمدحسین نمی گذاشت. تا وقتی شرایط عادی بود محمدحسین هم آرام و آسوده بود اما به محض کوچک ترین تنش و تکانه ای ترسی می آمد و چنگ در گلوی بی گناه محمدحسین می گذاشت. همزاد بدذاتی با محمدحسین شانه به شانه بود. در خواب و بیداری. زخمی در وجود محمدحسین بود که نه خوب می شد و نه می کُشت. از آن زخم ها که استخوان لایشان هست و هیچ وقت خوب نمی شوند. مرداَزمایی با این پسرک روستایی می جنگید. در وجودش موریانه ای به جویدن ترکه ای چوبین مشغول بود. محمدحسین لکنتزبان داشت. حرف می زد، می خندید، جوک می گفت، سر به سر ما می گذاشت بی هیچ گیر و گرفتاری. اما کافی بود کسی صدایش را برای محمدحسین بلند کند. گویی هشت پایی بر تارهای صوتی اش می پیچد و کلمه ها را از دهانش می ربود. آن زبان شیرین بند می آمد و واژه ها در دهانش می ماسیدند، فکش قفل می شد. اگر بسته بود باز نمی شد و اگر باز بود بسته. خون به صورتش هجوم می آورد و گوش و گردنش به کبودی می زد، مثل وقتی که آقای عباسی گفت تیمسار تا حالا کجا بودی؟
پ.ن
۲، آدم الکن و بلبل زبانی به خدا نوبر است!
@Khapuorah
#ماشااکبری
ما شش نفر بودیم. هر کدام آراسته به طوری و پیراسته به طرزی. تنها نقطه اشتراک ما درس بود و دبیرستان.
اولی ما اکبر بود. پسر مشهدی کریم نجار.کریم، پیرمرد بلند بالای کم حرفی بود با موهای یک دست سفید. صورتی پهن داشت و چشم هایی به رنگ لاجورد. مشهدی کریم نجار قابلی بود. در و پنجره های زیبایی درست می کرد. نردبان های سفید بلند هم. چارپایه های چوبی هم می ساخت. گاهی که سر ذوق می شد کمد و دولابچه هم سر هم می کرد. همیشه مداد نصفه نیمه ای پشت گوشش بود و از پشت شیشه عینک ته استکانی اش متفکر و مغموم به تماشای دنیا می نشست. سیکاری بود. سیگارش را میان دو انگشت می گرفت و یک نفس دودش را می مکید و مزه مزه می کرد و از سوراخ بینی بیرون می داد. به قدر بند انگشتی از سبیل های سفید پر پشتش زرد شده بود. یک بار از اکبر پرسیدم چرا سبیلهای بابات زرد شدند؟ گفت، مال دوده. دود. تو هم اگر روزی دو پاکت وینستون سه خط بکشی و دودش را از بینی بیرون بفرستی سر و سبیلت زرد می شود!
اکبر بر خلاف پدر شرّ و شلوغش پسر آرام و سر به زیری بود. کمتر در کوی و کوچه دیده می شد. اهل بازی و بی کاری نبود. یک راست از خانه می رفت مدرسه و از مدرسه می آمد خانه. می گفت وقتی که کتاب دستم نیست عذاب می کشم! خوره درس خواندن بود. خرخوانی بود که ریاضی را هم حفظ می کرد. صاف می آمد و ساده می رفت. دانش آموز دلخواه معلم ها بود. درسخوان و سر به زیر و مقرراتی و مطیع. صد بار اخلاق و ادب اکبر را در مدرسه به رخ ما کشیدند و مثل سنگ لعنت بر سرمان کوفتند. حتا اگر کشیده هم بیخ گوشش می زدی اهل تلافی و تقاص نبود. اکبرِ بی کِش و دُنگ آخر هم مزد سر به زیری و سماجتش را گرفت. دانشگاه دولتی قبول شد. یک رشته تاپ پولساز. هر کسی رو به قبله خودش می ایستد و دعا می کند. آدم ها خدای خودشان را می خوانند. خدای اکبر درس بود و دانشگاه و طبیعت راهش را به سوی این خدا گشود.
دوّمی ما علی مراد بود. بلند قد و لاغر اندام. موهای وزوزی داشت. شانه هایش اندک خمیده به جلو. از سه حرفش دو حرف در باره ماشین بود. عشق رانندگی بود. هزار بار داستان آن سگ ایستاده روی دماغ تریلی ها را برای ما گفته بود و هر بار گویی تازه ترین کشف تاریخی خود را بازگو می کند. در پوشیدن لباس بی قید بود و همیشه نیمی از پیراهنش زیر شلوار و نیم دیگر روی شلوار بود. به همه چیز معترض بود حتا به موهای لَخت و صاف آقای جام آبادی آموزگار آرام ادبیات. علی مراد روی لبه ی تیغ خیر و شر ایستاده بود، یک روز خیر مطلق بود و یک روز شرِ شیطان. یک روز آرام و آدم بود و روزی دیگر عاصی و عارض. هیچ چیزی در این دنیا نبود که علی مراد را راضی کند. به همه کس گیر می داد و به همه جا پرخاش می کرد. علی مراد همه جا حاضر بود و از همه چیز و همه کس ناراضی. همه کاری می کرد اما هیچ کاری را تا سرمنزل مقصود نمی برد. در تیم والیبال و تیم کُشتی مدرسه نام نوشته بود اما نه کشتی گیر بود و نه اهل والیبال. می خواست همه جا ردی از خود بجا بگذارد. سر همین همه جا بودن و همه کاره بودنش بعضی وقت ها حسابی کار و بارش سِه و سخت می شد. هم برای ما سرشکستگی به بار می آورد هم سنگ خودش را سبک می کرد. مثل روزی که در مسابقات تلاوت قرآن شرکت کرد و آبروی خودش و ما و مدرسه و معلم ها را یک جا به آب داد!
علی مراد با آنکه در روخوانی قرآن هم کُمیتش لنگ می زد سمج و سر پر برای شرکت در مسابقه پیشقدم شد. ما هر کاری کردیم منصرف نشد. مرغش همیشه یک پا داشت. مسابقه در دفتر مدرسه برگزار شد. من یک دوربین عکاسی آگفا ۷۵۰ داشتم و قرار بود عکس بگیرم. دو نفر اول تلاششان را کردند و تلاوتشان را انجام دادند. نوبت به علی مراد رسید. من بیشتر از علی مراد اضطراب داشتم. صدای ضربان قلبم را به وضوح می شنیدم. گوش ها و گردنم داغ داغ بودند. کفت دست هایم عرق کرده بود. میدانستم که علی مراد مال این کار نیست و آبروریزی می کند. همه معلم ها همراه مدیر و ناظم حضور داشتند. دو نفر هم از اداره آموزش و پرورش آمده بودند. شرکت کننده های دیگر هم بودند. بیست و دو یا سه نفر. علی مراد شروع کرد به خواندن..
نعوذ بالله من الشیطان ...
داریوش مدهُنی، با صدای بلند خندید. مدیر به ناظم نگاهی کرد و سرش را پایین انداخت. من به سختی آب دهانم را قورت دادم. در دهانم خشکسالی آمده بود انگار. آقای مدیر عینکش را از چشمش برداشت و دسته عینک را لای دندانش گذاشت. یکی از آن دو نفر آموزش و پرورشی گفت دوباره بخوان. قبل از شروع دوباره علی مراد آقای جام آبادی گفت پسر بگو اعوذبالله....
علی مراد قرار بود سه آیه اول سوره جمعه را بخواند. تا بسم الله الرحمن الرحیم را خواند. از همان ابتدای آیه اول لحن و صوت علی مراد به بیراهه رفت. یکی از آن دو نفر با اشاره دست علی مراد را به سکوت واداشت و با تمسخر گفت:
پسر قرآن بخوان! نه آواز کوچه باغی!
ادامه دارد....
@Khapuorah
#ماشااکبری
🔘 روزهایی در زندگی هست که مثل سنگریزه داخل کفش آدم را عذاب می دهند و آزار می رسانند. روزهایی مثل نخود ناپز داخل دیزی که می افتد زیر دندان و لذت خوردن دیزی را به کام آدمی تلخ می کند. روزهایِ چموشِ جفتک انداز. روزهایی که مثل گربه چنگ می اندازند و چشم و چار آدمی را خراش می دهند. روزهایی با خُلق خر و خویِ خرس. روزهای لای و لجن. روزهای هرزه و هار که از آغاز تا انجام پاچه می گیرند و زهر می ریزند و نیش می زنند.
🔘 روزهایی در زندگی آدمی هست که جایشان را باید خالی گذاشت. نامشان را باید گذاشت روزهای هیچ. روزهای پوچ. روزهای پوک. باد هوا. روزهایی که باید نادیده اشان گرفت. در هیچ جا ننوشتشان. در هیچ حال نخواستشان. روزهایی که مثل پیمانه سیزدهم گندم ارزش شمارش ندارند. قابل حساب کردن نیستند.
🔘 پدر برای پیمانه کردن «ماویَه»۱ رسم و روش ویژه ای داشت. پدر به آیین و آداب امور بیشتر از خود امور توجه می کرد. بی مناسک و مراسم اجازه نمی داد ماوْیَه را پیمانه کنیم. پدر پیش از شروع کار دستش را رو به آسمان می گرفت و می گفت؛ خدایا برکت باغ و خیر خرمن از آن توست. خدایا تو روزی رسان چرنده و پرنده و دونده و درّنده هستی. رزق و روزی پاک و پر برکت مرحمت کن. بعد کفش هایش را از پا در می آورد. مشتی از خرمن طلایی گندم ها در مشت می گرفت. بو می کرد. می بوسید. به پیشانی می برد و روی خاک خرمنجا می پاشید. بعد از این مناسک از سمتی که خورشید می تابید شروع می کرد به پیمانه کردن گندم. ظرف پیمانه یک حلب هیجده کیلویی بود. پدر ظرف را از گندم لبالب می کرد. پُرِ پُر طوری که گندم از کناره های ظرف پایین می ریخت. پدر دست راستش را مشت می کرد و داخل پیمانه می چرخاند تا خوب جا باز کند و پیمانه درست انجام شود. پدر درکار پیمانه وسواس بسیاری به خرج می داد. می گفت مال شراکت شوخی بردار نیست. کشت و کار شراکتی بسیار با مردم داشت پدر. وقتی حلب هیجده کیلویی از گندم پر می شد پدر آن را داخل کیسه های از قبل آماده می ریخت و می گفت پسر حواست به شمارش باشد؛
یَک هِه یَک.
دُو هِه دُو.
سِه هِه سِه.
.......
........
نُه هِه نُه
........
........
دُوازَه هِه دُوازَه.
پدر پیمانه بعدی را داخل کیسه خالی می کرد و جوری که یعنی پسر شمارش یادت نرود می گفت؛
دُوازَه هَمْ دُوازَه..
من خام بودم و خُردینه. خیال می کردم پدر در شمارش به اشتباه افتاده است. سینه جلو می دادم و هوشیاری خود را به رخ می کشیدم و می گفتم نَه نَه؛
سیزَه هِه سیزَه!
پدر اما صدایش را بالاتر می برد و با تکرار و تاکید می گفت؛
دُوازَه هَمْ دُوازَه.
🔘 وقتی کار پیمانه کردن گندم ها تمام می شد از پدر می پرسیدم که چرا سیزده را نمی شمارد و به جایش دو بار دوازده را حساب می کند؟ می گفت؛ مگر نشنیده ای سیزده نحس و بی برکت است؟ اگر شماره شود و به حساب بیاید خیر و برکت مال کم می شود.
🔘 حالا می فهمم که بعضی از روزهای عمر حکم همان پیمانه شماره سیزده را دارند. نحس و بی برکت. نابود و ناحساب. روزهای بی خیر و بی خنده. از کناراین روزها بایدگذشت. نباید حسابشان کرد. هیچ جا و هیچ وقت نباید شمردشان. شمردنشان برکت عمر را کم می کنند. اگر آن ها را بشماری نحسی و نکبت را شماره کرده ای. برای روزهای رنج و رنجوری نام دیگری باید گذاشت. این روزها راوباید گفت ؛
«دُوآرَه هم دُوآرَه»۲.
پ.ن
۱، خرمن دانه های گندم بوجاری شده.
۲، دوباره و باز هم دوباره
@Khapuorah
#ماشااکبری
🔘 ما را از جنگ نترسانید.
ما که جنازهی جوانی خود را سال ها روی دوش گذاشتیم و با خود از این کوچه به آن کوچه و از این پناهگاه به آن پناهگاه کشاندیم. ما که نعش رویاهای کودکی خود را کفن کردیم و هر رویا را با اشک و آه از خاوران تا باختران به خاک سپردیم. جان ما در شرق شهید شد و جسممان در جنوب مفقودالاثر. ما را که از کینه کابوس ها خواب های خود را مخفیانه در آغوش می گرفتیم و از گردنه ها و گرفتاری ها عبور می کردیم از جنگ نترسانید!
🔘 ما را از جنگ نترسانید،
که ما کودکان جنگیم. رهگذران کوچه های شش متری و موشک های نُه متری. ما را که هنوز صدای آژیر قرمز در گوش است و با هر ترق تروقی مار مرگ در کوچه ها و کرانه ها روحمان خزیدن می گیرد و زهرابه اش را در جان و جسممان جاری می کند از جنگ نترسانید.
🔘 ما را از جنگ نترسانید.
ما را که با غرش میگ ها و ویراژ میراژها «کِشکِلَه شیرازی جونِمْ دِه جونِتْ»۱ خوانده ایم از جنگ نترسانید. نعره توپ ها و ناله تفنگ ها در زمزمه « بو تا بِچیمِنْ وَه بَرزی بانان»۲ ما گم می شد. ما را که با گلوله ها خندیده ایم، با گرسنه ها گریسته ایم، ما که خود جنگیم را از جنگ نترسانید.
🔘 ما را از جنگ نترسانید،
ما چهل سال کارمان جنگیدن بوده است. با خودمان جنگیده ایم. با خودی ها جنگیده ایم. با نخودی ها جنگیده ایم. با خان ها جنگیده ایم. با خرده پاها جنگیده ایم. ما با دشمن جنگیده ایم. با دوست جنگیده ایم. با دشمن فرضی، با دشمن واقعی، با توطئه، با توهم توطئه جنگیده ایم. ما پارتیزان های بی پوتین و پلاک را از جنگ نترسانید.
🔘 ما را از جنگ نترسانید،
همه عمر ما در جنگ گذشته است. ما را که همیشه یک پای مَنَم مَنَم و بِگَم بِگَم و کَل کَل و «کِلْ کِلَه»۳ بوده ایم از جنگ نترسانید.
🔘 ما را از جنگ نترسانید،
ما تا یادمان می آید با تورّم شاخ به شاخ بوده ایم، با گرانی گلاویز. ما را که هر شب و هر روز با دلال ها و دلارها جنگیده و همیشه شکست خورده ایم، ما را که حتا حباب ها هم در هم شکسته اند از جنگ و شکست در جنگ نترسانید.
🔘 ما را از جنگ نترسانید،
ما برای دیدن یک فیلم جنگیدیم. برای شنیدن یک آهنگ کتک خوردیم، برای پوشیدن یک تی شرت رنگی زندانی شدیم، به خاطر پوشیدن شلوار لی زخمی شدیم. ما برای داشتن ریش یک جور جنگیدیم و برای نداشتنش جور دیگر. ما برای قبولی در دانشگاه به قدر کهنه سربازان جنگ گرسنگی و تشنگی کشیدیم. ما را که برای استخدام شدن مثل پارتیزان ها از مانع ها و مین ها پریدیم از جنگ نترسانید.
🔘 ما را از جنگ نترسانید،
ما را که سال های سال است با تردید و تشکیک دست به یقه ایم. ما برای رفتن از این سرزمین جنگیده ایم. برای ماندن در این وطن جنگیده ایم. ما را که با غرب و غم غربت جنگیده ایم از جنگ نترسانید.
🔘 ما را از جنگ نترسانید،
ما را که برای کمی زندگی دلخواه تا سر حد جنون جنگیده ایم. برای اندکی خنده، برای کمی حق حیات، برای بوسیدن، برای بغل کردن، برای شاد زیستن، برای حق انتخاب، برای انتخاب کردن، به خاطر انتخاب نکردن جنگیده ایم از جنگ نترسانید.
🔘 ما را از جنگ نترسانید،
ما که برای برابری در شرایط کاملن نابرابر جنگیده ایم. نسلی که برای کسب اندکی از سهم خود مجبور بود با سهام دارها و سهمیه دارها مسابقه بدهد! چه مسابقه ای؟ یک سو با همه امکانات و تجهیزات، در مسیر هموار، ده ها فرسنگ جلوتر، و سوی دیگر با دست و پای بسته، بدون حق اعتراض، در مسیر سخت و سنگلاخ. ما برندگان همیشه شکست خورده را از جنگ نترسانید.
🔘ما را از جنگ نترسانید.
ما را که همیشه در سنگر بوده ایم. یک روز در سنگر برای گرفتن دنیای از دست رفته مان و روز دیگر در سنگر برای دفاع از دین تاراج شده مان. ما با کسانی جنگیده ایم که برای خدا هم خط و نشان می کشند. ما با بندگانی جنگیده ایم که سند خدا را به نام خود زده اند!
🔘 آن ها را که جنگ تمام شده است اما هنوز جنگزده اند از جنگ نترسانید. مردمی که نیم قرن است یا در جنگ بوده اند یا در ترس از جنگ، از جنگ نترسانید!
پ.ن
۱،۲،ابیاتی از ترانه های فولکلوریک
۳، هیاهو، شانتاژ، شلوغ کاری
@Khapuorah
#ماشااکبری
مواظب نخِ نخاعتان باشید!
⚪ خدمت شما عرض شود که کار و کردارهای بعضی از کنشگران سیاسی مرا یاد رانندگی کاکا مراد می اندازد.
⚪ آدم های هُرهُری مذهبی که از هر جانب که باد می آید بوجاری می کنند و خرمن به باد می دهند. نام ها و ناموَرهایی که نه ثبات اندیشه دارند و نه ایستایی اخلاق. سیاست ورزانی که حرفشان رو به مشرق است و عملشان جانب مغرب. پایشان به فراز می رود و دستشان به فرود. آدم هایی که جَلد و جلیقه پوشیده اند و یابو برشان داشته که سیاستمدار هستند در حالی که خودشان خوب می دانند که در بهترین حالت دلال هایی هستند که به مظنه مال و مکنت به بازار سیاست آمده اند.
⚪ آدم هایی که با اصلاح طلبان ریش می زنند تا رشد کنند و با اصولگرایان ریش می گذارند تا ریشه بزنند. شترگاوپلنگ های جنگل سیاست که نه شیر گاو می دهند و نه بار شتر می برند و نه هیبت پلنگ دارند. مارماهی هایی که نه شکل مار دارند و نه شیوه ماهی. سیاست ورزانی که به وقت پرواز شتر می شوند و به وقت بار و بُردن «بالِنَه»۱. آفتاب پرست هایی که در آفتاب یک رنگند و در سایه رنگ دیگر.
⚪ سیاست ورزی مثل رانندگی قانون و قاعده دارد. آداب و آئین دارد. اهل فن و فلسفه نشسته اند برایش راه و رسم تعریف کرده اند. لایی کشیدن در رانندگی خطرناک است و برایش جریمه سنگین نوشته اند. آدم های اهل و عالِم برای جلوگیری از هرج و مرج جاده ها را قسمت بندی کرده اند. یکی باید از چپ برود و دیگری از راست. تغییر مسیر از چپ به راست قانون و قاعده دارد. نمی شود و نباید هر جا که دلمان خواست رُل را بچرخانیم و مسیر را عوض کنیم. جاده ها را از سر سیری و پُری که خط کشی نکرده اند؟ این خطوط، راهنمای ما و دیگران هستند. تخطی از هر خط ما را و دیگران را به دردسر می اندازد. رانندگی روی خط نشانه تجاوز عنقریب به چپ یا راست است. آدم های متمدن بین خطوط رانندگی می کنند. رانندگی روی خط خروج از صراط مستقیم است. صراط غیر مستقیم راه و روش والضالین است.
⚪ جاده مسیر رانندگی است و جامعه معبر سیاست ورزی. اگر لایی کشیدن در جاده خطرناک است در جامعه بسیار خطرناک تر است. چطور رانندگان برای تغییر مسیر در جاده باید علایم و آثاری را نشان دهند و دیگران را از قصد و مقصد خود آگاه کنند اما سیاست ورزان خود را محق می دانند بدون توجه به قواعد اجتماعی خط و ربط سیاسی خود را بر اساس منفعت تغییر دهند. این لایی کشیدن های سیاسی و تغییر مسیر دادن های بی قانون و قاعده یِ مدام از چپ به راست رفتن و از میانه به منتهی الیه راندن برای بعضی از سیاست ورزان سرنوشتی بهتر از کاکامراد به بار نخواهد آورد. سرنوشت کاکامراد چه بود؟
⚪ یک بار که می خواست بعد از پیچ «کَلَه گوشْ»۲ به سمت چپ بپیچد و بیندازد داخل جاده چقلوندی، به جای آن که راهنمای چپ را بزند به راست راهنما زد و رل را به چپ چرخاند. هیجده چرخی که از روبرو می آمد راهنمای به راست را دید و به اشتباه افتاد. تویوتای کویتی کاکامراد رفت زیر هیجده چرخ. مسافرهایش شَل و پَل شدند. تویوتا کویتی به مشتی آهن پاره تبدیل شد و خودش هم نخ نخاعش کشیده شد و سال هاست که گوشه خانه افتاده و روزگارش با حرمان و حسرت توام است.
⚪ سیاست ورزانی که راهنمای راست می زنید و به چپ می پیچید، مواظب باشید این راهنمای ریاکارانه مردم را به اشتباه می اندازد. هیجده چرخ های زیادی هستند که در جاده جامعه روبروی شما می آیند، این مایه بی مهابا به چپ و راست راندن، این لایی کشیدن های در ظاهر مهارتی، این تغییر مدام خطوط سیاسی عاقبت یکی از هیجده چرخ ها را به اشتباه میندازد.
نخ نخاعتان به یک راهنمای اشتباه بند است!
مواظب باشید.
پ.ن
۱، پرنده، ماکیانی که توانایی پرواز دارند.
۲، نام منطقه ای در مسیر جاده خرم آباد به بروجرد.
@Khapuorah
#ماشااکبری
گرگین میلادهای سیاست
✍ شاهنامه سترگ حقیقتن که نامه نامداران است و نشانه نِیرَمان. داستان های این کتاب با پرداخت و پیرایش فردوسی پاکزاد در نهایت زیبایی و ظرافت روایت می شوند. داستان های شاهنامه زنده، جاوید، جاندار و واقع گرایانه هستند.
✍ فردوسی سرگذشت پهلوانی از ایران زمین را شرح می دهد که بی جگر و کم جسارت و جان دوست و بی شهامت است. در عقبه سپاه می مانَد. دست به سنان و سپر نمی بَرَد و سینه در مقابل دشمن سپر نمی کند. دستش از فنون دلاوری خالی است و سرش از سودای سروری پُر. در جنگ ها جانب احتیاط نگه می دارد. رعایت جسم و مواظبت جان می کند و البته نامش از حلقه گُردان و گردنکشان همیشه گم. در میان ابَرپهلوانان و جنگاوران و جگرداران شاهنامه همانند، تهمتن، بیژن، گیو، گودرز، فرامرز، سهراب، طوس و... نامی از گرگین میلاد نیست.
✍ در یکی از جنگ های ایران و توران، تورانیان شکست سختی می خورند و رو به هزیمت می گذارند. به گفته فردوسی سپاه ایران، « سه فرسنگ چون اژدهای دمان»
به تعقیب تورانیان فراری می پردازد. چنان شیرازه سپاه توران از هم گسیخته می شود و سپاه از سر و سامان می افتد که گرگین میلاد ترسوی بی جگر و جسارت از عقبه لشکر ایران خود را به دنباله سپاه در حال فرار تورانیان می رساند و یکی دو تن از تورانیان نگونبخت را بیجان می کند. فردوسی این صحنه را با طعنه ای تلخ و توصیفی تباه چنین روایت می کند،
« ز تورانیان چنان بخت برگشته بود»
« که گرگین میلاد هم یکی کشته بود»
گرگین میلاد که در همه عمر سپاهیگری خود تنها یکبار صورت واقعی معرکه مبارزان و میدان پهلوانان را تجربه کرده بود، بعد از آن در هر انجمنی که می نشست بی وجه و بدون رعایت آداب سخنوری و پهلوانی با آب و تاب فراوان از شرح دلاوری و جنگاوری خود و نحوه کشتن سربازان تورانی گزافه ها می گفت. فخرها می فروخت و افاده ها اضافه می آورد و مباهات معامله می کرد!
✍ سپهر سیاسی ایران این روزها شاهد گرگین میلادهای فراوان است. سیاست پیشگانی که در عقبه و انبار سیاست خِپْ کرده بودند و برای آن که زخمی نشوند و زیان نبینند از رویارویی با رقیب ابا می کردند و چه بسیارشان که در سپاه دشمن خُود و خفتان پوشیده و خلاف مردی و مروّت روزگار به رجالگی هدر می دادند! بعد از انتخابات ریاست جمهوری پهلوان پنبه های سیاست هم دستی به دنباله سپاه رمیده رسانده و برای خود کشته و کرداری دست و پا کرده و بر سر هر کوی و کوچه گزافه و گران می گویند که من چنین کردم تا چنان شد! گرگین میلادهایی که در پرونده پهلوانی خود تنها یک کشته دارند هر جا که می نشینند و هر کس را که می بینند از آن یک کشته فسانه ها می بافند و گزافه ها می لافند و در کوس و کَرنا می دمند که غریو و غیرت همچون منی بود که چنان حماسه ای رقم خورد!
✍ آن کشته های تورانی و این فتح و ظفر ایرانی نتیجه جسارت و جگرآوری تهمتن ها و سهراب ها و گیوها و گودرزهای گمنام شهرها و روستاهای سراسر ایران است. پهلوان ها صدها کشته تورانی دارند اما لاف پهلوانی و پیروزی نمی زنند، به رسم پهلوانان منت نمی گذارند، در حالی که گرگین میلاد ها اگر با مَن و اذیٰ ابلاغی برای خود دست و پا کرده اند و یا بر صندلی ستادی نشسته و آب خنکی نوشیده اند و عکسی برای استوری و آسودگی خود گرفته اند از کشته دیرهنگام خود افسانه ها ساخته و شبانه روز خود را و خدمت ناچیز خود را چونان گلمیخ در چشم مردم بیچاره می نشانند.
کیست که نداند گرگین میلادها وقتی دست به دشنه می برند و تیر و تبر برمی دارند که رقیب شکست خورده و هزیمت کرده باشد و دیگر آن که عاقلان دانند که جنگاوری که بعد از شکست دشمن خود را به معرکه می رساند به طمع غنیمت آمده است و بردن دستآورد. کسی به این گرگین میلادهای سیاست حالی کند که بخاطر یک کشته صدر مجلس و سر سپاه را به کسی نمی دهند.
@Khapuorah
#ماشااکبری
زخمی و کم رمق و خسته جنگیدیم،
بار بغض بر دوش، خنجر خشم در چشم،
آزرده و عصبانی جنگیدیم.
چه آن ها که رای دادند،
چه آن ها که رای ندادند،
برای رهایی، برای روشنایی، برای آزادی، برای امید، برای آرزو، برای یک زندگی معمولی، برای یک لبخند، برای چشم ها،
ما برای حق انتخاب جنگیدیم.
برادر با برادر،
دوست با دوست،
رفیق با رفیق،
رخ به رخ ایستادیم، شاخ به شاخ،
دشنام دادیم.
دشنام شنیدیم.
دشنه اما در دست هیچ کدام از ما نبود.
جنگیدیم.
چه آن ها که رای دادند،
چه آن ها که رای ندادند،
چه آن ها که به مطلوب ما رای دادند،
چه آن ها که به منظور خودشان رای دادند،
برای ایران جنگیدیم.
حالا،
جنـــــــــــــــــــــــــگ تمام شده است!
همه ما از خاکریزها به خانه ها برمی گردیم.
با سینه هایی خالی از کینه.
با دست هایی بی دشنه.
آن که دشنام داد دشمن ما نیست.
آن که دشنام شنید بیگانه نیست،
ما هزاران تنیم در یک وطن،
یک قبیله ایم با یک قلب.
ایـــــــــــــــــــــــــــــــران قلب این قبیله است.
انتخابات تمام شده است جنگ ما اما تمام نمی شود، از همین امروز در سنگر منتقد و مطالبه گر می نشینیم، دوربین دیده بانی برمی گیریم. پاسدار و پاسبان ایران خواهیم بود. دوست را اگر خطا برود انذار می دهیم. دشمن اگر دست درازی کند دستش را می شکنیم. مسئولیت ما دیدبانی است. هر جا که سربلندی ایران را در خطر ببینیم های و هوار می کنیم. فریاد می زنیم. وظیفه ما گرفتن چراغ در تاریکی هاست. انتخابات تمام اما، کار ما تازه شروع شده است. ما همیشه مطالبه گر خواهیم بود. همیشه منتقد. ما از اینکه خودمان را تنبیه و تادیب کنیم هراسی نداریم. هر کس اشتباه کند ما اعلام خطر می کنیم.
همه ما، از هر جناحی، رای داده، رای نداده، اصلاحی، اصولی، مستقل، معتدل بیرونی و درونی، پیروز یا شکست خورده، از خاکریزها به خانه ایران برگشته ایم. حالا وقت هُمالی و هماوردی نیست. گاه طعنه و تحقیر نیست. روز کینه و کنایه نیست. ما فقط یک قدم جلو آمده ایم، پیروز نشده ایم. پیروزی ما روزی است که هر کس در سایه سار ایران اهورایی احساس شادی و آرامش و امنیت و رفاه کند.
ما فرزندان این آب و خاکیم، گوشت هم را بخوریم استخوان هم را دور نمی اندازیم.
حالا وقت عاشقی و آبادی است.
ایران خانه همه ماست، برای آبادی این خانه دو اصل را هرگز فراموش نخواهیم کرد، پرسشگری ما و پاسخگویی آن ها.
@Khapuorah
#ماشااکبری
✍ سعدی بزرگ در باب اول گلستان آنجا که می خواهد سیرت و صفات پادشاهان را برشمارد و آداب و اصول بزرگان را یادآور شود می گوید،
تا مرد سخن نگفته باشد
عیب و هنرش نهفته باشد!
سخن چنان اهمیتی دارد که صاحب ذوقی همچون سعدی آن را متر و معیار عیب و ارزش انسان قرار داده است و باور دارد که از روی سخن مرد باید او را شناخت و عیب و هنرش را سنجید. سخنوری از دیر باز هنر حساب می شده است و کسانی که واجد این فن و هنر بوده اند مورد عزت و احترام اجتماعی قرار داشته اند. ارسطو فیلسوف بزرگ یونانی در باره هنر سخنوری رساله ای نوشته و نامش را خطابه گذاشته است. قدرت بیان و هنر خطابه در همه جوامع همیشه یکی از فضیلت ها محسوب شده است.
✍ مناظره نامزدهای ریاست جمهوری و سخنرانی هایشان را دیدم و شنیدم. کاری به درست و نادرست عقاید سیاسی نامزدها ندارم اما به عنوان یک مخاطب معتقدم که در باب سخن و سخنرانی و کلام و کلمه حقیقتن که کارشان فاجعه بود و بسیار ناامید کننده. قصد جسارت ندارم اگر بگویم که طرز سخن و صحبتشان مرا یاد آدم های الکن می انداخت. گفتمان این مدعیان چه وقتی که سخنرانی کردند و چه آنگاه که از روی نوشته خطبه خواندند چنان دور از قواعد و ساختارهای نوشتاری و گفتاری زبان پارسی بود که سبب آزار روحی شنونده وخستگی جان و جسم مخاطب می شد. هیچکدام از این شش نفر از فن بیان و هنر سخنوری در حد مدارک و مناصب خود که هیچ حتا در حد یک شهروند معمولی پارسی زبان هم برخوردار نبودند.
✍ سخنوری و خطابه علاوه بر آن که باید قدرت تقنیع و تشویق و ترغیب و تشجیع و تهییج مخاطب را داشته باشد نباید از زیبایی و ظرافت های ادبی دور گردد. در حرف های هیچ کدام از این آدم ها مولفه های موثر سخنرانی وجود نداشت. هیچ کدام نتوانستند مخالفی را قانع کنند، موافقی را تشویق کنند و یا هواداری را با سخن و کلام خود تهییج و تشجیع نمایند. سخنرانی ها خطی و خسته کننده بودند. اوج و فرود در حرفشان نبود. اصول بدیهی صرف و نحو زبان پارسی در حرف های مدعیان رعایت نمی شد. سخن منسجم و کلام منظم بر زبان نمی آوردند. جمله ها ناقص و ابتر بودند. سخن گنگ و گم می گفتند و مخاطب را گمراه می کردند. پریشان گویی و پراکنده سرایی چنان بود که گویی صاحب سخن از موضوع و مطلب حرف خود ناآگاه است. یک جمله تاثیرگذار و و یک عبارت ماندگار از زبانشان شنیده نشد. هیچ کدام یک بیت شعر مناسب موضوع نگفتند. این مایه پریشان گویی و بی مبالاتی آن هم با زبان رسمی بسیار ناامید کننده بود. اگر این آدم ها را از پیش نمی شناختیم و تنها بر اساس سخنرانی ها و جمله بندی و زبان گفتاری و نوشتاری پارسی می خواستیم آن ها را قضاوت کنیم احتمالا در پارسی زبان بودنشان شک می کردیم. حیف است که سرآمدان فرهنگ و سیاست یک کشور نتوانند مطابق قواعد و قوانین زبان رسمی و ملی خود سخن بگویند و خطابه بخوانند. این آدم ها اگر نمونه و نمایندگان جامعه ایران بودند که نباید این مقدار با زبان ملی و رسمی ایران بیگانه باشند و اگر نمونه و نماینده ایرانی ها نبودند که جایگاهشان آنجا پشت میز خطابه نباید می بود!
✍ ظرفیت های زبان پارسی برای سخنرانی و خطابه خوانی فراوان است. هزاران نکته و نکهت در زبان شیرین پارسی هست که می تواند بر حلاوت حرف و بلاغت بیان بیفزاید و سخن را با طعم و طراوت بیاراید و به مخاطب ارائه نماید. ما در دریایی از شعر و ادبیات غوطه وریم، بر کرانه بیکرانی از مثل و متل و کنایه و مطایبه نشسته ایم. اگر حلاوت از حرفمان رفته و بلاغت در بیان ما نیست گناه زبان پارسی نیست، این آشوب و آشفتگی در سخن و گفتن از ناتوانی خودمان است.
✍ سخن نیکو گفتن و خطابه خوب خواندن تنها پیدا کردن میز و مصدر و منبر و داشتن تارهای صوتی گرم و گیرا نیست. تسلط بر ظرافت ها و زیبایی های زبان، آگاهی بر زبان بدن و شناخت ادا و اصول اندام ها، برخورداری از دایره واژگان وسیع، قدرت ترکیب لغات و عبارات، بهره گیری از مثل ها و اشعار و نکته ها و نکهت ها و مهم تر از اینها داشتن معلومات عمومی شامل روانشناسی، هنر، تاریخ، جامعه شناسی، سیاست و مردم شناسی است.
حرف هایی که در مناظره ها گفته شد به خوبی عیب ها و هنرهای مردان سیاست را آشکار کرد.
@Khapuorah
#ماشااکبری
✍ عرب جماعت به سه چیز علاقه و التفات بسیار دارند. اسب و شاهین و شتر. حکایت عشق عرب به اسب اما حکایت علیحده ای است. کار عرب با اسب به عشق و عاشقی کشیده است. اسب برای عرب فقط یک مرکوب نیست، محبوب است. عرب ها می گویند اسب مال نیست، مالک است! عرب ها به هر یابوی یال و دُم درازِِ دست و پا کوتاهی نمی گویند اسب. اصالت اسب نزد عرب ها چنان با اهمیت است که اصالت صاحب اسب.
✍ بادیه نشین ها برای تشخیص اسب از یابو علاوه بر دقت در دست و پا و گوش و چشم و کمر و یال و دُم و سُم حیوان، خوی و خُلق و مرام و منش اسب را هم می سنجند و در میزان و معیار می گذارند. چطور؟ آن ها رمه ها را برای مدتی در مکانی محصور می کنند و آب و علف نمی دهند. علاوه بر گرسنگی و تشنگی دادن، شروع می کنند به آزار و اذیت رمه. با تازیانه به جان اسب ها می افتند. اسب ها را با تندی و تلخی هی و های می کنند. بی ناز و نمد زین بر پشت اسب می گذارند و لگام بر دهانش می زنند. اسب های تشنه و گرسنه را زیر آفتاب سوزان وادار به به یُوقْ و یورتمه می کنند.
✍ بادیه نشین ها اسب ها را خوب می شناسند. به خوش و ناخوش اسب ها وارد هستند. خُلق و خوی حیوان دستشان است. می دانند که اسب ها بی احترامی را درک می کنند. که تلخی و تندی را می فهمند. که فرق نوازش و سرزنش را متوجه می شوند. اسب حیوان مغروری است و بادیه نشین ها برای محک زدن درجه اصالت و نجابت اسب غرور حیوان را می شکنند. تحقیرش می کنند. بادیه نشین ها وقتی که حسابی پوزه حیوان را به خاک مالیدند رمه گرسنه و تشنه ی کلافه و کوفته را به جایی که از قبل آب و علف و آذوقه و سایبان گذاشته اند هدایت می کنند.
✍ عرب ها معتقدند اسب های اصیل بی حرمتی را فراموش نمی کنند. نجیب ها نامردی ها و نامردمی ها را به یاد می آورند و رنج تشنگی و گرسنگی و آزردگی را تحمل می کنند اما لب به آب و علوفه آماده نمی زنند. نجیب زاده ها اصالت خود را به آب و آخور نمی فروشند. بادیه نشین ها حیوانی را که به محض دیدن آب و آذوقه از خود بی خود می شود و همه چیز را فراموش می کند و پوزه در آب و آخور می گذارد اصیل نمی دانند. عرب ها چنین حیوانی را از رمه جدا کرده و یوغ بر گردنش گذاشته و بعنوان یابوی باربر به کار و بار می گیرند.
✍ چه خوب می شد اگر برخی افراد و احزاب سیاسی به محض رویت منافذ قدرت و ثروت همه توهین ها و تحقیرها و تازیانه ها را فراموش نمی کردند و هراسان به سوی آب و آخور قدرت چهار نعل نمی تاختند و اصالت و اعتبار خود را به نمایش می گذاشتند. آدم ها و احزاب سیاسی که همه تنگناها و تلخی ها و حصرها و حسرت ها را کشیده، بارها بی نزاکتی دیده و از تصمیم گیری ها و مشارکت های سیاسی عقب رانده و یا به طور کلی حذف شده اند، با هزاران نام و صفت نامناسب مورد خطاب قرار گرفته و تازیانه بر تنشان خوابیده و آبرویشان ریخته است و بلیط بختشان سوخته اما به محض پیدا شدن کوچکترین موقعیت و منفذی برای قرار گرفتن در ساختار قدرت و ثروت همه ظلم ها و زدگی ها را به فراموشی سپرده و برای سیراب شدن از آب و آذوقه قدرت یوق و یورتمه می رود عالِم و آشکارا اعلام می کند که از اصالت و اعتبار ذاتی برخوردار نیست و مستحق هر خواری و خِفَتی است و چنین آدم یا نهاد سیاسی همان بهتر که بعنوان باربر صاحبان قدرت و ثروت یوغ بر گردن و لگام بر سر در استخدام خدایان قدرت و ثروت رقیب باشد.
✍ اسب های اصل و نَسَب دار حد و حرمت غرور شکسته خود را پاس می دارند و فریفته آب و آخور نمی شوند. ما آدم ها مگر چه کم از اسب ها داریم که با وجود این همه زخم و ظلم و زدگی با دیدن اولین لقمه چهار دست و پا تا میان سفره می رویم و برای جرعه ای و جیفه ای غرور پایمال شده خود را لگد می کنیم؟!
@Khapuorah
#ماشااکبری