1541
📚از بَس کتاب در گِرُوِ باده کرده ایم ، امروز خشتِ میکده ها از کتابِ ماست .📚 ارتباط با ادمین : @marymdansh
. خردمند در گوشِ نادان،
نابخردانه سخن میگوید.-
.#باکخانتها ( نشر نی ۴۹۴ )
پیشِ احمق نه ز عجزست
مرا خاموشی
طرف بحث به نادان نشدن
داناییست.
صائب تبریزی
..
🔹🔵
دوستنداشتنِ جمعیت
نشانهٔ سلامت عقل است،
نه بیماریِ روح.
- الکساندر پوپ
... 📚
.
روز به روز بیشتر میفهمم
که انسان باید خودش را
از دستِ احساساتِ بیدلیل
و بیهوده خلاص کند.
[ دیر یا زود ;
آلبا د سس پدس ]
...
داستان شب 📖
۲۳ حتی همین فهرست را هم
به پایان نخواهم رساند، این
را پرندهای کوچک بهمن
میگوید، شاید فارقلیط/"
نامی شبیه نام طوطیها.
چنین باد.
باید واقعیتها را بگویم،
بدون تلاش برای درک آنها،
تا انتها. لحظاتی فرامیرسد
که احساس میکنم همیشه
و همیشه اینجا بودهام، و
شاید حتی همینجا متولد
شده باشم. این مسئله خیلی
چیزها را توضیح میدهد.
اما دیگر کاری با احساسات
و فرضیات ندارم. این گُرز
از آنِ من است و همین و
بس.
آغشته به خون است اما نه
بهقدر کفایت، نه بهقدر کفایت.
از خودم خوب دفاع نکردهام،
اما در هرحال دفاع کردهام.
یک لنگه چکمه زرد رنگ ،
یادم نیست کدام پا، آن
دیگری، رفیقش ناپدید شده.
آن را بردند، یک لنگه باقی
ماند، به امید اینکه با
دیدنش غمگین شوم.
آنجا بدون لنگه همراه و رفیقش.
آدمها اینطوریاند دیگر.
همهجا را دنبالش گشتم.
تا همین حالا. دیگر پیاَش
نخواهم گشت. حد و مرزی
در پایان کار نیست. لنگهای
که حفظش کردهام، تعداد
سوراخهای مخصوص بند،
همه اینها کنار هم تلنبار
شدهاند. به آنها دسترسی
دارم. حتی حالا در تاریکی،
فقط کافی است اراده کنم،
لمسشان که بکنم، تشخیص
میدهم. پیام از طریق
چوبدست منتقل میشود.
عاقبت در دستانم قرار
خواهند گرفت. اگر کلاهم
بود آن را بر سر میگذاشتم،
مرا بهیاد روزهای گذشته
میانداخت. لبهاش از بین
رفته. تنها شیئ که تاریخ و
پیشینهاش را فراموش
نکردهام. ترجیح میدهم آن
را با من دفن کنند،
هوسی بیضرر، اما چه
قدمهایی باید بردارم؟
ناگهان آن را به سر خود
بگذارم، پیش از آنکه کار
از کار بگذرد. از آخرین
باری که اشیاء و داشتههایم
را زیرورو کردهام، کلی
آب از زیر پل بات" گذشته،
در هردو جهت.
چون آنقدر در این اتاق،
تن به زوال و نابودی
سپردهام که بدانم بعضی
چیزها میروند و بعضی
چیزها میآیند. نمیدانم
به واسطه چهعاملی. آنهایی
که میروند پس از غیابی
بیش و کم طولانی، هرگز
بازنمیگردند. آنهایی که
میآیند، درک نمیکنم.
یک خانواده کامل از اشیا،
هرگز مرا رها نکردهاند.
اما هیچ ضمانتی وجود
ندارد که همیشه همینطور
بمانند. از یک لحظه تا
لحظهای دیگر، میان اموال
خودم، و آنهایی که متعلق
بهمن نیستند، تمیز قائل
شوم. باید ادامه بدهم
یا نه. منظورم تنظیم
فهرست است. یا اینکه
صرفا منتظر بمانم و هیچ
کاری نکنم. این است نتیجه
سختگیری و موشکافی.
اگر یک پنی داشتم، با
شیر یا خط تصمیم
میگرفتم. قطعا شب طولانی
و مشاوری ضعیف است.
شاید تا سپیده صبح
ایستادگی کنم.
سپیدهدم اگر هنوز عمرم
به این دنیا باشد، تصمیم
خواهم گرفت.
نیمهخوابم، اما جرئت
نمیکنم بخوابم.
اصلاحات همیشه ممکن و
عملی است.
اما احتمالا همین حالا
نمردهام؟
مالون، مالون، دیگر بس است.
شاید باید همهٔ اموالم را با
خود به بستر ببرم.
آیا این کار هیچ سودی خواهد
داشت؟ گمان نکنم.
آیا ممکن است این کار را بکنم.
اما همیشه این چاره پیش رویم
هست. وقتی نور برای دیدن
کافی باشد. بعد همهٔ اطرافم
را خواهند گرفت، بالای سرم،
در آن کنج هیچچیز باقی
نخواهد ماند، همهچیز روی
تخت جمع میشود. پیش
من. عکسم را در دستم نگه
خواهم داشت، سنگم را تا
دیگر نتوانند در بروند.
کلاهم را بهسر خواهم داشت.
( فارقلیط ؛ روحالقدس،
یار و یاور و شفیع نیز
معنا میشود."/
( ادامه دارد )
مالون میمیرد || ساموئل بکت
...
قسمت سوم ؛
کار شعبه او خیلی زیاد بود.
بازجوییهای بیشمار، تا
دیروقت در اداره میماند
حتی تا صبح... به کنار
پنجره رفت. چرا آن را باز
نکند؟ ... میدان تئاتر که
سازمان ویژه به آن مشرف
بود، غرق در نور بود. رفت
و آمد اتومبیلها، آگهیهای
تبلیغاتی... بهیاد مظنون و
سیانور افتاد...
« خیلی خوب از چنگ ما
فرار کرد، ما را قال گذاشت...»
ساعت ۲۰ : ۱۰ بود.
«...باز هم یک سازمان ضد
دولتی در نطفه خفه شد.»
« سازمان ویژه »
صدای رئیس...
- میشنوی؟
- بله، دارم گزارش کاغذ توالت
را مینویسم...
- مسئله آن گزارش نیست.
آن پرونده تمام شد... جریان
کافهی ورزشکاران. مأمورین
ما دو نفر را دستگیر کردند.
تو فردا ساعت ۷ صبح با
مربی به پایتخت میروی.
اتومبیل و هواپیما. یکی از
آن دو نفر را به اداره مرکزی
خواهید برد...
📚 نقطه ضعف
✍ آنتونیس ساماراکیس
مربی فریاد کشید:
راه باز شد! حیوان!
با یک مانور فوقالعاده از
ماشین سبز جلو زد.
مرد کافهی ورزشکاران گفت
- مربی در رانندگی تک است.
شما او را مربی صدا میزنید!
مأمور تحقیق گفت
- در سازمان ویژه همه او را
مربی صدا میزنند.
مربی گفت
- کک تربیت میکردم! هشت
سال! مسابقات جهانی...
و ناچار شدم مأمور ویژه
سازمان بشوم...
- من به کک حساسیت دارم،
بدنم خارش میگیرد...
...- در طبیعت رازهایی هست،
من سرت کلاه گذاشتم. من
مربی کشتی کج بودم...
- امیدوارم تاخیر نداشته
باشیم. به سازمان مرکزی
خواهم رفت. آنها خواهند
فهمید که کار خلافی انجام
ندادهام. مرا آزاد میکنند.
...مربی صدای غژغژ چیزی
را شنید؛ فورا اتومبیل را
بهطرف راست جاده هدایت
کرد... کاپوت را بالا زد...
- چی شده؟...
...- عجیب است! چیزی
ندیدم اما اشکالی وجود دارد.
...ولی باید حرکت کنیم.
دستهایش روغنی بود.
آدامسی درآورد. حرکت کرد.
ساکت بودند. گرما هر سه
نفر را از پا درآورده بود.
گزارشم در مورد کاغذ توالت
شش صفحه شده بود...
نگاهی انداخت، غلطها را
اصلاح کرد. یکی اصلی و
سه تا کپی. نسخه اصلی
به سازمان مرکزی میرود.
هر چهار نسخه را امضا
کردم. - نسخه مربوط به
رئیس در دستم. اتاق
رئیس طبقه پنجم اتاق ۵۶۰
...رئیس و مربی کنار پنجره
بودند. مرا که دیدند ساکت
شدند. ... رئیس عینکش را
پاک میکرد. برحسب تصادف
شنیدم رئیس نزدیکبین است،
...دوربین است!
عینکش قلابی است. مثل
هنرپیشهها ... در سازمان
ویژه همهچیز سِری است.
کلیهٔ مدارک بایگانی شده
دربارهٔ مظنونین، اقداماتی
علیه دولت، عقاید سیاسی
یا شخصی، که موافق رژیم
نیست... ولی این رازها همهجا
وجود دارد، راهروها، دیوارها،
حیاط، ممکن است توی
مستراح، میکروفون ضبط
صدا باشد. یک مأمور باید
خطر را بهجان بخرد، ولی
باید نسبت به آنچه در سازمان
میگذرد بیتفاوت باشد.
-' بمان، تو و مربی باید
دربارهٔ کافهی ورزشکاران
مطالبی بدانید. گزارشت را
قبول میکنم.
رئیس به تشریح موضوع
پرداخت
-' همهچیز امروز اتفاق افتاد.
نزدیک ساعت ۱۱ پاکتی دریافت
کردم: خصوصی است.
یک یادداشت ماشین شده.
عصر فردا شانزدهم، بین ساعت
شش... یکی از اعضای مهم
ضد نظام به کافهی ورزشکاران
میآید. ناشناخته است. و
یک عکس ضمیمه میشود.
(عکس یک مرد عینکی)
عکس را بررسی کردیم.
چیزی دستگیرمان نشد.
معمولی، سبیلهای پرپشت.
مأمورین ما به کافه رفتند...
نقطهٔ ضعف
آنتونیس ساماراکیس
ترجمه مرتضی کلانتریان
انتشارات آگاه
وَ در ادامه...
بهترین و ارزان ترین پنل خدمات مجازی ❄
@Panell_01_ODIN_BOT ☑️
«کلکسیونر»
نوشتهٔ #جان_فاولز
نخستین بار در سال 1963
وارد بازار نشر شد.
داستان «فردریک کلگ» است،
مردی غیرعادی و بهشدت
تنها که به جمع آوری پروانهها
علاقه دارد. او به تازگی
شیفتگی وسواس گونهای را
به دختری دانشجو به نام
«میراندا گری» پیدا کرده و
همزمان با تحسین و ستودن
دختر از راه دور، نقشه ای را
در ذهنش شکل میدهد که
به او اجازه خواهد داد دختر
را بهدست آور. مانند یکی از
پروانههایش.
« فردریک » متقاعد شده
که اگر «میراندا» را برباید،
او را پیش خودش نگه دارد،
دختر به او علاقه پیدا
خواهد کرد.
دربارهٔ جان فاولز؛
جان فاولز؛ 31 مارس 1926
5 نوامبر 2005
رمان نویسی انگلیسی؛
فاولز پس از پایان خدمت
سربازی در سال 1947، به
نیوکالج آکسفورد رفت و
در رشتههای زبان فرانسوی
و آلمانی به تحصیل پرداخت.
او در همین زمان و در آکسفورد
نویسندگی را به شکلی جدی
بهعنوان حرفه اصلی خود
در نظر گرفت. آثار فاولز
به زبان های متعددی ترجمه شده.
از ما متنفرند،
چون متفاوتیم.
[ کلکسیونر pdf ] 👉
یک کتاب روانشناختی؛
یک تریلر روانشناسانه؛
#معرفی_کتاب
با پیشینهات سازش نکن
کل منِ قدیمت را که سد
راهت میشود
بریز دور. کلکسیونر
📚
.
( 📚 فارنهایت 1⃣5⃣4⃣ )
خطرناکترین انسان
کسی است که
آنقدر خوانده که چیزهایی
را زیر سؤال ببرد که
همه بدون فکر از آنها
اطاعت میکنند.
ری بردبری |
| فارنهایت 📓
۴۵۱
.
حاکم دانا میداند
قدرت محدود است
و باید در خدمت عدالت
باشد؛
حاکم احمق قدرت را
نامحدود و در خدمت خود
میبیند.
اولی میراث میسازد.
دومی عبرت..
.
✍ مارسل پروست؛
همه ناگزیریم
خُلیهایی را
در درون خود بپروریم
تا بشود واقعیت را
تحمل کرد.
- پروست
♻️ مهدی سحابی
📚 در جستوجوی
زمان ازدست رفته
🔹🔹🔹
مطمئن باش که
این روزها هرکسی
از مشکلی غیرقابل درک،
رنج میبرد،
زندگی تشکیل شده از
بلاهایی پی در پی
که به قلب انسان مشت میکوبد
اما وظیفه اینجاست ؛
باید ادامه دهیم...
از نامههای ژرژ ساند
به
گوستاو فلوبر
📚🎧
3-2-2
قوت قلب ممکن است
ظالمانهترین پادزهر
اضطراب باشد
" میپرسی چه پیشرفتی
کردهام ؟
شروع کردم با خودم
دوست باشم "
این واقعا امتیازی بزرگ
بود
اگر کسی جواب نامهای را
نداد آیا قطعا میخواسته
ما را ناامید کند
فیلسوفان را از تحصیل
ثروت بازندارید؛
هیچکس حکمت را به فقر
محکوم نکرده است
تسلیبخشیهای فلسفه
آلن دوباتن
...
خانوادهٔ پاسکوآل دوآرته 📖
قسمت سوم
میدانی برادری داری
که مرد نیست.
خواهرم سعی کرده از من
دفاع کند... آن یارو آن روز
برنده شد.
تنها دعوایی که در آن
بازنده شدم همین بود،
چون بهجای مبارزه کردن،
حرف زده بودم.
خار توی پهلویم شروع
کرد به خارش، انگار کسی
بهاش دست میکشید.
چرا همان موقع درش
نیاوردم. تا امروز هم
نمیدانم. ببخشید که
« این روایت بینظمی دارد.
چون بهجای روال عادی
وقایع دنبال جا پای آدمها
میگردم. » داستان را
همانطور که بهسرم آمد
نقل میکنم. ...
پانزده سال بعد از تولد
خواهرم، شکم پیرزن
دوباره بالا آمد. آبروریزی
زاییدن مادرم و دوروز
قبل از تولد ماریو' و
قوز بالا قوز ... سگ،
پدرم را گاز گرفته بود.
شاید بخندید. هار شد...
انداختیمش توی قفس...
خدایا، چه تقلایی! مثل
شیر میغرید، قسم
میخورد همهمان را
میکشد... بچه ترسان و
لرزان بهدنیا آمد... پدرم
ساکت شد. چشمهای
جنازه خون گرفته و زبان
کبود آویزان... تا دفن...
کشیش مانوئل از بهشت و
جهنم و مریم عذرا و پدر
گفت... که « مرگ آدمها را
از یک قلمرو به قلمرو دیگر
میبرد و اگر ما از کسیکه
مرگ برای داوری به درگاه
خدا میبردش، متنفر باشیم،
از دست ما عصبانی میشود.»
... بعدها تا وقتیکه زن
گرفتم، دست دون مانوئل
را میبوسیدم. زنم گفت
یک مفعول اطواری هستم.
فهمیدم مائل گفته بود
« من به گل سرخی میمانم
روی تل تاپاله. ... »
میخواستم خفش کنم. اما
کمکم از یادم رفت.
باور کردن همهٔ حرفهای
مردم نفعی بهحال آدم ندارد.
وقتی ماریوی کوچک، هنوز
ده سالش نشده بود، این
درهٔ اشکها را گذاشت و رفت
عقل و احساسی داشت، که
دید بهتر است همراهی با
آنها را فدای بیگناهی برزخ
نکند. با در رفتن از روی
زمین، از چه غصههایی
در رفت! ...
اگر برای تابآوردن همهٔ
رنجها وقت کمی بود برای
حرف زدن، مدت زیادی بود.
بیچاره خل و چل بود...
بختش برگشت. با عرض
معذرت، خوک، گوشهایش
را جوید... طفلک زوزه
میکشید. صبر مادرم درست
وقتی ته کشید که بچه به
آن احتیاج داشت. توی
چشم و صورتش وحشتی
بود که شیطان زهرهترک
میشد. پای سنیور رافائل'
را که آمده بود خانهمان
گاز گرفت و پیرمرد با
لگد پرتش کرد و خندید...
به خود خدا قسم کارش
را میساختم. مادرم هم
با رفیقهاش میخندید...
به خواهرم گفتم. چه
نفرتی در چشمانش دیدم.
...بچه را بلند کرد... خواهرم
قشنگ شده بود... درنده.
مثل مادر. گرچه هرگز مادر
نشد... مادرم بچه را خواباند.
مثل ماده سگ لیسیدش...
بچه لبخند زد... خوابید...
تا... گم شد بالاخره از خُمِ
روغن دمر بالا آمد. رساریو
پیدایش کرد... انگار موقع
مرگ احیا شده بود...
مادرم دو قطره اشک هم
برای پسرش نریخت...
نفرتی عمیق بهدل گرفتم.
زنی که گریه نکند، مثل
چشمهای بیآب، بیارزش
است. یا مثل پرندهای توی
آسمان که آواز نخواند - که
خدا کند پر و بالش بریزد،
چون جانورِ زشتِ موذی
چه نیازی به بال و پر دارد!
هنوز به دلیل از دست دادن
احترام و محبت مادرم توی
فکرم. از کِی دیگر مادرم
نبود و دشمن بود...
- چون هیچ نفرتی بالاتر از
نفرت خانوادگی نیست.
نفرت از یک آدم همخون.
هیچچیز تلختر از کسیکه
شبیهاش باشی مورد نفرتت
نیست.
وقتی نتوانستم در او هیچ
فضیلتی پیدا کنم که ارزش
تقلید داشته باشد، یا
خصوصیتی خداداد که از
رویش الگو بردارم و وقتی
دیدم که برای این همه
خباثت در خودم جایی
ندارم ... احترامم را از دست
دادم. چون نه عشق کار
یکی دو روز است و نه
نفرت. ...
بچه را با کهنههای کتان
خشک کردیم، پیچیدیم که
روز قیامت چرب نباشد.
سنیور رافائل حالا دلش
رحم آمده بود... میخ
میکوبید، و چوب
میآورد... دارد با دمش
گردو میشکند...
چطور فکرهایم را بگویم.
میگفت
« یک فرشته معصوم رفت
بهشت...! » پدرسوخته!
چه روباهی! ... تدفین
پسرک محقر و دلگیر بود.
... پنج شش نفر بودیم...
آن روزها لولا' چیزی نمانده
بود که معشوقه من بشود...
از رساریو جوانتر بود.
بیست و یکی دو سال...
قد بلند، سبزه و مو سیاه.
مثل راهبهها چیزی از
مرد نمیدانست. روی این
قضیه تأکید میکنم. با
چنان اعتمادبهنفسی راه
میرفت که به هر چیزی
شبیه بود بهغیر از یک
دختر بیچارهٔ دهاتی ...
خانواده پاسکوآل دوآرته
کامیلو خوسه سلا
فرهاد غبرائی
نشر ماهی
وَ در ادامه...
🖥 این فولدر رو به تلگرامتون اضافه کنید و دیگه دنبال روانشناس، فیلم آموزشی، کتاب،فیلتر شکن و جزوه که هر روز بهش نیاز داری نگرد!🔽🙏🏻🌹
/channel/addlist/WU9jbQ4A_vVmZGQ8
زمان ⏳️ محدوده زودتر عضو بشید
🚨 اگه دانشجویی، این فولدر رو از دست نده! 👀🔥
یه فولدر تلگرامی پر از منابع کاربردی که خیلی چیزها رو یکجا برات جمع کرده 👇
🧠 روانشناسی
📖 ادبیات و مطالب ادبی
💯 آموزش زبان و گرامر
📚 مقاله و فایلهای آموزشی
🎬 فیلمهای آموزشی
📝 مطالب کنکوری
💼 فرصتهای شغلی و اطلاعات کاربردی
✨ دیگه لازم نیست برای پیدا کردن فایلهای خوب، ساعتها توی تلگرام بگردی!
👇 فقط لینک رو بزن و ADD رو انتخاب کن تا فولدر مستقیم به تلگرامت اضافه بشه:😍
👇👇👇👇👇
🔗 /channel/addlist/-AATQ9C_l9czNGE0
📌 ذخیرهش کن؛ احتمالاً بعدا چند بار بهش نیاز پیدا میکنی!
ــــــــــــــــــــ
✅کنکور ارشد روانشناسی
👇👇👇
/channel/mahdimohammadianofficial
...
قسمت ۲۶ 📖
لیزا و واسین در لوگا باهم
آشنا شده بودند. از او
صلاحدید میطلبید. زنان،
سخن مردی را که دوستدارند
میپذیرند... واسین پند و
اندرزهایی داده که چندان
قابل اجرا نبود. شاهزاده
سرگی هم اندوهگین شده بود.
لیزا گفت
« نه او را از زیرکان ابلهتر و نه
از خوبان پلیدتر میدانم. همه
یکسانند... » واسین شاهزاده
سرگی را تحقیر کرده بود...
لیزا او را ابله خوانده و رفته. ... ماکارایوانوویچ ؛
« مادرتان در بچگی آغوشم را
ترک نمیکرد... مرا ببخشید، آخر
عمرم فرا رسیده است...
خیال کردید من از مردن
میترسم... خدا بزرگ است.
حضرت ایوب، آنهمه رنجها
را از یاد برد؟ محال است!
غم و اندوه با گذشت زمان با
خوشی درمیآمیزد و به
افسوس دربارهٔ شادی تبدیل
میشود. دنیا اینجوری است
دیگر. » بهمن گفت
«به کلیسای مقدس احترام بگذار»
لیزا ناگهان گفت
«ماکارایوانوویچ برای غصهٔ بزرگ
من دعا کن»... شاهزاده سرگی
قبل از محاکمه خواسته با لیزا
ازدواج کند...
ورسیلوف با نگاهی عجیب
بهمن نگریست « پسر عزیزم،
جوانانی رذل و فرومایه( لامبر )
هستند که... بهشما هشدار
میدهم... بهخودتان مربوط
است، کجا میروید، نمیپرسم»
۳ روز بعد به زندان دیدن
شاهزاده سرگی رفتم...
پیراهنی تمیز، لاغر و زرد...
دستهایش را تکان میداد...
پریشانگویی محاکمهاش،
فرستادنش به شمال روسیه،
و احتمال سکونت در تاشکند....
دستگیری واسین... گفتم
«کار ستبلکوف است؟»
« واسین و لیزا دعوایشان شده،
دستخطی بهمن داده...»
«شما حسادت کردید؟ نامه را
به که دادید؟ دادستان؟»
چهرهاش مملو از اندوه بود...
به تب مغزی دچار شد...
۴ به خانهٔ قدیمم سر زدم.
لامبر دوبار به آنجا رفته!...
در این دنیا آدمهای مردمآزار
کم نیستند. ازدواج شاهزادهٔ
پیر میتواند توطئهای باشد؟
آیا میتوانم اجازه بدهم؟
دوستان، سؤال این است.
«من هروقت آغاز میکنم مثل
خردهچوبی که در گرداب افتاده
باشد از خود بیخود میشوم.
حالا آزاد هستم یا نه؟
" من ارباب خودم هستم؟"»
آن زن مرا میکِشد.
همه را با قلبم روی کاغذ
نوشتهام... کنجکاوی و نوعی
بیم و احساسی دیگر- که
نمیدانم چه بود- ... مثل باد
بهسوی آنا آندریونا شتافتم.
فصل پنجم
۱ آنا آندریونا به دیدنم آمد.
« شما را از یخبندان بیهوش
پیدا کردند؟ از من صحبت کرده
بودید. از علاقهتان بهمن...»
- بله، بیاحتیاطی کردم.
از لامبر شنیدهاید؟ ...
« شما قلب مهربانی دارید...
چه کسی جرأت دارد مرا
داوری کند؟ من داوری دنیا
را نمیپذیرم.
ما نجیبزادهٔ روسی هستیم.
دسیسهای برای نابودی پدرم
در کار است...»
دروغ میگوید،
آدم
میتواند
صادقانه
دروغ بگوید.
شیطان بود؛ منش والا،
ظاهرسازی، عظمت، همه
محاسبات مرا بههم زدند.
اوه، هر مردی، بندهٔ اخلاقی
بیچونوچرای زن است،
بهویژه اگر مردی بلندنظر
هم باشد! چنین زنی میتواند
مرد را بههر کاری وادارد.
اوه، این زن و لامبر!
فقط خدا آگاه است.
ص ۵۷۹
...جوانخام
فئودور میخایلویچ
داستایوفسکی
مترجم عبدالحسین شریفیان
انتشارات نگاه
ادامه دارد
📚🎧
4-1
بخش چهارم
تسلیبخشی در ناتوانی
تسلیبخشیهای فلسفه
آلن دوباتن
دلبستگی او به کتاب
مطالعه
مایهٔ تسلیخاطر
زندگی او بود
مطالعه مرا در
خلوت خود
تسلی میبخشد
مرا از سنگینیِ
بطالتِ اندوه
آزاد میکند
در هر زمانی میتواند
مرا از مصاحبتهای
کسالتبار خلاص کند
هر زمان که درد خیلی
کشنده و شدید نباشد
مطالعه چاقوی درد را
کند میکند برای منحرف
کردن ذهنم از افکار
مأیوسکننده
صرفآ نیاز دارم به
( کتابها پناه ببرم )
🎧📚
خوشبختترین زندگی،
زندگیِ بدونِ فکر است.
- سوفوکل
هیچچیز قطعی نیست
مگر عدمِ قطعیت.
هیچ موجودی سیهروزتر
و مغرورتر از انسان نیست.
- پلینی
تسلیبخشیهای فلسفه
آلن دوباتن
...
یک رساله تاریخی سیاسی
📖
صفت روباه و شیر را
ادامه بدیم؛
هر پادشاهی که رول روباه
را بازی کرده، موفق بوده.
• یک رنگ شفاف بزنید به
این کار ؛ چطوری!!
● تغییر دادن حالت و قیافه
برای ریاکاری و گولزدن
یک مهارت کامل است.
• مردم ساده!!
<< پاپ الکساندر ششم
همینطوری بود ؛ چطور!!
• هِی وعده میداد و در
ریاکاری موفق!! >>
• صفات خوب، برای پادشاه
همش ضرره، اما تعادل در
این صفات خوبه.
شهریار تازهکار اما برای
حفظ مملکت، ترحم و
انسانیت... رو رعایت میکنه،
البته بادهای تقدیر هم
میچرخند. بله.
فصل نوزدهم
در باب اینکه پادشاه باید
چنان باشد که مورد تنفر و
استهزا عامه واقع نشود.
قبلا گفتیم پادشاه منفور
میشه اگه غارتگر و به
ناموس و مال دستدرازی
کنه. • مردم باید با آسایش
زندگی کنند. شهریار
بیاراده و بیتصمیم هم
خار میشه. دسیسه هم
از طرف ملت و قشون بر
او نازل میشه. پس؛
ناامید نباشد و در مقابل
هر حمله خارجی مقاومت
کند. « باید با آنهایی که
مشغول توطئههای
ترسناکاند، روابط حسنه
داشته باشه. » چون
کسیکهدسیسه میکنه
میخواد مردم از مرگ
شاه خوشحال باشند اما
اگر ببیند مردم رنجور
میشوند جرات نداره.
• دسیسهکار به یک
همدستنیاز داره؛ ناراضیان
را از اسرار آگاه میکنه ؛
• اما عدم اعتماد هم بینشون
هست و مانع یکدیگر خواهند
شد... • خلاصه که اگر
پادشاه رعیت را به طرفداری
خود داشت نباید خوف
کنه، اما اگر منفور باشد
باید از همه بترسد.
« مملکت فرانسه » که
پارلمان آنجا دارای اقتدار
است. اعضای مجلس عوام
و مجلس اعیان، مجلس
سومی بهوجود آوردند
که بین آنها حکم کند. بدون
دخالت پادشاه. که بهترین
علاج بود. " مسؤلیت به
عهدهٔ دیگران... "
امپراطوران روم، با وجود
قدرت سقوط کردند...
• بهخاطر بیاوریم برای
پادشاه لازم است از
جاهطلبی اعیان و اشراف
و شورش و عصیان توده
و عوام جلوگیری کند.
« قتل و غارت سربازان
رومی سبب سقوط شد.
زیرا سخت است هم توده
و هم قشون را راضی کرد.
توده، صلحطلب است و
قشون، خشونت و خونخوار
بودن را میپسندد. پس ؛
خشونت قشون؛
رضایتخاطر ؛ رنجش و
نارضایتی توده. و اگر
شهریار موفق نشود از
کینه بکاهد، باید در آنچه
در قوه دارد بهکار ببرد
که دشمنی قوی برای
خودش درست نکنه.
عوض اینکه با ملت کنار
بیاد به قشون ملحق میشه»
« الکساندر، پرتیناکس و
مارکوس» امپراطورانی
ملایمخو بودند.
دوستداران عدالت.
اما عاقبتهای بدی داشتند.
جز مارکوس که نهایت
احترام را داشت. چون
سلطنت را به ارث برد.
نه محتاج قشون بود و
نه مردم. حد و حدود همه
را متذکر شد. پرتیناکس
را قشون نمیخواستش.
دشمنش شدند... پیر هم
بود و تحقیرش میکردند.
•°•° این را هم بگویم ؛
تولید کینه و دشمنی برای
انسان علاوهبر اینکه نتیجهٔ
اعمال بد میباشد گاهی
بهوسیلهٔ اعمال خوب نیز
ایجاد میگردد. ° بنابراین
یک پادشاه مقتدر باید بین
این سه طبقه؛ مردم، قشون،
اعیان و اشراف، روشی غیر
از نیکی پیش گیرد زیرا
طرف هر دستهای را بگیرد،
طرف دیگر فاسد خواهد شد.
فقط با آنها سازش کند...
« الکساندر » بیاندازه عادل
بود ؛ بدون محاکمه حکم قتل
صادر نکرد. • تصور شد که
مادرش بر او تسلط دارد.
تحقیر شد و کشتنش.
« سوروس » استعداد داشت،
به مردم هم صدم زد اما
قشون بهش علاقه داشتند.
ترس مردم و قشون سبب
احترامش شد. • جوان بود
و تازه به سلطنت رسیده بود.
• هم رول شیر و
• هم رول روباه
را خوب بازی میکرد.
در قسمت بعد میگم
چکار کرد.
شهریار ll principe
نیکولو ماکیاولی
ترجمه محمود محمود
انتشارات نگاه
پایان قسمت ۱۳
.
امید چیست؟
هیچ، الاّ رنگُ آبی بر
رخسار وجود؛ کمترین سایش
حقیقت آن را پاک میکند،
و آنگاه خواهیم دید که
چه لکّاتهی نزاری در اختیار
داشتهایم. /- #لرد_بایرون
#استفان_ون_هوفت
#امید 📓
چرا بعضیها
چندینبار از یک سوراخ
گزيده میشوند؟
اما درس نمیگیرند؟
چندین و چندبار
آسیب دیدن !!
دکتر ایمان فانی
@ktabdansh 📚
✅✅✅✅✅✅✅✅✅✅✅
لیستی از بهترین کانال های VIPپولی تلگرام که برای چند دقیقه به صورت رایگان در اختیار شما عزیزان قرار گرفت 👇👇👇
/channel/addlist/YYg8JR9zeBA1YmRk
📚🎧
3-3
بخش سوم
عقل به ما این اجازه را
میدهد که دریابیم چه
زمانی خواستههایمان
تضادی تغییر ناپذیر با
واقعیت دارند و سپس
به ما امر میکنند با
میل و رغبت نه با
ناراحتی و تلخی خود را
تسلیم ضرورتها کنیم
ما آزادیم رویکرد خود
را انتخاب کنیم
ولی طبیعت است که
شفافترین درسها را
به ما میآموزد
تسلیبخشیهای فلسفه
آلن دوباتن
...
درباره این حادثه چه میدانیم
جمی گفته اصلا تکبعلیزاده
رو نمیشناسه...
آیتالله احمد آذری قمی
رفت خوزستان به بازماندگان
گفته شما
« استفراغ رژیم گذشتهاید »
بازماندهها هم گفتن دادگاه
نمایشیه. و تحصن مقابل
اداره دارایی... تا ممنوعیت
فعالیت مجاهدین خلق و
فداییان خلق و ...
● هاشمی رفسنجانی
شرایط کشور را ویژه اعلام
کرد. ● سید حسین نقیبی ؛
عاقبت دادگاه خوش نیست.
هرکس دیگری را متهم میکند.
بنده بیطرفم.
بخش ۱۳ دادگاه
صبح روز سوم شهریور ۱۳۵۹ ،
هفتصد تماشاگر.... دستگاه
ضبط ویدئو وجود داشت و
اصل نوارها در بایگانی
تلویزیون و روزنامه کیهان و
اطلاعات.
○ اگر به ادعاهای موسوی
تبریزی بر حضور وکلای
مدافع، خبرنگاران احزاب و
وجود یک قاضی بیطرف
افزوده میشد،
● شاید عدالتی بود.
بعد از پخش قرآن ؛
درود و سلام به... شهدا...
○ امام فرموده توطئه علیه
اسلام و شهدا میکنند.
○ خدا پرده برداشت و
اربابان امریکایی - اسرائیلی ،
این مزدوران چقدر تلاش
کردند مبارزه را لکهدار کنند،
نتوانستند...
الحمدلله افتادن تو چاه.
ملت پیروز شد.
○ اینا زخمخوردن... خواستند
اتحاد رو بردارند؟ کور خوندن.
( هنوزهممیشنویماینارو )
...تفاوت لهجه موسوی تبریزی
با تکبعلیزاده هم به کنار...
این قسمت کتاب، صحبتهای
تکبعلیزاده و رئیس دادگاه
پرسش و پاسخها در مورد
چگونگی انجام آتشسوزی...
- چرا رفتید سراغ سینما رکس؟
« نمیدانم!...فرج رفت بیرون...
یدالله کپسول رابرداشته...
برق رفت... جلوی در بودم،
آتش نگرفتم... فکر کردم
آتشسوزی در جهت انقلاب
و اینهاست... »
● موسوی تبریزی تلاش
میکرده تا تکبعلیزاده را
مذهبی نشان ندهد...
پدر نداشته... جرم داشته،
وابسته رژیم بوده...
بعد از کبریت زدن به
دوستانش پیوسته.
تروریسم انتحاری. بنابراین
این جنایت را نمیتوان به
ساواک نسبت داد.
● زیرا ساواک، مغزشویی
نمیکرده.
او ۱۲۰۰۰ تومن پساندازش
را تقدیم گروه مبارزاتی کرد.
اعتیادش رو ترک کرد.
در غرب به اینجور آدما
میگن ؛ بورن - اگین
( دوباره زاده شده )
اینها از مؤمنین با سابقه،
خطرناکتر و متعصبترند.
در سخنرانی آخوندها در
مسجد و ... بوده.
اینان با فراهم شدن شرایط
تازه عوض میشوند. اینها
عملیات انتحاری کردند اما
با تروریستهای انتحاری
اسلامی تفاوت داشتند.
اینان چنان شستُشوی
مغزی شدند که به عواقب
کار فکر نکردند. فکر نکرده
مردم میسوزند...
مسلمان افراطی...
□□ اگر دوران
انقلاب را بهیاد میآورید
میدانید که جوانان و...
به انقلاب و رهبری نگاه
مثبت داشتند. ... اما بعدها
عقبماندگی باعث ایجاد
کمونیست و مجاهدین شد.
و این واقعیت تلخ را خمینی
و یارانش هرگز نپذیرفتند.
« نقیبی گفته قبل از خواندن
کیفر خواست متهم به مادرش
گفته اینا میخوان من رو به
رژیم سابق ربط بدهند. »
چرا این برداشت رو کرده؟
هر فرد ناوارد به امور حقوقی
میتواند گمان ببرد که یاران
خمینی تا آن روز حکومت شاه
را عامل جنایت رکس خواندند.
اما در بنبست ماندند.
نتیجهٔ دادگاه سالها بعد
ثابت کرد مسؤلان محکومان
را واداشتند آنچه مطلوب
است بیان کنند، اما محکومان
ابایی از حقیقت نداشتند.
سرنوشت صادق قطبزاده
و برخی گروههای چپ ،
نمونهٔ بارز این واقعیت است.
《منابع دیدگاه 》
📌 فاجعهٔ سینما رکس آبادان
📌 نویسنده مجید احمدیان
...
داستان شب
۲۲ و شاید در واقع، فرصت
هم داشته باشم، بیایید
فرض کنیم که فرصت دارم،
و طوری پیش برویم که انگار
ندارم.
اما از وقتی به پیشبینیِ
این ساعت اموالم را در
روشنایی جستجو و زیرُرو
کردهام نباید زیاد گذشته
باشد. اما از آن زمان باید
همهچیز را فراموش کرده
باشم. سوزنی که بین دو
چوب پنبه فرو شده تا
تن مرا سوراخ نکند. دورِ
میله سوزن، میان دو چوب
پنبه، رشته نخی مشکی
تنیده و چسبیده.
جام پیپم، گرچه هرگز پیپ
نکشیدهام، حتما آن را جایی
پیدا کردهام، روی زمین،
حین قدم زدن.
همانجا افتاده بود، دورش
انداخته بودند، دستهاش
شکسته بود. ( این را ناگهان
بهخاطر آوردم ) میتوان
تعمیرش کرد. اما او احتمالا
گفته بَه، یکی دیگر میخرم.
شاید پیش خودم گفته
باشم که قشنگ است. یا
همان احساس شنیع ترحم
را پیدا کردم که بارها در
مورد اشیاء دیگر تجربه
کردهام. بهخصوص اشیاء
کوچک و قابل حمل از جنس
چوب. احساسی وادارم
میکند، خم شوم، برشان
میدارم و در جیبم میگذارم.
اغلب با چشمان غرق اشک،
چون تا بزرگسالی هم گریه
میکردم.
چون در وادی مهر و عطوفت
و احساس هرگز بهمفهوم
واقعی کلمه رشد و تکامل
نیافتهام، آن هم بهرغم تمام
تجاربم. این اشیاء را که
برمیداشتم این احساس را
بهمن القا میکردند که آنها
نیز بهنوبه خود بهمن نیاز
دارند.
احتمالا خودم را به ارتباط
با جمعی از آدمهای خوب
و یا تسلیبخشیهای این
یا آن مذهب راضی
میکردم، اما گمان نکنم،
اینطور بوده باشد.
یادم هست حین قدم زدن
دستهایم را در جیبم فرو
کرده بودم، عاشق این
بودم با انگشتانم اشیاء
سخت را لمس کنم و
نوازش کنم و از این طریق
با آنها حرف میزدم.
عاشق این بودم در حین
در دست داشتن تکهای
سنگ، میوه شاهبلوط
هندی یا شیء مخروطی
شکل خوابم ببرد، و
وقت بیدار شدن نیز
انگشتانم همچنان دور
آنها جفت شده باشند.
آن دسته از این اشیاء که
در نهایت دلزدهام میکردند،
یا جایشان را به عشقهای
جدید میدادند، بله
آنها را دور میانداختم.
جایی که در آرامش باشند،
و هیچکس نتواند پیدایشان
کند، و صد البته چنین
جاهایی کم و معدود و
انگشتشمارند، بعد آنها
را همانجا میگذاشتم.
گاهی هم آنها را دفن
میکردم، یا به دل دریا
میانداختم، با نهایت قدرت
دور از خشکی پرتاب
میکردم. مطمئن بودم آنها
شناور نخواهند شد.
خیلی از دوستان چوبیم
را نیز به اعماق آب فرستادم،
چون به آنها سنگ میبستم.
سرانجام فهمیدم اشتباه کردم،
چون ریسمان میپوسد،
شیء به سطح آب میآید،
و عاقبت به خشکی میآید.
به خشکی بازمیگردد،
بهزودی.
اغلب اوقات دلم برایشان
تنگ میشد.
شیوه کار این است انگار
که هنوز برای وقتکشی
فرصت دارم. پس چرا
وانمود کنم که عجله دارم؟
نمیدانم. امان از این
احساساتم!
مکمن بینوا. گویا بهمن
نیامده که هرگز کاری را
به پایان برسانم. البته
بهجز نفس کشیدن. آدم
نباید حریص باشد.
اما یعنی آدم همینطور
خفه میشود؟ احتمالا.
و این صدای دقدق از
چیست؟ چگونه زندگی
از قدرت انسان برای
اعتراض کردن و مطمئن
شدن میکاهد؟
نمیدانم آخرین کلماتم چه
خواهند بود، مکتوب، آنها
غیر مکتوبند. دوامی
نخواهند داشت. درد
خواهند شد. به هوا خواهند
رفت. هرگز نخواهم دانست.
( ادامه دارد )
مالون میمیرد || ساموئل بکت
...
( قسمت ۱۵ و پایانی ) 📖
نوبار عاشق ثریا بود و برهان
مظلومنمایی میکرد...طمعکار
و چاپلوس بود... من فلج شدم
و بدنم مانند « تمام امور کشور
از کار افتاد»
ژنرال میدانست جسدش با
شکوه خاک میشود اما جسد
دوم؟ اگر آشکار میشد؟ او باید
به شهید تبدیل میشد.
« هر شخصی در این مملکت
وارد سیاست میشود، از همان
اول میآموزد که آمادهٔ شهادت
باشد. گرچه سیاست در کل بر
دروغ بنیان است »
« شهادت جادویی است که
بر تن دروغهای سیاست جامه
حقیقت میپوشاند »
« همه شهیدانشان را میستایند. »
بلال میدانست بدون شهادت
نمیتواند وارد تاریخ شود.
هردو میترسیدند پیش از
اجرای نقشه بمیرند. نقشه این
بود « اول اشکزاد شهید شود
و بعد نوبار بهعنوان شبح قیام
را هدایت کند »
کافی بود شبح نوبار چندبار
دیده شود تا در حافظهٔ مردم
ثبت شود.
« اما چهکسی بلال را کشت »
« نوبار اشکزاد » ...زندگی را
با روز و سال نمیشود سنجید،
با تاب و توان لگدی سنجیده
میشود که به روزهای پوچ و
تهی میزنیم که بیمعنا زیر نام
عمر طولانی، پوسیدن و گندیدن
را برایمان طولانیتر کنند.
« ژنرال بلال اشکزاد را سیصد
متر دورتر از پایگاه دفتر سیاسی
حزب، با تپانچه کشت»
میخواست خودش به مرگ
طبیعی بمیرد و تو خاکش کنی...
تو را پرسش مدام ضعیف کرده.
...دریاس ارشد را ترک کرد.
فریب بزرگی خورده بود...
حقیقت در اینجا تنها ابزار
وحشتناکی برای جنگ بود.
...به اداره رفت. ثریا مرده بود.
برهان از دریاس خواست کلید
را پس بدهد و برود...
به اتهام دفن جسدها بازداشت
شد... الیاس او را آزاد کرد...
لباس نظامی بر تن داشت...
از روحیهٔ انقلابی و جنگاوران...
گفت... دریاس دنبالهرو جسدها
شد...انتقال زخمیها و جسدها.
جنگاوران غروبها دریاس را
میدیدند که به کوهها و افق
خیره میشود. تفاوت الیاس و
دریاس مشی انقلابی و غیر
انقلابی نبود، « باور بود »
« ایمان ». اما دریاس دشمنان
دو جبهه را دور باطلی میدید
که جسد تولید میکنند... الیاس
گفت « تو دنیا را تصویری
میبینی که کشیده شده و تمام
شده و ما مردانی مست و
انقلابیونی که نمیترسند »
صدای دریاس گریان شد؛ اما
الیاس، بنیان همهچیز توهمات
است... استاد مردان گفت
« بدی این جنگ این است که
برنده و بازنده ندارد. مردم دور
خود میچرخند. زبان حقیقی
زبان تفنگ است. جنگ در این
مملکت که شعلهور شد دیگر
خاموش نمیشود. مردههایی
که خاک میکنی، هیچ نیستند.
هیچچیز بدتر از هذیان عقل
نیست. هذیان عقل دنیا را
ویران میکند. » ...
آرامش برف و صدای گلوله
و شلیک... صدها جسد... به
جنازهٔ الیاس رسید... کنار
ستاره، مخفیانه خاکش کرد...
یادداشتهایی برای استاد
مردان نوشت و ناپدید شد...
« من راوی داستانیام که مثل
خدا همهچیز را دیده، محکومیم
بهدنبال شبحی برویم که
فریبمان داده... » ص ۲۶۴
📚 دریاس و جسدها
✍ بختیار علی
ترجمه مریوان حلبچهای
نشر ثالث
پایان.
شما شبحی که ما
را فریب داده میشناسید؟!
بهعنوان شهید مردن بهتر است
یا...؟؟!! فکر کنید...
♡
« من عاشقم؟! »
« آری، چون انتظار میکشم »
دیگری هرگز انتظار نمیکشد.
« گاهی دلم میخواهد
نقشی را که انتظار نمیکشد،
بازی کنم ؛ »
سعی میکنم خودم را جای
دیگری مشغول کنم، تا
دیرتر برسم ؛
« اما همیشه این بازی را
میبازم ؛ »
« من هرچه کنم ، خود را
آنجا خواهم دید ، »
بیکار نشسته، من سر موعد
رسیدهام ،
حتی پیش از موعد ،
« هویت مقدر عاشق همین است »
« من آناَم که انتظار میکشد »
« - رولان بارت »
دریاهای آزاد رنجکشیدن؛
رولان بارت؛
برشی از یادداشت
۴ نوامبر ۱۹۷۸ #خاطرات_سوگواری
.
در مقامِ یک شیطان،
شهادت میدهم که
دیگر شیطانی باقی نمانده است.
وقتی انسان خودش
شیطان است،
دیگر چه نیازی به شیطان؟
چرا باید کسی را که
نزده میرقصد به گناه
ترغیب کرد؟
من آخرین ترغیبکنندگان هستم.
آیزاک باشویس سینگر
آخرین شیطان📓
📚🌺🍃
امید به شرایط بهتر
نداشته باشید،
خودتان بهتر باشید،
خودتان چیزی بهتر باشید.
دلسوزتر، متواضعتر،
بردبارتر و منظمتر باشید.
اشخاص زیادی،
" انسانتر باشید " را هم به
این گزینه اضافه میکنند.
اما نه، من میگویم
انسان بهتری باشید و شاید
اگر خوششانس باشیم،
روزی بتوانیم فراتر از
انسان باشیم.
مارک منسون.
📚🍃📚🍃
روحهای زیبا،
روحها و روانهای زیبا را
تشخیص میدهند.
به اصیل بودن ادامه بدهید؛
مردم شما را پیدا خواهند کرد.
کتاب دانش 🕊📚
📌برترین کانالهای Vip درتلگرام
👈🏻 ادبیات 👉🏻
👈🏻 قانون جذب 👉🏻
👈🏻 آموزش زبان👉🏻
👈🏻علمی👉🏻
👈🏻 موسیقی👉🏻
👈🏻 حقوقی 👉🏻
👈🏻 روانشناسی 👉🏻
👈🏻 درمانی 👉🏻
👈🏻موفقیت👉🏻
پیشنهاد ویژه امشب😍👇🏻
انرژی درمانی 🔮
🔷مسیرموفقیترابا ما طیکنید🔷
😏
یک روز میرَد چاکِرَت،
پیش درَت دور از برَت،
فریاد خیزَد بَر دَرَت،
" مسکین فلان "
اَز هَر طَرَف..
امیر خسرو دهلوی