1541
📚از بَس کتاب در گِرُوِ باده کرده ایم ، امروز خشتِ میکده ها از کتابِ ماست .📚 ارتباط با ادمین : @marymdansh
◽️◽️◽️
وَ قابل تفکر است
این جمله از
✍ اومبرتو اکو
از کتاب آونگ فوکو
حتی یک قورباغهٔ درختی
هم اگر زیاد نگاهش کنيد
میتواند شما را شیفته کند ...
🔔 بیندیشیم دلبستهٔ
چه هستیم.
.
تا چند فریبِ خَلق
با نامِ مسلمانی
سَر بَر سَرِ سجاده
مِی خوردنِ پنهانی
تو سنگِ سیَه بوسی
من چشم سیاهی را
مقصود یکی باشد
بیگانه چه میدانی
ضایع چهکنی شب را
لب ذاکر و دل غافل
تو ره به خدا بردن
مستانه چه میدانی
روزیکه فرو ریزیم
بنیاد تعصب را
دیگر نه تو میمانی
نه ظلم و پریشانی
هما میرافشار
وُجدانِ مُعَذب،
میتواند
دوستی را
مَسموم کند..
آونگ فوکو ✍ اومبرتو اکو
نشر روزنه
...
دریاس را در آغوش گرفت
... ژنرال را کشتهاند...
الیاس گوش کن، باید قوی
باشی. مادرمان مرده ...
رنگ الیاس تغییر کرد...
متحیر و گیج نگاه کرد...
دیگر آن مرد درهمشکستهٔ
لحظهٔ پیش نبود...
« چه اندوهی است و
چه دل شکستن دیگری را
که باید تحمل کنیم...
چه بگویم... زن بدبختی بود
... خوددار و سرسخت ... »
صدای هردو غریب و
سرد بود ...
« نمیتوانم جنازه را رها
کنم. رهبر و پیشوای ما
برای ما جان داد. » ...
چه میگویی الیاس؟
مادرمان در سردخانه است...
همهاش دروغ است.
من اشکزاده را دیدم...
«جنازهاش داخل است بیا
ببین» ... رفتند داخل...
« برادرم آمده است با
شهیدمان خداحافظی کند
... » او را ببین. برایش
دعا کن ... خم شد. اشکزاد
بود. چشمش پر از ترس
شد ...
« عجیب است برای
خاکسپاری مادرمان
نمیآیی. »
« در چنین لحظاتی باید
به برادران انقلابیمان پشت
کنم؟... اشکزاد شهید شده
... همه مشکلات دارند...
اگر به این بهانهها، سنگر را
خالی کنیم و اتحاد را
ضعیف کنیم، چهجور آدمی
هستیم؟ ... چیزی که به
زندگیمان معنا میدهد،
باهم بودن است. ... »
دریاس گفت من میروم
... فکری به سرت افتاده و
آن را اشغال کرده، من
نمیفهمم...
« نمیتوانم... جنازۀ مقدس
مادرمان را دفن کنم. به من
حق بده... این سرنوشت
من است. انسان انقلابی
مال خودش نیست »...
۷
جز مادرش، یازده نفر دیگر
در سردخانه بودند... در
سردخانه با مردی به اسم
استاد مردان، که برادرش
مرده بود آشنا شد ... گفت
« من معلم زبان و دینیام.
مردم اصلا دین برایشان
مهم نیست. این شهر
مشکلات بزرگی دارد، مردم
دنبال چیزیاند که بپرستندش.
خدا بهتنهایی برایشان کافی
نیست. ... اگر خدا برایشان
کافی بود، دنبال عبادت
دیگری نمیرفتند... خدا
برای تمام انسانهاست.
تمام مخلوقات. میفهمی...
افسوس صحبتمان با
مراسم احترام به مردهها
جور در نمیآید... »...
جنازه را در وانت گذاشتند...
« مردم اینجا دنبال زندهها
نمیروند، هیچوقت پی
زندهها نمیروند. »
دریاس گفت « چرا این
مردم رهبران را به خدای
خود تبدیل میکنند؟ »
« سؤال عجیبی میپرسی.
برای مردم خدا مهم نیست.
چون برایشان کافی نیست.
بهخاطر همین بهدنبال
جانشینهایش هستند. ...
همیشه همینطور بوده.
قبلآ شیخ و امامها را
میپرسیدند. حالا تغییر
کرده. من معلمم. میگویم
مردم مملکت ما باید چیزی
داشته باشند که بپرستند.
نه، نه، باید کسی باشد که
سجدهاش کنند و او
نجاتشان بدهد ...
خودت بهش فکر کن ... »
در مسجد کسی نبود...
همه به مراسم رفته بودند
... همراه استاد مردان
مردهها را شستند و خاک
کردند... دریاس نمیدانست
ژنرال با چه مراسم باشکوهی
کنار رود اروان به خاک
سپرده شد... پرسید
« استاد مردان، اشکزاد
کیست؟ کمکم کن او را
بشناسم...» پاسخ داد
« به چیزی دست نزن که
ایمان و خوشبختی مردم
به آن وابسته است... ولش
کن. نزدیکش نشو...
بهخاطر خدا چنین
چیزی از من نپرس »
📚 دریاس و جسدها
✍ بختیار علی
ترجمه مریوان حلبچهای
نشر ثالث ص ۱۰۳
مطالعه گروهی 📖
قسمت نهم
ادامهداره
...
در موردِ حرفِ مفتِ مردم ...
بهترین کار؛
نشنیده گرفتنشان است!
از همین کتاب
خانوادهٔ پاسکال دوآرته
══ ❤️ ══ ❥
🛑 دانـش ریڪی • انرژیدرمانـی
◉ Reiki•Knowledge
▪️▪️
انسانها
همیشه
به قدرت
اهمیت دادهاند تا
به حقیقت ...
یووال هراری
➖➖➖
- من،
مُنکرِ وُجودِ
خداوند نیستم.
+ پس منکر چه هستی؟
- اِدِعاهای بَشَر ...
|| خانوادهٔ موسکات
آیزاک باشویس سینگر
تمام ادیان
بهانهای برای ستمگران
بودهاند تا با نام یک
ارادهٔ الهی،
دستهای خود را
به خون بیگناهان
آلوده کنند.
👤 ژان میله
وصیتنامه
...
#قصه_شب
زیرا این صفات را داشت.
خوب به یاد دارم شبی که
دزدی به خانه آمد تا
گاوش را بدزدد، چنگالهای
این مرد که با حیله، دستان
دزد را اغفال کرده بود،
چون چنگال عقاب در
تن دزد بیچاره فرو رفت،
گوئی دزد در منگنه آهنین
گرفتار آمده است و پس
از آنکه همه دویدیم و
چراغ بردیم، زایر شطی
از فحش به روی دزد
ریخت و آنگاه بدون آنکه
وحشت کند که دزد حمله کند
آزادش ساخت و به لهجهی
محلی گفت « گنای بدبخت،
چرا دزدی میکنی »
دزد مثل بید میلرزید، از
شدت ترس قالب تهی کرده
بود. لرزان لرزان گفت
« شنیدم گاو زایر یک خانواده
را با شیرش میتواند نان
بدهد. نانخور و عیالم
زیاد بود، راه به جائی نداشتم.
عقلم به جائی نرسید.
گفتم گاو را میبرم و عیالم
را نان میدهم. »
زایر که در مال سختگیر و
سختکوش بود و دینار
دینارش حساب داشت و
هیچ تفنگچی تنگستانی قادر
نبود یک دو قرانیش را نشانه
رود و به احدی اجازه نمیداد
که یک شاهیش را بیاجازه
مصرف کند، خاموش ماند.
قیافهاش که تا لحظهای پیش
صلابت و هرم آتش را داشت،
نرم شد و آنگاه رفت بهطرف
آخور گاو و افسار گاو را
باز کرد و با کودرش
( گوسالهاش ) بهجلو آورد،
افسار را بهدست دزد داد،
گفت « برو با این زن و بچهات
نان بده، حلالت باشد، اما
دزدی نکن، اگر شنیدم دزدی
کردی، دنبالت میآیم.
ضرب انگشتانم را که
چشیدی »
من طلسم شدم. مات شدم.
مردی که با آن خشونت،
با هر مسئلهٔ مالی روبرو
میشد و ساعتها برای چند
من گندم با بازاریش( کشاورز )
یکی بدو میکرد، چگونه
اینسان تغییر قیافه داد.
چطور گاو قیمتی را به دزد
داد. این چه حکایتی بود.
وقتی در مقابل اعتراض
همهٔ اهل خانه قرار گرفت،
این مرد دهقان زاده که در
زیر آفتاب سوزان آن ساحلها
جان گرفته بود، جوابی داد
که من هنوز مست آن جوابم؛
« وقتی گرفتمش دزد بود،
وقتی گاو را بخشیدم،
فقیر بود »
از آن شب این مرد خشن، در
دلم بیشتر جا گرفت. شبها
در اتاق نیمه تاریک که با یک
لامپای فکسنی نوری پدید
میشد و صدها سوسمار
کوچک به عشق چراغ بر
طاق و ایوان و ديوار،
میدرخشیدند و رقصی
خوش داشتند من کتاب
قصه میخواندم. بلند
میخواندم. زایر قلیان
میکشید. در شبهای اول،
قصههای خودمان را
میخواندم. امیر ارسلان و
اسکندر نامه و از این قبیل.
روز به روز شوقم به خواندن
افزون میشد.
کتابخانهای با پانصدهزار جلد
در دسترسم بود. آخر کتابدار
بودم. هر شب کتابی میبردم
و میخواندم. چون پایان
میگرفت، از نو کتاب دیگری
همراه میبردم.
دود قلیان زایر و موج صدای
من با هیجان قصهها درهم
میآمیخت.
زایر از شنیدن افسانهها،
چون کودکی مات و مبهوت
میشد و دل سنگش نرم
میگشت.
بعدها قصههای فرنگی را
شروع کردم. از قبیل
سه تفنگدار، کنت مونت
کریستو. اوائل زایر چون
اسبی رموک ( اسبی که
رم میکند ) از اسمهای
فرنگی لجش میگرفت.
عصیان میکرد و میگفت
« چرا اسم این ولد زناها
مهمتر از قمر و شمس وزیر
و ارسلان نیست »
راست میگفت قصهٔ زندگی
یکی بود. تعجب میکرد
چرا بازیکنان نقش زندگی،
اسمهای متفاوتی دارند.
اما کم کم رام شد و این
اواخر وقتی قصه بدانجا
رسید که
« کنت مونت کریستو » را
به وسط دریا انداختند با
کنت رفیق شد و اسمش
را یاد گرفت و شب بعد
با ولع میگفت « بخوان
ببینم، به سر کنت چه آمد »
زندگی خوشی داشتیم.
نادانسته تفاهم داشتیم.
مردی شصت و پنج ساله
و جوانی که اکنون دروازه
های هجده سالگی را میکوفت
همدرد بودیم. یکی با رنج
نردبان زندگی را پله به
پله بالا رفته بود و بهجای
اول برگشته بود و دیگری
اکنون آماده بود که این
نردبانی که هیچ استحکامی
نداشت، پله به پله زیر پا
بگذارد.
شبی چون هر شب گرد هم
بودیم. من آن شب کتاب را
بلند نخواندم .
از مجموعه داستانهای کوتاه
( شلوارهای وصلهدار )
بهقلم رسول پرویزی
✍ ... ادامه دارد
...
مطالعه گروهی 📖
من از پلهها افتادم و با
عدهای که نجات پیدا کرده
بودند بهطرف
شهربانی دویدیم...
او دنبال دوستانش میگردد...
روز بعد تکبعلیزاده شنید
پیکرهای فرج و یدالله در میان
سوختگان یافت شده ولی
سرنوشت فلاح!! ...
بعد از پیروزی انقلاب، یک
عکس از خودش را در مجلهای
دیده که نوشته بود او از
طرف ساواک سینما را آتش زده.
...
« رفتم در خانهٔ آقای رشیدیان
که اکنون نمایندهٔ مجلس
است... عکس را نشان دادم
و ماجرا را گفتم... »
محمد رشیدیان فرماندار
آبادان تکبعلیزاده را تحویل
نگرفته!
بنابر دستورالعمل او هم باید
در آتش میسوخته. ...
« رشیدیان گفت مردم
خشمگیناند، برو خانه ... »
مادر تکبعلیزاده برای تعیین
تکلیف، با رشیدیان و کیاوش
فرماندار ( دبیر فقه و عربی
دبیرستان بوده ) صحبت کرده،
میتوانسته شاهد مناسبی
باشد اما در دادگاه راهش
ندادند. شاید کیاوش رهبر
گروه بوده که خانهاش را
در احمد آباد به آنها داده.
" حاکم شرع دادگاه،
حجتالاسلام حسین
موسوی تبریزی، سخنانی
میگفت مبنی بر اینکه حکومت
پیشین سینما رکس را آتش
زده تا فساد اخلاقی را
بهطور غیرمستقیم به
ساواکی بودن تکبعلیزاده
نسبت دهد ;
« این شخص سینما را آتش
زده، مذهبی نبوده، نماز
نمیخوانده، مبتلا به مواد
مخدر و ... »
اعتیاد تکبعلیزاده و همچنین
فریبخوردنش از سوی
اسلامگرایان سبب شد تا
مقالهها بنویسند او ناتوان و
بیسواد بوده. ... دفاعیاتش
تیزهوشیاش را نشان داد...
اعتمادبهنفسش هم ...
اکنون جنگندگی تکبعلیزاده
آتشی بود بر جان گردانندگان
دادگاه. او نمیخواست هرآنچه
را آنها ادعا کردند تأیید کند.
" بهویژه تهمت ساواکی بودن "
کوشش بیوقفهاش، سخنانش
ضربهای کاری بر نفوذ اسلامیون
مذهبی زد :
« اتفاقی نبوده، گفتید [ تیمسار
رزمی ] این کار را کرده و
شاه باید بسوزد... من شک
کردم ... »
حالا بهراستی این سخنان
عرصه را بر اسلامگرایان
تنگ کرده بود. قاضی و ...
در حضور بازماندگان و
رسانهها سخت میتوانستند
ثابت کنند که حکومت شاه
سینما رکس را آتش زده.
آنها نهایت بهره را در ایجاد
تنفر و سرنگونی حکومت
پیشین و قدرت خويش
برده بودند...
بخش ۲ آتش
دقایقی پس از ساعت ۱۰
شب ۲۸ مرداد ۱۳۵۷ دود
از سقف سینما رکس آبادان
برخاسته بود... بهزودی چند
اتومبیل پلیس سر رسید...
دو تانکر آتشنشانی از راه
رسیدند... آتش از هر سو
زبانه میکشید... دسترسی
به سالن اصلی آسان نبود
... پلیس و مردم دست به
کار شدند... سوراخی در
سقف کندند. بوی سوختن
مواد پلاستیکی و چوب و ...
شایعه در میان مردم بسیار
قوی بود.
رئیس شهربانی آبادان
سرتیپ رضا رزمی نامی که
باید بهخاطر سپرد...
سرانجام مأموران آتش را
فرو نشاندند ولی هنوز
نمیتوانستند وارد سینما
شوند... شناسایی افراد
مشکل بود...
مقامهای شهر شمار قربانیان
را نخست ۳۷۷ تن اعلام کردند
ولی بعدا گفته شد بیش از
این بوده... تنها نزدیک به ۱۰۰۰
تن شناسایی شدند...
« مقامهای امنیتی و سایر
مسؤلان اعلام کردند
آتشسوزی عمدی بوده... و
گزارش از نحوهٔ آن... »
برخی درحالیکه روی صندلی
نشسته بودند خفه شدند...
گفته میشد آتشنشانی با
تانکر خالی از آب آمده و
دیر آمدن پلیس و مأموران
آتشنشانی و همینطور
بسته بودن درها را عمدی
شمردند. این نکات در
روزنامهها مطرح میشد.
بر اساس شایعات درهای
سینما از بیرون با زنجیر
قفل شده بود...
خادم مسجد اصفهانیها گفته
با چشم خودش دیده که
دستبند پلیس را روی درب
دیده ... سرهنگ اردشیر بیات
میگوید ساعت ۵ صبح
اعلامیههای بسیاری در
سطح شهر پخش شده که
درهای سینما با دستور
تیمسار رزمی با دستبند
قفل شده تا مردم در آتش
بسوزند...
* برمبنای
روزنامه کیهان ۵ و ۶
شهریور ۱۳۵۹
روزنامه اطلاعات
۲۹ مرداد ۱۳۵۷
روزنامه اطلاعات
۴ شهریور ۱۳۵۹
روزنامه کیهان ۹
شهریور ۱۳۵۹ ...
📌 فاجعهٔ سینما رکس آبادان
📌 نویسنده مجید احمدیان
در ادامهٔ این فاجعهٔ تلخ ...
#کانون_اقاقیا شبکهای برای رشدِ مشترک
━━━━━━━━━━━━━━━━
🖱 قطبنمای سیاسی
@PoliticalCompass 🧭
🖱 بانک کتابهای PDF
@Libraryafg 📚
🖱 کتابهای PDF
@majalleye_ketab 📖
🖱 کتابخانه پژوهشی
@LibraryHumanities 🔬
🖱 سیاست همسرداری
@ravanshenasiomomi ❤️
🖱 بیزینس خودت را بساز
@nahal_proje 💼
🖱 کتب سیاسی
@PoliticalBooks 🏛️
🖱 کتب فلسفی
@PhilosophyBooks_LH 🤔
🖱 کتب جامعهشناسی
@SociologicalBooks_LH 👥
🖱 نظر شما چیه؟!
@soall_dokhtaroneh 💬
🖱 کتب ادبی
@LiteratureBooks_LH ✍️
🖱 کتابخانه مدیریت
@ManagementBooks_LH 📊
🖱 کتب دینی
@TheologyBooks_LH 🕌
🖱 کتب اقتصاد
@EconomicsBooks_LH 💰
🖱 کتب روانشناسی
@PsychologyBooks_LH 🧠
🖱 شهر داستاننویسان گالیمالوا (رایگان)
@galimalvagroup 📝
🖱 کتب تاریخ
@HistoryBooks_LH 🏺
🖱 کتب علوم سیاسی
@PoliticalBooks_LH ⚖️
🖱 مقالات سیاسی
@Political_Articles 📰
🖱 حکیمباشی (نسخه مجرب)
@hakiimbashi 🌿
🖱 پروکسی روسی
@apk_smart 🌐
🖱 کتاب دانش مطالعه گروهی
@ktabdansh 👥
🖱 میانبُر رسیدن
@romanceword 🚀
🖱 کتابخوانی تلگرام
@ketabkhaniye_telegram 📱
━━━━━━━━━━━━━━━━
🌿 اقاقیا؛ یک شبکه، مسیرهای بسیار
🔗 به شبکه اقاقیا بپیوندید👇
@LinkExchangeAcacia
بر سالمترین فرد خانواده
وقتی که دیگر
فریب بازیهای روانی را
نخورد،
برچسب ناسازگاری میزنند.
نیکول لپرا
روانشناس بالینی
...
📚 آزارشان بهمورچه هم نمیرسید
✍ #اسلاونکا_دراکولیچ
◽️ترجمه نازیلا محبی
نشر #ستاک
قسمت یازدهم;
مطالعه 📖
کرستیچ همان درسهای
مشابهی را میخواند که
من خوانده بودم.
همان سرودهای میهن
پرستانه را میخواند که
من خوانده بودم...
اما نه او و نه من هرگز
تصور نمیکردیم که روزی
اوضاع تغییر کند.
در یوگوسلاوی اتحاد و برادری
کاملآ واقعی بهنظر میآمد.
( صرب، کروات و مسلمان )
همه باهم دوست میشدیم.
ازدواج میکردیم... تنها
استثنا، آلبانیها بودند...
مراوده با آنها مشکل بود.
کرستیچ در دادگاه میگفت
« ... هیچ حادثهای بهواسطهٔ
تعصب ملی ایجاد نشده بود... »
راست میگفت. بهجز مدرسه،
ارتش یکی از ابزارهای مناسب
دولت برای ایجاد برادری و
اتحاد بود. ارتش ملی یوگسلاو
( جیانای ) همان ارتشی که
نقش مهمی در ایجاد برادری
و اتحاد داشت تبدیل به
ابزار اصلی ضد آن شد.
وقتی کرستیچ از گذشتهاش
میگفت تقریبآ غرق در رؤیا
بود ;
« آن دوران، سالهای زیبای
زندگیام بودند... روح همبستگی
در سارایوو دیده میشد »
در سال ۱۹۹۱ با شروع جنگ،
تجزیهٔ یوگوسلاوی برایش
دردناک بوده.
« درواقع بربادرفتن باورهایش
برای او نامنتظره بوده »
مانند اکثر بوسنیاییها مطمئن
بود که جنگ درنمیگيرد.
با این حال در اوایل ۱۹۹۲،
جنگ به بوسنی رسید.
« در کشوری کمونيست،
سیاستمداران کسانی بودند
که از آنان انتظار میرفت
مشکلات را حل کنند »
کشور داشت پارهپاره میشد
تا جاییکه صربها هم متقاعد
شدند در معرض تهدید بودند »
ویرانیها بهبار آمد، کرستیچ
گمان میکرد راهحل سیاسی
برای این وضعیت وجود داشته
باشد.
او چگونه از سیاستهای
ملیگرایی جمهوری صربسکا
حمایت میکرد؟ چگونه خود
را در موقعیت صدور فرمان
کشتار کسانی دید که تا همین
دیروز حامی آنان بود؟
« او خود واقعیاش را انکار
میکرد، شاید او مجبور به
نجات زندگی خود بوده »
... به یکباره کرستیچ تصمیم
میگیرد به نیروهای صربسکا
بپيوندد. در سه سال بعدی
ترفیع گرفت. همراه ژنرال
راتکو ملادیچ، فرماندهی
سربرنیتسا را در دست گرفت.
دادستان مارک هارمون گفت
« برای کرستیچ لحظهای که
شخصیت فرمانبردارش او
را در انتخابات جبههٔ اشتباه
مجاز دانست، زمانیکه به
شرارت آری گفت، لحظهٔ
شومی بود »
اين همان لحظهای بود که
باید در برابر فشار ایستادگی
میکرد؛ اگر واقعا مخالف
اخراج و نابودی مسلمانان
بود، او نمیتوانست
ایستادگی کند،
او چنین توانایی را نداشت.
وی « فرصتطلب بود که
بههر سو باد میوزید،
میرفت »
طی این سه سال به جایی
رسیده بود که دیگر
نمیتوانست از اطاعت
دستورهای ژنرال ملادیچ
سرپیچی کند.
اما باید دستکم از پیامدها
باخبر باشد.
ص ۱۰۸
ادامههمداره
🚫
🔳 قوی بودن همیشه
بهمعنای
دوام آوردن نیست
گاهی قدرت در
رها کردن است؛
دستبردارید از
انسانهای منفی، کجفهم،
بیریشه، نابودگر، بیهویت،
مخرب، دروغگو،
غیرمنطقی، تندرو،
متعصب، ابله،
یاوهگو، بیخرد،
تازهبهدوران رسیده،
چشمُدل ناپاک،
متوقع، ناسپاس،
دستبردارید از
آدمهای سمی،
رابطههای سمی،
شغل سمی،
زندگی سمی،
آنها که نمیخواهند نه
بشنوند.
آنها که به بلهقربانگو
نیازمندند.
دستبردارید از آدمهایی
که شما را تبدیل به
نسخهٔ بهتری نمیکنند،
آدمهایی که شما را
گوشهگیر، افسرده،
عصبی، پرخاشگر و
منزوی میکنند.
آنهایی که نهتنها شنوندهٔ
خوبی نیستند بلکه
دائم زخمزبان میزنند
انسانهاییکه چهرههایشان
را همچون پیراهنشان
دائم عوض میکنند.
انسانهایی که چون
عروسک خیمهشببازی
نخ احساسشان را در
دستان دیگران میگذارند.
آنها که از شما نردبان
میسازند برای هدفهای
خودشان.
پول خرد جیب دیگران
نباشید چراکه یک روز
چشم باز میکنید و
میبینید زندگیتان
پر شده از ایکاشها..
لطفآ دستبردارید..
🔳 گاهیوقتها
نیاز به شکستن،
نیرومندتر از
ساختن است..
@ktabdansh 📚🍃
📚🍃🌺
🔔 بهخاطر بسپاریم ؛
هرچه که مردم
از زندگی شخصی،
توان مالی،
جزئیات کاری،
عادات روزانه،
علایق،
دایرهٔ دوستان،
نحوهٔ خوشگذراندن و
حتی ارتباطات شما کمتر
بدانند، زندگی با آرامشتری
خواهید داشت.
...📚
...
قصهٔ شب
زایر برآشفت و گفت
چرا بلند نمیخوانی.
گفتم کتاب سختی است.
فهمش زحمت دارد. اسمها
و لغتهای مشکل دارد.
گفت « پس تو بخوان و بعد
به زبان خودم برایم بگو »
کتابی که آن شب میخواندم
خلاصهای از کتاب
« تک مردان پلو تارک »
بود که وزارت معارف آن
روز منتشر ساخته بود.
من قصهٔ « آنتوان و کلئوپاترا »
را میخواندم و چون پایان
یافت، زایر چون مستنطقها
آماده بود که قصه را به زبان
خودش بازگو کنم. منم بدم
نیامد، قصهپردازی کنم.
وراجی در خمیره من است.
خوشم میآید به یک
قصهای لفت و لعاب بدهم و
لذا شروع کردم:
« زایر جان، یک دختری بود
که مثل پنجهٔ آفتاب بود،
گردنش بلند بود، پیشانیاش
مثل سنگ مرمر میدرخشید.
چشمهای درشت و سیاه داشت
که جادوگری میکرد. رنگش
زیتونی بود و اهل مصر بود
و ملکهی آنجا بود و اسمش
کلئوپاترا بود »
زایر که اسم رقیه و سکینه
و زینت زیاد شنیده بود، اول
از اسم کلئوپاترا رو ترش کرد
اما بعدها آنهمه وصف که از
سر و گردنش کردم، قند در
دلش آب شد و گفت
« بقیهاش را بگو » گفتم
« سرداری بود رومی و بلند
بالا و سینه ستبر، و زوبین
بهدست میگرفت و سپر
دهمنی در دست دیگرش
داشت. یکی از سلطانهای
روم بود که آمده بود مصر را
بگیرد، اسمش آنتوان بود »
زایر گفت آنوقت چطور شد.
گفتم « بهجای آنکه مصر
را بگیرد، خودش در تله افتاد.
در تلهٔ عشق »
زایر قاه قاه خندید و من
دنبال کردم
« بله. در تلهٔ عشق افتاد و
سخت هم افتاد. بطوریکه تاج
و تختش از یاد برفت و
بهجای جنگ با مصریان،
صلح کرد. سردار رومی
خنجرش شکست و زانویش
خم شد. مرد دلیر روم، که
زوبین را به قوت مرگ به
سینهها میکوفت و سپر
دهمنی به مچ میگرفت، زانو
زد و شقایق روی کلئوپاترا
را میچید و به همهٔ
افتخارات خود در روم
پشتپا زد. رفیقانش نوشتند
و گفتند دستبردار. »
زایر گفت « دست برداشت؟ »
گفتم نه زایر. کار بالا گرفت.
نصیحت هیچکس را نشنید.
از صبح تا شام با عشق و
معشوقه میسوخت و
میگداخت. آخر رومیها
بهصدا درآمدند. آدم
فرستادند. تهدید کردند،
اما زنجیر عشق، محکمتر
میشد، تا آنکه یارانش آهنگ
جنگ کردند و آمدند تا کارش
را یکسره سازند. عشق
دیوانهاش کرده بود. با
دوستانش به جنگ ایستاد،
شکست خورد و تیر خورد،
خون چون فواره از بدنش
بیرون میجست. با این حال،
حرفش جز کلئوپاترا چیزی
نبود. میگفت « مرا به
معشوقم برسانید » و نعش
خونآلودش را به معشوق
رساندند.
زایر گفت آن زن چه کرد؟
گفتم زایر مجال بده، توی
حرفم ندو.
« معشوقه غوغا کرد. گریبان
چاک کرد و خون تازهٔ سردار
رومی را بر سر و رو میریخت
و خاک بر سر میکرد تا دمی
که سردار رومی جان سپرد »
زایر با دقت و آرام گوش
میداد. آنگاه گفتم حالا
بپرس آن زن چه کرد؟
میدانی چه کرد؟
« بعد از مرگ سردار رومی،
خادمی را صدا کرد و سبد
انجیری که همیشه آماده بود
و در آن ماری زهرناک چمبره
زده بود و چون سبد انجیر
را آوردند، دخترک با مار
بازی کرد و خشم مار را
برانگیخت و در آن دقیقه که
مار، نفیر زنان آمادهٔ حمله
بود، بازوان مرمرین را به
دهان مار داد و مار گزید و
دخترک هم جان سپرد »
زایر خاموش شد. نی
قلیان را به زمین گذاشت.
چشمهایش که با شنیدن
افسانه نرم شده بود،
نرمتر شد. آنگاه بلند شد
و حلهٔ دشتستانیاش را
چون شنل سرداران روم، از
دوش برگرفت و به کناری
انداخت و گفت
« روزی از مردی در دشتی
پرسیدم؛ اسبهای زیبا و
خوشاندام، با یال و گردن
قشنگ، چه شدند؟ مرد دشتی
گفت؛ سوارانِ مرد بر آنها
نشستند و تاخت کردند و
در بیابانها گم شدند.
حالا فهمیدم که زنی را نیز
به ترک گرفته بودند. »
زایر رفت و خوابید.
پایان.
دو پشته بر الاغ
از مجموعه داستانهای کوتاه
( شلوارهای وصلهدار )
بهقلم رسول پرویزی
...📚💫
زندگیای که نداشتهایم...
و این باور که زندگیای
متفاوت و بهتر را
ازدستدادهایم،
مُدام همهٔمان را میآزارد..
کتاب؛ مُردن
نوشتهٔ؛ کری تیلر
ترجمهٔ میعاد بانکی
نشر سخن
یادمه از دوران کودکی
هر چیزی که بین بقیه عام بود
منو به وجد نمیآورد و من برعکسش رو انجام میدادم
عروسکی که دوستام داشتن رو نمیخواستم.
الان گسترده تر شده
هرچی انسان ها آزاد و بی خیال میشن
من چارچوب هام بیشتر میشه
ی مدت هرکی دیر سین میکرد باکلاس بود
من کسری از ثانیه جواب بقیه رو میدادم.
به مرور شاید نفهمی، اما بعد ی مدت میفهمی بین
این همه عام، چقدر خاصی!
آرامشِ روح،
مثلِ برکتِ خداوند است،
گرانبهاترین برکتی است
که فقرا و پریشانها میتوانند
به آن امید داشته باشند.
کتابِ خانوادهٔ پاسکال دوآرته
نوشتهٔ کامیلو خوسه سلا
از نشر ماهی
@ktabdansh
کتاب صوتی
قهوهٔ سرد
آقای نویسنده
روزبه معین
مربی شطرنجمون
همیشه میگفت
وقتی که تنهایی اگه
میخای فقط خودتُ
سرگرم کنی برو
سراغ تخته نرد
یا منچ و با شانست
بازی کن
اما اگه میخای
از خودت
چیزی یاد بگیری
کمی خودت به
چالش بکش
باخودت شطرنج
بازی کن تو نه
صاحب مهره
سفیدی نه سیاه
قسمت قبل
✍ پیتر لودویگ برگر
افراد متعصب،
بهندرت بذلهگو هستند.
در واقع آنها طنز را تهدیدی
برای یقینهای خودشان
میدانند.
طنز عموما از یک سو
قطعیت را به سخره میگیرد
و از سوی دیگر پشتیبان
کسی است که با افراد
متعصب، مخالفاند.
برای همین است که
بازار جوک عمدتا در شرایط
سرکوب سیاسی
گرم میشود.
اتحاد جماهیر شوروی و
اقمارش بستری مناسب
برای انبوه جوکهایی بودند
که رژیمهای مختلف کمونیست
را به سخره میگرفتند و
هم حامی مخالفین این
رژیمها بودند.
📚 اعتقاد بدون تعصب
- پیتر لودویگ برگر
...
مطالعه 📖 قسمت ۱۹
📚 جوان خام podorostok
✍ فئودور میخایلاویچ
داستایوفسکی
ترجمه عبدالحسین شریفیان
انتشارات نگاه
۲ در اين اواخر به تالار
قمار زرسچکیوف میرفتم.
شاهزاده سرگی مرا با آنجا
آشنا کرده بود... مثل آدمهای
وحشی جنگلی دور خودم
میچرخیدم... با جوانکی
هم خوشُبش کردم که
بعدها اهمیتی بهمن نداد!
صاحب قمارخانه سروانی
بازنشسته بود. در جمعی
بودم که نمیدانستم چطور
رفتار کنم.
" میدانید که من برای
هیچگونه اجتماعی آفریده
نشدهام. "
انگار در معرض نگاههای
بیشماری قرار گرفتهام.
بلدنبودم چگونه وقار خود
را حفظ کنم: همهچیز، مردم،
قمار، وجود خودم در میان
آنها، نفرتانگیز بود...
اما هر صبح میگفتم وقتی
ببرم، دست از قمار
برمیدارم!
بهخاطر قمار، قمار میکردم!
هیجان، لذت... ولی پول ایدهٔ
من نبود! اندیشهام؛
« انسان اگر از قدرت ارادهٔ
کافی برخوردار باشد میتواند
یقین داشته باشد که میلیونر
میشود، پس نشان بده...
انسان ناگزیر از سنگدلی و
بیرحمی اقبال کور چيره
میشود و میبرد... »
« هرچند ممکن است بیمقدار
جلوه کنم، اما قدرت عظیم
من میتوانست نظر همه را
دگرگون کند... »
« من ستم دیدهام، شرف من
سلاح و تسلیخاطرم بود.. »
« کنار میز قمار چه موجود
رقتانگیزی شدم! به همین
سبب نمیشد قمار را رها کنم! »
۳ ... بازی را با اندک مبلغی
آغاز کردم... از سیصد روبل،
ده یا پانزده روبل باختم...
سمت چپم یک آدم
زشترو بود... ناگهان بیست
روبل بردم. این موجود نکبت
یکی از اسکناسها را برداشت.
دعوا شد... با دشنام برخاستم
... عجب حماقتی! یک نقشه
کشیدم...
« اگر ببرم، شانس آوردهام.
اگر ببازم، چه بهتر »
داو ( نوبت بازی )
خودم را ریختم...
دندانهایم را میفشردم.
... یکصدُ چهل
سلطانی بهمن دادند.
هفت شانس دیگر دارم.
شرط بستم روی صفر...
سی به یک بود که صفر بیاید؛
میخواستم جلب توجه کنم... »
چرخ رولت به گردش درآمد..
روی صفر ایستاد.
فریاد همگان به آسمان رفت
... سرم گیج میرفت و پاهایم
سست شده بود. میل داشتم
کار بزرگتری بکنم... چند
هزار دیگری ببرم. شاهزاده
سرگی و دارزان آمدند...
سرهنگی که او را برده بودم
از شدت خشم فریاد زد
« ... حضرت آقا پولتان را
بردارید... آن را بشمارید... »
بانکم برده بود، کافی است!
با دستهای لرزان سکههای
طلا و اسکناسها را جمع
کردم... شاهزاده سرگی و
دارزان از پلکان پایین
میرفتند؛ سرگی تمام
پولهایش را باخته بود...
گفتم «با شما میآیم »
سوار سورتمه شدند، بدون
اندک توجهی به من رفتند! ...
روی برفها غلتیدم... خیال
کردم بهمن خنديدند...
سوار اولین سورتمه شدم...
۴ رسیدم. شاهزاده سرگی،
تنها، عصبی، رنگپریده در
کتابخانهاش قدم میزد.
گفت « باز هم شما! »
آمدم با شما تصفیه حساب
کنم، جناب! به چه جرأت با
من اینطور رفتار میکنید؟
پولها را روی میز ریختم...
« بشمارید سههزارتا
بدهکارم...»
« اصراری به دریافت ندارم ...
چه مرگت شده که قرضت را
میخواهی پس بدهی؟...
مردهشوی خودت را ببرد با
این قلمبهگوییها و ادا
اطوارهایت را... دلم
میخواست از شر شما دونفر
راحت شوم؛ تو و
ورسیلوفات. خوشحالم
زمانش رسیده رابطهام را با
تو قطع کنم. ورسیلوف مرا
اغوا کرد ... شما آدمهای
غیر شرافتمندی هستید... »
...جوانخام
ادامه دارد
تصویر : غروب خورشید
دهترکمن سرخهحصار
هوا
دچار
غم است
وَ
انسان
دچار
تحمل...
.
رسیدن به بیهودگیِ
زندگی
پایان نیست،
آغاز است...
آلبر کامو
بهنظر من
خیلی مهم نیست
که آدم از کتابها
زیاد بدونه.
من خودم هم چیز
زیادی نمیدونم.
ولی فکر میکنم
موضوعی که دربارهٔ
کتاب اهمیت داره اینه
که چطوری روی آدم
تأثیر میذاره...
فهمیدم موضوع اصلا
این نیست که کجا باشم.
بلکه اون چیزیِکه درونمه.
هرجا که میرفتم و
باهرکی که بودم
اهمیتی نداشت.
اگه میتونستم باخودم
صادق باشم، پس به
همونجا تعلق داشتم.
📚 Pdf
روزها در کتابفروشی
موریساکی
✍ ساتوشی یاگی ساوا
...@ktabdansh
کتاب صوتی
قهوهٔ سرد
آقای نویسنده
روزبه معین
وجود داشتن
تفاوت زیادی داره
با زنده بودن
لحظهٔ غروب
بهقدری دلچسب
بود که برای لحظهای
خودم رو آزاد و
رها احساس کردم
تنها چیزی که اون
لحظه کم داشتم
یه موسیقی غمگین
و یه فنجون قهوه
بود
فکر کن تو یه جزیره
گیر کردی یه جزیرهٔ
دورافتاده بهترین
جا واسه زندگیه
قسمت قبل
🔻 آنها میدانند نظامی
که موفق میشود قربانی
خود را حتی قبل از
بهدار آویختن نابود کند،
با فرسنگها فاصله بهترین
نظام برای نگهداشتن کل
یک ملت در یوغ بردگی
است. / ص ۳۵
کتابِ ؛ آیشمن در اورشلیم
🔻 هانا آرنت، فیلسوف
آلمانی - امریکایی، با
حضور در دادگاه
آدولف آیشمن، چیزی
دید که دنیا نمیخواست
ببيند:
🔻آدمی که هزاران نفر را
به مرگ فرستاده... اما
نه با خشم، بلکه با مهر
و با دستور.
🔻در این اپیزود مفهوم
ابتذال شر چیست؟
🔻در این اپیزود، به یکی
از عجیبترین و ترسناکترین
مفاهیم قرن بیستم
میپردازیم
🔻آیا ممکن است شر
چهرهای آرام، لبخندی
مؤدب و صدایی
بیهیجان داشته باشد؟
🔻آیا شما هم فقط
اطاعت میکنید؟
یا واقعا فکر میکنید؟
از خود مکررا بپرسید
و این پرسش را زنده
نگهدارید:
فراتر از آنچه بهما دیکته
میشود، آیا نوع دیگری
میتوانیم زندگی کنیم؟
● خانم هانا آرنت
@ktabdansh 📚
از بدی دل چون سیاهُ تیره شد
فهم کن اینجا نشاید خیره شد
مثنوی مولانا
🖥 این فولدر رو به تلگرامتون اضافه کنید و دیگه دنبال روانشناس، فیلم آموزشی، کتاب،فیلتر شکن و جزوه که هر روز بهش نیاز داری نگرد!🔽🙏🏻🌹
/channel/addlist/DAIKX-FJCDVjMjVk
زمان ⏳️ محدوده زودتر عضو بشید