پنچری اجتماعی!
🔘 تلخی زندگی اجتماعی این است که در اطراف ما آدمهایی هستند که کارشان پنچر کردن است. آدمهایی که استاد بستن ذوق و شکستن شوق هستند. ماهر در مسدود کردن میل. پر و پخته در پنهان کردن روزن سعادت. آمیخته و آموخته کشیدن نردبان. چیره دست در پیدا کردن ضعف و زدگی. کارشان این است که با دستهای پر از میخ کنار راه بنشینند و هر از گاهی مشتی میخ بیندازند زیر چرخِ شوق و شتاب دیگران. هم برای خودشان هم برای دیگران راهبندان درست میکنند. بعضی از آدمها حکم سرعتگیر جامعه را دارند!
🔘 با یک نگاه، یک حرف، یک ابرو بالا انداختن، یک لب ورچیدن، یک نه، یک نمیشود، یک انگ، یک نیشخند، یک تمسخر میخی در مَشک و منبع انگیزه و انرژی دیگران فرو میکنند و همه آب و انرژی را یکجا هدر میدهند! به جای تشویق تحقیر میکنند. به جای گرفتن دست پا را میکشند. امیدها را عبث و آرزوها را ابتر میکنند. تمسخر تلاش! پاشیدن آب یخ بر آتش عشق و اشتیاق. مسئولیتشان بریدن بند بادبان و سوراخ کردن کف قایق است.
🔘 بعضی مامور خراب کردن حال و روز دیگرانند. میخ را چنان ماهرانه در چرخ شادی فرو میکنند که با هیچ چسب و چارهای رفو نشود. هر جا ماشین مسرّت و مستی ببینند زمینگیرش میکنند. کار تباهی و توقف را خوب بلدند. خراب کردن را فوت آبند. با یک میخ هر چهار چرخ را سوراخ میکنند. سوزن دست میگیرند و باد امید را خالی و بادبادک آرزو را سوراخ میکنند. جلوی هر چرخی چالهای میسازند و برای هر پایی پابندی.
🔘 نیاز است نهضت «پنچرگیری اجتماعی» راه بیندازیم. کارزاری برای رفوی ضعفها و زدگیها. باید پنچر شدهها را پیدا کنیم. رفو کنیم و راه بیندازیم. حرکت با چرخهای پنچر شتاب توسعه اجتماعی را کُند میکند. پنچرگیری لازم است اما برای سرعت گرفتن کافی نیست. مسیر باید امن و آماده باشد. در مسیر پر از میخ و سنگ و خرده شیشه پنچر شدن اجتنابناپذیر است. میخها باید جمع شوند. طعنه، تحقیر، مسخره، متلک، انگ، انکار عذاب، کنایه و کینه نباید در جیب هیچ کسی باشد. سنگاندازی قدغن! انرژی منفی موقوف! باید بپذیریم هر مانع و متلکی از دست و زبان ما، روزی به خودمان برمیگردد. سنگ سرزنشی که به سوی دیگری میاندازیم میرود و میچرخد و عاقبت برمیگردد و میافتد زیر دندان خودمان. تیغ طعنی که به قصد تخفیف دیگری تیز میکنیم پای خودمان را خواهد بُرید. پنچری حتا یک عضو میتواند راهبندان اجتماعی راه بیندازد.
🔘 حتا اگر همه جیبها و جادهها هم از میخ و مانع خالی باشند ما نباید از چرخها و چالشها غفلت کنیم. چهارچشمی باید مواظب چرخها باشیم. چرخهای خودمان و دیگران هم. مراقبت مداوم. تعادل و توازن چرخها شرط سلامتی سفر است. زاپاس را هم نباید فراموش کنیم. برای روشها و راهها و رفتارهایمان حتمن زاپاس در نظر بگیریم. هر کس بی زاپاس راه بیفتد ممکن است در راه بماند.
🔘 باید یک نهضت پنچرگیری اجتماعی راه بیندازیم. فراموش نکنیم ما همه با هم در اتومبیل اجتماع نشستهایم. هیچ ماشینی با چرخ پنچر به مقصد نمیرسد!
@Khapuorah
#ماشااکبری
✍ ادبیات، سرک کشیدن به ورای واقعیت است؛ قامت برافراشتن برای تماشای دور و بَر دنیا، گردن کشیدن به قصد دیدن آنسوی دیوارهای بلند، شنیدن نجواهای پشت درهای بسته، برانداختن پردههای افتاده و گشودن چِفت پنجرههای بر هم آمده.
✍ ادبیات، سر برآوردن از «اینجا و اکنون» است؛ در اینجا بودن، اما در جایی دیگر زیستن. کوچ به سرزمینی نو، بیآنکه وطن را ترک کنی؛ یافتن خانوادهای تازه، بیآنکه خاک و خانه را واگذاری. با ادبیات، میتوان بی آن که چمدان ببندی سفر کنی؛ به جهانها و جاهای دیگر. همسفر قبیلههای باستانی. همسفرهی مردمان ندیده و نیامده. با ادبیات میتوان به قرنهای آینده سرک کشید.
✍ ادبیات، به بازی گرفتن ذهن است؛ ساختن بدن و بَدَلی دیگر برای خویش، تراشیدن مجسمهای مانند دیگران، سرپا کردن انسانی که هرگز نبوده یا دیگر نیست. ادبیات زنده کردن است: بازگرداندن پدری از سفر، بیدار کردی مادری از دل گور. مگر نه محمود دولتآبادی، بلقیس کلمیشی را دوباره به زندگی فراخواند؟ زنده کرد. به سخن گفتن واداشت. گریاند و خنداند. شاد کرد. اندوهگین ساخت. اگر ادبیات نبود، کلمیشیها بیمادر کوچ میکردند!
✍ ادبیات، آرامش را در آشوب جستن است؛ دستِ برکشیدن و دلو بیرون آوردن؛ بیدار کردن خفته از خواب، رهانیدن افتاده از چاه، بردنِ رفته به راه، رساندنِ آمده به مقصد. ادبیات برای آدمیزاد مانند بال است برای کبوتر.مثل پرّ هم پوشش است، هم پرواز. جانِ پنهان آدمی است؛ ادبیات روایت را به رویا بدل میکند.به خیال سیمای واقعیت میبخشد.
✍ بی ادبیات، زندگی گزارشی خشک و خشن است؛ خبری ملالتآور، تکرار تلخ یک حادثه. ادبیات زبان را زنده میکند، واژهها را جلا میدهد، به اشیا جان میبخشد و آدمی را از جهان جسم به جاودانگی جان میبرد. ادبیات نه فقط گفتن و نوشتن، که آفرینش است. تنها هنر نیست، هنرِ آفرینندگی است؛ فانوسی درخشان آویخته بر آستان بلندِ آفرینش.
✍ زندگی بی زخم و زدگی نیست؛ زندگی راه رفتن در جاده سخت و سنگلاخی عمر است. پیمودن این راهِ سیاه، حتی با همرهی خضر، بی خوف و خطر نیست. خداوند، رنجها و زخمها و خوفهای انسان را دید، بر ماندگی و درماندگی انسان رحم کرد و ادبیات را به او بخشید. مرهمی بر جراحتهای جان. دوایی برای دردها و دغدغههای آدمی؛ طناب نجاتی جهت افتادگان در چاه بیچارگی، همدمی برای تباه شدگان تونل تنهایی!
@Khapuorah
#ماشااکبری
🔘 پدر مرد متمولی نبود.کردار و کُنشهایش اما سیر و سخاوتمندانه بود.بچه که بودم فکر میکردم پدرم مرد مال و مایهداری است چون برای ما و خودش خوب خرج میکرد.برای دیگران هم. تا داشت خرج میکرد وقتی هم نداشت به دست می،آورد و خرج میکرد. مادربزرگم میگفت این پسر برای مال دنیا سر نمیخاراند! به قول امروزیها پدر آدم لارجی بود. ولخرج نبود اما بیشتر از آن چه که داشت خرج میکرد. خوب و به جا هزینه میکرد. برای آنچه که دوست داشت دستش نمیلرزید. سواد کلاسی و کلاسیک نداشت اما من روشنفکرتر و باسوادتر از این مرد در زندگیام آدم ندیدهام.
🔘عشیرهای عجیبی که هفتاد سال پیش مدافع سرسخت حقوق زنان و دختران بود. ایلیاتی آدمی که برای دشمنش هم بد نخواست و نکرد! با همان سواد ساده و شکسته حساب بستانکاری و بدهکاریاش را در دفترچه کوچکی که در «دَرکِل»۱ پیراهن داشت مینوشت.جمع و منها را خوب انجام میداد. ضرب و تقسیمش البته تعریفی نداشت. هر وقت حرف از دخل و درآمد و مال و مایه می شد این شعر را با تاکید برای ما میخواند..
چو تیشه همیشه زیِ خود متاش
چو رنده بی بهره ز رزق خود مباش
تعلیم ز ارّه گیر در تحصیل معاش
چیزی سوی خود آر و چیزی میپاش.
هیچ وقت هم قبول نکرد که دارد شعر مردم را به سلیقه خودش میخواند و اصل شعر غیر از این است.
🔘پدر وسواس وسیله داشت. از هر چیزی بهترینش را میخواست. میخَرید. بارها برای خریدن کاسه قلیان رفت دزفول و برگشت. می گفت بهترین خرّاطها در دزفول هستند. یک روز میدیدی کفش و کلاه کرده است. پدر کجا؟ بروم تا بروجرد داس و «داسیلکی»۲ بخرم. تیغ مکینه و فرچه و لوازم اصلاحش را یک ماه استفاده میکرد، دور میریخت و نوع جدیدی میخرید.
🔘برای اسب و اسلحه هیچ وقت کم نگذاشت. علاقه اش به اسلحه کمری برای من عجیب بود. به هفت تیر میگفت «بِرا سَر قِه»۳. یک شاه کُش دسته صدفی داشت که گلوله نیم خفیف میخورد. میگفت اندازه «رولََه»۴ شیرینی دوستش دارم. سال پنجاه و نُه برای پیدا کردن اسبش که دزدها برده بودند سه ماه بی «تُرّ و شُرّ»۵ رها کرد و رفت. بعد از سه ماه خسته و خاکی اما خوش و خندان برگشت. اسب را با خودش آورد. از کجا؟ میان کوههای کُرکی منگره. جایی که میگویند مال بُرده را پس نمیدهند مگر به قیمت جان!
🔘یک روز از مدرسه برگشتم خانه. خانه پر مهمان بود. پدر عشق مهمان بود. دوست داشت خودش از مهمان پذیرایی کند. مرتب سرک می کشید و چیزی میگفت یا میخواست. چای آماده است؟ بالش. بالش بگذار آنجا. آب بیاورید. آب خنک باشد. آن قندان چرا پر نیست؟ آن سینی را بردار. همانطور که نشسته بود با چشم و سر و ابرو اشاره میکرد که برای شام یا نهار دست به کار شوید. ما کاملا اشارات ابرو و حرکات دستهای پدر را میشناختیم. مادر میگوید اگر قهوه چی می شد کسب و کارش سکه میشد بس که پیگیر و پُرسای کار پذیرایی مهمان بود.
🔘آن روز وقتی پدر داشت برای تدارک ناهار با مادر حرف میزد شنیدم که گفت خدا به خیر بگذراند. این همه آدم، این وقت سال پی چه کاری آمده اند؟ مهمانها نهارشان را خوردند. حرفهایشان را گفتند. گفتهها را شنیدند و در آخر مسنتر مهمانها سینهای صاف کرد و گفت برای کار خیری پول کم آوردهایم، برای همین خدمت رسیده ایم. صد و پنجاه هزار تومان!
🔘صد و پنجاه هزار اوایل دهه پنجاه پول کمی نبود. من و مادر کنار در آشپزخانه نشسته بودیم. مادر از شنیدن مقدار پول یکه خورد. نگرانی مثل رد رعدی به صورتش هجوم آورد. پدر اما اصلا نکولی نکرد. سر نخاراند. مکث نکرد. بی هیچ تردیدی مثل کسی که همه این پول را همین الان درکَمچِدان آویخته به دیوار موجود دارد گفت صد و پنجاه هزار چه قابلی دارد. فردا خودم خدمتتان میآورم. مهمانها که رفتند مادر معترض شد که چرا بیخود قول دادی! اینهمه پول را از کجا میآوری؟ نه وقت فروش مال است و نه موقع برداشت کشت و کاشته. گنج هم که پیدا کنی نمیتوانی تا فردا نقدش کنی. کارخانه چاپ پول هم داشته باشی تا فردا این همه پول چاپ شدنی نیست!
پدر خندید. شیرین، شبیه شکفتن صبح! مُشتی به شانه مادر زد وگفت، «خَمِتْ ناوْ خدا بزرگه»۶
🔘 پدر شب تمام پول را از آقای گلهدار قرض گرفت. فردا پول را گذاشت داخل دستمال، کت و شلوارش را پوشید و امانتی را برد برای اقوامش. وقتی که برگشت رو به مادر گفت؛ «تاتَهزا قَرت و فَرت»۷ رسم روزگار است.دنیا دار بده بستان است. هیچ وقت از نداری و نداشتن نگو. نداری مرد را بی اعتبار میکند.داشتن امید و اعتبار میدهد.امید به مردم و اعتبار به مرد!
🔘پدر در دفترچه حساب و کتابش بیشتر بستانکار بود تا بدهکار مگر در یک جا که نوشته بود از بابت مادیان چهل و شش تومان بدهکار پاپی حسن!
یک جنتلمن ایلیاتی تام و تمام!
پ.ن.
۱،جیب جلوی سینه.
۲،داس بچگانه.
۳،برادری که سر کمر است!
۴،فرزند.
۵،رد و اثر.
۶،غمت مباد،خدا بزرگ است.
۷،عموزاده بده بستان رسم روزگار است.
@Khapuorah
#ماشااکبری
✍شنیدهام که در دیاری دور روباهی و خروسی رشته موّدتی و رسن رفاقتی بافته بودند. دوستی فربه بود و رفاقت فراوان. بی بیم و بهانه از چنگ و دندان و نوک و نیزه روزگار میگذراندند و اسب عیش میدواندند. هر کس زی زندگی خود. موسا به دین و عیسا به آئین خود. همسایگی و حرمت. رفاقت و رضایت. دوستی و دلبخواهی!
✍ رفاقت رسم و روش و دوستی داستان و دستاویز دارد. درخت دوستی را اگر هرس و حراست نکنی پیر و پژمرده میشود. هر امری از یکنواختی و یک گونگی خلل و خرابی میگیرد. روباه و خروس فکر کردند نمیشود دنیا همیشه بر یک معیار و منهج بچرخد! باید طرحی نو درانداخت و دنیای دیگری ساخت. برای تنومند شدن درخت دوستی بر آن شدند که دوره بگیرند. یکی بشود میزبان و آن دیگری میهمان. گره دوستی هر چه محکمتر بهتر!
✍ روباه پیش دستی کرد و میزبانی اول از آن او شد. بهترین پوستین را پوشید. موش مردهای را از سقف آویزان کرد تا خانه بوی مردار بگیرد! رایحه دلخواه! اوّل تصمیم گرفت خورش پوست مُردار تهیه کند. بعد اما پشیمان شد و فکر کرد که این خورش مناسب عزیزی و اعتبار خروس نیست. اوّلین بار بود که روباهی خروسی را مهمان میکرد. توّلد یک تاریخ. تاریخ سازی کار سبکی نیست. روباه تا صبح فک زد و فکر کرد و عاقبت به این نتیجه رسید که برای مهمان «تِلَه»۱ بپزد!
✍ آرد و آب و پیاز و پیه را بار گذاشت. دستی به روی و موی خود کشید. چشم به دروازه برای دوست. آفتاب هنوز در چاه مغرب فرو نشده بود که مهمان رسید. چه تعارفها که تکه پاره نکردند. چه بفرما و بنشینها که خرج نکردند. گفتنیها را گفتند. شنیدنیها را شنیدند. خروس باید اوّل وقت بیدار میشد و بانگ بیدار باش میخواند. برای همین روباه زودتر شام را تیار کرد. روباه سوپ را ریخته بود میان یک مجمعه مسی بزرگ. مجمعه را گذاشت وسط و به خروس بفرما زد. بوی موش مردار از یکسو و هجوم کک ووکنه از سوی دیگر خروس را کلافه کرده بود. نمیدانست بخورد یا بخاراند! روباه زبان را لوله میکرد و با هر لیس ملاقهای از سوپ را بالا میکشید. خروس هر چه نوک میزد جز صدای جرینگ جرینگ مجمعه مسی دستاوردی نداشت. هر چه بیشتر سعی میکرد کمتر موفق میشد! برای خروس وضعیت رقتباری بود اما روباه عین خیالش نبود. روباه شامی را که به دلخواه و برای خودش پخته بود خورد و عزتش را به خروسگذاشت!
✍ دروغ چرا؟ به خروس خیلی برخورد. فکر کرد روباه سر به سرش گذاشته. طایفه ماکیان و سوپ رقیق در مجمعه کم عمق و اندازه؟ خوردن سوپ با نوک؟ شیطانِ شک شریک فکر و خیال خروس شد. فکرش هزار راه رفت. مطمئن شد که روباه سر به سرش گذاشته. خواسته خوار و خفیفش کند.نوبت میزبانی خروس شد. وقت تلافی. جواب های با هوی. کلوخ انداز را جواب با سنگ. ساج را برعکس گذاشت روی آتش و یک مشت گندم قلاوندی پاشید روی ساج. تا گندمها برشته شوند خروس هم دستی به پوپ و پر خود کشید. روباه آمد پر از شوق. سیر شادمانی. راضی از میزبانی خود و راحت برای مهمانی خروس. خروس اما مات بود. منکوب. با لبخندهایی سرد به استقبال روباه میرفت. گلولهای از گلایه. روباه پرخاش و پریشانی خروس را نمیفهمید!
✍وقت شام خروس یک بوته گَوَن گذاشت وسط و گندم برشتهها را پاشید روی خارهای گون و گفت دیگر تعارف نمیکنم هر طور که راحتی! خروس دانههای گندم را به راحتی از لای خارها برمیچید و نوش جان میکرد. روباه اما با خوردن خوردن گندم برشته آشنا نبود. زبان لیز و خار تیز حرام و هیهات! خروس شام را سِروْ کرد و پرید روی چینه دیوار و به روباه گفت چطور بود؟ روباه پیش خودش گفت آش نخورده و دهان سوخته!
✍ تردید عقل روباه را تاریک کرد. انتظار نداشت خروس- دوست گرمابه و گلستان- این گونه سنگ روی یخش کند و سفره سیاهی و سرافکندگی برایش پهن کند. مهمانی بهانه بود برای نابودی. از آن طرف خروس وقتی که حال گرفته و خُلق خراب روباه را دید پیش خودش گفت؛ حالا بخور از کاسه کردار خودت! زدی ضربتی، ضربتی نوش کن. چاه مکن بهر کسی!روباه از رفتار خروس حیرت زده بود و خروس از رفتار روباه رنجیده خاطر. هیچ کدام اما نمیدانستند مشکل از کجاست؟ دوستیشان مایه دشمنی شد. تفاوت تفکرشان تباهی به بار آورد. روباه و خروس در فعل مشترک بودند در فهم اما نه! هر کدام از ظن خود با دیگری رفتار کرد و تفاوت در ادراک مایه کینه کهنه خروس و روباه شد.
✍ فهم مشترک لازمه هر ارتباط مفید و موثر است. چیزی که نزد ما ارزش است و به پدیدهها اعتبار میدهد لزوما نزد دیگری همان ارزش و اعتبار را ندارد.خرسندی و خوشآیندی پدیدهها از فردی به فردی و از جامعهای به جامعهای متفاوت است. ذوق و ذائقه میهمان همیشه دلخواه میزبان نیست.
✍روباه و خروس از اوّل دشمن نبودند. فهم نامشترک از شام دوستی آنها را به بیراهه دشمنی کشید.داستان دشمنی ریشه در فهم نادرست از دوستی دارد. فهم مشترک کلید طلایی کنش اجتماعی است.
@Khapuorah
#ماشااکبری
✍ زمان بندی مادر برای پختن نان حرف ندارد. فکر کنید به چیزی در حد نت نویسی در موسیقی. مادر ارزش سکوتها و سکونها را کاملن متوجه است. همانطور که رعایت سکوتها و سکونها به زیبایی و گوشنوازی آهنگها و آوازها کمک میکند مدیریت زمان و رعایت فاصلهها و فرصتها نیز نقش بسیار و بسزایی در کیفیت پخت نانهای مادر دارد.
✍ مادر وقتی که سرِ حوصله است و حال و هوایش میکشد اوّل دستهایش را میشوید. بسمالله میگوید. خدا را بابت دادهها و ندادهها سپاس میگذارد. درِ کیسه آرد را باز میکند. آرد را داخل تاس میریزد. آب جوشیده ولرم شده را میریزد روی آرد و آرام آرام آرد و آب را هم میزند تا خمیری یک دست و یکسان درست شود. مادر چند بار خمیر را زیر و رو میکند. دو دستش را میاندازد زیر خمیر و آن را برمیگرداند. خوب ورز و ولا میدهد. بعد از ورز و ولای حسابی خمیر، مادر دستهایش را میشوید. در تاس را میبندد و پارچهای روی خمیر میاندازد. مادر اجازه میدهد خمیر بخوابد و فرآیند تخمیر به خوبی انجام شود. چند ساعت بعد که مادر در تاس را برمیدارد، روی خمیر حباب تشکیل شده است و یک لایه نازکِ قهوهای روی تغار خمیر را پوشانده. مادر با کف دست ضربهای به لبه تاس یا تغار میزند و از روی صدای خمیر میفهمد که خمیر خوب ورآمده است یا نه. گاهی مادر دوباره روی خمیر را میپوشاند و این یعنی اینکه خمیر هنوز آمادگی نان شدن ندارد.
✍ وقتی که مادر زمانبندی را رعایت میکند و هر مرحلهای از تهیه خمیر را در وقت و زمان خودش انجام میدهد نانی میپزد مانند مخمل! یکدست و یک اندازه. با قوام و قدرت کافی. خمیر که خوب جا بیفتد نانش نه خام از تنور درمیآید و نه سوخته. به این نان «وِرَتی»۱ میگویند. نان وِرَتی را تا روزها میتوان نگهداری و استفاده کرد. خطر و خرابیاش ناچیز است. نانی که از خمیر ورآمده پخته میشود خوشمزه و خورا است. نیاز به هیچ خورش و خوراک دیگری ندارد!
✍ گاهی اما مادر نه حال و حوصله ندارد و نه وقت و فرصت کافی. پیش میآید که گاهی مادر شتابزده مینشیند در «وَرْتاوَه»۲. در چنین روزهایی یادش میرود دستهایش را آب بزند. چه بسا بسمالله را هم فراموش کند. هر آبی که دم دستش باشد با آرد قاطی میکند. به محض درست شدن خمیر شعله آتش را میگیراند و ساج را میگذارد روی سه پایه و بی آن که فرصت تخمیر و تبدیل به خمیر بدهد شروع میکند به پختن نان. به این نان که از خمیر ناآماده و ورنیامده پخته میشود فَطیرَه میگویند. فطیر قوام و قدرت کافی ندارد. شلخته و شکننده است. رنگش سفید، شکلش بی روح. مزه آب سرد میدهد. نه به درد تریت میخورد و نه به کار لقمه میآید. به محض جدا کردن از روی ساج خشک و بی خاصیت و ناخورا میشود. چون رطوبت کافی ندارد نگهداریاش هم سخت و هم ستم است. فطیر به راحتی فاسد میشود. پدر - یادش بخیر - میگفت فطیر نان نیست، ناچاری است!
✍ آدمها هم مثل نان اگر زمانبندی را رعایت نکنند بدمزه و ناخورا میشوند. اگر ارزش سکونها و سکوتهای زندگی را رعایت نکنند زیست و زندگی خود و دیگران را زشت و نازیبا و گوشخراش خواهند کرد. زمانبندی نقش کلیدی در شکلگیری شخصیت آدمها دارد. دو تا یکی کردن پلهها و پریدن از پله دوّم به پله پنجم ممکن است ما را زودتر برساند و بنشاند اما در آن حال دیگر ما آن آدم پخته و پرهیز نخواهیم بود. ما آدم فطیر خواهیم بود. فطیر بی مایه و مَنِش. برای بالا بردن کیفیت باید به آدمها فرصت بدهیم. سکوت کنیم. شاید نیاز باشد مدتی آدمها را بپوشانیم و بگذاریم کنار تا طبایع و تمایلاتشان خوب تخمیر شود. موفقیت مرحله به مرحله است،بالا رفتن پله به پله.
✍خواهرزاده البته عزیز است اما بدون طی مراحل موفقیت او را بر تارک تعاونی ننشانید. اجازه بدهید مدتی در انبار بماند و آبدیده شود! شتاب نکنید برای مدیر شدن پسر باجناقتان که هنوز هفت ماه از استخدامش نگذشته است! این آدم فطیر است و فطیر مستعد فساد است! تازه به دوران رسیدهای که جایش باجه و کارش بشمار است را ورندارید بگذارید مسئول حسابداری موسسه مالی با گردش مالی خدا هِمَت! به هر کسی که چند واحد حساب و هندسه پاس کرده فوری نگویید مهندس. دانشجویی را که هنوز در ابتدای علوم پایه است دکتر خطاب نکنید. به هر تازه از راه رسیده عرق خشک نشدهای استاد نگویید.
✍برای آدم حسابی شدن باید سالها خوابید و خاک خورد و تخمیر و تبدیل شد. هر که زیرآبی رفته و مال و مایهای به هم زده و کفش و کلاهی پوشیده و اتولی سوار شده را آدم حسابی حساب نکنید. فرصت بدهید آدمها بزرگ شوند و بعد جایگاه بزرگان را تقدیمشان کنید تا این مقدار تعدی و تجاوز به جای بزرگان توسط کوچکها نشود!
یادمان باشد، از خمیر ورنیامده نان فطیر پخته میشود و نان فطیر نان ناچاری است!
پ.ن
۱، نانی که از خمیر تخمیر شده و ورآمده پخته شود.
۲،کنار اجاق.
@Khapuorah
#ماشااکبری
✍ دو بیمار داشتیم. از دو دنیای متفاوت. یکی از فلات فقر و فلاکت، دیگری از دنیای غنا و غُلوّ. یکی نشسته بر حاشیه هستی و حیات و دیگری برآمده و برجسته در متن زندگی. اوّلی زن میانسالی بود با صددرصد سوختگی. به قول اِبی دهقان قوارهاش بیست در پنج کامل. معتاد بود. سابقه تب رماتیسمی داشت. دارو مصرف میکرد. یک دندان سالم در دهانش نبود. تغذیهاش نابود، بهداشت فردیاش نفله! زنِ اوّل یک مرد معتاد دو زنه. باردار بود و این خود سرباری بر بارهای بیشمارش. همراه زیاد داشت اما نه دلسوز و دردبخور. برادرش رفت برایش ملحفه استریل بیاورد دیگر برنگشت. اتاقش همیشه پر آدم. بی نظم و انضباط در آمد و رفت. یک مورد کلاسیکِ مستعد خودسوزی! سر یک بگو مگوی بی ارزش کبریت کشیده و آتش انداخته بود به بخت و بدنش.
✍ دوّمی زن جوانی بود که به علت سهلانگاری دیگ آب جوش رویش واژگون شده بود. بر اساس قانون نُهها شصت درصد سطح بدنش سوخته بود. بهداشت و بنیهاش خلل و خرابی نداشت. خانواده پُرسا و پیگیری داشت. به جد و جانانه دنبال کارهایش بودند. روشها و روتینها را خوب رعایت میکردند. یکنفرشان مانده بود جلوی در و اجازه نمیداد هر کسی وارد اتاق بیمار شود. مسئولیت پذیر بودند. سرشان به تنشان میارزید! از دهکهای بالا بودند. گیر داده بودند که باید کف و دیوارهای اتاق را با بتادین شستشو دهند برای پیشگیری از عفونت! هنوز ساعتی از بستری شدنش نگذشته بود که سَختی و سفارشها برایش شروع شد. آدمِ مهم اما مُنگلی زنگ زده و گفته بود هوایش را داشته باشید. رئیس یک جایی آمده بود عیادتش و گفته بود حواستان باشد مایع عقب نماند. نفر سوّمی تماس گرفته و با توپ و تشر گفته بود وای به حالتان اگر اتفاقی برایش بیفتد. همهتان را میفرستم سپیددشت! برای هزینه کردن دستشان نمیلرزید. میگفتیم ملافه استریل، به جای یکی سه تا از داروخانه میگرفتند.
✍ آن روزها بضاعت ما برای درمان بیماران سوختگی چیزی بیشتر از شستشو و پانسمان با پماد سیلوِر نبود. به علت فقر امکانات بیماران با سوختگی بالا را به بیمارستانهای مجهزتر اعزام میکردیم. برای هر دو بیمار درخواست انتقال داده شده بود. همراهان بیمار دوّم برای اعزام هر چه سریعتر آب روی سر ما جوش آوردند. از اصفهان پذیرش گرفتیم قبول نکردند. گفتند فقط تهران. تهران تخت خالی نداشت. از اهواز پذیرش گرفتیم اما مقبول نیفتاد. خودشان از طریق پی و پارتی که داشتند از تهران تخت خالی کردند و بیمارشان را اعزام کردند. هر چه که دوّمیها برای اعزام و انتقال مُصِرّ بودند اوّلیها برای اعزام شلخته و شُل به نظر میآمدند. پذیرش اهواز و اصفهان داشت اما گفتند نمیبَریم. روز سوّم از تهران برایش تخت رزرو شد اما قبول نکردند. هفت روز در بخش اورژانس ماند. زخمهایش عفونی شد. کارکرد کلیههایش به هم ریخت. در همان شرایط غیر بهداشتی سقط جنین کرد. هر روز برای استحمام و پانسمانش با همراهانش ماجرا داشتیم. روز هشتم بستری شوهر و برادرش رضایت دادند و بیمار را از بیمارستان بردند!
✍ دو هفته بعد روی تابلو اعلانات جلوی در اورژانس قدیمی بیمارستان چشمم به اعلامیه ترحیم و تدفینی افتاد. وقتی که با دقت نگاه کردم اعلامیه مربوط به همان بیمار دوّم بود. مجتبا گفت عمرش به دنیا نبوده. دیگ آب جوش بهانه است! یک ماه کمتر یا بیشتر گذشته بود که یک روز دیدم همراهان مریض اوّل آمدهاند اورژانس. بیمار را هم آورده بودند. زنده بود. زخمهایش خوب شده بود. حالا مشکلشان چسبندگی پوست زیر چانه و گلوی زن بود. دنبال پزشک ترمیم بودند!
✍ درکِ دلیل بعضی وقایع واقعا سخت است. شدن و نشدنهایی هست که نمیتوانیم دلیلی برایشان اقامه کنیم. نتیجه بعضی از کارها با دانش، منطق و تجربه سازگار نیست. همیشه حاصل دو دو تا نمیشود چهارتا. روی کاغذ شاید بشود اما در دنیای واقعی نمیشود. آدمی هر چه هم که دانا و دانشمند باشد سَر از سِرّ بعضی کارها درنمیآورد. بعضی وقتها مثل این است که کسی آن بالا نشسته و از لای سوراخ ابرها تلاش و تکاپو و تدبیر آدم را میبیند و بر ناتوانی و نادانی انسان پوزخند میزند. انگار کسی میخواهد فرادستی خودش و فرودستی ما را به رخ بکشد. میخواهد بگوید شما بعضی جاها هیچکارهاید. بَدَلید. بازیچهاید. مثل مترسک سر جالیز بر کنار اتفاقها نظارهگر خرق عادتها باشید. بعضی جاها نقشی بهتر و بیشتر از تماشاچی به ما نمیآید. به قول پدر -که یادش بخیر- کار خدا و بنده از هم رَد است. ما فکر میکنیم این میمیرد و آن میماند اما سه هفته بعد معلوم میشود که این مانده و آن مرده است. کدام دلیل علمی یا عقلی یا تجربی میپذیرد که اسوختگی صددرصد با سقط در شرایط عفونی زنده بماند و سوختگی شصت درصد با آن همه مراقبت و مواطبت بمیرد؟ دانش و دانستههای ما که به جایی نرسید اما ابی دهقان میگفت « حتمن کِردِنْشَه دِه پوسْ وِرازْ»!
@Khapuorah
#ماشااکبری
عزیزم،
سر درگمی آدمیزاد تمام شدنی نیست. نمیدانیم از کجا آمدهایم؟ کجا هستیم؟ به کجا میرویم؟ حتا نمیدانیم چه مدت اینجا خواهیم بود؟ این تعلیق و تعلق زندگی را گم و گُنگ و گیرا کرده است.
شنیدهای که میگویند مرگ حق است، منظور عوامی مثل من از حق همان حقیقت است. مرگ حقیقتی اتفاق افتادنی، همگانی و حتمنی است. چیزی که دیر و زود دارد اما سوخت و سوز ندارد برای اولاد آدم همیشه محل اما و اگر بوده است.
عزیزم،
مرگ حقیقتی حتمی، هراسناک و بسیار مرموز است. گاهی ناگهانی اتفاق میافتد، گاهی با تأنی. بعضی پیش از غروب خورشید میمیرند. بعضی پس از طلوع. شاید پیش از ظهر، شاید قبل از نیمه شب. اجل اجازه نمیدهد بعضی به آخرین نهارشان برسند. بعضی صبحانه فردا را تجربه نمیکنند. لیوانِ آبِ بعضی ممکن است نیمخورده باقی بماند. مرگ در مهمانی اتفاق میافتد. در خواب، در بیداری. سفر رفتگانی بودهاند که هرگز از سفر زنده برنگشتهاند. چه تحصیلها که نیمه تمام میمانند و چه کارها نیمه کاره...
عزیزم،
هیچ آدمی بیموقع نمیمیرد، هیچ کس بدموقع از دنیا نمیرود. همه چیز سیستمی و سر وقت است. به قول نظامیها طبق برنامه سین. مرگ زندگی را تعقیب میکند. به دنبال فرصت مناسب است. ساعت سرنوشت. وقتی که زندگی از مرگ عقب بیفتد ساعت رها کردن است. در هر وضع و وضعیتی. یکی وسطِ قصّه میمیرد. یکی در پایان داستان. یکی روی تخت تمام میکند و یکی هم در جایی که قرار نبوده باشد دستش از دنیا کوتاه میشود.
عزیزم،
هیچ اندیشیدهای که دنیای پس از من و تو چگونه خواهد بود؟ آدمهای بعد از من و تو چه خواهند کرد؟ آیا ممکن است آدمهای بعد از ما دست از آزار و اذیت همدیگر بردارند؟ باز هم شیطان گلاویزشان خواهد شد؟ آیا فرزندان آدم و حوا دست از آوردن و بردن حرف این و آن برخواهند داشت؟ باز هم حرص؟ باز هم کفری و کلافه؟ دنیای پس از ما چه تفاوتی با دنیای ما و پیش از ما خواهد داشت؟
عزیزم،
فکرش را بکن، بعد از ما آدمهایی میآیند و مثل ما سردرگم میشوند. تلاش میکنند، کتاب میخوانند، کتاب مینویسند، میخندند، گریه میکنند، عاشق میشوند، پیروز میشوند، شکست میخورند، تنها میشوند، همدیگر را گم میکنند. دنبال گمشدهها میگردند. غمانگیز است که آدمها گم شدهشان را پیدا نکنند و بمیرند.
عزیزم،
دنیا بعد از من و تو باز هم شلوغ خواهد بود. شلوغتر خواهد شد. بعد از من و تو میلیاردها آدم میآیند و هرگز همدیگر را نمیشناسند همانطور که من و تو میلیونها آدم را ندیدیم و نشناختیم. میآیند و میروند. دریا را تماشا میکنند و میروند. برگ درختان را لمس میکنند و میروند. در هوای بهار نفس میکشند و میروند. به صدای غژغژ برف در زیر پای خود گوش میسپارند و میروند. به چشمهای هم عاشقانه نگاه میکنند و میروند. در هر حال کسب و کار آدمی رفتن است. پیش از ظهر، بعد ازطهر، پیش از نیمهشب، بعد نیمه شب.
عزیزم،
من میمیرم. دلم نمیآید بگویم تو هم میمیری. مردن ما مهم نیست. پس و پیشِ مردن از خود مردن مهمتر است. آن کس که دنیای پس از دیگری را تجربه میکند رنج بسیار خواهد کشید. گفتم که سردرگمی آدمیزاد تمام شدنی نیست. سردرگمم که بمانم و رنج بیشتری بکشم یا بمیرم و تو را رنج بسیار برسانم! گرفتاری سردرگمی کم مصیبتی نیست!
@Khapuorah
#ماشااکبری
اینجا بزن!
🔘 دیوان و دولت که دست شیرشیرَک افتاد خود را شاه نامید و بر تخت نشست و تاج بر تارک گذاشت. شیرشیرک که حالا پادشاه شده بود به هر آشنا و عزیزی شغل و شوکتی در دربار داد. همه خویشان و خودیها از پشم پادشاهی برای خود کلاهی تدارک دیدند. فقط یک نفر سرش بی کلاه مانده بود. خواجه خاصعلی! رفیق گرمابه و گلستان روزگار جوانی شیرشیرک. خاطر خاصعلی نزد پادشاه بسیار عزیز بود و برای شاه شیرشیرک افت داشت که رفیق روزهای گمنامیاش بی وظیفه و وضعیت مانده بود.
🔘پادشاه هر حیلتی به کار بست که دست خواجه خاصعلی را به شغلی بند کند ممکن و مُیَسَر نشد. بر هر منبری چندین آشنا نشسته بود و بر هر مصدری چندین مقرب تکیه زده در دستگاه پادشاه وظیفه خالی و شغل بی تصدی پیدا نمیشد! بالای مجلس پر شده بود از عزیزان و آشناها. خواجگان و خاصگان رج به رج بر صدر و سر نشسته بودند. خاصعلی و پایین مجلس؟ چه غلطا! شبستان جا نداشت، مطبخ و مستراح هم جای خاصعلی نبود!
🔘 خاصعلی از خاصگان بود و هر طور که شده باید برایش وظیفه و ولیمهای فراهم میشد. وظیفهای راحت اما پر رونق. رزق و روزی و مزد و مواجب دوست دیرینه شوخی بردار نیست. هدف مواجبی بود که باید به خاصعلی میرسید. نامی بود که باید میان نامها جا میشد. نانی که در دامانی بیفتد! خاصعلی از آنهایی بود که معتقدند نامت باید برده میشد اگر شده به واسطه «جینی»۱! در میان جماعتی!
🔘پادشاه هر جا که دست گذاشت مسئول و متولی داشت. بیرونی و اندرونی در اختیار خویشان و خاصگان شاه بود. مقام حاجب و حارس را خود شاه فروخته بود. پسر خواهرش را گذاشته بود میرمطبخ. کلید خوان و خزانه را انداخته بود گردن شوهر خواهر. قصر در قُرِق قوتل بود. هیچ مقام و مرتبهای برای خواجه خاصعلی نمانده بود. حتا پُست پَستی هم بلاتصدی نبود!
🔘 شاه غوطه ور در افکار مغشوش و اوهام مخلوط در سرسرای قصر قدم میزد و در کار شغل و شراکت خواجه خاصعلی حیران و ویلان که چشمش به هیزمشکن قصر افتاد که با تبر به جان کُندهها افتاد بود. شاه فوری خاصعلی را خواست و گفت از فردا وظیفهات را در اتاق هیزمشکن شروع میکنی. خاصعلی با تکدر خاطر و سگرمه در هم گفت یعنی من تبر دست بگیرم و هیزم بشکنم و عرق بریزم. من در خانه خودم منقاش و منقلی جابجا نکردهام حالا بشوم هیزم شکن مردم؟ هیهات! شاه دلجویانه گفت، خاصعلی خان فردا چارپایه تدارک ببین، برو اتاق هیزمشکن، روی چهارپایه بنشین، قلیانت را بکش، چایت را بنوش، تسبیحت را بگردان. خمیازهات را بکش و آروغت را بزن فقط چشمت به دست و تبر هیزمشکن باشد. خوب دقت کن ببین چه وقت تبر را بالا میبَرَد. چه وقت پایین میآورد. حساب و کتاب کن ببین تیغه تبر هیزمشکن کی و کجا فرود میآید؟ هیزم شکن تبر را که بالا برد مهیا میشوی. پایین که آورد دقت میکنی. وظیفه تو این است که قبل از اصابت تبر به کندههای هیزمها بگویی اینجا بزن! فراموشت نشود قبل از هر ضربه میگویی اینجا بزن! هیزمشکن کُندهها را میشکند، تو فرمانت را میدهی و مزد و مواجبت را میگیری. کاری برایت جور کردهام شیشلیک برّه!
🔘 پادشاه شغل و وظیفه جدیدی برای رفیق گرمابه و گلستان خود جور کرد. نام این شغل جدید را گذاشتند اینجا بزن! در حالی که هیزمشکن بی حشو و حاشیه تبر میزد و عرق میریخت خواجه خاصعلی کنار دستش مینشست و دستور میداد اینجا بزن! اینجا بزن! اینجا بزن.
خاصعلی فکر میکرد هیزم شکن به امر و اراده او تبر را بالا و پایین میبَرَد و چوبها را میبُرَّد!
🔘 آدمهای اینجا بزن مرا یاد این همه مدیر و مشاور میاندازد. ین روزها باب شده است بعضی مدیران چپ و راست برای خواجگان و خاصگان خود مسند مشاور میتراشند. در حآلی که هیزمشکنان بی حشو و حاشیه در ادارات و سازمانها تبر میزنند و عرق میریزند اینجا بزنها بر منابر و مناصب جلوس میکنند و بر صدر و سر جلسات مینشینند!
هدف البته رساندن نان و برنشاندن نام است، اینجا بزن و مشاور بهانه است.
پ.ن
۱، صدای ناهنجار، اتفاق غیرمنتظره،
@Khapuorah
#ماشااکبری
🔘این که یک دروازهبان ملی پوش فرق بین رشته تحصیلی و مقطع تحصیلی را نداند عیب و انگ بزرگی است. هیچ هوس و هیجان ندارد که آقای گُلِر نمیداند نامش در برگه پاسخنامه نوشته شده و دنبال جایی برای نوشتن نامش بوده! شهامت و شاهکاری نیست که با روش ده بیست سی چهل تستهای آزمون را بزنی و تازه مدعی باشی که نمره خوبی هم گرفتهای! این حرفها چه شوخی، چه جدی قابل دفاع نیستند. این حرفها مال آدمی است که اختیار ذهن و زبانش را ندارد. آدمهایی که حرص حرف دارند. هر جا که مینشینند بی الا و اگر حرّافی میکنند. به این جور آدمها میگویند «تِلْ سَر بِرّیا»۱.
🔘چرا از حرفهای کسی که سیم سرش بریده شده عدهای این همه هوار و هیاهو میکنند؟ مگر اولین بار است که یک آدم این مدلی در تلویزیون ظاهر میشود و بی هوا و حسرت هر چه دل تنگش میخواهد میگوید؟ مگر آن آدمی که روبروی گُلِر ملی نشسته بود سیم سرش وصل بود و هوش و حواسش به جا؟ چه حرف عجیب و حکایت غریبی مگر گفت علیرضا بیرانوند؟ مگر اولین بار است که یک آدم با پول یامفت کرسی دانشگاه میخرد و از اسم و رسمش برای دست اندازی به درس و مدرک استفاده میکند؟ یعنی محیط دانش و آموزش ما چنان پاک و پیراسته است که دکترا گرفتن علیرضا بیرانوند دامن کبریاییاش را اَخ و آلوده کرده؟ اولین بار است که صاحب نامی و نانی! بی توجه به نظامات علمی و آموزشی سر از دانشگاه درمیآورد! این بنده خدا که امتحان کنکور را با روش ده بیست سی چهل پشت سر گذاشته و نمره خوبی هم گرفته. بسیاری از بزرگان و برگزیدگان که حالا اسم و عنوانشان را بنزخاور نمیکشد برگ پاسخنامه را بردهاند خدمتشان! یک عده هم که روحشان خبر نداشته و دکترا به نامشان زدهاند. جایی که بی خبر باغ و بوستان به نام علما میزنند مدرک دکترا تقدیم بزرگان کردن بازیچه مینماید!
🔘عیب علیرضا آن است که گفته و ناگفته را بر زبان میآورد. ماستها و قیمهها را قاطی میکند اما مگر در جاهای دیگر نمیکنند؟ وقتی که مداح را دکترای ادبیات میدهند و همین ادبیات نخوانده را مینشانند جای ناتل خانلری و فروزانفر و زرینکوب و جمالزاده! چرا گلر ملی نرود دنبال دکترای فیزیولوژی! وقتی که آن نظامی همه عمر کاندیدا در تلویزیون گفت من دکترای اقتصادم در حالی که فکر میکند اقتصاد خُرد یعنی سکه و اقتصاد کلان یعنی اسکناس! چرا هیچ کس هوار و هیاهو نکرد؟ دکترا فقط به علیرضا نمیآید؟ چه چیزی از دیگران کم دارد؟ هم نام بلند دارد هم نان بسیار. هر دورهای هم رسم و راهی دارد. قدیمترها وقتی مال یامفت گیر کسی میآمد یا میرفت زن دیگر میگرفت یا آدم میکشت! رسم روزگار عوض شده. حالا مال و مایه را خرج درس و دانشگاه و مستند و مدرک میکنند! مگر کم از این سردار حاج دکتر خلبانها دیدهایم! چطور کسی که دکترای خودش زیر سوال است فرزند خنگ و خدازده خود را به ضرب و زور پول و پارتی میتپاند در دانشکده پزشکی روی کرسی دکتر قریب و یحیا عدل! اما علیرضا بیرانوند نتواند؟ دو گانگی هم بد بلایی است!
🔘صدها علیرضا بی آن که فرق بین دکترای ادبیات و دکتر داخلی را بدانند دکترا گرفتهاند و حالا استاد دانشگاه و پژوهشگر و صاحب متن و مقاله شدهاند. تنها تفاوت آقای گلر آن است که یاد نگرفته است لاپوشانی کند. فن فریب بلد نیست. هنر هزارم را یادش ندادهاند. تعجب است که بیرانوند هنوز نمیداند سعادت در سکوت است! هر کس عیبی دارد. علت این بنده خدا هم این است که هر جا تریبونی گیر میآورد همه چیز را میریزد روی دایره. بی مکث و ملاحظه!
🔘آنچه بیرانوند گفته با حقیقت مو نمیزند. بیرانوند آینه گرفته است روبروی بخش لُمپَن جامعه. همان بخشی که پول را راه حل تمام مشکلات میداند. بیرانوند نماینده آن بخش از جامعه است که خوب رو آمده و دارد جان و جا میگیرد. مملکت پر است از دکتراهای ده بیست سی چهلی! دریاهایی به قدر یک بند انگشت عمق. سردار حاج دکتر سناتورهایی که بیشتر از نام و نان هیچ داشته و دارایی دیگری برای نشان دادن ندارند. مترسکهای مدیا و مافیا. دکتر مهندسهای دانشکده نارفتهای که وجودشان مؤید آن است که زهدان این زیستگاه باردار هیچ و پوچ است. ساحت دانشگاهها پر است از آدمهای نارس و ناقص! آدمهای حاشیه و هوس که به پشتوانه نامشان و نانشان چنگ در گلوی علم و آموزش گذاشتهاند. جماعت جهل و جعل!
🔘وقتی که هر اهل افراط و افترایی سهم و سرانه خود را از مملکت برداشته چرا علیرضا بیرانوند برندارد؟ بیرانوند معلول است! علت این بی آبرویی در جای دیگر است. علت ساختار فشل و فاسدی است که جای فضیلت و فضیحت را عوض کرده است. رسیدن بی آداب و ادب ملیجکان بارگاه و مترسکان جالیز به بالاترین مدارج دانشگاهی نتیجه ساختارهای ناقص و ناکارآمد است. بیرانوند متجاوز به ساحت علم و آموزش نیست. تجاوزگر اصلی سیستم پلید و پلشت و پشت هم انداز امر آموزش است.
پ.ن
۱، معادل سیم سرش قاطی شده!
@Khapuorah
#ماشااکبری
نَه والله، ئَه والله!
🔘 رفته بودم کمک یکی از آشناها که طبقه دوّم خانهاش را میساخت. آن روزها هنوز کمک و «کِلْمَه»۱ بین مردم رسم بود. من تنها نبودم. برانازارِ بنا، دو کارگر از سر میدان، یک استادکار طاق ضربی و شاگردش، خودش و دامادش- شوهر خواهرش- هم بودند. داماد آشنایمان را اولین بار بود میدیدم. کار بسیار بود و کارگر کم و کمها هم کاهل. یک بار آجر ملایر و یک بار ماسه شسته را باید میدادیم بالا. برانازار داربست بسته بود و میخواست دیوارهای حمام و اتاق خواب را بچیند. استاد کار دیگر پایه طاقها را چیده بود و آماده میشد برای زدن طاق ضربی. آشنای ما در نقش مدیر کارگاه برای مشخص کردن وظیفه هر کس بر اساس تخصص و تواناییاش رو کرد به دامادش و گفت؛ میتوانی آجرها را بالا بکشی؟ داماد گفت؛ نَه وَالله! ماسهها را چطور؟ نه والله! بلدی ماسه و سیمان را قاطی کنی و ملات درست کنی؟ داماد چشمی تنگ و چینی بر پیشانی انداخت و گفته؛ نه والله! میتوانی جلوی دست استاد طاق گچ بمالی؟ داماد نگاهی به داربست و دهنههای ول و واز سقف کرد و گفت؛ نه والله! بلدی آجر و کَلوک و نیمه و چارک و سه خط بیندازی برای اوسا برانازار؟ داماد بی آن که آرامشش را از دست بدهد گفت؛ نه والله! تا حالا گچ و خاک قاطی کردهای؟ نه والله! بلدی با شمشه و تراز کلومبندی کنی؟ نه والله! شاقول کردن ریسمان میتوانی؟ نه والله! آشنای ما وقتی که دید داماد به هیچ صراطی مستقیم و مایه مسئولیتی نمیشود براق شد توی صورتش و گفت؛ خانه خراب بلدی دست به کمر بمانی و بری..ی به اعصاب من؟! شوهر خواهر بی نگرانی و تشویش گفت؛ بلانسبت، ئَه وَالله!
🔘 حکایت شوهر خواهر آشنای ما قصه سیاستمداران و صاحبان مناصب و منابر است. آیا میتوانید تورّم را کنترل و ارزش پول ملی را برگردانید؟ نه والله! بلدید فکری به حال گرانی لجام گسیخته بکنید؟ نه والله! می توانید کمبود برق و آب و گاز را مدیریت کنید؟ نه والله! مبارزه با دزدی و اختلاس و رشا و ارتشا چطور؟ نه والله! توانایی بالا بردن کیفیت محصولات داخلی را که دارید؟ نه والله! پیدا کردن سرمایه و سرمایهگذار را میتوانید؟ نه والله! میتوانید حقوق کارمندان و بازنشستگان را متناسب با تورّم بالا ببرید؟ نه والله! بلدید با دنیا مذاکره کنید و امتیاز بگیرید و امتیاز بدهید؟ نه والله! میتوانید پول نفتی را که فروختهاید تمام و کمال بریزید توی جیبتان؟ نه والله! توانایی دارید با چهار کشور قدرتمند و توسعه یافته و تاثیرگذار همپیمان شوید؟ نه والله! مسکن را ارزان میکنید؟ نه والله! میتوانید فتیله اجاره خانه را کمی پایین بکشید؟ نه والله! حریف فقر فزاینده اجتماعی میشوید؟ نه والله! بلدید خط فقر را اندکی- فقط اندکی- بالا بیاورید؟ نه والله! بلدید با خشکسالی روبرو شوید؟ نه والله! میتوانید از منافع ملی نگاهبانی کنید؟ نه والله! بلدید چگونه با افکار عمومی رفتار کنید؟ نه والله! میتوانید یک روز را بی حدیث و حاشیه حکمرانی کنید؟ نه والله! بلدید بر زخم مردم نمک نپاشید؟ نه والله!
🔘 بلدید بچسبید به منابر و مصادر و مقامها و موقعیتها و بی محابا حرفهای صد من یک غاز بزنید و جنگ حیدری نعمتی راه بیندازید و پشت شعارهای ایدئولوژیک پنهان شوید و با ندانمکاری تمام دنیا را دشمن کشور کنید و به جای توسعه زیرساختها و تغییر ساختارها گناه ورشکستگیها و کمبودها را گردن مردم بیندازید و با تحکم و تمسخر از مردم بخواهید زمستان با کاپشن و کلاه و تابستان با تاپ و شلوارک در خانه بنشینند و برای تراز کردن ناترازیهایتان زندگی پنجاه سال پیش مردم را پیش بکشید و بخواهید که مردم بی کولر و بی یخچال و بی تلویزیون زندگی کنند و با حرفهایتان گند بزنید به روح و روان جامعه و از مردمی امین و آرام ملتی عاصی و عصبانی بسازید؟
ئَه وَاللــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــهٰ!
پ.ن
نوعی همکاری متقابل. کمک در مقابل و معادل
همان کمک.
@Khapuorah
#ماشااکبری
🔘هفت هشت سالگی سن سراسیمگی و شرم و شتاب است. نه هنوز آنقدر کوچک و کَمی که بی خیالت شوند و به حسابت نیاورند و نه آنقدر بزرگ و بیشتری که بتوانی مصدر امری و مهتر مسئولیتی شوی. نه نهال ناتوانی نه دارِ درشت. هوای تاریک روشن پیش از طلوع آفتابی. به هوای گرگ و میش میمانی و هوای گرگ و میش همیشه آبستن حادثه!
🔘 هفت یا هشت سالم بود. سن و سالی که همه عالم و آدم نطق نصیحتشان باز میشود و میخواهند همه آداب و اصول تربیت و ترقی را یکجا در سوراخ سرت فرو کنند و از مخلوقی معمولی اَبَرانسانی در حد انبیا و اولیاء یا در تراز و طرز فرشتگان بسازند. گوش و هوش و حواست پر میشود از چنین کن. چنان نکن. این خوب است. آن بد است. این را یاد بگیر. آن را نیاموز. این کار نه! آن حرف، بله!
🔘 هفت یا هشت سالم بود. اطرافیان اراده کرده بودند سلام کردن را یادم دهند. خدا میداند سر همین سلام ساده و سر به راه چه مصیبت و مکافاتی کشیدم. طوری برخورد میکردند که انگار چرخ آفرینش لنگ سلام کردن من است. برای سلام کردن و نکردن آنقدر سُخره و سرکوفت شنیدم که خدا بگوید بس! سلام کابوس کریهی شده و چسبیده بود به همه روزها و شبهایم. پرونده سلام کردن به طرز تباهی به بن بست خورده بود. سلام به تنهایی خیلی سبک و ساده به نظرم میآمد. سلام و علیک هم برای سن و سال و وضع حالم خیلی سنگین بود. از سلامِ تنها خجالت میکشیدم. از گفتن سلام و علیک هم شرم داشتم. فکر میکردم سلام مال دختربچههای پنج شش ساله است و سلام و علیک برای پیرمردها و پیرزنها. خودم را بیشتر از سلام و کمتر از سلام و علیک میدیدم. چند بار پیش آمد که برای فرار از مصیبت سلام تمام روز را بیرون خانه ماندم. مهمان و آدم غریبه در خانه بود و تا رفتن غریبهها آواره کوچه و کرانهها شدم! در هجوم و هراس سلام روزگارم سیاه شده بود.
🔘تنها کسی که حال و روز مرا میفهمید و سلام را مثل سیلی به صورتم نمیکوبید مادربزرگ بود. نه میگفت سلام کن و نه میگفت سلام نکن. بنده خدا بیسواد بود اما درک و دانشش از بسیاری از ملاها و مکتب رفتهها بیشتر بود. یک روز مهمان برایمان آمده بود. نشسته بودند داخل هال. من داخل مطبخ گیر افتاده بودم. چای درست کرده بودند و مادر از من میخواست برای مهمانها چای ببرم. بردن چای بی سلام که شدنی نبود. مصیبت سلام کم بود بلای سینی هم اضافه شد. سرک کشیدنهای پدر یعنی که پذیرایی دیر شده است! مادر پنج استکان چای و دو قندان شیشهای داخل قهوه سینی هشت پرّ برنجی گذاشت و در حالی که سینی را به دستم میداد گفت؛ «سلام ئه ویرت نچو»۱. باز هم برخورده بودم به سد سخت سلام. توصیف حالم در آن حال نه گفتنی است و نه نوشتنی!
🔘 روانم به هم ریخته بود. جان از جسمم پا به گریز بود. نمیتوانستم روی سلام یا سلام و علیک تمرکز کنم. از آن طرف حفظ تعادل سینی پر از استکان چای هم چالشی بود دو چندان. حال مرا مسلمان نشنود کافر نبیند! آشوب در سر و سینی در دست راه افتادم. همه چیز مثل سرب سنگین بود. وارد اتاق شدم. سلام روی زبانم بود. به سختی تلاش میکردم تعادل سینی را حفظ کنم. هیهات! نه سلام کردم و نه تعادل حفظ شد. سکندری خوردم. سلام از یادم رفت. سینی از دستم لغزید. استکانها هر کدام رو به جهتی واژگون شدند. یکی از قندانها شکست. تکههای قند و شیشههای شکسته زیر دست و پا افتادند. چای غلیظ روی لباسِ سفید یکی از مهمانها شتک زد و لکهاش جا ماند. مهمانها نیمخیز شدند. میزبان وحشت کرد. یکی خندید. دیگری گفت چیزی نشده، بزرگ میشوی یادت میرود. بزرگ شدم اما، یادم نرفت! حرفش طعنه بود. شنیدم یکی گفت؛ «نه کِنونِتْ با»۲.
🔘 مادربزرگ، پناه پریشانیام شد. بی آنکه چیزی بگوید سینی را برداشت. استکانهای سالم را گذاشت داخل سینی. قندها را جمع و خاکه قندها و تکههای شکسته را جارو کرد. طوری که همه بشنوند گفت پایش به در گیر کرد. تقصیر برآمدگی در بود! سینی از دستش افتاده، آسمان که روی زمین نیفتاده! پایی که نشکسته، پیالهای شکسته. هزار قندان به قربانش! سینی را گرفت سمتم و گفت؛ دوباره بِبَر. بیشتر مراظب باش. محکم سلام کن. محکم پا بردار. چای ریختهای خون که نریختهای!
🔘 گاه میشود که آدم پایش به جایی میگیرد، حواسش پرت میشود، کم میآورد. گیر میکند در تنگنای تردید و تپق. سکندری میخورد و سینی از دستش لیز میخورد، قندها پرت میشوند. ظرفها میشکنند. چای میریزد. لباسها لک میشوند. مهمان و میزبان وحشت میکنند. افتادن سینی و افتضاح سلام اجتنابناپذیر است. خوشبخت مردمی که در آن حال حیرت و حسرت کسی را دارند که دستشان را بگیرد. به پایشان بماند. افتضاح و افتادهشان را جمع کند.و چنان که دیگران هم بشنوند بگوید هزار قندان به قربان سرت!
پ.ن
۱، سلام یادت نرود.
۲، نکنی با این کار کردنت!
@Khapuorah
#ماشااکبری
آدمهایی که دست در کار خوشه و خرمن دارند اگر هیچ هم کار نکنند کار نمیماند و مسئله درست نمیشود چون یکی کار نکند یا دو تا آهسته و آرام کار کنند سومی و چهارمی هستند و بافهها را به سمت خرمنکوب میرانند. در خرمنکوبی هیچ کس عجله نمیکند و هول نمیشود مگر بخت برگشتهای که به تنهایی زیر خرمنکوب را میروبد! هر چه آن ده نفر با هم میرانند و میآورند و در حلقوم خرمنکوب میریزند آن پایین روی سر همان یک نفر آوار میشود. در حالی که دیگران آهسته و آرام چنگک میاندازند و خوشهها را جمع میکنند آن یکنفر اما باید با دست و پا و بر و بازو آوار حاصل از خرمنکوبی را بروبد و دورتر بیندازد. فقط کافی است ده درصد سرعتش را کم کند و یا یک دقیقه دست از کار بکشد. کاه و کُلَش زیر خرمنکوب جمع و انبوه میشود و پرّههای خرمنکوب قدرتشان اُفت میکند و روی موتور تراکتور فشار میآید. این فشار به صورت دود از اگزوز تراکتور بیرون میزند!
✍ آن یکنفر که باید به تنهایی زیر خرمنکوب را بروبد و بیندازد همیشه من بودم! در حالی که دیگران آهسته آهسته کار را پیش میبردند منِ تنها آن زیر باید مثل فرفره بر و بازویم را به کار میانداختم که کاه و دانه زیر خرمنکوب جمع نشود و جا نگیرد و صدای راننده تراکتور در نیاید! باید میزدم روی دور تند. سرعتی. حتا فرصت سر خاراندن هم نبود. چند ثانیه غفلت تلی از کاه و کلش درست میکرد.
✍این عجولی و عجایب امروزه ریشه در آن تندی و تلاش زیر خرمنکوب دارد. از آن روزها یادم مانده است که باید تر و فرز باشم و دست بجنبانم و گرنه عقب میمانم و کار میخوابد و بار میافتد. از همان روزها یادم مانده است که حتا هدر رفتن چند ثانیه هم دیر است و دردسر میشود. به من حق بدهید که به جای راه رفتن بدوم چون هراس از چاروای چموش پشت سرم دارم. حق بدهید برای این کابوس عقب ماندن. هراس نرسیدن. اضطراب جا ماندن. این آقای دیره که روی من گذاشتهاند حاصل آن شتاب و شیوناکیهای کودکی است!
.پ.ن
۱،اجاق، تشگاه.
۲،شخم زن.
۳،داس کوچک. داس بچگانه
۴،پریشانی، بی نظمی.
۵،چنگک مخصوص جمع کردن محصول.
@Khapuorah
#ماشااکبری
سوگ ناتمام
🔘 وقتی میگوییم پرستاری شغل سخت و زیانآور است فکر میکنند منظور ما این است که شبها نمیتوانیم بخوابیم و روزها نمیتوانیم بنشینیم. میگویند منظورشان از زیانآور بودن مواجهه با چرک و خون و آبسه و عفونت و فضله انسانی است! نَسَق و ناسزای بیمار و همراه بیمار هم به ذهنشان میآید.
🔘وقتی از شغل سخت و زیانآور میگوییم منظور ما این نیست که ناوَه و تاوَه به دوش میکشیم یا پتک بر سنگ و سندان سخت میکوبیم. منظور ما از سختی نه حقوق اندک است، نه تبعیض و تفاوت، نه شب نخوابی، نه چرک و چندش، نه مواجه با آبسه و عفونت. لابد میپرسید اگر این مصیبتها خوی و خون پرستاران را خسته نمیکند پس از چه سختی و سیاهی سخن میرانید؟ چه چیزی جسمتان را فرسوده و جانتان را آلوده میکند؟ از کدام زیان حرف میزنید؟ داستان خدیجه عسگری را بخوانید تا حساب کار دستتان بیاید.
🔘خدیجه عسگری بیمار من بود. مثل بیشتر دختران شرقی تن ترکهای و قد بلند و چشمهای سیاه نافذی داشت. نگاهش نجیب و بسیار غمگین بود. کم حرف، پر از شرم و شعور چنان که خصلت همه ایلیاتیهاست. سال شصت و هشت من کارورزی بالینی را شروع کرده بودم. بعنوان تکلیف دانشجویی باید برای خدیجه فرآیند پرستاری مینوشتم. خانم جلالی گفته بود برای نوشتن یک فرآیند پرستاری خوب شرح حال دقیق و درست خیلی اهمیت دارد. شرح حالش دقیقن یادم مانده. نوزده ساله بود. مادر نداشت. تنها فرزند خانواده بود. به علت تب و بیحالی آمده بود بیمارستان و بعد معلوم شده بود رماتیسم به دریچههای قلبش چنگ انداخته است. پدر تنها ستاره هفت آسمانش بود. مردی متین و مظلوم. فراوان فداکار. پایه انجام هر کاری برای مداوای دختر. چشمش به دهان دکتر قمرالحسن بنگلادشی بود که چیزی بگوید و او با شوق و شتاب انجام دهد. سواد نداشت اما به قدر فارغ التحصیل کالجهای تربیتی فهم و فلسفه دخترداری میدانست. دختر نوزده سالهاش را بغل میکرد و میگفت «یَه بَنِ جِیئَر مِنَه»۱ و شگفت آن که این رفتار را در دهه هفتاد انجام میداد! از بیرون که میآمد میگفت خدیج خانم چطورَه؟ ساعتها مینشست کنار تخت و برای خدیج حرف میزد و با خدیج ریز ریز میخندید. دختر و پدر به هم تکیه داده بودند. یکی آسوده، دیگری امیدوار.
🔘 سرنوشت اما گاهی سنگدلتر از چیزی است که آدمها فکر میکنند. ناخوشی جاخوش کرده بود و سواد و صلاحیت قمرالحسن حریف تب رماتیسمی نبود. خدیجه مشت مشت قرص پردنیزولون میخورد اما رماتیسم یک گام عقب نمینشست. بیماری روز به روز قدرت میگرفت و قوی میشد. چنگالهای رماتیسم چنان بزرگ و قوی شد که قلب خدیجه را از طپش انداخت. دختر که مُرد پدر هم فرو ریخت. مثل درختی که ریشهاش را زده باشند پلاسید. مُرده و پژمرده.
🔘 یک هفته بعد پدر خدیجه آمد بیمارستان. پیرمردی شده بود پر از پریشانی. نا و نفس نداشت. جان از جسمش گریخته بود. زیر آوار اندوه مانده بود. گفت من برای این دختر آرزوهای دور و درازی داشتم. روزی که به دنیا آمد با مادرش قول و قرار کردیم هر سال برای عروسی و آیندهاش پولی کنار بگذاریم. شانزده سال است من سر قول و قرارم ماندهام. به نام خودش حسابی باز کردهام. هر وقت پولی دستم میآمد مقداری به حسابش میریختم. معاملهای اگر میکردم و خیری دستم میآمد بخشی از خیر معامله را برای این دختر کنار میگذاشتم. حالا آن پول بیصاحب مانده است. دستم به خرج کردنش نمیرود. نمیخواهم پیش مادرش بدقول شوم. میگفت و گریه میکرد. گریه میکرد و میگفت آن همه مهر و مِیل حالا نامش شده است میراث. گفت میخواهم برای بیمارستان وسیلهای بخرم و رویش بنویسم هدیه خدیجه عسگری! پرس و جویش را کرد و رفت که پول بیاورد. روزها گذشت اما خبری از مرد متین و مظلوم نشد. یک روز عصر آمبولانس نورآباد آمد. آقای شیرخانی راننده آمبولانس از همان داخل محوطه داد میزد، تمام کرده! تمام کرده! جنازه را که پایین آوردند پدر خدیجه بود! تفنگ را گذاشته بود زیر چانه و ماشه را چکانده بود و تمام!
🔘 منظور ما از سختی سوگ پایان نیافتنی است. منظور زخمی است که خود آدم را نمیکُشند اما شادی آدم را میکُشند. زخمی که میان زندگی زانو میزند و نه خوب میشود و نه میکُشد. زخمی که همیشه در زایش و رویش است. زیان ابدی آن است که شکستی را تمام عمر با خودت حمل میکنی. در شادی، در شیون، در خانه، در سفر، میان جمع و تنها. شکستی که مثل زخم سوختگی خوب میشود اما جایش در جان آدمی برای همیشه به جا میماند.
🔘وقتی که میگوییم پرستاری سخت و زیانآور است منظورمان خستگی و بیخوابی نیست، حرف از واچوفی چند باره زخمهایی است که با دیدن هر دختر نوزده سالهای تازه میشود. سختی دلهره دیدن پدر مظلومی است بر بالین دختر ناخوش احوالش که نمیداند تنها فداکاری برای نجات آدمها کافی نیست!
ما خسته خاطرههاییم نه افتاده بیخوابیها!
پ.ن
۱، بند جگر من است!
@Khapuorah
#ماشااکبری
🔘 مشکل این است که اندوه انگار چگالی چدن دارد. سخت است و سنگین. در عمق استخوان نفوذ میکند. اثرش مثل حکاکی روی سنگ خارا محکم و ماندگار است. شادی اما مثل پَر سبک است، مانند پنبه ناپایدار. مثل شیشه شکننده، مثل هوا شفاف. اندوه برف گردنه گلهبادوش است، محکم و متراکم و ماندگار. D8ها هم به سختی حریفش میشوند. شادی اما، برف شادی است. یک دَم دُرُست و دُرُشت میشود. دمی دیگر نیست و نابود. محو و میرا.
🔘 شادی خوی و خصلت دفینه دارد. گنگ و گم و گوشه گیر. پراکنده در هزار جا و جوغن. افتاده میان چنبره افعیها و اژدهاها. اندوه اما همه جا ریخته به عدد ریگ بیابان. با پای خودش میآید و میماند. مهمان ماندنی. از در بیرونش میکنی از دروازه ورود میکند. شادیِ شرمو را اما باید از دهان شیر بگیری. از زیر سنگ درآوری! اندوه مثل سریش است، میچسبد و میماند. مثل عکس کوروش فولادی که سال هفتاد و چهار روی سردر مغازه حسن کهنهفروش چسباندهاند و سی سال است آب و باد و باران و برف و خورشید و گرما و سرما حریفش نشدهاند.
🔘 نگهداری از شادی مثل نگهداری آب است میان انگشتها. هر چه که زور بزنی تا انگشتها را به هم بچسبانی و نگهش داری، نمیشود. از لای انگشتهایت میریزد و میرود. شادی پروانه رنگین بال رموک و روندهای است که از سایه خودش هم میترسد اندوه اما، کرم خرٌاط است. خزنده و خورنده. سرش را اگر له کنی دُمَش و دَمَش آفتی میشود و اندوهی دیگر میزاید!
🔘این روزها که انبان آدمها از شادی خالی و بار اندوه بر شانههایشان سنگین است شما که احیانا شادی کوچکی دارید از رساندن آن به دیگران دریغ نکنید. شادی را به شراکت بگذارید. اندوهها را در پستوی خانهها پنهان کنید. آب اندوه از سر این جامعه گذشته است کم کردن حتا قطرهای از این اقیانوس اندوه ممکن است ناجی غرقه در اندوهی شود. اندوه را انبوه نکنید.
✍ در دنیایی که سرکه و سرگین از سر و رویش میبارد مسئولیت آدمی ریختن قند و پاشیدن شِکَر است. شادی شکر است، هر که دارد بریزد روی سرکه اندوه. سکنجبین زندگی سرکه بسیار دارد، قند بیاورید، شکر بریزید، شادی بپاشید.
@Khapuorah
#ماشااکبری
🔘 دلم میخواهد شمارهات را بگیرم و بیمقدمه بگویم راستی میدانستی نجف دریابندری همیشه سر سفره ترشیِ خرما میگذاشته است اما در کتاب مستطاب آشپزی هیچ دستوری برای تهیه ترشی خرما ننوشته است! بعد تو بگویی دریابندری و ترشی خرما را بگذار برای بعد، تو چرا امشب اینقدر غمگینی؟
🔘 تو همیشه میفهمی من کِی غمگینم. تو اندازه اندوه مرا میدانی. متر و معیار محنت و مسرّت من دست توست. حتا وقتی که من بخواهم اندوهم را صدجور بَزَک کنم و بگذارم آن پشت و پستوها تا دیده نشود باز هم تو از روی واژههایم میفهمی خوشحالم یا ناراحت. تو تُن و طنین صدای مرا میشناسی. حرف که میزنم میفهمی که آب اندوه تا کجا بالا آمده است. تو با یک نگاه زخم خونچکان پنهان و پستوی مرا پیدا میکنی. تو حتا زودتر از من میفهمی که غم به زانو رسیده و دارد بالا و بالاتر میآید. تو آدرس همه حفرههای قلب مرا بلدی. فقط تو میتوانی قلاده سگ سیاه افسردگی را بگیری و مرا از زیر چنگالهای چغر و چندشش بیرون بکشی. تو تنها کسی هستی که رنجهای مرا انکار نمیکنی. پذیرفتن رنج فضیلت کمی نیست.
🔘 من در این غربت غریب و دنیای دور و شهر شبزده، در تاریکی تباهِ تنهایی به تابوتِ تیره شب خیره شدهام. در این سکوت و سکوت و سکوت و سیاهی، دلم میخواهد شمارهات را بگیرم، زنگ بزنم و بگویم خبر داری نشر نیماژ غروب پروانه بختیار علی را چاپ کرده است و تو بلافاصله بگویی، بی خیال بختیار علی،
چرا صدایت اینقدر غمگین است!
تو چقدر خستهای!
و قبل از آن که من بخواهم بگویم خوبم، تو بگویی،
غمگین مباش،
در این زندگی، مردن چندان تازگی ندارد
و زیستن نیز دیگر چیز تازهای نیست!
@Khapuorah
#ماشااکبری
سدها و سختیها، همیشه مرا یاد «کَلِ کیالو» میاندازند.گردنه بی پیر نفسگیری بر بلندای کوه کیالو.معبرِ صعبِ مردمان سختکوش. آشنای قدیمی «رَزو»ها و «چُرو»ها. مَفرَش «بَرد»ها و بلوطها.جایگاه جِنها و اَرجِنها.راهِ رَوَندگان کوچهای بهاره و پاییزه.گذرگاه تنگِ قافلهی لنگ.کابوس اهالی کوچ و کوه. شنوای هی هی و های های چوپانها.دیار «پِلَه» و «تِلَه».سرای« تَپِ سُرٓ» و «گَپِ گُرٓ».جلاد قاطرهای چموش و«گَمال»های بی گوش. مَسقَطِ خرهای«کِپیا» و بارهای«سِلپیا». قدمگاه سواران سرنگون.پرتگاهِ «پاتار»های «پیتار».
چه اتفاقی افتاده بود؟شاید کسی خبری آورده بود از رویت راهزنان.کسی گفته بود نزاع دارها فردا از گردنه میگذرند و تلاقی با آنها خاکستر دشمنیهای دیرینه را دامن میزند و شعله شرٓ تازهای روشن میشود.هُومالی همیشه در رُخارُخ نیست،گاه در گریز است که رقیب از چشم می افتد.شاید بارانی، سیلی، بلایی در راه بود.هر چه بود آنقدر مایه و معنا داشت که ایل را در هم پیچید.بار برای بی اثر کردن بلا. مردها «مِرک»ها را بالا زدند و زن ها «رُک»ها را بستند.کدبانوها خمیرهای ورنیامده را پختند و فطیرهای گرم را لای سفره پیچیدند.« تَک» ها و«تاس»ها را در« یارَه» و «هویارَه» کردند. آب مشکها را ریختند.جُل و « کوئن» بر پشت چارپایان انداختند.سُروشِ سفر بانگ بر داشته بود که، گاهِ بار است.بارها را بر بارهها نشاندند و برٓهها را میان گلهها رها کردند.هویارَه و «هورَسبو»۲ با «هُرجَک» و «کَمچِدو» هَمتا شدند. «خَچَل»ها و«هَچَل»ها در هم آویختند. گرهها بر گردهها سفت شد.پَس دُم و پاردُم حیوانها را کشیدند.ایل از زمین کنده شد. «تَلمیت»ها از پیش و «چیت»ها از پس.گله ها را پیشتر چوپانها راهی کرده بودند.سینه به سینه پر راز و رنگ کیالو شدیم. پدربزرگ و عمو درویش و من که وبال بالشان بودم، با هم بُرٓ خورده بودیم. رقیب در راه بود و رفیق در چاه.آسمان تلخ و زمین «تُلیق».راهزن در کمین و پازن بر زمین.راه باریک و بخت تاریک.هر چه پیش می رفتیم شیب تندتر و رفتن کندتر می شد.در بلندترین نقطه، راه به قدر عبور آدمی باریک می شد. یک سمت صخره هایی که از تکرار رفت و آمد صاف و لغزنده شده بودند و سمت دیگر پرتگاهی مخوف که چشم تهش را نمیتوانست ببیند.پل صراطی حی و حاضر.عبور از آن معبر باریک بازی مرگ و زندگی بود.کافی بود گوشه «پاچِلِه»ای یا نوک «تیلائی» به سنگی یا شاخه ای گیر کند یا ریگی از زیر پایی بلغزد تا بار و باربر و ارباب بار همه با هم بروند آنجا که عرب نی انداخت.
عمو درویش جوان بود.باد نخوت در سرش جولان میداد.راه رنجورش کرده بود.نان فَعلگی زیر دندانش مزه داده بود.دلش با کارِ کوچ صاف نبود.هر قدمی که بر میداشت فحش و فضیحتی همراهش بود.بار کجی را راست می کرد غُرَش را پیشاپیش زده بود.گُرزَش خشماگین بر پشت و پهلوی قاطرها و الاغها مینشست.راه نارضا بود و رهرو ناشکیبا.آدم آزرده زبانش تلخ و امانش تاریک میشود مثل عمو درویش.ایل و آل را به باد ناسزا گرفت که این روش از زیست و زندگی را برایش به ارث گذاشته اند.تیره و تبار را لعن و نفرین کرد.قبر قبیله را کاوید.گورها را گشود.رفتگان را ردیف کرد و گرفت به عتاب و خطاب.گوش و گردن هیچ مرده ای از ناسزایش در امان نماند.وقتی که یکی از قاطرها زیر بار خوابید و با هیچ ترفند و تدبیری سر پا نشد، عمو عنان زبان و ضمیرش از دست رفت.گفت آنچه را که نباید میگفت. پدرِ پدرش را با نام صدا کرد،آنچه که ناگفتنی بود حواله گورش کرد.نه ملاحظه مرده را کرد، نه حرمت زنده را نگه داشت.از «نوم و نَسَق» کم نگذاشت. پدربزرگ ناسزاها را میشنید اما چیزی نمیگفت.آزموده راه بود و آموخته روزگار.بهتر از هر کس میدانست که آتش خشم را فقط آب صبر و سکوت خاموش میکند.جان کَندیم و جسم جویدیم. تهی از تاب و پر از تاول از گردنه گذشتیم. ایل در قلعه «میش وَن» بار انداخته بود.هیچ چیزی مثل یک پیاله چای خاک خستگی را از تن رهگذر پاک نمیکند. بساط چای تیار شد.پدربزرگ عمو را صدا زد. «بو چاوی بَئر».عمو آمد، نشست. وقت گفت و گلایه بود. درویش؟ بعلــــــــه!این بلوطها را میبینی، سخت و سترگ و سربلند چنگ در خاک فرو کرده اند و از باد و باران باکشان نیست.اینها بُته دارند. بُن و برجد دارند.رگ و ریشه دارند. بلوط تاریخ دارد. تبار دارد. پشتش خالی نیست.کنگرها و «کَنگِلاشِک» ها را ببین.ریشه ندارند.بوته هستند اما بُته نیستند.بُن و بنیانشان در اعماق خاک نیست. پُشت ندارند.پدرانشان هم پشت نداشتهاند.برای همین با وزش اولین بادها برکَنده میشوند.گوشَت با من است پسر؟اینها را همه گفتم که بگویم« پَِشت ئَر پِِشتِت نَکَه» «تُرِِت گم نَکَه» «تُرٓ» و تبارت را بشناس. تبار و تاریخت را به نیکی یاد کن. مثل کنگلاشک تازه به دوران رسیده نباش، بلوط با اصالت باش. ریشه دار، مغرور.
و چایش را از لبه نعلبکی مکید.
چای خور قهاری بود خدابیامرز.
@Khapuorah
#ماشااکبری
✅ میرزامیرمصطفا، ملا بود.مردمِ کم حوصله سر و تهِ نام درازش را کوتاه کردند، شد مُلا مصطفا.خدا هر چه که از سر و زبان و گفت و گزاف به ملا مصطفا داده بود همان اندازه از پا و پهلو و مچ و مفصل از او گرفته بود.زبان ملا دراز و زانویش کوتاه بود.افلیج و افتاده!نطق و نیشش روان و رو به راه،پا و پیوندش اما کُند و کج!
✅ ملا مصطفا اهل منبر و موعظه بود.یک جلد کتاب جامِعُ الدَعَواتِ کبیره دست و پا کرده و برایش جلدی از مخمل سبز دوخته بود.از روی کتاب دعای مهر و محبت مینوشت.میگفتند تلبیس و تعویذ دل سیاهی هم دارد،گناهش گردن گوینده! هر بچهای که به دنیا میآمد چِلَهبُرّش با ملا مصطفا بود.جالیز خیاری اگر خوب بار و بر نمیگرفت صاحب جالیز اسکناسی میگذاشت زیر تشکچه ملا و او هم برایش دعای خیر و برکت میکرد.حتا میگفتند دعای افزایش شیر گاو و گوسفند هم مینویسد! ملامصطفا برای خود کِرَم و کراماتی تعریف کرده بود در حد اعجاز.تُف میکرد روی زبان یرقانیها و زردیشان را میبُرّید! به بهانه «باتَزْبی»۱ دست به پشت و پهلوی مرد و زن و محرم و نامحرم میکشید. زمینگیر بود اما از بالایی زبان خوب سر آمده و سرپا شده بود!
✅ ملا زمینگیر بود اما زمینگیری که نباید مانع انجام وظیفه بشود. ملا بارها این را به مردم گفته بود. واجب و مستحب مومن نباید معطل ماندگی آدم بشوند.سعادت در سختی است عمل هرچه بغرنجتر بهتر! ملامصطفا اینها را گفته بود و حالا وقت عمل به گفتهها بود. مومن که نباید گفتار و کردارش دو رویه باشد!
✅ مدتی بود ملامصطفا میل زیارت امامزاده شاهاحمد داشت. امامزادهای نشسته بر قله کوه کهنسال «کَوَّر»۲.آنها که به زیارت شاهاحمد رفتهاند میدانند که چه راه سخت و پرمشقتی دارد. هفتکوه شاه احمد زبانزد است.بسیاری از زوّار از نیمه راه کم میآورند و برمیگردند!ملا میل رفتن داشت اما پای رفتن نه. جلسه گرفتند. جماعت کردند.نتیجه این شد که گنده و گردن کلفت و قوی و قلچماقترین آدم ملا مصطفا را ببرد و بیاورد! کار، کارِ گودرز پسر گدایی بود! خدمت به ملامصطفا! زهی سعادت.
✅ تا دامنه کَوَّر با ماشین آمدند. سپیده هنوز سایه نینداخته بود که گودرز ملامصطفا را بر قلندوش گرفت.آفتاب نزده ملامصطفا زیارتش را شروع کرد.روز هنوز به نیمه نرسیده بود که گودرز ملا را به پایین دامنه برگرداند زیارت کرده و سوغاتی خریده و استخوان حلال شده.رفتن و برگشتن گودرز و ملا البته به راحتی نوشتن این جملهها نبود.سختی و سنگینی راهِ جانکاه به چشم ملامصطفا نیامد گودرز را اما کوفته و کُشته کرد!
✅ ملا از زیارت برگشت.مردم آمدند برای زیارت قبولی.هدیه آوردند.چای خوردند.دعا و وعظ شنیدند. پارچه تبرک بردند. یکی از ملا پرسید؛ ملا اذیت نشدی؟خسته؟مانده؟«بِنار»۳ برایت سخت نبود؟سراشیب چطور؟ملا مصطفا گفت ابداً.سر سوزنی سختی ندیدم.به راحتی باد رفتم و به روانی آب برگشتم!گلویی صاف کرد و گفت؛ وقتی قصدت قربت باشد امامزاده خودش تو را میبرد و میآورد.برای زیارت نیاز به پا و پاپوش نیست.راه چنان صاف و ساده میشود که اصلا نمیفهمی چگونه رفته و چطور برگشتهای!گودرز افاضات ملا را که شنید و دهانش از تعجب و تحیر باز ماند! رو به پرسش کننده گفت سختی راه و مشقت مسیر را از من بپرس که بار بر دوشم بوده است نه از ملا که بر شانههای من بوده! رنج راه را من چشیدهام.خار و ناهموار و ناگوار را از من جویا باش نه از آنکه پایش بر خار و ناهموار فرود نیامده!شاهاحمد رفتن به زعم و زبان ملا سهل و ساده است با پای پسر گدایی اما سخت و طاقت فرسا!
✅حکایت ملا مصطفا داستان دولتمردان است. دولتمردانی که بر گُردهها و گردنها نشستهاند و به زعم و زبانشان اوضاع بسیار عالی و عشق بوده بی هیچ ماندگی و ملالی! یکی از آسیبهای جدی حکمرانی در ایران انتقال هزینهها و تحمیل ناکارامدیها از دوش دولت به گوش و گردن ملت است.حاکمیت بار ساختارهای مفلوک و سازمانهای مفلوج خود را بر دوش شهروندان انداخته است. پای حاکمیت برای تحرک و تغییر کوتاه اما زبان گفت و گزافش دِنگ و دراز است. دولتمردان سختیها و هزینههای سیاستورزی را بر دوش مردم گذاشتهاند و آنگاه بی مسئولیت و مبرا میگویند ما چنینیم و چنان!
شهروندان زیر بارهای سنگینی رفتهاند که در حقیقت وظیفه حاکمیت بوده است. حاکمان در این سرزمین همیشه سوار و سربار بودهاند و شهروندان پیاده و رونده. زحمت بالاییها بر دوش پایینیها بوده.نان اگر نبوده ملت گرسنه مانده و دولت سیر.بی آبی تشنگی و تباهی مردم را رقم زده. خرج و خراج حاکم بر گرده ملت بوده.در این سامان حاکمان یک وظیفه بیشتر نداشتهاند، سوار شدن بر قلندوش مردم!
✅زحمت حکمرانی برای ملت بوده است و رحمتش برای حاکمان.خستگیها و خراشها را گودرزها و گداییها تجربه کردهاند،پُزها و پُستها و پاداشها را میرزا میرمصطفا ملاها!
پ.ن
۱،گرفتگی عضله
۲،نام کوهی
۳،سربالایی
@Khapuorah
#ماشااکبری
▪️بیداری خستهام میکند خوابیدن خستهتر! روز رنجم میدهد و شب شکنجه. به ستوه آمدهام زیر سنگینی سیاه سوگ. غرقه در غمم. غوطهور در داغ. کارم شده است پرسه زدن در پُرسها! رخت رنجی پوشیدهام بزرگتر از قد و قوّتم. چنان که بر تن خُردینهای رختی فراخ و فراوان کردهاند!
▪️گویی برگشتهام به پاییز پنجاه سال پیش و آن کیف آبی بزرگ که عمو رضا برایم خرید. رفتیم خیابان ششم بهمن برای خریدن کیف. عمو یادش به خیر، آن روز کم حوصله بود. به من حق انتخاب نداد. از اولین فروشگاه برایم کیفی خرید دو برابر قد و قامتم. کنار کیف که میایستادم دستهاش با سر شانهام مماس میشد! بیشتر چمدان بود تا کیف. یک سال آن کیف بزرگ و بی قاعده را به دوش کشیدم. در آفتاب و برف و باد و باران آن چمدان چغر را با خودم بردم و آوردم. هیچ روزی زورم به برداشتنش نرسید. همیشه پس و پاردُمش روی زمین بود. سنگینی کیف برایم عادت شد. فراوانی رنج فرسودهام کرد. فرسودگی تیزی رنج را کُند میکند و کُندی تیغ آزارش از تیزی بیشتر است. سبکبالی و سبکباری را فراموش کردم. تسلیمِ تقدیر. نابودِ نادانی. بارکش بار بیهودگی. عذابم افزون بود عقلم ناقص و نارس. فهمم نمیرسید که کیف سنگین را رها کنم و باری سبکتر بردارم. میتوانستم اما نمیخواستم. یک سال تمام باری را بر دوش کشیدم که برای دستهای کوچکم بزرگ و برای شانههای سبکم سنگین بود!
▪️همیشه همین بوده است. هیچ کس نمیداند دیگری چه بار و بغضی را به دوش میکشد. هیچ کس نمیداند دیگری قبل از خواب با چه افکار و اوهامی میجنگد. هیچ کس خبر از دعوای ما با دردها و دیوها و دشنههای درونی ندارد. در این دنیا هر کس مشغول به دوش کشیدن چمدان چون و چراهای خودش است. فارغ از سنگینی چمدان دیگران. همه فکر میکنند همین که ما یقه دیگران را نمیگیریم پس اهل دعوا و دیوانگی نیستیم. مردم چه میدانند که ما هر روز با خودمان گلاویزیم. هر شب به گوش و گردن خود چَک و چنگال میکشیم. سنگینی آدم را به ستوه میآورد. آدم ستوهیده ستیزه جو میشود آخر سر!
▪️تاریکی ماتم چنان در من رسوب کرده است که از من به دنیای بیرون حتا یک روزنه روشن نیست. هر چه هست بسته و بُن بست است. دستهایم چونان دو ستون سنگی از هر طرف آویختهاند و چشمهایم به مانند دو چشمه خاموشِ خشکیده، دو نقطه تاریک در تنهاترین جغرافیای جهان.
▪️میدانم هیچ فضیلتی در رنج بردن و سختی کشیدن وجود ندارد. آزار اندوه چه ارزشی دارد؟ ما آدمها به اندوه اعتبار میدهیم چون حریفش نمیشویم. به رنج آبرو میدهیم چون زورمان به زورش نمیرسد. انبان اندوه را با خود اینجا و آنجا میکشانیم چون یا عقلمان نمیرسد یا زورمان. شوربختی اولاد آدم آن است که وقتی زورش به زمین زدن رنج میرسد عقلش را ندارد و وقتی که عقل و ارادهاش را دارد زورش نمیچربد!
▪️ وقتی که زورم به دور انداختن کیف سنگین شانههایم میرسید عقلم اندازه نبود. حالا که میفهمم در رنج کشیدن و غصه خوردن و اندوه اندوختن فضیلتی نیست و فهمم به بی فضیلتی اندوه پی برده است زورم یاری نمیکند. توانم تاب ندارد. نادانی را که پشت سر گذاشتم افتادم در دامان ناتوانی!
▪️برای کنار گذاشتن کلاه کلافگی، برای درآوردن رخت رنج، برای زمین گذاشتن بار بیزاری، برای آسودگی از ستم و سیاهی سوگ حالا عقلم کامل و کافی است اما افسوس که زورم نمیرسد. که ارادهام نمیکشد!
▪️دو دسته از آدمیان هرگز از رنج رها نمیشوند، عاقلانِ بی زور و زوردارانِ بی عقل!
@Khapuorah
#ماشااکبری
🔘 دهه شصت مثل ظرف اسیدی روی جوانی و نوجوانی ما چپه شد. حتا کتابهای درسی که در دهه شصت برای ما نوشتند هیچ ربطی به درس و آموزش نداشت. به جای یادگیری بیشتر مایه گمراهی بود. کسانی برای ما کتاب نوشته بودند که خودشان باید روی نیمکت می نشستند یاد میگرفتند! شما ممکن است باور نکنید اما ما در درس خداشناسی کتاب تعلیمات دینی مجبور بودیم مبحث فیزیولوژی و آناتومی را بخوانیم. جایی که در درس خداشناسی سیستم کلیوی را بعنوان دلیلی بر اثبات وجود خداوند در کتاب تعلیمات دینی گنجانده بودند.
🔘عصر پاییزی دلگیری بود. ابرهای عبوس آسمان را پنهان کرده بودند. باد سردی میوزید. آخرین برگهای چنارهای داخل حیاط مدرسه از شاخه جدا میشدند و بر بال باد پرواز میکردند. سر کلاس تعلیمات دینی نشسته بودم. با اشاره معلم رفتم پای تخته و منتظر پرسش ماندم. درس را خوانده بودم و ترسی نداشتم. معلم پرسید کارکرد قوس هنله و کپسول بومن را توضیح بده؟
🔘 قوس هنله و کپسول بومن را نمیدانم اما وجود سیستم کلیه با کارکرد دقیق و منظم و بدون وقفه نشانه خالقی آگاه و دانا است. چنین دستگاه پیچیده و شگفتانگیزی نمی تواند تصادفی و بی حکمت درست شده باشد. عملکرد منظم و دقیق کلیهها دلیلی بر وجود خداوند و خالقی توانا است. آموزگار انگار که نشنید یا نخواست که بشنود. گفت شِرّ و وِرّ تحویل من نده. کار قوس هنله و کپسول بومن را بگو. میخواستم بگویم هدف این درس توضیح کار کلیه نیست که پرید میان حرفم و با تحکم و تَغَیُر فریاد زد بلبل زبانی موقوف!
در حالی که میرفتم روی نیمکت بنشینم گفت پِسَرهیِ کودن بیسواد! و بعد که نشستم شروع کرد به سخنرانی و سرکوفت زدن. گفت هیچ کاری از تو و امثال تو ساخته نیست الا حمالی. گفت حمالی هم همت میخواهد که تو نداری!
🔘 نمیدانم آن روز آموزگار تعلیمات دینی از کدام دنده چپ بلند شده بود؟ گویی ماموریت داشت که مرا له کند. پوزم را بزند و پَرَم را بچیند. شاید دلش از جایی دیگر پر بود، خشمش را بر سر من خالی کرد. مطمئنم هیچ وقت نفهمید که چه روزهای غمگین و کسالت باری برای من ساخت! کاری که معلم تعلیمات دینی در آن عصر پاییز با روح و روان من کرد تموچین با خوارزم و خراسان نکرد. چهل سال من زق زق زخمی را در استخوانم حس می کردم. انصاف نبود اما شد!
🔘جهان گرد است و جایی که کوه به کوه می رسد چرا آدمی به آدم نرسد؟ من چهل سال صوفیانه صبر کردم و چشم به راه روزی بودم که طبیعت ما را به هم برساند و تاوان بستاند.
بعد از چهل سال، چهارِ صبحِ یک روز تابستانی مردادِ هزار و چهارصد و یک من وآموزگار تعلیمات دینی به هم رسیدیم. چه پگاه پر از اضطرابی بود. درست مثل آن پسین پاییزی چهل سال پیش. در آن پسین پاییزی روحِ من روانی و تن من تباه بود اما در این پگاه این آموزگار تعلیمات دینی بود که از درد به هم می پیچید و دندان بر دندان میکشید!
🔘طبیعت چهل سال صبر کرد تا به آموزگار تعلیمات دینی ثابت کند که من غیر از حمالی کار دیگری هم میتوانم بکنم. که من هم یک روز به کار آمدم و کاری کردم! من یکی از آن چهار نفری بودم که برای تسکین درد و تامین سلامت معلم تعلیمات دینی خواب نوشین بامداد رحیل خود را فرو گذاشتند و لباس اتاق عمل پوشیدند و یک ساعت و نیم عرق ریختند و اضطراب کشیدند. قدیمی دنیا راست گفته است که هر چیزی که خوار آید روزی به کار آید. آن روز من خوار شدم اما در آن نیمه شب همان خوار به کار آمد! قلب آموزگار عزیز کم آورده بود. شریان اصلی قلب بسته شده بود. شریان را باز کردیم. وقتی که کار تمام و درد ساکت و بحران مدیریت شد، آموزگار عزیز را صدا کردم و گفتم، اما من باز هم می گویم توضیح کارکرد قوس هنله و کپسول بومن مال درس زیست شناسی است، توضیح آناتومی و فیزیولوژی کلیه در درس دینی هیچ جایگاهی ندارد، هدف از تشریح عملکرد کلیه در آن درس برای تفهیم موضوع و تقریب معنای خداشناسی بود، شما چه نظری دارید آقای معلم دینی مدرسه راهنمایی شهید عباس ملکی! خودم را معرفی کردم. دستش را گرفتم و داستان را برایش تعریف کردم و خندیدیم به روزگار و بازیهایش!
@Khapuorah
#ماشااکبری
🔘قهوهچی بشقاب نیمرو را جلوی دست راننده گذاشت و با دستمال دور گردنش عرق پیشانیاش را گرفت. سختی و سماجت در صورت استخوانی راننده رسوب کرده بود. رگهای دستش چنان برآمده بود که گویی به جای رُل ماک و مکینتاش سر چرخ گردون در دستش بوده. مجسمهای از خواب و خیال و خستگی. مشتری وفادار چای و سیگار و سوخته!
🔘مردی به شکل و شمایل قدیسها آنسوی نیمکت روبروی راننده تریلی نشسته بود. عمو و مشتریهای محلی درویش نورعلی صدایش میزدند. رانندهها معمولا آدمهای با مرام و معرفتی هستند. راننده رو به درویش نورعلی کرد و گفت؛ مَشتی بفرما هم پیاله ما باش. سفره صداقته، به کمش نیگا نکن، بخور و برکتشو ببین! درویش نورعلی بی آن که نشیمنگاهش را بلند کند سُرّ خورد سمت بشقاب. راننده بشقاب را به سمت درویش نورعلی هل داد و گفت بسمالله. مشغول باش تا من دستی بشورم! برخاست و رفت سمت روشویی. نمیدانم از قصد شستن دستها را طول داد یا اینکه کار تو کار شد و کار شستشو طول کشید. مطمئنم اما فکر بی انصافی درویش را نکرده بود؟ درویش و بی انصافی؟!
🔘درویش نورعلی بی شرم و بدون شک کار پر کردن شکم را شروع کرد. بدون آداب و ادب میهمان و میزبان با چهار لقمه تمام نیمرو را بالا انداخت و در چشم به زدنی ته بشقاب را درآورد. وقتی که راننده برگشت چیزی ته بشقاب نمانده بود. نگاهی به بشقاب خالی و نگاهی به سبیل چرب و چندش درویش نورعلی کرد و با همان لهجه تهرانی گفت؛ ایراد از تو نیست درویش، عیب از بفرمای من است. حالا هم گوارای وجودت. قدیمیها گفتن هر بفرمایی یه نوش جونی هم داره، آره داداش، آن بفرما مبارک و این مربا گوارا. فلاسک را از آب جوش سماور پر کرد و پشیمان از بفرمایی که زده بود سرش را پایین انداخت و رفت!
🔘حکایت ما مردم و جناب پزشکیان حکایت درویش نورعلی و راننده تریلی خط تهران جنوب است. ما برای شدنها و نشدنها و بایدها و نبایدهای زیادی به آقای پزشکیان بفرما زدیم. با هزار امید و آینده گفتیم بفرما بنشین گوشه سفره سیاست. ما لقمه قدرت را مهیا کردیم و برای قورت دادن قدرت به جناب پزشکیان تعارف کردیم. ما به امید اندکی از دموکراسی نیمکت حکمرانی را مهیای نشستن آقای پزشکیان کردیم. بشقاب آبرو و اعتبار خود را هُل دادیم جلوی دست پزشکیان و گفتیم بفرما یعنی با ما هم پیمان و پیاله باش. ما حق و حرمت و حیثیت خود را گذاشتیم جلوی دست پزشکیان. ما فکر میکردیم این تعارف و تکلیف نصب العین پزشکیان خواهد بود و از بابت همین نان و نمک حرمت همپایی و پیمانی نگه میدارد. هیچ وقت فکر نمیکردیم پزشکیان ته بشقاب را درمیآورد و کاری میکند که وضع ما از آنی که بود بدتر و بغرنج تر شود. ما از سر ناچاری و ناداری! به آقای پزشکیان بفرما زدیم. پزشکیان اما بی التفات به امیدها و آرمانهای ما ته بشقاب سیاست را درآورد. وعدههایش را فراموش کرد. خوب گفت اما بد عمل کرد. ما را از بفرمایی که زده بودیم پشیمان کرد.
🔘ما برای کسب حداقلی از آزادی بیان و آزادی پس از بیان به آقای پزشکیان بفرما زدیم، به مدد ناشتا و نیمروی ما بود که پزشکیان قوّت یافت و قدرت گرفت! ما بشقاب حق تعیین سرنوشت خود را با آقای پزشکیان به شراکت گذاشتیم افسوس که تا ما از آبریز برگشتیم پزشکیان با ارائه لایحه مقابله با انتشار محتوای خلاف واقع در فضای مجازی همه سهم و سزا را بالا کشید و حدها و حرمتها را زیر پا گذاشت.
🔘جناب پزشکیان، به قول آن راننده تریلی هر بفرمایی نوش جانی هم دارد. پیشی گرفتن از فرقه پایداری در بستن دست و دهان منتقدان گوارای وجود، نوش جان!
بد بفرمایی بود و تلخ تعارفی!
رانندهها اگر چه اهل مرام و معرفتند اما صاف و سادهاند و هر کس میتواند کلاه از سرشان بردارد، درست مثل ما مردمان تشنه و گشنه..
@Khapuorah
#ماشااکبری
🔘 تمامِ تباهیام. کلکسیون کفر و کِلافگی. مجموعهایام از مجنونها. کلافی کورم در دستان یک عده کور. گرفتارِ گیرها و گورها. از گورستان تاریکتر و از گور تنهاترم!
به طرز تباهی تُرد و تُنک و شکنندهام. پُویْش پُویْک پاییزم! از باغ بی زوال بهار، از مزرع سبز فلک، مشتی خاطره به جا مانده است! خاطرههایی مثل کاهِ مانده در خرمنجا اسیر باد و بیداد و بیابان!
🔘 هیچ کاری را نمیتوانم تمام کنم. هیچ کاری نمیتوانم بکنم. ناقص و نیمهام. ناقص الخلقهام مثل شعرهایم.ناتمام مثل داستانهایم پرسه زن پریشان اینستا و تلگرام. چیزی در وجودم از کار افتاده است. حجمی از من گم شده است. بخشی، بخش بزرگی از من نیست. یک جای خالی در خوابم جا مانده است. خانه خوابها و خیالهایم خلوت است! خستهام. خوابم به مالیخولیا میماند، خیالم به آینهای خراشیده. هیچ تصویر روشنی در آینه نیست. مهالود و مرگاندود. روز و شب همانند دو ولگرد در افکارم پرسه میزنند. آونگم بین امید و ناامیدی. در نوسان بود و نابود تن میفرسایم و طعنه میافزایم. از ناامیدی به بی امیدی رسیدهام.
🔘 وحشت واژهها را میبینم. کسالت کریه کلمهها آزارم میدهد. نوشتن دیگر تسکین نمیدهد. هر نفس واچوفی زخمی است در سینه. کوه رفته است و من تنها ماندهام. مثل سنگی بی کوه، داری بی دارِستان. رود بی سرچشمهام. کشکانم خشکیده. میخواهم به شکم مادرم به آن تنهایی تاریک ناجاودانه برگردم و آنجا برای همیشه به پشت بخوابم!
🔘 راه افتادهام مثل یک راهب تنها. رَم کردهام نه مثل یک اسب ترکمن که به سان یک یابوی کور، چهار نعل به سوی نابودی. روحم در گذشته گرفتار شده است. روانم در راهها و رنجها رسوب کرده است. گذشته هر روز محو و مبهمتر میشود. آینده چنان تیره و تاریک که هر لحظه میپندارم از لبه پرتگاهی در جهنم جاویدان سقوط میکنم.
🔘 سرم را بگذارید میان یک گیره فلزی بزرگ و با مشت بکوبید روی دگمه حرکت...
ئَرّا تِلونِنْ سَرِمْ زارَّه مِه!
@Khapuorah
#ماشااکبری
🔘 برای این ماهِ خسته و خاک آلود که سر نهاده است بر جنوب غرب آسیا غمگینم. برای این مهتابِ بی تابِ کز کرده میان کاسپین و دریای پارس دل آشوبم. پر از بغض جوشانم برای ایران. چونان سماوری در قُل قُل برای این زیستگاه زیبای زخمی خوابیده بر دامان دماوند. بدخیالم بهر این خورشید خستهی نهاده سر بر گُُردهی گرٓین.
پریشانم. پرهیبیام پر از پروا. پروایِ تنِ تب دارِ پر از تاولِ ایران.
🔘 لهیب تا مغز استخوانم سر میکشد وقتی گیسوان ایران زیبا را میان شعلههای سرکش آتش نظاره میکنم. قلبم مچاله میشود وقتی که میبینم چتریهایش در شیراز میسوزد، کاکلش در ایلام، بناگوشش در زاگرس. گویی کفگیری «مِژ»۱ مشتعل در آغوشم میپاشند وقتی که مژههای زیبای ایران زیبا را نمناک میبینم.
اندوه انبوهی فضای سینه ام را پر میکند وقتی لبهای خشک و ترک خورده ایران را می بینم. خون میجوشد از خانه خوابهایم وقتی خبر ریخته شدن خون فرزندان ایران را میشنوم. گیتی را سرنگون میخواهم اگر یک لحظه ایران سرافکنده باشد!
🔘دلگیرم. دلگیرم از دشنهها. از دستها و دشنهها. از دشمنیها میترسم. دشمنی دوستان بیمناکم. بیمناک از دشنه هایی که شغاد بر جسم رخشها و رستمها مینشاند. آتشیام از آتشهایی که دشمن بر جان سیاووش میاندازد. چشمم پر آب میشود از دیدن چاههای پیش پای تهمتن. خوابم خراب هزارخوان پیش روی ایران است.
🔘ایران صدها بار دشنه خورده است. خنجر کم بر جگرگاه ایران ننشسته است. کم سنان در سینه این سرزمین فرو نشده است. تاریخ گواه است که ایران دشنه دشمن را تاب آورده است. تیغه خنجر خارجی را خمانده است. سنان در سینه داشته اما زانو از زمین کَنده و گردن برافراشته و گردنِ گردنکشان را به کُنده و کَمَند کشیده. مرا از دشنه دشمن را هراسی نیست من برای ایران از دشنه دوست می هراسم! بی مهری اهل خانه پریشانم میکند.
🔘ایران فقط جغرافیای ما نیست. جان ما و جلوه و جلای ماست. پشت و پناه ماست. پناهگاه پدران و پیشینیان ما بوده. پگاه ما بوده است، پسین ما نیز خواهد بود. گاه گذشتگان ما بوده است آرامگاه ما و آیندگان ما خواهد بود.« مالگَه»۲ و «دالگَه»۳ ما خواهد بود تا «قیرٓ»۴ قیامت. منزل و ماوای ما بوده است، تا روز رستاخیز مزار ما خواهد شد.
🔘 هر زخمی که بر تن ایران بنشیند زخم جسم و جان همه خواهد بود. بر فرزندان ایران است که با یگانگی و همدلی زخمهایش را تیمار کنند. دردهایش را تسکین دهند. همین الان. همین لحظه. من پرستارم، میدانم درنگ برای بستن یک زخم، تاخیر برای تسکین یک تب چهها به روز ناخوش احوال میآورد. الان گاه مشاجره فرزندان ایران نیست. وقت پرخاشگری نیست. نوشداروی سهرابِ خنجر به پهلو را همین الان بیاوریم، دیگر روز سهراب را از این نوشدارو نصیبی نیست.
🔘برای تیمار تن تب دار و پر تاول ایران دشنه دشمنی را دور بیندازیم. کمان کینه را کنار بگذاریم. ما همه فرزندان این مادر رنجیده و رنج دیدهایم.
۱، زغال برافروخته
۲،سکونتگاه
۳،وعده گاه، محل قرار
۴، بانگ بلند، صفیر آخر
@Khapuorah
#ماشااکبری
ترموستات را برعکس بستهاید!
🔘 سه ماهِ تمام اسیر و ابیر این ماشین لعنتی بودم. کمی سنگین کار میکرد و گاهی هم درجه آبش از وسط بالاتر میرفت. بردم پیش «اوسا وَلی». گفت از ترموستات است. حضرات فنی درست است تابلو زدهاند تعمیرکار اما بیشترشان تعویض کارند. هم راحتتر است هم ممر رزق و روزی دوستان قطعه فروش. اوسا ولی ترموستات را تعویض کرد اما عیب ماشین رفع نشد. حالا دیگر زودتر آمپر بالا میرفت و دیرتر پایین میآمد. طوری شده بود که فن مرتب در حال کار بود. بردم پیش اوسا ولی نگاهی کرد و سیم گاز را کشید و ناله موتور را درآورد و گفت از شمع آب است. شمع را تعویض کرد. آمپر آب کُلَن از کار افتاد. ماشین جوش میآورد. موتور به لرزش میافتاد اما درجه آب عین خیالش نبود!
🔘چارهای نبود، همان شمع قدیمی را دوباره سوار کرد. مشکل من و ماشین حل نشد. اوسا ولی که به مهارت و مهندسی خود غرّه بود گفت صد در صد عیب از رادیات است. رادیات ماشین را باز کرد و بردم روبروی راهنمایی و رانندگی. استاد سیصد تومن گرفت و رادیات را چند بار فنر زد و با جرمگیر شست. یک بطری جرمگیر هم البته خریدم سی و پنج هزار تومن. اوسا ولی رادیات را بست و گفت گاز بده برو. خیالت تخت تخت. عیب از رادیات بود!
🔘پانصد متر راه نرفته بودم که دوباره آمپر بالا رفت و فن روشن شد و آش همان آش بود و کاسه همان کاسه. بعد از کلی دوندگی برگشتم سر جای اوّل. من از ماخوذ به حیایی فراوان ضربه خوردهام. برایم خیلی سخت بود دوباره برگردم و مزاحم اوسا ولی شوم. بعد از سی متری اولین مکانیکی زدم کنار و به استاد کار جوان شرح حال و قصه قال را گفتم. گفت از ترموستات است! گفتم تازه عوض کردهام. گفت باشد که تازه عوض کردهای عیب از ترموستات است! دست به آچار شد و ترموستات را باز کرد. گفت خودت ترموستات را بستهای؟ نه. چرا؟ ترموستات را برعکس بستهاند! سه ماه موتور با ترموستات برعکس کار کرده بود!
🔘اوضاع و احوال مُلک و مملکت و مدیرانش را که میبینم همهاش فکر میکنم ترموستات برعکس بسته شده است! هزار قیف و قانون و قاعده و قرّ و قمیش گذاشتهایم که راه آدمهای ناباب و نااهل را سد کنیم و اجازه ندهیم انگلها وارد سیستمها و سازمانها شوند و آلودگی و آزردگی به بار بیاورند اما هر بار نتیجه کار افتضاح تر از پیش میشود.
همین آبروریزی ورزشِ دو و میدانی در کره را ببینید. مگر دهها ترموستات و قیف و فیلتر و فنس و فن سر راه ورزشکاران ملی نیست؟ پس این لای و لجنها چگونه از درز و دوز فنس و فیلترها گذشتهاند و وارد سازمان ورزش مملکت شدهاند؟ چطور حسگرهای همیشه حاضر، این مایه ضعف و زدگی را در اخلاق و عِرق و عاطفه این آدمها تشخیص نداده است؟ حاصل آن همه مراقبت و مواظبت چیست؟ چرا با وجود نصب ترموستات و تعویض شمع آب و شستشوی رادیاتور مشکل ماشین هنوز پا برجاست؟ یعنی نتیجه آن همه پیام و پوستر و بنر و بنیاد اخلاقی و اسلامی باید این آبروریزی بینالمللی باشد؟ این نتیجه با آن شعارها و شگردها همخوانی ندارد!
🔘کارکرد ماشین مدیریتها و موتور مسئولیتها نشان میدهد که ترموستات برعکس بسته شده است. وقتی که پَستها و پوشالیها بالا میآیند و فرزانگان و فرهیختهها پس زده میشوند یعنی که قیف را سر و ته گذاشتهاید! یعنی ترموستات را طوری بستهاید که چاپلوسها و پاچهخارها و آدمکها و انگلها به راحتی از آن رد میشوند و آدمهای اهل و با اصالت را گیر میاندازد. قیف و قاعدهها را برعکس کردهاند تا چاپلوسها و چپولها را وارد سیستم شوند. اگر ترموستات دو و میدانی درست بسته شده بود هرگز کسی که متهم به آزار جنسی است در این ساختار جایی برای عرض اندام پیدا نمیکرد! چه رسد به ریاست و صدارت! وقتی که قیف بر اساس خودی و ناخودی تنظیم میشود و ترموستات را طوری بسته اند که از گند و گناه آدمهای ناباب بگذرند البته که عمله و اکره آن عنصر ناباب در کُره باید آن آبروریزی بین،المللی را به بار آورند!
🔘 قیفهای سر و ته و ترموستاتهای برعکس را بردارید تا آدمهایی که در عَلَن و آشکار پرچم پارسایی برمیدارند و چون به خلوت میروند آن کار دیگر میکنند نتوانند وارد سیستمها و سازمانها شوند و پیش چشم جهانیان شرمساری ملی و میهنی به بار آورند.
ترموستاتهای برعکس را درست کنید تا راه بر ریاکاری بسته و چاه چاپلوسی پر شود. قیف سر و ته را بردارید و دست از قصه خودی و ناخودی بردارید آنگاه خواهید دید که نیرومندها و نیرمانها چگونه برای این خاک و این خانه افتخار خواهند آفرید!
@Khapuorah
#ماشااکبری
گناه گرسنگی!
🔘یاد حیوان زبان بسته که میافتم دود از کلهام بلند میشود. زبان بستهای که گناه نکرده گرفتار شد. بی تقصیر تقاص پس داد. شیرینی کم و تلخی فراوان چشید. برای لقمهای نان هزار ننگ و نکبت تحمل کرد. دنبال مثقالی محبت صد شیوه و شکلک برای آدمها درآورد.
خیلی خام و خردینه بود که پس کلهاش را گرفتند و گوشهایش را از بیخ بریدند. چرا؟ برای این که درّنده شود! کسی هم نپرسید بریدن گوش با چه مکانیسمی سبب درّندگی میشود؟ سگهای گوش بریده زیادی بودهاند که از جیغ یک گربه ترسیدهاند! حریف یک شغال کور نشدهاند! «ئیریشت»۱ «تارشتی»۲ نیاوردهاند! با اولین تشر دُمشان را لای پایشان گذاشته و زبان به کام گرفتهاند! درّندگی حرف و حیلهای بیش نبود. چیزی مثل کشتن گربه دم حجله. تلاش برای تسلیم کردن. ستم برای سکوت. بریدن گوش جلاد جسارت است!
🔘گوشهای توله را که بُریدند نامش شد «گوش بِرّیا»۳. شش ماهه بود اما قدر قاطری بالا و بلندی داشت. به پهنای چند گز میپرید. کافی بود به جانبی انگشت بکشی و بگویی «هِشگو»۴ مثل تیر که از تفنگ میجَهد به آن سوی هجوم میآورد. از تیزی و تازَندِگی گوش برّیا هر چه بگویم کم است. شبها یک آن از صدا نمیافتاد. از چپ به راست میآمد. از بالا به پایین میرفت. بی مهتر و مربی بزرگ شد. تولگی را که پشت سر گذاشت از کانون توجهها بیرون افتاد. در آب و آذوقهاش خلل و خرابی به بار آمد. سه چهار روز یکبار مادر یا مادربزرگ نصفه نانی، ته مانده سفرهای یا کمی خمیر ترش میانداخت جلوی سگ. سگ دُمی تکان میداد، نان و خمیر را بو میکرد اما نمیخورد. نان، نیاز سگ نبود. سگ از گرسنگی روز به روز کاهل و کاهیده میشد اما عین خیال هیچ کس نبود. از بخت بد سگ، آن سال نه یابویی سَقَط شد. نه بزی مردار گردید و نه مرغی و میشی از بین رفت! گوش بِرّیا روزها و شبهای بسیاری را گرسنه ماند. وق و واق کرد و با شکم خالی قبیله و قافله را پایید. وقتی که گرسنگی از حد گذشت غریزه دست به کار شد. گوش بِرّیا به همه چیزخواری روی آورد. پِهِن گاو و فضله مرغ و مانده آدمها را به کراهت و کلافگی میجوید! نیاز و ناچاری خویها و خصلتها را دگرگون میکند. عادتها که عوض میشوند آفریدهها عوضی میشوند! احتیاج سگ گوشتخوار را کرده بود گاو علفخوار. گوش بِرّیا گاهی علفهای کنار آغل را میجوید و چند متر آن سوتر قی میکرد.
🔘یک روز که هیچ فضله و فاسد و پِهِن و پسماندهای برای خوردن گیر نیاورده بود سر در مرغدانی همسایه کرد و هر چه مرغهای ماهوت خانم تخم گذاشته بودند را بیرون کشید و خورد! گرسنگی ابتدای لغزش است. شکم که خالی میشود سر و سینه هم از شعور و شرف خالی میماند. حیوان گرسنه راه و رفتارش کج و کریه میشود و دل و دِماغش هیچ امن و انتظامی را نمیپذیرد.
🔘ما آدمها عاشق عادتهای خودمان بودیم. آب و نانمان که به راه بود، گمراه شدیم! فراموش کردیم که گوش بِرّیا هم نیازهایی دارد. شکممان سیر بود و خاصیت سیری بی خبری از حال گرسنه است. هیچ کس نگفت و نپرسید حیوان زبان بسته چگونه بی آب و غذا روزها و شبها را سر میکند؟ کسی نگفت نان و خمیرترش خوراک سگ نمیشود. حیوان زبان بسته برای رفع گرسنگی در هر سوراخ و سفرهای پوزه میگرداند. چنگ میانداخت برای چارهای. کم کم چاوْ افتاد که گوش بِرّیا دزد است. ماهوت خانم برای چهار تا تخم مرغ نزدیک بود شرّ به پا کند. عنبرخانم اینجا و آنجا گفته بود تاپوی آرد را خالی کرده است چون سگ چنگ و چانه داخلش کرده و نجس شده است! من چند بار دیدم که مادر خمیر ورآمده را دور میریزد، لابد گوش بِرّیا ناخنک زده بود. بی خیالی و بد مسئولیتی ما حیوان را بدنام کرد. همه جا حرف دزدیهای گوش بِرّیا بود اما، هیچ کس نمیگفت دزدی چرا؟
🔘یک شب شکم خالی امان گوش برّیا را برید و چشم شعورش را بست. گرسنگی دستش را گرفت و برد داخل «کُلینْ»۴. حریف کیسه آرد نشد. هیزه پر روغن را به دندان گرفت و گریخت. فردا صبح همسایهها هیزه پاره پوره زن عمو را پشت آبادی پیدا کردند! سر و سبیل چرب گوش بِرّیا گویای همه چیز بود! حجت تمام، مماشات ممنوع! دزدی و دلگی گوش بِرّیا بر عمو گران آمد. وقت تقاص تقصرکار رسیده بود. گناه گرسنه سازی ما افتاد گردن گوش بِرّیا. زن عمو چنان پریشانی کرد که چشمهایش شد پیاله خون. عمو تصمیم را گرفته بود. همه تصمیم را گرفته بودند. تنبیه! عمو تپاره را از جلد بیرون کشید. گوش بِرّیا بی بیم از آدمها و عادتهایشان سر و دمش را جمع کرده و خوابیده بود. چند چارک مانده و پسمانده چاره کارش بود اما عمو چاره را در چارپاره دید. قنداق بر شانه مرد رفت، انگشت ماشه را کشید. گوش بِرّیا حتا فرصت نویزه و ناله هم پیدا نکرد!
آدمهای سیر گرسنگی گوش بِرّیا را گناه تشخیص دادند و گناهکار را تنبیه کردند. گرسنگی را گناه جا زدن عادت آدمها است.
پ.ن
۱، حمله
۲، رهگذر
۳، بگیرش
۴،مطبخ
@Khapuorah
#ماشااکبری
دارندگی و برازندگی، نداری و قپ رن!
🔘خاورمیانه را حسابی شلوغ کردهاند. عروسی عربهاست! یک سوی خاورمیانه صدای ساز و سرنا و سُرور است سوی دیگر سکوت است آمیخته با کمی حسادت و حسرت. ما حال کسی را داریم که همسایهاش عروسی گرفته اما ما را دعوت نکرده است! جشنوارهای از جلال و جلوه راه انداختهاند. آدمهای خیلی خیلی خاص را دعوت کردهاند. یکی همین ایلان ماسک مولتی میلیاردر، مدیرعامل تسلا و شبکه ایکس که بعضی میگویند شاید از آدم فضاییها باشد بس که خلاق و مبتکر و ایده پرداز و کارآفرین ااست. یکی همین سِم آلتمن بنیانگذار هوش مصنوعی و شرکت Open Ai، سوّمی لاری فینک مدیرعامل بلک راک بزرگترین شرکت سرمایه گذاری آمریکا. چهارمی هم اینفانتینیو رئیس فیفا، ساختاری با گردش مالی حدود ۱۰۰۰ میلیارد یورو در سال. و آخری هم آن ایرانی مغضوب ایران، مدیر عامل شرکت اوبِر!
🔘نگاهها از سراسر جهان به میزبانی و مهمانی در خاورمیانه دوخته شده است. هر حرفی فوری تیتر اخبار رسانههای دنیا میشود. هر لبخندی که بر لبها میآید دهها جور تفسیر و تحلیل بر آن می،نویسند. هر چینی که بر پیشانی یکی از آن آدمها میافتد مفسران دهها ساعت در مورد و موضوعش حرف میزنند!
ترامپ آدم جالبِ بی ملاحظهی رُکِ تاجر مسلکِ همه فن حریفی است، دست دهها مدیر موفق جهانی و تاجر متمول و آدمهای فنسالار را گرفته و با خودش آورده وسط خاورمیانهای که به قول مهندس بهروز رحیمی اگر همین آمریکا و امکاناتش نباشد به شب نکشیده نیمی از این جغرافیا نیم دیگرش را بی باقی قورت میدهد!
🔘 حالا دیگر معلوم شد که برای توسعه و تکامل یک ملت نه تاریخ تعیین کننده است و نه جغرافیا تضمین کننده. مایه و سرمایه پَستی و بلندی هر سرزمینی اندیشه و آمال رهبران و تصمیم گیرندگان آن است. درک درست دنیا و تحولات آن مسیر ترقی و تنزل جوامع را تعیین می،کند. آنچه که این روزها در دو سوی خلیج فارس میگذرد مایه حیرت و حسرت یک سوی و شوق و شعف سوی دیگر است. خاورمیانه همیشه پر از تناقض و تناسب بوده است. سرزمین شگفتیهای شگرف در درازنای تاریخ. در یک سوی فن سالاران و سرمایه داران تراز اول جهان جمع شدهاند و حرف از هوش مصنوعی و پروژه نئوم و شهر هیدروژنی و انرژی سبز است و در دیگر سوی نهایت نبوغ آدمها این است که برای مقابله با ورشکستگی در حوزه انرژی کودکان را ساعت پنج از خواب بیدار و ساعت شش به مدرسه بفرستند و وزیر نیرو که مهندس است برای پر کردن سدهای خالی گفته است عُلَما چرا فکری نمیکنند؟! به همین تلخی و تباهی!
🔘آنجا خبر اول رسانههایش سرمایهگذاری ۶۰۰ میلیارد دلاری عربستان در آمریکا و در مقابل سرمایهگذاری ۳۰۰ میلیاردی آمریکا در عربستان است. اینجا اما تیتر اول رسانهها یا در مورد عفو و اعدام تتلو است یا انتصاب فلان پادوی ستادی بعنوان مدیرکل بهمان اداره. شهروند آنسوی خلیج فارس دنبال اخبار و اقدامات دولت در حوزه کشاورزی بدون آب و سرمایه گذاری در پروژه هوش مصنوعی در مدیریت شهری است اما من شهروند ایرانی باید در به در از این سایت به آن سامانه به دنبال ساعت قطعی برق خانه و محل کار و مطب پزشک و مطب فیزیوتراپی باشم و طوری این ساعتها را همراه و هماهنگ کنم که مثل هفته گذشته مجبور نشوم چهارطبقه ویلچر را به دوش بکشم چون برق نبود و آسانسور کار نمیکرد!
🔘 قصه آدمهای آنسوی خلیج فارس با داستان آدمهای اینسوی خلیج فارس حکایت داشتن و نداشتن است. آنکه دارد پزش را میدهد و آن که ندارد پوزش زده میشود! هر چه نباشد به قول اکبر باتیر قدیمی دنیا گفته است دارندگی و برازندگی نداری و «قپ رن»۱. برازندگی آنسوی خلیج فارس از بالای دارایی و داشتههایشان است. قَپِ رِنْ اینسوی خلیج فارس هم حاصل نداری و نداشتن است. ناداری فقط نداشتن آب و برق و گاز و بیمه و شغل و درآمد نیست. بزرگترین فقر، فقر درک و دانش است. نداشتن درک و دانش از دنیای امروز و آینده ما را به این روز انداخته است!
حاکمیت درک و دانشی از دردها و دغدغههای ما ندارد عُلَما چرا کاری نمیکنند؟!
۱،تلاش بیحاصل.هجوم برای گرفتن.
@Khapuorah
#ماشااکبری
🔘 راست یا دروغ گفتند ترامپ قصد دارد در سفر خاورمیانه نام جاویدان خلیج فارس را طور دیگری بر زبان آورد. سیاستمداران موجودات سَیاسی هستند و رفتارهای سیالی دارند و رفتارهای خرق عادت و قابل شماتت از آنها بعید نیست! راست و دروغ حرفشان از اوّل معلوم نیست اما از آخر معلوم میشود که بیشترشان دروغ گفتهاند. همه چیزگویی خوی و خلقت سیاستمداران است.
🔘واکنش ایرانیان به تغییر نام خلیج فارس نباید عجیب و دور از انتظار باشد عجیب اما رفتار سیاستمداران و اهالی حاکمیت است. رِنگَری و ریاکاری در این فقره کاملن آشکار و عیان است. یک بام و دو هوایی حضرات یادآور داستان متوّلی و حرمت امامزاده است. کسانی که خودشان اوّلین سنگ را به آبگینه آبروی ایرانی زدهاند حالا هوار و هیاهو میکنند که خلیج فارس چنین است و چنان. آدم نمیداند دُم خروسشان را باور کند یا قسم حضرت عباسشان را. متوّلی که حرمت امامزاده را نگاه ندارد البته هر بی سر و پایی وسوسه میشود که پرده حرمت حریم را ملکوک و مسموم کند.
🔘 غمانگیز است که بگویم تغییر نام خلیج فارس را کسانی در دهان بیگانگان انداختند که حالا بر سرا و سفره ایران نشستهاند. همانهایی که نمک را میخورند و نمکدان را میشکنند! وقتی آن تئوریسین تریبوندار که نه سواد دارد و نه سیاست امّا دوست دارد ادای باسوادها را درآورد و مثل سیاستمدارها همه چیزگویی کند گفت نام خلیج فارس را باید بگذریم خلیج اسلامی حرمت این امامزاده شکسته و سنگ نامش در دهان یاوهگویان سبک شد!
🔘ایران یک هوّیت فرهنگی و ساختار تمدنی ترکیبی و چند وجهی است. این ساختار ترکیبی است از تاریخ و جغرافیا. مکانها، نامها، رسمها، روشها، عیدها، آئینها، آدمها، اسطورهها همه در شکلگیری ایران نقش و نشان دارند. خلیج فارس همان پاسارگاد است. تخت جمشید همان خلیج فارس است. خلیج فارس بدون نوروز و مهرگان و آریوبرزن و کوروش و کاوه آهنگر و آرش کمانگیر و رستم و شاهنامه و فردوسی و چهارشنبهسوری و شب چله نقش و نامی ندارد. ارج و ارزش ایران با همه نامها و نشانهها و مکانها و آئینهایش پابرجاست. هر نام و نماد خشتی از ساختار بلند و باستانی ایران است، بی اعتنایی به هر خشت یعنی خلل در همه خانه ایران.
🔘روزگار عجیبی است. تناقضی تمام ناشدنی. کسانی که همه زورشان را زدند تا نوروز را پیش چشم خلق بی رنگ و رَشمَه کنند اما زورشان به غیرت مردم نرسید حالا برای خلیج فارس دایه مهربانتر از مادر شدهاند. چه تلاشهایی کردند تا نوروز را به یک عید بی جان و جلا و جلوه تنزل دهند و تعطیلات ایرانی نوروز را از سیزده روز به پنج روز بکاهند! همین آدمها وقتی زورشان به برزی و بلندای نوروز نرسید در تقویم رسمی کشور سیزده بدر ایرانی را روز طبیعت، شب چله و یلدا را روز ترویج فرهنگ میهمانی و پیوند خویشان و چهارشنبه سوری را روز تکریم همسایگان نامگذاری کردند! این تغییر نامها توسط شورایعالی انقلاب فرهنگی انجام شده است نهادی، که در رأسش ریاست جمهور مملکت نشسته است!
🔘عجیب است! حالا کسانی هوادار خلیج فارس شدهاند که با هر نام و نشان و رسم و راهی که به نام ایران و ایرانی گره خورده سر ستیز برداشتهاند. چطور میشود هم سنگ خلیج فارس را به سینه زد و هم راه مردمی را که میخواهند ساعتی را در ساحت و سایه پاسارگاد بگذرانند سد کرد؟ تخت جمشید چراغ روشن ایران است در درازای تاریخ و جغرافیا مگر همینها کمر به تخریبش نبستند؟ غیرتی شدن روی تغییر نام خلیج فارس را ایرانیها از شاهنامه و تهمتن و فردوسی یاد گرفتهاند. همان شاهنامه ای که دیوارنگارههای پنج هزار متریاش را شبانه از در و دیوار جمع کردند؟ کسانی پرچم حمایت از خلیج فارس را به اهتزاز درآوردهاند که طاقت شنیدن نام ابومسلم خراسانی را نیاوردند!
🔘جالب است همه کسانی که حالا در حمایت از خلیج فارس سیس و سیمای کاوه آهنگر گرفتهاند مجسمه کاوه آهنگر را با سختی و سفارش از مرکز از میادین اصفهان کنار گذاشتند. برای نگاهبانی از البرز و الوند و بیستون و خلیج فارس و سیستان و خوزستان از آریوبرزن آدمتر و افسرتر که نداریم؟ داریم؟ عمله و اکره همینهایی که حالا زیر نام خلیج فارس سینه میزنند تندیس آریوبرزن را در یاسوج به آتش کشیدند؟ از آرش کمانگیر وطنپرستتر در این سرزمین هست؟ چطور میشود برای تغییر نام خلیج فارس یقه چاک کرد اما مجسمه کسی را که برای فراخی و فراوانی سرزمین ایران جانش را در نوک تیر گذاشت و رها کرد از میادین شهرها جمع میکنند! این تناقض چه معنایی دارد؟
🔘واکنش به تحریف و تغییر نام خلیج فارس مایه مباهات است این مباهات اما در کنار حذف تصویر تخت جمشید از اسکناس صد هزار تومانی قرار میگیرد مایه حیرت و حسرت میشود!
🔘قدیمی دنیا گفته است، حرمت امامزاده با متوّلی است، وقتی اوّل سنگ را خود متوّلی به آبگینه امامزاده زده است از بیگانه چه انتظاری هست؟ دو رویی بد بلایی است!
@Khapuorah
#ماشااکبری
✍ خُلق و خو، خواسته و خواهش آدم نیست. اشتباه است که فکر کنیم اخلاق امری ارادی و آزاد است. مثلن من میلم کشیده عجول و پا به گریز باشم! شما خودتان خواستهاید آدم امن و آرامی باشید! آن سوّمی به انتخاب خودش دمدمی و دو دل شده است! من مربی تعلیم و تربیت نیستم اما میدانم که صفات و سیرتهای آدمها رگ و ریشه در شیوهها و شرایط کودکی دارند. همه ضعفها و قوّتهای آدم از درز و دخمههای کودکی به خون و خصلتهای ما راه باز میکنند. ما در بزرگسالی همانگونه زندگی میکنیم که در کودکی زیستهایم. هر آش و آتشی که هست از کاسه و «کُنِکْ»۱ کودکی بلند است!
✍ من عجلهای و عجولام. میدانم رفتار قشنگی نیست اما چه کنم؟ نه به اختیار من است و نه در ارادهام. همیشه فکر میکنم دیر است! میخواهم بروم مهمانی اضطراب دیر رفتن کلافهام میکند. مهمانی کوفتم میشود. همیشه فکر میکنم دیر میرسم. دیر میروم، دیر میآیم. طوری شده است که بچهها نامم را گذاشتهاند آقای دیره!
✍ از دست شتابزدگی به کجا پناه ببرم؟ صد بار تصمیم گرفتهام عادت عجله را ترک کنم اما هر بار شکست خورده و کنار نشستهام. دهها برنامه و بلا ساختهام که من عجول و شتابزده را ته کوچهای، سر گذری، داخل اسنپی، در راهروهای ادارهای جا بگذارم و بگریزم اما هر بار آن ماشای عجول و عاجل پیشتر از من به خانه برگشته است. آدم هروئینی میتوانند ترک اعتیاد کند اما من ترک عادت نمیتوانم. چرا این عادت عجله این همه چسبان و چغر است؟ علت فقط یک چیز است. مشق کودکی! شتاب و شوریدگی تکلیف بچگیهای ما بوده است.
✍ کودکی من پر بوده است از تند رفتن، تند آمدن، تند گفتن، تند خوردن، تند خوابیدن. مینشینم سر سفره. تا دیگران ظرف سالادشان را پر کنند و قاشق و چنگالشان را بردارند من غذایم را خورده و بشقابم را برگردانده و کنار نشستهام. مقصر این شرایط من نیستم. اصلن مشکل از من نیست، از فرضیه شرطی شدن است. من یاد گرفتهام اگر دیر بجنبم تمام میشود! اگر پا تند نکنم زیر دست و پا له میشوم! دیر حرکت کنم جا میمانم. شتاب اگر نکنم داد و دعوا میشود!
✍ شش سالم بود. به زور میتوانستم میان شخم و شیارها راه بروم. هر تکه گِل و کلوخ برای من سد راهی بود و سیاهی چاهی. رفتن میان شخم و شیارها برای یک کودک شش ساله مصیبت است، واویلا وقتی است که میان آن کلوخ و کلوتهها افسار دو قاطر چموش سر به هوا را هم بدهند دستت! در دنیای غیر انسانها مخلوقی لجوجتر از قاطر خلق نشده است. صد حیله و حرکت درمیآورد تا حرکت نکند. لگد میزند. گاز میگیرد. زیر بار میخوابد. وسط راه میماند. شخم زدن با قاطر عین شکنجه است. چه برای آنکه افسار به دست گرفته چه برای «گایار»۲. برای شخم فقط ورزا! قاطر قدرتمند همه حیوانات است. به آفرودهای امروزی میماند بیصاحب شده. راه که بیفتد دیگر ایستایی ندارد. هر چه را سر راهش باشد زیر میگیرد و زخمی و ضایع میکند.
✍ من شش ساله با گامهایی به قدر یک وجب پیش روی قاطرهایی باید راه میرفتم که هر گامشان دو برابر قد من بود. هراس اینکه الان سم قاطر روی پاشنهام مینشیند هولم میکرد. پدربزرگ با های و هی و هُش قاطرها را پیش میراند. یک جفت قاطر دست کمی از تانک ندارند. تانک راه میافتاد. چارهای نبود مگر دویدن. اگر راه میرفتم زیر دست و پای قاطرها قورمه میشدم! این تاو و تعجیل در رفتن از همان روزها با من مانده است!
✍ دنیا دورهایش را زد و کودکی ما را حرام کرد. حالا دیگر نوجوان شده بودیم و دستمان از گردن «داسیلِکْ»۳ به دسته داس رسیده بود. شاشمان کف کرده بود و سبیلمان بور و بی ریخت شده بود. ما همه کودکان کار بودیم. افسار قاطرها که از دستمان افتاد بُرّ خوردیم میان بزرگها و برزگرها. فرزندان آدم هنوز دردی بیشتر و بدتر از داس درو تجربه نکردهاند. پدر و عمو. هر دو آزموده کار و سوار بار. مثلن مرا میانداختند وسط که خواری خردینگیام به چشم نیاید. که اگر کم آوردم دستم را بگیرند. من چکار میکردم که کم نیاورم و جا نمانم؟ تلاش و تقلا تا سر حد مرگ. خودکشی برای خودنمایی! عمو اگر دو بار داس میانداخت من مجبور بودم چهار بار داس بیندازم تا با برزگرهای بنیهدار سر به سر شوم. درو که میگویند مرگ است برای من مرگ مرگها بود. این شتاب و شوریدگی و «شیوِناکی»۳ که من الان در کار و کنش دارم ریشه در همان تقلای طاقت فرسای داس و درو دارد. جایی که من جان میکَندم تا جا نمانم!
✍ هر چه ما بزرگتر شدیم بلاها هم بیشتر و بی مروّتتر شدند. آنقدر بزرگ شده بودم که «آشیر»۵ دادند دستم و گفتند برو به کار خوشه و خرمن. خرمنکوبی فعالیتی دسته جمعی است. چندین نفر هر کدم گوشهای از کار را میگیرند و پیش میبرند. خوبی خرمنکوبی آن است که آدم فرصت پیدا میکند نا و نیرویی بگیرد. نفسی تازه کند و جانی بگیرد.
برای ۷۶ سالگی استاد علی اکبر شکارچی.
✍ سالها پیش بدجوری بز آورده بودم. اقبالم لنگ و خُلقم تنگ شده بود. روحم از ناامیدی یخ زده بود. با قلبی منجمد بر کناره کودکی نشسته بودم. آب اندوه از سرم گذشته بود. دور افتاده بودم از عالَم و آدمهایش. غروب که میشد اضطراب مثل لرز بعد از تب به جانم میافتاد. شبها در تابوت تنهایی خویش گلاویز ترس و توهم بودم. رسوب رنج رود زلال روزهایم را گلآلود میکرد. نابود و ناامید بودم. افتاده و افسرده. آتش در جانم شعلهور و جسمم در اندوه غوطهور. دورتادور دنیایم را دود دلتنگی فرا گرفته بود. اگر اشتباه نکنم دوّم راهنمایی بودم. همان سن و سالی که معمولا با زمینلرزههای روحی و روانی همراه است. در ذهن و ضمیر من زلزله آمده بود. روی خودم آوار شده بودم. مانده بودم زیر آوار خودم. دنیا به طرز وحشتناکی برایم وارونه شده بود. یک جمله بگویم و درددل را بگذارم برای زیر گِل. آن روزها به جای زندگی در ویرانههای خودم پرسه میزدم!
✍ مادربزرگ میگفت بعضی آدمها فرشته بعضی دیگر از آدمها هستند. راست میگفت. فریدون فرشته خیری بود که میان آن وحشت و ویرانیها سر راه من قرار گرفت. فریدون همکلاس من بود. گاهی با هم درددل میکردیم. دردها و دغدغه هایمان را به اشتراک میگذاشتیم. کمکهای کودکی. تمرین بلوغ و بزرگ شدن. چارهجوی ناچاریها. وقتی به فریدون گفتم شبها خواب و تاب ندارم و تا دیر وقت بیدارم. گفت علاج عیبت موسیقی است. موسیقی لالایی مادر است. نوازش دستهای مهربان است. دوش آب گرم است که از خرابی و خستگی خالصت میکند. موسیقی مُسَکِن دردهای روح و زخمهای ذهن است. موسیقی گوش کن ببین چطور خواب و خُرناس به خانهات میآید!
✍ فریدون فردا یک نوار موسیقی با خودش آورده بود. نوار بدون ضبط گلوله بدون تفنگ است. ما برای رها شدن از رنج چه رنجهایی که نکشیدیم! برای پیدا کردن رادیو ضبط پیاده از سه راه کورش رفتم قاضی آباد پشت پمپ بنزین. ضبط عمو را به شرط این که فردا صبح برگردانم گرفتم و دوباره همان مسیر را پیاده برگشتم. شهر به تسخیر شب درآمده بود که رسیدم خانه. نوار را داخل ضبط گذاشتم و دگمه صبط را فشردم.
دِی باوَه هِه کُو دوئارَه!
✍ صدای خواننده خشدار و غمگین بود. از ته تاریخ دستی بر دهلی میکوبید. سُرنا ستار از سر میبرد. ناله نهیب. خواننده غمش را با خشم و خروش در گوش شنونده فرو میکرد. حرف حماسه و هیبت بود. بانگ بیدار باش. هِه کو! حرکت کن. بِران. برو. نمان. باش. بزی. کاش میشد حس و حماسهای که در ترکیب دِیْ باوَه هست را برای خواننده توصیف کرد! آب برای تشنه. نان برای گرسنه. آزادی برای اسیر. هوا برای خفه. «خَوَّر»۱ برای خفته. هر بار که نوار به ته آهنگ میرسید دگمه تکرار را میزدم و از نو گوش میکردم. گاهی آدم گوش نمیکند. صدا را میبیند. آهنگ را تماشا میکند. مثل من در آن شب.
✍ گرما و نَرمای موسیقی آرام ارام تن سرد و سرمازدهام را درنوردید. خون و خروش در رگهایم به جریان افتاد. خواب خَس زمستانی از سرم پرید. پلکهایم سبک شدند و سرسام از سرم رفت. صبح که بیدار شدم آدم دیگری بودم و هنوز صدای دی باوه هه کو دوئاره در گوشم طنین انداز. نهیب ننشستن. بانگ برخواستن. نشستن بر بارگی دوبارگی!
✍ الوعده وفا. صبح اوّل از سه راه کورش پیاده رفتم تا پشت مسجد قائم و امانتی عمو را پس دادم. همان مسیر را دوباره پیاده برگشتم شمشیرآباد و رفتم مدرسه راهنمایی شهید عباس ملکی. جان و جهان جدیدی پیش رویم گشوده شده بود. قلبم قوّت گرفته بود. قُرص و قوی. «سی پریسک»۲ امید در دلم لانه کرده بود. روزم روشنتر از روزهای دیگر بود. شب دیگر آن شولای شوم وحشتزا نبود. از فریدون پرسیدم خواننده این نوار کیست؟ گفت علیاکبر شکارچی. فریدون فرزند سپیددشت و آن طرفها بود.
✍ من سعادت آن را نداشتهام که زانوی ادب پیش آستان استاد علیاکبر شکارچی زمین بزنم اما نیم قرن است که آن صدای صورآسای دی باوه هه کو دوئاره در گوشم طنین و ترنم دارد. آن ساز و آواز جان خسته و جهان بسته مرا نهیب زد و خوی خفته و خواب آشفتهام را آرامش بخشید.
✍موسیقی مرهم است و موسیقیدان صاحب و سازنده مرهم و مداوا. موسیقیدان طبیب طبع آدمی است. خانهات آباد و وجودت بی بلا و ایامت به کام که چهل سال پیش در نیمه شبی شوم آوار ناامیدی را از روی دنیای کودکی من کنار زدی و جسم نیمه جان مرا دوباره جان و جلا بخشیدی، روح مرا از ابلیس اندوه بازستاندی.
🎩 من برایت حالا و همیشه کلاه از سر برمیدارم و پیش نجابت ایلیاتیات سر خم میکنم استاد علی اکبر شکارچی.
پ.ن
۱، هم به معنای خبر و آگاهی و هم بیداری.
۲، پرستو.
@Khapuorah
#ماشااکبری
چی ئی موئَه، چی ئی بی ئَه!
🔘 پنجاه سال پیش، یازده روز از پاییز گذشته بود که مشهدی میرَکَه، بزرگ خاندان میرعالیها سر بر خشت خواب گذاشت و دیگر هرگز بیدار نشد. موّکل مرگ در خواب خِفتش کرد. آن موقع مثل حالا نبود که در جیب هر الف بچهای دو سه گوشی تلفن باشد یا هر نابالغی پشت رُل روندهای نشسته. از هر ده خانهای شاید دو خانه تلفن داشتند و از هر تیر و طایفهای اگر یک نفر مالک ماشینی بود. ارتباطات بسیار محدود و معدود بود. اعلام حضوری شایعترین روش خبررسانی بود. کدخدا میرَکَه شب مرده بود و حالا نیمروز روز بعد بود اما هنوز خبر خفتن ابدی کدخدا به اقوام و اطرافیان نرسیده بود. حسنجان نامی که وانت داشت و بار به محل برده بود خبر مرگ میرَکَه را مثلا درِ گوشی به اکبرآقا داماد میرَکَه داده بود. اکبر شوهر شاپرور، دختر بزرگ کدخدا میرَکَه بود. وقتی که حسنجان چاو میرَکَه را مثلا قرص و قایم به اکبرآقا میداد کرامت پسر اکبر و نوه میرَکَه هم حضور داشت و خبر را میشنید. حسنجان گول کودکی و کوچکی کرامت را خورده بود. اکبرآقا خبر را شنیده بود اما جسارت آن را نداشت که خبر را به شاپرور برساند و دختر را از مرگ پدر خبردار سازد. خیلی این پا و آن پا و این دست و آن دست کرد و دنبال راه و روشی به قاعده گشت که خبر مرگ پدر شاپرور را تعدیل کند و تخفیف دهد و خبر را به گونهای بگوید که زنش پس نیفتد و کم نیاورد. دنبال بهانهای میگشت اما جور نمیشد و زمان به سرعت سپری میشد.
🔘 چند ساعتی بود که اکبرآقا در خانه خودش را کش و قوس میداد و خبر را میآورد تا نوک زبان و از گفتن دریغ میکرد. اکبر آدم خسیسی بود حتا در خرج کردن خبر! در تمام مدتی که اکبرآقا نقشه میکشید که چطور خبر را به اهل و عیال بدهد، خبر مرگ میرَکَه کرامت را قلقلک میداد. خارش خبر آرام و قرارش را برده بود. ذهن و زبانش گنجایش پوشاندن خبر را نداشت. در خانه راه میرفت و میگفت؛ «چی ئی موئَه! چی ئی بی ئه»۱. پشت سر مادر راه میافتاد و مرتب تکرار میکرد چی ئی موئَه، چی ئی بی ئه! نصف روزی هر چه اکبر سکوت کرد کرامت زبانش چرخید و کنایه و کناره زد تا شاپرور متوجه شود که پدرش دار دنیا را ترک کرده! شاپرور اوّل التفاتی نکرد. اهمیتی نداد. اما وقتی که اصرار و تکرار از حد گذشت کلافه و عصبانی شد و گفت هر چی بی ئه وِه درک، هر چی ها بوئه وه جنم!
🔘 مملکت پر شده است از چی ئی موئه، چی ئی بی ئه. فضای خبررسانی و رسانهای مملکت چیزی در حد همان خبررسانی کرامت است. پر از گوشه و کنایه و کد و کلید. ما مردم هم نقش شاپرور یتیم شده را داریم. حتا خبر یتیم شدنمان را با خساست و ناخن خشکی اعلام میکنند. آنهایی که اصل و اصالت خبر نزدشان است سکوت میکنند و جنم و جسارت خبررسانی شیک و شفاف را ندارند. تعلیق تباه کننده چی ئی موئه، چی ئی بی ئه ملت را عاصی و عصبانی میکند. خبرها همیشه در سایه حشو و حاشیه خود گم و گرفتار میشوند. آنها که وظیفه خبررسانی به وقت و واقعی را برعهده دارند آنقدر سکوت میکنند و خساست خبری به خرج میدهند تا کرامتها راست و دروغ و واقعیت و مجاز را سر هم کنند و با هزار کد و کنایه به گوش مردم برسانند. برای همین سبک و سیاق خبررسانی است که مردم آزرده و عاصی میگویند هر اتفاقی افتاده به درک، هر اتفاقی خواهد افتاد به جهنم!
پ.ن
۱، اتفاقی افتاده، اتفاقی میخواهد بیفتد!
@Khapuorah
#ماشااکبری
✍ تا جایی که یادم میآید «هوز»۱ یاسم با هوز پولاد دشمنی و دلخوری داشتند. هیچ چیزی به اندازه نزاع کهنه زندگی را به نابودی نمیکشانَد. میگفتند نزاع از وقتی آغاز شده که قاسم پسر یاسم، شمشاد دختر پولاد را بعد از ده سال زندگی مشترک با دو بچه رها کرده و افتاده است دنبال یک «خُرْوَتی»۲ پاپتی پر خط و خال. شمشاد گفته بود همه دردم این است که مرا با یک «دُوْمی»۳ تاخت زده. شمشاد به قدر کافی از زیبایی و زنانگی بهره برده بود. مردمی که هر دو زن را دیده بودند میگفتند دختر خُرْوَتی در زیبایی نوکر نوکرهای شمشاد هم نبوده است. کار نزاع از نق و نفرین گذشت و به پاسگاه و دادگاه کشید.
✍ هوز یاسم همه جا بصورت مویرگی شناس و شهرت داشتند. یاسم آدم شمرده و شناخته شدهای بود. هزار دوست و رفیق و آشنا میان مردم داشت. پنج پسرش اینجا و آنجا به حق یا ناحق برو بیا داشتند. هر جا دستشان میرفت وَردستشان مهیا بود. فرمانی اگر میدادند فرمانبر فراوان میشد. نه بارشان بر زمین میماند و نه کارشان. هم در دعوا دستشان باز بود هم در دیوان و دولت. کافی بود یکی از هوز یاسم رو به جایی یا کسی بگویند «هِشگو»۴ دهها گرسنه و گرفتار پی سیری و سوری هجوم میبردند. هر کاری که میخواستند میکردند. به پشتوانه زور و زر که یکی در مشتشان بود و دیگری در پشتشان.
✍ پولاد غیر از شمشاد فرزندی نداشت. با برادر و برادرزادههایش سر هیچ بگو مگو و قطع رابطه کرده بود. نه زبانش خوش بود و نه رفتارش خوب. دستش خالی بود و دستهاش خلوت. بارش اگر میافتاد و کارش اگر میماند کسی دست یاری به سویش دراز نمیکرد. هیچ کس با دست خالی دار و دسته جمع نکرده است. مگسان بخاطر شیره و شیرینی گرد هم میآیند. چهار آدم درست و حسابی میان رفقا و روابط هوز پولاد وجود نداشت. نه برای دعوا آدم داشتند نه برای دیوان و دولت.
✍ هوز پولاد در فقره شکایت شمشاد با آن که حق داشتند و حسابی میگفتند اما شکایتشان در دیوان و دولت رد شد و راه به جایی نبرد. معلوم بود سر کیسه را شُل کرده و جیب و جام اهل بخیه را پر کردهاند. هوز یاسم وقتی که خیالشان از دولت و دیوان راحت شد روی آوردند به دعوا و دشمنی. از هیچ آزار و اذیتی در حق خانواده پولاد فروگذار نکردند. خاک آوردند و به اندازه تپهای ریختند پشت در خانه پولاد. هوز پولاد تا سه روز نمیتوانستند از خانه بیرون بیایند. روز روشن جلوی چشم همه خرمنهای پولاد را آتش زدند. تراکتور آوردند و زمین کشت شده را شخم زدند و بذر تازه پاشیدند. ابایی نداستند که عربده بکشند و مال و مِلک را بگذارید و بروید. بیچارگی پولاد پایان نداشت. نه مرد داشت و نه «بَرد»۵. بازوی بی زور و تاپوی بی زرّ پولاد را زمین زده بود. نه مرد دشمن شکن داشتند نه مال دار و دسته ساختن. رو به هر جا و هر کس میکرد همراه و همپایش نمیشد. همه آبادی از دست و دستمال یاسم چیزی چشیده و حالا در دار و دسته او بودند.
✍ هوز پولاد پِی و پیوند دوری با مادربزرگ پدرم داشتند. پولاد از سر ناچاری پیگیر ان آشنایی دیر و دور شده و آمده بود پیش پدربزرگ برای چاره ناچاری. پدربزرگ گفت چنین کن گفت نمیشود. گفت چنان کن گفت نمیتوانم. گفت این را بده و آن را بگیر قبول نکرد. گفت بِکُش و برو سکوت کرد. گفت دست یتیم یسیرت را بگیر و بگذار و برو تا آبها از آسیاب بیفتد و بادی در میانه بوزد و زمان زخمها را کور کند جوابی اما نشنید. مرغ پولاد یک پا داشت. هیچ راه حلی را قبول نکرد. پدربزرگ برآشفت و گفت این را قبول نداری، آن را نمیخواهی چکار میتوانی بکنی؟ گفت هیچی نتوانم هُمالی که میتوانم!
✍ پدربزرگ چندی سکوت کرد. دستی به زبری صورتش کشید و گفت هُمالی هم البته نیاز است و شدنی اما، گوش کن تا اَمایَش را برایت بگویم. « ئرا هُمالی یا مِه مِشْتِتْ پِرّ بو یا پِشْتِتْ»۶. با مشت خالی و پشت خالی نمیشود کباده کینه کشید و «هُپَل»۷ هُمالی برداشت. بی مشت و بی پشت به درد داوْ و دشمنی نمیخورد. یا مرد برای نبرد یا مال برابر هُمال!
✍ حال و روز این روزهای ما حال و روز آن روزهای هوز پولاد است. نه مشت داریم و نه پشت اما داوْ دشمنی گرفتهایم و کمان کینه کشیدهایم. نه در اقتصاد مشتمان پر است و نه در رفیق و رابطه پشتمان قُرص اما هُمال همه دنیا شدهایم. البته که بخشی از هوّیت و هستی در هُمالی است اما، هُمالی بی مشت و بی پشت جز حرص و حسرت و هدم و عدم آوردهای نخواهد داشت!
پ.ن
۱، خاندان، مجموعهای از چند خانواده با نیای مشترک. یکی از تقسیم بندیهای ایلی.
۲،غربتی، بی سر و پا.
۳،دوره گرد. بدنام.
۴،صدایی برای تحریک و تشجیع سگ. فرمان حمله.
۵،سنگ.
۶،برای رقابت یا باید مشتت پر باشد یا پشتت.
۷،سنگی که برای پرتاب کردن بزرگ باشد. قلوهسنگ.
@Khapuorah
#ماشااکبری