ktabdansh | Unsorted

Telegram-канал ktabdansh - کتاب دانش

1541

📚از بَس کتاب در گِرُوِ باده کرده ایم ، امروز خشتِ میکده ها از کتابِ ماست .📚 ارتباط با ادمین : @marymdansh

Subscribe to a channel

کتاب دانش

چه ابراهیم باشد ,
چه غلامِ ابراهیم ,

چه استاد فلسفه باشد,
خواه دخترکی خدمتکار,

من تنها به رفتارِ انسان‌ها
نگاه می‌کنم.
... 🌪

سورن کی‌رکگور
کتابِ ترس و لرز

Читать полностью…

کتاب دانش

پاک و منزه بودن
عقیده‌ای‌ست که
به کار
دراویش و کشیش‌ها
می‌آید.
من دستانم آلوده است
تا آرنج ...


- دست‌های آلوده
- ژان_پل_سارتر

Читать полностью…

کتاب دانش

...

داستان شب 📖

۸ گاهی یکی از لمبرت‌ها
او را می‌دید، از دور یا
نزدیک. از پس لباس‌های
شسته شده و آویزان از
طناب‌ها بیرون می‌آمد و راه
جاده را در پیش می‌گرفت.
سعی نمی‌کردند جلویش
را بگیرند یا با او خداحافظی
کنند. وقتی روی میز
آشپزخانه چشمشان به
کیسه‌ای چروکیده و پر از
خنزر پنزرهای خرازی می‌افتاد
و این هدایای ناقابل، اما آه،
چه مفید و این نحوهٔ هدیه
دادنش، چه لطیف، یا دیدن
کاسه شیر بز که فقط نیمی
از آن خورده شده، این کار
را نوعی جسارت تلقی نکنند.
اما با اندکی تعمق روشن
می‌شود که خروج ساپو از
خانه هيچوقت از دید آنها
پوشیده نمی‌ماند. در
نخستین وهله استراحت
جمعی گرداگرد میزی یا
جایی دیگر، هرکس ماجرا
را به روایت خویش تعریف
می‌کرد. بنابراین بیرون
خزیدن از خانه بدون جلب
نظر آنها برای ساپو دشوار بود.
چون حرکاتش شبیه کسی بود
که در باتلاق دست و پا می‌زد.
همه سر بلند می‌کردند و او
را تماشا می‌کردند. چهرهٔ
ساپو حین سکندری خوردن
و پیش رفتن، گاه در عمق
سایهٔ درختان کهن که نامشان
را نمی‌دانست و گاه پرتو
درخشان علفزار در موج
می‌رقصید. همیشه جدی
یا بهتر بگویم بی‌احساس بود.

وقتی متوقف می‌شوم مثل
حالا سروصداها از سر
گرفته می‌شوند. صداهایی
که حالا نوبتشان رسیده.
آن وقت در بسترم، در کام
تاریکی، در شب‌های طوفانی
تک تک صداها را از همدیگر
تشخیص می‌دهم. صدای
درخت‌ها. همه‌چیز حتی
ماسه‌های روی جاده هم
فریاد می‌کشیدند. شب‌های
آرام برای من حکم شب‌های
طوفانی را داشت. آکنده از
هیاهوی نفس‌های بی‌شمار.‌
صدای سکوت. صدای پارس
سگ‌ها در شب.‌آنجا که من
دراز کشیده بودم، در آن
خانهٔ وسط دشت، لطیف و
وحشی، صداها به گوش
می‌رسید. این روشنایی‌های
اندک در عالم سکوت و
تاریکی انگار وجود نداشتند
و همان وجود آنی‌شان نیز
خیلی زود به عدم می‌رسید.
و حالا که اینجا هستم برای
خودم اینطور استدلال
می‌کنم. ایستاده در مقابل
پنجرهٔ قدی خودم را به
خاطرات تسلیم کردم،
تلاش و تقلا برای رسیدن به
آن خوشی که در خوشی
پایان‌یافته می‌توان چشید.
بدون هیچ احساسی متوجه
می‌شوم که این اواخر
شنوایی گوش‌هایم کمی
بهتر از قبل شده. البته
منظورم این نیست که
قبلآ کر بوده‌ام یا حتی
گوش‌هایم سنگین بوده.
منظورم احتمالا این است
که اصوات جهان، که
فی‌نفسه بسیار متنوع‌اند
در گذشته در کمال
هوشمندی تک‌تک‌شان را
تمیز می‌دادم. صدای طبیعت،
صدای انسان و حتی صدای
خودم همه و همه درهم
می‌تنیدند و به یک صدای
بی‌معنا بدل می‌شدند.
بداقبالی‌ها، موهبت‌ها، برای
گزینش کلماتم فرصتی ندارم،
عجله دارم کار را به آخر
برسانم. باید مراقب باشم
امشب جز دروغ و کذب
چیزی نگویم که درمورد
اهداف واقعی‌ام مرا به
شک و تردید نیندازند. یکی
از تاریک‌ترین شب‌هایی که
به‌یاد دارم. انگشت کوچکم
روی صفحهٔ کاغذ از ورق
پایین می‌افتد. نمی‌خواستم
بنويسم. اما به ناچاری تن به
این کار دادم. هدفم این است
که ببینن به کجای کار رسیدم.
اوایل نمی‌نوشتم فقط حرفم
را می‌گفتم. بعد از یادم
می‌رفت چه گفته بودم.
داشتن حداقل حافظه لازم
است اگر قرار است آدم
واقعا زندگی کند.
خانواده‌اش را درنظر بگیرید.
خانواده‌اش نگرانم نمی‌کند.
جایی آن خاطرات را ثبت
کرده‌ام. اما وقتی پای خود
من درمیان است چنین
ضرورتی منتفی خواهد شد
یا نه. دلیلش این است که
او دیگر من نیستم بلکه
طرف - همان‌طور که از
خیلی پیش از این‌ها
می‌بایست می‌گفتم - طرف
کس دیگری است که
زندگی‌اش تازه آغاز شده
است. درست است که او
نیز باید خاطرات خود و
خرد خود را داشته باشد و
خوب را در دل بد و بد را
در دل خوب تشخیص دهد
آرام آرام در مسیر ثابت
روزها سالخورده شود و
روزی مثل همهٔ روزهای
دیگر بمیرد. اما به‌حتم
توجیه‌های دیگری هم وجود
دارند. بله. کاملآ تاریک
است، حتی شیشهٔ پنجره را
هم نمی‌توانم درست ببینم.‌
شاید آن بچه خود من
بوده‌ام، البته. صدای آوازی
درونم ادامه می‌یابد، اما
بیش از حد آهسته است.
با صدای درون ذهنم هم‌نوا
نیست، یا از نوای ذهن من
عقب‌تر است، یا پیش‌تر. یا
شاید گوش‌هایم مرا فریب
می‌دهند. احساس من
می‌گوید رهبر آن‌ها یک
زن است. حال مدت‌هاست
که یک آواز را می‌خوانند.
این مربوط به گذشته‌های
دور است. یعنی هفتهٔ عید
پاک است؟ پس با گذر سال،
هفته‌ها دوباره از راه
می‌رسند. این آواز به پایان
نرسیده هنوز طنینش در
درونم خاموش نشده. به
پاس‌داشت کسی‌که از وادی
مردگان به عالم زندگان
بازگشته، خوانده نشده، به
افتخار کسی‌که از بیست
قرن پیش از این زمان مرا
رستگار کرد؟ گفتم نخستین
بار؟ می‌ترسم دوباره خوابم
برده باشد. بیهوده کورمال
کورمال می‌کنم. نمی‌توانم
دفترچه‌ام را پیدا کنم.
اما مداد هنوز در دستم است.
باید به انتظار سپیده‌دمان
بمانم. خدا می‌داند تا آن
موقع چه باید بکنم. همین
حالا نوشته‌ام، مبادا افتاده‌
باشم. و الخ.
( ادامه دارد )

مالون می‌میرد || ساموئل بکت

Читать полностью…

کتاب دانش

...


فصل یازدهم
در باب ممالکی که تحت
حکمرانی کلیسا است

حالا اگر تصرف از اقبال باشد،
نگاهداری با صدور احکام
مذهبی است.
شهریاران این ممالکی که
در رفاه‌اند بر اتباع حکمرانی
نمی‌کنند بنابراین شورش و
طغیان هم نخواهد بود. یاغی
هم نمی‌شن و راحتی و
آسایش دارند.

« ادارهٔ آن به کمک ذات
خداوندی حفظ می‌شود »
● حالا اگر بپرسید قبل از
الکساندر پاپ ششم، زمین
کلیسا کوچک بود و اهمیتی
نداشت ولی امروز به مقام
رسیده و پادشاه فرانسه
متزلزل شده و از خاک
ایطالی اخراج شده،
○ یادآوری کنم ؛
قبل از ورود شارل به
فرانسه در ایطالیا تعدادی
حکمرانی بود... و دوتا مورد
داشتند؛ یکی اینکه هیچ
دولت مسلحی وارد خاکشون
نشه و دوم اینکه هیچکدوم
اقدام به توسعهٔ اراضی
مملکت خود نکنند.
○ این شد که ونیسی‌ها و
پاپ مالک بودن و... خلاصه
که عمر پاپ‌ها هم کفاف
مبارزه نمی‌داد...‌تا
الکساندر ششم... که
همه‌چیز به‌نفع کلیسا شد و
پسرش و ( خوندیم ) .. تا
پاپ جولیوس دوم که هرچی
الکساندر ثروت داشت برای
کلیسا جمع کرد و... عالیجناب
پاپ لیو" نفوذ و احترام کلیسا
و صفات پسندیده داشت.

فصل دوازدهم
انواع قشون و قشون‌های اجیر

از پادشاهان گفتیم حالا از
وسایل حمله و دفاع صحبت
کنیم.
● مکرر گفتیم پادشاه باید
سلطنتش رو محکم کنه... و
یک قشون منظم و خوب
داشته باشه ( اجیر یا کمکی ..‌‌. )
تا دفاع کنه. ممکنه اجیر و
کمکی بی‌مصرف و خائن و
خطرناک باشند. وفادار
هم نباشند. موقع حمله هم
شما را ترک کنند و موقع
صلح، خزانه را خالی کنند.
یا همدست دشمن بشن.
● می‌گم؛
شما رو دوست ندارن و
فقط جیره می‌خوان.
ایطالی امروز همین بود.
« به اجیرها اعتمادی نیست
( برای خودنمایی مبارزه کردن
ولی مقابل دشمن خودشون رو
نشون دادن ) » ■ نتیجهٔ کار
شهریاران ایطالی بوده.
« فرمانده اجیرها یا لایق‌اند
یا نه. » □ اگر لایق باشن،
نمی‌شه بهشون اعتماد کرد
چون " به‌واسطهٔ بزرگیشون
شما رو برانداز می‌کنند"
و اگر هم نالایق باشن
" ضرر می‌زنند "
○□ جواب: پس؛
« هرگاه قشونی به‌کار رود،
از طرف شاه؛ خود شاه
فرمانده باشه. و از
طرف دولت؛ یکی از سرداران
مورد اعتماد » پس؛ قشون
خودی، بیشتر سبب ظفر
است تا قشون اجیر.
امروزه مملکت سوئیس
بهترین ملت مسلح و آزاد
است. ... دولت فلورانتین
قشون اجیر را در مقابل
رقیب خود در راه‌های دیگر
صرف کرد...
" پااولو ویتلی " سردار مجرب
اول یک مرد عادی بود که
معروف شد
« در ید قدرت بود و
نگذاشتند به دشمن ملحق
شود » یک سردار ونیسی'
وقتی دوک میلان را شکست
داد در جنگهای دیگر سستی
نمود ... ونیسی‌ها فهمیدن و
چون قادر نبودن اخراجش
کنن، او را به قتل رساندند...
اما ایطالی؛ " دست امپراطوری
که از ایطالی کوتاه شد و
مملکت ایطالیا به چند دولت
کوچک تقسیم شد... سکنه
ضد اشراف شدند و
روحانیون که به سلطنت
زمین علاقه‌مند شدند با
آن‌ها مساعدت نمودند. ...
تقریبا تمام مملکت ایطالی
به‌دست روحانیون کلیسا و
دولت‌های جمهوری افتاد.
حکمرانان کشیش و اشخاص
بی‌تجربه و مردمان هم
سلحشور نبودن و موضوع
قشون‌های اجیر و خارجی
برای استخدام.
می‌رسیم به آلبری گوکونیو "
تربیت‌شدهٔ براکسیو و اسفورزا '


📚 #شهریار ll principe
✍ #نیکولو_ماکیاولی
مترجم محمود محمود
انتشارات نگاه
پایان قسمت ۹

Читать полностью…

کتاب دانش

🍃 🌺 🍂

زندگی چیست؟


• مولانا؛ عشق است.
• خیام؛ فرصت است.
• سعدی؛ انسانیت است.
• فردوسی؛ خرد است.
• عطار؛ سفر است.
• ابن‌سینا؛ شناخت است.
• عباس معروفی؛ تنهایی است.
• صادق هدایت؛ پوچ است.

• داستایفسکی؛ جهنم است.
• کوئلیو؛ معنا است.
• کامو؛ عصیان است.
• کافکا؛ آغاز است.
• شوپنهاور؛ رنج است.
• نیچه؛ قدرت است.
• فروید؛ مرگ است.
• مارکس؛ ایده است.
• راسل؛ رقابت است.
• هوگو؛ آزادی است.
• شکسپیر؛ نمایش است.
• سقراط؛ امتحان است.
• ارسطو؛ ذهن است.
• افلاطون؛ حقیقت است.
• انیشتین؛ دانش است.
• بودا؛ رهایی است.
• جابز؛ ایمان است.
• هاوکینگ؛ امید است.


• پی‌یر گاساندی
• pierre Gassendi

فیلسوف و ریاضی‌دان فرانسوی

دَر کتابِ مُردن اثر پُل موران:

من زاده شدم بی‌آنکه
بدانم چرا.
زیستم بی‌آنکه
بدانم چطور.
می‌میرم بی‌آنکه بدانم
چرا و چطور.

می‌دانیم زندگی چیست؟

Читать полностью…

کتاب دانش

« می‌توانی بفهمی که
ما داریم به کدام
جهنم‌دره‌ای می‌رویم؟ »

چشم‌هایش را به رفقایش
دوخت. انگاری آنها را به
شاهد می‌گیرد و بعد دوباره
به خلال کردن دندان‌هایش
ادامه داد
« برای این مملکت
هیچ امیدی نمانده. »

« قهرمان‌ها و گورها 📚 »
✍ ارنستو ساباتو

Читать полностью…

کتاب دانش

🛑تا حذف نشده عضو بشید🔷


✅برای داشتن مجموعه کانالهای علمی فرهنگی آموزشی در مدت محدود،
وارد شوید.💟🔰

Читать полностью…

کتاب دانش

حقیقتِ فهم را
جایی جستجو کن که
معلمانش،
لعن به شیطان را
تعلیم نمی‌دهند.

|| میثرا اشوان ]

Читать полностью…

کتاب دانش

کوتاه‌ترین سخنرانی در
سازمان ملل
چگوارا نمایندهٔ کوبا.

ویدئوی ریپلای شده
توضیح سازمان ملل
در ۶ دقیقه
🎥

وَ امروز تجمع عده‌ای
سیاستمدار چرک، نادان
و ابله فقط برای عکس
دسته‌جمعی
و سخنرانی‌های مفتضح
دربارهٔ صلح !!!
کلی‌گویی، اصلاحات تعریف
نشده، فرضیه‌های کاذب،
یکی از دین می‌گوید،
دیگری از برابری و تمدن!!
رهبران توتالیتر سیاست
پرخاشگرانه با روش‌های
مصالحه‌آمیز در خارج؛
تصورات سنتی مبنی بر
نقش جنگ در سیاست!!!
و کشتاری که هرگز کسی
آن را گردن نمی‌گیرد!!!
متمدن نمی‌شویم تا زمانی‌که
وقت خود را برای سیاست
تلف کنیم.
صاحبان قدرت!!!
اسلحه، بمب اتم،
دلار و خون، دولت،
سرکوب، خفقان...

📚🍃🍂

Читать полностью…

کتاب دانش

...
🍃🍂🍂🍂

مطالعه 📖 قسمت یازدهم

دریاس بعد از عزای مادر،
شب‌ها به ادارهٔ آرشیو
می‌رفت. کتاب شخصی
به‌نام ارشد صاحب را که
دربارهٔ تعدادی سیاستمدار بود
می‌خواند. شاید دستی به
عمد آن کتاب را طوری که
ديده شود، بالای دیگر کتاب‌ها
گذاشته بود... چگونه
صاحب کتاب را پیدا کند؟
رابطهٔ عمیق بین ارشد و
ژنرال. ...
از استاد مردان کمک
خواست...

« تصمیم گرفته‌ام اینجا
بمانم. آدم باید بکوشد در
جایی که زندگی می‌کند،
غریبه نباشد. بگو ارشد
صاحب کیست ...
می‌خواهم خودم را تغییر
دهم... » ...
« ارشد حکایت طولانی
دارد... من دنبال دردسر
نیستم. در عین نزدیکی
فاصله را حفظ می‌کنم...‌
آدم در دلش تصمیمی
می‌گیرد، به راهی می‌رود،
اما عاقبت می‌بیند همان
راهی است که برايش
تعیین کرده‌اند... » ...به
خانهٔ ارشد صاحب رفت...
از کف تا سقف کتاب بود...‌
مردی فلج روی ویلچر. "
سالخورده‌ای حکیم، مورخی
نترس.‌ شبیه مردی که عدم
اطمینان گوشیه‌گیرش کرده.
دریاس مختصری از خودش
گفت...‌ « یقین دارم کسی
به اشک‌زاد شلیک کرده »
« طلسم‌ها چه بزرگ چه
کوچک وقتی به گور می‌روند،
بیرون نمی‌آیند..‌.
تمام ماجرا را مثل خودکشی
می‌دانم... » کمی سکوت
کرد...
« احترامی برای اکثریت
مردم قائل نیستم. دیدارشان
را دوست ندارم... برهان،
مثل سگی ذلیل برای
سیاستمداران دم می‌جنباند.
آن وقت‌ها هنوز فلج نشده
نبودم. ... » به‌جز این نسخه
که دست ژنرال بود کتاب
دیگری نمانده. همه را سوزاندم.
مطمئنم اشک‌زاد شما را پیش
من فرستاده. کسی که
شلیک کرده همان کسی است
که روزی با همان کتاب آمد و
روبرویم نشست...
« یعنی چی؟ قاتلش را
می‌شناسید؟ »
دریاس متحیر ارشد را
نگاه کرد..‌.
« او جاودانگی می‌خواست.
مرگ اینجا معنی ندارد.
هیچ مرده‌ای را در این شهر
باور نکن » روی زمین دو
فرهنگ وجود دارد؛ فرهنگی
که به انسان یاد می‌دهد
سجده کند و یا نکند و
کسی که می‌خواهد این
فرهنگ را بشکند، سرش به
سنگ سختی می‌خورد.
« قیام از سجده آغاز می‌شود؟ »
ما قیام نمی‌کنیم که آزاد
شویم.‌ قیام می‌کنیم تا دوباره
اخلاقیاتی را که از دست
داده‌ایم به‌دست بیاوریم.
مردم برای اخلاق والا
می‌جنگند. در شرق، اخلاق
و آزادی، مخالف یکدیگرند.
قیام برای ما پلی بود میان
باور و انسان. " سرزمین
جنگ و دشمنی و
سازش‌ناپذیری. مردم به
مقدسی نیاز دارند؛ رهبری
ابدی، پدری ابدی، پاکدامنی
ابدی لازم بود خود را فدا کند.
رهبری که زنده بماند و
بدرخشد. " شرق سرزمین
فیلسوفان و علما نبوده،
سرزمین پیامبران و امامان
بوده.""
ما مقدسی جدید می‌سازیم.
ارشد، چون روحی ترسناک
در صندلی.
دریاس هراسان شد...‌
۱۱ شبح گفت... مهم
باور شماست. سرگردان در
تاریکی آمده‌ام قیام را ببینم
... مجتبی و الیاس حیران
بودند. " مردم اينجا تنها
مرده‌ها را باور دارند. ژنرال
را قوی‌تر، برجسته‌تر و
زنده‌تر می‌دیدند. جمعیت
زیادی او را دیدند... عده‌ای
به سر مزار می‌رفتند.
گل‌فروشی و چای و ...
برقرار شد.‌
نگهبانان مزار، مخفیانه کنار
گور جمع شدند.‌ شبی تاریک
و ظلمانی.
' باید کاری کنیم. ثابت کرد
به‌راستی نامیراست.
شهر غرق فساد شده.
فساد سیاسی با خودش
فساد اخلاقی و وجدانی
آورده. باید بیانیه بنویسیم.
مردم را به کدام سمت و با
چه اهدافی پیش ببریم؟‌
مردم باید بدانند ما رهبری
ابدی و جاویدان داریم.
ص ۱۵۶

📚 دریاس و جسدها
✍ بختیار علی
ترجمه مریوان حلبچه‌ای
نشر ثالث

ادامه دارد

Читать полностью…

کتاب دانش

📚🎧

با تموم قدرت زدمش
کنار با مشت ضربه‌ای
به صورتم کوبید و با
لگد زد تو شکمم
همه‌چیز شروع می‌شه
هیچکس نمی‌دونه
باید به زندگی برگردم
و به خودم ثابت می‌کنم
چیزهایی که دیدم و
حرفایی که شنیدم
خیالی نبودن


قهوهٔ سرد
آقای نویسنده
روزبه معین

قسمت قبل

Читать полностью…

کتاب دانش

...

او به افکار عمومی
خارج از کشور نیاز دارد.
فرصت این را دارد تفسیر
خود را از تاریخ مطرح کند.
باید به مردم بقبولاند که
سیاه، سفید است.
" این اتفاقات، آفرینش
تاریخ است " ... او را در
دادگاه تماشا کردم؛

« او نه تنها یکی از
بزرگ‌ترین تبهکاران قرن
بیستم بود، بلکه زندگی
مرا نیز تغییر داد »
واقعا اسلوبودان میلوشویچ
کیست. این بازیگر، این
سیاستمدار کیست؟

« فردی کاملآ پنهان‌کار،
با تناسب الگوی استبدادی »
والدینش خودکشی کرده‌اند.
دو فرزند و معدوی دوست...
زندگی‌نامه‌اش، متمرکز بر
نقش او در جنگ است،
بی‌رحمی، یک فرصت‌طلب.
زندگی خصوصی‌اش! هیچ!
او به‌راستی کیست.
چرا به چنان اقداماتی دست
زدند. در سال ۲۰۰۲
مجموعه‌ای از نوارهای
مکالمات او از سوی پلیس
مخفی کرواسی ضبط شده
بود... کلمهٔ ( فاک ) را بیشتر
استفاده کرده! همسرش را
" بچه " خطاب می‌کند.
ابتذال، عامی بودن، هیچ وقار
و ابهتی ندارد، شخصیتی
ملال‌آور و گرفتار در دام
فرزندان فاسد و زنی تشنهٔ
قدرت. نقشی تبهکار اما حقیر...

یک ضرب‌المثل صربی
« دروغ‌گوها پاهایشان کوتاه
است » برای او معنایی
نداشت. چرا ؛ رنج انسان‌ها
معنا نداشت. فهمیدم
شرارت، نبودِ همدلی است.
گُر گرفته بود، آرام و قرار
نداشت. قاضی او را ساکت
کرد. جانوری وحشی که
حالا در دام افتاده. در قفس.
جنایت‌های ملی‌گرایانه‌اش
در یوگسلاوی، مسؤل مرگ
بیش از ۲۰۰ هزار انسان.

فصل ۱۰
روبان‌ها و گره‌های تزئینی

میریانا میرا مارکوویچ،
همسر اسلوبودان میلوشویچ
است.‌
استاد جامعه‌شناسی
دانشگاه بلگراد... !!
ترسناک‌ترین زن در
صربستان با لقب
« لیدی مکبث »
جاه‌طلبی‌سیاسی که در
سال ۲۰۰۳ به روسیه
گریخت ...
ظاهرآ عاری از زیبائی یا
سلیقه است‌. رنگ تیرهٔ
موهایش او را خشن‌تر
می‌کند. به‌خاطر موهای
چتری‌اش خود را
الیزابت تیلور در نقش
کلئوپاترا می‌دانست.
در دههٔ پنجاه، شصت،
برنامه‌های تلویزیونی
سیاه سفید بود.‌
ما مبهوت مد و
زیبائی زنان و مردان
مجری بودیم.
میرا مارکوویچ با یک
ست دو تکهٔ بی‌قواره و بد
دوخت با صندلی وحشتناک.
سلیقه‌اش نشان می‌داد در
کشوری کمونیست بزرگ
شده...‌ چرا مانند نوجوانان،
زیورآلات با گلی پلاستیکی،
روبانی، گره تزئینی به سر
می‌زند. او از مادرش که
در زندان زیر شکنجهٔ
آلمانی‌ها، همکار حزب
کمونیست بلگرادش را لو
داده بود، الگو می‌گرفت.
ص ۱۵۳

📚 آزارشان
به‌مورچه هم نمی‌رسید
✍ اسلاونکا دراکولیچ
ترجمه نازیلا محبی
نشر ستاک
پایان قسمت چهاردهم *

ادامه‌هم‌داره

Читать полностью…

کتاب دانش

🎤 #لئونارد_کوهن
🫟🎼 همه می‌دانند

🎤 Leonard kohen
🎼 Everybody knows

بِشنَویم ♡


@ktabdansh 📚🫟🎼

Читать полностью…

کتاب دانش

🎲♟دسترسی ویژه به کانالهای علمی🎲♟

🫟♦️برای داشتن این مجموعه در مدت🫟♦️

محدود، با انتخاب کلید های زیر وارد شوید🎭🎓

جهت هماهنگی در لیست🫱🏼‍🫲🏼
@HHo_bb

Читать полностью…

کتاب دانش

...

داستان شب 📝

۶ اشیائی که می‌بینم مال
خودم بوده، دیگر به‌من
تعلق نداشتند. ممکن
است قل خورده‌ و
پشت مبل رفته باشند.
پشت کدام مبلمان؟ تمام
کنج ها را زیر و رو
کرده‌ام و تنها شی این
اتاق، گنجه کاملا خالی
است. سر یک پیپ، در
ذهنم هیچ جرقه‌ای ایجاد
نمی‌کند. حتی به‌یاد ندارم
که هرگز پیپ کشیده باشم.
فرق ندارد از کجا آمده،
حالا مال من است.
وقتم محدود است. و
به این ترتیب یک روز
زیبا، وقتی سرتاسر
طبیعت لبخند می‌زند و
می‌درخشد، ذرات فراموش
ناشدنی رها می‌شوند و
روی رنگ آبی را می‌پوشانند.
وضعیتم به حق حساس
است. بله، ذهنم همیشه
پاکوب افکار عمیق بود،
به‌خصوص در بهار.
درحال‌حاضر، تمام نکردن
کار مهم نیست، از سست
عنصری بدتر هم چیزهای
زیادی هست. اگر این ذره
از وجودم آنقدر که زنده
نماند من این را حس
خواهم کرد. من این را
احساس خواهم کرد.
اویی را که زندگی‌اش
خوب آغاز شده ترک کنم
و بفهمم که مرگ من و
فقط مرگ من از ادامهٔ
زندگی او جلوگیری می‌کند،
از پیروزی او، رنجش،
شادی‌اش، و از پوسیدنش
قبل از مرگش، منتظر مردن
جسمش باشد. مصداق باد
در بادبادک افتادن است.
جسم هنوز تصمیمش را
نگرفته بود. چشمانم را باز
می‌کنم و بی‌آنکه پلک
بزنم مدت‌ها به آسمان
شب خیره می‌شوم. میان
من و آسمان پنجره حد
فاصل است، بخار گرفته
و آلوده به چرک سالیان.
می‌خواهم ها کنم اما
پنجره از من خیلی دور
است. اگر شکیبایی انتظار
کشیدن را داشتم، ماه را
می‌دیدم. اما ندارم. دهانم
را روی بالش فشار
می‌دهم.  موهای پیرم
بدون شک چون برف
سفید شده. پتو را روی
سرم می‌کشم. دردهایی
احساس می‌کنم که
کاملآ تازه و نو هستند.
این دردها نوعی ضرباهنگ
دارند. کم‌و‌بیش آبی رنگ.
خدایا این‌ها تحمل پذیرند.
جستجو در پی خودم به
پایان رسیده. من در عمق
جهان مدفون شده‌ام.
جهان قدیمی عزلت‌نشینم
می‌کند، غالب و پیروز.
خوشبختم، اما عاقل
نیستم. چون کار عاقلانه
این بود که رها و آزاد
شوم. در همین لحظهٔ
خوشبختی و من چه
می‌کنم.  دوباره به‌سمت
نور می‌روم. به‌سوی
ابرهای سفید، دانه‌های
برف. بله. خوشبختی‌ام را
رها می‌کنم و به‌سوی نژاد
بشر بازمی‌گردم. نه مسئله
فهمیدن نیست. پس
مسئله چیست؟ نمی‌دانم
اما ادامه می‌دهم. هرچند
به اشتباه. آخرین کلام
هنوز گفته نشده میان من
و ... چرا، آخرین کلام‌ گفته
شده. شاید فقط می‌خواهم
صدای گفته شدنش را
دوباره بشنوم.
خانوادهٔ لمبرت.
زندگی کردن برای خانوادهٔ
لمبرت دشوار بود، منظورم
جور کردن دخل و خرج
است. مرد خانواده و
همسرش و دو فرزند
دختر و پسر. پدر خانواده
را لمبرت بزرگ صدا
می‌کردند و به حق هم
بزرگ بود. این سومین يا
چهارمین ازدواجش بود.
در گوشه و کنار چند
فرزند دیگر هم داشت.
بچه‌ها کمکش می‌کردند
هرکدام به شیوهٔ خاص
خود یا برحسب روحیه و
دل و دماغی که در لحظه
داشتند. اما نه از سر
قدردانی، فقط به این
دلیل که برايش هیچ
روشنایی و نوری متصور
نبودند. با بی‌خیالی
می‌گفتند اگر او نبود، به
کس دیگری کمک می‌کردند.
لمبرت بزرگ در دهانش یک
دندان هم نداشت و
سیگارش را با چوب
سیگار می‌کشید. در
سلاخی خوک قبولش
داشتند اما دستمزدش از
قصاب محل، کمتر بود.
معمولا درمورد پدرش با
احترام حرف می‌زد،
همیشه می‌گفت « بعد از
من، دیگر کسی مثل او
نخواهد آمد » همیشه از
فوریه به بعد بی‌صبرانه
به انتظار دوبارهٔ فصل
می‌نشست. فصلی که
عمده‌ترین اتفاقش،
بی‌شک، تولد عیسی
مسیح است. در اسطبل
به این فکر بود که آیا تا
زمان موعود زنده می‌ماند
یا نه. بعد چاقوهای بزرگ
را که در آتش تیز کرده بود،
در جعبه‌ی مخصوصشان،
زیر بغل می‌زد و پیشبند
محافظ لباس رسمی
يکشنبه‌هایش را در
دستمالی می‌پیچد و در
جیبش می‌گذاشت و راهی
می‌شد. این تصور که پا
در خانه‌ای می‌گذاشت که
همه‌چیزش برای آمدن او
مهیا شده بود و این باور
که به او نیاز داشتند و
فوت و فن کارش را به
شیوه‌های مردان جوان‌تر
ترجیح می‌دادند. دل لمبرت
بزرگ از شور و شوق آکنده
می‌شد. به رغم ناراحتی
خانواده‌اش تا چندین روز و
چند روز بعد از آن هم فقط
و فقط از خوکی که کشته
بود حرف می‌زد. جرأت
اعتراض کردن نداشتند
چون از او می‌ترسیدند. بله
در دوره زمانه‌ای که اکثر
مردم سر می‌دزدیدند و در
گوشه‌ای کز می‌کردند، همه
از لمبرت می‌ترسیدند، انگار
می‌توانست هر کاری دلش
می‌خواهد انجام دهد. حتی
همسر جوانش نیز امیدی به
رام کردن او نداشت. چون
می‌دانست اگر به خواسته‌های
شوهرش تن ندهد، چه بلایی
به سرش می‌آمد.
( ادامه دارد )

📚 #مالون_می‌میرد
✍ #ساموئل_بکت

📚✨

Читать полностью…

کتاب دانش

...

مطالعه گروهی 📖
قسمت ۹

دوشاخه شدن درخت و
تکرار آن. مهم نیست
اندازه چقدر باشد تا زمان
توقف جریان را عمق تکرار
می‌نامیم ' . وقتی کامپیوتر
انجام دهد... تصویر کاملا
پیچیده است.

« فکر می‌کنید رشد درخت
سیب و بلوط پیچیده است؛
خیر. قاعده‌ها یکسان و
تکرار است. » ... نطفه‌ی
اولین با تقسیم سلول رشد
می‌کنه و هر سلول به
دوبخش تقسیم می‌شه...
ژن اثر نهایی‌ش رو بر بدن
می‌ذاره. ● بدانیم
« ژن‌ها نقشه نیستند بلکه
نسخه ( دستورالعمل ) اند »
با رشد نطفه، موجود بالغ
می‌شه... همان دو شاخه
شدن یا تقسیم سلول...
* رشد درخت = رشد جنین *
در زندگی واقعی ژن دو نقش
دارد؛ یکی روی رشد و یکی
هم انتقال به نسل‌ها... یک
ژن ممکنه در تعیین بعضی
شاخه‌ها نقش داشته باشد
و ... در هشت درخت که
شبیه هم هستند، ممکن است
یک درخت با اصلی تفاوت
داشته باشد یا به عبارتی یک
ژن جهشی " وجود دارد...
دانشمندان علم ژنتیک اغلب
نمی‌دانند چگونه ژن‌ها روی
جنین تأثیر می‌گذارند. اثر
ژن‌ها به‌طریق پیچیده‌ای
در تعامل با یکدیگر هستند
( تقارن در بدن یا بیومورف )
بیومورف " در تابلوهای
سورئالیستی‌ دزموند موریس'
' ادعا می‌کند بیومورف در
ذهن او تکامل پیدا می‌کند
و نقاشی‌ها متوالی او ...
« در مورد تکثیر هم مثل رشد،
قیاس به‌کار می‌بریم و در
یک قالب برنامهٔ کامپیوتری
که تکامل نام دارد جا
می‌دهیم » " در تکثیر،
جنسیت وجود ندارد.
' حیوانات بدون جنس،
مثل مگس سبز . می‌توان
آن‌ها را با واقعیت در
زیست‌شناسی تنظیم کرد. '
" شکل هر فرزند، حاصل
ارزش‌های ۹ ژن خودش است
و از والدش ۹ ژن می‌گیرد.
●◇ ببینید؛
« بدن‌ها، نسل به نسل
منتقل نمی‌شود ولی ژن‌ها
منتقل می‌شوند یا نمی‌شوند
و بستگی به کارایی بدنی که
ساخته‌اند دارد »
■ بنابراین
رشد و تکثیر دو فرایند
جداگانه هستند. ( تکثیر، ژن
را به رشد منتقل می‌کند،
رشد ارزش ژن را به تکثیر
برنمی‌گرداند / معادل
« لامارکسیم » ) البته که
احتمال جهش هم وجود دارد.
● پس؛
« تکامل؛ تکرار تکثیر است »
وَ در توالی نسل‌ها تغییر
نسبت به اجداد زیاد است
اما انباشتی و گام‌به‌گام. *
" انتخاب داروینی... بقا در
اینجا معیار موفقیت نیست.
اگر بدنی بتواند به زندگی
ادامه دهد، ژن‌هایی به‌طور
خودکار باقی می‌ماند ولی
در نمونهٔ کامپیوتری بقا
معیار گزينش نیست. مهم
این است که انسان از آن
خوشش بیاید. مثلا انتخاب
بید مجنون که بی‌شباهت
در موارد انتخاب در طبیعت
نیست. #وقتی شروع به
نوشتن برنامهٔ جدید تکامل
کردم نمی‌دانستم تغییرات
چطور می‌توانند باشند.
تفاوت با دونسل قبل
خیلی زیاد است. داستان
تکامل انباشتی همین است☆
در بازی‌های کامپیوتری
دالان‌های مارپیچ و هیولا و
احساس سرگردانی ... در
بازی تکامل شخصی که
بازی می‌کند ( مشاهده‌گر )
همان احساس را دارد.
عامل انتخاب چشم انسانی
است که کارش گزينش از
میان فرزندهای تصادفی
جهش‌یافته در طول نسل‌های
متوالی تکامل انباشتی است.
حالا نمونه‌ای از تکامل ولی
از انتخاب مصنوعی نه از
انتخاب طبیعی. ☆ آیا
می‌توانيم کاری کنیم که
کامپیوتر این انتخاب را
انجام دهد؟
در قسمت بعد می‌خوانیم.‌

📚 #ساعت‌ساز_نابینا
✍ #ریچارد_داوکینز
ترجمه دکتر محمود بهزاد
و خانم شهلا باقری
انتشارات مازیار

Читать полностью…

کتاب دانش

آدم اگر نخواهد
زندگی‌اش را
دوباره زندگی کند،
یعنی وقتش را هدر
داده است..

نوشتهٔ جان اشتاین بک

اَز کتابِ ؟

موش‌ها و آدم‌ها

Читать полностью…

کتاب دانش

وَ به‌راستی
چه بی‌مایه‌ایم،
اگر صرفا عاقل باشیم.

دونالد وینیکات

Читать полностью…

کتاب دانش

🍃🌺📚

زندگی مجموعه‌ای است از
احساسات و رفتار.

زندگی هرقدر خوب یا
بد، درد و رنج همراهمان
خواهد بود که در نهایت
قابل کنترل است. باید
احساس کنیم روی
زندگی‌مان کنترل داریم.
بر حرف‌های خود، رفتار
خود، کنترل داشته باشید؛
در محیط کار و ... ارتباط
با دیگران احساس ما،
رفتار ما و عملکرد ما،
نهايتا شخصیت‌مان را
آشکار می‌کند.
این هفته؛
بر خشم، عصبانیت و
ناامیدی غلبه کنیم.
" طوفان، درختی را
که خم می‌شود، از
جا درنمی‌آورد. "

📚🍁🌾

Читать полностью…

کتاب دانش

📚🎧

نکند جریان نامه‌ها
او را بدبین کند
چهرهٔ معصومش
دیگر مثل گذشته
شاداب نبود چشم‌های
گیرایش درخشندگی
همیشه را نداشت
احساس گم‌شدگی
می‌کرد
من واقعی‌ام کجاست
منی که می‌تونستم
یه چیزی رو با تموم
وجود بخوام و براش
بجنگم خودمو کجا
گم کردم

دل سرزمین
حاصل‌خیزی‌ست که
بذر مهر را در آن می‌کارند
آن مهر به‌سرعت جان
می‌گیرد بزرگ می‌شود
در رفتن‌های نابهنگام
دل می‌سوزد و ...


قهوهٔ سرد
آقای نویسنده
روزبه معین

قسمت قبل

Читать полностью…

کتاب دانش

...

ادبیات کلاسیک معاصر


آرگاریک در کشور
مارسوینی ' پیاده شد و با
... شاهزاده کروشو ' دیدار
کرد و از او خواست به آلکا
کشور پنگوئن‌ها بيايد... و به
درخواست پول هم اشاره‌
کرد ... شاهزاده قبول کرد...
الحق که علم و تاریخ و
باستان‌شناسی هم می‌دانست
... فصل سوم
انجمن دسیسه‌سازان
آرگاریک به دیدن شاهزاده
آلدستان ' رفت... و
سلطنت‌طلبان گفتند که
مسلما فاتح می‌شوند و در
شروع کار باید
جمهوری‌خواهان و طرفداران
دولت را کشت و هرکس داد
سخن گفتند... که قوم
پنگوئن از تغییر حکومت
می‌ترسند چراکه هرچیز
نوظهوری ایجاد وحشت
می‌کند " نباید به احساسات
آن‌ها متکی باشیم...‌ از
اشرافیت بیزارند...‌ اگر علنا
اقدام کنیم، رَم می‌کنند...
باید شخص صالحی را
پیدا کنیم که جنبه ملی
بودنش بر جمهوری‌طلبی‌اش
بچربد. بهش وعده و وعید
بدهیم. لازم نیست باهوش
باشد کودن و خرفت باشه
بهتره...‌ در فریب شیوه‌هایی
خاصی دارند. احتیاط کنید
... کشیش آرگاریک سخت
متأثر شد...‌ یک حکومت
سری تشکیل شد...
فصل چهارم و پنجم و ششم

امیرالبحر شاتیون ' افسر
دریایی پنگوئن‌ها بود...‌
نشان افتخاری از فرماندهٔ کل
قوا بر گردنش آویختند...
آرگاریک مقدس در صدد
تشکیل مجامع عمومی برآمد
تا نقشهٔ شورش و انقلاب را
عملی سازد.‌.. سلطنت‌طلبان
نیز برای جلب توده سخنرانی
می‌کردند...‌ مناظره‌ای بین
جمهوری‌خواهان و
سلطنت‌طلبان درگرفت و
درگیری... حملهٔ متقابل
پاسبانان... تظاهرات به اوج
رسید... آرگاریک با سندیکای
کارگری تماس گرفت...‌
« آقایان، ما یک دشمن
مشترک داریم... کمک کنید
آن را براندازیم...‌» اما
سلطنت‌طلبان که پولی
برایشان نمانده بودند دچار
وضع ناگواری شدند... و
تفرقه بین‌شان افتاد... دولت
هم که « ندانم‌کار و بی‌حال.
آخر دیکتاتوری مطلقه می‌شود
با رئیس‌جمهوری کور و کر و
لال...‌ » تصمیم گرفته شد
مجلس شورای ملی را ببندند
...‌ کسی گمان نمی‌کرد انقلابی
روی دهد... جمعیتی پدید آمد
و زنده‌باد و مرده‌باد و
حملاتی توأم با کامیابی به
دیوار مجلس... ليکن شورش
شکست خورد...‌ و شاتیون را
از تمام القاب و درجات
محروم کردند...‌ شایعه‌ی
توطئه او با شاهزاده کروشو
و فرارش به‌کشور مارسوینی...‌
فصل هفتم
نتیجه؛ دولت جمهوری از ترس
و وحشت رها شده و جشن گرفتند...‌رئیس‌جمهور و وزرا
سوگند قدیمی خود را که
« یا بمیرند یا زندگی کنند »
تجدید کردند... شهر ساکت
بود « زنده‌باد جمهوری » و
محاکمهٔ غیابی شاتیون و
دخالت مستقیم آرگاریک در
توطئه... اما آرگاریک تسلیم
نشد... در این حین اموال
کورنموز توقیف شد...
آرگاریک شکست را موقتی
و نتیجهٔ سوء جریان حوادث
خواند و اظهار کرد شاتیون
مرد احمقی بود و قوم
پنگوئن باید آزاد شود.
کتاب ششم فصل اول و دوم
و سوم
پس از فرار دریاسالار ژنرال
پانتر' اعلام کرد هشتاد هزار
بسته یونجه گم شده که
ممکن است کار پیروت' یهودی
باشد. جامعهٔ پنگوئن از
عیسویان و یهودیان تشکیل
شده بود و بغض ملت متوجه
یهود بود که ثروتمند بودند.
اما در کشور متمدن، ثروت
شئی مقدسی به‌شمار می‌رود
ولی در کشورهای دموکراسی
تنها شئی مقدس همان کشور
است و بس. کشور پنگوئن
نیز کشوری دموکراسی بود و
این قضيه گم شدن یونجه
اجازهٔ تردید نداد. زیرا
« مردم آنطور که بی‌دلیل
باور می‌کنند بی‌دلیل تردید
نمی‌کنند. » فقط در عده‌ای
از « مغزها نهالی از تردید
می‌توان یافت که تا تربیت
نشود، بار نخواهد داد‌. » شک
و تردید چیزی است عجیب و
شیرین و فلسفی و برخلاف
اخلاق و عالیقدر و
وحشت‌انگیز و سرشار از
بدجنسی و شیطنت و
زیان‌آور به‌حال اشخاص و
ثروت‌های ایشان و مخالف
با نظام‌های اجتماعی و
بدفرجام برای بشریت و
مایهٔ نفرین زمین و آسمان.
باری قوم پنگوئن شک و تردید
نمی‌دانست. اما آیا اعتراف
ضمنی، منجمله سکوت، خود
یک اعتراف ضمنی است؟

📚 جزیرهٔ پنگوئن‌ها
✍ آناتول فرانس
ترجمهٔ محمد قاضی
انتشارات امیرکبیر
پایان قسمت ۱۰

Читать полностью…

کتاب دانش

🍎برترین کانال‌های علمی فرهنگی تلگرام 🍎

🫟🎸🫟🎸🫟

🧘 پاڪسازی و تقویت انرژے چاڪراها
@tabnahayteshgh
📕 دانلود کتابهای نایاب ممنوعه وتاریخی
@yortci_bosjin_pdf
🧠 متافیزیک ، پاکسازی ، پرواز روح
@Shafayezendegiii1
🌱 جادوی گیاهان دارویی طب سینوی
@teb_sinawi
💗نجواےعشق
@shabhaytalkh
🏥 آموزشگاه طبی سید
@samsadeghitebeslami
🌍 عجایب جهان
@Ajayibat_j
🎧 بهترین کتابهای صوتی موفقیت وبیداری
@ganonjjazb
💔 دل تنگم
@eshgeojonon
⭐️نردبان نور
@shine41
💫 معجزه انرژی درمانی
@Shafayezendegiii2
📖 کتاب دانش مطالعه گروهی 📖
@ktabdansh
😄 خنده و شـادی
@shadi_jok
💃 زیباترین کلیپ ها و آموزش رقص
@sonatimahalli
🇬🇧 آموزش گام به گام زبان انگلیسی
@English_Points_New
🔤 انگلیسی کامل Complete English
@englishteaching1398
🏛 هفت هزار سالگان
@abcdef123456_Hafthezarsalegan
🏨 هتل کتاب
@Hotel_booook
🍝 آشپزی مدرن
@ASHPAZXNEMODERN
⭐ دوبیتی ستاره‌ها
@Sseta_rehaa
🔥 حریم عشق
@HARIMMASHGH
🎵 هناسه کم
@lavinmozik
👩 مجله زن
@mojalehzan
🌙 ❪‌ اشعار کوتاه ❫
@aftabmahtabi
📖 قدم‌ به‌ قدم به انگلیسی واقعی نزدیک‌تر
@Grammar_in_use25
📝 اشعار پارسی
@asharparsiii
🌾 کشاورزان موفق
@khridoforosh_y
☕ یک فنجان شعر
@yeekfenjanshear
🏠 خانه ی دوست
@khanehy_doost
📚 لغات انگلیسی GRE 3500
@gre3500book
🎵 هتل موزیک
@HOTEL_1_MUSIC
📜 شعر و دوبیتی های زیبا
@deel_dadegan
💕 اشعار عرفان و عشق
@arfanoashg
🩺 مجله دانستنیهای پزشکی و بهداشتی
@IranHealthMedia
🌧 آوای باران
@avay_e_baran
💕 تک‌بیت های عاشقانه
@parallel400
📝 ادبیات و هنـر چکامـه
@SELMULY
🎶 ملودے عشق
@Melodieshghst
👼 دنیای فرشتگان بیداری معنوی
@nosehalo666
🍔 خوشمزه‌های رنگین
@Easycooking20
🧠 بزرگ ترین گروه درمانی در سطح ایران
@mentaljourneys
📚 آموزش زبان عربی با متون داستانی
@taaribedastani
🎨 تراپی با هنر
@baharrezinart
🎶 دنیای موسیقی ملل فول آلبوم
@w_music_mp3
🌿 راز و رمز شادابی
@health4020
🔠 انگلیسی آسان با|𝙀𝙣𝙜𝙡𝙞𝙨𝙝𝙩𝙪𝙗
@Englishtub
🌸 گیسوی تو
@giisuyetoo
📘 کتاب خوان
@welll_read
🌀 ماورا ، پاکسازی ، جذب
@beyondmeta666
🌧 دلواژه های تنهایی
@gandomzaran
🖋 پارسی سخن بگوییم و زیبا بنویسیم
@FARZANDAN_PARSI
✍️ آنقدر از تو می نویسم تا فارسی تمام شود
@aztominevisamtafarsitamamshavad
🌻درد پنهـــان
@dard_penhan88
💊 اطلاعات مفید پزشکی دکتر خود باشیم
@kalemnab
🎭 شعرخوب بخوانیم
@seda_tanha
📜 شعرناب و ڪوتاه
@sher_moshaer
❤️ عشق ناب
@asheghnh58
📚کتابخوانی تلگرام
@ketabkhaniye_telegram
🔮 علوم خفیه
@olomkhafiyeh
🌌 آموزش علم نجوم و کیهان شناسی
@yortchi_bosjin
🎵 زیرخاکی های کمتر شنیده شده
@nuostalzhi

🫟🎸🫟🎸🫟
1405/7/1
جهت هماهنگی در لیست و رزرو تبلیغات
🫱🏼‍🫲🏼
@HHo_bb

Читать полностью…

کتاب دانش

...

داستان شب 📝

۷ همه از لمبرت می‌ترسیدند،
انگار می‌توانست هر کاری که
دلش خواست، انجام دهد.
حتی همسر جوانش نیز دیگر
امیدی به رام کردن او نداشت،
شوهرش حتی برای راحتی
کار خودش، از او توقعاتی
داشت که از نظر همسر
جوانش عجیب و زیاده‌خواهی
بودند. و با کوچک‌ترین عصیان
و طغیان، شوهرش به
رختشوی خانه می‌دوید و
با چوبدستی برمی‌گشت و
آنقدر کتکش می‌زد تا طرز
فکرش را عوض کند.
اینها همه جز مسائل جنبی
زندگی بودند. لمبرت همچنان
برای نزدیکان و عزیزانش
پرگویی می‌کرد، شب هنگام
زیر نور چراغ‌های کم فروغ
در باب آخرین نمونه خوکی
که سلاخی کرده بود
حکایت‌ها می‌گفت، تا روزی‌که
عاقبت برای سلاخی خوکی
دیگر، خبرش می‌کردند.
بعد تمام ذکرش می‌شد
خوک جدید.
خوکی که از هر لحاظ با
خوک قبلی فرق داشت،
کاملآ فرق داشت و در
عین‌حال، در کنه و بطن خود
شبیه آن دیگری بود. چون
همهٔ خوک‌ها شبیه یکدیگر.
تقلا و ریزش خون داشتند.
تقریبآ همه به یک شکل.
پسر خانواده، یا وارث،
جوانک درشت هیکلی بود
با دندان‌های فوق‌العاده
نامرتب. مزرعه. مزرعه در
یک گودال بود، زمستان‌ها
زیر آب و تابستان‌ها تفیده و
خشک.‌ لمبرت بزرگ شب‌ها
پنهانی بزهایش را در
مرغزاری که متعلق به آنها
نبود رها میکرد. عجبا که
خوک خودش بیش از نه
سنگ وزن پیدا نمی‌کرد.‌
از روز اول تا ماه آوريل حیوان
را از خوکدانی خارج نمیکرد.
چون به‌خاطر سلامت حیوان
در هراس و وحشت بود.
هرسال ثابت می‌شد که
اشتباه کرده است. عاقبت
خوکی ضعیف را می‌کشت.
خوک را دشنام میداد.
نمیخواست بفهمد مقصر
خود اوست.
جهان مرده، خالی از هوا،
خودش است. نشخوار
گذشته‌ها. این گوشه و آن
گوشه، و شب‌هایی سیصد
ساعته.‌ بله. پرگویی.‌ ممکن
بود چقدر ادامه یابد؟ پنج
دقیقه؟ ده دقیقه؟ بله. بیش
از این نیست.
ساپو در آشپزخانه کثیف،
با کف خاکی و بدون کفپوش
کنار پنجره ایستاده است.
لمبرت و پسرش دست از کار
کشیده بودند و آمدند و با او
دست دادند و بعد رفتند.
او را با مادر و دختر تنها
گذاشتند. کار زیاد بود و
وقت کم.
زن، بازوانش را طوری به
اطراف پرت میکرد که
توصیفش دشوار است و
درکش سهل نیست. همزمان
از سر خشم، سوالات بی‌جواب
می‌پرسید، اینکه فایده‌اش
چیست؟ موهایش پرپشت،
جوگندمی و کثیف بود.
سینه... نه. مسئلهٔ مهم
دست‌هاست. در آغوش
کشیدن، محکم در آغوش
فشردن و بعد کار را از
سر گرفتن. بلند کردن همان
اشیای قدیمی و عوض کردن
جایشان، به‌هم نزدیک کردن
و جدا کردنشان از یکدیگر.
اما این پانتومیم برای هیچ
آدم زنده‌ای نبود. هر روز و
روزی چندبار. در داخل و
خارج. برایش مهم نبود که
کسی او را می‌دید یا نه.
آیا این کار واقعا ضروری بود
یا نه. بعد ناگهان ساکت می‌شد
و بی‌حرکت و ساکن برجا
می‌ماند. ساپو همچنان
ساکت باقی می‌ماند، کنار
پنجره، با کاسه شیر بز روی
میز مقابلش، فراموش شده.
تابستان بود.
نوری تازه از فضای بیرون
رخنه می‌کرد. خفه و خاموش
در کام تاریکی. عاقبت تاریکی
غلبه پیدا کرده بود و ساپو
ناگهان، تاریکی شکست‌ناپذیر
را احساس میکرد. بعد صدای
کسانی را که مشغول کار بودند
واضح‌تر می‌شنید. دختر که
به بزهایش رسیدگی می‌کرد،
پدر که به قاطرش فحش
می‌داد. دل تاریکی و سپس
همه‌چیز راکد. چند هدیه
ناقابلی را که آورده بود روی
میز گذاشت.
مرغی از فرصت استفاده
کرد و از لای در باز به داخل
اتاق دوید. ساپو خوب او را
شناخته و انگار مرغ هم
به‌تدریج با او اخت می‌شد.
مرغ پرپرزنان از جا نمی‌پرید.‌
مرغ‌ها به او اعتماد داشتند.‌
ابتدا می‌ترسیدند حضورشان
را لو بدهند، اما به‌تدریج
شروع می‌کردند به
خراشیدن زمین و قدقد کردن.‌
خانم لمبرت بِه‌به‌به می‌کرد
و با قاشق می‌کوبید به ظرف
حلبی. اما این کار در نهایت
چه فایده‌ای داشت.
بعدها ساپو از اینکه از
اهمیت آن روزها که در
زندگی‌اش سپری شده را
درک نکرده بود افسوس
می‌خورد. ( ادامه دارد )

📚 مالون می‌میرد
✍ ساموئل بکت
📚🍂💫

Читать полностью…

کتاب دانش

🍂🍂🍂

کلمات
همچون برگ‌هایند.
وَ هرجا فراوان‌تر باشند،
آنجا میوهٔ خرد
نایاب‌تر است.

( نقل قول الکساندر پوپ )
📓 فارنهایت ۴۵۱
🖊 ری بردبری
▪️ نشر ماهی


🍂🍂🍂

Читать полностью…

کتاب دانش

نگرانِ تحصیل فرزندان
خود نباشيد

خانهٔ سالمندان مملو از
سالخوردگانیست که
فرزندان خود را پزشک،
وکیل، مهندس و ...
کرده‌اند.
نگران هوش عاطفی
فرزندامون باشیم.
به بچهٔ خودمون، غیرت،
احترام، معرفت و
از خود گذشتگی بیاموزیم.

مهرتان برقرار
پاییزتان 🍂
مملو از
ریزش غم 🍂
کتاب دانش 📚🍃🍂

Читать полностью…

کتاب دانش

✍ آندره ژید ؛

انسان باید بیاموزد
بدون قدرت الهی سر کند.

ما هنوز به این نقطه
نرسیده‌ایم.
برای رسیدن به مرحلهٔ
بی‌خدایی کامل،
تقوای بسیار زیادی
لازم است و
برای باقی ماندن در آن مرحله،
تقوایی به‌مراتب بیشتر.
مؤمن " شاید این سخن را
چیزی غیر از دعوت به فساد
و تباهی نینگارد،
اگر چنین است پس
زنده‌باد خدا !

اما آیا انسان نمی‌تواند بیاموزد
که به کمک تقوا، همان چیزی
را که از خدا انتظار دارد،
از خودش متوقع باشد؟
با این همه باید به این نقطه
برسد.
دست‌کم عده‌ای باید این راه
را آغاز کنند وگرنه خواهیم باخت.

در این بازی غریبی که روی
زمین در جریان است تنها در
صورتی برنده خواهیم شد
که اندیشهٔ خدا و تسلیم و
تعبد، جایش را به تقوای انسانی
و شرف انسانی بدهد.

📚 تفسیرهای زندگی
✍ ویل و آریل دورانت
ص ۲۴۲

Читать полностью…

کتاب دانش

شناختِ درستِ ما
از یک انسان، دقیقا
زمانی آغاز می‌شود
که او به‌شکل اساسی
ناامیدمان می‌کند.

آلن دوباتن

Читать полностью…

کتاب دانش

🎼🫟🎤📚

🤹‍♂ #لئونارد_کوهن

💢 صدای موسیقی پاپ.
خواننده، ترانه‌سرا، شاعر و
رمان‌نویس کانادایی.

شاعری که خواننده شد.
لئونارد نورمن کوهن
زادهٔ ۲۱ سپتامبر ۱۹۳۴
۷ نوامبر ۲۰۱۶

درون‌مایهٔ آثارش مذهب،
سیاست، انزوا، فقدان...
اولین شعر خود با نام
« شیطان در وست‌مونت »
را در ۱۹ سالگی نوشت.
برندهٔ مسابقۀ ادبی شد.
وقتی ۲۵ ساله بود، به لندن
رفت.‌ با ماریان " آشنا شد و
بعد از هشت‌سال جدا شدند.
ترانهٔ

« هی، این راهی برای
خداحافظی نیست
» وَ
« پرنده روی سیم »
را با الهام از ماریان نوشت.
به خوانندگی روی آورد.‌
حاصل ازدواج بعدی‌اش
دو فرزند است.
مدتی افسرده شد. به
راه‌های معنوی نیز روی
آورد. او در ۷۳ سالگی نشان
داد هنوز پرجنب‌و‌جوش
است.
🔅 اولین رمان او در
سال ۱۹۶۳ منتشر شد؛
« بازی دلخواه » در این
کتاب زندگی‌نامهٔ خودش را
روایت می‌کند. ‌
یک مجموعه شعر به‌نام
« گل‌ها برای هیتلر »
رمان « توان بردگان »
در سال ۱۹۷۲ از
سرخوردگی‌های سیاسی،
اجتماعی... حکایت می‌کند.
این کتاب در اوج
شهرت کوهن در دنیای
موسیقی منتشر شد.

🔅« بازنده‌های نازنین »
در سال ۱۹۶۶ توجه زیادی
را به‌خود جلب کرد.
🫟 این رمان همچنین
در آن زمان جنجال‌هایی
را برانگیخت. داستان یک
« قدیسهٔ سرخپوست »
با سبک پست‌مدرنیسم.
مضامینی چون عشق،
مذهب،سیاست که
اولین بار در ایران در
سال ۱۳۹۹ از سوی
نشر نیماژ ترجمه شد.‌

آثار دیگرش؛ پوچی همراه
من است. اشتیاق
( مجموعه شعر )
( این والس را بپذیر )
وَ ...

🎼 🎭
🌐 آشنایی با
#مشاهیر_هنر

@ktabdansh 🫟📚

Читать полностью…

کتاب دانش

هَرجا حِس کردی باید

خودِتو

به دیگران ثابت کنی،

وَقتِ باختَن‌ِته ...

Читать полностью…

کتاب دانش

.
گاه از قلبِ خویش
می‌ترسم؛
از اشتیاقش
برای هرآنچه
می‌خواهد.
آنگونه که از کار می‌افتد
و دوباره جااان می‌گیرد...

ادگار آلن پو

Читать полностью…
Subscribe to a channel