ktabdansh | Unsorted

Telegram-канал ktabdansh - کتاب دانش

1541

📚از بَس کتاب در گِرُوِ باده کرده ایم ، امروز خشتِ میکده ها از کتابِ ماست .📚 ارتباط با ادمین : @marymdansh

Subscribe to a channel

کتاب دانش

.

قسمت ۱۹ 📖

۲-" بی‌خبر از خویشتن"
زندگی این بچه این‌جور بود؛
فقر، میان خانواده‌ای معمولی،
باهوش، سرکش و تشنه...
دنیایی ناشناخته که بر او
تحمیل می‌شد...‌ اطمینان قلبی
که به‌هرچیز بخواهد می‌رسد.
آن‌چه در زندگی نیکو و
اسرارآمیز است،
هرگز خریدنی نیست. 》

در چهل‌سالگی، زیر بار
تابستان، سختی زمستان،
بی‌پدر، بی‌میراث... طی
یک‌سال پدری پیدا کرده بود...
آیا همه همین بود؟...
البته همین بود.
هستی او بخش مجهولی
هم داشت... آدم نمی‌داند از
کجا می‌آید... از گداختهٔ زمین...
دوروبر او این مردم جذاب
و آشوبگر، نزدیک و جدا بودند...
زن‌هایی با روبنده و چشمان
سیاه شهوانی... عرب‌های
محله با لباس کار...‌ دعوا با
فرانسوی‌ها..‌. پاسبان آن‌ها
را از زیر پنجره‌های خانهٔ ژاک
رد می‌کرد... بچه حس می‌کرد
خشونت و ترس در خیابان
پرسه می‌زند...‌ در همین تاریکی
بود که ولع سوزان زندگی
پدیدار شد.
دوران جوانی با شتاب
می‌گذرد، مانند زنی که با
تمام جان و تنش، شاهانه
دوستش می‌داشت، چون
زیبا بود و شور زندگی داشت
...‌
می‌خواست همیشه جوان بماند..
با خنده به آن زن گفت که
جوانی می‌گذرد و آفتاب عمر
غروب می‌کند و زد زیر گریه..
.

من از عشق خوشم می‌آید.
باهوش‌تر و برتر از دیگران بود، به‌همین‌سبب دنیا را چنان‌که
بود نمی‌پذیرفت... دیدارهای
حزن‌آلود با عمه‌ها و خاله‌هایی
که دربارهٔ آن‌ها به او می‌گفتند
این آخرین باری است که آنها
را می‌بینی. پژمردگی‌شان...
مادربزرگ که در جوانی چه
زیبایی حیرت‌انگیزی داشت...

آن‌وقت خونش به‌جوش می‌آمد
می‌خواست به جایی فرار کند
که در آن نه هيچکس
پیر شود نه بميرد...‌ به جایی
که زیبایی تباه نشدنی باشد.
زندگی همواره پرجوش باشد
و چنین جایی وجود نداشت.
در آغوش آن زن گریست و او
بی‌اختیار دوستش داشت.
و او نیز، شاید از آن زن بدان
سبب که در سرزمینی بی‌نیاکان
و بی‌یادگار به‌دنیا آمده بود...‌
یک‌پارچه شور زندگی رودروی
فنای محض.

امروز احساس می‌کرد هستی
و جوانی از او می‌گریزند و
به‌دست امید کوری رها شده.
که این نیروی مجهول که
سال‌ها او را بر فراز روزگار
کشانده... با همان سخاوت،
که حکمت زیستن فراهم می‌آورد
حکمت پیر شدن و مردن
بی‌شورش را نیز فراهم می‌کرد.

📚 آدم اول
👤 آلبر کامو
ترجمه منوچهر بدیعی
انتشارات نیلوفر


《 پایان 》

انقلاب، لحظه‌ای است که
انسانِ تحقیرشده
تصمیم‌می‌گیرد
دیگر خم نشود. ‌
طاغی

شروع مطالعهٔ
کتاب‌ یخبندان؛ توماس برنهات
( برنهارد ) به‌زودی

Читать полностью…

کتاب دانش

...

ماری فیتیله چراغ‌ را پائین
کشید و آهسته کنار کيسهٔ
طلاها زانو زد، روی آن
دست‌کشید. چشمان بی‌رمق و
ضعیفش پرتوی درخشیدن
گرفت. آه اگر کمی صبر کرده
بودیم...
در آن احوال، کاکس از دفتر
روزنامه به خانه رفته و آن
ماجرای عجیب را برای همسرش
تعریف کرد و گفته بود اگر
گودسان زنده بود حدس می‌زد
کار او بوده.
کاکس و ادوارد هردو در جهت
مخالف خیابان با شتاب
راه‌می‌رفتند تا آن‌که در پلکان
نشریه به‌هم رسیدند.
کاکس به جانی ' پادوی نشریه
گفت پست اول و یا هیچ پستی
را بار نکنید تا خودم خبر دهم.
ولی قربان، محموله‌ها پست شده‌اند.
آن‌ها را فرستادید؟
بله قربان، بیست‌دقیقه زودتر.
کاکس به ادوارد گفت ابدا خیال
نمی‌کردم این‌قدر عجله کنی!
سپس آن دو دوست بی‌آنکه
شب‌بخیر بگویند و خداحافظی
کنند، از یکدیگر جدا شدند.
رفتار آدم‌های کتک‌خورده را
داشتند. هردو در خانه‌هایشان
بحث داغی کرده که دربارهٔ
سرقت آشکار و علنی دور می‌زد.
خانم ریچاردز گفت ادوارد،
اگر فقط یک‌خورده صبر کرده
بودی و اگر فکرت را به‌کار
می‌انداختی، تو بدو بدو نامه
را دادی چاپ کنند، تا همه
خبردار شوند!
در متن آمده بود که باید
چاپ شود.
چه حرف‌ها... نوشته بود اگر
مایل بودید. درست است؟
آره بابا... بله... چه آتشی به‌پا
می‌شد، یک غریبه به هادلی
بورگ اعتماد کرده.‌‌
اما اگر عجله نمی‌کردی و
عقلت رو به‌کار می‌نداختی
مثلا به این نتیجه می‌رسیدی
که نمی‌توانی آن مرد درستکار
را پیدا کنی چون مرده و
هیچ‌کس را ندارد که بشود
طلاها را به او داد... چه می‌شد
که پول‌ها به‌دست مستحق برسد
... و زد زیر گریه.
اوه، ماری، ما این را می‌دانیم
که دستورالعمل آن بود.
البته به آدم احمق دستور
می‌دهند. این پول در اختیار
ما بود. خواست خدا بود تا از
فقر نجات پیدا کنیم. این تو
بودی که لگد به بختت زدی.
اما ماری... می‌دانی اهالی شهر
چطور تعلیم دیده‌اند. در کار خیر
درنگ جایز نیست.
اوه، می‌دانم آن‌هم از گهواره تا
گور. ولی این شرافت آبکی و
مصنوعی بوده چون وسوسه
شديم. شهرم مثل شرافت
خودم و تو کرم‌خورده است،
یک پایش می‌لنگد. یک شهر
معمولی و خسیس که آب از دستش نمی‌چکد. شهری که آوازه‌اش
پیچیده و با وسوسه‌ای
خدشه‌دار می‌شود. حالا که
اعتراف کردم کمی سبک شدم
چون لاف‌زن و دغلکار بودم و
این را نمی‌دانستم. اجازه
نمی‌دهم کسی مرا انسانی
شریف بخواند چون بویی از
آن نبردم.
سکوتی ممتد به‌وجود آمد و
هردو به‌فکر فرو رفتند.

🔹 داستان‌های کوتاه
مردی‌ که
شهر هادلی بورگ را فاسد کرد
اثر مارک تواین
گردآورنده آیزاک آسیموف
ترجمه هوشیار رزم‌آرا
قسمت ۵
ادامه دارد

Читать полностью…

کتاب دانش

با خودم
فکر کردم اگر
[ ... ] اینجا بودی و
صدایش را می‌شنیدی،

به او نشان می‌دادی که
چطور غم‌هایش را از
همديگر جدا کند و
بعد یکی‌یکی
سبک‌سنگین کرده و
ببیند کدامشان
چاره دارند و
کدامشان
ن. ...

کتابِ از آ به خ
نوشتهٔ جان برجر

Читать полностью…

کتاب دانش

📚 ندبه
👤 بهرام بیضایی

روزی باشد که دروغ‌ها
راست به‌نظر آید،
راست‌ها دروغ
روزی باشد که فنا بیاید
روزی باشد که دیوارها نایستد
روزی باشد که راستی به‌هزار
دست بمیرد
روزی باشد که راستی خود
را به آتش بیفکند
روزی- که آن- امروز است!

@ktabdansh 📚📖

Читать полностью…

کتاب دانش

.

📚 جوان خام
✍ فئودور میخایلاویچ
داستایوفسکی
مترجم عبدالحسین شریفیان
انتشارات نگاه
قسمت
۱۲

... با عجله در را بستم و
آشفته به شاهزاده سرگی
گفتم باید به خانه برگردم ‌..
مسافتی را طی کردم... لیزا
به‌من رسیده بود! ...
ایستاده بودی و مسخره شده
بودی! آمده بودم آنا فیودوروونا
را ببینم این آپارتمان برای اوست
با شاهزاده سوکولسکی زندگی
می‌کند...
لیزا خبر داری ورسیلوف از
ارثیه منصرف شده. تو و
مادر نگاه‌هایی دارید نافذ و
انسانی... لیزا من هیچ دوستی
نداشته‌ام... ما باهم دوست
خواهيم بود... بدون قید‌و‌شرط،
بدون قرارداد... لیزا دوست
ندارم کسی بر نقطه‌های
حساس روحم انگشت بگذارد...
شرم‌آور است که انسان برای
تحسین‌گویی همگان احساسات
خاصی بروز بدهد. آدم باید از
همنشینی آدم‌های بد بگریزد
...
بخش ۲ فصل ا
اولآ من خیلی شیک‌پوش
شده‌ام... یک درشکه‌چی دارم
به اسم ماتِوی'
از کجا این‌ها را آورده‌ام؟
می‌گویم.
یک دورهٔ شرمساری... آن
خانه را هنوز دارم...
صاحب‌خانه‌ام با ورسیلوف
گرم داستان‌سرایی بود...
ورسیلوف گفت تمایل به
دروغ‌پردازی به‌خاطر جلب
رضایت و خشنودی همسایه‌ها
در والاترین قشر روسی دیده
می‌شود. ما به ضعف
ناخویشتن‌داری دچاریم
...
بگذار مردم دروغ بگویند، هیچ
عیبی ندارد درمقابل آن‌ها هم
می‌گذارند ما دروغ بگوئیم
(چقدر شیطانی)...
دست ورسیلوف را موقع رفتن
بوسیدم...
تمام این دو ماه از مسائلی
جز خودم صحبت کردیم...
گاهی تا مرز اهانت پیش
رفتم... سبک‌سری‌ها و کارهای
جلف مرا می‌دید و مرا منع
نمی‌کرد.!
گفت با قدرت خودبرانگیختهٔ
سازگاری با همه‌چیز نیرومندم..
می‌توانم دو احساس متضاد
داشته باشم‌
. دنیا برای افرادی
مثل ما ساخته شده... به‌رغم
تمامی ترازنامه‌های مربوط به
دخل و خرج و عدم کسر
بودجه‌ها، همهٔ دولت‌ها در
ورطهٔ ورشکستگی سقوط
خواهند کرد... تمام عناصر
محافظه‌کار به مخالفت خواهند
برخاست زیرا هم بدهکارند
هم بستانکار و به‌اصطلاح یک
تصفیهٔ عمومی به‌دنبال خواهد
آمد... آن‌وقت بینوایانی که در
هیچ‌چیز سهمی ندارند
نمی‌خواهند در این تصفیه
شرکت جویند... پیکاری آغاز
خواهد شد... نمی‌توانم پیش‌گویی
کنم کدام چهرهٔ دنیا عوض
خواهد شد..
پرسیدم آیا دنیای مدرن فقط
بر اثر وضع اقتصادی پایان
می‌گیرد؟! چه باید کرد؟
درستکار باش، هرگز دروغ نگو،
غبطهٔ همسایه‌ات را مخور؛
ده فرمان را بخوان- آن برای
همهٔ زمان‌ها نوشته شده.
به آن وفادار باش تا به بزرگی
برسی. و [ ماه همیشه زیر ابر
پنهان نخواهد ماند. ] معماری
بخوان یا حقوق. | سرگرم کار
جدی شو آن‌وقت چیزهای
پیش‌پا‌افتاده را از یاد
خواهی برد
. ||
...جوان‌خام

ادامه دارد

Читать полностью…

کتاب دانش

وَ
غم‌مخوری
وَ
نومید نشوی
از دراز شدن ظلمت که چون
تاریکی دراز آید بعد از آن
روشنی دراز آید.

خمی از شراب ربانی
مقالات شمس ||

Читать полностью…

کتاب دانش

.
ما برای چیزهای اشتباه
ارزش قائلیم و
همین باعث می‌شود
تمام زندگی‌مان سروته شود!!

دربارهٔ این باید خیلی فکر کنیم.

سه‌شنبه‌ها با موری

Читать полностью…

کتاب دانش

برای این‌که سعادتمند ُ
محترم بمانید؛
دریای‌تان را در
استکان کوچک آدمی
نریزید که
بعدها
شما را از یاد ببرد
....

📚📖🍃

Читать полностью…

کتاب دانش

کتاب صوتی
دختر مفقود شده
اثر گیلین فیلین
کتاب‌خوان ایوب آقاخانی

نمی‌دانم چرا این‌که
همه دوستت داشته باشند
نوعی صفت خوب
محسوب می‌شود
حرف‌هایم را برایش
تکرار کردم موضوع
اینِ‌که ما آدمای خوبی
هستیم اشتباه هم نکردیم
ما تو شرایط قابل توجیهی
به‌طرف‌هم جذب شدیم
ارزش‌های یکسانی در
زندگی ما وجود داره
که ما رو به‌هم نزدیک‌تر
می‌کنه این‌که با مردم
درست رفتار کنیم
کارهای درست انجام
بدیم خطا نکنیم
این کارها اگه از دور
بهش نگاه بشه
اشتباه به‌نظر میاد

قسمت قبل

Читать полностью…

کتاب دانش

.
فصل ۲۰
تمرین شیوه‌های صحیح
برقراری ارتباط، گوش کردن
و ابراز احساسات را آموختیم.
• او می‌گوید، من می‌گویم،
تجدیدنظر.
• روش‌ خلع‌سلاح، درک همدلانه
و عبارت من احساس می‌کنم.
در فصل ۲۱
کنار آمدن با آدم‌های مشکل
• اشخاص انفعالی- پرخاشگر
که اخم می‌کنند و لب می‌بندند.
• افراد لجوج و مستعد مشاجره
• افرادی که توقعات بی‌جا دارند‌.
• شاکی‌های کهنه‌کار ..‌.
از دکتر برنز می‌پرسید راه‌حل چیست؟
" می‌توانید با یک مانور خلاص
شوید:
• بگوئید زمان مناسبی برای
گفتگو نیست. حق داری تنها
باشی، فعلآ حرف نمی‌زنیم.
از درگیری نجات پیدا می‌کنید.
• حقایقی را در صحبت‌هایش
بيابيد و همدلانه عمل کنید.
سخنانش را تصدیق کنید.
( شما مبارزه نکنید! )
بدترین شکایات این است که
می‌شنویم ؛ همیشه فکر
می‌کند که حق با اوست!
اینجا خلع‌سلاح مهمه، طرف
نرم می‌شه و لجبازی نمی‌کنه.
اگر حس می‌کنید مورد حمله
قرار گرفتین؛ حالت تدافعی
بی‌نتیجه است. بگو تو حق
داری، اشتباه از منه، ببینید زود
نرم می‌شه و در انتقاد او یک
نکتهٔ مثبت بيابيد. :))
• انسان‌های متوقع که باید
به آن‌ها آری بگوئیم؛ به‌جای
جواب دادن بگو باید اول فکر
کنم. چرا همون موقع بله می‌گید؟
" از شاکی‌های کهنه‌کار که احساس
گناه در ما بوجود می‌آورند
؛
•• اینا توصیه و پیشنهاد نمی‌خوان،
در مقام موافقت با او حرف بزن
و از روش خلع‌سلاح استفاده کن‌:
بگو منصفانه نیست، کسی قدرتو
نمی‌دونه • گوش دادن و حل
مسئله؛ بهتره شنونده خوبی باشیم.

از حال‌بد به‌حال خوب
دکتر دیوید برنز
ترجمه مهدی قراچه‌داغی


📎 یاد بگیرید برای دیگران
مرز بگذارید
آدم خوبی بودن به‌معنای
تحمل همه‌چیز نیست.

📚 @ktabdansh 🌾🍃

Читать полностью…

کتاب دانش

💭 اگر می‌خواهی

فرزندت را خوب تربیت کنی،
خودت را با او تقسیم کن،
نه او را با خودت.
نکرده‌های خودتان را در
حلق فرزندانتان نکنید.

مانتره میثرا اشوان

Читать полностью…

کتاب دانش

.

فکر نکنید همه‌چیز طبیعی
پیش رفت...
پس از مرگ قمرخانی حزب
دموکرات دچار بحران شد...
حزب، همیشه تعدادی رهبر برای
روز مبادا داشت. ... تصمیم
گرفتند پسر بزرگ او، لقب سردار
را به ارث ببرد... خنده‌دار بود.
می‌دانستیم انتقال این شکل
قدرت، نخ‌نما شده... پس در
هرجا دورهم جمع می‌شدیم و
می‌خندیدیم... سال‌ها پیش که
شهر را از اشغالگران آزاد کرديم...
بازگرداندن سردار بزرگ،
اولین نشانهٔ آزادی بود ‌...
وقتی پارچه را از چهرهٔ قمرخانی
باز کردند؛ شبیه مردی مومیایی
بود...
رهبری دیگر پیدا شد؛

امیر طلاران؛ اسم اصلی‌اش
جلیل بود. ما بهش می‌گفتیم؛
جنابِ ایشان. که نشانهٔ احترام
عمیق ما بود. ... از کودکی
شباهت عجیبی بین هنرِ
حکومت کردن و قصابی می‌دید...‌
اما در برابر رسانه‌ها سیاست
را چون باغی پرگل توصیف
می‌کرد. به دستور او بود که
گورستان رهبران را ساختیم.
حزب میرطلارانی، حزب
آزادیخواه دموکرات نام داشت.
او را به‌خاطر وضع جسمانی
به خارج بردند... پس از خوردن
سبزی سمی فلج شد...
آلمان‌ها گفتند در هواپیما مرده بود....
جنازه را به کشور
برمی‌گردانند... طبق وصیتش
در تپهٔ مرجان دفن شد،
روبروی قلعهٔ طلا که قمرخانی
دفن بود.
بدین‌گونه در مدتی کوتاه با
دو رهبر وداع کردیم، بی‌آن‌که
شرایط روحی‌مان به‌هم بریزد
و این خودداری و کنترل شرایط
ستودنی بود. روی جنازه با خطی
درشت نوشته شده بود:
طلارانی نمرده است و نمی‌میرد.
در تمام کوچه و خیابان پلاکارد
و عکسش بود... مرده‌اش
جوان‌تر از گذشته بود. لبخندش
مثل وقتی که کنار
دبیر کل سازمان ملل بود...
الیاس باور داشت که مرگ
طلارانی مسئلهٔ مهمی نیست...
گفت مثل این بازی؛ همین‌طور
که این مهره سوخته است و
به بازی برنمی‌گردد حساب
طلارانی هم تمام شده. ‌همهٔ
جان ما اشک بود برای رهبر.
اما بگذارید ماجرا را طور دیگری
بگوییم.
الیاس و دریاس دو برادر بودند...

دریاس و جسدها
بختیار علی
ترجمه مریوان حلبچه‌ای
نشر ثالث

ادامه‌‌داره
📚📖

Читать полностью…

کتاب دانش

📓 پندهای سورائو
- فرانتس کافکا

لازم نیست که
خانه‌ات را ترک کنی،
پشت میزت بنشین و گوش کن،
حتی گوش نکن،
تنها منتظر بمان،
منتظر نمان، آرام و تنها بمان،
تمام دنیا بی‌نقاب،
خودش را در برابرت
ظاهر می‌کند..

Читать полностью…

کتاب دانش

.
وقتی آدم
جلوی دری ايستاده که
ممکن است روبه سوءتفاهمی
باز شود،
بهتر است آن را باز نکند.

_ فرات العانی
|| من فلوجه را به‌یاد می‌آورم
• نشر افق / ص ۹۶

Читать полностью…

کتاب دانش

.
📖🍃

راهبی که فِراری‌اش را فروخت.

_ رابین شارما

Читать полностью…

کتاب دانش

اجازه ندیم آدم‌های ارزون
برامون گرون تموم شن...


🎦 ما همین یک زندگی را داریم.


می‌خواهم طوری زندگی کنم
که از آن لذت ببرم.
اگر در کنارش موفقیتی هم
حاصل شد چ بهتر.
ولی اگر نشد،
لااقل خوب زندگی کرده‌ام و
همین کافی است.

🖊 _ برایان مگی

Читать полностью…

کتاب دانش

.

|| ضیافت افلاطون |
قسمت ۱۰

می‌خواهم این تاج گل افتخار
را بر سر آگاتون که داناترین
است نهاده و بازگردم.
حالا چون مستم، به‌من می‌خندید...
حضار او را به داخل آوردند.
آلکیبیادس متوجهٔ سقراط نشد...
بین آگاتون و سقراط نشست....
ناگهان گفت این دیگر کيست؟
سقراط اینجا چکار می‌کنی؟...
آگاتون این تاج گل را بده تا بر
سر سقراط گذارم... این مرد با
فصاحت همهٔ جهان را مسخر
خود می‌سازد.... بر همه برتری
دارد...
گران‌ترین پیمانه‌ها را لبریز کنید...
سقراط هرچه بنوشد، هیچ تأثیری
در او دیده نمی‌شود...
آروکسی ماخوس گفت پیش از
آمدن تو ما هر کدام در ستایش
عشق سخن گفتیم و حال نوبت
توست...
این پیشنهاد عادلانه است، هرچند
سخن حریف مست و ازدست‌رفته
را با هوشیاران اجحاف است...
در حضور سقراط فقط او را
ستایش می‌کنم...
برشمردن صفات او کار آسانی
نیست.
من حقیقت را می‌گویم.
سقراط شباهتی به سیلنوس*
( در افسانه‌های یونان باستان
موجوداتی که نیمه‌انسان و
نیمه‌اسب بودند، به آن‌ها سانبر
هم می‌گفتند ) دارد.
پیکرهٔ خدایان در درون
او نمایان است... ای سقراط تو
همانند مارسیاس نوازنده
نیستی؛ بلکه در هنر، گوی
سبقت را ربوده‌ای. من از
پیش او می‌گریزم... وقتی به
او می‌رسم شرمسار و از هیبت
سخنانش گویی که پیر می‌شوم.
تا زمانی‌که با او هستم از روش
زندگی‌ام شرمسار و خجلم.
آرزوی مرگ او را داشتم اما
می‌دانم که از مرگش بیشتر
اندوهگین خواهم شد...
براستی سقراط را نشناخته‌اید.
همیشه بی‌قرار زیبارویان است
و طوری اقرار می‌کند که در هیچ
رشته‌ای چیزی نمی‌داند و خود
را نادان و بی‌اطلاع جلوه می‌دهد.
در اندرونش بیداری و دانایی و
اعتدال موج می‌زند. او مظاهر
مادی را خوار می‌داند. نیت
واقعی او از دید ما پنهان است.
درون او پیکرهای زرین خدایان
است. من به زیبائی خود
مغرور بودم، خواستم تسلیم
عشق او شوم و از دانش‌هایش
آگاه شوم، اما او با من رفتار
معمولی داشت... در خانه تنها
ماندیم، هربار او را آزمودم
او قصد رفتن کرد...
باده نوشیده‌ام و حقیقت می‌گویم ‌
که حقیقت در مِی است.
من تنها به کسانی شِکوه می‌کنم
که درد مرا ادراک کنند...‌
سقراط تو یگانه فردی هستی
که سزاوار محبتی... مرا در راه
کسب فضیلت راهنمایی کن.
سقراط ریشخندزنان گفت
تو می‌خواهی فضایل تن را با
فضایل روح عوض کنی، همانند
دیومس * ( در ایلیاد هومر، یکی
از پهلوانان که سلاح خود را
که به‌اندازهٔ گاو ارزش داشت،
با مس مبادله کرد )
یعنی با دادن سایه‌ای از حقیقت
خود، حقیقت زیبایی را
به‌دست‌آوری. من مغبون
نخواهم شد.

عدالت زمانی حاکم می‌شود
که وقتی ظلمی برکسی وارد
می‌شود آن‌ها که ظلم بر
ایشان وارد نشده هم همان‌قدر
متغير و رنجیده شوند که
شخص ستم‌دیده.
✍ سقراط

این ضیافت داره به‌انتها می‌رسه!

ترجمه محمد‌علی فروغی
بازترجمانی
محمد‌ابراهیم امینی‌فرد

Читать полностью…

کتاب دانش

کتاب صوتی
دختر مفقود شده
اثر گیلین فیلین
کتاب‌خوان ایوب آقاخانی

شانه‌هایم را از سر
بیچارگی بالا انداختم
بحث با زن‌ها
به‌نظر من از تمام
معادلات جهان
پیچیده‌تر بود
چشم‌هایش پر از
اشک شد همان سلاح
زنانه
همان عجز دائمی
مردان
دربرابر شلیک
آخرین تیر اسلحه
زنان
نمی‌توانستم تصور کنم
چ اتفاقی خواهد افتاد

قسمت قبل

Читать полностью…

کتاب دانش

دورانِ بدِ زندگی
دوران خوبی
برای یادگیری است.

اوگن وبر

Читать полностью…

کتاب دانش

تماشا کنیم

روزها، هفته‌ها، سال‌ها
کودکی، جوانی و پیری...
تقویم‌ها مملو از روزهای
غمُ شادی..
زمان؛ باارزش‌ترین متاع،
همچون تیری که از کمان
رها شده، هیچ‌گاه بازنمی‌گردد.
هر نسلی زبان، دغدغه و شیوهٔ
خاص خود را برای درک جهان
دارد. جوانان امروز با
چالش‌هایی مواجهند که
نسل‌های گذشته کمتر با
آن‌ها درگير بودند..
‌فرقی نمی‌کند در چه سنی
با چه ویژگی‌هایی هستیم؛
ناکامی، ناامیدی، شکست،
سختی‌ها، مشکلات...
جزئی از واقعیات زندگی
همهٔ ما بوده و هست.
طوری زندگی کنم که وقتی
به‌گذشته برمی‌گردم لبخند
رضایت داشته باشم
.
تا فرصت دارید، زمان را
گرامی بدارید، به‌وقت کار،
آینده‌نگر باش و در زمان
فراغت از بودن در کنار
عزیزانتان بهره ببرید.
اگر تنها هستيد، هرگز برای
رفع تنهایی به‌سراغ هرکسی
نروید و یاد بگیرید وقت
ارزشمتدتان را صرف اموری
کنید که بعدها سبب
تسکین‌خاطر باشد.
اجازه ندهيد برای خوشامد
دیگران، به انواع نقاب‌ها،
مزین شوید
!
خودِ واقعی‌مان باشیم.
مطالعه و آموزش فقط
زمانی کاربرد داره که
من سعی به تغییر خودم
داشته باشم. با رفتار هست
که نشون می‌دم چطور آدمی
هستم.
° شعار مهم نیست؛
• شعور مهمِ.

کتاب دانش📚📖

Читать полностью…

کتاب دانش

.
ادوارد می‌دانی من چقدر دلم
برای تو می‌سوزد اما جای
شکرش باقی‌ست که لقمه‌نانی
داریم و احترام و آبرویی.
درسته ماری و این به
همه‌چیز می‌ارزد.
من شکایتی از زندگی ندارم.
خب تو چکار می‌کردی؟
وقت آن رسید که ماری راز کیسه
و نامه را بازگو کند...
ریچاردز لحظه‌ای خاموش ماند.
یعنی ۱۶۰ پوند طلای ناب و
خالص تو اونه؟ یعنی ۴۰۰۰۰
دلار! ... حتی ده‌نفر هم تو این
شهر چنین ثروتی ندارند.
کاغذ را بده ببینم!
نامه را خواند و سپس گفت:
ما پولدار شدیم ماری جان.
باید چاله‌ای بکنیم و پول‌ها را
چال کنیم و کاغذ را بسوزانیم.
اگر آن قمارباز پيدايش شد
نگاه سردی به او می‌اندازیم و
می‌گوییم این چه مزخرفاتی
است که می‌بافی! ما هیچ‌چیز
دربارهٔ آن نشنیدیم... اول به
تحقیق بپردازیم؟ نه.
من باید به چاپخانه بروم...
اوه، نه، صبر کن...
اما ادوارد از در بیرون رفت و
از قضا به سردبیر روزنامهٔ
محلی برخورد کرد و آن نامه را
به او داد و گفت مطلب جالبی
برایت آورده‌ام کاکس... زود
چاپش کن!
ممکن است دیر شده باشد
آقای ریچاردز، ببينم چکارش
می‌کنم.
سؤالی که آن‌ها نمی‌یافتند این
بود که کدام یک از همشهریان
آنان بوده که ۲۰ دلار به آن مرد
غریبه داده؟
هردو یکصدا گفتند _ بارکلی
گودسان...!
ریچاردز گفت بله، از او چنین
کارهایی برمی‌آید.
ادوارد از هرکس‌ ديگری هم
این کار ساخته است. هرکسی
می‌تواند بذل‌وبخشش کند.
باید حساب جناب بورگس را
جدا کرد. او در اینجا یک قدیس
است. همه به او احترام
می‌گذارند. ولی ادوارد به‌نظر تو
عجیب نیست که این غریبه
بورگس را برای تحویل پول و
نظارت آن انتخاب کرده؟
خب چرا... عجیب است...
یعنی...
ریچاردز عاجز ماند. ماری،
بورگس آدم بدی نیست.
زنش حیران شد و فریاد زد:
من می‌دانم که او مرد بدی
نیست. تنها یک موضوع باعث
شد که مردم از او بدشان بیاید
و او مقصر بود. ماری، من قسم
می‌خورم او گناهی نداشت.
تو این را از کجا می‌دانی؟
اعتراف می‌کنم که می‌دانم.
چون من با کمترین اشاره‌ای
می‌توانستم او را نجات بدهم
ولی کاری نکردم. رذالت کردم و
پستی کردم و مردانه نایستادم.
ماری گفت این کاری سخت و
دشوار بود.
الان نمی‌شود دست‌روی‌دست
گذاشت و خودمان را از این
نعمت محروم کنیم.
بورگس دربارهٔ ما چه نظری دارد؟
بورگس؟... او اصلا به‌فکرش
خطور نکرده که من می‌توانستم
نجاتش بدهم.
خوب شد که بی‌خبر است.
خیلی‌ها او را دوست ما می‌دانند...
ماری اين هم نیاز به اقرار دارد؛
وقتی که آن موضوع هنوز داغ
بود، مردم شهر می‌خواستند
سزایش را کف دستش بگذارند
و برایش نقشه‌ها کشيده بودند.
اما با عذاب وجدانم رفتم و او
را پیدا کردم و از این موقعیت
آگاهش کردم و او به خارج شهر
رفت تا آب‌ها از آسیاب بیفتد...
هنوز هم از آن روزها بدنم به
لرزه ميفته. اما متوجه شدم
هیچ‌کس سوءظنی پیدا نکرده و
این قائله تمام شده.
اگر یک روز موضوع آفتابی
بشود چه؟
چنین اتفاقی نخواهد افتاد.
برای اینکه همه فکر می‌کنند
کار گودسان بوده...‌
رفته‌رفته سکوت شد و به فکر
فرو رفتند. تا آن‌که ریچاردز
در تفکرات خویش غرق شد.
درحالی‌که دست‌هایش را
به‌حالت عصبی درهم می‌پیچاند،
به‌نظر می‌رسید دچار آشفتگی و
هیجان شده. از جایش بلند شد
و شروع کرد به قدم‌زدن. بی‌آنکه
حرفی بزند کلاهش را برداشت
و از خانه خارج شد.

🔹 داستان‌های کوتاه
مردی که شهر هادلی بورگ
را فاسد کرد
اثر مارک تواین
گردآورنده آیزاک آسیموف
ترجمه هوشیار رزم‌آرا
قسمت ۵
ادامه دارد

Читать полностью…

کتاب دانش

.
قسمت پنجم ;


فصل ۴
شبی خاموش در اکتبر
محاکمهٔ گروه گسپیچ رخدادی
برای دستگاه قضایی کرواسی
بود، حدود یکصدوپنجاه شاهد
علیه آن پنج‌نفر شهادت دادند.
دونفر تبرئه شدند... نیمه‌های
شب، ۱۲نفر مردان مسلح از
کامیون ارتش پیاده شدند...
صدای مردی که می‌گفت:
شلیک،شلیک. این صدای
میرکو نوراتس، فرمانده نظامی
گسپیچ بود...‌ گزارش‌ها حاکی
از آن بود که یک‌صد تن در
گورهای دسته‌جمعی ناپدید شدند
... میرکو نوراتس؛ جوان، چاق،
با لبخند خجالتی، مهربان به‌نظر
می‌رسید تا خطرناک...‌عموی
نوراتس کشیش بود و خودش
خادم کلیسا...‌ نوراتس در آگوست
۱۹۹۱ داوطلب واحد ویژه شد...‌
در دفاع از حملهٔ صرب‌ها به
گسپیچ رفت... وظیفهٔ او و
تیهومیر ارشکوویچ که از
زاگرب آمده بود، پاکسازی
صرب‌ها بود... نوراتس در
عملیات بسیاری شرکت کرد...
او جوان‌ترین ژنرال شد....
پس از کمتر از یک‌ماه از
دستگیری آن پنج‌نفر، ارشکوویچ
هم در میان آنان بود... پس از
تقدیر برای دفاع از کرواسی،
ناگهان آن‌ها مظنون به ارتکاب
جنایات جنگی شدند...
رهبران تظاهرات خیابانی
مدعی بودند قضاوت قهرمان
جنگ توهین‌آمیز است...
خیانتی به منافع ملی است....
نوراتس هم به‌جای تسلیم،
مخفی شد.‌.. طی یک‌دهه
شهروندان کرواسی در
معرض ماشین تبلیغات تودیمان
بودند که مدعی بود سربازان
کروات مدافع وطنشان
نمی‌توانستند مرتکب جنایات
جنگی شوند... هنوز پذیرش
حقیقت دشوار و خطرناک است.
وقتی نوراتس ناپدید شد،
التهاب سراسر کشور را
دربرگرفت برخی تصور
می‌کردند او کار درستی کرده...
اما پیش از تسلیم نوراتس، کل
کابینه تقریبا سقوط کرد...
انتخابات در پیش بود و
نخست‌وزیر موفق شد دولتش
را از آن وضع برهاند...
هم‌زمان اعتراضات سیاسی
پیش‌کسوتان جنگ هم بحران
دیگری شد.... بیکاران و فقرا،
عملی نشدن وعده‌های دولت
و تظاهرات داشت به قیام
خیابانی تبدیل می‌شد...
پیدایش این شورش برای
نوراتس فشار عظیمی بود...
در آن زمان صدای بسیاری از
نمایندگان مجلس بلند شد....‌
درواقع سه‌حزب دست‌راستی
درخواست کردند تا مجلس،
قانونی را تصویب کند که
نوراتس را دستگیر نکنند.
بزرگترين مشکل، شاهدانی
بودند که به دو گروه تقسیم
شدند؛ جلادان ( که در اعدام‌ها
حضور داشتند ) و قربانیان
( که زندانی بودند و نجات
یافته بودند... ) افرادی که شب
۱۶ اکتبر در اعدام‌ها شرکت
داشتند می‌خواستند وانمود کنند
که آن‌ها را وادار به تیراندازی
کرده‌اند.

آزارشان به‌مورچه هم نمی‌رسید
اسلاونکا دراکولیچ
ترجمه نازیلا محبی نشر
ستاک
ادامه‌هم‌داره

Читать полностью…

کتاب دانش

[ کلود روا
بیست‌و‌یک‌داستان ]

تنها جهنمِ زجردهنده
شاید این باشد که
آدمی خود را از بابتِ
خیری که به دیگران
رسانده است
سرزنش کند..

Читать полностью…

کتاب دانش

..

مطالعه 📖 قسمت ۲۹

پایان‌های مرئی و مشهود
همواره ما را به‌توقف وامی‌دارند
. خوانندگان، هزاران صفحه از
برادران کارامازوف را با اشتیاق
و سرعت می‌خوانند ولی فقط
تا ده، بیست صفحهٔ آخر؛ سپس
هر بند را به‌آهستگی مزه‌مزه
می‌کنند و هر واژه را می‌مکند.
کمبود وقت باعث شده بود
جولیوس زمان را گرامی بدارد....
زندگی حشرات را دیدین؟ که
در تکاپو هستند. چشم‌اندازمان
را که درست انتخاب کنیم
ترسی نداریم
...
حمله‌هراس جولیوس هم کمتر
شده بود... مشتاقانه می‌خواست
همین زندگی را تکرار کند... به
زندگی و ملال بیمارانش گوش
داده بود... او در انسان‌گریزی
فیلیپ بخش‌هایی از خودش را
دید. داستان‌های آزار و اذیت
همسر استوارت ... تقریبأ همهٔ
اعضا پیشرفت داشتند... گیل
در جلسات الکلی‌های گمنام
شرکت می‌کرد.... تونی تحصیل
را شروع کرد...‌
نجات یک‌تن، نجات همهٔ دنياست.

اعضای گروه از فیلیپ خواستند
توضیح دهد که چگونه روان_درمانی جولیوس در مقابل شوپنهاور
شکست خورده؟
... - مولفه‌هایی مثل زمان، مکان،
کمیت و علیت در ماست. این
مائیم که اونا رو بر واقعیت تحمیل می‌کنیم... کانت و ... توجهشون
رو بر شیوه‌های ما برای پردازش
واقعیت معطوف کردن...‌
شوپنهاور اصرار داشت ما
می‌تونیم خودمونُ از درون
بشناسیم. اون به احساسات ما ؛
عشق، رنج، دین، غرور، نگرانی و‌
... نگریست؛ در عمق وجود، ما
توانایی آگاهی اونا رو نداریم و
باید سرکوبشون کنیم. بخشی از
روانشناسی فروید رو می‌شه در
آثار شوپنهاور دید. تأثیر شوپنهاور
بر فروید و نیچه... شوپنهاور
وادارم کرد ببینم چطور سکس
در عمیق‌ترین مرتبه، هدف اصلی
همهٔ رفتارهای ماست...
همهٔ آدما یه زندگی تاریک جنسی
دارن..
. اما میل به زندگی، به تولید
مثل رو نمی‌شه خاموشش کرد...
رسوایی کشیشان کاتولیک و ...
شوپنهاور می‌گه ما محکوم
شده‌ایم تا ابد با چرخ امیالمون
بچرخیم: چیزی رو آرزو می‌کنیم،
به‌دستش میاریم..‌. بعدی از راه
می‌رسه... راه برون‌رفت،
برآورده‌سازی و فرونشانی
آرزوها نیست: بپذیریم تکاپویی
تسلیم‌ناپذیر در جریانه
. این
طبیعت ماست... اول پوچی رو
درک کنیم و بعد به‌دنبال راهی
باشیم برای رد خواسته‌ها.
بعضی‌ها از راه هنر، بعضی‌ها
ریاضت... پیوند با
متفکران بزرگ، خواندن
نوشته‌هاشون...
فیلیپ تغییر کرده بود.
ص ۴۰۰

درمان_شوپنهاور
دکتر اروین_دیوید_یالوم
ترجمه دکتر سپیده حبیب
نشر قطره
■ادامه دارد

Читать полностью…

کتاب دانش

سعی کنید

از اخبار دور باشید

کتاب بخونيد

فوتبال ببينيد

برای حال خوب خودتون تلاش کنید


زندگی‌تون رو مدیریت کنید

❤️❤️ 📚 کتاب دانش ❤️❤️

Читать полностью…

کتاب دانش

.

ولی اگر ترجیح می‌دهید که
این نامه در معرض افکار عمومی
قرار بگیرد و همگان از آن مطلع
شوند، آن را برای چاپ به
روزنامهٔ محلی بسپارید و
اطلاعات لازم را به این شرح
ضمیمه‌اش کنید: از این تاریخ
تا مدت سی روز، داوطلبان یا
مدعیان فرصت خواهند داشت،
جمعه شب‌ها در تالار شهرداری
حضور یابند و متن گفته‌ آن
شخص نیکوکار را در پاکت
اسقف اعظم آقای بورکس
بدهند و ایشان مجاز خواهند
بود هر دو متن را باهم مقایسه
کنند و در صورت عدم اختلاف،
گنجينه داخل کیسه را به‌وی
بسپارند و این دین را از گردن
من ساقط کنند.

خانم ریچاردز که بعد از خواندن
نامه بندبند پیکر نحیفش به لرزه
افتاده و دچار هیجان شدیدی
شده بود برجای نشست و به
فکر فرو رفت: چه موضوع
غریبی است!... یک چنین ثروتی
برای آن مرد مهربانی که چنین
کار خیری کرده!... چه می‌شد اگر
شوهر من بود... آخر ما خیلی
فقیر و پیر و بیچاره‌ایم!...
ولی می‌دانم که ادوارد من
نبود... نه، ادوارد از آن آدم‌های
دست‌و‌دلبازی نیست که بذل
و بخشش داشته باشد و یکهویی
بیست‌دلار بدهد به یک غریبه.
دلش به‌رحم می‌آید و همین.
اما از این فکر چندشش شد:
ولی هرچه باشد این پول یک
قمارباز است: ثمره‌ی گناه و
معصیت که ما نمی‌توانیم آن پ
را بگیریم و نمی‌توانیم بهش
دست‌بزنیم. من حتی
دوست‌ندارم بروم نزدیکش...
آلوده است و نجس!... آن‌گاه
بلند شد و رفت دورتر نشست:
دلم می‌خواهد ادوارد هرچه
زودتر برگردد و آن را بردارد
و ببرد به بانک. اصلا هرلحظه
ممکن است دزدی بيايد. این
وقت شب با این پول، تک‌وتنها،
خیلی وحشتناک است.
آقای ریچاردز ساعت ۱۱ شب
به خانه برگشت و همسرش تا
چشمش به او افتاد گفت: آه که
چقدر از دیدن تو خوشحالم!
ریچاردز هم بی‌درنگ پاسخ داد:
من هم خیلی خسته و داغان
هستم. فکرش را بکن ما فقیر
بیچاره‌ها تو این سن و سال
ناچار می‌شویم به چنین
مسافرت‌هایی برویم. همه‌اش
زیر سنگ آسیاب له می‌شويم و
خرد می‌شویم و اسیر و برده
دیگران می‌شويم تا لقمه نانی
گیر بیاوریم آن‌وقت یکی را
می‌بینی که بی‌غم‌و‌غصه
می‌نشیند در خانه و نه در فکر
نان است و نه زحمتی می‌کشد
و پولش از پارو بالا می‌رود.

🔹داستان‌های کوتاه
مردی که شهر هادلی بورگ
را فاسد کرد
اثر مارک تواین
گردآورنده آیزاک آسیموف
ترجمه هوشیار رزم‌آرا
قسمت ۴
ادامه دارد

Читать полностью…

کتاب دانش

📃 نیچه وَ گزین‌گویه‌هایش:

🔰 آدمی باید با جسم‌و‌جانش
خواستار تجربهٔ مسائل بزرگ
باشد. ص ۱۴۷

🔰 والاترین مرتبهٔ فردیت
آن‌گاه به‌دست می‌آید که
آدمی در اوج آشفتگی
در مقام فردی گوشه‌نشین،
ملکوت خود را پی نهد.
ص ۱۴۹

🔰 آدمی اگر خودش باشد،
از خویشتن، رویاروی چپاولِ
موجودات فرودست
دفاع می‌کند. چنین است که
من رویاروی دولتِ امروزی،
آموزش امروزی و .‌‌..
از خود دفاع می‌کنم.
ص ۱۵۱

🔰 حقیقت دردناک است، اما
نه به‌خودی‌خود، بلکه از آن‌روکه
ایمانی را نابود می‌کند.
ص ۱۵۵

من تنها موجودی را درک
می‌کنم که هم‌زمان یک و
بسیار است، دگرگون می‌شود
و برجای می‌ماند، می‌شناسد،
احساس می‌کند، می‌خواهد
- این موجود، حقیقت ازلی
من است
. ص ۱۶۵

[ نشر مروارید چاپ ششم ۱۳۹۶ ]

@ktabdansh

Читать полностью…

کتاب دانش

کتاب صوتی
دختر مفقود شده
اثر گیلین فیلین
کتاب‌خوان ایوب آقاخانی

من زنانی را که
سرشتشان از ابتدا با
میان‌مایگی بافته شده
می‌شناسم
زندگی‌شان پر از
کمبودهاست
رئیسانی که دائم
اخراجشان می‌کنند
خواهران مکار شوهران
ولگرد همیشه
داستانهایشان را دنبال
می‌کردم و با ترحم سر
تکان می‌دادم
نه نه این داستان‌های
مزخرف احمقانه به‌من
نمی‌آید

قسمت قبل

Читать полностью…

کتاب دانش

۱-
در خارج فوت کرده بود.
همه مراسم خاکسپاری‌اش
را به‌یاد دارند.. عکس آن
جیپ نظامی که جنازه
رويش بود، تا سال‌ها در
روزنامه‌ها چاپ می‌شد.
لاشخورهایی که آن بالا
پرواز می‌کردند.
این دومین گور رهبر بود..
جابجایی مرده‌ها عادت شده
بود. شانزده‌سال زیرخاک
اما چشمانش را انگار بسته
بود. بوی توتون می‌داد.
مرده‌ای لجباز که نمی‌خواهد
بوی وطن را استشمام کند.
در مراسم خاکسپاریِ
سردار قمرخانی،
الیاس گفت این سیاستمدار
پوسیده برای من مهم نیست.
قهرمان بی‌ثمر جنگ‌های
چهل‌سال پیش نباید
جسدش را جابجا می‌کردند.

بالای تپهٔ قلعهٔ طلا، در
تفرج‌گاهِ مردم به‌خاک‌ سپرده
شد. پس از مرگ قمرخانی
چنان رهبران زیاد شدند که
نمی‌شد شمردشان.
دلیل اصلی مرگشان؛
افسردگی سیاسی، تردید
سیاسی. گورستان ویژه‌ای
که کنار هم دراز بکشند و
دیوار بلندی ساختیم تا از
دست خلافکاران در امان
باشند..
می‌خواستیم گورستان را
خراب کنیم تا از دست
این‌همه رهبر به‌درد‌نخور
خلاص شویم.
رهبران عزیزمان حتی
بدترین‌شان هوادار ابدی
خود را داشت...
ما رهبر بزرگ را از رهبر
تاریخ‌مصرف‌دار جدا
می‌کنیم...

📚دریاس و جسدها
✍ بختیار علی

نشر ثالث

مطالعهٔ قسمت دوم ; فردا

...📚📖

Читать полностью…

کتاب دانش

🔴10,000هزار ساعت آموزش تخصصی روانشناسی
✅ همراه با مدرک دانشگاه علوم پزشکی ایران
/channel/rooeen_ravan

✅هر دانشجویی به یه همچین فولدری احتیاج داره که پر باشه از فیلم‌های آموزشی، مقاله و ابزارهای مورد نیاز.

✅این فولدر کلی ویدئو و فایل‌های آموزشی در حوزه‌های مختلف روانشناسی؛زبان؛ادبیات،کنکوری داره و کلی اطلاعات مفید و فرصت‌های شغلی بهتون میده

😍فقط کافیه دکمه‌ی ADD رو بزنید و این فولدر تخصصی رو در تلگرام خود ذخیره کنی 👇👇👇

#ظرفیت_محدود

/channel/addlist/BvCdgGz3QKUyOTBk

Читать полностью…
Subscribe to a channel