1541
📚از بَس کتاب در گِرُوِ باده کرده ایم ، امروز خشتِ میکده ها از کتابِ ماست .📚 ارتباط با ادمین : @marymdansh
.
داستایوفسکی دلمشغولِ
روانشناسی بود؛ او جنایتکارِ
نهفته در انسان را افشا میکند.
برشت دلمشغول
سیاست است؛ او جنایتِ
نهفته در کسبُکار را افشا میکند.
📚 فهم برشت
🖊 والتر بنیامین 🇩🇪
📝 ۲۱۹
📎 بهترین عقیده هم
هیچ فایدهای ندارد اگر
نتواند از معتقدانش چیز
مفیدی بسازد.
لیختنبرگ: آنچه انسان بدان
معتقد است مهم نیست،
مسئله این است که
اعتقاداتش از او چه
میسازند.
لیختنبرگ: از چهرههای
عصر روشنگری در آلمان
📎 pdf | ص ۲۵۹ 👈🏻
🍃📚
موفقیت یعنی
حرکت از یک شکست به
شکستِ دیگر،
بدون اینکه اشتیاق خود
به موفقیت را از
دست بدَهی ...
🍃🍃🍃🍃
📌 مگذار اغوایت کنند،
بازگشتی به
سرای باقی نیست
روز بر در ایستاده
باد شبانه لرزه بر اندامت
انداخته و فردا از راه
نخواهد رسید
📌 مگذار گمراهت کنند
با وهم و اندوه
که زندگی چیز حقیری است
زندگی را با ولعی یکباره
سر بکِش که اگر این لقمه
را از کف بدهی دیگری
برای سیرکردن خويش
نخواهی یافت
📌 مگذار نالهٔ گریستنت
را بشنوند
زمانت بسیار اندک و پوسیدن
کارِ محتضران است
قلهٔ زندگی که هماکنون هم
گریخته فردا دیگر در رکاب
نخواهد ماند
📌مگذار مغلوبت کنند
و از تو چیزی بسازند
که خود میخواهند
📌اکنون دیگر چنگال
هیچ هراسی به تو
نمیرسد
مثل هر زندهجان دیگری
خواهی مرد و هیچچیز
در فراسوی مرگ در
انتظارت نخواهد بود.
•خود را بساز
•محکم، استوار
•در جسم در روح
📚🍃🌾
بلندیهای بادگیر
محصول 2026 است
که فیلمنامهٔ آن را
• امرالد فنل نوشته
و خود او تهیهکنندگی
آن را برعهده داشته
است. این #فیلم
اقتباسی آزاد سال 1847
از رمان #امیلی_برونته
است. در این فیلم،
مارگو رابی و
جیکوب الوردی
بهترتیب در نقشهای
کاترین ارنشا و
هیثکلیف ایفای نقش
میکنند. در انگلستان
قرن هجدهم ، آقای
ارنشاو به عمارت خود،
#بلندیهای_بادگیر
بازمیگردد و پسر کوچکی
را از خیابانهای لیورپول
نجات داده و همراه
خود میآورد.
◇◇ زیرنویس فارسی
@ktabdansh 📚
#کتاب_صوتی
قهوهٔ سرد
آقای نویسنده
✍ روزبه معین
۳ - آدمها باید تا
مرز برندهشدن
پیش برن اما
کسی نباید
برندهٔ نهایی شه
نباید حس
ماجراجویی
آدمها رو از
بین برد
به جاودانگی
فکر کن
تو مردنی هستی
قسمت قبل
...
📖 قسمت ۵
آدمهای نابینا حس
اسرارآمیزی دارند مانند
حس لامسه در صورت ما.
احساس بینایی چهره
درواقع از طریق گوش
صورت میگیرد... افراد
نابینا با پژواک صدا ، موانع
را حس میکنند. در
زیردریایی و طراحی
اسلحه این تکنیک
بهکارگرفته شده ...
امواج رادیویی، رادار... آن
زمان نمیدانستند خفاشها
این دقت و توانایی را دارند...
« ازنظر فنی، واژهٔ رادار
برای خفاشها صحیح نیست
چون سیستم شون با امواج
صوتی کار میکند »
دونالد گریفین جانورشناس
امریکایی نقش عمدهای در
کشف سونار"
( رادار خفاشها ) داشت.
خفاشهای مختلف از
سونار بهطور مستقل و
متفاوت استفاده میکنند.
...
« بر اساس اصول نظری،
هرچه شدت ارتعاش صدا
بیشتر باشد، بهتر میتوان
با پژواک، آن مسیر را
تشخیص داد »
موشکی که با پژواک صدا
هدایت میشود، در
شرایط آرمانی صدایی با
ارتعاش بسیار زیاد تولید
میکند. صدای خفاشها
برای انسان قابل شنیدن
نیست. یعنی مافوق صوت
است... این خفاشها مانند
هواپیمای جاسوسی با
سیستمهای پیشرفته آماده
جنگاند. چهرهٔشان بدشکل
است... و نمیدانیم چرا
عجیباند... خفاشیاب ،
امواج را از طریق میکروفون
مافوق صوت میگیرد. ...
به آوایی تبدیل میکند تا
ما بشنویم... و صحنههای از
شکار درشب تا سرعت
پالسها و سرعت تکرار صدا
تا دویست بار در ثانیه... اما
آنها از حداکثر سرعت خود
استفاده نمیکنند ؛
« وقتی خفاش سرعت
پالسها را بالا میبرد، بهایش
را با مصرف انرژی و چیزهای
دیگر میپردازد، در مقابل
دقت بیشتری که در سونار
ایجاد میشود بهصرفه
نیست. اما اگر حشرهای ببیند
از زیاد کردن پالس سود
میبرد. »
مهندسی که یک رادار با
کیفیت را طراحی کند، مشکل
ایجاد پالس را دارد. پالس
باید صدای بلندی داشته
باشد که امواج را از تراکم
صدا بکاهد. وقتی صدای
ضعیفشده مثلآ به مگس
برخورد کند، برمیگردد.
حالا امواج کروی بازگشته
از مگس دور میشود ...
وقتی صدای بازگشته به
خفاش میرسد شدت آن
با چیزی بیشتر یعنی
مجذور مجذور ضعیف شده.
چه راهحلی ممکن است به
ذهن مهندس ما برسد؟
طراحان رادار در
جنگ جهانی دوم
« فرستنده- گیرنده » را
ساختند: گیرنده قبل از
فرستادن پالس بهطور
موقت آنتن دستگاه گیرنده
را قطع میکرد و بعد در
زمان مناسب برای دریافت
پژواک آن را وصل میکرد.
خفاشها در میلیونها سال
پیش این تکنولوژی قطع و
وصل « گیرنده- فرستنده »
را ساخته بودند.
طرز کارش : در گوش
خفاش مثل گوش ما ؛ پرده،
سندانی، چکشی به سلولهای
... صدا منتقل میشود.
انگار یک متخصص آنها را
طراحی کرده . ولی داستان
چیز دیگری است. در گوش
خفاشها چگونه صدا
منتقل میشود ؟
📚 ساعتساز نابینا
👤 ریچارد داوکینز
ترجمه دکتر محمود بهزاد
و خانم شهلا باقری
انتشارات مازیار
... ادامه در قسمت ۶
.
به جای تمام حرفهای تکراری عاشقانه
بیا اینجا چهارتا شعر قشنگ بگو بهش:🩵📝
@ShereNab
@ShereNab
𓂃˒𓂃˒𓂃˒𓂃˒𓂃˒𓂃˒𓂃˒𓂃˒𓂃˒
...
6 - در برابر دادگاه ایزدی:
« پدر، مادر، چقدر از دیدنتان
شادمانم!»
آنان او را نشناختند و
دیوانهاش پنداشتند. لیکن
مادر، مهربانانه با وی سخن
گفت و پرسید:
« دخترم تو از کجا میآیی؟»
و کینومه پاسخ داد: من از
میدو ' جهان مردگان به
اینجا میآیم. من کینومه
هستم. فرزندتان، من از مرگ
بهسوی شما بازگشتهام، و
اکنون جسم دیگری دارم.
و سپس هرآنچه بر وی
گذشته بود برايشان بازگفت.
مردمان سخت شگفتزده
شدند ولی هنوز نمیتوانستند
آنچه را که میشنیدند باور
کنند. درهمینهنگام پدر،
مادر کینومه یاماداگوری نیز
که بهدنبالش روان بودند، به
آن خانه آمدند. سپس دو پدر
و دو مادر باهم سخن گفتند
و رایزنی کردند، از دختر
خواستند داستانش را بازگو
کند و بارها و بارها از او
پرسشها کردند. لیکن دختر
به هر پرسشی چنان درست
پاسخ میگفت که نتوانستند
در درستی گفتارش شک کنند.
پس از اینکه داستان را
شنیدند، پدر مادر کینومهٔ
یاماداگوری به کینومه
اوتاریگوری گفتند: « ما قانع
شدیم، که روح این دختر،
روح فرزند شماست، لیکن
جسم او جسم فرزند ماست.
و ما گمان میکنیم که هردو
خانواده باید در او سهیم
باشیم. » والدین اوتاریگوری
با خرسندی این پیشنهاد را
پذیرفتند. و چنین نوشته شده
که کینومه از آن پس، وارث
هردو خاندان گردید.
پایان.
📖 #قصه_شب
مجموعه داستانهای کوتاه
( شلوارهای وصلهدار )
بهقلمِ #رسول_پرویزی
۱- زار صفر
ز دست دیده و دل
هردو فریاد که هرچه
دیده بیند دل کند یاد
بسازم خنجری نیشش
ز پولاد زنم بر دیده تا
دل گردد آزاد.
صبح دوم یا سوم اردیبهشت
بود، خورشید مثل غنچه گل
شکفت و به شیراز نور
پاشید، عطر بهارنارنج
سرتاسر کوچهها را پر کرده
بود؛ مستوملنگ و سرشار
از لذت دیدار صبح، آمادهٔ
رفتن به مدرسه بودم. مادرم
مثل هر روز کتابهایم را
لای دستمالی پیچید و چند
شاهیِ روزانهام را برای
مبارکی لای قرآن گذاشت که
بردارم. پول برداشتم و راه
افتادم. هنوز کوچههای تنگ
و تاریک شیراز قدیم پر نور
نبود اما هوای اردیبهشتی
آدم را بیخودی مست میکرد.
از بازارچهٔ فیل گذشتم،
پیچ حسینیه کورونیها را
پشتسر گذاشتم، به حمام
حاجهاشم نزدیک میشدم
که قلبم ایستاد، چشمم به
چندنفر خورد که وحشتزده
گردهم آمده بودند.
یک پیرزن چادرمشکی به
سرش میزد و شیون میکرد.
نالهٔ پیرزن مثل کارد، بهقلب
مینشست ولی هنوز من
حادثه را نمیدیدم. کنجکاو
و با عجله نزدیکتر شدم و
خشکم زد. چشمم به چیز
غریبی افتاد.
سرِ زنِ قشنگی را بریده
بودند، سر خوشگلش با پوستی
به تنهاش چسبیده بود.
✍ ... ادامه دارد
📚💫
📚اصولأ باید بدانیمکه
آدم بودن یکجور حماقت
هم بهدنبال خودش
میکشاند.
مخصوصآ اگر بخواهید
برای آدمهای دیگر آدم
خوبی باشید.
این روزها کلی چیزمیز
وجود دارد که همه باید از
پس آن بربیایند. باید
شغل داشته باشید، یک
سقفی بالای سرتان،
خانواده هم هستند.
مجبورید مالیات بدهید...
تازه، رمزِ کوفتیِ وایفای
هم باید یادتان بماند.
بعضیهایمان عمراً
نمیتوانیم کنترل این
ریختُپاشها را
دردست بگیریم.
قلبمان مثل حبابصابونی
است. همانلحظه که آرام
میگیریم، هوسمیکند
عاشق بشود، صدمه ببیند
و بشکند...چیزی
تحتکنترلمان نیست.
تظاهر میکنیم از پسِ
همهچیز برمیآییم...
حسابکتاب، سرمان
میشود...نرخ تورم،
وام بانکی، زناشویی،
...ادا درمیآوریم که
چه والدین خوبی هستیم؛
ولی تنها کار خوبی که
انجام میدهیم این است
که بهشان غذا میدهیم،
لباس تنشان میکنیم و
وقتی میبینیم آدامسی
را از رویزمین برمیدارند
میگوییم اخ کن!!
... کل زورمان را میزنیم تا
یکجوری روز را شب کنیم.
آخر قرار است فردا هم
همین بساط باشد. وحشت
داریم. چون آدم بزرگ
هستیم. اما نمیدانیم
آدم بزرگبودن
چهشکلی است.
🔅 مردم مشوش
متن از ; Pdf
📚🍃
🎧📚 #کتاب_صوتی
قهوهٔ سرد
آقاینویسنده
✍ روزبه معین
۲ - وقتی یه بازی
رو شروع میکنی
چارهای جز ادامه
دادن نیست،
شوخی که نیست
پای حیثیت خودت
درمیونه خیلی
بده ک یروز تو
آینه نگاه کنی و
بهخودت بگی
چطوری بزدل...
قسمت قبل
...
📖 مطالعه
... فرشته سنمائل رو پیدا کرد
و ... اون هم فرشته رو شناخت
و به سجده افتاد...
« مائل تو بهجای فرزندان آدم،
پرندگان قطبی رو غسلتعمید
دادی! حالا فرمان ده آدم
شوند. » سنمائل حیرت کرد
... به درگاه خداوند زاری کرد
و گفت: آدم شويد!... مرغان،
مسخ شدند... سنمائل فکر
کرد از دوری اونها اندوه بر
تنش مستولی میشه؛ خلاصه
جزیرهٔ پنگوئنها رو با طناب
بست به لاوک سنگی و ... به
سواحل برهتون ' رسید...
کتاب دوم
فصل اول حجابهای اولیه
سنمائل روی تختهسنگی
نشسته بود؛ غافل از اینکه
شیطان رجیم هم اونجاست...
« خب پدرجان میخواهی
مؤمنین را لباس بپوشانی؟ »
- بله فرزند. از وقتی اينا آدم
شدن، لباس تنشون نیست.
« فکر نمیکنید لباس نداشته
باشن بهتره؟ لباس بپوشن دچار
کبر و نخوت میشن. »
- فرزند، کافر و ملحد این
قوانین را میگذارند!
ماژیس شیطان گفت:
« پدرجان، ...این مقتضای
بشر است. چون طبعأ مغرور
و ترسو و حریص به لذت
است... باشه رفقای من بارِ
پارچه اوردن اما بیندیشید!...
آنها در ساحل مشغولند و
کسی به آنها توجهی
نمیکند... » کلی بحث کردند
... ماژیس رفت کفش و لباس
آورد و تن یه پنگوئن زن کرد
و گفت ببین چه خوشگل شده،
همه دنبالشن...
ماژیس شیطان پیشرویِ
دیگر پنگوئنها شد و رفت
پنگوئن زن رو ک لباس
تنش کرده بود بهچنگ
گرفت و برد...
بیچاره سنمائل که فهمید
گول شیطان را خورده، در
قلب خود تأثر تأسفی شدید
احساس میکرد که چرا
نخستین حجاب، عصمت
پنگوئن را بر باد داد... لباسی
را که روحانیون ایورن آورده
بودند تنشون کرد؛ گرچه
خیلی زشت بود...
فصل سوم
تحدید مزارع و مبنای مالکیت
جزیرهٔ پنگوئنها کمکم یخ و
برف را از دست داد و ...
درختهای بید و انجير پدید
آمد... شمال جزیره یک بندر و
جنوب جزیره باغها و بیشهها
و کلیسای باشکوهی را
سنمائل بنا ساخت...
یک روز مائل به کشیش
بولوک گفت:
« ساکنین این جزیره کمتر
به راه عقل و خرد میرن...
هر روز باهم دعوا میکنن...
مرغان پنگوئن یه روز شبیه
مجلس سنای افلاطون بودند...
مزرعه را آباد میکردند حالا با
بیل و کلنگ بههم میکوبند.!
بههم فحش میدن. من
زبونشون رو نمیفهمم! با
دندان، دماغ اونیکی رو کنده! »
بولوک گفت:
« بهخاطر حق مالکیت.
هرکدام را به سرقت اموال
متهم میکنند »
خلاصه یه نفر کشته شد!
سنمائل وحشت کرد و اشک
ریخت...
« پروردگارا، بارلها.... قربانی
هابیل را پذیرفتی، قابیل را
لعنت فرستادی، انتقام این
پنگوئن را از آن قاتل سفاک
بنما ! خداوندا؛ آیا جنایتی
فجیعتر و تجاوزی به عدل و
نصف تو بالاتر از این قتل و
دزدی ممکن است؟ ... »
📚 #جزیره_پنگوئنها
👤 #آناتول_فرانس
ترجمه محمد قاضی
انتشارات امیرکبیر
پایان قسمت ۶
یک نقد کلی از کتاب ;
پنگوئنها پس از مسخ، واردЧитать полностью…
دنیای پیچیدهٔ تمدن، سیاست
و اخلاق میشوند.
آناتول فرانس با نگاهی
موشکافانه در قالب طنز
نقدی عمیق بر رفتارها و
باور انسانها در قالب،
مذهب و سیاست را
بازتاب کرده، اینکه انسان
حتی پس از پشتسر
گذاشتن دوران حیوانیت،
همچنان اسیر غرایز و
تعصبات و تضادهای خود
باقی میماند. نگاهی
چندلایه در هممیآمیزد.
مطالعهٔ این اثر فرصتی
برای شناخت بهتر ضعفها
و تناقضهای جوامع بشری
دربارهٔ چرخههای تکرارشونده
تاریخ فراهم میکند.
با خواندن این کتاب،
به عمق رفتارهای انسانها
پی میبریم. نقاط ضعف
که گویی در ما نیز وجود
دارد.
.
داستانهای کوتاه
5-
کینومه دختری خوشبرورو و
جوان بود. هنوز به هجدهسالگی
نرسیده بود که در آن سامان
بیماری خطرناکی پراکنده شد و
دختر نیز در بستر بیماری افتاد.
پدر و مادرش بیدرنگ به درگاه
خدا دست به نیایش برداشتند
و در راه ایزد سختیها برخود
هموار کردند تا تندرستی دختر
را از او بخواهند.
دختر پس از چند روز اغما و
دستُپنجه نرمکردن با مرگ،
یکشب بههوش آمد و پدر و
مادرش را از خوابی که دیده
بود آگاه ساخت.
« اقوام و دوستانت چندان در
پیشگاهم نالیدهاند و به بارگاهم
نیایش کردهاند که ناگزیرم تو
را از مرگ برهانم. ولی چنین کاری
از من برنمیآید مگر جان کس
دیگری را بهتو ببخشم. آیا تو
دختری را میشناسی که
همنامت باشد؟»
کینومه پاسخ داد: « بهیاد میآورم
که در ناحیهٔ اوتاریگوری دختری
است که همنام من است.»
آن ایزد گفت:
« او را بهمن نشان بده.»
سپس دست بر بستر برد و
دختر برخاست و همراه ایزد
شد. و در چشمبرهمزدنی، هر دو
در برابر خانهٔ کینومهٔ دوم در
ناحیهٔ اوتاریگوری بودند. شب
بود ولی ساکنان خانه هنوز
به بستر خواب نرفته بودند.
و دختر چیزی در آشپزخانه
میشست. کینومه یاماداگوری
گفت: این همان دختر است.
آن ایزد از کيسهٔ سرخرنگی،
شیء نوکتیزی چون سیخ
بیرون آورد و در پیشانی
کینومهٔ دوم فرو برد. لرزهای
بر اندام دختر افتاد، در برابر
آن ایزد نقش بر زمین گشت و
بهوضع رقتانگیزی جانسپرد.
لیکن پس از اینکه دختر خوابش
را بازگو کرد، از هوش رفت و
سهشبانهروز در همین حال
ماند. آنگاه بار دیگر چشم
گشود و به سخن درآمد. از
بسترش برخاست، با شگفتی
پیرامونش را نگریست، سپس
به بیرون از خانه دوید و فریاد
کشید: « این خانهٔ من نیست!
شما پدر و مادرم نیستید!...»
چیزی شگفتانگیز رخ داده بود.
سه روز پس از مرگ کینومه
اوتاریگوری، پدر و مادرش
بهسوگ نشستند و پیکر را
سوزاندند. کینومه اوتاریگوری
در برابر ایزد نالید و مویه کرد
و گلهکنان گفت: از پیکرم جز
خاکستر و دود چیزی نمانده،
و روان من تنی نخواهد داشت.
آن ایزد چنین پاسخ داد:
« آرام باش و خاطر آسودهدار!
من تن کینومه یاماداگوری را
به تو میدهم، زیرا روان او را
باید هماینک و بیدرنگ اینجا
و بهنزد من آورند. از سوختن
پیکرت چنین اندوهگین مباش:
جسم آن کینومهٔ دیگر را بسی
بهتر از جسم خویش خواهی
یافت. » و هنوز سخنش را
بهپایان نبرده بود که روان
کینومه اوتاریگوری در کالبد
کینومه یاماداگوری حلول کرد.
و این زمانی بود که پدر و مادر
کینومه یاماداگوری دختر
بیمارشان را دیدند که از
تختش برخاست و به بیرون
از خانه دوید و فریاد میزد:
« اینجا خانهٔ من نیست.! »
آنان پنداشتند دخترشان دیوانه
شده است، به دنبالش میدویدند
و فریاد میزدند:
«کینومه کجا میروی؟ اندکی
درنگ کن. حال تو چندان مساعد
نیست، که بخواهی بدوی. »
ولی دختر از آنان گریخت و
همچنان میدوید تا به ناحیهٔ
اوتاریگوری رسید و به خانهٔ
کینومهٔ مرده درآمد.
آنجا پدر و مادر و بستگانش
را یافت و به آنان درود
فرستاد و گریهکنان و با
آوایی لرزان گفت:
آه خدایا، چه شیرین و
دلپذیر است که باز در خانه
هستم!... پدر، مادر، گرامیترین
کسانم، چقدر از دیدنتان
شادمانم.!
در برابر دادگاه ایزدی
لافکادیو هرن
ترجمه امیرعباس خسروی
نشر #مرکز
✍ ادامه دارد...
📚💫
💭
تحمل بعضی چیزها
از عهدهٔ هرکسی خارج است.
من آنقدر به کلنجار رفتن با
آیندههایی که میتوانستم
بسازم سرگرم شدم، که
دستآخر آنها
مرا ساختند.
بعضی مشکلات در این جهان
هیچ راهحلی ندارند. هیچ!
برای حلکردنشان هیچکاری
از دست هیچکس برنمیآید!
مسیحایتلماسه/ فرانکهربرتЧитать полностью…
«« پول، عامل خوشبختی
انسان در عالم مادی است،
بنابراین فردی که نمیتواند
با یک قطعهٔ موسیقی به
به سعادت برسد،
تمامِ روح خود را بهپول
میفروشد. »»
<<Remmber how we
Laughed away the hours
those where the thays
My Friends
We though thay'd
never end >> 🎼
« گاهی خاطرات و تخیلات ما
صحنهای را که در گذشتهٔ
دور حادث شده است چنان
در برابر چشمان ما ظاهر
میکند که گویی دیروز
اتفاق افتاده است طوریکه
صحنه را به زمانحال بسیار
نزدیک احساس میکنیم.
علت این است که ممکن
نیست زمان طولانی بین
حال و گذشتهٔ دور را به
همان روشنی بهیاد آوریم
که آن صحنه را بهیاد
میآوریم. چنان که بتوان
فاصلهٔ زمانی و صحنه را
در یک تصویر باهم
مشاهده کرد.»
« عالیمقام ؛ آرتور شوپنهاور »
🎼 یادِ آن روزها بخیر
🎙 ماری هاپکین
...
📖 #مطالعه گروهی
قسمت ۳۳
« بزرگترین شادی
یک انسان این نیست که
آیندگان چیزی دربارهاش بدانند،
بلکه در آن است که اندیشهای
بیافریند که شايستهٔ قرنها
تأمل و پاسداری باشد. »
آرتور چیرگی بر شهرت را به
« بیرون کشیدن خاری دیرپا
و دردناک از تنمان تشبیه کرده؛
عطش شهرت آخرین چیزی است
که خردمندان کنار گذاشتند »
« اگرچه هرگز از باورش بر
اینکه زندگی چیزی نیست
جز لایهٔ نازکی از کپک که
سطح زمین را پوشانده است »
و « پردهٔ مزاحم و بیهودهای
از نمایش؛
○ چارهای نداریم جز آنکه
محکوم به زندگی باشیم و برای
○ گفتار ارسطو ارزش زیادی
قائل بود؛ فرد محتاط در آرزوی
بیدردی است و نه لذت. »
...
دیدارکنندگان کنجکاوآرتور گفت
میآمدند تا فیلسوف را
هنگام نهار ببينند. نامههای
ستایشآميز به دستش
میرسید... همه با او
احوالپرسی میکردند و
کتابهایش در فروشگاهها
دوباره ظاهر شد...
- این چهجور برهانیه؟■ در اصل یک انسان هرگز شاد
اعلام حقیقت؟ اثبات
حقیقت؟ فیلیپ گفت
« فرق هست بین تکوین و
صحت یه نظریه و من با
شوپنهاور درمان شدم.»
جولیوس ادامه داد «تو
شاهکار کردهای؛ شیوهای برای
کنترل غريزهٔ مهارنشدنی و آیا
احتمال میدی که اون شیوه
منسوخ شده باشه؟ تو تجربهٔ
کمی از صمیمیت و ابراز
احساسات داری. ... »
پم گفت «تو احساس گناه
نداری... » فیلیپ پاسخ داد
«اگر اون موقع این چیزها رو
میدونستم کاری نمیکردم
ناراحت بشی.... »
جولیوس گفت «هرکس بهجلسهٔ خداحافظی رسمی
دلیلی وارد جلسات رواندرمانی
شد، تکتک اعضا مشکلاتی
دارند نمیشه روابط رو پ
نادیده گرفت. » فیلیپ
گفت... من از همه دوری کردم،
چشمانش پر از اشک شد...
پم کنار او نشست: «من
میتونستم عاشقت باشم ولی
تو آلودهش کردی... » ...
فیلیپ در بیرون اتاق با
صدای بلند میگریست.
جولیوس او را برگرداند؛
لازم بود ... وقتی برگشت
حالش بهتر بود ...
جولیوس احساس ناراحتی
میکرد.
من میخام برُم جاییکه
۸ ساعت کار کنُم،
۸ ساعت بخوابُم و
۸ ساعت تفریح کنُم..
🎦 ارتفاع پست ' دیالوگ
...
📖 #مطالعه قسمت ۱۷
📚 جوان خام podorostok
✍ فئودور میخایلاویچ
داستایوفسکی
مترجم عبدالحسین شریفیان
انتشارات نگاه
« نوشتن آن نامه بدترین
و غمانگیزترین کاری است
که از من سر زده.
ممکن است بهدست
افراد پلیدی بیفتد. پدرم از
من روی برمیگرداند... اما
او شریف است... »... گفتم
« من خام هستم. چگونه
خودتان را در برابر جوانخام
بینوایی کوچک میکنید؟»
« خطا از من بود. شمافصل ۵
سخنان خوبی بر زبان
میرانید...صادق و
راستکردار...
حالا مرا میبخشید؟ »
« من شما را میبخشم...
امیدوارم با مرد برگزیدهتان
خوشبخت باشيد...خدانگهدار»
« هیچکس تو را دوست ندارد.
مخصوصآ یک زن. موهایت را
قشنگ میکنی، پیراهن دوخت
فرانسوی، پول از کجا میآوری؟»
« پول خودم است... مال
آندری پتروویچ است... از
شاهزاده سرگی طلب دارد...»
هرچه روحَم
بیشتر
زجرمیکِشَد
برای
تسکینش
بیعاطفهتر
میشوم.
بلندیهای بادگیر
امیلی برونته
.
اکنون میدانم چیزیکه
انسان را تبدیلبه
یک احمق میکند,
این است که حتی نتواند
به نصیحتِ خوبِ خود
گوش کند..
روشنایی در ماه اوت
ویلیام فاکنر
اینجا در ظاهر زیباست،
اما اگر در زیر آسمان آبی
و در روشنایی روز
خوب نگاهش کنيد،
برجی ویران است که
بر پایهٔ سوءتدبیر، اخاذی،
رهن، قرض، ستم، گرسنگی،
برهنگی و رنج و بدبختی
بنا شده است.
|| داستان دوشهر 📚
🖊 چارلز دیکنز
...📚📖
✍ در ایام خفقان ؛
در ایامیکه ما را دروغباران
کردهاند و ما محکوم به
هیچی و فراموشی شدهایم
- در چنین ایامی،
آدم مینویسد تا بلکه
بتواند بر این خلط هرج
و مرج فائق آید...
واقعیتی که بهنظر میآید
درحال فروریختن و غرق
شدنی ابدی در یک فراموشی
تحمیلی است را در
حافظههایمان نگهداریم.
- کلیما
دستهای آلوده،
تاج را نگاهمیدارند،
پادشاهیِ تمیز،
یعنی سقوطِ حتمی...
نیکولو ماکیاولی
...
#مطالعه_گروهی 📖
وقتیکه انسان تمام اینفصل پنجم
قضایا را درنظر بگیرد که
اسکندر چطور توانست
ممالک آسیا را متصرف کند،
متعجب نخواهد شد. لیکن
پیرهوس ' و... نتوانستند آن
را نگاهداری کنند. البته فقط
مربوط به لیاقت نیست بلکه
اوضاعواحوال مملکت هم
دخیل است.
هرگاه سکنهٔ مملکتی که
تازه بر آن استیلا یافتند
سهطریق برای نگاهداری
آن موجود است:
رو متفرق کن تا به سوابق
آزادی خود برنگردند که اگه
پیشامدی بشه، برعلیه شما
قیام میکنند » اگر شهر تازه
تصرف شده بهدست
شهریاری باشه که سلسلش
نابود شده، مردم راضی
نمیشن لیدر جدید داشته
باشند؛ چونکه مطیع اون
قبلیِ بودند و شهریارشون
ازبین رفته و نسلش فنا شده
و نمیخوان یکی از بین
خودشون انتخاب کنند
چون مستقل و آزاد نیستند
پس عصیان راحته برایشان.
یک شهریار خارجی میتونه
اونها رو جلب کنه...
..
- ما همدیگر را بهیاد داریم.
+ چگونه؟!
- او غمِ مرا در سینه دارد،
من تنهاییاو را.
هر کتاب،
شانسِ امتحان کردنِ
یک زندگیست.
روز جهانیِ
دوستدارانِ کتاب ♡
میشود سالها هزاران
صفحه کتاب خواند و
هیچکدام از آن نوشتهها
را در زندگی بهکار نبُرد.
اینهم یک، نوعِ نمایشی
مطالعه کردن است!
میشود با خواندنِ
کم اما تأثیربرانگیر
در پی رشد و بهترشدنِ
خود، خانواده و جامعه
تلاش کرد..
کتاب دانش 📚📖
.
اگر آدم گذاشت اهلیش کنند،
بفهمی نفهمی خودش را
به این خطر انداخته که
کارش بهگریهکردن بکِشد..
اگزوپری/ شازدهکوچولوЧитать полностью…
ص ۹۰ / پیدیاف
...
مطالعه گروهی 📖
قسمت هفتم
دریاس دو ساعت در
سکوت اداره ناگهان ژنرال
در برابرش ظاهر شد....
یکه خورد ژنرال بااینکه
قوی و سنگدل بهنظر میآمد
گویی خسته بود...
- بیرون برادر به برادر رحم
نمیکند در آرشیو چهمیکنی؟...
- تاریخ میخوانم...
- خودت را خسته نکن؛
چون مردم ناچارند همهچیز
خود را پنهان کنند. نباید
کسی بعد از ما بفهمد ما که
بودهایم... بعد از مرگمان
میفهمند آنهم حقیقت را
افسانه میپندارند....
• شما نمیتوانید حتی
نصف یک مُلا بر مردم
تأثیر بگذارید...
• شهر آینهای دارد...
وقتی همه جلوی آینه
میرویم؛ مهم نیست
چهرهات چطور است،
مهم این است که آینه تو
را چطور میبیند...
• اگر بخواهید مثل
یکی از اهالی اینجا شوید،
تا شبیهشان شوید، باید
خود را بکّشید...
باید فاصله را حفظ کنی...
«صدای ژنرال به مردهای
میمانست...» گوش کن:
« اگر خرافهای، دینی در
کار نباشد، قیامی هم نیست
ژنرال کشته میشود و تمام.
قیام هم میرود. به تاریخ
نگاه کن...»
دریاس پرسید: باید شخص
بزرگی بیاید؟
« شخص بزرگی وجود
ندارد؛ اما مردم با عقل خرافی
و نادانیشان، یکی را بزرگ
میپندارند، مردم نادانند،
بهدنبال خدا میگردند
(این قسمت کتاب،باید برایشان خدا
منظورش این هست
که مردم دنبال
نجاتدهنده هستند)
🍃🌺🍃🌺
• بیائید خودمان
همان تغییری شویم که
در دنیا جستجویش
میکنیم.
گاندی
• اگر زندگیات نجاتیافته
از زندگی دادن به دیگران
دریغ نکن.
🌱📚🌱
📚🎧
کتاب #صوتی
📖 قهوهٔ سرد
آقای نویسنده
✍ روزبه معین
من هم
تصمیم گرفتم
ی داستان واقعی
بنویسم داستان
روزیُ نوشتم که
زنگ خونم بهصدا
دراومد و پستچی
نامهای رو اشتباهی
بهمن داد وقتی
پاکت نامه رو باز
کردم...
قسمت اول
... پیمانی که نگهداشتهشد؛
4-
« به این درخواست او تن
در دادم بیشتر از این رو که
میخواستم فرماندار جدید
را ببینم و از شخصیتش آگاه
شوم. او را سربازی شایسته
و جنگجویی با شهامت یافتم
ولی دریافتم که سخت بیرحم
و خونریز است. پس لازم
دانستم که بداند من هرگز
به خدمت او در نخواهم
آمد. زمانیکه از حضورش
بیرون آمدم، او به تانجی
فرمان داد مرا بازداشت کند
و درون خانهاش زندانی
گرداند. به او اعتراض کردم
که من پیمان بستهام که در
نهمین روز از نهمین ماه سال
به هاریما بازگردم. لیکن او
نگذاشت که بروم. آنگاه
اندیشهٔ گریختن از آن دژ را
در سر گرفتم ولی شب و روز
و پیوسته زیر نظر بودم و
چشم از من برنمیداشتند؛
و تا امروز نتوانستم راهی
برای انجام پیمانم بیابم... »
هاسهبه حیرتزده گفت:
« تا امروز! آن دژ از اینجا صد
فرسنگ دور است! » آکانا
پاسخ داد: « بله، و هیچ
انسان زندهای نمیتواند یکصد
فرسنگ را در یک روز بپیماید.
ولی احساس کردم اگر به
قولم عمل نکنم، تو دربارهٔ
من نظر خوبی نخواهی
داشت. ضربالمثل قدیمی را
بهیاد آوردم که میگفت: اگر
تن آدمی نتواند، روان وی
میتواند در یک روز صد
فرسنگ راه بسپارد.»
خوشبختانه به من اجازه
داده شده بود شمشیرم را
با خود داشته باشم؛ و تنها
بدین گونه بود که توانستم
خود را به تو برسانم... با
مادر مهربان باش!
با گفتن این سخنان از جا
برخاست و ایستاد، تعظیمی
کرد و در همان دم ناپدید
گردید. هاسهبه آنگاه دانست
که آکانا بهخاطر عمل کردن
به قولش خودکشی کرده
است. پیش از دمیدن آفتاب،
هاسهبه رهسپار دژ توندا در
استان ایزومو شد. زمانیکه
به آنجا رسید به او گفتند
آکانا سویِمون در خانهٔ آکانا
تانجی در زمین آن دژ،
هاراگیری* کرده است.
هاسهبه بیدرنگ به خانهٔ
آکانا تانجی شتافت، وی را
بهسبب خیانتش سخت
سرزنش کرد و سپس او را
در برابر کسانش کشت و
خود توانست بیآنکه آسیبی
ببیند از آنجا بگریزد. زمانیکه
فرماندار، سونههیسا داستان
را شنید دستور داد از دنبال
کردن هاسهبه دستبردارند.
او هرچند خود مرد بیوجدان
و بیرحمی بود، به
راستکاری دیگران احترام
میگذاشت و دوستی و
شهامت هاسهبه سامون را
میستود.
( * هاراگیری؛ در ژاپن،
خودکشی رسمی از طریق
بیرون آوردن رودهها از شکم.
مقامات عالیرتبهٔ ژاپنی
برای پرهیز از بدنامی و
رسوایی دست به این کار
میزدند. )
پایان.
• در برابر دادگاه ایزدی
1- راهب بزرگ بودایی،
مونگاکو شونین، در کتابی
به نام kyo-gyo-shin-sho
میگوید: « بسیاری از خدایانی
که مردمان میپرستند،
خدایانی نادرستاند؛ چنین
خدایانی را آنان که
« سه گوهر گرانبها * » را
میستایند، نمیپرستند. و
کسانی هم که در پاسخ
نیایشهایشان از جانب این
خدایان، رحمتی به آنان
میرسد، در فرجام کار،
چنین مرحمتهایی را
دردسرآفرین خواهند یافت»
این حقیقت، در داستانی که
در کتاب Nihin-Rei-Iki ثبت
شده به خوبی روشن گرديده
است. در روزگار امپراطور
شومو ' در ناحیهای بهنام
یاماداگوری ' در استان
سانوکی ' مردی بهنام
« فوشیکی- نو - شین »
زندگی میکرد. او تنها یک
فرزند دختر داشت. دختری
بهنام کینومه(شکوفهٔ گیلاس)
( * سه گوهر گرانبها؛ به
زبان سنسکریت یعنی
بودا، تفکر و ریاضت )
🇯🇵 ادبیات #ژاپن
👤 لافکادیو هرن
داستانهای کوتاه
📖 در برابر دادگاه ایزدی
ترجمه امیرعباس خسروی
نشر #مرکز
از مجموعه داستانهای کوتاه
( پیمانی که شکسته شد )
✍ ادامه دارد...
...📚💫
.
●■ در زندگیمان،
لذت، خشم، اندوه و هزاران
حس دیگر را تجربه میکنیم،
ولی همهٔ این حسها رویهم
بهزور یکدرصد از زمان
زندگیمان را دربر میگیرند.
نودُنه درصد دیگر را
دندان روی جگر میگذاریم؛
تنها از یک چیز میشود
مطمئن بود:
آدمی برای بقا باید
ادا دربیاورد...
📚 شایو - اوسامو دازای