6759
گزیدههایی از آثار جیدو کریشنامورتی به فارسی و انگلیسی تماس: @Masnawi کانال محمدجعفر مصفا: @Mossaffadotcom
ترس و واقعیت
هرگاه دیگر نترسید، به دلیل اینکه هر لحظه پایانی و بنابراین نو شدنی هست، به ناشناخته باز خواهید بود. واقعیت همان ناشناخته است.
جیدو کریشنامورتی
@Krishnamurti
گوش دادن بدون فکر
نمیدانم آیا به صدای یک پرنده گوش دادهاید. گوش دادن به چیزی نیازمند این است که ذهن شما آرام و ساکت باشد -- نه یک سکوت رمزآلود و غیر روشن، بلکه فقط سکوت. من چیزی به شما میگویم، و برای گوش دادن به من میبایست ساکت باشید، نه اینکه در ذهنتان انواع همهمههای فکری و اعتقادی داشته باشید. هنگامی که به یک گل نگاه میکنید، به آن نگاه میکنید، بدون نامگذاری بر روی آن، بدون ردهبندی آن، بدون گفتن اینکه آن متعلق به گونهٔ خاصی است -- زمانی که اینها را انجام دهید، نگاه کردن به گل را قطع کردهاید. به همین خاطر من میگویم گوش دادن یکی از مشکلترین کارهاست -- گوش دادن به کمونیست، سوسیالیست، عضو کنگره، سرمایهدار، هر شخصی، همسرتان، بچه هایتان، همسایه تان، راننده اتوبوس، پرنده -- فقط گوش دادن. و این فقط زمانی محقق میشود که شما بدون ایده و فکر گوش میدهید، که به طور مستقیم در ارتباط هستید؛ و با بودن در ارتباط شما میفهمید آنچه که او میگوید واقعیت یا دروغ است؛ و شما نمیبایست بحث و گفتگو کنید.
کتاب "کتاب زندگی"
جیدو کریشنامورتی
@Krishnamurti
Generosity of the heart is the beginning of meditation
We are going to talk about something which needs a mind that can penetrate very profoundly. We must begin very near because we cannot go very far if we do not know how to begin very close, if we do not know how to take the first step. The flowering of meditation is goodness, and the generosity of the heart is the beginning of meditation. We have talked about many things concerning life, authority, ambition, fear, greed, envy, death, time; we have talked about many things. If you observe, if you have gone into it, if you have listened rightly, those are all the foundation for a mind that is capable of meditating. You cannot meditate if you are ambitious—you may play with the idea of meditation. If your mind is authority-ridden, bound by tradition, accepting, following, you will never know what it is to meditate on this extraordinary beauty. ... It is the pursuit of its own fulfilment through time that prevents generosity. And you need a generous mind—not only a wide mind, a mind that is full of space, but also a heart that gives without thought, without a motive, and that does not seek any reward in return. But to give whatever little one has or however much one has—that quality of spontaneity of outgoing, without any restriction, without any withholding, is necessary. There can be no meditation without generosity, without goodness—which is to be free from pride, never to climb the ladder of success, never to know what it is to be famous; which is to die to whatever has been achieved, every minute of the day. It is only in such fertile ground that goodness can grow, can flower. And meditation is the flowering of goodness.
Jiddu Krishnamurti
The Book of Life
سخاوتمندی قلب شروع مراقبه است
موضوع مورد بحث ما نیاز به ذهنی با قابلیت درک بسیار عمیق دارد. میبایست از ابتدا شروع کنیم زیرا اگر ندانیم چطور از ابتدا آغاز کرده و قدم اول را برداریم نمیتوانیم پیشرفت زیادی کنیم. شکوفایی مراقبه، خوبی است و سخاوتمندی قلب شروع مراقبه است. تا به حال راجع به موضوعات زیادی در مورد زندگی، قدرت، بلندپروازی، ترس، حرص، غبطه، مرگ و زمان صحبت کردهایم. اگر مشاهده کنید، اگر با دقت بررسی شان کرده باشید، اگر به درستی گوش کرده باشید، همه آنها پایه و اساس برای ذهنی است که قادر به مراقبه میباشد.
اگر بلند پرواز باشید نمیتوانید مراقبه کنید (ممکن است موضوع مراقبه در ذهنتان مختصراً و نه به صورت جدی خطور کند). اگر ذهنی دارید اتوریته زده، گرفتار رسم و رسوم، پذیرا و یا پیرو هیچوقت نخواهید فهمید مراقبه بر روی این زیبای شگفتانگیز چگونه خواهد بود. در جستجوی موفقیت خود از طریق زمان بودن است که از بخشش جلوگیری میکند. و شما نیاز به ذهنی بخشنده دارید؛ نه تنها یک ذهن باز که پر از فضای خالیست بلکه قلبی که بدون هر فکر و انگیزهای میبخشد و در ازای آن به دنبال هیچ پاداشی نمیگردد. اما در هنگام بخشیدن از دارایی کم یا زیاد یک فرد، کیفیت خود جوش بخشش بدون هرگونه محدودیتی است که ضروری میباشد. بدون سخاوتمندی، بدون نیکی (رهایی از غرور، بالا نرفتن از نردبان موفقیت، مشهور نبودن) مراقبهای وجود نخواهد داشت. یعنی مردن بر همه آنچه که بدست آمده است هر لحظه از روز. تنها در چنین بستر حاصلخیزی است که خوبی میتواند بروید و شکوفا شود. و مراقبه شکوفایی خوبی است.
کتاب «کتاب زندگی»
جیدو کریشنامورتی
@Krishnamurti
Respect
Respectability is a curse; it is an “evil” that corrodes the mind and heart. It creeps upon one unknowingly and destroys love. To be respectable is to feel successful to carve for oneself a position in the world, to build around oneself a was of certainty, of that assurance which comes with money, power, success, capacity or virtue. This exclusiveness of assurance breeds hatred and antagonism in human relationship, which in society. The respectable are always the cream of society, and so they are ever the cause of strife and misery. The respectable, like the despised, are always at the mercy of circumstances; the influences of environment and the weight of tradition are vastly important to them, for these hide their inward power. The respectable are on the defensive, fearful and suspicious. Fear is in their hearts, so anger is their righteousness; their virtue and piety are their defence. They are as the drum, empty within but loud when beaten. The respectable can never be open to reality, for, like the despised, they are enclosed in the concern for their own self-improvement. Happiness is denied to them, for they avoid truth.
- Jiddu Krishnamurti
Series I - Chapter 10 - ‘Respectability’
دربارهٔ احترام
مورد احترام بودن لعنت است. شیطانی است که ذهن و قلب را میخورد. ناخودآگاه بر روی فرد میخزد و عشق را نابود میکند. مورد احترام بودن احساس موفقیت کردن است در تمایل فرد نسبت به کسب موقعیت در دنیا، ساختن دایرۀ اطمینان بدور فرد است، از آن اطمینانی که از پول، قدرت، موفقیت، مقام یا پرهیزگاری میآید. این اطمینانِ منحصر به فرد، تولید نفرت و خصومت در روابط انسانها در جامعه میکند. افراد مورد احترام همیشه سرشناسان جامعه هستند، و بنابراین همیشه علت نزاع و بدبختی هستند.
افراد مورد احترام، همچون افراد نفرین شده، همیشه در موقعیتهای مروتاند؛ تأثیرات محیط و سنگینی سنت به شدت برایشان مهم است، بخاطر اینها اقتدار درونیشان را مخفی میکنند. افراد مورد احترام در کیفیت تدافعی، هراسناک و بدگمانی قرار دارند. ترس در قلبشان است، بنابراین خشم عدالت آنهاست؛ پرهیزگاری و پارسایی آنها استحکامات آنهاست. آنها مانند طبل هستند، خالی در دروناند اما پر سر و صدایند وقتی که به آنها ضربه زده میشود.
افراد مورد احترام هرگز نمیتوانند بر واقعیت باز باشند، چرا که، همچون افراد نفرین شده، در دلواپسیهای پیشرفت شخصی خودشان محصور شدهاند. از آنجا که از حقیقت اجتناب میورزند، شادمانی آنها را منکر میشود.
جیدو کریشنامورتی
@Krishnamurti
بنیان مراقبه
جیدو کریشنامورتی
@Krishnamurti
دانش یعنی جداییِ بین شناخته و ناشناخته. «خود» عین دوگانگی و جدایی است. جداییِ بینِ دیروز، امروز و فردا نیز شکلی از جدایی است.
شناختی که من در شکل تصویر از شما دارم یک عامل جداییِ من از شما است. من احساس میکنم که به صِرفِ تصویری که از گذشته نسبت به شما پیدا کردهام نسبت به وضعِ کنونیِ شما شناخت دارم، حال آنکه ممکن است شما از زمانی که من آن تصویر را از شما در حافظهام ثبت کردهام تا اکنون بسیار تغییر کرده باشید. پس تصویرسازی، که شکلی از دانش و دانستگی است، عامل جدایی است.
کتاب «سکون و حرکت»
جیدو کریشنامورتی
@Krishnamurti
عشق در اکثر اوقات عکسالعملی است که به وسیلهٔ شخصی که مورد توجه و علاقهٔ ما است و ما نسبت به او جذب شدهایم در ما ایجاد شده است. شخصی را که چنان عکسالعملی در ما ایجاد نکرده است، دوست نداریم؛ به اصطلاح عاشق او نیستیم. ولی بعد از رهایی، هنگامی که زندگیِ ناب و خالص در کار است، آنچه واقع میشود کاملاً برعکس است.
در آن صورت عشق (Love) به صورتِ نیروی زندگی و حیات درمیآید که مدام از درونِ ما به بیرون میتراود، فیضان دارد، صادر میشود. در آن صورت عشق را میتوان تشبیه به نور چراغ قوه کرد که بر هر كس بتابد او را روشن میکند.
پس عشق مستقل و غیرِوابسته به هرگونه Object است. درست مثل نورِ چراغ قوه که میتواند به سادگی از یکی متوجه دیگری بشود، از یکی به دیگری بتابد.
کتاب «سکون و حرکت»
فصل بیستم
اثر جیدو کریشنامورتی
ترجمۀ محمدجعفر مصفا
نشر قطره
@Krishnamurti
چقدر ضروری است که هر روز بمیریم؛ هر دقیقه به همهچیز بمیریم، به دیروزهای بسیار و به لحظهای که همین الآن سپری شده است! بدونِ مرگ، نوزاییای در کار نیست؛ بدونِ مرگ، آفرینشی در کار نیست. بارِ گذشته، تداومِ خود را به وجود میآورد و نگرانیِ دیروز، به نگرانیِ امروز جانِ تازهای میبخشد. دیروز، امروز را تداوم میبخشد و فردا همچنان دیروز است. رهایی از این تداوم، جز در مرگ ممکن نیست. در مردن، شادی است. این صبحِ تازه، زلال و روشن، از روشنایی و تاریکیِ دیروز آزاد است؛ آوازِ آن پرنده برای نخستین بار شنیده میشود و هیاهوی آن کودکان، هیاهوی دیروز نیست.
جیدو کریشنامورتی
کتاب «شادمانی خلاق»
How necessary it is to die each day, to die each minute to everything, to the many yesterdays and to the moment that has just gone by! Without death there is no renewing; without death there is no creation. The burden of the past gives birth to its own continuity, and the worry of yesterday gives new life to the worry of today. Yesterday perpetuates today, and tomorrow is still yesterday. There is no release from this continuity except in death. In dying there is joy. This new morning, fresh and clear, is free from the light and darkness of yesterday; the song of that bird is heard for the first time, and the noise of those children is not that of yesterday.
Jiddu Krishnamurti
Commentaries on Living 2
@Krishnamurti
Please inquire, question and doubt whether it is possible to live with another in complete harmony without any dissension or division. If you really, deeply inquire, you will find that you have created an image about your wife or husband, and they have created an image about you. Each has built an image, a picture of the other. These two pictures, images, are in relationship with each other. Where there is an image about another, there must be conflict. I am quite sure you all have an image of the speaker. Why? You don’t know the speaker. You can never know the speaker, but you have created an image about him: that he is religious or nonreligious, that he is stupid or clever, he is beautiful, he is this or that. And with that image, you look at the person. But the image is not the person. The image is the reputation, and reputations are easily created, good or bad. The human brain, thought, creates the image. The image is the conclusion, and we live by images and imagination. The making of pictures has no place in love.
Jiddu Krishnamurti
From How to Find Peace
لطفاً بررسی کنید، پرسش کنید و تردید کنید که آیا ممکن است با دیگری در هماهنگیِ کامل زندگی کرد، بیآنکه هیچ اختلاف یا جداییای در میان باشد.
اگر واقعاً و عمیقاً بررسی کنید، خواهید دید که شما تصویری از همسرِ خود ساختهاید و او نیز تصویری از شما ساخته است. هر یک، تصویری، نقشی از دیگری در ذهنِ خود ساخته است. این دو تصویر، این دو انگاره، با یکدیگر در ارتباطاند.
هر جا تصویری از دیگری وجود داشته باشد، ناگزیر تعارض نیز وجود دارد.
کاملاً مطمئنم که همۀ شما تصویری از گوینده در ذهن دارید. چرا؟ شما گوینده را نمیشناسید. هرگز نمیتوانید گوینده را بشناسید؛ اما تصویری از او ساختهاید: اینکه آدمی مذهبی است یا غیرمذهبی، احمق است یا باهوش، زیباست، یا چنین است و چنان است. و شما با همان تصویر به شخص نگاه میکنید.
اما تصویر، آن شخص نیست.
تصویر، همان شهرت است؛ و شهرتها، چه خوب و چه بد، بهآسانی ساخته میشوند. مغزِ انسان، اندیشه، این تصویر را میسازد. تصویر، نتیجهگیری است؛ و ما با تصاویر و خیالپردازی زندگی میکنیم.
ساختنِ تصویرها هیچ جایی در عشق ندارد.
جیدو کریشنامورتی
از «چگونه آرامش را بیابیم»
@Krishnamurti
زندگی مسالهای انتزاعی نیست
اگر انسان اجازه دهد مشکلی برای یک ماه و یا یک روز ادامه پیدا کند و یا حتی برای چند دقیقه، این مساله ذهن را تحریف میکند. بنابراین آیا امکانپذیر است که با مسئلهای فوراً بدون هیچ تحریفی مواجه شد و فوراً و کاملاً از آن آزاد شد و به حافظه، به حتی خراشی از ذهن، اجازه نداد باقی بماند؟
کتاب «رهایی از دانستگی»
جیدو کریشنامورتی
@Krishnamurti
There is a reality - please listen, sirs - there is a reality which, coming upon the mind, transforms it. You don't have to do a thing. It operates, it functions, it has a being of its own; but the mind must feel it, must know it and not speculate, not have all kinds of ideas about it. A mind that is seeking it will never find it, but there is that state, unquestionably. In saying this I am not speculating, nor am I stating it as an experience of yesterday. It is so. There is that state, and if you have it, you will find everything is possible because that is creation, that is love, that is compassion. But you cannot come to it through any means, through any book, through any guru or organization. Do please realize that you cannot come to it through any means. No meditation will lead you to it. When you realize that no sanctions, no pattern of behavior, no guru, no book, no organization, no authority can lead you to that state, you have already got it. Then you will find that the mind is merely an instrument of that creation. And it is that creation operating through the mind that will bring about a totally different world - not the planned world of the politician or the religio-social reformer - because that creation is its own reality, its own eternity.
J. Krishnamurti
Madras 4th Public Talk 23rd December 1956
واقعیّتی وجود دارد ــ لطفاً گوش کنید، آقایان ــ واقعیّتی وجود دارد که وقتی بر ذهن عارض میشود، آن را دگرگون میکند. شما لازم نیست هیچ کاری انجام دهید. آن واقعیّت عمل میکند، کار میکند و وجودی از آنِ خود دارد؛ امّا ذهن باید آن را احساس کند، باید آن را بشناسد و دربارۀ آن به حدس و گمان نپردازد، و انواعواقسام تصوّرات را دربارۀ آن نداشته باشد. ذهنی که در جستوجوی آن است، هرگز آن را نخواهد یافت؛ امّا چنین حالتی، بیتردید، وجود دارد.
وقتی این را میگویم، نه در حال حدس و گمان هستم و نه آن را بهعنوان تجربهای از دیروز بیان میکنم. این واقعیّت دارد. چنین حالتی وجود دارد، و اگر آن را داشته باشید، خواهید دید که همهچیز ممکن است؛ زیرا آن، آفرینش است، آن، عشق است، آن، شفقت است.
امّا شما نمیتوانید از طریق هیچ وسیلهای، از طریق هیچ کتابی، از طریق هیچ گورو یا سازمانی، به آن برسید. لطفاً دریابید که از طریق هیچ وسیلهای نمیتوانید به آن برسید. هیچ مراقبهای شما را به آن نخواهد رساند.
هنگامی که درمییابید که هیچ دستور و مجوّزی، هیچ الگوی رفتاری، هیچ گورو(مرشد، استاد معنوی)، هیچ کتاب، هیچ سازمان و هیچ مرجعی نمیتواند شما را به آن حالت برساند، در واقع، از پیش به آن دست یافتهاید.
آنگاه خواهید دید که ذهن صرفاً ابزاری برای آن آفرینش است. و این آفرینش، که از طریق ذهن عمل میکند، جهانی کاملاً متفاوت پدید خواهد آورد ــ نه جهانِ برنامهریزیشدۀ سیاستمدار یا اصلاحگرِ دینی ــ اجتماعی ــ زیرا آن آفرینش، واقعیّتِ خاصِّ خود و جاودانگیِ خاصِّ خود را دارد.
جیدو کریشنامورتی
مَدرَس، چهارمین گفتوگوی عمومی، ۲۳ دسامبر ۱۹۵۶
@Krishnamurti
خدا
خدای تو خدا نیست - تصویری ساختهٔ خود توست.
جیدو کریشنامورتی
@Krishnamurti
«اصرارِ مداوم بر باور، نشانهای از ترس است.»
جیدو کریشنامورتی
@Krishnamurti
درک و شناخت "من" به عنوان یک پدیدهٔ دروغ، و آگاهیِ لحظه به لحظه نسبت به این حقیقت که "من" یا "خود" چیزی بیشتر از یک عادتِ ذهنی نیست؛ که فقط شکلی از اندیشیدن است؛ بزرگترین راه و کلیدِ رهایی است.
کتاب «سکون و حرکت»
اثر جیدو کریشنامورتی
به ترجمۀ محمدجعفر مصفا
نشر «قطره»
@Krishnamurti
رابطه آینه است
خودشناسی بر طبقِ هیچ فرمولی نیست. ممکن است شما بهمنظورِ یافتنِ اطلاعاتی دربارۀ خودتان نزدِ روانشناس یا روانکاو بروید، اما این خودشناسی نیست. خودشناسی زمانی به وجود میآید که ما در رابطه، که آنچه را که ما لحظهبهلحظه هستیم نشان میدهد، نسبت به خودمان آگاه هستیم. رابطه آینهای است که در آن خودمان را آنگونه که واقعاً هستیم ببینیم. اما اکثرِ ما، هنگامی که در رابطهایم، قادر به نگاه کردن به خود، آنچنانکه هستیم، نیستیم، چرا که بلافاصله شروع به محکوم کردن یا توجیه کردنِ آنچه میبینیم میکنیم. قضاوت میکنیم، مقایسه میکنیم، رد یا قبول میکنیم، اما هرگز واقعاً آنچه هست را مشاهده نمیکنیم، و این برای بیشترِ مردم سختترین کار برای انجام دادن به نظر میرسد؛ با این وجود این بهتنهایی آغازِ خودشناسی است. اگر فرد قادر به دیدنِ خودش آنچنانکه هست در این آینۀ خارقالعادۀ رابطه، که تحریف نمیشود، باشد، اگر فرد بتواند با توجهِ کامل فقط به این آینه نگاه کند و واقعیتِ آنچه هست را ببیند، بدونِ محکوم کردن، بدونِ قضاوت، بدونِ سنجش، به آن آگاه باشد - و فرد هنگامی این کار را میکند که علاقهای جدی و صادقانه وجود دارد - آنگاه فرد درخواهدیافت که ذهن قادر به آزاد کردنِ خود از تمامِ شرطیشدگیهاست؛ و تنها آن موقع است که ذهن آزاد است تا آنچه که در ورایِ محدودۀ فکر قرار گرفته را کشف کند.
گذشته از اینها، ذهن هر قدر فاضل یا هر قدر کوچک باشد، آگاهانه یا ناآگاهانه محدود است، شرطیشده است، و هر گونه گسترشِ این شرطیشدگی همچنان در محدودۀ فکر است. بنابراین آزادی چیزی بهطورِ کلّی متفاوت است.
از کتابِ «کتابِ زندگی»
جیدو کریشنامورتی
@Krishnamurti
خشونت کودکان
برگرفته از گفتگوی دکتر آلن اندرسون با جیدو کریشنامورتی
فوریه سال ۱۹۷۴ سندیگو امریکا
@Krishnamurti
گروه من
ما احساس انسانیت را از دست دادهایم؛ ما فقط نسبت به طبقه یا گروهی که به آن تعلق داریم احساس مسئولیت میکنیم؛ ما به نام، به برچسب احساس مسئولیت داریم.
جیدو کریشنامورتی
@Krishnamurti
چرا میل دارم دوست داشته شوم؟
جیدو کریشنامورتی
» ویدیوی کامل «
@Krishnamurti
Become deeply aware
Dependence sets going the movement of aloofness and attachment, a constant conflict without comprehension, without a release. You must become aware of the process of attachment and dependence, become aware of it without condemnation, without judgment, and then you will perceive the significance of this conflict of opposites. If you become deeply aware and consciously direct thought to comprehend the full meaning of need, of dependence, your conscious mind will be open and clear about it; and then the subconscious with its hidden motives, pursuits and intentions, will project itself into the conscious. When this happens, you must study and understand each intimation of the subconscious. If you do this many times, becoming aware of the projections of the subconscious after the conscious has thought out the problem as clearly as possible, then, even though you give your attention to other matters, the conscious and the subconscious will work out the problem of dependence, or any other problem. Thus there is established a constant awareness which will patiently and gently bring about integration; and if your health and diet are all right, this will in turn bring about fullness of being.
The Book of Life
Jiddu Krishnamurti
عمیقأ آگاه بودن
وابستگی گرایش انزوا و تعلق را به جریان میاندازد. تضادی همیشگی فارغ از ادراک و رهایی. شما میبایست از این جریان وابستگی و تعلق بدون هرگونه ملامت و قضاوتی آگاه باشید تا بتوانید اهمیت این ناسازگاری تضادها را درک کنید. اگر عمیقأ از معنی کامل نیاز و وابستگی آگاه و هوشیار شوید، ذهن آگاهتان در رابطه با این موضوع باز و روشن خواهد شد؛ و به دنبال آن ذهن ناخودآگاه همراه با انگیزه ها، اهداف و تلاش های پنهانیاش، خودش را در ذهن آگاه نمایان می سازد. در این هنگام، میبایست هر نشانه از ذهن ناخودآگاه را بررسی کرده و با آن آشنا شوید. با انجام مکرر این کار یعنی آگاهی از تعکیس های ذهن ناخودآگاه بدنبال تمرکز خالص ذهن آگاه روی آن موضوع، حتی اگر توجه تان را به مسائل دیگر دهید ذهن آگاه و ناآگاه این موضوع یا هر موضوع دیگری را حل خواهند کرد. بنابراین آگاهی دایمی ایجاد میشود که صبورانه و به آرامی باعث اتحاد شده و اگر از سلامتی و تغذیه خوبی بر خوردار باشید کمال بودن را برایتان به همراه دارد.
کتاب زندگی
جیدو کریشنامورتی
@Krishnamurti
Relationship, and love
"Using another as a means of satisfaction and security is not love. Love is never security; love is state in which there is no desire to be secure; it is a state of vulnerability."
- Jiddu Krishnamurti
رابطه، و عشق
استفاده از دیگری به منظور رضایتمندی و امنیت، عشق نیست.
عشق هرگز امنیت نیست؛ عشق حالتی است که در آن هیچ تمایلی به امنیت داشتن وجود ندارد؛ عشق حالتی از آسیبپذیری است.
جیدو کریشنامورتی
@Krishnamurti
تا زمانی که ذهن عمیقاً نسبت به زیان و وخامتِ جستجوی ایمنی به وسیلهٔ گذشته آگاه نگشته است سلولهای مغز هیچ چیز نو را نخواهند دید؛ از دیدنِ هر چیزِ نو طفره میروند. به این دلیل است که به محض آنکه ذهن یک چیز نو را میبیند، بلادرنگ آن را در چارچوب گذشته قرار میدهد و آن را بر اساس گذشته تعبیر و معنا میکند و اکنون خودِ سلولهای مغز هستند که نسبت به زیان و وخامتِ جستجوی ایمنی در گذشته آگاهی و شناخت پیدا کنند.
جیدو کریشنامورتی
کتاب «سکون و حرکت»
@Krishnamurti
ترس از مرگ
اگر شما عاشق درختان، غروب خورشید، پرندهها، برگهایی که در حال افتادناند میبودید؛ اگر مردان و زنان گریان را میدیدید، انسانهای فقیر را میدیدید و واقعاً در قلبتان عشق را احساس میکردید، آیا از مرگ میترسیدید؟
جیدو کریشنامورتی
@Krishnamurti
آیا ذهن میتواند ساکت باشد؟
جیدو کریشنامورتی
@Krishnamurti
Relationship means direct contact, immediately in the present, at the same level, with the same intensity, with the same passion. And that passion and intensity at the same level cannot exist if I have an image of you and you have an image of me. Full stop. It is for you to see if you have an image of somebody else. Obviously, you have. Therefore, apply, work to find out. That is, if you really want a relationship with another – which I doubt anybody does; we are all so terribly selfish and enclosed – if you really want a relationship with another, you have to understand the whole structure of the past. When that is gone, you have a relationship which is totally new all the time. And that new relationship is love – not the old, you know, beating the drum. What is the relationship of love, which is the new, which is the different dimension, which is not known, which cannot be captured by the old – what is that relationship in daily life?
Jiddu Krishnamurti
From "The Awakening of Intelligence"
رابطه یعنی تماسِ مستقیم؛ تماسِ بیواسطه در لحظۀ حال، در یک سطح، با همان شدّت و با همان شور و اشتیاق. و آن شور و شدّتِ همسطح نمیتواند وجود داشته باشد اگر من تصویری از شما داشته باشم و شما تصویری از من. نقطۀ پایان.
این بر عهدۀ خودِ شماست که ببینید آیا تصویری از شخصِ دیگری در ذهن دارید یا نه. بدیهی است که دارید. بنابراین، خودتان به آن بپردازید؛ روی آن کار کنید تا دریابید. یعنی اگر واقعاً رابطۀ با دیگری را میخواهید ــ که من در این مورد تردید دارم که کسی واقعاً چنین رابطهای بخواهد؛ ما همه بهشدّت خودخواه و در خود محصوریم ــ اگر واقعاً رابطۀ با دیگری را میخواهید، باید کلِّ ساختارِ گذشته را درک کنید.
وقتی آن گذشته از میان رفته باشد، رابطهای دارید که هر لحظه کاملاً تازه است. و آن رابطۀ تازه، عشق است؛ نه آن رابطۀ قدیمی که، میدانید، مدام بر طبلِ گذشته میکوبد.
رابطۀ عشق چیست؛ آن رابطۀ تازه، آن رابطۀ متعلق به بُعدی دیگر، چیزی که شناختهشده نیست و نمیتوان آن را با ابزارهای قدیمی به چنگ آورد ــ این رابطه در زندگیِ روزمره چیست؟
جیدو کریشنامورتی
از کتابِ "بیداریِ هوش"
@Krishnamurti
We never see the world as a whole because we are so fragmented, so terribly limited, so petty. We never have the feeling of wholeness, where the things of the sea, the things of the earth, nature, the sky, the universe, are part of us. Not imagined – you can go off into some kind of fancy and imagine that you are the universe, and then you become cuckoo. But break down this small, self-centred interest, have nothing of that, and from there you can move infinitely. And meditation is this, not sitting cross-legged, or standing on your head, or doing whatever one does, but having the feeling of the complete wholeness and unity of life. And that can come only when there is love and compassion.
Jiddu Krishnamurti
From "This Light in Oneself"
ما هرگز جهان را بهصورت یک کل نمیبینیم؛ چون خودمان چنان تکهتکهایم، چنان بهشدّت محدودیم و چنان خُرد و ناچیزیم. هرگز احساسِ کُلبودن را نداریم؛ احساسی که در آن، چیزهای دریا، چیزهای زمین، طبیعت، آسمان و جهان، بخشی از ما هستند.
نه به صورت خیالی ــ میتوانید به خیالپردازی روی بیاورید و تصور کنید که خودِ جهان هستید، و آنوقت کارتان به جنون میکشد. اما این دلمشغولیِ کوچک و خودمحور را از میان بردارید؛ هیچ چیز از آن باقی نگذارید، و از آنجا میتوانید بینهایت حرکت کنید.
و مراقبه همین است؛ نه چهارزانو نشستن، نه روی سر ایستادن، و نه انجامدادنِ هر کار دیگری که آدمها انجام میدهند؛ بلکه داشتنِ احساسِ یکپارچگی و وحدتِ کاملِ زندگی. و این تنها زمانی میتواند پدیدار شود که عشق و شفقت وجود داشته باشد.
جیدو کریشنامورتی
از کتاب «این نورِ در خویشتن»
@Krishnamurti
ذهنهای ما شکنجهشده و درهمپیچیدهاند، زیرا تلاشِ عظیمی میکنیم ــ برای زیستن، برای انجام دادن، برای عمل کردن، برای اندیشیدن.
تلاش، به هر شکلی که باشد، باید نوعی تحریف باشد.
جیدو کریشنامورتی
@Krishnamurti
خشونتی که وسیلهٔ تحقق صلح قرار میگیرد، کمک میکند به استمرار خشونت، نه تحقق صلح.
جیدو کریشنامورتی
@Krishnamuri
هدف زندگی
افراد زیادی هستند که هدف زندگی را برای شما بیان میکنند. آنها آنچه که در کتابهای مقدس گفته شده است را به شما میگویند. افراد زیرک آنچه که هدف زندگی هست را جعل میکنند. گروههای سیاسی یک هدف دارند، گروههای مذهبی هدفی دیگر دارند و به همینگونه این روند - جعل هدف - ادامه دارد. پس موقعی که شما خودتان آشفته شدهاید؛ هدف زندگی چه چیزیست.
موقعی که من آشفته هستم؛ این سؤال را از شما میپرسم که "هدف زندگی چیست؟" چونکه انتظار دارم که از طریق این آشفتگی، جوابی پیدا خواهم کرد. با وجود این آشفتگی، من چگونه میتوانم پاسخی صحیح دریافت کنم؟ آیا درک میکنید؟ اگر من آشفته باشم فقط میتوانم جوابی آشفته دریافت کنم. اگر ذهن من آشفته و مغشوش باشد و آرام و زیبا نباشد، هر پاسخی که دریافت کنم از طریق پوشش این آشفتگی خواهد بود، "ترس" و "اضطراب". بنابراین پاسخها منحرف خواهند شد. پس آنچه که اهمیت دارد پرسیدن این سؤال که "هدف زندگی و هستی چیست؟" نیست بلکه آشکار نمودن این آشفتگی است که در درون شماست.
مثل این میماند که فردی نابینا سؤال بپرسد که "روشنایی چیست؟". اگر من در مورد روشنایی با او صحبت کنم؛ او مطابق با تاریکی و نابینایی خودش گوش میدهد. اما اگر فرض کنیم که او بتواند ببیند، در آن صورت او هرگز سؤال نخواهد پرسید که "روشنایی چیست؟" روشنایی در آنجاست.
به همین نحو اگر شما بتوانید آشفتگی درون خودتان را روشن و آشکار کنید؛ در آن صورت آنچه که هدف زندگی هست را مییابید. شما سؤالی نخواهید پرسید و بدنبال چیزی نخواهید بود. و تمام کاری که شما باید انجام بدهید رها بودن از عللی است که آشفتگی را به وجود میآورند.
کتاب «کتاب زندگی»
جیدو کریشنامورتی
Purpose of life
"There are many people who will give you the purpose of life; they will tell you what the sacred books say. Clever people will go on inventing what the purpose of life is. The political group will have one purpose, the religious group will have another purpose, and so on and on. So, what is the purpose of life when you yourself are confused? When I am confused, I ask you this question, "What is the purpose of life?" because I hope that through this confusion, I shall find an answer. How can I find a true answer when I am confused? Do you understand? If I am confused, I can only receive an answer that is also confused. If my mind is confused, if my mind is disturbed, if my mind is not beautiful, quiet, whatever answer I receive will be through this screen of confusion, anxiety, and fear; therefore, the answer will be perverted. So, what is important is not to ask, "What is the purpose of life, of existence?" but to clear the confusion that is within you. It is like a blind man who asks, "What is light?" If I tell him what light is, he will listen according to his blindness, according to his darkness; but suppose he is able to see, then he will never ask the question, "What is light?" It is there.
Similarly, if you can clarify the confusion within yourself, then you will find what the purpose of life is; you will not have to ask, you will not have to look for it; all that you have to do is to be free from those causes which bring about confusion."
The Book of Life
Jiddu Krishnamurti
@Krishnamurti
Yoga has now become a business affair like everything else. There are teachers of yoga all over the world, and they are coining money, as usual. Yet yoga, at one time, was only taught to the very, very few. Yoga does not mean merely to keep your body healthy, normal, active and intelligent; yoga also means, in Sanskrit, ‘join together’ – joining the higher and the lower. That is the tradition. There are various forms of yoga, of which the highest is called raja yoga – the king of yogas. That way of living was concerned not merely with physical wellbeing but also, and much more, with the psyche. There was no discipline, no system, nothing to be repeated day after day. It was to have a brain that was in order, that was all the time active, but not chattering: active. It was to have a very deeply ordered moral, ethical and disciplined life, not based on the taking of vows. Thereby, although the body was kept healthy, it was not of primary importance. What was of primary importance was to have a brain, a mind, a state of well-being that was clear and active; not active in the sense of physical movement, but a brain in itself active, alive, full of vitality. But now yoga has become rather shallow, a source of profit, mediocre.
Jiddu Krishnamurti
From Meeting Life
یوگا اکنون، مانند هر چیزِ دیگری، به یک کسبوکار تبدیل شده است. در سراسرِ جهان آموزگارانِ یوگا هستند و، مثل همیشه، از این راه پول درمیآورند. بااینحال، زمانی یوگا فقط به جمع معدودِ کسانی آموزش داده میشد.
یوگا صرفاً به این معنا نیست که بدنِ خود را سالم، طبیعی، فعال و هوشمند نگه دارید؛ یوگا در زبانِ سانسکریت به معنای «به هم پیوستن» نیز هست ــ پیوندِ امرِ برتر با امرِ فروتر. این، سنّتِ آن است.
اشکالِ گوناگونی از یوگا وجود دارد که عالیترینِ آنها «راجا یوگا» نامیده میشود ــ شاهِ یوگاها. آن شیوۀ زندگی صرفاً به سلامتِ جسمانی مربوط نبود، بلکه، و بسیار بیشتر از آن، با روان نیز سروکار داشت.
در آنجا هیچ انضباطِ تحمیلی، هیچ نظامی و هیچ چیزی که روزبهروز تکرار شود وجود نداشت. مسئله این بود که مغزی داشته باشید که مرتب و منظم باشد؛ مغزی که همواره فعال باشد، اما نه در حالِ وِراجی و نشخوارِ ذهنی؛ فعال باشد.
مسئله این بود که زندگیِ اخلاقی، معنوی و منضبطی داشته باشید که در ژرفترین سطح، نظمیافته باشد؛ نه زندگیای که بر اساسِ نذر و عهد و پیمان بنا شده باشد.
از اینرو، اگرچه بدن سالم نگه داشته میشد، سلامتِ بدن اهمیتِ درجهاول نداشت. آنچه اهمیتِ درجهاول داشت، داشتنِ مغز، ذهن و حالتی از بهزیستی بود که روشن و فعال باشد؛ نه فعال به معنای حرکتِ جسمانی، بلکه مغزی که در خودِ خویش فعال، زنده و سرشار از نیروی حیات باشد.
اما اکنون یوگا به چیزی نسبتاً سطحی تبدیل شده است؛ به منبعی برای سودجویی، چیزی متوسط و مبتذل.
جیدو کریشنامورتی
از کتابِ «ملاقات با زندگی»
@Krishnamurti
آیا من میتوانم با تمام قلبم به غروب خورشید نگاه کنم و با همان قلب خالی از آن دور شوم؟ خالی: یک قلب کاملاً معصوم. آیا میتوانم آن را انجام دهم؟ از من تملق میشود. من به آن گوش میکنم. آیا میتوانم بدون اینکه آن تملق اثری بر جای بگذارد، دور شوم؟
جیدو کریشنامورتی
@Krishnamurti