1541
📚از بَس کتاب در گِرُوِ باده کرده ایم ، امروز خشتِ میکده ها از کتابِ ماست .📚 ارتباط با ادمین : @marymdansh
🖥 این فولدر رو به تلگرامتون اضافه کنید و دیگه دنبال روانشناس، فیلم آموزشی، کتاب،فیلتر شکن و جزوه که هر روز بهش نیاز داری نگرد!🔽🙏🏻🌹
/channel/addlist/hxIRgxa18NI0YmI0
زمان ⏳️ محدوده زودتر عضو بشید
📽 #فهرست_شیندلر
این فیلم براساس کتاب؛
کشتی شیندلر
نوشتهٔ توماس کنیلی،
واقعیتهای هولوکاست
و
تلاشهای اسکار شیندلر
برای محافظت از کارگران
یهودی در برابر آزار و اذيت
نازیها را بهتصویر میکشد.
" هرکسی که یکنفر را
نجات دهد ، گویا
تمام بشریت را
نجات داده است. "
جمعه ۱ آبان
کانال کتاب دانش
📚🎧 1-5
اعتقاد به اینکه عدم
محبوبیت مترادف
حقیقت است به همان
اندازه خام و ناشیانه
است که عقیده داشته
باشیم عدم محبوبیت
مترادف با بطلان و
خطاست.
تسلیبخشیهای فلسفه
آلن دوباتن
.
وضع مالی مردم بد است،
تفریحات سالم یک قلم
نابود شده است. نه تئأتری،
نه موسیقاری، نه چیزی.
آواز زن از رادیو لابد
حرام است چون شنیده
نمیشود تلهویزیون هم یکبند
تبلیغات ناشیانه، دروغ و
دلبهمزن... همهچیز
سوت و کور است و بدتر
از همه تهدید در هوا موج
میزند... در این آشوب و
تنگنظری فقط وجود
غزاله مایهٔ دلگرمی است.
تازه دارد جمله میسازد:
جملههای بسیار ساده،
دو کلمهای، یک اسم و یک
فعل: پدر بنشین، اینجا بیا،
غزاله بخور...
📚 روزها در راه
جلد اول
👤 شاهرخ مسکوب
دیروز قصهٔ رستم و اسفندیار
را برای غزاله گفتم.
در ترن موقع رفتن و برگشتن
از آنتونی. غزاله گریهاش
گرفت. خیلی دلش سوخته
بود و زیاد گریه کرد و من
و گیتا نوازشش کردیم و
کمی گذشت تا آرام گرفت.
میگفت: آنقدر قصهٔ
خوبیه که گریهام میگیره.
کمی دربارهٔ قصه صحبت
کردیم و بعد گفت: رستم
حق داشت، همهٔ این
کثافتکاریها زیر سر پادشاه
بود.
گفتم منم عقیدهٔ تو را دارم
و ادامه دادم یک کتاب قصه
نوشتهام و گفتهام که
تقصیر پادشاه است که
پسرش را به کشتن داد نه
رستم که اسفندیار را کشت.
غزاله گفت پدر همهٔ قصههای
رستم رو بنویس...
📚 روزها در راه
جلد دوم
👤 شاهرخ مسکوب
.
برای کسیکه هیچ وجدانی
ندارد،
عذابِ وجدان
چه معنایی دارد؟
بهجای او مردم محترمی
که هنوز
قدری وجدان و شرف
داشتند، درد کشيدند..
برادران کارامازوف
طنز،
آخرین راهِ دفاعیِ آدمِ
عاقلیست که کارِ دیگری
از دستش برنمیآید،
در برابر احمقهایی که
هرکاری از دستشان برمیآید!!
مل بروکس
.
بارها در زندگیام
گاهی دانسته و
گاهی ندانسته،
سرپوشی مناسب بر
وحشتها، عشق، فضیلت،
ناخوشی نهادم. و از این راه
زندگی را تحملپذیرتر کردم.
( گزارش به خاک یونان 📚
کتاب دانش )
📌برترین کانالهای Vip درتلگرام
👈🏻 ادبیات 👉🏻
👈🏻 قانون جذب 👉🏻
👈🏻 آموزش زبان👉🏻
👈🏻علمی👉🏻
👈🏻 موسیقی👉🏻
👈🏻 حقوقی 👉🏻
👈🏻 روانشناسی 👉🏻
👈🏻 درمانی 👉🏻
👈🏻موفقیت👉🏻
پیشنهاد ویژه امشب😍👇🏻
انرژی درمانی 🔮
🔷مسیرموفقیترابا ما طیکنید🔷
📚🎧 1 - 4
کسیکه ورزش میکند
و آرزو دارد که تنش نیک
پرورده شود آیا باید
پایبند به ستایش
و نکوهش تودهٔ مردم
باشد یا تنها به عقیدهٔ
پزشک و استاد اعتنا کند
ارزش انتقاد بستگی دارد
به فرایندها و رویههای
فکری منتقدان نه تعداد
یا مقام آنان
نباید در این فکر باشیم
که تودهٔ مردم دربارهٔ ما
چه خواهند گفت
آن یک تن که نیک و بد
و عدل و ظلم را
میشناسد چگونه داوری
خواهد کرد
تسلیبخشیهای فلسفه
آلن دوباتن
...
( قسمت ۱۳ )
من فرار کردهام.
به فکر دکتر نباش...
مرا برسان پیش ارشدصاحب.
ژنرال دو گلوله خورده بود...
دری را نشان داد که به
سالنی بزرگ باز میشد... از
پلهها بهسمت ماشین...
ارشد با چهرهای اندوهگین
و عبوس، حرکات دریاس را
نگاه میکرد...
« در آرشیو زخمی پیدایش
کردم » « شما اجساد زیادی
جمع میکنید؟ »
« شجاعت ابلهانه، آدمهایی
پخمه و نادان، جوانهای کم
سن و سال. هیچ مخلوقی
روی زمین مثل جنگجو کودن
و احمق نیست. »
« میدانی تاریخ چقدر
بیرحم است... اینها
کارگران مارکس نيستند.
اينجا شرق است... کسیکه
نفهم باشد نمیتواند خطرات
این چیزها را درک کند... تو
تاریخ خواندهای. میدانی
انسان چطور به توهماتش
میچسبد. توهم تاریخ
بزرگ است » ...
« اینجا دو چیز حکومت
میکند. دین و سیاست. »
اگر توهم با خطر روبرو شود
چه روی میدهد؟ حقیقت
هرچه باشد، به هر شکلی
آشکار شود، نمیتواند بر
داستان خیالی مردم پیروز
شود. حقیقت ضعیف در
برابر توهم. جابجایی جنازه
کار سختی نبود... گاهی تنها
باید ناپدید شوند تا سایهها
زندگی کنند... نقشهٔ اشکزاد
این است، باید اينجا خاک
شود.
دریاس کلنگ را برداشت...
« ژنرال میخواست حقیقت
را بدانی، تا آنطور که هست،
تعریف کنی. » حقیقت
فایدهای ندارد، مخصوصآ
اگر دروغی بزرگ پشتش
نباشد.
خاکش کردند. ...
۱۶ ... تا هفت سال پیش
سیاستمداری معمولی بود.
مادرش را هرگز ندیده.
فقدان مادر، چاه بیقراری بود
در زندگیاش. تا اینکه در
یک روز پیرزنی خود را
مادرش معرفی میکند.
درد عمیق انسان این
است که آنچه را با عشق
بهدست نمیآورد،
میخواهد با قدرت
کسب کند. عشق و قدرت
همیشه باهماند. قدرت و
محبت زیاد از صفات باریتعالی
است. ژنرال در میدان جنگ،
شجاع و حکیم بود، اما خالق
داستانی نبود که تاریخ نتواند
فراموشش کند.
« حقیقت آن نیست که رخ
داده یا میدهد، چیزی است
که دنبالش میرویم و ما را با
خود میکشد. »
« حقیقت آن نیست که با
روش و استدلال منطقی
اثبات میشود، چیزی است
که ما را در پی خود
میکشد. » آن زن، مادرش
بود یا نه، مهم نیست...
دنبالش میرود... انگار در
آینه چهرهٔ خود را دیده باشد.
برادر حقیقیاش، دوقلوهای
کاملآ شبیه. آنکه من و تو
دیدیم، نوبار برادرش بود.
آنکه ما امشب دفن کرديم
نوبار بود... آدمی تازه و
تاریک در زندگی ژنرال. ما
همه به شبح نیاز داریم.
بازیگران نمایشی پوچ.
نوبار اشکزاد... مدتی با
چریکهای ایرانی بوده،
مدتی با کمونیستهای یمن،
کمپ چریکهای فلسطین و
چریکهای کرد... در سپتامبر
سیاه * ( اشاره به کشتار
آوارگان فلسطینی در اردن )
وقتی خسرو گلسرخی و
کرامت الله دانشیان به اتهام
تلاش برای ترور شاه در ۲۹
بهمن ۱۳۵۲ تیرباران شدند،
او در تهران بود. وقتی
اتوبوسی پر از جوانان
فلسطینی را در لبنان کشتند،
او در بیروت بود... از نسل
انقلابیون دههٔ شصت،
چگوارا، پاتریس لولومبا،
الگو میگرفت. هرگز ندانسته
بود برادری بهنام بلال دارد.
ص ۲۲۲
《 در رابطه با گلسرخی و
دانشیان " دیدگاه " 》
📚دریاس و جسدها
✍بختیار علی
ترجمه مریوان حلبچهای
نشر ثالث
ادامه دارد
🎲♟دسترسی ویژه به کانالهای علمی🎲♟
♦️برای داشتن این مجموعه در مدت محدود♦️
با انتخاب کلید های زیر وارد شوید🎭🎓
جهت هماهنگی در لیست🫱🏼🫲🏼
@HHo_bb
...
داستان شب 📝
۱۴ تأکید بر مذکر بودنش
غیرضروری است. اگر
خاطرات درواقع خاطرات
من باشند، بدون نظم و
انضباط، انسان طعم آنها را
میچشد. ذله شده، دوان دوان
از گهواره تا خود گور. تا در
زمان مناسب به مکان
مناسب برسند. دیگر چه
میخواهم؟ بله، یاد آن
روزها بخیر. آدم تصور
میکند که تا آخر راه همیشه
همینطور باقی خواهد
ماند. اما ناگهان همهچیز بار
دیگر متلاطم و آشوبزده
میشود. آدم به تکاپو
میافتد، گم میشود، یا
همراه تندبادها و گردابها به
دوردستهای ارض، کشیده
میشود. مبادا بیآنکه بداند،
مرده و به دوزخ رفته باشد.
یا حتی در مکانی بهمراتب
هولناکتر، باری دیگر زاده شده
باشد. و سیبهای رسیده،
همیشه عاشق سیب بودهام.
او آنجاست. بهخوبی و زیبائی
طلا، نشسته بر روی نیمکت.
با لباسهایی از این قرار.
البته لباس هیچ اهمیتی ندارد.
میدانم، اما اگر اشتباه نکنم،
جز اینها لباس دیگری ندارد.
مدتها بود که همان لباسها
را میپوشید. کهنه و فرسوده.
اما مهم نیست. اما پالتویش
چشمگیر بود. از بالا تا پایین
پانزده دکمه. شکاف میان
دکمهها آنقدر ناچیز بود که
نمیشد دید زیر پالتو چهخبر
است. حتی دوپایش که
محجوبانه کنار یکدیگر روی
زمین قرار داشتند. بدنش روی
نیمکت بسیار شق و رق است.
وقتی راه میرود، ناگهان
توقف میکند، دنباله کتش
عملا زمین را جارو میکند،
خشخش میکند. و
دستهایش نیز از نظر پنهانند.
اما یقهی کت سالم و نو مانده،
یقهای از جنس مخمل یا پشم.
رنگ کتش سبز است. شاید به
اشتباه این کت را پالتو
میدانم. اورکت، یا حتی کت
يکسره. سرش، پر غرور و
خوددار، آن بالا انگار برافراشته
بود. نشان احساس و شور
در چهره. انگار دیگر زجر
نمیکشد. اما از کجا معلوم؟
دکمهها استوانهای شکل،
چوبی، شلی و وارفتگی
دکمهها در نتیجهٔ بشور و
بپوشهای پی در پی. جنس
کت ظاهرآ شبیه نمد است.
اگر توانستم داستانهایی از
چکمههایش برای خودم
خواهم گفت. کلاهش به
سفتی آهن، جلویش از نوک
تا پایین چاکخورده. کت
خیلی بزرگ و کلاه خیلی
کوچک است. اگر نور خورشید
مستقیم بر آن میتابید،
کلاه چون چرم میدرخشید
وقتی فرد بهغایت ملول و
دلزده شد، تن به... نزدیک
بود بگویم تن به جاودانگی
روح خواهد داد. در مورد
بخشهای دیگر جامعه اهمیت
زیادی دارند. جای طرح این
سؤال اینجا نیست.
چون ساپو... نه، دیگر نمیتوانم
او را به این نام بخوانم.
ماندهام این اسم را چطور
تحمل کردهام. مکمن، این
اسم چندان بهتر از نام قبلی
نیست، اما وقت تنگ است.
او از جایش جم نمیخورد.
پشتش به رودخانه است، اما
شاید در ضجههای هولناک
مرغهای نوروزی که شبهنگام
جمع میشوند، در هجوم
دردن گرسنگی، اینگونه به
نظرش میآید. اما صورت او
بهسمت مردمی است که در
این ساعت خیابانها را
شلوغ کردهاند، یکلحظه
مبهوت و گیج دور همدیگر
جمع میشوند، و در پیادهرو
راه را بند میآورند. بعد تک
تک به راه از پیش تعیین شدهٔ
خویش میروند. میدانند
محکوم به رفتن از مسیری
خاص هستند. چون در همان
آغاز در انتخاب مسیر حق
چندان زیادی ندارند، از
یکدیگر خداحافظی میکنند
و به راه خود میروند. اما
مؤدبانه. یا حتی بدون کلام.
خدا به داد کسیکه در اوقات
فراغتش اشتیاق قدمزدن با
همنوعی دیگر را داشته باشد
برسد، مگر از قضا، مسیری
مناسب بیابد. بعد چند قدمی
راه میروند، شاد و از یکدیگر
جدا میشوند و شاید هریک
زیر لب زمزمه میکند، دیگر
هیچچیز جلودارش نخواهد بود.
اکثر زوجها. اما این افراد،
بسیار معدودند. اما به
زودی به مکان مقرر میرسند.
وقت تنگ است برای گفتن
تمام آن چیزهایی که بر
قلب و وجدان سنگینی میکند.
بعضیها سوار تاکسی میشوند
تا زودتر به میعادگاه برسند،
یا بعد از تفریح و خوشی به
خانه یا هتل بازگردنند.
جاییکه بستر گرمشان در
انتظار آنهاست.
بعد آخرین مرحله از
زندگی اسب را میبیند.
اسب خانگی یا بارکش یا
مسابقهای و جایگاهش
در سلاخخانه. آکنده از
انزجار بیحرکت میماند.
( ادامه دارد )
مالون میمیرد || ساموئل بکت
قسمت اول
مقدمه ؛
کامیلو خوسه سلا در
یازدهم مه ۱۹۱۶ در ایالت
لاکرونیای اسپانیا متولد شد.
در ۱۹۸۹ موفق به دریافت
جایزه نوبل ادبی شد...
در هفدهم ژانویه ۲۰۰۲
درگذشت.
سلین، مالاپارته و سلا از حیث
برخوردهای ضد و نقیض و
سرکوب شدن تاریخ
مشترکی دارند.
نویسندگانی غیر معمول.
خانواده پاسکوآل دوآرته
یک رمان مدرن که
در همان سالی چاپ شد
که بیگانه آلبر کامو ۱۹۴۲.
خانواده پاسکوآل دوآرته
به گمانم زمان آن فرارسیده
که خاطرات پاسکوآل دوآرته
را برای چاپ تحویل دهم.
نمیخواستم در انتشارش
شتاب بهخرج دهم. زیرا
هر کاری آغاز شد، باید به
فرجامی برسد.
اوراقی را که انتقال دادهام،
در داروخانه یافتم.
( خدا میداند چهکسی
آن ها را آنجا جا گذاشته بود! )
دستنوشته اصلی ناخوانا
بود، آنها را سامان دادم.
نه چیزی اضافه کردم، نه
چیزی کاستم. نگارندهاش
نمونه است.
« میبینید چه میکند؟
درست عکس همان کاری
که باید بکند »
بگذاریم خود پاسکوآل بگوید:
نامه دوآرته به نخستین گیرنده
آقای عزیز:
بهخاطر فرستادن این داستان
مرا ببخشید. میخواهم از
همراهداشتن این داستان رها
شوم. میخواهم با اعتراف
از بار وجدانم بکاهم. زندگیام
را مجسم کنید، دشوار نیست.
از صمیم قلب متاسفم که
چرا به راه خطا افتادهام.
اما در پی بخشایش نیستم.
تقاضای عفو نخواهم کرد.
باشد که داوری مکتوب
در کتاب آسمانی اجرا شود.
" خطاب به دون خواکین ،
زندان باداخوس."
آدم بدی نیستم، قربان.
گرچه برای بد بودن بهانه
کم ندارم.
همه لخت بهدنیا میآییم.
بعضیها دستور دارند از
راههای گلکاری شده بروند،
بعضی از جادههای پر از خار.
گروه اول با آرامش، گروه
دوم بدعنق. تفاوت از زمین
تا آسمان.
دهکده گرم باداخوس،
ثروتمند از حیث زیتون.
خانه دون خسوس کاشیکاری
شده و پر گل و نمای ساده.
پشت میدان، برج ناقوس و
کلیسا. خانه من بیرون از
دهکده. یکطبقه. آشپزخانه
جادار و تمیز. بشقابهای
طرح گلی. تابلو، ساعت
شماطهدار. دو اتاق دیگر
داشتیم. میشد در آنها زندگی
کرد، که اصل همین است.
اتاق خواب من و همسرم.
اصطبلی هم بود. خالی و
بلااستفاده. افتضاح بود.
الاغ غمگین کوچک و با
عرض معذرت، دو جفت خوک.
پشت آغل، نهری نیمهخشک.
گاهی مثل یک لاکپشت قوز
کرده ماهیگیری میکردم.
مردم شهر به حقیقت پشت
میکنند، خبر ندارند یک
دهاتی موقع ماهیگیری شاید
راجع به آنها فکر میکند.
صادقانه بگویم در شکار
هم مهارت داشتم. تولهسگ
شکاریام چیسیا " با او تا
مرز پرتغال میرفتم.
چشمهایش مثل کشیشی بود
که به اعتراف گوش بدهد.
تفنگم را برداشتم و شلیک
کردم. خون روی زمین پخش
شد. پدرم استبان دوآرته
اهل پرتغال، گنده و قد بلند.
من برایش احترام زیادی
قائل بودم. اما ترسم بیشتر
بود. حرفزدنش مختصر و
خشک بود و هیچ رقم
مخالفت تو کتش نمیرفت.
این مرض را من هم دارم.
چون به نفعم بود.
عصبانی که میشد به
جان مادرم میافتاد. مادرم
را نادان بیسواد صدا میزد.
روزنامه خواندن پدر مقدمهٔ
دعوا بود.
« از خودش درمیآورد.
میمون پشمالو، پرتغالی ریقو »
و جنگ... تنها راه قسر در
رفتن این است که خودت
را وارد معرکه نکنی.
واقعیت این که زندگی
خانوادگی ما تعریفی نداشت.
چون هیچکس از خودش
اختیاری ندارد و سرنوشتمان
از پیش رقم خورده
- حتی پیش از تولدمان -
که بعضی از ماها به راهی
برویم و بعضی به راهی
دیگر، تمام سعیام را کردم
تا سرنوشتم را بپذیرم. که
تنها راه اجتناب از یأس
همین بود. پدرم با صدایی
تودار و لحنی گرفته
میگفت؛
« نبرد زندگی بسیار
طاقتفرساست و لازم است
که تنها با سلاح مفید به
جنگش برویم.
سلاح عقل. » ص ۴۰
《 دیدگاه را بخوانید 》
📚📖
خانوادهٔ پاسکوآل دوآرته
👤 کامیلو خوسه سلا
مترجم فرهاد غبرائی
نشر ماهی
وَ در ادامه...
📚🎧 1-3
چرا دیگران ممکن است ندانند.
بررسی منطقی عقاید.
پرورشدهندگان اسب،
باید با لجامگسیختهترین و
پرشورترین اسب، تمرین
کنند.
هرچه با عدالت همراه است
موافق فضیلت است و
آنچه با ظلم همراه است
بدی و رذیلت.
" در طول عمر خود
صدها صنعتگر و کشاورز
را دیدهام که حکیمتر و
خرسندتر از رؤسای
دانشگاهها بودند...
کتابِ
تسلیبخشهای فلسفه
آلن دوباتن "
📌برترین کانالهای Vip درتلگرام
👈🏻 ادبیات 👉🏻
👈🏻 قانون جذب 👉🏻
👈🏻 آموزش زبان👉🏻
👈🏻علمی👉🏻
👈🏻 موسیقی👉🏻
👈🏻 حقوقی 👉🏻
👈🏻 روانشناسی 👉🏻
👈🏻 درمانی 👉🏻
👈🏻موفقیت👉🏻
پیشنهاد ویژه امشب😍👇🏻
کدهای کیهانی 🔮
🔷مسیرموفقیترابا ما طیکنید🔷
همهٔ خانهها
تاریکاند،
تا وقتیکه
مادَر بیدار شَوَد..
پدر و مادر یکتاجواهر هستی
آنانکه هستند ❤️
وَ آنانکه... 🖤
میتوان گفت که
بیتفاوتی به آن درد و رنج
همان چیزی است که انسان
را از انسانیت تهی میکند.
بیتفاوتی از خشم و نفرت
خطرناکتر است.
خشم گاهی میتواند خلاق
باشد! هنرمند خشمگین
میتواند شعر فوقالعادهای
بسراید یا سمفونی بسیار
خوبی بیافریند.
کسیکه از مشاهدهٔ ظلم و
بیعدالتی خشمگین است،
میتواند بهخاطر بشریت
کار خارقالعادهای انجام دهد.
اما
بیتفاوتی هرگز خلاق نیست.
حتی
نفرت هم گاهی میتواند
به واکنشی بیانجامد؛
شما
با نفرت مبارزه میکنید؛
آن را محکوم میکنید؛
آن را برطرف میکنید.
اما بیتفاوتی به هیچ
واکنشی نمیانجامد.
بیتفاوتی واکنش نیست،
بیتفاوتی نه آغاز بلکه
پایان است.
👤 #الی_ویزل
نویسنده، پروفسور،
فعال سیاسی،
برندهٔ جایزهٔ نوبل،
و بازماندهای از هولوکاست.
@ktabdansh 📚
#معرفی_کتاب
۵۳ نفر
خاطرات دکتر انور خامهای
( ۲۹ اسفند ۱۲۹۵ تهران
۲۹ آبان ۱۳۹۷ کرج )
سیاستمدار، اقتصاددان،
جامعهشناس، نویسنده،
مترجم، از اعضای گروه ۵۳
نفر و از بنیانگذاران حزب
توده. در سال ۱۳۴۰ ایران را
ترک کرد. در رشتهٔ اقتصاد
دکترا گرفت.
کتاب رویزیونیسم از مارکس
تا مائو را نوشت. و پس از
۱۴ سال به ایران برگشت و
در دانشگاه به تدریس پرداخت.
کتاب ۵۳ نفر
خاطرات دکتر انور خامهای
که در اردیبهشت ۱۳۱۶
همراه تقی ارانی به زندان
افتاد. انور خامهای تنها
بازمانده که به دلیل اعتراض
به سیاستهای این حزب
همراه با خلیل مکی،
آل احمد و فریدون توللی
از آن جدا شد.
او از دوستان صادق هدایت،
بزرگ علوی و آل احمد بود
که مجموعه کتاب محنتآباد
را به آل احمد هدیه کرد.
از متن کتاب؛ اشتهاردی
مرا با اتومبیل شهربانی
به زندان آورد... در زندان
پشتسر من بسته شد.
رئیس زندان موقت،
سرگرد سرتیپزاده، همین
که وارد شدم سراپای من
را ورانداز کرد و با
پوزخندی گفت:
" آقا چهکاره بودن؟ "
منهم با خشکی جواب
دادم: " دانشجو "
کتاب ۵۳ نفر به لیست
مطالعه اضافه میشود.
با کتاب دانش
متفاوت بخوانید
@ktabdansh📚
...
داستان شب
۱۵ سر بهخاطر وجود زین
و برگ، تا حد امکان پایین،
تقریبآ مماس با سنگهای
کف زمین.
حرکت که میکند،
وضعیت عوض میشود.
صرفآ دویدن و بارکشیدن
برای حیوان رضایتبخش
نیست. وقتی میلهها را بالا
میآورند انگار اعلام میکنند
که مسافری سوار شده یا
بالعکس، بسته به اینکه
مسافر با او همسو شده،
رضایت از چهرهاش
هویداست.
درشکهچی را هم میبیند.
با دیدن مسافری احتمالی از
فرط هیجان، به وجد میآید.
کالسکه را بدون دید کافی
در خیابانهای پر ازدحام
پیش میراند. فحش
میدهد اما مسافر، فارغ و
آسوده خود را از همهٔ
مسئولیتها رها میبیند.
چه دلايلی وجود دارد که
آدم باید آن همه مکان، به
نقطهای خاص برود. هرچند
بنا بر قانون همیشگی، حیوان
نمیداند به کجا میرود، حتی
بعد از رسیدن هم نمیداند.
پنجرهها ویترینی است که در
یک آن روشن میشود، تقریبآ
مثل منظرهی غروب خورشید.
برای مکمن، حال واقعا
شامگاه بهاری است، تندباد
استوایی، بلند و سرخ، زوزه
میکشد. شاید هم شبی
پائیزی باشد. برگها در
سینهی هوا میچرخند. اما
هیچ درختی وجود ندارد
- شاید برگهای آغاز سال
نباشد- تقریبآ هیچکدامشان
سبز نیستند، برگهایی
پژمرده که لذت طولانی
تابستان را تجربه کردهاند.
به هیچ دردی نمیخورند،
جز توده شوند و بپوسند.
حال که انسان و حیوان به
سایه نیاز ندارند و پرندهها
نیز تخم نمیگذارند و
جوجهها نیز بیرون نمیآیند
و درختان نیز که در مکانی
که هیچ قلبی نمیتپد سیاه
و پژمرده میشوند... و اما
مکمن درمورد اینحال که
فصل بهار است یا پائیز هیچ
تردیدی ندارد.
فکر نکنید او هرگز حرکت
نخواهد کرد و از این حال
و هوا خارج نخواهد شد.
چون دورهٔ سالخوردگی و
پیریاش هنوز پیش روی
اوست. بنابراین او بلند
خواهد شد، چه خوشش
بیاید چه خوشش نیاید
و به جاهای دیگر خواهد
رفت و در نهایت به همینجا
برمیگردد که به
اندازهٔ کافی راحت است.
چون اگر میخواهید نمیرید،
باید بیایید و بروید.
مگر اینکه کسی برایتان
غذا بیاورد. مثل خود من.
اما وقتی کل دوران
سالخوردگی و پیری پیش
روی شماست، چهار روز
چیست؟ و بعد روند تدریجی
تبخیر، قطرهای در اقیانوس.
به خودتان میبالید که مثل
ابنای بشر به مویی بند
هستید. مهم نیست. اما
مکمن دلواپس جهل و
نادانیاش نسبت به بعضی
مسائل است.
فقط و فقط انسان.
اما این سیاست خوبی نیست.
چون در روز پنجم باید
برخیزید، برمیخیزید اما با
دردهای بیشتر. نباید به
دردهای خود اضافه کنید.
چون دیگر نیمهدیوانه
خواهید شد. و نمیتوانید
روی پاهایتان بایستید و
مجبور میشوید خود را
کشان کشان به نزدیکترین
قطعهٔ زمین سبزیکاری
برسانید با چنگ انداختن به
علف. و حیوان را میترسانید.
این کودکی دوباره چه به
حساب میآید، قطرهای آب
در سطل پر از آب؟ اما او این
توان را ندارد، حتی اگر قدرت
داشت باز هم نمیتوانست.
خودش را از فردا دور احساس
میکند. شاید برای کسیکه
این همه مدت در عبث بوده،
دیگر فردایی وجود ندارد.
و شاید به آن مرحله و لحظه
رسیده که زندگی کردن همان
سرگردان شدن واپسین بخش
زندگی در اعماق لحظهای
بیانتها باشد، آنجا که نور
تغییر نمیکند و افرادِ خراب
شده و تباه شده همه شبیه
همدیگرند. مثل بشرهٔ انسان
که ناگهان و در عین بالطافت
منقبض میشود، بدون خشم،
بعد پلکهای پیر را میبیند که
کاملآ سرخ و سنگین شدهاند،
طوریکه بستهشدنشان بهنظر
دشوار میآید.
( ادامه دارد )
مالون میمیرد || ساموئل بکت
...
ژنرال پانتر رییس ستاد
ارتش برای قضیه پیروت
حضور یافت...
« اسناد بهحد کافی موجود
است... »
گرهتوک در محاکمه حضور
داشت.
« مساله کشور پنگوئینی را
به گردن کلمبان میاندازم...
قضیه پیروت سری است.
قتل و غارت میشود... »
جلسه بههمخورد...
یادداشتهای پیروت ؛ سه
گیلاس آبجوخوری یعنی
سیهزار بسته یونجه... شلوار
و دستمال یعنی علف و
یونجه... و محاکمه کلمبان...
اما او در... رودخانه افتاد
و فرار کرد... مراسم عبادتی
در کلیسای آلکا آغاز شد...
« قدرت و سلطنت ناشی از
خداوند است. هرکس از راه
خدا منحرف گردد، نابود
خواهد شد. » ...
« عامل بدبختی و شرارت،
پیروت است. آنانکه به وطن
زیان میرسانند، به روحانیت
صدمه زدهاند. » هر فرد
مؤمنی باید به نخستوزیر
بیعرضه ناسزا بگوید.
فرمان خدا را گردن نهید.
« نالایقان را برکنار کنید
وگرنه خشم خداوند اعمال
خواهد شد... » همه به
جوش و خروش آمدند... به
مجلس شورای ملی حمله
بردند... دستههای بزرگی
راه افتاد...
« گویی مناقشات داخلی
شرط لازم و اساسی زندگی
مترقی و پیشرفت بشر
است. » نمایندگان،
نخستوزیر را ملامت کردند
که جمهوری را با ضعف و
اهمال خود بهخطر انداخته.
و شاید ایمان به بیگناهی
پیروت به نفعشان باشد. و
کابینه ساقط شد و کابینه
جدید شکل گرفت...
گرهتوک وزیر جنگ گفت اسناد
را نابود کنید اما ژنرال پانتر
نصایح عاقلانهاش را نفهمید...
شش ماه بعد اسناد بیشتری
علیه پیروت جمع شد...
شوسپیه" مردی درستکار و
پاکدامن مسول پرونده شد...
برای بار دوم هم پیروت تبرئه
شد. اموال کورنموز توقیف
شد و آرگاریک کشیش از
پایتخت تبعید شد.
« آقایان، آزادی با
افسارگسیختگی فرق دارد. »
..... در خلال این ایام
کشور پنگوئنی به ثروت
سرشار خود افتخار میکرد.
« اینست نحوستهای
اقتصادی که نتایج آن
خواه ناخواه گریبانگیر
زورگویان خواهد شد... »
ملت بزرگ پنگوئن عادات
و رسوم و تربیت معنوی را
از دست داده بود. صنعت
ماشینی و سرمایهداران.
عمارت و خانههای بلند.
تونل و مترو.
کارخانههای متعدد...
مردمی فوقالعاده در
حقهبازی و زد و بند. تلف
کردن عمر در اطاقی بینور.
ثروت و رقمی در دفترها.
سرمایه کمتر؛ رفتار و گفتار
متظاهر. رحم، شفقت،
جوانمردی؛ یک ضعف
خطرناک. دولت؛ احترام به
اغنیا، تحقیر فقرا. بیکاران
جای اعتصابکنندگان را
گرفتند. « صحت فقرا بیش
از حد موجود میسر نیست ولی
صحت اغنیا بیشتر مطلوب
است » مواد غذایی مصنوعی.
رواج خودکشی. سوانح
رانندگی. تخریب و انفجار.
تبدیل رادیوم به هلیوم.
انسان اولیه؛ شکارچی، شبان،
زارع و حالا صنعتگر.
● فکر میکنید انسانهای
اولیه خوشبختر از امروز
بودهاند؟ ... انفجاری عظیم
در شهر رخ داد. پلیس عدهٔ
کثیری را توقیف کرد.
قیمتها مرتب بالا میرفت...
هر روز نیمی از شهر،
میسوخت... قحطی به دنبال
امراض امد. و شهر نابود
شد... سرزمین به صحرایی
خشک و برهوت تبدیل شد.
... روستا پدید آمد و با گاو
زمین را شخم زدند.
خروسها و گلهها ... بعد از
گذشت قرون، آبادیها پر از
ثروت شد و ساختمانهای
بلند پدید آمد. زیرزمینها
و تونل ساختند....
( تمثیل تاریخ، مذهب،
سیاست، فساد، قدرت )
جزیرهٔ پنگوئنها
آناتول فرانس
ترجمه محمد قاضی
انتشارات امیرکبیر
پایان.
قسمت اول کتاب نقطهٔ ضعف
اثر آنتونیس ساماراکیس
هفتهٔ آینده.
قسمت جدید مطالعهٔ
فاجعهٔ آتشسوزی سینما
رکس هم هفتهٔ آینده از
دست ندید.
🖥 این فولدر رو به تلگرامتون اضافه کنید و دیگه دنبال روانشناس، فیلم آموزشی، کتاب،فیلتر شکن و جزوه که هر روز بهش نیاز داری نگرد!🔽🙏🏻🌹
/channel/addlist/KijxUJPNU0YxYWE0
زمان ⏳️ محدوده زودتر عضو بشید
.
ریا حلال شمارندُ
جامِ باده حرام
زهی طریقتُ ملت
زهی شریعتُ کیش...
حافظ
...؟!
اُمید داشتن از
آدمی
خریت است.
مد و مه / ابراهیم گلستان
.
در اعماق اجتماع 📓
صفحه ۲۰۹ - فیدیبو 📄
ماکسیم گورکی 🖊
خیلی آدمها هستن که برای
تسلی نزدیکاشون دروغ میگن.
من میدونم.
من اینو توی کتابها خوندم.
اشخاصی هستن که بسیار
قشنگ و شاعرانه دروغ
میگن.
اما دروغ چند جوره:
دروغ تسلیبخش...
دروغ آشتیدهنده.
دروغی که شکنندهٔ دست کارگر
را تبرئه و عفو میکنه.
دروغی که گرسنگان را متهم
و مقصر میکنه.
من دروغها را خوب
تشخیص میدم.
دروغ برای دو دسته از مردم
خیلی مفیده.
یکی کسانیکه دارای روح
ضعیف هستن،
یکی کسانیکه شکمشون
از خون دیگران ورم کرده و
بالا اومده.
دروغ نگهدار بعضی و
پوشانندهٔ خطاهای بعضی
دیگره.
اما اون کسیکه خودش
ارباب خودشه، کسیکه انگل
هیچکس نیست، کسیکه نون
دیگران رو نمیدزده، هیچ
احتياج به دروغ نداره.
دروغ کیش و آیین بردگان
و اربابان و ... و
حقیقت خدای بشر آزاد است.
کتاب دانش 📚
تعصب، واکنشی
جبرانیست،
علیه تردیدی پنهانی.
کارل گوستاو یونگ
با عشق
هم میتوان کُشت.
با عشق..
سرنوشت بشر 📓
آندره مالرو 🖊
📄 صفحهٔ ۲۳۳
کسانیکه
توان ضربهزدن
دارند و به هیچکس
آسیب نمیرسانند،
به درستی که
وارثان رحمتِ آسمانیاند.
ویلیام شکسپیر ⚜
مهر و اندیشهٔ شکسپیر
غزل ۹۴
🍬🍬🍬🍬🍬🍬🍬🍬
📣بسه اقا ما ی اشتباهی کردیم 2 روز پیش لینک یک لیست ViP رو گذاشتیم، دوباره این دفعه اخره هرکی نیاز داره سریع جوین بده و دیگه نیاید پی وی!!!!
/channel/addlist/YYg8JR9zeBA1YmRk
اخرین باره میزارم⛔️
🍬🍬🍬🍬🍬🍬🍬🍬🍬
2⃣
طبق اسناد، کارلو سیلیویا به
بسیاری از افسران روس،
اجازهٔ ورود و خروج به این
خوابگاه را داده بود تا به
دیدار دختران جوان لهستانی
این خوابگاه بروند.
کنستانسیا به توصيهٔ مادرش
از زیبائی خود بهخوبی
برای جذب مردان موفق و
ثروتمندی که به تماشای
اپرا میآمدند، استفاده
میکرد.
مردانی که شوپنِ جوان
توانایی رقابت با آنها را
عملا نداشت. در نتیجه
هیچ ابراز عشقی به
کنستانسیا نمیکرد.
با وجود آنکه او را
عميقا خواهان بود و با
او ارتباط عاطفی داشت.
پدرش اصرار داشت که
او ورشو را هرچه
سریعتر ترک کند.
اما شوپن مدام تاریخ
حرکتش را به تعویق
میانداخت.
او در مورد اوضاع پیشآمده
در نامهای به دوستش
چنین نوشت:
« تیرهبختی من این است
که پیشاپیش فرد ایدهآل
خود را یافتهام. کسیکه
شش ماه است وفادارانه
به او در اجراها خدمت
میکنم. بیآنکه چیزی از
احساساتم به او بگویم.
کسیکه هر شب در
رؤیاهایم او را میبینم.
کسیکه الهامبخش بخشِ
آداژیوی کنسراتوی من و
همچنین والس کوچکی
بود که امروز صبح برایت
فرستادم... »
چیزی که کنستانسیا را در
آن مقطع بسیار خوشحال
میکرد این بود که بازیگر
اصلی یک نمایش اپرای
جدی باشد و هنر خود را
به نمایش بگذارد.
شوپن جوان که پیانیست
با اعتباری در گروه بود
با برخی از اجراکنندگان
اپرا صحبت میکرد که
از کنستانسیا تست بگیرند
و به او نقش بدهند، اما
هیچکدام فایدهای نداشت.
طبق نامههایی که شوپن
به دوستش
« تیتوس » نوشته است
او خواهان ازدواج با
کنستانسیا بوده است.
اما هیچ سندی مبنی بر
اینکه عشقش را به
کنستانسیا بهشکل جدی
ابراز کرده باشد، در دست
نیست.
او رابطهٔ عاطفی عمیقی
با کنستانسیا داشته
ولی از ابراز مستقیم
درخواست ازدواج طفره
میرفته است و همین
باعث عدم اعتماد
کنستانسیا به عشق او
بوده است.
در نهایت با توجه به اصرار
پدر، شوپن مجبور به رفتن
از ورشو میشود.
در ۱۱ اکتبر ۱۸۳۰
کنسرتی برای خداحافظی
از شوپن برگزار میشود.
در این مراسم اپرای
« بانوی دریاچه » از
روسینی " اجرا میشود و
کنستانسیا یکی از
نقشهای اصلی این
نمایش را بازی میکند.
بعد از این مراسم، به
نشانهٔ یادگاری،
فردریک شوپن و کنستانسیا
گلادکوفسا انگشترهای
خود را باهم تعویض
میکنند. کنستانسیا در
دفتری که دوستان شوپن
برایش جملهای نقل میکردند
تا در سفر، بهیاد آنها باشد،
جملاتی را با این مضمون
برای شوپن نوشت:
« بهیاد داشته باش... در
سرزمینهای بیگانه ممکن
است قدر تو را بیشتر
بدانند، اما نمیتوانند بیشتر
از ما، تو را دوستبدارند. »
آشنایی با
#مشاهیر_هنر 🎭🎼
سادگی، هدفِ نهاییِ
هنرمند است. پس از
نواختن حجم گستردهای
از نتها، سادگیست که
بهعنوان اوج پاداش
هنری، پدیدار میشود.
🤹♂ #فردریک_شوپن
ادامه...