به بهانه پنجاه و هفت سالگی....
مادرم میگوید شب از نیمه گذشته بود که به دنیا آمدی. عمو رضا که یادش همیشه بخیر باد میگفت خروسها بانگ دوم را خوانده بودند که صدای گریهات بلند شد. عمه شمس که میگویند پشت در ایستاده بوده و سنگها را به هم میزده و میخوانده «بَچولَه بیا، زیتِر بیا، مالیا بار کِردن»۱ اینگونه مرا برای زودتر آمدن تشویق میکرده است میگوید شازنان خانم با یک نصفه تیغ نیمدار و کُند ناف مرا بریده است! شازنان را من یکبار که کودک بودم دیدهام او هم معتقد بود تولد من شبی بوده که فردایش عید شد. مادربزرگ که زحمت نامگذاری مرا کشیده میگفت « خودِ روژ عید بی»۲. داستانِ شدن و بودن من هر طور که روایت شود با عید و اوّل بهار گره خورده است. من اگر یک جا شانس آورده باشم همین قضیه نام و نامگذاری بوده است. من عید و اوّل بهار به دنیا آمدهام. مادربزرگ اگر نامم را عیدی، عیدیبگ، عیدیخان، عیدیزا، عیدعلی یا بهار و بهاری گذاشته بود حکایتی میشد هفت سر!
از آن عیدی که هنوز معلوم نشده روز بوده یا شب و هنوز عمه شمس راستا حسینی به من نگفته است که تیغ نافبُرّی نو و تیز بوده است یا کارکرده و کُند نیم قرن و هفت سال گذشته است. پنجاه و هفت سال. اوّل فروردین چهل و هفت تا اوّل فروردین چهارصد و چهار. زمان کمی نیست. بیست هزار و هشتصد و بیست روز. همین قدر هم شب. زنجیر درازی از تاریکی و روشنایی. کاروان بلندی از شادی و اندوه. تلخی پشت شیرینی و پیروزی بعد از شکست. چه اسمها و رسمها و آدمها و آرزوهایی که در این سالها در من و با من سر برافراشتند، سبز شدند، بال گشودند و بار گرفتند و بعد سرنگون رفتند. عمر چیزی غیر از انجام و سرانجامها نیست. چه اسمها و آدمهایی که من فکر میکردم جاودانهاند. مانا و نامیرا. اما نیم قرن زندگی به من آموخت که هیچ چیز ماندنی نیست جز یادها و یادگارها. من دیدم که هواری بومدین چه اسم و رسمی داشت. ژنرال ضیاالحق چقدر برای در قدرت بودن تلاش میکرد. چقدر نام افرادی مثل پل پوت و ماریام هایله سِلاسی در ذهن و ضمیر من تکرار میشد و راجیوْ گاندی با آن کلاه کله قندیاش. همه این آدمها گذاشتند و رفتند در همین پنجاه و چند سال.
امروز به دلربا میگفتم دیدی به چشم بر هم زدنی نیم قرن را پشت سر گذاشتیم. پر شور و شتاب سربالایی را رد کردیم و به شیب و شکست عمر رسیدیم. طبیعت آدم است که سربالایی را آرام و سنگین برود و سراشیب را اما، به شتاب و شوریدگی. پنجاه سالگی سراشیبی عمر است به شتاب میگذرد. دروغ چرا؟ این حرفها را با تپش و تردید به دلربا میگفتم. گذر عمر شوخی نیست!
دلربا شاید از باب «دِلْگاوٰی»۳ میگوید نیمه دوم اما نیمه مربیان است. وقت عملی شدن ایدهها و دیدهها و شنیدهها. گاه عوض کردن تاکتیکها و تکنیکها. چون نیمه اول با تردید میگذرد نیمه دوم را با تدبیر باید گذراند. چه در سربالایی عمر باشیم چه در سرازیری آن دقایق باقی مانده مهمتر از لحظههای سپری شده هستند. وقتهای باقی میتوانند نتیجه بازی را دگرگون کنند. از وقتهای اضافه نباید غافل بود. نیمه دوم نیمه بهتر دیدن و بیشتر دویدن است.
دلربا درست میگوید چیزی بالاتر از زندگی وجود ندارد حتا اگر یک روزش، یک لحظهاش و یک جرعهاش باقی مانده باشد. اما همیشه یک اما و اگرهایی هست. بازی عمر بازی عجیبی است. اوّلش بدن هنوز گرم نیست. شناخت از حریف کم است یا نیست. عضلات آمادگی ندارند. زمانی را باید تلف کرد تا دست حریف رو شود. میانههای بازی که بدن گرم میشود و ضربان قلب بالا میرود برمیخوری به ناداوری، به بازی ناجوانمردانه، به تاکتیکهای اشتباه سرمربی. دقایق بسیاری را بخاطر ناهماهنگی تیمی از دست میدهیم. برای همین است که میگویم بازی زندگی بازی عجیبی است. وقتی که بازی از نیمه میگذرد. عقلانیت بر بازی حاکم میشود. قدر لحظهها معلوم میشود و دیگر نمیشود زد زیر توپ. همه بازیکنان در دقایق پایانی میخواهند حساب شده زندگی کنند اما نمیشود. قدرت بدنی افت میکند. استرس سوت پایان شروع میشود. بازیکنی که مدام در ترس سوت پایان دست و پا میزند همه موقعیتها را خراب میکند.
درست است چیزی بالاتر از زندگی وجود ندارد حتا اگر یک نیمه از آن مانده باشد. حتا اگر زندگی به وقت اضافه کشیده باشد. آینده همیشه از گذشته قویتر است!
پ.ن
۱، بچه بیا، زودتر بیا، وقت کوچ است!
۲، خود روز عید بود.
۳، دلداری دادن، حمایت کردن.
@Khapuorah
#ماشااکبری
✍ ایرنا، خبرگزاری جمهوری اسلامی ایران و نه بیبیسی و صدای آمریکا یا ایران اینترنشنال گزارشی از سدهای اصلی کشور تهیه و خالی و پر بودن مخزن هر سد را مشخص کرده است. نتیجه بسیار وحشتناک است. برای همچون منی که عمرش با رودها و چشمهها و «گُلِمْ»۱ها و «گُرّی»۲ها سر شده است بی آبی هیچ تفاوتی با مرگ ندارد. نبودن آب یعنی زمینگیر شدن زندگی. بی آبی یعنی مرگ همه چیز، حتا خاک، حتا سنگ. آب برای زنده ماندن بعض و بالاتر از اکسیژن است. همانطور که بی اکسیژن نمیشود زنده ماند بدون آب هم نمیتوان زندگی کرد.
✍ در این گزارش آمده است مجموع سدهای استان تهران که بیشترین مصرف کننده آب شرب کشور است فقط یازده درصد ذخیره دارند. دیگر استانهای کشور هم البته وضعی بهتر از تهران ندارند. بهترین وضعیت مربوط به استان خوزستان است که از قِبَل سخاوت مردمان بالادست! مخازن سدهایش چهل درصد آب دارد و شصت درصد خالی است!
✍ نمیدانم مدیران و مسئولین کشور چطور برای چنین خبر خطرناکی فوری و فوتی جلسه اضطراری تشکیل نمیدهند و از اهل فن و فضل استمداد نمیخواهند. به طرز ترسناک و تباه کنندهای عین خیالشان نیست. یا بزرگی خطر را نمیفهمند یا فهمیدهاند اما خود را به آن کوچه معروف زدهاند. با آن که دادهها و دانستهها در مورد بی آبی عریان و عیان است اما هیچ تلاش و تکاپویی برای مهار و مقابله با آن دیده نمیشود. الوّیت دولتمردان ما گویی مسئله دیگری است. نه در خطبههای جمعه حرفی از خشکسالی هست و نه در نطقهای شنبه سخنی از بحران بی آب. مجلسیها دنبال ظریف هستند و دولتیها تشنه و «تمارزو»۳ توجه حریف. ناله و نعرهای اگر بلند است یا برای حجاب و عفاف است یا بابت مذاکره با آمریکا. الوّیت آب در جنگ زرگری اصلاح و اصول پایمال شده است. هر چه هست یا مرثیه عزل دو تابعیتیهاست یا شور و شادباش نصب پادوهای چاپلوس و چرب زبان. هیچ کس بحث و برنامهای برای مقابله با بیآبی و خشکسالی ندارد.
✍ نه مفهوم بحران را میدانند و نه دانش الوّیت بندی را. برنامهها را گذاشتهاند برای «روز آخر» و اصلا مفهوم روز آخر را در بحث خشکسالی نمیدانند. انگار نه انگار که از هفت حوزه آبی تحت تنش در جهان چهار حوزهاش متعلق به ایران است. نگاهی به مخزن سدهای کشور نشان میدهد ما از مرحله کم آبی به بی آبی رسیدهایم و امروز همان «روز آخر» است. هر چه در چنته و چمدان دارید برای نجات ایران رو کنید. اگر توطئه است چارهاش کنید. اگر طبیعی است مهارش کنید. اگر هدر و هرز میشود جلویش را بگیرید. مصرف بی رویه است نگذارید، عیب از شیوه کشت و کشاورزی است به روزش کنید. آب و ابر مصنوعی بسازید، از کجایتان کم است. شما که میخواهید دنیا را مدیریت کنید از همین قضیه خشکسالی شروع کنید! همین امروز، همین الان یک ساعت دیگر دیر است. برای دفع این خطر که هوّیت و هستی ایران را تهدید میکند اگر خودتان میدانید و میتوانید بسمالله، اگر دانشش نیست درِ دنیا را که به رویتان نبسته اند. چطور برای فوتبال در به در دنبال آدم اهل و «اِرازیا»۴ میگردید و پولهای آنچنانی برای آدم کاربلد فوتبال خرج میکنید اما برای نجات فلات ایران دستتان میلرزد و خوی خساستان گُرّ میگیرد.
✍ بدون آب مرگ این سرزمین حتمی است. ایران بدون آب ویرانهای بیش نیست. آب که نباشد در این سرزمین سنگ روی سنگ بند نخواهد شد. خشکسالی سقف و ستون این خانه را روی سرمان آوار میکند، چرا متوجه نیستید؟ شنیدهاید که میگویند بی مایه فطیر است، حضرات آب جانمایه این سرزمین است اگر نباشد هیچ داشته دیگری به کارمان نمیآید. هیچ دستاوردی بدون مدیریت آب دردمان را دوا نمیکند. خودتان گفتهاید آب الفبای آبادانی است. بدون آب همه حرفهایتان هدر هوا میشود. بدون آب کارتان گیر میکند. تلاشهایتان تباه میشود. گیرم که استکبار را عقب راندید و دنیای سرمایهداری را شکست دادید، با خاک ترک خورده و سرزمین تشنه و دشتهای چاک شده و زمین فرو نشسته چه میکنید؟ گیرم که کلاهک هستهای ساختیم و صاحب بمب اتم هم شدیم با شهرهای خالی از سکنه و آبادیهای ویران و مردم کوچ کرده از سرا و سرزمین خود چه سازیم؟ گیرم که سنگی بر کلوخی شد و یک ادم درست اشتباهی وارد سیستم و سازمان شما شد و اقتصاد را راست و رام کرد و یابوی رم کرده گرانی را لگام زد و دیو تورّم را در شیشه کرد و دلار و طلا ارزان شدند، وقتی که آب نباشد آدمی هم باقی نمیماند. اقتصاد بدون آدم که آبروریزی است. بدون آب این همه مال و مگامال که ساخته اید «چولْ»۵ و ویرانه خواهند شد.
✍مسئله آب یکی از الویتهای اصلی این مملکت است. بیخیالی شما نه مشکل را حل می،کند و نه به تاخیر میاندازد. با سکوت بحران را بدتر میکنید.ـ
بدون آب در این سرزمین نان خوش از گلوی هیچ کس پایین نخواهد رفت!
پ.ن
۱،برکه
۲، برکه بزرگ و عمیق
۳،مشتاق، آرزومند
۴،برازنده.
۵،خلوت، متروکه.
@Khapuorah
#ماشااکبری
مصیبت های اولاد آدم!
🔘 خسارتی که افراط و تفریط به این سامان و سرزمین زده است تموچین مغول نزده. ما مردم مرز و منتها هستیم، با میانه، میانهای نداریم. آنقدر روی بام بی ملاحظگی عقب عقب میرویم تا از آنسوی بام بیفتیم و وقتی که افتادیم تازه یادمان میآید که کجا پا گذاشتهایم. نمیدانم چرا ما دوست داریم یا زنگی زنگ باشیم یا رومی روم. یا سفید سفیدیم یا سیاه سیاه. غیر از این رنگی را به رسمیت نمیشناسیم. با افراط و تفریط هر امر عادی و عامی را به ابتذال و افتضاح میکشانیم. اشتهای عجیبی برای نشستن بر قله یا رفتن به ته درّه داریم. کارمان در دامون و دامنه راه نمیافتد انگار!
🔘 اینستا را باز کردم ببینم دنیا دست چه کسی است؟ آب در چه کرتی است و باد از کدام جانب میوزد؟ یکی فیلمی را استوری کرده و نوشته بود این بچه نزد دو کارتن خواب زندگی میکند. کارتن خوابها از این بچه سواستفاده میکنند. بچه شرایط خیلی بدی دارد. جای خواب ندارد. خورد و خوراکش نه کافی است و نه بهداشتی. غذایش را از میان زبالهها پیدا میکند. هر طور که میتوانید به این بچه کمک کنید. یک شماره تماس داده بود و برای قبول کمک هم چند شرط گذاشته بود. کمکها نقدی نباشد! اگر مواد خوراکی کمک میکنید دقت کنید به دست کارتن خوابها نیفتد! اگر میتوانید سرپرستی این بچه را برعهده بگیرید تا از شرّ این دو حیوان شرور رها شود!
🔘 کودک آزاری مسئله کوچکی نیست. فکر کردم شاید کمکی از دستم ساخته باشد. بعد از یک ساعت پیغام و پسغام و تماس و تمنا توانستم با شماره تلفن قید شده تماس بگیرم و پیگیر موضوع شوم. کسی که آنسوی خط بود چنان زار زار گریه میکرد و از وضعیت اسفناک بچه میگفت که دل گرگ بیابان را هم کباب میکرد. تصویری دهشتناک و ددمنشانه از کارتن خوابها ترسیم می،کرد. میگفت ته تباهی و تعفن هستند. در سرمای استخوان سوز بدون پوشش و پیراهن کنار خیابان زندگی میکنند. بهداشت و تغذیه شان از احشام پرواری پَستتر است! با اوصافی که شنیدم خود کارتن خوابها بیشتر از بچه! مستحق کمک بودند. پرسیدم بچه چطور است؟ نالهاش به آسمان رفت و فصلی مشبع و دیباچهای دردناک در مظلومیت بچه بیان کرد. پرسیدم پسر است یا دختر؟ جوابی که شنیدم دود از کَلهام بلند کرد. یخ کردم. گُرّ گرفتم. از هم پاشیدم وقتی که فهمیدم منظورش از بچه یک توله سگ است!!
🔘میگویم از آنسوی بام افتادهایم باور نمیکنید؟ یارو خودش اولاد آدم است. میداند که انسان اُلَویت آفرینش است. میبیند که دو تن از اشرف مخلوقات نیازمند تیمار و توجه هستند. دو آدم در اجتماع نابرابر و به واسطه آدمهای نابرادر به بیراهه رفته و کم آوردهاند. وحشتناک است که اولاد آدم برای یک توله سگ دل میسوزاند و پیام میدهد و استوری میگذارد اما در برابر و برای هم نوع خود بی خیال و خوره است. فرزندان آدم را چه شده است که برای توضیح شرایط زیست یک توله سگ ناله و نعره سر میدهد اما، برای زندگی نکبتی دو کارتن خواب احساس و عاطفهشان تحریک نمیشود. واویلا! شرط کمک به توله سگ را کمک نکردن به دو آدم گذاشتهاند.کار افراط را به جایی رساندهاند که بنده خدایی گلایه میکرد که نانآور خانه سالی یک کیلو گوشت برای بچههایش نمیخرد اما هر جمعه برای گربههای پارک دل و جگر گوسفند تهیه میکند. میبینید جَوّگیر شدن چه به روز آدمها میآورد. بعضی برای کمک به حیوانها احساس لطیف و عاطفه رقیق دارند اما همانها در برابر فرزندان گرسنه خود به سنگ سیاه میمانند. چه کینه ای بین اولاد آدم است که بعضی حتا حاضر نیستند پسمانده کمک به توله سگی نصیب آدم کارتن خوابی شود؟! حیوانات آفریده آفریدگارند قبول، در هر حال توجه به آفریده مورد رضایت آفریدگار است اما نه اینگونه مبتذل و مریضانه. حیوان خواهی بعضی چنان غلیظ و غلط است که سگ را بر انسان مقدم و گربه را بر فرزند ترجیح میدهند. در باور بعضی سگ و انسان نه تنها برابر نیستند که حیوان بر انسان برتری دارد. همانها که بیمارگونه حیوانات را حمایت میکنند آدمهای اطرافشان را نابود و نادیده میگیرند. اَیْنَ المَفَر!
🔘 مصیبتهای ما اولاد آدم کم نیست. از هر طرف که میرویم جز وحشت و واویلا چیزی نمیافزاییم. از شش جهت تیربارانیم. زیر آوار اقتصاد آخرین نفسهایمان را میکشیم. سیاست روزگارمان را سیاه کرده است. از فرهنگ به جز فرتوتی و فرسودگی نصیبی نبردهایم. شرمندگی از شغل و حسرت از حرفه مایه و دستمایه ما بوده است. از اجتماع آزار و از تنهایی تباهی و از بیداری بیزاری و از خواب خرابی دیدهایم. عمر اولاد آدم عین عذاب است. ناکرده گناه متهمیم! یا تعقیب میشویم یا تهدید! حالا به همه این بلاها و برزخها افراط و تفریط را هم به انبان ابتلائات بشر اضافه کنید.
همین مانده بود که برای زنده ماندن با هاپو و هاسکی رقابت کنیم! مصیبتهای اولاد آدم پایان ندارد!
@Khapuorah
#ماشااکبری
آدم خوب، خواننده بد
🔘 شنیدهام که در ولایتی دور و رنجور بعد از سالها «رِِگََه»۱ و رقابت، بین دو طایفه رقیب اُلفَت و علاقه ای افتاد و پسر یکی دختر دیگری را به زنی گرفت. اسباب عیش آماده شد و عامل طیش واداده گشت. نسیم ناز و نوازش وزیدن گرفت. مردها چوقا و چپقها را تازه و تیار کردند. زنها ساتنها و سرداریها را از صندوقها و ساروقها بیرون کشیدند. دختران خطها را خنجری و خلخالها را به دلبری برداشتند. جوانان جامه جلوهگری پوشیدند. مردم به جوش و جنبش آشتی و عروسی افتادند. عارف و عامی به رقص برجستند. عاقل و عاصی به خدمت برخاستند. قاصدها و قوتلها به اطراف و اکناف روانه شدند تا خبر پیوندی و پایبندی را جارّ بزنند. دو طایفه تلاش بسیار کردند که اصول آشتی و آداب عروسی بی کم و کاست، آنطور که بایسته و شایسته است به جا آید. آب و آدم و آذوقه و فرش و فیس و فِیسَل و مخده و متکا تهیه کردند. مَشک و مجمعه و تُنگ و تپاره و رخت رنگین و خلعت سنگین تدارک دیدند. جا و چیتجا و جهاز و تخت و تراز و ساز و سرنا و چوپیگیر برنا مهیا شد. آنچه که باقی ماند ناهار بود و شام و خواننده به نام!
🔘 سور و سُرور بی ساز و سُرود که شهد و شیرینی ندارد. خرّمی آشتی و عروسی به خواننده خوش صدا است. هر چه گشتند در آن دهات دور و ولات «قِلْ کور»۲ بهتر از بُرسل نامی پیدا نکردند. گفتند آدم خوبی است. دست و چشم پاک است. قابل اعتماد است. هم صداقت دارد هم سادگی. دزد نیست و رفیق دزدها هم نیست! چند نفری دلسوزی کردند و پرسیدند صدایش چطور است؟ سابقهاش چیست؟ کجا خوانده؟ چه خوانده؟ گفتند در تنهایی خود «غِمْ غَمی»۳ میکند. زیر دوش دیدهاند که دهنی آمده است. کفایت میکرد و بزرگان کفایت مذاکرات را اعلام کردند. بُرسِل که در خواب هم نمیدید به چنان اسم و رسمی برسد پذیرفت که در ازای صد هزار تومان مجلس را چنان گرم و گیرا کند که تا سالها بگویند و در قصه ها بیاورند!
🔘 روز موعود رسید. دُهُلچی بر دهل کوبید. سُرنا زن سرنا را به صدا درآورد. «کِلْ زِنو»۴ کِل کشیدند و تپارهها رو به آسمان به صدا درآمد. سرچوپی پای راست را جلو و چپ را عقب گذاشت و داوْ و دور را شروع کرد. شاباشچی دستههای اسکناس را روی سر «بازِنَه»۵ ها به پرواز درآورد. برسل بالا رفت و با انگشت روی میکروفون زد و گفت... یک.. دو...سه.. یک..دو ..سه. به افتخار داماد و عروس و همه مهمانان. برسل خوب شروع کرد اما خوب ادامه نداد. «سیت بیارم»۶ را مثل مویه خواند. مصرع دوم بیت بزران را فراموش کرد. وقتی که خواست جواب ساز و دهل را بدهد کم آورد و صدا در گلویش گم شد. «بِه نا بِه نا»۷ را با ریتم اشتباه اجرا کرد. برسل خواننده نبود. ریتم و روند سنگین سماع را نمیفهمید. خارج میخواند و مایه خجالت بود. آنقدر بد و بی قاعده خواند که دهلچی و سرنانواز ریتم را گم کردند و هر کدام نت و نوایی برای خود میزد! بازنهها دست همدیگر را رها کردند. کِلْ زِنو خاموش شدند. مهمانها به خنده و میزبانها به اخم و تَخْمْ. پچ پچه ها شروع شد. یکی از مهمانها با صدای بلند گفت بُرسِل فقط آدم خوبی است. خواننده خوبی نیست! بُرسل چنان مجلس و ماجرا را به هم ریخت که صاحب عروسی راضی شد دویست هزار تومان بدهد تا بُرسل دست از خواندن و خنیاگری بردارد!
🔘حکایت ریاست جمهوری جناب پزشکیان داستان خوانندگی برسل است در عروسی. در نبود و نَهَست خوانندههای قابل و قَدَر مردم و میزبان و میهمان روی میانهداری پزشکیان توافق کردند. خوانندگی پزشکیان که شروع شد میزبان و مهمان دریافتند که تریبون دار عروسی انتخابات نه تنها مخارج حروف را نمیشناسد که با نت و نوشته سیاست هم آشنا نیست. پزشکیانی که مردم در پشت صحنه دیدند پزشکیانی نیست که الان روی صحنه و سن آمده است. بی توجهی به سابقه صدای پزشکیان کار را خراب کرد. پزشکیان آدم خوبی است اما سیاستمدار خوبی نیست. وقتی که میخواند نه تنها خارج که خارجی میخواند! خوانندگی پزشکیان ریتم و روال جشن و جامعه مردم را به هم ریخته است. اصلاح طلبان دو برابر آنچه که هزینه رای آوردن پزشکیان کردند باید هزینه جلوگیری از خوانندگی پزشکیان کنند!
پ.ن،
۱، درگیری لفظی
۲،کور کامل، کنایه از بی خاصیت و ناتوان.
۳، زمزمه، نجوا.
۴،زنانی که کِل می کشند.
۵، رقاص، بازیگر رقص.
۶، ترانهای که در عروسی خوانده میشود.
۷، مقامی در موسیقی.
@Khapuorah
#ماشااکبری
قهرمانها هم میمیرند!
🔘 قهرمان سالهای کودکی من بود. نمیدانم نامش پیری بود یا پاپی. یا پاپا. کم سن و سال تر از آن بودم که نامی در یاد و ذهنم ماندگار شود. به زعم من یک اَبَرآدم بود. بقول امروزی ها سوپرمن. از تاریکی شب نمیترسید. از سگ گوش بریده مشهدی تیپه نمیترسید. از مار و مَرداَزما نمیترسید. از هیچ چیز نمیترسید. من فکر میکردم او قوی ترین مرد جهان است. فقط او میتوانست « بَردگِلَه قُرُونی»۱ را جابجا کند. من مثل او راه میرفتم. مثل او حرف میزدم. حتا مثل او موهایم را رو به بالا شانه میکردم. قهرمان بود و قوی بود و بر قله. ظهر یک روز تابستان قله فرو ریخت و قهرمان سقوط کرد. یک آدم تُنُک میان مُردنی با قهرمان من گلاویز شد. تر و فرز قهرمان را برد بالای سر و پرت کرد میان خرمن گندم. قهرمان من مُرد!
🔘اول راهنمایی بودم. آقای کیوان قهرمان و الگوی من بود. مرد مودبِ کت و شلواری یقه اسکی پوش بلند بالا و برازنده. الهه اخلاق و ادب. آراستهترین آدم دنیا. هم از نظر ظاهر و هم از بابت باطن. به خودم قول داده بودم که بشوم یکی عینهو آقای کیوان. تجسم واقعی یک مرد مشرقی محبوب. از روی دست آقای کیوان مشق مردانگی میکردم. یک روز برای آوردن گچ رفتم دفتر مدرسه. آقای کیوان داشت تلفنی با کسی دعوا میکرد. داد میزد. فحش میداد. به پدر و مادر کسی ناسزا می گفت. آخرش هم گفت، تو هیچ گ..ی نمی توانی بخوری و با عصبانیت گوشی را روی شاسی گذاشت. از دفتر که آمدم بیرون آقای یوسفی سرایدار مدرسه گفت؛ « یَه وا زن و بچه خوشَه»۲. آقای کیوان، الگوی معرفت و آمال اصول اخلاق من همان روز از سکوی قهرمانی سقوط کرد. افتاد. مَرد، مُرد!
🔘 یکی از قهرمانان من احمد بود. احمد شاملو. سالهای سال شاملو برای من یک قهرمان و سرمشق ادبی بود. یک شاعر محقق. یک پژوهشگر خستگی ناپذیر. صدایش معرکه بود. یک عکس از شاملو زده بودم روی دیوار در حالی که سیگار لای انگشتهایش دود می شد. شاملو برای من کسی بود که به شعر نو بُعد حماسی داد. به شعر عمق و ارتفاع اجتماعی و انسانی داد. و مهمتر از همه اینکه دُرٓ دَری را به پای خوکان نریخت. اما همین چند شب پیش یک سخنرانی از شاملوی قهرمان دیدم که داشت در مورد موسیقی ایرانی حرف های بدی میزد. عصبانی بود انگار. حسودی می کرد. حتا یک جا از واژه عرعر استفاده کرد. خصوصا آنجا که نام از شجریان برد و کاست نوای او را مسخره کرد. لجوجانه حرف میزد. واژهها و جملات و تعبیرات و ترکیباتش دیگر زیبا نبودند. شاملو اگر چه سالها پیش مرده است اما هنوز برای من یک قهرمان ادبی بود تا اینکه چند شب پیش شاملوی قهرمان یک بار دیگر مُرد!
🔘 آدمیزاد همیشه برای خود قهرمان و قبله ساخته و در سایه قهرمان و رو به قبله ایستاده است. قهرمانها مخلوق حسِ درماندگی و ناکامی آدمی هستند. بازماندگان نزاعهای انسان با حیوان و انسان با طبیعت. قهرمانها اسطورههای استیلای جسمانی بر دشمن هستند. ما آدمهای معمولی دنبال دستهای زورمند و پاهای رَوَندهای میگردیم که ما را از ورطه و وحشت برگیرند و از افتادگی برهانند. قهرمان سازی کار آدمهایی است که لقمه را جویده دوست دارند. قهرمانها توسط آدمهای معمولی ساخته میشوند، بت میشوند و به بتخانه فرستاده میشوند. بتها اما، روزی شکسته میشوند.آنها در میان هورا و هیاهوها اوج میگیرند و عروج میکنند اما با اولین چراها و چونها فتیله فروغشان افول میکند. قهرمانها وقتی زیر تیغ تحلیل و تبر توضیح قرار بگیرند فرو میریزند و متلاشی میشوند. طوفان پرسشهای بی پروا که در بگیرد و یوم تبلی السرائر که فرا برسد بَر و بازوی هیچ قهرمانی توانایی برابری با آن را ندارد.
🔘 مردم قهرمانها را میسازند اما قهرمانها خودشان را میسوزانند وقتی که، آن پرده نازک تقدس پاره میشود. وقتی که دامن دانایی فرضی بالا میرود و دست خالی قهرمانان رو میشود، وقتی که جسم و جان برای قهرمانی تنگ است لاجرم یا جسم از هم وا میرود یا جان سر به جنون برمیدارد.
قهرمان ها زاده میشوند. در ذهن ما قوی و قدرتمند. نام در میکنند و نشان میگیرند. بر اوج مینشینند. برجسته. برنشسته. عمر قهرمانی اما، دولت مستعجل است.
🔘 میرایی میراث قهرمان است. فرقی ندارد پیری باشی یا پاپا،کیوان باشی یا شاملو.ظریف باشی یا میرقائد. عیبت که در انجمن آشکار شود چهارپایه از زیر پایت کشیده میشود هر چند که قهرمان باشی.
پ.ن
۱، صخره بزرگ بر دامنه شمالی کوه بلومان.
۲، با زن و بچه خودش است!
@Khapuorah
#ماشااکبری
✍ نمیدانم چه کسی اوّل بار به فراست افتاد که با خوردن گچ به زندگی خود پایان دهد؟ آدمها متفاوت زندگی میکنند و متفرق میمیرند. خودکشی غم انگیز است. غمگینترین خودکشی که من دیدم از آن زن کوچنشینی بود که دختر سه سالهاش را در آغوش گرفته و خودش را از کوه پایین انداخته بود! نمیدانم مادر جوان در آینده بچه چه تلخی و تاریکی دیده بود که آنچنان به نفلگی خود و فرزند برخاسته؟
✍از قصه اصلی دور افتادم! دورهای مُد شده بود بعضی به قصد خودکشی گچ میخوردند! پاپی احمد میگفت با گوشهای خودش شنیده که رادیو اسرائیل برای خودکشی گچ را پیشنهاد داده! پاپی احمد بیراه هم نمیگفت. زمانی حرف و حکایتهای فراوان از زبان رادیو اسرائیل نقل میشد. مثلا میگفتند هر پسری پوست سیبی را یکپارچه و به ضخامت یکسان بِکَنَد دختران اسرائیلی با او ازدواج می کنند! به هر حال، خوردن گچ به قصد خودکشی مثل هر کار دیگری حتما اوّل و ابتدایی داشته است. هیچ مطلبی بی سالفه و سابقه در دامن مردم نمیافتد!
✍در گوشهای از دنیای دور، جایی مابین کوه و دشت زندگی روی دنده لج افتاده بود. اگر و مگر آدمها کار دستشان داده بود. خدای خشم بر الهه آرامش چیره شده بود. زنی به قصد خودکشی مشتی گچ داخل یک لیوان آب ریخته، محلول آب و گچ را سر کشیده بود. گچ بعد از دقایقی تمام آب را جذب و شروع به سفت شدن میکند. گچ چنان سفت و سخت میشود که متلاشی کردن آن هرگز کار ساده ای نیست!
✍ زن را برده بودند بیمارستان. نتوانسته بودند گچ را خارج کنند. ناخوش گچ خورده را اعزام کرده بودند مرکز استان. زمان از دست رفته بود. لولهای را از راه بینی فرستادیم داخل معده زن و فکر کردیم شاید افاقه ای شد اما، نشد! بیمار در سرویس جراحی بستری شد.
✍ جراح کشیک دکتر کرماله طولابی بود. مردی ایستاده در میانه سُنَت و مدرنیته. یک ایلیاتیِ که هم میتوانست به زبان مردمان آنسوی آبها گپ بزند هم بی تا و تکلف هم کلام پیرمردان و پیرزنان طریون و رومشکان و شاهیوند شود. بعضی از آدمها نام کوچکشان بزرگ میشود. دکتر طولابی از آنهایی بود که نام کوچکشان معروف میشود. بیشتر مردم و هم ولایتیهای دکتر طولابی او را با نام دکتر کرم اله میشناختند. هنوز هم گاهی از زبان آدمهای سن و سال دار میشنوم که میگویند دکتر کرم اله چنین و دکتر کرماله چنان!
✍ دکتر طولابی بیمار را معاینه کرد. مداخله جراحی ناگزیر بود. بعد از گذشت سه دهه وقتی که حال و هوای آن زن جوان را مرور میکنم جگرم آتش میگیرد. زن میگفت نمیخواهم عمل کنم. میخواهم بمیرم! دروغ میگفت حتا، یک یاختهاش هم راضی به مردن نبود. یک درصد هم احتمال مردن نمیداد. زبانش میگفت گچ خورده تا بمیرد اما، برق چشمهایش هیچ نشانی از یک آدم آرزومند مرگ نداشت. تازگی خندههایش مثل شاخه نورس بهار هر لحظه در بالِش و نازِش بود. مرگ را بسیار دست کم گرفته بود. در صدایش آواز پرنده غمگینی پنهان بود. دختربچه بازیگوشی در نگاهش تاب میخورد. رودی از رنج در عمق چشمهایش جاری بود. معصومانه میخندید. لبخندها از عمق اعضا و اندامهایش میآمدند. گاهی آدمها میخندند چون هیچ راه دیگری برای دفاع از خود ندارند. بعضی جاها خنده پناه آدمهای بی پشت و پناه میشود. چقدر دوست داشتنی هستند آدمهایی که وسط همه بدبختیها و بدبیاریهایشان هنوز میخندند. آدم فکر میکند زور مرگ به زنده بودن این آدمها نمیرسد اما چه بسیار فکرهای آدمی که خام و خرابهاند!
✍ شیفت شب بود. من سوپروایزر بیمارستان بودم. دکتر کرم اله گفته بود اگر مریض اورژانس اتاق عمل داشتم زن جوان را هم بفرستید اتاق عمل. ابر و باد و مه و خورشید و فلک دست به دست هم داده بودند. نیمههای شب بیمار اورژانسی پیدا شد و دکتر طولابی هم دست به تیغ شد. زن جوان را با خنده و خوشی فرستادند اتاق عمل. بچههای اورژانس میگفتند زن بی دلیل و به سادگی میخندیده است! به همراهانش گفته بود بیایید تا بغلتان کنم شاید آخرین دیدار باشد. مجتبا میگفت به دخترک توپیده است که کمتر ناز و ادا در بیاور و مزه بریز!
✍ ساعت هفت صبح بود. پشت پنجره دفتر پرستاری ایستاده بودم و برآمدن روز و شروع زندگی را نظاره میکردم. دکتر طولابی از اتاق عمل بیرون آمده و میرفت سمت اورژانس. آنکال شب گذشته باید بیماران را تعیین تکلیف میکرد. خستگی چند قرن زندگی در چهره اش بود. در هم بود و مشغول به اندیشه ای دور. باید آخرین آمار و گزارشها را از بخشها میگرفتم. زنگ زدم اتاق عمل. بیحوصلگی همکار اتاق عمل را گذاشتم پای خستگی شبکاری. سه پذیرفته. یک فوتی. نام بیمار فوت شده را که شنیدم بی اختیار فریاد زدم چرا؟ مسئول اتاق عمل بی رنگ و رمق گفت؛ کپسول نیتروژن با اکسیژن جابجا شده بود. به جای اکسیژن.... هنوز داشت داستان را تعریف میکرد که تلفن را قطع کردم.
مرگ مچ زندگی را خوابانده بود. خنده حریف گریه نشد!
@Khapuorah
#ماشااکبری
گریه حق مسلم ماست!
🔘 آدم که نباید همیشه پرّ رو و پوست کلفت و پولادین باشد. همیشه قوی و قهرمان بودن نه از من برمیآید، نه از هیچ آدم دیگری. برای زندگی کردن جلیقه ضد گلوله که نپوشیدهایم. ما آدمها مشتی عضله و استخوانیم زیر لایه نازکی از پوست. هر چه هم که جاخالی بدهیم و سرمان را بدزدیم و ادای قویها و قهرمانها را در بیاوریم دست آخر یک روز گلوله میخوریم و کم میآوریم و میافتیم.
🔘 ما آدمیم. هیولا که نیستیم. علاوه بر پوست و گوشت و استخوان، احساس و عاطفه و علاقه و خیال و خاطره داریم. دلتنگی دست از سرمان برنمیدارد که. شاید هیولاها دلشان تنگ نشود، خیالبافی نکنند، خاطرهها به خاطرشان نَمانَد ما آدمها اما، خونمان از خاطرهها خَس است. خواب و بیداریمان با خیال میگذرد. مدام در سیر و سفر میان گذشته و آیندهایم. با خاطرهها به دیدن گذشته میرویم و با خیال به سمت و سوی آینده سرک میکشیم. آنها که مدام میگویند قوی باش چرا فکری به حال خاطرهها و خیالهایمان نمیکنند!؟ اگر قرار بود در هر حال من خوب و خونسرد باشم چه لزومی داشت به شکل و شیوه آدم خلق شوم؟ برای خدا مگر کاری داشت که مرا هم به هیئت و هیبت یک هیولای خونسرد خلق کند؟ حتما روی انتظاری مرا آدم آفریده است!
🔘 ما حق داریم که گاهی ضعیف باشیم. زمین بخوریم. کم بیاوریم. متوقف شویم. بزنیم کنار و دستمان را جلوی صورتمان بگیریم و های های و هق هق گریه کنیم. دلتنگی و دردهای خود را زار بزنیم. گریه کردن حق مسلم ماست!کسی به ما ماموریت نداده است که همیشه قوی و محکم و متین باشیم. ما حق داریم که هر جا زورمان نرسید دستمان را بالا بگیریم و بگوییم من تسلیمم. نمیتوانم. خستهام. خوابم میآید. اینکه همیشه بگوییم من خوبم ریاکاری غیرشرافتمندانهای است. شرافت آن است که گاهی بتوانیم بگوییم من خوب نیستم. همیشه خوب بودن نشانهای از خدشه و خرابی است!
🔘 همیشه قوی بودن که کار آدم نیست. کار سنگ است. سنگ هم که روح و قلب و احساس ندارد. قوی بودن البته که فضیلتی است اما چه کسی گفته است که ما باید واجد همه فضایل و کمالات باشیم؟ گاهی ما همه زورمان را میزنیم. همه دادهایمان را میکشیم، یقه دَرانیهایمان را میکنیم، مشت و لگدهایمان را میزنیم اما نمیشود. نمیتوانیم. کم میآوریم. ته توانمان درمیآید. ضربه میشویم. زمین میخوریم. خاک میشویم. در چنین وضعیتی ما حق داریم که بنشینیم زیر سایه درخت افسردگی. وارد شویم در دنیای درماندگی. گوشه گریه را برای چنین روزهایی ساختهاند.
🔘 روزهایی هست که آدم نصیحت بردار نیست، نه گوشش میشنود و نه چشمش میبیند و نه دلش میخواهد. در چنین روزهایی آدم باید برود در غار تاریک تنهایی و شکست را بپذیرد و آماده شود برای شکستی دیگر. بعضی روزها دست از موعظه بردارید، مهربان باشید. بغل کنید. همدل باشید. همراهی صد برابر بیشتر از پند و نصیحت آدم را آرام میکند. روزهایی هست که دلخوشی آدم ته میکشد. ذوق تمام میشود. از آدمی که دلخوشیاش رفته چه انتظاری دارید؟ فلسفه بافی را بگذارید برای روزهای خوش.
@Khapuorah
#ماشااکبری
باغ سوخته باورها..
🔘 ما نسل باورمندی بودیم. به آنچه که آموخته بودیم باور داشتیم. فکر میکردیم هر چه در کتابها نوشته و بزرگان گفتهاند حقیقت است و حلاوت حلوا. کنج و کنارههای ذهن و ضمیر ما پر بود از شعر و مثل و ضربالمثل. ما ادبیات را باور کرده بودیم. باغ باورهای ما بارور بود. بارویی ساخته بودیم از باورهایمان برای وقت پریشانی. ما به باروی باورهایمان پناه میبردیم. دلمان به باورهایمان خوش بود. هر وقت کم میآوردیم باورهایمان را نشخوار میکردیم و نیشخند میزدیم. رنج که از راه میرسید، درد که دامن میگشود تسکین خود را در باورهایمان جستجو میکردیم. هر باور برای ما حَبی از شیره بود که بالا میانداختیم و خودمان را میساختیم! باورها ما را تسکین و تسلا میدادند!
🔘 باور کرده بودیم که پایان شب سیه سپید است اما، از خدا پنهان نیست از شما هم نباشد پایان شبهای سیه برای ما سپید نبود. در تاریکی شب به جستجوی گم شدههای خود دست به دیوار گرفتیم غافل از آن که زمانه جوینده یابنده بُوَد گذشته است! به ما گفته بودند از ماست که بر ماست اما بعد معلوم شد که از آنهاست که بر ماست! کوزه باورهای ما تَرَک برداشت و همه دیدند که از کوزه چیزی می تراود که داخل آن نیست!
🔘 ترسناک بود وقتی که صدای سیلی نقد در گوشمان پیچید. سیلی نقد بسیار درد داشت و حلوای نسیه فراوان شیرین بود! حرف حلوا شد و یادم آمد که میگفتند حرف برای فاطی تنبان نمیشود اما در کمال حیرت دیدیم از حرفهای خالی برای فاطی تنبانهای رنگارنگ دوختند! ما دیدیم آب رفته به جو برگشته است. فهمیدیم آدم خوش حساب دستش از مال خودش هم کوتاه میشود چه رسد به شراکت مال مردم! ما روزگاری را دیدیم که آرزو بر جوانان عیب بود!
🔘 باور کرده بودیم که آسیاب به نوبت است اما، وقتی برای آرد کردن آرزوهایمان رفته بودیم دیدیم نه تنها آسیاب دنیا به نوبت نیست بلکه هر که بامش بیشتر است برفش کمتر است! ما شعارهای بسیار شنیدیم. ما را به سر خرمن وعده دادند اما مشکل دقیقن زیر خرمن بود! الوعده وفا فریبی بیش نبود و با حلوا حلوا گفتن دهان خیلیها شیرین شد!
🔘 ما بارهای کجی را دیدیم که به منزل رسیدند. سرهای بی گناهی را نظاره کردیم که پای دار رفتند و بر سر دار شدند! ما رنگهایی را دیدیم که از سیاهی بالاتر بودند! باور کردنی نیست اما خیلیها جلوی چشم ما با یک دست هندوانهها را برداشتند و بردند. چه بهارهایی که با یک گُل آمدند و رفتند! مردمان کوچه آشتیکنان برای یک دستمال که هیچ، برای نصف دستمالی قیصریهها را آتش زدند! ما دیدیم که نه پول چرک دست است و نه نان به پیشانی. حقیقت آن است که بعدها فهمیدیم بی مایه فطیر نیست و خیلی از بی مایهها خوب ورآمده بودند. تخمیر کامل!
🔘 هر وقت خواستیم جلوی ضرر را بگیریم ورشکست شدیم. وقتی که ما خواستیم دیگر خواستن توانستن نبود. خواستن فقط یک آرزو بود. چه عذابی کشیدیم وقتی که دیدیم هر بی مایه و مقداری با لاف و گزاف بر جای بزرگان تکیه زده است! ما که رسیدیم هیچ چیزکی نبود اما مردم تا دلشان خواست چیزها گفتند. حسودهای بسیاری را ایمن و آسوده دیدیم. نمیدانم چرا در ناامیدی هیچ امیدی نبود و دروغگوها حافظههای بسیار قوی داشتند!
🔘 خُرما خوردهها ما را از خرما منع کردند. مجبور شدیم سرهای بی درد را دستمال پیچ کنیم. سکوت کردیم اما انبار باروت بودیم. نارنجک بی ضامن. کبریت افروخته. هیچ سکوتی علامت رضایت نیست. بازار که شلوغ پلوغ شد سگها به خوبی صاحبانشان را شناختند! چه اقبال لنگی داشتیم ما که دوره کسانی را درک کردیم که شتر سواری پیشکش، دو لا دولا سوار کشتی و اسکله و بندرگاه شدند! دولا شدههایی که هرگز دیده نشدند!
🔘 ما به چشم خود خسروانی را دیدیم که صلاح ملک خویش ندانستند و به اصلاح ملک و مردم دیگر مشغول شدند. زمانه به ما آموخت که اگر صبر کنیم غوره هم از دستمان میرود و ماه همیشه پشت ابر می ماند! ما چه ساده دلانی بودیم که باور داشتیم پول خوشبختی نمیآورد اما بعد معلوم شد همه پولدارها خوشبخت هستند!
🔘بی باوری اصلا وضعیت خوبی نیست اما، این که به اصولی باور داشته باشی و بعد گذشت زمانه همه آن اساس و اصول را مثل باد بروبد و بِبَرد نهایت نهات و آخرای ادبار است! زمانه آتش به باغ باورهای ما زد.
@Khapuorah
#ماشااکبری
✍همه ما کلاه سرمان رفته. روزی کلاهمان را برداشته اند و روز دیگر کلاهی را تا ته بر سرمان تپاندهاند. بعضی از این کلاهگذاری و برداریها فراموش نمیشوند بس که بامزه و بی معنا بودهاند. کلاهبردارانی هستند که همیشه حی و حاضر جلوی چشممان هستند!
✍ دانش آموز اول دبیرستان بودم. زنگ آخر ورزش داشتیم. آقای مخملکوهی معلم ورزش نیامده بود. حوصله قیل و قال زنگ ورزش را نداشتم. از مدرسه زدم بیرون. مسیرم سمت میدان آزادی بود یا به قول پدربزرگ میدان «مُسَجِمَه»۱. گوشه میدان ساختمان انبار غله بود. یک ساختمان چهارگوش بزرگ. هنوز به این شکل امروزه در نیامده و دست به تعمیر و ترکیبش نزده و نمایش را کجکی نکرده بودند که من تا مدتها فکر کنم خود ساختمان کج است! کنار دیوار انبار غله کسی برای خودش بساط کسب و کار راه انداخته بود. به قول امروزیها کار آفرینی کرده بود! دو تکه چوب را به صورت به علاوه با چند تکه پارچه به هم بسته و آدمکی ساخته بود.موهای وزوزی و صورت استخوانی داشت. دندانهای پهن و جرم گرفته اش از لبهایش بیرون زده بودند. روی یک قوطی حلبی پنج کیلویی مینشست. یک تفنگ بادی هم داشت. آدمک چوبی را میگذاشت سینه دیوار و رهگذران با تفنگ بادی به سمت آدمک تیر میانداختند. سالها همانجا با همین روش کاسبی میکرد.
✍ من آدم اهل سِیر و سرگرمی نیستم اما نمیدانم چرا آن روز میلم کشیده بود به سیاحت. تفنگدار روی صندلی حلبی نشسته و مشغول گپ و گفت با دو نفر بود. نمیدانم رهگذر بودند یا مشتری. تیری پنج قِران بود. هر تیر که به هدف میزدی یک تیر جایزه میبردی. اینها را روی کارتونی نوشته و کنار آدمک گذاشته بود. لوله بادی را چکاند و از دهانش فشنگی را بیرون آورد و داخل لوله تفنگ گذاشت. لوله را بالا کشید و گفت آماده است. مگسک را بگیر وسط هدف. نشستم. نفس را حبس کردم. یک چشم را خواباندم. وقتی که مگسک وسط سینه آدمک افتاد ماشه را چکاندم. خدا میداند تیر به کدام سو رفت! به هدف که نخورد. جایش روی دیوار روبرو نبود. صدای برخوردش با دیوار هم که شنیده نشد. تیر غیب!
✍ پنج ریالی نداشتم. یک دو تومنی دادم و منتظر ماندم برای باقی پول. دو تومن را در جیب گذاشت بی هیچ نشانه ای از برگرداندن باقی پول. گفتم بقیه پولم، گفت؛ باقی ندارد دو تومن میشود! دو تومن! چرا دو تومن؟ یک تیر بیشتر انداختهام؟گفت؛ چهار تیر درکردهای! تفنگ روی رگبار بوده! خندهام گرفته بود. فکر کردم سر به سرم میگذارد. گاهی آدمها بد شوخی میکنند. اما اشتباه میکردم. حرف رگبار جدی بود. رو کرد به آن دو نفر و گفت؛ مگر تفنگ روی رگبار نبود؟ آنها هم تائید کردند که تفنگ روی رگبار بوده است و چهار تیر به سمت آدمک شلیک شده!
✍ باقی پول را نمیداد. گلاویز شدیم. سه به یک. مردم جمع شدند. قصه رگبار تفنگ بادی افتاد زیر دست و پا. شیر هم که باشی تنها میان دو روباه ذلیلی! حریفشان نشدم. پانزده قران را بردند!
✍ همه فکر و خیالم شده بود قصه تیراندازی و قضیه رگبار. میدانستم تفنگ بادی اصلا جعبه و خشاب ندارد. یک فشنگ هم بیشتر نمیشود در لوله تفنگ گذاشت. چطور ممکن است؟ آن آدم نصف و نیمه در من چه چیزی دیده بود که اینگونه سرم کلاه گذاشت؟ از روی چه چیزی فهمید که میشود سر این آدم کلاه گذاشت؟ از روی راه رفتنم؟ از حرف زدنم؟ طرز و طور لباس هایم؟ خودم را بارها در آینه نگاه کردم شاید دلیلی پیدا کنم اما هیچ علامت و عارضه خاصی نداشتم. یک آدم معمولی بودم مثل هزاران رهگذر دیگر.
✍قصه را برای اکبر تعریف کردم. اوّل سیر دل خندید بعد گفت برویم. رفتیم میدان آزادی. من آنسوی خیابان روی پلههای بانک ماندم. کاسب در محل کسب بود. اکبر گفت «تِفَنگِت ها وِه کار یا چی خُوتَه»۲. تفنگچی درآمد و گفت «دِنگِ دِنگَه»۳. اکبر گفت «وا چار شَنگْ تَشِشْ کو»۴. تفنگچی هنوز ملتفت موضوع نشده بود. گفت؛ تفنگ بادی و رگبار! اکبر مچش را گرفت و گفت «چطور پَریرْ ری رگبار بی، ئیمرو ها ری تَک تیر»۵. با اشاره اکبر رفتم آن سوی خیابان. تفنگدار مرا که دید رنگ از رخسارش رفت. به زور توانست آب دهانش را قورت دهد. چشمهایش به دو دو افتاد. اکبر گفت دو تومن کجاست؟ کاسب بی انصاف از جیبش دو یک تومنی درآورد و داد دست اکبر. من هیچگاه نخواستهام کسی را شکست دهم. هنوز هم نمیخواهم. الان هم دلم برای آن لحظه درماندگی آن آدم میسوزد. به نظر من بهترین حالت مساوی است. پیروزی یکطرفه شکست است. یک تومن از پولها را گرفتم و یک تومن را پس دادم.
✍زیاد کلاه سرم رفته است اما این یکی یادم نمی رود. هنوز هم بعد از چهل سال گاهی می گویم نکند اصلا تفنگ را مسلح نکرده بود؟ چه ببویی و بلاهتی در من بود که آن آدم کم هوش و حواس هم هوس کرده بود کلاهم را بردارد؟ نمی دانم.
پ.ن
۱، مجسمه
۲،تفنگت رو به راه است یا مثل خودت است؟
۳، مهیا و آماده
۴،با چهار فشنگ آماده اش کن.
۵،چطور پریروز رگبار بود امروز تک تیر؟
@Khapuorah
#ماشااکبری
✅ اوضاعمان خیط و خراب، روزگارمان بی ریخت و روزی مان بی رونق بود. محل استراحت مناسب نداشتیم. کمد برای جای رخت و روپوش نبود. یک استکان چای اگر پیدا می شد باید سر پا سر می کشیدیم. مدیر دستور داده بود سماورها را جمع کنند و سهمیه قند و چای ها قطع شود! حتا صندلی به قدر کافی برای نشستن و نوشتن نداشتیم. هفت نفر کشیک بودیم، چهار صندلی داشتیم! یک سال و نیم بود حق لباس نداده بودند. یازده ماه بود اضافه کار نگرفته بودیم و حالا اسفند ماه بود و پایان سال و وقت تسویه حساب. چاو افتاده بود که می خواهند به تناسب از هر صد ساعت اضافه کاری بیست ساعت کم کنند! بخشنامه کرده بودند که تمام کارکنان باید ورود و خروج خود را در دفتر مدیر ثبت کنند. دفتری هم گذاشته بود جهت اسم و امضا. ازدحام و افتضاحی می شد وقت ورود و خروج که بیا و ببین!
✅ انجمن کردیم که این افتضاح را جمع کنیم و به این بلبشو پایان بدهیم. من و مجتبا و محسن و منوچهر و علی صفر که از همه ما بیشتر روپوش کهنه کرده و پیراهن پاره کرده بود با توپ پر و تیغ تیز رفتیم پیش رئیس. دَم آقای رئیس گرم، گرم و گیرا تحویل گرفت.
حرف هایمان را کم و کوتاه کردیم و آرمان ها و آرزوهایمان را در گوش جناب رئیس گفتیم. چقدر ساده بودیم و سر کار! فکر میکردیم جناب رئیس از مشکلات بی خبر است. خیال می کردیم الان آقای رئیس گره بر ابرو می اندازد و می گوید من به این دلیل و آن سبب دستور داده ام چنین بشود و چنان بماند!
زهی خیال باطل. خود جناب رئیس از ما معترض تر بود! چنان از وضع موجود و اتفاقات افتاده شاکی بود که رگ گردنش ورم کرد و صدایش دو رگه شد! حرف هایی زد و خواسته هایی خواست که ما هرگز جسارت گفتنشان را نداشتیم! آتش انتقاد رئیس از ما شعله ورتر بود!
✅ گفت چه معنایی دارد که حق لباس پرستار را سال به سال ندهند؟ این کوتاهی مایه خجالت است. گفت، کسی حق ندارد اضافه کار کارمند مرا خط بزند! نان بُرّی ننگ است برای ما! گفت این چه وضعی است که برای چند کیلو قند و دو مثقال چای خسیس بازی درآورده و آبروریزی راه انداخته اند! گفت، اگر پرستار در شیفت نتواند یک پیاله چای بخورد چه انرژی و انگیزه برای کار خواهد داشت؟ صدایش را بالا برد و گفت جمع کردن کارکنان در دفتر مدیر برای حضور و غیاب اهانت است. آیا این است حق کارمند دولت؟ توی صورت همه ما نگاه کرد و گفت چه کسی ما را به این وضعیت رسانده است؟ این وضع آشفته و آزارنده قابل قبول نیست!
✅ ما کوتاه آمده بودیم اما جناب رئیس ول کن ماجرا نبود! شاکی بود شدید! همه را زیر سوال برد! خیلی ها را متهم کرد. رئیس خیلی بهتر و بی محاباتر از ما به وضع موجود معترض بود. اصلا این اوضاع را قبول نداشت!
✅ سیس برنده ها را گرفتیم و برگشتیم. منوچهر گفت خدا را شکر آدم اهل فهم و فعلی بود. محسن گفت خوب شد که رفتیم و حرف هایمان را زدیم. من که جوانتر و جاهل تر بودم گفتم خود رئیس بهتر از ما مشکلات را می شناخت. کیف کردم از چنین رئیسی! اجازه نمی دهد حق ما پایمال شود. علی صفر که دغلی های دنیا را بیشتر دیده بود گفت؛ خیال خام برتان ندارد. هیچ اتفاق نخواهد افتاد. بعد از این هم آب در همان کرتی خواهد بود که پیش از این بوده. اینکه آقای رئیس هم مثل ما حرف زد نه تنها مشکلی را حل نمی کند که خود مشکلی است بالای دیگر مشکل ها. نام این آقا مسئول است نه معترض. او باید جوابگو باشد نه پرسشگر. این آقا که همه مشکلات را می داند و می شناسد از دو حال خارج نیست یا نمی تواند یا نمی خواهد مشکلی حل شود!
✅ حکایت رئیس ما داستان مدیران مملکت است. همه منتقد و معترض وضع موجودند. همه ناراضی و ناراحت. در سخنرانی ها، در جلسات، در تریبون ها چنان از وضع موجود گلایه می کنند و سیس مخالف بر می دارند که آدم از دلسوزی شان حیرت زده می شود! رئیس جمهور معترض است. رئیس مجلس منتقد است. رئیس قوه قضاییه شاکی است! یکی که نداند خیال می کند اینها سران احزاب مخالف دولت و حکومت هستند! طوری وضع را وارونه می کنند که انگار رُل مملکت دست کسان دیگری است و اینها سر سوزنی در تدبیر و تقدیر ملک و مملکت دخالتی نداشته اند! کسانی که از سن تکلیف تا الان مصدر امور و منشا قصور بوده اند ضمیر مجهولی را مورد خطاب قرار می دهند و زل می زنند توی صورت مردم و می گویند این اوضاع آشفته شایسته مردم ایران نیست!
✅ جالب نیست؟ کسانی که باید در جایگاه پاسخگویی باشند ریاکارانه بر صندلی پرسشگری تکیه داده اند و در نقش مخالف مشغول بازیگری هستند. چنان معترض اند که انگار نه انگار این ها همان مسببین وضعیت موجود هستند!
حضرات!
این آشِ بور اگر شور است اگر بی نمک دستپخت دست شماست. تراز و ناتراز این مملکت دستاورد شماست. این تخریب نتیجه تدبیر شماست. شما همه چیز را می دانید. علی صفر راست می گفت، ریاکاری شما از دو حال خارج نیست،
یا نمی خواهید،
یا نمی توانید!
مرد باشید و خودتان بگویید!
@Khapuorah
#ماشااکبری
😳 در تاریخ ملت ها لحظاتی وجود دارد همانند طلوع روز. مثل تولد روشنایی. لحظه ای که ملتی پوسته پوسیده خود را دور می اندازد و رخت رهایی می پوشد. ژاپن یکی از این ملت هاست. ژاپنی که امروزه می بینید از اوّل همین جوری سالم و سر به راه نیفتاده است آن گوشه خاور دور وسط آن همه آرامش و اخلاق و نظم و انضباط. شاید تعجب کنید اگر بگویم قرن ها در ژاپن سیستم ارباب رعیتی حاکم بوده است و حکومت شوگان ها از ژاپن یک جامعه فرتوتِ فرسوده ی ِفلاحتی ساخته بود. فقر و فلاکت و تبعیض طبقاتی در ژاپن سالیان متمادی بیداد کرده است. سامورایی ها برای خود حق و حقوق اضافه تر از مردم طلب می کردند. همین اواخر همین ژاپنی های آرام و امن بودند که با هیتلر و موسولینی بستند و هم پیمان آدمکش ها شدند. شاید بخندید اگر بگویم آخرین امپراتور ژاپن به عنوان جنایتکار جنگی تحت تعقیب بود که آمریکایی های فاتح جنگ پا درمیانی کردند و مشکل پیگیری نشد!
😳 ژاپن نو و نوین تازه بعد از جنگ جهانی دوّم سری میان سرها درآورد و اسم و رسمی برای خودش دست و پا کرد و در قامت یک جامعه توسعه یافته و منظم ظهور کرد. وقتی جنگ جهانی دوّم شروع شد هیروهیتو امپراتور ژاپن بود. او خود را پسر آسمان می دانست. پسر آسمان ۶۲ سال امپراتور بود. یکی از طولانی ترین دوران پادشاهی جهان. مردم ژاپن می گفتند امپراتور خدا است و خدا از هر گونه خطا و اشتباه به دور است. هیرو عاشق جنگ و نظامیگری بود. با تصمیم های اشتباه ژاپن را وارد جنگ جهانی دوّم کرد و اتفاقا در سمت سیاه جنگ ایستاد. کنار هیتلر و موسولینی. هیروهیتو دستور داد به مستعمرات انگلیس و فرانسه حمله شود. اشتباه مرگبار را وقتی انجام داد که فرمان داد بندر پرل هاربر آمریکا بمباران شود. فرمان هیجانی و احساسی امپراتور ژاپن را مستقیما با آمریکا شاخ به شاخ کرد. بی تدبیری ها و تحرکات ارتش امپراتوری لج امریکایی ها را درآورد و عاقبت پل وارفیلد اولین بمب های اتمی را روی هیروشیما و ناکازاکی ریخت و روز بعد پسر آسمان و خدای خورشیدِ بی غروب تسلیم آمریکا شد!
😳 ژاپنی ها شکست پسر آسمان و امپراتور خداگونه را باور نداشتند. بسیاری از آن ها به روش هاراگیری به زندگی خود پایان دادند تا ننگ شکست هیروهیتوی مقدس و آسمانی را فراموش کنند. تصمیمات هیروهیتوی مقدس دو میلیون ژاپنی را به کشتن داد. شهرها را ویران و کشور را تسلیم دشمن کرد. در مدت ۶۲ سال حکمرانی هیچ ژاپنی جسارت پرسش از پسر آسمان را نداشت. پرسش از هیروهیتو گناه محسوب می شد. ژاپنی ها معتقد بودند خدا فقط دستور می دهد و به هیچ کس و هیچ جا پاسخگو نیست.
😳 ژنرال داگلاس مک آرتور فرمانده فاتح آمریکایی تقاضا کرد که هیروهیتو در دفتر فرماندهی ارتش آمریکا حاضر شود. به ژاپنی ها خیلی گران آمد. تا حالا هیچ کس امپراتور را فرا نخوانده بود. دستور به خدا؟ رفتن امپراتور مقدس به حضور دیگری؟ ژاپنی ها اما شکست خورده بودند و شکست خوردگان فرمانبران فاتحان اند. حکم را گردن نهادند اما هنوز هیروهیتو برایشان حکم خدا را داشت. شرط کردند هیچ کس غیر از ژنرال در محل ملاقات نباشد. هیچ کس امپراتور را لمس نکند. عکس گرفتن از امپراتور قدغن باشد.
داگلاس مک آرتور اما به محض ورود امپراتور او را نزد خود فرا خواند. با او دست داد. داگلاس، هیروهیتو را کنار خود قرار داد و از عکاسان خواست که عکس بگیرند. هیروهیتو نه تنها شکست خورد که شکسته هم شد. خورد و خوار و خاک. کِنِف و کوفته.
هیروهیتوی شکست خورده از ژنرال آمریکایی مهلت خواست تا اشتباهاتش را جبران کند. داگلاس قبول کرد اما به یک شرط. عذرخواهی!
فردای بعد از تسلیم هیروهیتو، خدای خورشید، پسر آسمان رو به جهان و مردم ژاپن متنی را خواند که آمریکایی ها برایش آماده کرده بودند.
من خدا نیستم!
هیروهیتو هستم!
من پسر آسمان نیستم!
پسر یوشی هیتو هستم!
بابت همه اشتباهاتم متاسفم!
تندیسِ از طاقچه افتاد و پسر آسمان و خدای خورشید تکه تکه شد. قاب قدیس شکست و هاله تقدس از گرداگرد صورت پادشاه کنار رفت.
😳 ژاپن نو و نوین درست بعد از تقدس زدایی از امپراتور متولد شد. لحظه ای که ژنرال داگلاس تقدس هیروهیتو را زیر پا انداخت و او را از مقام خدای غیر پاسخگو به جایگاه انسان مسئولیت پذیر رساند ژاپن نو و نوین متولد شد. تا مادامی که حاکم و حاکمیت پوسته تقدس را ترک نکنند توسعه امکان پذیر نیست. ژاپن امن و اخلاق و نظم و انضباط، ژاپن تویوتا و سونی و هوندا و پاناسونیک و میتسوبیشی وقتی شکل گرفت که هیروهیتو اعلام کرد،
خدا نیست. پسر خدا هم نیست.
پسر پدرش، یوشی هیتو است!
@Khapuorah
#ماشااکبری
چل سرو به تمام معنا شعر است. چل سرو واجد تمام ویژگی های شعر مقبول و مطلوب است. با وجود ایجاز و اختصار تمام مولفه های سخن منظوم را دارا می باشد. موسیقی درونی و بیرونی، عاطفه و احساس، واج آرایی، واژه یابی و واژه گزینی، جناس، مراعات نظیر، حسن تعلیل، تشبیه، استعاره،کنایه، تلمیح، توصیف، فضاسازی وکشف و شهود در تمام ابیات چل سرو به بهترین وجه خودنمایی می کند. شعر چل سرو به نحو مبالغه آمیزی از امتیاز اغراق برخوردار است. شعر چل سرو از نظر موسیقی درونی و بیرونی غنی و پر بار است. صور خیال به رنگ ها و روش های متفاوت در شعر چل سرو وجود دارد. تصویرسازی های شاعرانه، آرایه های بدیع، اغراق و ابهام و ایهام در شعر چل سرو در نهایت زیبایی و ظرافت به کار رفته اند. مبالغه نیست اگر بگوییم برخی از تک بیت های چل سرو شاهکارهای ادبی و شگفت آوری هستند. چل سرو را می توان هایکوی زبان و ادبیات لکی دانست.گنجاندن معانی بلند و مفاهیم فرهمند در یک بیت توانایی و قدرت زبان و غنای واژگان و نیز ذوق و ظرافت طبع سرایندگان شعر چل سرو را گواهی می دهد. در شعر چل سرو قافیه بار اصلی انتقال پیام و زیبایی و بلاغت شعر را به دوش می کشد. شعر چل سرو ردیف به معنای مصطلح ادبی ندارد.
زبان شعر چل سرو بسیار متنوع و متکثر است. در عین حال که لایه لایه و تو در تو است به زبان محاوره و مردم معمولی بسیار نزدیک است. شعرهای چل سرو بر هنجارهای معمولی زبان لکی منطبق هستند. زبان چل سرو پاک و پیراسته و مودب است. پر است از طنازی و شوخ طبعی اما نه سبکسر است و نه اروتیک. شعر چل سرو لطیف و عاشقانه است. نرم و نازک و نوازشگر است.
بو تا بِکَریم دو سَر یِه بالِشت!
دَس ئِه نومِ دَس انگشتر آلِشت!
این زبان گاهی جدی، بی ملاحظه و تند و تیز می شود. به هجو و هیجان رو می آورد. طعنه می زند و تلخ می شود.
می می تو پیری دَمِت قُپیایَه
سرداری مخمل وَه تو منیایَه!
زبان چل سرو سرشار از کنایه و کناره است. بارها در این اشعار شاعر به در می گوید تا دیوار بشنود. شِکوِه و شکایت را به طعن و تمسخر آلوده می کند.
ئِه بالاخُونه قالی تَکانی
قالی توز نِری وِژ مَلکانی!
چل سروگاه به دعا و درخواست نزدیک می شود. تمنای آدمی که تمامی ندارد.
خدا خدام بی خدای کُل عالم
ئَه کِراس سوزَه بِکوئ ئِه طالَم
عشق مانند همه دیگر شعرها در چل سرو نقشی پر رنگ و جلا دارد. شاعر چل سرو یک دم از معشوق غافل نمی شود. همیشه و همه جا رد پای دوست وجود دارد.
طبیعتگرایی از خصوصیات بارز شعر چل سرو است. شِکوِه و شکایت شاعر از دست طبیعت و مظاهر آن تمامی ندارد. عوارض طبیعی یکی از دلایل دوری و فراق عاشق و معشوق بوده است. شاعر از دست رود سیمره به ناله و نفرین بر می خیزد و می گوید.
خُدا داد ژَه دَس سیمره سُویکون
چَنی هِنا هُو اَکون و ایکون!
دایره موضوعی چل سرو فراخ و فراوان و لایه لایه و دهلیزوار است. در جهان رنگارنگ و پر راز و رمز چل سرو اجسام هم حیات و حافظه دارند. سنگ ها و خاک ها و درخت ها هم جان و جنبش دارند. جماد و نبات در شعر چل سرو فهم و شعور دارند. حس می کنند. می بینند و می شنوند. درد می کشند. هم دردی را می فهمند و دلتنگی را تجربه می کنند. شاعر لک زبان در ابیات چل سرو دانای کل است. زبان همه کائنات را می داند و با آن ها هم کلام می شود وقتی که با دیدن وسیله ای به نام میرکو متاثر می شود و می گوید:
میرکو چاویتَه دُویرا کَتینَه!
مالَل بارو کِرد تنیا مَنینَه!
سکوت و سکون سنگ در ابیات چل سرو همان اندازه حرف دارد که جوش و جوشش چشمه ای بر دامنه کوهی. چل سرو آینه تمام نمای دوستی و دشمنی آدمی با طبیعت و جغرافیا است. در جای جای ابیات چل سرو رابطه انسان و طبیعت به چشم می خورد. بیوَشِ ایلیاتی وقتی که در مقابل سرسختی کوه قرار می گیرد و طبیعت را در برابر اراده خود می بیند دست به نفرین می شود و می گوید:
کَوَر گِن گِن بای، بُوینَه هُوماری!
وَه لا دوس بِچِم وَه سرسُواری
زن در شعر چل سرو نقش و نامی برجسته دارد. زن در شعر چل سرو یا مورد خطاب است و یا خود خطابه خوان شعر است. نام زنان بسیاری در شعر چلسرو آورده شده است. بیشتر از بیست بیت فقط در باره نَه نی گفته شده است. عشق همیشه همراه زن بوده است. زن چل سرو بلند بالا و گندمگون است. آهوانه چشم و انبوه گیسوان. معشوق شاعر چل سرو چنان خوب و خواستنی است که شاعر برای خوابیدن در سایه زلف معشوق حاضر است دنیا و آخرت را به فنا بدهد و بگوید
وَه سا چَترَکَت ساتی بِکَم خاو
شا جَنِم جام بو نی دو نوآی آو!!
ساعتی را در سایه سار گیسوانت بخوابم. به درک که به خاطر این گناه مرا به جهنم خواهند بُرد. چل سرو بیش و پیش از آن که یک تفنن و سرگرمی برای روزها و شب های فراغت باشد یک مکتب ادبی و مسئله اجتماعی و فرهنگی است. برای غلبه یافتن وجه هنری و ادبی این نحله فرهنگی بر وجه تفال و تفنن آن نیازمند یک رفُرم اجتماعی و همت همگانی هستیم.
آدمی از دیرباز به پیشگویی و گرفتن فال مبادرت می کرده اند. کمتر ایرانی است که یک یا چند بار به دیوان حافظ تفال نزده باشد. علاوه بر فال هایی که در گستره جغرافیایی ایران رواج دارند برخی اقوام ایرانی در جغرافیای بومی و منطقه ای خود با زبان و مولفه های محلی دست به تفال و پیشگویی می زده اند. در جنوب ایران دو بیتی های فایز دشتی که البته به اشتباه فایز دشتستانی نامیده می شود برای گرفتن فال استفاده می شوند. در شمال شرق ایران ادبیات و اشعار مختومقلی فراغی دستمایه فال و تفال قرار می گیرند. در خراسان و بخش هایی از گرگان اشعار سه خشتی را برای گرفتن فال استفاده می کنند.
در گستره جغرافیایی وسیعی از ایران فال چِل سُرو رایج است. چل سرو چهل بیت از مجموعه ابیاتی پراکنده است که دهان به دهان و سینه به سینه از گذشتگان و گذشته های دور بر ذهن و زبان مردم جاری بوده، گسترش یافته و در افلاک و افواه پخش شده اند. در هر تفال مطلع چهل بیت از این ابیات به صورت اتفاقی توسط افراد حاضر در مجلس خوانده می شود. برای گرفتن فال چل سرو حداقل باید مجلسی با سه عضو تشکیل شود. با جمعیت کمتر از سه نفر فال چل سرو قابل انجام نیست. خواندن سر بیت ها باید توسط حداقل سه نفر انجام شود تا قابل شمارش و حدس زدن نباشند.کسی که سر بیت ها را می خواند نباید از تعداد بیت های خوانده شده و رسیدن به بیت آخر آگاه باشد. با گفتن مطلع بیت چهلم فال پایان می پذیرد. کسی که وظیفه شمارش ابیات را بر عهده دارد پایان فال را اعلام می کند و گوینده مَطلَعِ بیت چهلم تمام بیت را خوانده و بر اساس موضوع و مفهوم و واژگان به کار رفته در شعر نیکی و بدی و خیر و شرّ فال معلوم می شود. خواندن تمام بیت و یا نیم بیت برای گرفتن فال مرسوم نیست. چهل دانه سنگریزه، دانه های تسبیح و هر وسیله ای که قابل شمارش و پنهان کردن باشد می تواند برای شمارش بیت های خوانده شده استفاده شود.
اشعار چل سرو به صورت تک بیت هستند. تک بیت های چل سرو منحصرا و به طور مطلق به زبان لکی سروده شده اند. هیچ بیتی از این ابیات به زبانی غیر از لکی نیست. با توجه به زبان منحصر به فرد ابیات چل سرو می توان ادعا کرد که خاستگاه و آبشخور زایش و پیدایش این نحله ادبی ذهن و ضمیر مردمان لک زبان بوده است. این نحله ادبی و فرهنگی از زبان لکی به علت قرابت و همسایگی به زبان ها و اقوام دیگرمنتقل شده و از زبان دیگر اقوام هم شنیده می شوند. به علت اشتراکات فرهنگی و قرابت های زبانی دیگر اقوام و زبان ها هم ابیات چل سرو را استفاده می کنند. چل سرو میراث ماندگار فرهنگ و ادبیات قوم لک است. هر بیتی از چل سرو که به زبان دیگری باشد اگر چه خصوصیات و خاصیت های فُرمی و فَهمی چل سرو را داشته باشد اما از ابیات چل سرو نیست.
ابیات چل سرو و نیز اغلب شعرهایی که تحت نام فَهلَویات در سپهر فرهنگی این بوم زیست پراکنده اند بر وزن عروضی فَعَلَن فُعُولَن فَعَلَن فُعُولَن و در بحر متقارب مثمن اثلم سروده شده اند. البته با توجه به گویش های متنوع و مختلف زبان لکی ممکن است همه ابیات از این قاعده پیروی نکنند و وزن در مختصری از ابیات از آهنگ و موسیقی درونی شعر پیروی کرده باشد.
علاوه بر وزن عروضی، شعر لکی وزن هجایی نیز دارد. بیت های چل سرو با وزن ده هجایی سروده شده اند. برای همین وزن ده هجایی را وزن چل سرویی هم می گویند. وزن ده هجایی را در شمارش زیر می توان نشان داد.
مِ دو سی دی رم ها وَه سَر گَ رّین سر دا ری مخ مل کُ لَن جَه زَ رّین
1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10
تمام ابیات چل سرو بر این ده هجا منطبق هستند.
هر شعر چل سرو از یک بیت و دو مصرع و چهار پاره تشکیل شده است.
کَموتَر کُرّ کُرّ ( پاره نخست) /// نوکِم ژَه نوکِت! ( پاره دوم)
مِه شُو خاو نِه رِم (پاره سوم ) /// ژَه کُرکَه کُرکِت. ( پاره چهارم)
کَموتَر کُرّ کُرّ نوکِم ژَه نوکِت مِه شُو خاو نِه رِم ژَه کُرکَه کُرکِت ( بیت کامل)
شعر چل سرو سه ویژگی دارد.
اول آن که همیشه به زبان لکی است. هیچ بیتی از ابیات چلسرو به زبانی غیر از لکی نیست. و هر شعری که به زبان دیگر اما با مشخصات ابیات چل سرو وارد این ابیات شده است الصاقی و الحاق و غیر واقعی است.
دوم آن که وزن عروضی فعلن فعولن فعلن فعولن و یا وزن ده هجایی یا چل سرویی دارد. وزن چل سرویی بسیار به زبان محاوره و روزمره نزدیک است.
سومین ویژگی آن که قابلیت چهار پاره شدن را دارد. سخن منظومی که این سه ویژگی را داشته باشد و از بلاغت باطنی و لطافت درونی برخوردار باشد می تواند شعر چل سرو قلمداد شود. چل سرو کوتاه ترین و قدیمی ترین قالب شعر زبان لکی است. چل سرو در کنار دو بیتی های فایز در جنوب و اشعار مختومفلی فراغی در شمال و سه خشتی های کُرمانجی در شرق پایه فرهنگ تفال بومی و قومی ایران هستند.
زندگی و نازندگی!
🔘 من از اوّل عاشق ادبیات بودم. خوره خواندن بودم. نوشتن نشئه ام می کرد. خیلی پیش تر از آن که خواندن و نوشتن بیاموزم زیبایی های ادبیات را در حرف ها و حکایت های مردها و مردمان همسایه درک می کردم. زیبایی کلام را می شنیدم. شعور ادبی با شنیدن آغاز می شود.
🔘 آدم ها یا نان انتخاب هایشان را می خورند یا چوبشان را. من چوب انتخابم را خوردم. راهنمایی را که تمام کردم مدرک پایان متوسطه را زدم زیر بغل و رفتم دنبال دلخواهم. ادبیات. پرس و جو کردم و رسیدم دبیرستان سیزده آبان پشت شرکت نفت شمشیرآباد. روزگار بی کَسی ما بود. خبری از مشاور تحصیلی و پشتیبان و راهنما نبود.
🔘خوب یادم مانده است. فروتن نامی مدیر دبیرستان بود. کتش را به پشتی صندلی آویزان کرده بود. بالای ریشش را تراشیده و آستین دست راستش را بالا زده بود. نامه اعمال مرا که دیده کمی در صندلی جابجا شد و گفت؛ اشتباه آمده ای. اینجا برای تو خوب نیست. برو ریاضی بخوان. مملکت به مهندس بیشتر محتاج است تا شاعر و قصه نویس! همانطور که سرش پایین بود و برگه ای را می خواند گفت؛ اگر آدم ریاضی نیستی برو علوم تجربی. تا جو باریک است بپر. آب اگر پهنا بگیرد پایبندت می کند. برو! برو و اقتصاد و ادبیات را بگذار برای اهلش!
🔘 احتجاج و مجادله بلد نبودم. فکر کنم گفتم که ادبیات را دوست دارم و می خواهم ادبیات بخوانم اما اصرار نکردم. نسل ما نسل پافشاری نبود. مرغ نسل ما همیشه دو پا داشت. جور نشد که ریاضی بخوانم. راهم را اشتباه رفتم و علوم تجربی خواندم که هیچ وقت همه دلخواه من نبود. نشد. علوم تجربی می خواندم اما عاشق فرهنگ و ادب بودم. زیست و شیمی و فیزیک دستم می گرفتم اما نثر برزویه طبیب می خواندم. شعر رشیدالدین وطواط حفظ می کردم.
🔘 سال بعد ایشا دبیرستانی شد. با آن که بین ایشا و ادبیات هیچ عَلَقه و علاقه ای نبود اما رفت فرهنگ و ادب نامنویسی کرد. ایشا کتاب های فرهنگ و ادب را می آورد و می برد درسش را اما من می خواندم! علوم تجربی رشته درسی من بود اما هیچ وقت الوّیت اول من نبود. تمام کتاب های درسی ایشا را هم می خواندم. آنقدر مشغول عشق و ادبیات شدم که در کنکور سال شصت و هفت منطقه دو درس ادبیات فارسی را نود و یک درصد پاسخ داده بودم. بیشتر از زیست و شیمی و فیزیک و همه درس های رشته تجربی. هنوز هم اگر از من و ایشا از درس های رشته فرهنگ و ادب امتحان بگیرند نمره من حتما از ایشا بیشتر خواهد شد!
🔘 ادبیات انتخاب من نشده بود اما دلخواه من مانده بود. علاقه من به تاریخ ادبیات و سَبک های ادبی صدها برابر بیشتر از علاقه ام به نهاندانگان و پیوندهای کووالانسی و معادله های هذلولی بود. علوم تجربی زندگی زیسته من بود و ادبیات زندگی نزیسته من. زندگی های نزیسته من پر رنگ و رونق تر از زندگی زیسته ام شد.
🔘 زندگی های زیسته و نزیسته فراوانی وجود دارد. آدم هایی هستند که زندگی می کنند اما دلهایشان به نازندگی ها خوش است. آدم ها رنجهای زندگی زیسته را با شادی زندگی نزیسته تسکین می دهند. آدم ها کمابیش شبیه یکدیگر زندگی می کنند. تفاوت ها و تمایزها را در نازندگی آدم ها باید جستجو کرد. زندگی های زیسته ضامن خوشبختی هیچ کس نیستند همانطور که زندگی نازیسته هم دلیل بدبختی هیچ کس نبوده اند!
@Khapuorah
#ماشااکبری
صدا به خدا رسید!
هر دلیلی که برای سقوط دیکتاتور سوریه اقامه شود من که قبول ندارم. نه این که بگویم نادرست است. به هر ترتیب قسمتی از هر گزاره می تواند درست باشد. منظورم این است که به قول پزشکان علت تامه مرگ دیکتاتور چیز دیگری ست!
این که می گویند دلال های سیاسی سوریه را در ازای حق کمیسیون کلانی فروخته و سرنوشت ملت زجر کشیده و ستم دیده سوری را معامله کرده اند و سوریه قربانی یک زد و بند جهانی شده است،
این که پوتین استاد جاخالی دادن میدان سیاست است و هر کس که به پوتین تکیه کند روزی پشتش خالی خواهد شد،
این که ارتش سوریه وا داده و تار و پودش از هم گسیخته و نتوانسته در قامت یک نیروی نظامی ملی ظاهر شود،
این که سوریه حکم کاسه آش نذری پیدا کرده و هر کس برای خودش از این آش سهمی برداشته، ترکیه حق دخالت داشت. روسیه به بهانه کمک ادعای مالکیت می کرد. ایران تا ته اتاق خواب سوری ها پا پهن کرده و آمریکا چشم غره می رفت و اسرائیل تهدید می کرد،
این که سوریه جولانگاه جنگ های نیابتی دشمنان دور از هم شده بود،
این که آمریکا و اسرائیل و ترکیه گاوبندی کردند برای زمین زدن ایران و روسیه،
این که دست ایران خالی شد و نتوانست لجستیک کافی و خرج و برج دفاع از بشار اسد را تامین کند و جنگ هم که بی مایه فطیر است،
این که بشار مدتها بود به ایران پشت کرده و زیر جُلکی با آمریکا لاس می زد و برق دلارهای عربستان و قطر چشمش را کور و دلش را دور کرده بود،
این که ترکیه شورشیان را شیر کرده و اوضاع سوریه را قاراشمیش و قمر در عقرب،
این که توافق از قبل انجام شده و سقوط دیکتاتوری بشار بخشی از توافق هفت اکتبر است،
این که دیکتاتوری، شارلاتانی سیاسی، سرکوب و منکوب، بی توجهی به افکار عمومی، تن ندادن به خواست و خواهش همگانی، دستکاری و جعل دموکراسی، برگزاری انتخابات مجعول با نتایج نود و چند درصدی سال هاست در سوریه اموری عادی و روزمره هستند،
این که پایان دیکتاتوری همین است و غیر از این نیست، این ها همه درست اما این که این علل و عوامل دیکتاتور را کله پا کردند قبول ندارم!
همه این علل و عوامل در افتادن بشار از اریکه امارت موثر بودند اما علت اصلی سقوط دیکتاتور و زوال ظالم صدا بود! ناله! آه!
این سقوط و سقط نتیجه آه افتادگان و ناله ناامیدان است.
آن دختر سوری را یادتان هست؟ همان که اعضای خانواده اش را در جنگ بین دیکتاتور و بچه دیکتاتورها از دست داده بود. همان که با چشم های پر ترس و وحشت رو به دوربین کرد و گفت؛
«همه چیز را به خدا خواهم گفت».
آنچه آن دختر گفت شنیده شد. این زلزله که مرکزش سوریه بود و تمام خاورمیانه را لرزاند نتیجه انعکاس ناله آن دختر است. آه افتادگان و ناله ناامیدان اثر دارد! دیر و زود دارد اما سوخت و سوز ندارد. صدای دختران و ناله مادران و آه پدران بسیاری در راه است!
این قانون طبیعت است،
صدا به خدا می رسد!
زوال ظالم رقم می خورد.
سَقَطَ الدیکتاتور وَ اَنتهی الخَبَرْ!
@Khapuorah
#ماشااکبری
روز نو روح نو.
🔘 وقتی کار ناخوشی مادربزرگ بالا گرفت و برای چند ماه خوابید روی تخت مریضخانه، پدربزرگ از مریضخانه که برگشت گفت «اَر بِِمینی تا نوروز مُویْنگْ دِه نِمَه مِری»۱.
پدربزرگ معتقد بود روز که نو میشود و سال جدید که میآید و بهار که برمیگردد خون تازه و با طراوت در رگ و ریشههای آدم جریان پیدا میکند. میگفت خون تازه خویِ تازه میآورد. اعتقاد داشت با نو شدن بهار آب در جسم آدمها به جریان میافتد و آلودگی را از جانشان پاک میکند. میگفت عید خون کثیف و خوی پلید را هزیمت میدهد. مرض و مبتلا را از آدمیزاد دور میکند. میگفت وقتی که بهار میآید باید همه چیز را از نو شروع کرد.
🔘 اقبال مادربزرگ بلند بود. تا نوروز دوام آورد. آب عافیت نوشید و رخت رهایی پوشید. خون ناخوشی از رگهایش رفت و خون خوشی در رگهایش دوید. باد بهار بر جسمش وزید و جانش از ادبار رهید. مادربزرگ رسم و راه بهار را درک کرده بود. بسیاری اما مثل مادربزرگ من خوشبخت و نیک اقبال نیستند یا تا بهار دوام نمیآورند یا دست و دوا و دستمال بهار را درک نمیکنند. کسانی که باسوره بدبختی از جسمشان و «کورکورَه»۲ سر سختی از جانشان بیرون نمیرود، آنها که خونشان و خُویِشان با طراوتِ بهار تر و تازه نمیشود، آدمهایی که در عمیقِ عذاب آور عادتهای خود نمی توانند از زایایی و زلالی بهار برای زخمهای خود مرهمی دست و پا کنند از درک بهار و بالندگیهای نوروز عاجز هستند. چنین ناخوش احوالانی خون کثیف در شیارها و شریان هایشان دَلَمه بسته و خوی پلید بر جای جای جانشان نشسته.
🔘 آنها که فلسفه عید نو و سال جدید و تغییر فصل را فهم نمیکنند قادر نیستند از کَنه کُهنگی و «کَمیلْ»۳ کثیفی دل بِکَنَند و فکر فِساد و فهم کساد خود را ول بِکُنَند.
بدفهمی در فلسفه بهار سبب میشود که آدمها خانه تکانی بکنند. گوشه و کنارهها را دست و دستمال بِکِشَند و گرد و گرفتگیها را بزدایند اما اصلا حوصله خودتکانی را نداشته باشند. همت آن را به خرج ندهند که حَشْوْ و حاشیههای پر از پُرز و پلشتی خود را بپیرایند و دُرّ و درازهای خود را کَم و کوتاه کنند. آنها که درک درستی از تغییر و تحول ندارند برای زدودن ذرة مثقالی گرد و خاک روی لبه طاقچه از دهها پله بالا و پایین می روند اما همین دستمال به دستهای بی درک و دانش سالهای سال کَمیلْهای کثیف روح و روانشان را با خود حمل میکنند، هر جا که میروند پلشتی و پَستی میبَرَند و پرده پیراستگی میدَرّند.
🔘 «بَرْدْ»۴ها هم با بهار همراه و همگام می شوند و از خوان خرّمی بهار برای خود حِصه ای و حسابی میبرند. «بَردْرَشْ»۵ها اما هرگز طعم طراوت بهار را نمیچشند. بهار در مُردهها هم احساس زا و زندگی را بیدار میکند اما دلمُردهها از عشق و عاطفه عید بی بهرگانند. حتا «کَشْکِلَکْ»۶ها و «کیسَل»۷ها هم به استقبال رسم و روش بهار میروند. پوست میاندازند و پوسیدگی دور میریزند. برخی اما چنان گرفتار گذشته و پایمال پار و پیرار خود هستند که در بزم بهار با همان پوستین پوسیدهای مینشینند که در مصیبت زمستان پوشیده بودند. اینها نه از رخت ریا دل می کَنَند و نه از بخت سیاه برمیگردند. خالدون فیها در تاریکی و تیرگی.
🔘 طبع و تُراب برخی چنان از تعصب متصلب است که جوانه جانشان با هیچ ناز و نوازشی از خواب و خاک سر برنمیآورد. ناخوش احوالی که تن و طبع به رسم و راه بهار نسپارد البته که ناخوشی به نابودیاش خواهد انجامید. بهار که همیشه نو میشود اما خوشی و ناخوشی هر کس در گرو خواستن و نخواستن اوست. چند روز دیگر بزم بهشتی بهار است. پوستین پوسیدگی درآوریم و پوشش پیراستگی برداریم. دست و دلمان را به درک زایایی و زیبایی بهار ببریم. بی بهره از دیگرگونگی نوروز نباشیم. روی و موی و بوی و خوی را در لطافت بهار تازه کنیم. روز نو را با روح نو آغاز کنیم.
هر کو نکند فهمی زین کلک خیال انگیز
نقشش به حرام ار خود صورتگر چین باشد!
پ.ن
۱،اگر تا نوروز دوام بیاورد دیگر نمی میرد.
۲،دال، لاشخور
۳،پشم و پوشش دنبه گوسفند که به سرگین آلوده شده است.
۴،سنگ.
۵، سنگ سیاه، کنایه از آدم بدفهم و بیفضیلت
۶،نوعی مارمولک
۷،لاک پشت.
@Khapuorah
#ماشااکبری
یک فیروز نامی هست که شماره همراهش شبیه شماره من است. بیشتر از پانزده سال است که دوستان و دشمنان فیروز گاه و بی گاه زنگ میزنند و پیامک میدهند. یک بار ساعت دو نیمه شب سهراب نامی زنگ زد. صدایش از نوش و نشئگی خشدار شده بود. بی سلام و علیک نه گذاشت و نه برداشت گفت « هَه گَشتَل گو..و چِه وَخْت خاوَه،...»۱. چنان که معلوم است فیروز با رفقایش خیلی راحت است و با هم از این حرفها ندارند!
فیروز چند سالی درگیر یک نزاع محلی شده بود. فحشهایش را من میخوردم. تهدیدهایی که برای ترساندن فیروز بود تن مرا میلرزاند. یکی زنگ میزد مُردهها و زنده ها را ردیف میکرد و میبست به فحش و فضیحت! دیگری زنگ میزد بال و بازو و گوش و گردنش را به رخ میکشید. در خلال این تماسها و تقاصها متوجه شدم نام پدربزرگ فیروز قندی بَگ بوده و تازه یک چشمش هم چپ. بس که نامش را آوردند و ناسزا نثارش کردند. مصیبتها کشیدم تا مُردهها و زندههایم از دست ناسزا و نسقهایشان خلاص شدند!
یک دوره آقا فیروز مال مردم را قرضی برده و پس نمیداد. طلبکارها تاوان دیرکرد مالشان را از روح و روان من گرفتند! هر روز مذاکره داشتیم و هر شب منازعه. رحیم قطع میکرد. لطیف زنگ میزد. با قاسم حرف میزدم یاسم میآمد پشت خط. اوّلی عربده میکشید و مالش را میخواست دوّمی التماس میکرد و پولش را طلب میکرد. نمیدانم چه اتفاقی افتاد و مالباختهها با چه توطئه و ترفندی مالشان را پس گرفتند. یکی زنگ زد و گفت « هُریتْ، ایسَه وَختِ یالکِ هوئاس تونَه»۲. اگر پشت گوشَت را دیدی این شصت میلیون را هم خواهی دید. معلوم بود طلبکارها اموالشان را پس گرفتهاند تازه شصت میلیون هم بیشتر.
من فقط شریک نفرین و نزاع فیروز نیستم. در شادی و شعف هم شریک هستیم. طوری شده است که من بیشتر از خود فیروز در جریان زندگیاش هستم. بیشتر از او حرص و حسرت می،خورم و جوش میآورم و جفنگ میشنوم. فیروز عاشق شد من در جریان بودم. کات کرد من خبر داشتم. عاشق یکی دیگر شد و ازدواج کردند تبریکات ازدواجش برای من آمد. فیروز هنوز بچه دار نشده است و این مرا نگران کرده است. میترسم عیب و علتی توی کارشان باشد!
فیروز این اواخر داشت تصمیم های اشتباهی میگرفت. خدا ببخشد من از جانب فیروز جواب مخاطبش را دادم و گفتم نکن! هرگز شدنی نیست! خدا را شکر قبل از آن که سرش به سنگ بخورد سر را عقب کشید و از تصمیم اشتباه برگشت. مدتی است کسی به فیروز زنگ نمیزند. خبری از فحاشی و پیامک تهدید و تاوان نیست. خدا را شکر انگار زندگی فیروز افتاده است روی ریل و روال خوبی و خرّمی.
حال و حکایت آدمها شبیه هم است، گفتم شما هم در جریان باشید شاید داستان من و فیروز قصه شما و بنده خدایی دیگر شد.
پ.ن
۱، ولگرد گو..و چه وقت خوابیدن است!
۲، خوردی، حالا وقت التماس کردن توست!
@Khapuorah
#ماشااکبری
✍ در این روزهای پر رنج و رقّت بیشتر وقتم با پدر میگذرد. شریکیم در حرف و حکایت. هم زور و زَوَردیم در زیر و زِبَر روزگار. شنوای شِکوِه و شکایتهای هم. هم بالین بِهی و بدبختی. گاه مرور مِحنت میکنیم و گاه تکرار مسرّت. فیلم «جَئر و جُرّ»۱ ترامپ و زلنسکی را از تلگرام با زیر نویس فارسی در حضور پدر تماشا میکردم. صداها بلند بود و سخنرانها بینزاکت. ترامپ نکره و نادان سخن میگفت، زلنسکی نگران و ناشی. پدر پرسید «یََه جَمجاخ چِه کَه»؟۲.
✍گفتم رئیس جمهور اوکراین رفته است آمریکا تا با رئیس جمهور آمریکا برای صلح و سازش و حساب خرج و برج جنگ مذاکره کنند. آمریکاییها پیش خودشان حساب کردهاند که هر چه ما بگوییم رئیس جمهور اوکراین خواهد گفت باشد. به روی چشم. هر جور دلشان خواسته بریده و دوخته و آماده پوشیدن قبای قهرمانی بودهاند. به حساب این که آمریکایی هستند و قدرت و قوتل و قبیله دارند درشت گفتهاند و دندان دشمنی نشان دادهاند. آش را با جاش خواستهاند و گفتهاند آنچه که برای ما نیست سهم و سزای رفیق پوتین باشد!
✍ از آن طرف رئیس جمهور اوکراین که کشورش در شرایط بدی گیر افتاده است و گویی بر دندانههای ارّه نشسته و اگر عقب بنشیند زخمی میشود و اگر پیش برود زمین میخورد در خاک و خانه آمریکاییها رویاهای رنگی ترامپ را خراب و خاکستری کرده و گفته است نه! نمیشود! با این شرایط امضا نمیکنم! آمریکاییها که گوششان را برای شنیدن بله و باشد آماده کرده بودند خشمگین شدند و هر چه از دهانشان درآمد نثار مرد مهمان کردند. نمایش تام و تمامی از وقاحت آمریکایی به نمایش گذاشتند. ویرانهای از اخلاق آمریکایی به جا گذاشتند. هارت و پورت و قارت و قورت بسیار کردند. مهمانی را که خوانده بودند پیش چشم جهان خفیف و خوار کردند. هِرّی زدند و سفره را از جلوی دستش کشیدند. حرمت مهمان و میزبان لگدمال قالتاقی و قلدری رئیس جمهور آمریکا شد. آن اِرَم و آرمانی که آمریکاییها از آمریکا ساخته بودند توسط ترامپ و مشاورانش به دخمه و دوزخی زشت و زننده تبدیل شد! مشخص شد که نتیجه انتخابات گاهی میتواند افتضاح باشد!
✍ پدر پرسید آدم اوکراینی چه گفته؟ چه کرده؟ گفتم سعی کرده آرام باشد و وضعیت پیچیده را از این که هست بغرنجتر نکند. درشت شنیده اما درشتیها را بی جواب نگذاشته. آمریکاییها اگر سه تا گفتهاند او هم یکی انداخته. تلاش کرده که های را با هو جواب دهد. سنگی اگر خورده کلوخی هم زده. میان آن همه مشاور و مهاجم آدم اوکراینیها هم نشان داد که جربزه و جنم دارد و با آن که جای پایش قرص و محکم نیست جا نزد و جا نماند. ریگ توی کفش شد. نخود ناپز آش آمریکایی. سرعتگیر ماشین مهیب جهالت سیاسی. اولین کسی شد که جرات به خرج داد و گفت، این پادشاه که لخت است!
✍ پدر گفت، آمریکاییها هنر نکردهاند، بد رسمی و بی نجابتی مایه و سرمایه نمیخواهد از هر هرزهای هرزگی برمیآید. سرزنش مهمان کار «کاوِلی»۳ است. حرمت امامزاده با متولی است. متولیان بارگاه آمریکا حرمتش را حرام کردند. چنگ و دندان نشان دادن از هر حرامی ولگردی ساخته است. جنم و جگر از آن کسی است که قدر و قرب مهمان را نگه دارد حتا اگر آن که بر «جُل»۴ و جایگاه نشسته است دشمن باشد. گفتگو و مذاکره قانون و قاعده دارد. قلدری قاعده خردمندان نیست.
✍ پدر دستی به ریشهایش کشید و گفت، شنیدهای که میگویند « سگ ئر در مال هوئا وژ خو پاسَ مَه کِه»۵. آمریکاییها سگِ درِ خانه خود هستندـ هارت و پورتشان پارس در خانه است. چنگ و دندان نشان دادنشان از جرات و جسارت نیست از جهالت است.
آن آدم اوکراینی اگر بر همین پایه و مایه بماند برنده میشود. کم باشی اما کم نیاوری هنر کردهای. رخارخ رقیب نشستن بخشی از پیروزی است. نترسیدن از مواجهه کم شجاعتی نیست. کسی که به روز تنگی و تنگنا حرف تند و تلخ را بی جواب نمیگذارد و با دست خالی سینه به سینه قمهدار و قدارهبند میایستد شایسته عزت و احترام است. مگر نشنیده ای گفته اند « خر ئَه وَه سَه ئِه کارِمسِرا بِهَرِنی»۶.
🔘 پدر از سیاهیهای سیاست سر درنمیآورد اما به زیبایی و با زبان ایلیاتی دعوای آمریکا و اوکراین را تحلیل کرد.
پ.ن
۱، درگیری لفظی، جر و بحث
۲، این سر و صدا از چیست؟
۳، آدم بی اصل و نسب.
۴، پوشش چارپایان، کنایهای تحقیر آمیز از فرش یا گستردنیها.
۵، سگ در خانه صاحبش خوب پارس میکند.
۶، خر آن است که در کاروانسرا عرعر کند!
@Khapuorah
#ماشااکبری
✍ شاید شما هم داستان آن همولایتی ما را که با همسایهاش بر سر مسئلهای اختلاف پیدا کرد شنیده باشید. حضرت همولایتی نه حق به جانبش بود و نه حساب در حرفهایش. به هیچ صراطی سر به راه نمیشد و تن به مصالحه نمیداد. نه به مذاکره معتقد بود و نه گردن به گفتگو میگذاشت. نه دلسوزی دوستان برایش اهمیت داشت و نه پند و پرخاش دشمنان. هر چه کدخداها آمدند و کلانها رفتند همولایتی ما راضی به گشودن گرهای و گشایش تنگنایی نشد. راهها بسته و اطرافیان خسته شدند. چارهای غیر از طرح دعوی در عدلیه نماند. همسایه برای استیفای حق خود از همولایتی ما به داور و داروغه شکایت برد. انبوهی پرونده تشکیل و کُلی پیگیری انجام شد. عهود را خواندند و شهود را فراخواندند. دو طرف مقابل میز قاضی نشستند. هر کس هر چه از سند و سفته و صحیح و صداقت در چنته داشت رو کرد. او گفت و این جواب داد. این انکار کرد و آن اصرار ورزید. دست همسایه از سند و سفته و صداقت پر بود و دست هم ولایتی ما خالی از دلیل و درست و دست نوشته. محکمه جای سند و مدرک است. به حجت و احتجاج محکمه محکم میشود نه به بیان و بلوا. در محکمه بازنده کسی است که حرف بی سند بزند و بَیِنه بی مدرک بیاورد. چند بار به همولایتی ما یادآوری کرده بودند که مواظب حرفهایش باشد که ممکن است برعلیه خودش از آنها استفاده شود اما، همولایتی ما اعتنایی نکرده بود. تا جا داشت و جان داشت درشت و دریده گفت. همولایتی ما گمان کرده بود هر که درشت بگوید لاجرم درست هم میگوید اما محکمه مو را از ماست بیرون میکشد و شگرد و شیوه تمیز بین درستگویی و درشتگویی را میداند. همولایتی ما به جای بَیِنه بهانه آورده بود. هر چه قاضی گفته بود در موضوع صحبت کند اما او بی توجه به محکمه و موضوع حرف و حکایت خودش را پیش رانده بود. محکمه همولایتی بی بینه و برهان را محکوم کرد و حق را به همسایه داد. همولایتی ما از محکمه که برگشت قوم و خویش و اهل و عیال از او جویا شدند که کاکا چه کردی؟ کابِرا شیری یا روباه؟ حاکم شدی یا محکوم؟ یکی هم به زبان طعنه و تحقیر گفت، «چَنو گِه گَشتی چی ئی هَم چَشتی»۱. محکوم محکمه چشمهایش را ریز کرد، عرق پیشانی را با سر آستین گرفت، آب دهانش را قورت داد و گفت؛ «محکوم بیم اما ئِه ژیر نَچِم!»۲.
✍ سپهر سیاسی ایران گروگان و گرفتار آدمهایی است با خوی و خصلتهای همولایتی ما. آدمها و احزاب و صاحبان مناصب و منابری که دستشان از برهان و بینه خالی است. هر چه از ادله و اسناد رو میکنند ساختگی و غیر قابل دفاع است. درشت میگویند و پیش خود فکر میکنند درست گفتهاند. آدمها و احزابی و افرادی که در معرض داوری مردم قرار گرفته، کار و کردارشان سبک و سنگین شده، دفاعیاتشان شنیده، مدارکشان رویت، عملکردشان عیان، بیِنه و بهانههایشان آشکار و درنهایت به سبب فقدان ادله و اسناد محکوم و مردود شده و دفاعشان نتوانسته محکمه مردم و افکار عمومی را در باب حکمرانی قانع کند. صاحبان منابر و مصادری که محکوم مردم شده اند اما مثل آن هم،ولایتی ما زیر بار حکم محکومیت نمیروند!
در پرونده حکمرانی سیاستمداران ما محکوم شدگان محکمهاند اگر «ئِه ژیر نِمَچِن» آن حکایت دیگر است.
پ.ن
۱، چنان که گشتهای، چیزی هم چشیدی؟
۲، محکوم شدم اما زیر بار حکم محکومیت نرفتم!
@Khapuorah
#ماشااکبری
دلار وحشی شده و وحشت میآفریند،
یورو رم کرده است!
افسار طلا از دست رفته است!
یابوی پیر تورّم جفتک می پراند!
گراز گرانی نفله و نابود میکند!
پراید و پارس و پژو یابو برشان داشته و سوار را سرنگون کرده اند!
سکه سگ هار شده است و پاچه می گیرد!
ریال رنگ به رخسار ندارد و شرمنده از کاستی هر لحظه ارزش و اعتبار خود!
تومان کارش به تنفس مصنوعی رسیده!
سیب زمینی رگ گردنش باد کرده و بالای مجلس نشسته و ما را داخل آدم حساب نمیکند!
اجاره خانه، اجازه نفس کشیدن به خانوادهها نمیدهد!
دارو به جای آن که مایه تدوی و تسکین شود سبب هول و هراس است. بین مرگ و مداوا مرگ انتخاب عاقلانه تری است!
مایه داراها با هول و هیجان حسابهایشان را خالی و پر میکنند و فحش و فضیحتش را ما مردم معمولی میخوریم!
میلیاردرها به ریش ملت پوزخند میزنند و از قِبَلِ شرایط نابسامان اقتصادی شکمبهاشان فربهتر و شماره حسابهایشان فراختر. در سایه ناتوانی حکومت سرمایه سرمایهداران از صبح تا غروب به دو برابر میرسد!
روز به روز قدرت مالی مردم متوسط ضعیف و ضعیفتر میشود و ارزش داشتههایشان از تصدق سر مسئولین به سمت صفر میل می کند!صد میلیون ده روز پیش امروز ارزشش به هفتاد میلیون رسیده است.
مردم عادی مصداق خسرالدنیا و الآخره شدهاند! دنیای بازنشستگان سیاهتر از جهنم یزید شده!
در چنین هنگامه آشوب و آشفتگیِ کار مُلک و مملکت و رخوت رنج آور مسئولین، دولت بی صولت وفاق و وفا به عاملیت دانشگاه علوم پزشکی لرستان حاصل سی و سه سال رنج و شب نخوابی و هلگه هلگ پرستاران بازنشسته بی پناه و پُست و پُشت و پارتی را به گروگان گرفته است و بعد از یک سال و نیم که ارزش آن اندوخته نحیف به نابودی رسیده و آنچه که از آن مانده از پِهِن ماچه خر کم ارزشتر شده است هنوز هیچ گونه ترتیبی و تمهیدی برای پرداخت آنچه که باقی مانده است از طرف مسئولین و مدیران دیده نمیشود. گویا خزانه و دانشگاه تا پاداش و مرخصی پایان خدمت بازنشستگان را به بی ارزش ترین و بی مقدارترین مقدار ممکن نرسانند قصد پرداخت ریالی از آن را ندارند!
جنابان مسئول!
رئیس جمهور!
قاضی القضات!
دادستان!
رئیس الوکلا!
وکلای ملت!
خدایان خفته بر خزانهها!
امامان جمعه!
مراجع بزرگوار تقلید!
سرداران، سرلشکران،
مداحان بزرگوار!
اصولگرایان سمج!
اصلاح طلبان اهل تساهل و تجاهل"
ائتلافی،های تلف کننده!
وزیران میلیاردر!
روسای ستادها!
صندوقداران بودجه!
کمیسرهای چپیده در کمیسیونها!
خَیِرین خوابیده در خلسه و خماری!
نجومی بگیران نانجیب!
سلبریتیهای سودازده!
انقلابیهای اهل ارزش و افزوده!
روسای مادام العمر!
معاونهای همیشه مسئول!
مسئولهای گاهی مشاور!
هیئت امناهای امن و امین!
قائم مقامهای قائمکی!
حسابدارهای بی حد و حساب!
ای هر آن که!
دستت میرسد!
دستت میرسد!
دستت میرسد!
✅برای ما که به واسطه اَعمال و اِهمال شما روز به روز در درّههای عمیق فقر و فلاکت سقوط میکنیم و از زندگی شرافتمندانه دور میشویم،
کاری بکنید!
کاری بکنید!
کاری بکنید!
حضرات،
سرتان سبز، دلتان خوش، خوابتان شیرین، نماز و روزههایتان قبول، خدمت به خلقتان پذیرفته درگاه حق باشد، روزی که خودتان نشستید و حساب و کتاب کردید گفتید معادل ۳۵۰ گرم طلا حق و حقوقتان است. دستمریزاد، زنده باشید، عمرتان طولانی که در حق ما نهایت بی انصافی را روا داشتید و آنقدر بیخیال شدید و دیر ادای دِین کردید که از آن ۳۵۰ گرم طلا اینک فقط به قدر ۱۳۵ گرم باقی مانده است!
خیالی نیست. من به خودم و خانواده ام قبولاندهام که فکر کنید دزد به خانهمان زده است. گرفتار گردنه بگیرها شدهایم. بلای باجگیرها! همه که خدا را شُکر مَرد هستید اما یک جوانمرد میان شما پیدا شود و این یک سوم مال مسروقه ما را به ما برگرداند!
حق و حقوق ما هیچ لااقل برای ثواب و ذخیره آخرت خودتان!
#ماشا_اکبری
پرستار بازنشسته دانشگاه علوم پزشکی لرستان.
کوچه علی چپ!
دزدها داخل خانه بودند که همسایه کلید انداخته و در را باز کرده بود. به محض باز شدن در دزدها فلنگ را بسته و از لای در گریخته بودند.
کلانتری آمد. مردم جمع شدند. یکی گفت کار آشنا است. دیگری گفت شاه کلید داشتهاند. سومی گفت حرفهای بودهاند. چهارمی در جواب سومی گفت نه، بعععله! دله دزد بوده اند از این گَرتی مَرتیها. کَلِی شارضا اما اصرار عجیبی داشت که این دزدی به «گِرو گازِر»۱ میخورد!
پاسبانها صورتجلسه نوشتند و رفتند. مردم کنجکاویهایشان که کم شد متفرق شدند. ما ماندیم و همسایه. سرگرم صحبت بودیم که تلفن همسایه زنگ خورد.آن ور خط یکی از دزدها بود!
«ببخشید ما خانه را اشتباه گرفتهایم. خانه ای دیگر را میخواستیم بزنیم! وسایلتان سر کوچه است بیایید بردارید»
همسایه با خوشحالی گوشی را گذاشت و گفت، کلی شارضا درست میگفت، قضیه «گِرو گازِر»بوده. هجوم بردیم سمت در و ریختیم داخل کوچه. یکی گفت برویم سمت بالا، دیگری گفت سمت پایین. سومی گفت سرکار نباشیم؟ ذوق زده و کمی ترسیده، هاج و واج و لنگ در هوا مانده بودیم. در حالی که ما اگر و مگر میکردیم که بالا برویم یا پایین، ناگهان یکی از داخل خانه مثل موشک بیرون آمد و به سرعت جِت از در حیاط در رفت و در تاریکی ته کوچه گم شد. دزد سوم در تمام مدتی که ما مشغول صحبت بودیم و پاسبان ها صورتجلسه مینوشتند و کلی شارضا اصرار میکرد که موضوع گرو گازر است داخل خانه مخفی شده و منتظر فرصت برای فرار بود. سر کوچه نه از دزد خبری بود و نه از دزدیده شدهها. تلفن بهانه بود تا حواسمان را پرت و سرمان را گرم کنند و همدستشان را فراری دهند.
پدربزرگم همیشه میگفت،«تُلیقی»۲ دنیای دلخواه دزدان است. برای دزدها هر چه شلوغ تر بهتر. دزدها آدمهای دهان قرصی هستند. زیاد هم معاشرتی نیستند. هیچ علاقه ای به دادن نشانی ندارند. از آدرس عار دارند. هر وقت که دزدها شروع کردند به آدرس دادن، تردید نکنید که دارند آدرس کوچه علی چپ میدهند. هر وقت که اندکی روشنایی چراغ را بالا بردند یقین بدانید که میخواهند ما را بازی دهند. میخواهند ما را سرگرم یک دزدی کوچک کنند تا سرقت بزرگ را انجام دهند. جای قاشق و چنگال مسی را لو میدهند تا طاس و آفتابه طلا را جابجا کنند. آب نبات دستشان را نشان میدهند تا دُرٓ شاهوار جیبشان را نبینیم.
دزدها نقشههای پیچیده را با روشهای ساده اجرا میکنند. کاری میکنند که ذهن و ضمیر و زبان ما یک لحظه آرامش نداشته باشد. مدام ما را به حاشیه میبرند تا از متن دور شویم. ما را با کلاه مشغول میکنند تا از سرمان غافل شویم. پاپوش برایمان می دوزند تا پایمان سست و گاممان را گم کنیم. شلوغش میکنند تا برای شاهکارشان خلوت پیدا کنند. کمها و کوچکها را رو میکنند تا بزرگها و بیشترها را پنهان کنند. ما را با نان سرگرم میکنند تا پی نام و جان نرویم. روزنه رزق و روزی ما را تنگ میکنند تا گَل و گشادی زندگیهای خودشان به چشم نیاید. بی وقفه شعار میدهند تا شعورمان را بسنجند. خوشبختی دزدها در آن است که جامعه فرصت فکر نداشته باشد. مدام باید در معرض حاشیه و هشدار باشیم. دزدها معمولا در سکوت و سیاهی فعالیت میکنند وقتی «گالَه»۳ میزنند و گِرا میدهند که در اتاق پشتی گیر افتاده باشند. خودشان یا همدستهایشان. دنبال در رو و دستاویزی برای فرار و فراری دادن میگردند. هیاهو می کنند تا هوادارانشان دلگرم شوند.
خوب گوش کنید! همه دارند فریاد میزنند. آدرس میدهند. کمی روشنایی چراغ را بیشتر کردهاند. گاهی حساب شده خودشان را لو میدهند. از تاریکی در میآیند و آفتابی میشوند. راست و دروغ و خبر و خیال و جهل و جعل را با هم و در هم به خورد ما می دهند تا قدرت تمیز و تشخیص خود را از دست بدهیم.
خدا به دادمان برسد،
دزدهایی که از تاریکی در آمده و به هوای گرگ و میش رسیده اند بسیار خطرناک هستند. اینها دیگر دزد نیستند، باندهای سازمان یافته تبهکاریاند!
پی نوشت؛
۱؛ دزدی به قصد انتقام یا تلافی
۲؛ شلوغی، ازدحام
۳؛ فریاد، نوعی صدا کردن برای ترساندن
@Khapuorah
#ماشااکبری
وقتی که بلا و ابتلا بالا میگرفت. آن گاه که دریای دل و درون متلاطم میشد. وقتی که امواج تاریکی و تباهی از هر سو سر برمیآوردند. تلخی که رو مینمود و از زخم زندگی زیخ سرازیر میشد، ما به تو پناه میبردیم. ما برای سر پا ماندن در ورطههای وحشت پشت تو پناه میگرفتیم. تو لنگر لحظههای طوفانی زندگی ما بودی. وزنهای که ما را سر جایمان محکم و مطمئن نگه میداشت. تو زورت به موجهای مهیب زندگی میرسید. اجازه نمیدادی فاصله ما از ساحل آرامش زیاد بشود. آشوبِ امواج را میخواباندی. آب آشفتگی را رام میکردی. چشمهای تو روزنه روز و روشنایی ما بود.
در جنگ زندگی که هم نابرابر است هم ناجوانمردانه تو سایه و سنگر ما بودی. ما همیشه در خانه و خاکریز تو از هر خوف و خطری در امان بودیم. سربازان بی خاک و خاکریز از جنگ زندگی جان سالم به در نمیبرند!
تو از جهان اسطورهها آمدهای. پا به پای بَردْها و بلوطها. با همه رودها رفتهای. با همه کوهها نشستهای. ای آشنای همه آدمها و عالمها.
برای ما تو نه یک پدر که یک اَبَرآدَمی که همانندت فقط در افسانهها زندگی کرده است. ما به پیامبری تو ایمان آوردهایم. به گمان ما تو پیامبری هستی که بی ایمانترین آدمها را هم اهلی و امیدوار میکند. هر قبیله ای به قبله محتاج است، تو همه قبیلهها را رو به آب و آینه و آرامش کوچ میدادی.
قهرمان قبیله ساز،
رهبر رویاها و روشنیها
ایلخان همیشه امیدوار ایل،
دیدهی بینای نشسته بر روزن روزهای دور،
اتابک اندیشههای پاک و تابناک.
تو یک نفر نیستی، یک جماعتی.
فاصله ما تا سرگردانی به قدر یک پلک زدن است. ما تا گم شدن یک نگاه فاصله داریم. یک لبخند تا آغاز آوارگی ما نمانده است.
فرشته فانوس به دست،
تهمتن بی زوال،
قدیم قلندر سرمست،
چراغت همیشه در این آستان و آسمان فروزان باد!
@Khapuorah
#ماشااکبری
🖋 سنجیدن عیار و اعتبار آدمها کار خیلی سختی نیست. آدمیزاد محصول مصرف عمر خویشتن است. آنچه که از مصرف عمر به جای میماند عیار ارزش آدمیزاد است. عمر ماده اوّلیه زندگی آدمهاست.
بسیاری از آدمها عمر را حرام میکنند. زندگی را هدر میدهند. سرمایه را میسوزانند. با دست پر میآیند، با دست خالی میروند. اینها عمر را تباه میکنند. این گروه از آدمها تولیدی تفاله هستند. هر چه کوبیدهاند «کوزَر»۱ شده است. اینها فرومایگانند!
🖋 صدی نود اولاد آدم نه چیزی بر مجموعه هستی اضافه میکنند و نه چیزی کم. گُم میآیند و گرفتار میروند. چون دارِ بی سایه و ثمر بر دَمَنها و دامنهها میرویند و میرَوَند. عمر را در راه زیستی غریزی و خودخواهانه مصرف میکنند. خدایگان خورد و خواب. کِشت این آدمها به قول پدر «تُومی یِه تُمْ»۲ است. آدمهای بی ارزش افزوده! اینان از جمله میان مایگانند!
🖋 آدمهایی هم هستند که عمرشان را صرف میکنند تا زندگی ارجمند و آراسته شود. که زیباییهای دنیا بیشتر شود. زندگی از وجود این ادمها اعتبار میگیرد. دردها و «دِلیمَه»۳های جامعه بر دوش این دسته از آدمهاست. کسانی که همه دار و ندارشان را برای ساختن جهانی بهتر و برابر روی دایره میریزند. شاید تعدادشان کم باشد اما، کم نمیگذارند. سنگهای زیرین آسیاب. بیرق داران عدالت. مصلحان مهربانی که سودای سهم و سزا برای ستمدیدگان دارند. به زبان پدر کشت تُوئْمی هفت تُوئْم! روستازادگانی که دم از آرمانشهر میزنند! آدمهایی که خرقه خلیفگی خدا برازنده قامتشان است. نگاهبانان شریف شرافت. پاسبانان پاکی و پارسایی. اینان گران مایگانند!
🖋در جهانی که صدی نود آدمهایش یا میان مایگانند یا فرومایگان منصور یاقوتی سر بلند و سترگ بیرق گران مایگی برافراشت. عمر را ارج نهاد و زندگی را آراسته کرد. یک آن شولای شرافت از شانهاش نیفتاد. روزگار رخت رنج بر بالایش بریده بود. رنجوری که رنج همه همنوعان را بر دوش کشید اما،نرنجید. بی مهری دید اما بی میل نشد. شکسته شد اما هرگز شکست نخورد. عدالتجوی عدالتگویی که ناعادلانه قضاوت شد. برایش حبس تراشیدند. نانش را به تیغ کین بریدند اما نبُرّید! منصور فرزند کوه بود. کُرنش نکرد. خم نشد. شکم دو تا کرد اما کمر دو لا نکرد. اهل بندگی و بندبازی نبود. بی اخلاقی و بی انصافیهای بسیار دید اما با چنگ و دندان از ارزش های اخلاقی و انسانی پاسبانی کرد. ایلیاتی بود و با همان سماجت عشیره ای پای آموزه ها و عقایدش ایستاد. بسیار از روزگار و مردمان روزگار پشت پا خورد اما به آرمانها و عقایدش پشت پا نزد. منصور یاقوتی گران مایه بود. زندگی بر او بسیار گران گرفت. زندگی بهای راستی و درستی را با او چند لا پهنا حساب کرد. تاوان بسیار داد منصور.
🖋بی ریا بود و بلند بالا. بزرگا مردی با هیبت و هیئت ایلیاتیها. روستازاده ای که با «زخم» زبان باز کرد. «چراغی بر فراز مادیان کوه» روشن کرد تا برای «مردان فردا» راه را از چاه بازشناسد. افسانهگوی «ده نشینان کُرد» شد و زاگرس نشینان از حنجره اش «آواز کوه» میشنیدند.
🖋 مادربزرگم میگفت؛ اولاد آدم سه گونه خواهند شد، تاج به سر و سر به سر و خاک به سر. منصور یاقوتی اولاد تاج بر سر آدم بود. زندگی را عمق و اعتبار داد. سیاهی لشکر نبود. در لشکر سیاهی هم نبود. منصور یاقوتی تا همیشه در سمت ستم دیدگان ایستاد. او ارباب هنر بود و آسمان کشتی ارباب می شکند.
آغاز و انجام منصور معلوم کرد که شریف زیستن هزینه دارد. هر که پادویی پلیدها و پلشتها را نکند باید تاوان پس بدهد.
زندگی منصور معلوم کرد که زندگی برای گرانمایگان گران تمام می شود اما، تمام نمیشود!
فرومایگان که مردگان پیش از مرگاند! میان مایگان میمیرند و میروند. تنها گران مایگان نمیمیرند. مردها و بَردها زندگان جاودانند!
پ.ن
۱، مانده بی ارزش خرمن.
۲،دانه ای یک دانه. کنایه از کشت بی برکت.
۳،مرض مزمن.
@Khapuorah
#ماشااکبری
🔘 نسل ما تا به این پایه و مایه رسید عجایب فراوان دید و تلخی های بسیار چشید. روزگار هر دردی که در «دُولُونَه»۱ و هر تَعَبی که در توبره داشت زهرش را روانه رگ و روح ما کرد. ما «کَمچِدون»۲ کمی و کاستی های خلقت هستیم! زندگی مثل گردونه رنگینی از جلوی چشممان گذشت. سرعت تغییرات اجتماعی و شتاب آسیب های اقتصادی فرصت های ما را یکی پس از دیگری آتش زد و دود کرد. زندگی برای ما هر روز رنگی رو کرد و رنجی فراهم ساخت. ما هنوز با رنگارنگی های روزگار مانوس نشده بودیم که نیرنگ دیگری برایمان اقامه می شد. نسل من به دنبال تغییرات اجتماعی همیشه در هروله و هراس بود و آخر هم به جایی نرسید. راهش حتا به ترکستان هم نبود!
🔘 ما نسلی بودیم که سال ها به ده ریالی گفتیم یک تومن. نسل نابودی که یک دهه روی سپر وانت جابجا شدیم و برای ندادن آن یک تومن از بالای وانت در حال حرکت پریدیم و خطر را به جان خریدیم! چه استخوانی از ما سیاه و چه جگری از ما آب شد تا آن روزگار وانت سواری و هر مسیر یک تومن را پشت سر گذاشتیم! ما دوره ای را دیدیم که به هزار تومن می گفتند یک تومن! دوره ای که هزار تومن یک اسکناس نبود. یک کیسه پول بود. ما با آدم هایی نشست و برخاست کردیم که به هزار تومن می گفتند بیست پنجاه!
🔘 ما عصری را پشت سر گذاشتیم که می شنیدیم بزرگترها با حیرت و حسرت می گفتند فلان کس میلیونر است! زمانه ای را تجربه کردیم که میلیون عدد بسیار بزرگی بود. زمانه ای که «بِوَشْ»۳ های ما برای توصیف دختران ماه رو سروده بودند؛
دُختری دُو هار میا ماه مئن ریشه
یِه ملیون و قاطری تالی دِه میشه!
هنوز حیرتِ بزرگی میلیون توی صورتمان بود که تازه به دوران رسیده های روزگار گند زدند به بزرگی میلیون و به یک میلیون تومن گفتند یه تومن!
🔘هنوز عزادار خفت و خواری مهتری میلیون بودیم که مصیبت دیگری رخ نمود. میلیارد افتاد زیر دست و پای نو کیسه ها. کسانی شدند صاحب و صلاح دار میلیارد که یک بار هم نتوانستند درست و درمان میلیارد را بنویسند. میلیاردرهای میان بُرّ زده زحمت خواندن میلیارد را کم کردند و ساخته های سست و سر هم بندی خود را قیمت گذاشتند پنج تومن و هفت تومن، منظورشان پنج میلیارد و هفت میلیارد بود!
🔘 حالا مدت هاست نسل یک تومن و ده تومن منقرض شده است. هزار تومن چنان بی قرب و قدرت شده است که اگر از جیبمان روی زمین بیفتد صرف نمی کند خم شویم و بَرَش داریم! چنان قرب و قشنگی از یک میلیون رفته است که دخترکان بسته های ده و بیست تایی اش را می دهند و یک تار مویشان را زرد و نارنجی می کنند! حرمت میلیون چه زود شکست!
حالا برای ما که ده ریالی را تومن می گفته ایم سخت و سنگین است که می شنویم واحد دیگری روی زبان رسانه ها و رادیو و تلویزیون افتاده است. یک هِمت! یعنی هزار میلیارد تومن! عددی ناشناخته اما آشنا. به سیاهچاله ای می ماند که هست اما به قدر اندازه و ارزشش نیست. بر این رنج های روزگار نمی دانم باید خندید یا گریست!
🔘 ما در معرض فرسایش اعداد و ارزش ها هستیم. روز به روز عددها بزرگتر و ارزش ها و اعتبارها کمتر می شود! شتاب تغییرات همانند گرما و سرما ما را از درون پوک و پوسیده کرده است. مردمان موریانه زده ای که به زور بر عصای حشمت سلیمانی تکیه زده ایم و یکی یکی سقوط می کنیم. در بالا و پایین شدن عددها و ارزش ها متلاشی می شویم. مثل سنگ که تبدیل به خاک می شود فرو می کاهیم.
ما آخرین نسلی بودیم که شمردن بسته های بیست تومنی را تجربه کردیم. بوی ترشیدگی پول را درک کردیم. استرس اسکناس های بی گوشه را کشیدیم. هنوز که هنوز است بعضی شب ها خواب می بینم مهلت تعویض پانصد تومنی ها تمام شده و من نتوانسته ام سه پانصد تومنی امانتی پدربزرگ را ببرم بانک و عوض کنم!
پ.ن
۱،کیسه، محفظه، محل نگهداری چیزی
۲، بافتنی رنگین کیسه مانند برای نگهداری ابزار و لوازم.
۳،شاعر، سخن سرا، گوینده
@Khapuorah
#ماشااکبری
✍ نامش محمدجواد بود. مِجُو صدایش می کردند. در قالب قنداق بود که پدرش سر بر بالین خاک گذاشت. پدر خوابید و پسر یتیم شد. مجو با یتیمی پا گرفت. بزرگ شد. قد کشید. مناسب و به قاعده گوشت و استخوان به هم زد. چنان زیبا و زورمند که در کوی و کوچه و کلاس و بلکه در تمام ایل و آبادی کسی حریف بال و بازویش نمی شد. با کسی گلاویز نشد مگر آن که پشتش را به خاک رسانید! نمی دانم چرا نبوده ها و نداشته ها این همه برای آدمی عزیز می شوند. چرا آدمی هست ها را حساب نمی کند و به دنبال نیست ها هست و نیست خود را قمار می کند؟ مِجو از پدری که نداشت و ندیده بود برای خودش قدیس و قبله ای ساخت به چه عزت و عظمت! تابو و توتمی درست کرد تام و تمام. یک خط قرمز بیشتر در زندگی مِجو نبود آن هم نام پدر!
✍ قباد که کُوئابَگْ صدایش می کردند همکلاس ما بود. پسر زردنبوی بی جان و جثه ای که به زور سر پا بود. به سختی راه می رفت. مِجو و قباد اختلافشان افتاد و کارشان به دعوا کشید. داخل مدرسه کسی از ترس ضربه های شلنگ آقای واشانی جنم و جسارت دعوا و درگیری نداشت. کار به خط و نشان و گزاف « زنگ آخر مِی نِمِتْ»۱ کشید. هم سن و سال های من حتما از دعوای زنگ آخر خاطرات خوب و تجربه های تلخ دارند. یک گردنکشی گنگ و گم. دعوای جوجه خروس هایی که هنوز هیچ مرغی حسابشان نمی کرد! دعوایی که بیشتر دیدنی بود تا شنیدنی. عِده و عُده جمع کردنش خنده دار بود.
✍در هر صورت، چاو افتاد که مجو زنگ آخر دعوا دارد. دعوای همکلاسی ها برای ما مثل عروسی بود. تماشای سر و گردن خراب و خراشیده دو خروس جنگی نابالغ کیفی داشت معادل تماشای ...در فیلم گلادیاتور. زنگ آخر زده شد. معرکه شکل گرفت و تماشاچی ها دایره داو را درست کردند. حریف ها به هم آویختند. به چشم برهم زدنی مِجو حریف را لوله کرد. روی زمین خواباند. بر سینه اش نشست و آن چه که دلش خواست کرد. قانون زور و ضعیف قاعده ای ظالمانه است.
✍عاقلان دانند که جنگ فقط کشتن و گرفتن و زدن نیست. بخش بزرگ جنگ در ضربه های زبان است. رزم و رجز. شور و شانتاژ. شور و شلوغی. سرنوشت جنگ ها را گاهی شانتاژها و شایعه ها رقم می زنند. تبلیغات نیمی از جنگ است. قباد جان و جثه نداشت اما زبان داشت به قدر برگ ریواسِ پیر و به همان زبری و زمختی. تنومند نبود اما تیز و تند بود. نفس هایش زیر تن فربه و فراوان مجو به شماره افتاده بود. آدمی هر چه که زار باشد و ضعیف به وقت ناچاری جان و جنبش می گیرد. جنگ وقتی که به جان برسد خطرناک می شود. مجو قابل مهار نبود. زور قباد نمی رسید اما زبانش که می رسید! تیغ زبان از نیام کشید. هر دشنام دشنه ای است که باید در تن دشمن فرو کرد. دست بسته که نباید وبال زبان باز باشد! کوئابگ دست به دشنام برد و ناسزای ناجوری حواله قبر پدر مِجو کرد. شلیک به بصل النخاع! بریدن شاهرگ. درد در بیخ دندان. پِی شدن پا. دَوال شدن دست!
✍ مِجو با آن صولت و ساحت و پهنا و بلندا ناسزای پدر را که شنید مثل کلوخی که در جوی آب بیفتد وا رفت. بند بندش از هم گسیخت. تارش به راهی رفت و پودش به راهی. گویی که پوستش سوراخ شد و قوّت و قدرتش مثل آب از سوراخ های پوستش بیرون ریخت. کوهِ گوشت و استخوان ریزش کرد. سقوط! مِجو با چشم های اشکبار و دماغ آبچکان از روی سینه قباد برخاست. قباد نفس گرفت. کمر راست کرد. دشنه یِ دشنام کاری فرود آمده بود. حریف را تا ضعیف است باید زمینگیر کرد. قباد با سیلی آنجا که پشت گردن مجو بود چنان کوبید که برق از چشمان مجو پرید!
✍ مجو در حالی که مُف و تُفَش قاطی شده بود گریه کنان راه خانه را پیش گرفت! هلهله بود و هورا. جارّ جنگ. مجوی شکست ناپذیر شکسته و سرشکسته بود. خودم را به مجو رساندم و گفتم «چاویت؟»۲. مفش را با سر آستین پاک کرد و گفت «دُوشمینْ باوَه داتی»۳.
✍ نام پدر چشم اسفندیار مجو بود. پاشنه آسیب پذیر آشیل. روزنه رنج بیرون افتاد. تعصب! راه شکست دادن مجو پیدا شد. هر که میخواست مجو را زمین بزند به پدرش ناسزا میگفت. زور و زمختی مِجو در سایه تعصب نام پدر نیست و نابود شد. ضعیف ترین آدمها هم برای مِجو شاخ شدند. هر کس که در نزاع با مجو پای چراغ را تاریک میدید با گفتن باوَت.....جان و جنبش مجو را می مکید و مثل افلیج زمینگیرش میکرد.
✍ تعصب ضعف و زبونی است. تابو تباهی است. نقطه ضعف که پیدا شود زمین زدن آسان می شود. هر کس که خط قرمزهای بیشتری دارد روزنه رنج هایش هم بیشتر است. هر که برای خود تابو و تعصب دست و پا کند پا جای پای مجو میگذارد. روئین تنی خود را سوراخ می کند. متعصب ممکن است قوی و قدرتمند باشد اما با کوچکترین خط و خدشه به تابو و تعصبش همه قوت و قدرتش فرو می ریزد. تَهِ تعصب تباهی است. تعصب زورمند را ضعیف میکند. نیرو را هدر می دهد. پیروزی را با شکست جابجا میکند. هر چه تعصب کمتر باشد روزنه های رنج و رنجوری هم کمتر است!
پ.ن
۱، زنگ آخر می بینمت!
۲، چه شد؟
۳، به پدر دشنام داد.
@Khapuorah
#ماشااکبری
به دلیل انعطاف وزن ده هجایی قابلیت موسیقیایی بسیار بالایی برای چل سرو وجود دارد. انعطاف پذیری وزن و نزدیکی به وزن زبان گفتاری سبب شده است که خوانندگان مختلف و در دوره های متفاوت چل سرو را به صورت تصنیف و در آهنگ و مقام های مختلف بخوانند. موسیقی مقامی در میان مردمان لک و لر و بخشی از کردستان و ایلام و خوزستان پویایی و پایندگی خود را مدیون شعر چل سرو است. کمتر خواننده ای را می توان در این جغرافیا پیدا کرد که تعدادی از اشعار چل سرو را در قالب آهنگی یا تصنیفی نخوانده باشد. با آن که شعر چل سرو به بالندگی موسیقی کمک فراوان کرده است اما شوربختانه موسیقی به ویژه در دو دهه گذشته ضربات نابود کننده ای به ابیات چل سرو زده است. خوانندگان محلی با تغییر وزن و به ریختن وزن ده هجایی، جابجای واژگان اصلی بیت و یا ترکیب چند بیت از ابیات چل سرو و نیز ساختن ابیات ترکیبی زمینه ضعف و زبونی ابیات چل سرو را فراهم کرده اند. تعداد زیادی شعر مجعول و مجهول که بر ساخته از ابیات شناخته شده چل سرو هستند نتیجه کار همین خوانندگان کم ملاحظه است.
با خواندن و دقت در مضمون و محتوای ابیات چل سرو پی می بریم که پیشینیان ما افکار و ایده های بلند و بی مانندی داشته اند. صاحب احساسات لطیف و اندیشه های ظریف بوده اند. باشکوه ترین کلمات و شیرین ترین واژه ها را گرد هم آورده و چهره ای چند وجهی و منشوروار از میراث و مانده خود به جا گذاشته اند. گذشتگان ما وقتی که سر ذوق می آمده اند کلمه و موسیقی و رقص و رنج و رهایی را در هم می آمیخته و از آن برای ما هنر و هویت ساخته اند. در ستایش زنان از زمان جلوتر می رفته اند. در توصیف عشق آسمان را به زمین می آورده اند. برای دیدار دوست کوه ها را از سر راه برداشته و بلندی ها را هموار می کرده اند. داستان دور و دراز دلتنگی را هنرمندانه در یک بیت روایت می کرده اند. این مردم قرن ها با جدایی و مرگ و دوری و درد جنگیده اند. جدایی را همسان و همسنگ مرگ دانسته اند.گذشتگان ما در کار کوچ کوشا بوده اند. دل دادن و دل کندن و رفتن و رها کردن را بارها تجربه کرده اند. در این سرزمین کوچ فقط نقل از مکانی به مکان دیگر نبوده است. کوچ برای این مردم رفتن از خویشتن بوده است. ترک جسم و جان خویش برای رسیدن به معشوق. گذشتگان ما در سکوت دره های عمیق، در دلنوازی دشت های پر از زایش و زندگی، بر ستیغ کوهستان های پر رمز و راز در کلافگی کار، در خستگی راه در شب های پر از زیبایی ماه. در روزهای روشن رهایی، به وقت شکار، در میدان مرگ و ماندن، در روزهای خوش وصل و در شب های ناخوش فراق، دور از دوست و دست در گردن یار آرزوها و اندیشه های خود را با خود زمزمه کرده اند. افکار و اوهام خود را بر زبان آورده اند. در این جغرافیا ترس و تنهایی آدم ها تمام شدنی نبوده و نیست. پیشینیان ما برای چیره شدن بر ترس ها و تنهایی ها آوازی خوانده اند. آهی کشیده اند. آرزویی کرده اند. نفرینی بر زبانشان رفته است و هر گاه که نتوانسته و ناتوان شده اند دعایی کرده و خواسته ای از خدا خواسته اند. آرزویی را که در دلشان شعله کشیده به صورت شعر و کلمه بر زبانشان آمده است. در سرزمین بردها و بلوط ها همه آدم ها شاعر به دنیا می آیند، شاعرانه زندگی می کنند و سر نهاده بر بالین شعر از دنیا می روند. آنچه که بر زبان می آید بی تردید به گوش خواهد رسید و از زبان دیگری واگویه خواهد شد. گفته ها و شنیده ها و واگویه ها روی هم تلنبار شده و از سینه ای به سینه ای و از دهانی به دهانی و از سرزمینی به سامانی رسیده و بیت و فال چل سرو از آن ها زاییده شده است.
چل سرو تکاپوی آدمیزاد است برای فرار از ناشناخته ها و نیامده ها. تلاش انسان است برای گشودن رمزها و دانستن رازها. سرک کشیدن به زاویه های گنگ و گم زندگی. چل سرو کوششی است برای پیدا کردن پاسخ چیستی و چرایی پدیده هایی بزرگتر از عقل و علم آدمی. چل سرو شتاب آدمیزاد است برای رسیدن به آنچه که هنوز نیامده و نمی داند چیست. شاعر چل سرو دنبال چاره ای است برای بیچارگی خود. گشودن روزنی و پیدا کردن کور سویی در شبی دور و دیجور. آدم ها همه آمال و ایده آل های خود را در ابیات چل سرو دیده اند و آن را برای رقم زدن سرنوشت خود برگزیده اند.
@Khapuorah
#ماشااکبری
هدف شاعر از سرودن شعر چل سرو استفاده آن برای تفال و پیشگویی نبوده است. اصالت ادبی و وجه هنری و ادبی ابیات چل سرو نباید تحت تاثیر فال چل سرو قرار بگیرد. فال چل سرو یکی از شاخه ها و شاخص های شعر چل سرو است. همه زیبایی چل سرو در فال چل سرو نیست. وجه ادبی و فرهنگی و اجتماعی چل سرو ده ها برابر پر بارتر و ارزشمندتر از فال پل سرو است. ابیات چل سرو همانند درخت پر بر و باری است که فال چل سرو یکی از شاخه های زیبا و دلنواز آن است. شعر چل سرو و ویژگی های ادبی و فرهنگی آن نباید در سایه فال چل سرو قرار بگیرد.
خصوصیت چهار پارگی شعر چل سرو آن را برای گرفتن فال مناسب و موافق کرده است. پاره اول هر بیت مطلع فال چل سرو است، گاهی حالت خبری دارد. زمانی جمله منادا است. اغلب نوعی هان و بیدار باش است. مقدمه و دروازه تمام شعر است. این پاره کنجکاوی را برمی انگیزد. انتظار را قلقلک می دهد. دریچه ورود به فضای فال است.
بوشنَه دوسَکَه...
تعلیق و تعلق در این پاره ابندایی موج می زند. حالت خبری دارد و کنجکاوی را تحریک می کند و آدمی از خود می پرسد آن بالا بلند چه؟
در پاره های دوم و سوم شاعر به توضیح و تعریف موقعیت و موضوع می پردازد. پاره های دوم و سوم متن و شاکله داستان چل سرو هستند. در پاره های دوم و سوم طرح مسئله می شود. پیام گسترش می یابد. معنا پهنا می گیرد و مفهوم اشکار می شود. با توجه به کوتاهی قالب و محدودیت در به کارگیری واژه ها و کلمات انتخاب متن و واژه ها تاثیر بسیار در زیبایی و عمیق شدن مفهوم شعر دارد که معمولا شاعر به خوبی از عهده این امر بر می آید. شاعران چل سرو به خوبی قالب و محتوا را با هم جفت می کنند. جالب است که بدانیم در زبان لکی شعر گفتن را جفت کردن هم می گویند. فلان کس شعر خوبی جفت کرده است!
پاره چهارم شعر چل سرو نقش و نمود بارزتری در شعر دارد. همه بار احساس و عاطفه بیت و فال در همین پاره انتهایی است. مفهوم و معنای این پاره است که فرجام فال را رقم می زند. پاره چهارم پاره ضربه و تمام کننده است.
بُوشنَه دوسَکِه ری فِرَه دُویرِم
نیکی شوئَکَت هَر ها وَه ویرِم!
در زبان لکی شاعر و گوینده را بِوَش هم می نامند. بِوَش ابیات چل سرو مشخص نیست. تاریخ سرایش این ابیات نیز بر ما آشکار نیست. همان طور که ابتدای این رشته در غبار گم است انتهای آن نیز نامعلوم است. در حالی که برخی ابیات واجد کهن ترین واژگان هستند ابیات دیگر از واژگان جدید و مربوط به عهد صنعتی شدن و زندگی امروزین حکایت دارد. این مطلب نمایانگر ـن است که ابیات چل سرو مدام در حال تولید و گسترش هستند. چل سرو امری گذشته و رفته نیست. مطلبی جاری و ساری است که امروزه و آینده بیت های زیبا و پر از ظرافت های شاعرانگی را به دیوان پر از نقش و نگار چل سرو اضافه خواهد کرد. تنوع و تطور اشعار چل سرو معلوم می کند که هزاران شاعر و بِوَش در درازنای تاریخ این بنای سخت و سترگ را پی انداخته و بیت به بیت و پاره به پاره بالا آورده و بنایی چنین سهمگین از معنا و مفهوم را ساخته اند. تنوع معنا وگستردگی موضوعی ابیات چل سرو نمایانگر آن است که گویندگان اشعار چل سرو دارای افکار و اندیشه های مختلف و متفاوت بوده و در زمان ها و دوره های دور از هم زندگی می کرده اند. ابیات چل سرو نتیجه طبع و تفکر هزاران آدم متفاوت و مختلف با افکار و آمال و اندیشه های متفاوت است. هیچ کسی را به عنوان شاعر شعر چل سرو نمی توان معرفی کرد. از طرفی با خواندن شعرهای چل سرو متوجه خواهی شد که همگان و همه شاعر شعر چل سرو هستند. شاه و گدا و دارا و نادار و برزگر و میراب و میرغضب و چوپان و رمه دار و زن و مرد و راهزن و رهرو و عاشق و معشوق و رفته و مانده و کامیاب و ناکام همه شاعر شعر چل سرو هستند. در وادی چل سرو هیچ کس شاعر نیست و همه شاعر هستند.
تعداد ابیات چل سرو شمارش نشده است. با توجه به گستره جغرافیایی که این ابیات در آن پراکندگی دارند و نیز شناوری مجموعه ابیات در فرهنگ شفاهی و عنایت به جمع آوری های پراکنده ای که از این ابیات توسط برخی هنر دوستان به عمل آمده است چنانچه تمام ابیات پراکنده آن جمع آوری شود شاید عددی نزدیک به چهار هزار بیت شود. اگر چه برخی افراد مدعی جمع آوری تا هفت هزار بیت هم هستند اما هنوز این مقدار ابیات ثبت و ضبط و مستند نشده است. تشخیص و تفکیک دقیق شعر چل سرو از دیگر اشعار مثل هوره و مور و تک بیت های شاعران دیگر بسیار اهمیت دارد.
🔘آقای آشنا از آن آدمهایی بود که می گویند شپش هایشان منیژه خانم است! خدای مبالغه بود و الهه مفاخره. فخر فروش بی همتایی بود. همیشه می خواست ثابت کند نمره یک است. بهترین و بالاترین است. باور کنید حرف فضله و فضولات هم اگر می شد می گفت مانده من از مال شما بیشتر و بهتر است! پیاز هم که می خرید چنان در توصیف پیاز مبالغه می کرد که گویی پیاز پیوند با آناناس خریده است! آقای آشنا همان اندازه که از کهنه و کثیف خود تعریف می کرد ده برابر توی سرِ نو و نازار مردم می زد! استاد لگد مال کردن دیگران بود.
🔘اوایل دهه شصت یک پیکان قراضه مزایده ای خریده بود. هنوز آرم و نوشته «استفاده اختصاصی ممنوع» روی درِ سمت راننده معلوم بود. ماشین مجسمه پوسیدگی و پریشانی بود. صندلی هایش مثل جگر زلیخا پاره پاره. بوقش صدای خروس نابالغ میداد. بی هول و هراس روشن نمی شد. هیچ کدام از دستگیره هایش کار نمی کرد. دَرِ سمت شاگرد از داخل باز می شد. دَرِ سمت راننده فقط از بیرون باز می شد!
🔘با همه این عیب و اوصاف آقای آشنا وقتی که حرف ماشین می شد می گفت؛ نگو ماشین بگو خشت طلا. موتورش اصل انگلیسی است! صد تا آریا و آئودی می ارزد. موتورش مثل سیکو پنج قوی و مانند وستندواچ دقیق است. چنان بی صدا کار می کند که فکر می کنی خاموش است! ماشین آشنا یک روز خاموش شد و دیگر روشن نشد. سالها توی کوچه ماند و روی لاستیک خوابید. همین اواخر قراضه خَرّها تکه پاره اش کردند و بردند انداختند داخل کوره ذوب فلزات.
🔘بعدها دست و بال آقای آشنا بازتر شد و آبی زیر پوستش دوید. چند پله بالاتر نشست و پژو پارس صفر خرید. من تازه پیکان جوانان جفت کاربرات مجتبا را خریده بودم. جوانان سرپایی بود. هر دو کاربراتش سالم بود. موتورش عیب و علتی نداشت. من دستی به ظاهرش کشیدم و قیافه قابل قبولی برایش ساختم. سر خیابان جذام آشنا را دیدم. بچه ها داخل ماشین بودند. گفت خوب کاری کردی ماشین خریدی اما چرا مدل پایین؟ ماشین مدل پایین سرطان است! آدم را زجرکُش می کند. سواری مدل پایین بی کلاسی است! مال آدم های پایین شهر است! نه گذاشت اینور و نه گذاشت آن ور، گفت هر دزد و دغلی را که می بینی یک پیکان چهل و هفت انداخته زیر پایش و افتاده توی خیابان و گَند زده به شهر. تمام کثافتکاری ها مال همین مدل پایین ها و قراضه سوارهاست! همه این حرف ها را جلوی چشم دخترها که در صندلی پشتی جوانان طوسی نمره اصفهان نشسته بودند می گفت!
🔘 گفت ماشین می خواهی پژو پارس! عجب ماشینی! ماه. بدنه اش از فولاد است! گلوله از سقف و کاپوتش رد نمی شود! می نشینی داخلش انگار سوار کشتی شده ای. با اشاره ای از زمین کنده می شود. با نیش ترمزی در جا میخکوب می شود! ماشین اشراف است! ماشین نداشته باشی خیلی بهتر است که ماشین مدل پایین سوار بشوی. البته خوب آدم باید حساب جیب و جلیقه خود را هم بکند! اگر بوق و بلوای ماشین پشت سری نبود آقای آشنا تا سر شب می زد توی سر ما و مال ما و از پژو پارس خودش تعریف و تمجید می کرد!
🔘سال ها گذشت. من بعد از «سَرِگَرْ»۱ کردن چندین ماشین به قول آقای آشنا یک پژو پارش اشرافی خریدم. عروسی مهمان بودیم. از بد روزگار همزمان با آقای آشنا به پارکینگ تالار رسیدیم. یکی از این چینی های شاسی بلند زیر پایش بود. آشنا شیرینی و هلوی عروسی را که خورد حرف را برگرداند به ماشین. گفت؛ اشتباه کرده ای، دویست تومن دیگر می گذاشتی رویش و شاسی بلند می خریدی. هم کلاس دارد هم امنیت. ماشین ایرانی که میراث ندارد. ماشین نیستند که! حلبی می دهند دست مردم. بدنه همین پارس زیر پایت از قوطی روغن نباتی نازک تر است! کاپوتش را فشار بده انگار که متقال نساجی بروجرد است! کبوتر بنشیند روی سقفش دو انگشت فرو می رود. ستون ندارد که! همه قطعه هایش دست دوّم است. والله خوب دل و جراتی داری با ماشین ایرانی می زنی به دل جاده! این ها را با تف و تلکه سر هم کرده اند. بیشتر اسباب بازی هستند تا ماشین! دست کم یه شاسی بلند چینی بگیر برای جاده!
🔘چند روز پیش اتفاقی آقای آشنا را دیدم. از این ماشین گنده ها سوار بود. نامشان را نمی دانم همین ماشین هایی که می گویند می شود گاوآهن بست به پشتشان و زمین شخم زد! گفت قصد نداری ماشین را عوض کنی؟ هنوز جوابش را نداده بودم گفت؛ این نصیحت را از من بشنو دنبال ماشین چینی نگرد. دور چینی را خط بکش. تهرانی ها به ماشین های چینی می گویند شاسی بلند مناطق محروم! خریدن ماشین چینی یعنی دور ریختن پول. پراید از ماشین چینی بهتر است!
🔘مهم نیست که چه عیب و ایرادی داری! مهم آن است که بیفتی دست آدم اهل! پیکان قراضه اگر باشی، پژو پارس حلبی باشی، شاسی بلند بی کیفیت چینی باشی وقتی که زیر پای آقای آشنا هستی همیشه بهترین و بالاترینی و درجه یک خواهی بود.
اگر قرار است شپش باشی، شپش درز و دوز رخت و لباس آقای آشنا باش. لااقل نامت بشود منیژه خانم!
پ.ن
۱، از کار انداختن
@Khapuorah
#ماشااکبری
نئاندرتال های عصر اینترنت!
✍ آنچه که این روزها در سوریه می گذرد هیچ سر و سنخیتی با رفتار انسان های قرن بیست و یکمی ندارد. بدترین و بدوی ترین روش ها و رفتارها در سوریه اتفاق می افتد! جنایاتی که سوریه انجام شده است و الان هم انجام می شود آبروی تمام بشریت را برده است. هیچ آبرو و اعتباری برای حقوق بشر، سازمان های بین المللی و شخصیت های تاتیرگذار جهان باقی نمانده است. بی تفاوتی موهن و مضحک سیاستمداران در برابر کشته شدن انسان ها، زنان و کودکان، اسیران، زندانی ها فارغ از دین و آئین چهره ای وقیح از انسان متمدن به نمایش گذاشته است.
✍ آنچه که در سوریه می گذرد لباس از تن امت اسلامی درآورده است. کشورهای مسلمان برای پوشاندن عورت و عریانی خود لحاف بر سر کشیده و چون کبک سر در برف بی خیالی و بی غیرتی فرو کرده اند و خود را به کوچه علی چپ زده اند. امت اسلامی راه ریاکاری را انتخاب کرده و برای آرامش بازارها و بزک شده های خود چشم بر ریختن خون بی گناهان بسته است!
✍ سوریه افتاده است اما هنوز نمرده است. خونین و خسته توان خواستن و برخاستن ندارد. در این شرایط عده ای از قانون جنگل هم فراتر رفته اند! دو کفتار کثیف دندان هایشان را در تن زخمی و ناتوان سوریه فرو برده اند و در حال تکه پاره کردن آن هستند. کفتار کریه اسرائیل از سویی و گرگ گرسنه ترکیه از سوی دیگر. شیوخ و سلاطین و رهبران دو ریالی جهان می بینند که اسرائیل ددمنشانه دشنه در سینه سوریه خسته و خونین فرو کرده است اما، دریغ از حرفی، بیانیه ای، حتا اِهِمی که این گرگ گرسنه را دمی از ددمنشی باز دارد. افسوس از تحرکی. آه از گزافی! آن همه سازمان و نهاد و نماینده حقوق بشر و کنوانسیون و کنفرانس ملی و بین المللی و منطقه ای به پشیزی نمی ارزند وقتی که یک عضو سازمان ملل جلوی چشم دنیا توسط چند عضو دیگر چنین وحشیانه لت و پار می شود اما هیچ کس دست این افتاده را نمی گیرد!
✍ آن گونه که معلوم است در سوریه هیچ کس از جنایت و کشتار کم نمی گذارد. اخبار زندان های قرون وسطایی بشار اسد معلوم کرد که چشم پزشک بودن هم چشم آدمی را بر خونریزی و سفاکی و آدمکشی باز نمی کند! طرف مقابل هم برای ریختن خون دیگران هیچ حد یقفی را نمی پذیرد. اسرائیل ذات شریر و شرورش را به کار انداخته و نقش دیوانه معرکه را بر عهده گرفته و هر غلطی که می خواهد می کند!
آنچه در سوریه گذشته و می گذرد یک منازعه سیاسی یا دعوای بین دو یا چند دولت یا نزاع شورشیان با یک حکومت نیست. جنایت علیه همه بشریت است. بی حرمتی به همه دین ها است. دهن کجی به تمام پیامبران است. همه کسانی که در سوریه با هم می جنگند در حقیقت یک جبهه واحد هستند که با اخلاق و فطرت انسان گلاویز شده اند.
✍ سوریه این روزها صحنه بی اعتباری علم و دانش انسان عصر اینترنت است. یک بار دیگر ثابت شد که بشر عصر انفجار اطلاعات هیچ تفاوتی با نئاندرتال های عصر پارینه سنگی ندارد!
@Khapuorah
#ماشااکبری
🔘 روبروی آشپزخانه، چسبیده به دفتر پرستاری چهار تخت گذاشته بودند داخل یک اتاق بزرگ و گفته بودند این بخش مراقبت های ویژه قلبی. یک مانیتور بزرگ چوبی به اندازه یک تلویزیون شاب لورنس قدیمی داخل ایستگاه پرستاری پیچ کرده بودند.کنار هر تخت مانیتور جداگانه نبود و همه تخت ها به همان مانیتور مرکزی وصل بودند.
🔘 برای بخش تازه تخت های نو و پرده ها جدید خریده بودند. دو صندلی تازه هم. وسط آن همه خرج و خرید اما مثل دیگر کارهایشان یک بد سلیقگی هم کرده بودند. یک دست مبل رنگ و رو رفته نیمدار گذاشته بودند داخل ایستگاه پرستاری. هنوز دانشگاه علوم پزشکی نداشتیم و امور مربوط به مداوا و مراقبت مردم بر عهده سازمان بهداری بود. اسم و عنوانی هم به نام رئیس دانشگاه وجود نداشت. سازمان بهداری به جای رئیس مدیر داشت.
🔘 روزگار غریبی بود، بخش مراقبت های ویژه قلب داشتیم اما پزشک متخصص قلب نداشتیم. همه بضاعت سازمان بهداری برای تشخیص و درمان امراض قلبی یک پزشک بنگلادشی بود به نام قَمَراَلحَسَن که بعدها معلوم شد پزشکی را کامل نخوانده است و سواد پزشکی اش در حد دیپلم پرمدیکال است. قرص ایزوردیل و کپسول آدالات تاپ و ته داروهای موجود و مورد استفاده بود. از حق نگذریم آدالات در چند ثانیه فشار بیست و چهار را می کشید تا ده و یازده!
🔘 شب پاییزی سردی بود.آقای ایمانی چگنی که خدایش بیامرزاد سوپروایزر بود. مدیر عامل با معاونش و آقای طاهری که مدیر بیمارستان بود آمده بودند برای بازدید. بخش های جدید همیشه مایه پُز و پرستیژ مدیران هستند! آقای مدیر عامل یقه پالتوی بلند سُرمه ای رنگش را بالا داده و کلاه پشمی بزرگی سرش گذاشته بود. معاونِ از مدیر جوانتر بود و فقط حاشیه باریکی از پشت گوش و گردنش مو داشت. چشم هایش ریز و صورتش گردش بود. در آن سوز ووسرما آقای طاهری کت و شلوار تنش کرده بود. آقای ایمانی چگنی بلند بالا بود. چهره استخوانی اش با ته ریش خیلی مظلوم به نظر می آمد!
🔘 من و همکارم به نشانه احترام سر پا و به حالت خبردار، منتظر ورود مدیرکل ایستاده بودیم. هیئت و همراهان بی هیچ سلام و سوآلی وارد بخش شدند. از جلوی ما رد شدند. با بیماران حال و احوال کردند. همه جا سرک کشیدند. هیچ از ما نپرسیدند که خُلی خرت چند؟ هنوز هم فکر می کنم تعمدی در کارشان بود. ما را دیدند اما نادیده گرفتند! همه جا و همه چیز را دیدند غیر از ما. حال همه را پرسیدند اِلا من و همکارم را. موقع خروج چشم مدیر عامل به مبل های مستعمل افتاد. گفت؛ این مبل ها خیلی راحت هستند. بهیارها رویشان بنشینند خوابشان می گیرد! جمعشان کنید! همین دو صندلی کافی است. آقای مدیر نگاهی به سوپروایزر کرد و گفت؛ فرمایشتان صحیح است. جا به جا می کنیم. حتما یادداشت می کنم که جابجا کنند. مطمئن باشید! همکارم که حالا دیگر نشسته بود گفت جل الخالق! مبل کهنه را می بیند اما مرا با دو متر قد نمی بیند! من جوان بودم و جاهل. حرف تلخ و تند را قورت نمی دادم. با ناحساب کنار نمی آمدم. خودم را مسئول درست کردن همه عالم می دانستم. فکر می کردم هیچ حرف و حمله ای را نباید بی جواب بگذارم. آرمانگرا بودم و همه ما روزگاری ایده آلیست و آرمانگرا بوده ایم. آرمانگرایی آدم را ابله می کند و عقل را عقیم. آرمانگراها آنقدر در آبادانی غرق می شوند که ویرانی به بار می آورند. از ایستگاه پرستاری بیرون آمدم. مدیر عامل را صدا کردم و گفتم برداشتن مبل ها کار درستی نیست! دستور بفرمایید گُلمیخ بکوبند رویشان. چاره کار فقط گلمیخ است و نه چیز دیگر. حرف من و متلک همکارم به مدیرعامل گران آمد. عصبانی شد. دگمه های پالتوی سرمه ای را باز کرد و رو به من گفت؛ تو اینجا چکاره ای؟ نامت چیست؟ قبل از آن که من حرفی بزنم آقای ایمانی گفت دانشجو است دکتر، دانشجو. مدیرکل آشفته بود، افروخته شد. در حالی که برای بیرون رفتن شتاب می کرد گفت؛ «هَر چی کِه هی و هر کَه کِه هی فِرَه کُرَّه جُوآوَه»۱.
🔘 نمی دانم آن شب رفتارم هنجار بود یا ناهنجار. هنوز بین درست و نادرست حرف و حرکات خود و همکارم در آن شب سرد پاییزی دو به شَکَم. شاید خشمگین بودیم. شاید هم آزرده. آزرده از این که وقتی مدیر عامل و همراهانش وارد بخش شدند به من و همکارم بی محلی کردند. ما را نادیده گرفتند. چشم پوشیدند بر دیدن و شنیدن ما. ما آدم ها وقتی که عصبانی می شویم آستانه تحملمان کم می شود و درد و رنجمان بیشتر. آدم ها وقتی که نادیده گرفته می شوند برای نشان دادن خود نیش تیز می کنند. اگر به آدم ها حس نیستن و نبودن القا شود دیو نابودی در درون آن ها فربه می شود. عذاب آزردگی را نباید دست کم گرفت. وای از آن وقت که خراش خِفَت دهان باز کند! واحسرتا از روزی که طشت تحقیر از بام بیفتد! چه صدایی خواهد داد!
نادیده گرفتن و بی محل کردن، از آدم های ساده و سر به زیر آزرده های کینه ای کُرَّه جوآو می سازد.
پ.ن
۱، هر چه هست و هر که هست زیاد حاضر جواب است!
@Khapuorah
#ماشااکبری