1541
📚از بَس کتاب در گِرُوِ باده کرده ایم ، امروز خشتِ میکده ها از کتابِ ماست .📚 ارتباط با ادمین : @marymdansh
🛑 تصویر
بمباران ستاد کل در شرق تهران
جنگندههای امریکا و اسرائیل در راه
ایران.
💢 فوری ایرانا :
ادامهٔ حملات هوایی علیه مراکزی
در نقاط تهران/ آغاز پاسخ موشکی
ایران به حملات.
🛑 سفارتخانههای امریکا در قطر
و بحرین از کارکنانشان خواستند
به پناهگاه بروند.
♨️ صدا و سیما:
بازی بدی را شروع کردید،
اسرائیل را نابود میکنیم.
ارسال موشک به اسرائیل ...
خرمشهر، شیراز، اهواز، اصفهان، تبریز
مورد حمله واقع شدند.
یک شنبه عادی در خاورمیانه 😔
تصاویری از پرواز جنگندهها از اسرائیل ،
و تصاویری از قم و دریاچهٔ چیتگر
تهران آمادهٔ انتقام گیری میشوند.
صنایع موشکی و دریایی هدف حملهاند.
وزارت اطلاعات، وزارت دفاع،
بیت رهبری، پارچین تاکنون در تهران
مورد حمله قرار گرفته.
🏅☘یک فرصت تحول و رشد برای تو
برای شروع یک سال جدید
💎با بهترین های تلگرام همراه شو
👇👇👇👇
/channel/addlist/SvIYV06NuJI5Mjlk
🎁پیشنهاد ویژه :
👈تنهاباتو ،جایی که آهسته صداشون در میاد
@tanhabato_ir
کتاب صوتی
دختر مفقود شده
اثر گلین فلین
کتابخوان ایوب آقاخانی
دیگران با غرور جواب
میدهند اما من بلافاصله
به او جواب میدهم تا
خيالش راحت شود
نمیتوانید یکبار هم که
شده خوب حرف بزنید
همگی طوری میخندند که
انگار گرسنگی کشیدن
سرگرمکننده است
مردم از فرط بیچارگی
همهچیز را به شوخی
گرفتهاند
قسمت قبل 👉
.
|| ضیافت افلاطون |
قسمت ۷.
سقراط چنین سخن آغاز کرد:
آگاتون هدف و مقصودت از
حقیقت عشق، عشق به چیزی است
یا عشق به هیچچیز؟
عشق یک پدر یا عشق یک مادر؟
یا هیچکدام؟ آیا پدر کسی است یا
نه؟ آیا یک برادر همیشه برادر کسی
است یا نه؟ آیا عشق، خواهان آن
چیز هم هست یا خیر؟
' عشق ، عشق به چیزی است و آری
کاملآ درست است. خواهان آن است.
سقراط پرسید: آیا عشق، آنچه را که
طلب میکند دارد یا خیر؟
' ظاهرآ وقتی ندارد.
سقراط گفت: حقيقتآ کسی خواهان
چیزی است که آن را ندارد.
آیا کسیکه تواناست در جستجوی
توانایی هم هست یا نیست؟
' هرگز. چون وقتی کسی چیزی را
دارد، دیگر نیازمند نیست.
سقراط: آری، کسیکه فضائل را
داراست نمیتواند آن را نداشتهباشد.
اين که میگوییم کسی چیزی را دارد،
در حالحاضر دارد، خوب بیندیش،
یعنی آن چیزی که اکنون دارم در
آینده هم میخواهم داشتهباشم.؟
آنکه آرزو دارد آنچه را که اکنون
دارد، در آینده نیز داشتهباشد،
یعنی اکنون فاقد آن است. عشق
چیزی را میجوید که سوای خودش
و دور از خودش بوده و هنوزش
بهدست نیاورده.
' البته این چنین است.
آگاتون گفتی که خدایان در سایهٔ
عشق، همهچیز را سروسامان
میدهند. زیرا عشق به زشتی اصلا
وجود ندارد.
عشق همیشه بهچیزی تعلق دارد که
فاقد آن است.
عشق را افضل نیکیها خواندی،
دانستیم، عشق خواستار زیبایی
است و از آن بهرهمند نیست، در
نتیجه به خیر و نیکی هم نیازمند
است و بالطبع فاقد آن است. پس
چگونه زیبا و نیک تواند بود؟
' حق با توست.
پس هرکس آرزویی چنین داشت
آرزوی چيزی را دارد که در آینده
است، نه در حالحاضر و اکنون آن
را ندارد و یا آن چیز موجود نیست، چیزهایی که خواهش و آرزوی ما به
آنها بستگی دارد همه از این نوعاند.
آیا خوبی و زیبایی یکی است یا نه؟
اگر عشق نیازمند زیبایی است و
زیبایی همان خوبی است، پس
عشق محتاج خوبی هم هست؟
' من نمیتوانم تو را مجاب کنم!
سقراط پاسخ داد: تو مجاب ساختن
حقیقت را نمیتوانی...
اين ضیافت ادامهدار است
ترجمه محمدعلی فروغی
انسان اگر سقراط ناراضی باشد و
جام زهر بنوشد بهتر از آن است که
خوکِ راضی باشد و هیچ تخطی و
عصیانی نداشته باشد و تبدیل به
موجودی صرفآ مصرفی و کلیشهای
شود..
اینگونه پرسش و بداهت را مدیون
سقراط و افلاطون هستیم.
سقراط بهواسطه کنجکاوی و همین
زیر سؤال بردنها بود که کشته شد..
از سقراط تا افلاطون قسمت ۱
از سقراط تا افلاطون قسمت ۵ 👉
...📚📖
سردرگم هستم.
باخودم در جنگم.
میخواهم میان این پریشانی
مثل یک انسان بیرون بیایم.
اولگا کنیپر. نامه به آنتون چخوف
پ.ن
اولگا کنیپر همسر آنتون چخوف
بود که پس از مرگ او نقش مهمی
در جمعآوری و چاپ آثار او داشت.
..
قسمت ۱۵ 📖 #رمان
موندووی:
استعمار و پدر.
اکنون بزرگ شده بود...
ژاک به موندووی رسید... در
مزرعهٔ آقای ویار....
" اگر دیرتر میآمدید هیچ فرانسوی
اینجا پیدا نمیکردید.
' دکتر پیر بهمن گفت من در
مزرعهٔ شما بهدنیا آمدهام.
" بله، و بعد از جنگ اینجا را خریدند.
اینجا همهچیز را از نو میسازند.
پدرم یک پاریسی خشکهمقدس
است... استاندار گفت باید در امور
عربها تجدیدنظر کرد... حالا ورق
برگشته... دیگر در فرانسه مردی
نمانده است... آنها ( عربها )
هم مثل ما وحشی و حیوان هستند.
همدیگر را میکشیم. یکذره همدیگر
را عذاب میدهیم و بعد دوباره شروع میکنیم...
ژاک پرسید کسی پدر مادرش را
میشناسد؟
" نه. غیر از آن دکتر پیر هیچکس باقینمانده. همهچیز زود از یاد
میرود...
غیر از سمت شمال، کوه آنجا را
فراگرفته بود. حد و مرز تاکستانها
مشخص بود و آفتاب همهمه میکرد... رفتند...
آن خانهٔ کوچک، دری از درخت توت
داشت... ویار در زد... پارس سگ،
حیاط را برداشت... تمزل پیر چیز
زیادی یادش نمیآمد... پرسید چهبر
سر پدرت آمد؟
' در جنگ کشته شد.
جنگ چیز بدی است. ویار: اما
مردم زود به صلح عادت میکنند.
آنوقت خیال میکنند حالت عادی
همین است. نه حالت عادی همان
جنگ است. تمزل: مردم دیوانهاند
که جنگ میکنند. برگشتند...
ژاک در هواپیمایی که به الجزیره
میرفت سعی کرد اطلاعات بهدست
آورده را کنار هم بگذارد... درواقع
هیچ! دفتر ثبتاحوال، اسمهای
فرانسوی... به گفتهی دکتر
کوچنشینهای پاریسی را به
سولفرینو ' آورده بودند. البته با
هماهنگی و دعای خیر کشیش...
پدرش در این میانه کجا بوده است؟
هیچجا و آن کشتیها از آن مرد
جوانی که در سنبریو مرده بیشتر
آگاه بودند. پزشک پیر گفته بود
کشتی لابرادور ' که پنج شبانه روز
در آبهای یخزده حرکت کرد... به
بندر بونه رسید... با زن و بچه از
اروپا آمده بود. ژاک خواب و بیدار
پدرش را میدید که هرگز نديده بود،
او را در میان مهاجران میدید و
اثاثيه محقر، ترشرو...
ژاک نمیدانست که بر پدرش چه
گذشته است. جلوی سربازها
میخندیدند، خیال داشتند خانه
بسازند، کار مقدس همه را نجات
میداد... و باران الجزایر ... آن
برادران دشمن یکدیگر. و بعد
گرفتار وبا... پزشک پیر گفته بود
روزی ده دوازدهتایی میمردند...
تکه زمینهایی پراکنده به آنها
دادند و دهکده ساختند. اما همیشه
تفنگ و سرباز دوروبرشان بود.
جنگ بود تا میرسد به
آدمکش اول، که اسمش
قابیل بود. از آن زمانبه بعد
همیشه جنگ بوده، آدمها
مخصوصا زیر آفتاب تند
وحشتناکند. ص ۱۵۰
📚 آدم اول
👤 آلبر کامو
ترجمه منوچهر بدیعی
انتشارات نیلوفر
ادامه دارد
...📚📖
.
مطالعه 📖 قسمت ۲۵
■ وقتی در یک سفر دریایی
کشتی لنگر میاندازد، از کشتی
خارج میشوی تا نفسی تازه کنی
و گیاه و صدفی جمع کنی. ولی
همواره باید ذهنت را معطوف به
کشتی نگاهداری و مدام مراقب
باشی مبادا ناخدای کشتی فراخوان
دهد و باید به آن فراخوان گوش
دهی و همهٔ آن چیزها را رها کنی
و بازگردی وگرنه با تو همچون
گوسفندی رفتار میشود که با ریسمان میبندنش و به درون کشتی میافکنند.
■ زندگی انسان نیز چنین است.
اگر زن و فرزند جای گیاه و صدف را
بگيرند، هیچچیز نباید برای حفظشان جلودارمان باشد. ولی آنگاه که ناخدا فرابخواندمان باید بهسوی کشتی
دوید همهٔ آن چیزها را گذاشت و
رفت و پشتسر را هم نگاه نکرد.
و اگر در کهنسالی باشی، هرگز از
کشتی زیاد دور مشو، مبادا که
ناخدایت فرابخواندت و تو آماده
نباشی.
■ زندگی را میتوان به تکهپارچهای گلدوزی شده تشبیه کرد. هرکس در
نیمهٔ نخست عمر، به تماشای رويهٔ آن مینشیند و در نیمهٔ دوم، پشت آن را مینگرد. پشتش چندان زیبا نیست
ولی آموزندهتر است زیرا بیننده را
قادر میسازد ببیند که چگونه
رشتههای نخ، بههم پیوستهاند.
فصل ۳۰.
اعضای گروه اتاق را ترک کردند،
راهشان را بهسوی کافه ادامه دادند. جولیوس دلش میخواست به آنها
بپيوندد. بهیاد گروه بیماران سرطان
افتاد که برخی میگفتند زندگی با
سرطان باعث شده خردمندتر شوند. بعضیها قویتر شدهاند. یاد گرفتند
چطور زندگی کنند.
■ این رواندرمانی یا دارو نبوده،
بلکه رویارویی با مرگ بوده است
که این دگرگونی را ایجاد کرده.
درست زندگی کن و ایمان داشته
باش. نیکی تو در دیگران جاری
میشود. از خودش پرسید آیا
دگرگون و خردمندتر شدهام؟
اعضای گروه نیمهٔ تاریک مرا ديدند.
یونگ گفته: تنها یک درمانگر زخمی
میتواند حقيقتآ درمان کند.
کامپیوترش را روشن کرد، او در
نوشتن مقالات تخصصی نویسندهٔ
خوبی بود.
چند صد مقاله و داستان...
حتی وقتی محرکی در کار نیست،
مدام نگرانی اضطرابآلودگی در من
هست که موجب میشود خطراتی
را ببینم یا جستجو کنم که وجود
ندارند؛ این موضوع کمترین
ناراحتی را برایم بینهایت بزرگ
میکند و رابطه با مردم را دشوار.
فصل ۳۱.
آرتور چگونه زیست؟
مدرک دکترایش را در برلین
گرفت. بعد از گریز از وبا در
فرانکفورت ساکن شد.
هیچ کار درآمدزایی نداشت،
همسر و دوست صمیمی نداشت،
متعلق به هیچ محفل اجتماعی
نبود. درآمدی از نوشتههایش
نداشت. مکاتبات معدودش کاری
و تجاری بود. نوشتههای فلسفیاش،
بهطرز شگفتانگیزی شخصی است.
●● نثر ناب و پاکیزهاش نشان
میدهد با خواننده ارتباط برقرار
میکند. ■ به خواننده میآموزد
کتابش را چگونه بخوانند.
■ میگوید اگر خواننده با آثار
افلاطون مقدس و کانت آشنا باشد،
بیشتر بهره خواهد برد.
ص ۳۵۰
درمان_شوپنهاور
دکتر اروین_دیوید_یالوم
ترجمه دکتر سپیده حبیب
نشر قطره
■ ادامه دارد
...📚📖
.
[ #روانشناسی ] [ #شناخت_درمانی ]
وقتی موفق نمیشوید چه
میگوئید؟ در وقت شکست به
حمایت احتیاج داریم.
با روشهای پیشنهادی کتاب، آرامش
را حکمفرما کنید. کمی خشم،
اضطراب، ناراحتی، عادیست.
کلید اصلی راهحل مشکلات،
" باور کردن خود است. "
اگر به یک مصاحبهٔ کاری میروید:
یک: دوستانه رفتار کنید؛ گفتگوی
دوستانه. اخلاق خوش.
دو: حالت تدافعی نگیرید. بپرسید
دنبال چه نوع آدمی میگردند تا
شما هم شرايط را بیان کنید.
سه: صادق باشید. یک چهرهٔ مثبت
به نمایش بگذارید.
چهار: اگر جواب را نمیدانید سؤال
را تفسیر کنید. مثلا بگوئید هنوز به
حقوق فکر نکردم.
پنج: با علاقه صحبت کنید و
از گفتن کمبودهای خود شرم نکنید.
فصل ۱۷.
ترس از امتحان و انجام کار.
ممکن است هنگام گفتگو،
سخنرانی، امتحان... مضطرب شوید.
اگر انتخاب و هدف یکی نباشد، در
جهتی که مجبور هستید حرکت
میکنید و احساس بدبختی میکنید. همینجا باید با ترس خود روبرو
شوید. اضطراب فریبانگیز است.
بدون هراس کار کنید، مطالعه کنید،
امتحان بدهید. حتی اگر مطلب را
نمیفهمید دست از خواندن نکشید.
در جلسهٔ امتحان هرچه به ذهنت
میآید بنویس. تحتتأثیر اضطراب،
شکست را پیشبینی نکنید.
مسابقات المپیک هم باشد، تلاش
شما ثمر میدهد. این عملکرده که
مهمه. اگر مقاومت کنید و تسلیم
نشوید، کارتان در حد مطلوب پیش
میرود. خیال کنید شرایط مهیا
شده کاری که شایسته است انجام
دهید.
یک زنگ تنفس به تمام نگرانیهای
خود بدهید، یا حتی در شدت فاجعه
مبالغه کنید.
ده دقیقه به هیچچیزی فکر نکنید،
آرام و مطمئن نفس بکشید، زندگی
در گذر است، بهای آرامش را با
افکار سالم بپردازید.
●● زندگی کردن با مشکلات،
توان میخواهد. خواندن برخی از
کتابها، یک راهحل برای مقابله با
مشکل یا راهنمایی کردن ارائه میدهد.
آيا وقتی جملهای قدرتمند میخوانید
نگرش و رفتار بهتری دارید؟
چه زمانی به آرامش میرسیم؟
وقتی صادقانه رفتار کنیم، پذیرش
هرچیزی را داشته باشیم، سخت
است اما محال نیست.
کمی اراده و قدرت میخواهد
که شما داريد :)
قسمت قبل 👉
📚 #از_حال_بد_به_حال_خوب
👤 دکتر #دیوید_برنز
ترجمه #مهدی_قراچه_داغی
ناشر انتشارات آرین کار
...📚🪴
لطفا این ویدئو کوتاه را تا
انتها تماشا کنید.
خاورمیانه دیکتاتور میخواهد.
چرا؟ منفعت در چیست؟
علت سرنگونی دولت مصدق
چه بود؟
کودتای ۲۸ مرداد.
آیا سلطهٔ غرب در خاورمیانه بدون
رهبرانی دیکتاتور میتواند ادامه
یابد؟
این #ویدئو_مستند بخشی از
مستند کودتای ۵۳ ساختهٔ
تقی امیرانی است که استیون کینزر
نویسندهٔ امریکایی توضيح میدهد.
که چرا دیکتاتوری در خاورمیانه
لازم است.
درگیرودار اخبار جنگ و سیاست،
و پشتپردهٔ توافق و اقدامات
طرفین، و بازی قدرت. دموکراسی
معنایی ندارد. منفعت امریکا و
انگلیس با نفت گره خورده ..
@ktabdansh
.
امروز دانشگاه واقعی همان کتابخانهٔ
منزل ماست.
( توناس کارلایل- تاریخدان اسکاتلندی.
ص ۴۱ .
تمدن یعنی احترام مساوی
برای کلیهٔ طبقات اجتماع.
( جین آدامز ص ۴۶.
فکر کردن بزرگترین رنج دنیاست.
( جان وانبرو - آرشیتکت انگلیسی
ص ۹۶.
هر ملتی شایستهٔ همان دولتی
است که بر آن حکومت میکند.
( ژوزف دومستر - سیاستمدار
فرانسوی. ص ۶۵.
📖📚 فرهنگ فشردهٔ نقلقولهای
معروف جهان
✍ استیبسن داینتیث.
کتاب دانش
🔹🔹🔹🔹
درسهایی از داستایفسکی
یادداشتهای زیرزمینی:
همهٔ ما انسانها میخواهیم
خوشبخت شویم، اما استعداد
ویژهای برای بدبختکردن خود داریم!!!
جنایت و مکافات:
از راسکولنیکف خوشمان میآید!!!
ابله:
زندگی شفاف، عاشق زندگی.
هرگز عصبانی نمیشوید!!!
حتی اگر از یک آدم نابکار بپرسید
که آیا ترجیح میدهد با رذلی
مثل خودش سروکار داشته باشد
یا با آدم بزرگوار و خوشقلب،
بدون تردید پاسخ خواهد داد
با آدمی بزرگوار و خوشقلب!
پیروزی فضیلت در همین است.
_فئودور میخایلاویچ داستایوفسکی
...📚🍀🌱
کتاب صوتی
دختر مفقود شده
اثر گلین فلین
کتابخوان ایوب آقاخانی
روبهروی هم میایستیم
نمایشی برپاست انگار
مبارزهای در پیش داریم
که از آن آگاه نيستم
مرا مثل یک شخصیت
کارتونی که هنوز
دهانم باز نشده
تنها میگذارد
حالم خوب نیست
خانهٔ دوران کودکی
مارک توآین جاییکه
تابستانها کار کردم
و بزرگ شدم لباسی
شبیه هاکلبری فین
میپوشیدم و در
شهر پرسه میزدم
قسمت قبل 👉
...
قسمت ۱۲
پیوتر برای مرتب کردن اتاق
آمد... خواه جمعه بود یا یکشنبه،
این درد جانسوز درون او را
میجوید... و پیوسته همان
دروغ اطرافش را گرفته بود....
ایوانایلیچ میدانست پیوتر
فقط میخواهد نظافت کند...
' پسرتان مدرسهست، چای بیاورم؟
نه. و بعد از تنهایی وحشت کرد...
دوایم را بده. شربت را چشید. ..
مهمل است... روزها و شبهای
بیانتها... ای کاش زودتر تمام شود.
از دیدن صورت خود در آینه،
وحشت کرد... گاهی شرار امیدی
در دلش میدرخشید و گاهی دریای
آشفتهٔ ناامیدی بود و درد ...
تنها که میماند سخت افسرده بود
و میخواست کسی را صدا کند تا
همدمش باشد اما از پیش
میدانست که با دیگران حالش
از اینکه بود بدتر میشد. ...
یکی دو ساعت گذشت... دکتر آمد;
چاق و چله و سرحال... گفت: وای
چه سرد است. انگار اگر او گرم
میشد دیگر غصهای نبود... !
لحنش طوری بود که بگوید
خب، کار و بار چطور است؟
ایوانایلیچ نگاهی کرد که ؛ واقعا
شرم نداری که دروغ میگویی؟
دکتر نخواست معنی نگاه را بفهمد.
ایوانایلیچ گفت: خیلی بدم...
'' شما بیماران همیشه همینطورید...
بعد نبض و درجه حرارت...
دکتر زانو زد و روی بدنش بالا و
پایین شد... به سینه و پهلویش
ضربه زد... پراسکویا فیودورنا
آمد... ایوانایلیچ را بوسید...
ایوان براندازش کرد؛ پوست سفید
و چاق و طراوت بازو و گردن و
درخشش چشمانش...
در دل ایوانایلیچ نفرت بود...
کینهاش را تیز میکرد...
' تو کاری که بایست نمیکنی، اگر
حالت خوب نمیشود تقصیر خودت
است... دکتر، اصلا به حرف گوش
نمیدهد...
لبخند دکتر حکایت از تحقیر داشت...
" بیمارها اداهای احمقانه دارند...
معاینه تمام شد...
دروغ و دغلی که ایوان را احاطه
کرده بود بهقدری درهم و پیچیده
است که کسی نمیتواند از آن سر
در بیاورد.
ساعت یازدهونیم پزشک مشهور
دیگری آمد... پزشکان گفتند امکان
بهبودی منتفی نیست اما تضمین
نمیکنند...
نگاه ایوانایلیچ بهقدری
ترحمانگیز بود که اشک
پراسکویا فیودورنا را درآورد.
بهخود آمد، هوا تاریک شد...
پراسکویا فیودورنا آراسته و
پودر زده، با آن سینههای فربه
به اتاق آمد. به او گفته بود برای
دیدن تئاتر میروند... بسیار
راضی و خوشحال وانمود میکرد
وجدانش معذب است...
بههیچقیمتی نمیخواست برود
ولی خب لژ را رزرو کرده بود.
اما او در خانه میماند. دخترش
وارد شد... با لباس شیک و
شانههای عریان... عاشق و از
بیماری بیزار. نامزدش با موهای فر
زده و شلوار تنگ و دستکش سفید...
و پسرش، دانشآموز مسکینی با
چشمان کبود...
از گراسیم که بگذريم همین واسیا
بود که به حال او آگاه بود و
غم او را در دل داشت.
|| مرگ ایوانایلیچ
لئو تولستوی
ترجمه سروش حبیبی
نشر چشمه.
ادامه دارد |
...📚📖
سخنان ترامپ دربارهٔ ایران
ممکن است تلفات داشته باشیم
در این جنگ اغلب اتفاق میافتد...
❌❌ از خانه خارج نشوید
موج دوم حملات بهزودی آغاز میشود
ترامپ: تمام مراکز نظامی را بمباران
خواهیم کرد
نیویورک تایمز بهنقل از یک منبع
اسرائیلی این حملات تا چند روز ادامه
خواهد داشت
کارشناس صدا و سیما میگه
ما داشتیم مذاکره میکردیم
اونا موشک زدند
[[ مگه توافق کردین؟؟!! مگه
به مردم رحم کردین؟؟!!
چی رو قبول کردین دقيقا؟؟!!
انفجارهایی در تهران
تصاویری از تهران
دوستان عزیزم
از تردد در مراکز نظامی
خودداری کنید.
مراقب خود باشید. 🙏
تاکنون حدود سی هدف در ایران
مورد اصابت قرار گرفتهاند.
تهران هم اکنون آماج حملات شده.
گویا حمله به بیت رهبری تأیید
شده است.
ترورهای هدفمند ...
حملهٔ مشترک امریکا و اسرائیل
منابع عبری:
از آنچه انتظار داشتیم آسانتر است
حتی یک پدافند فعال نبوده!!
در صورت قطع اینترنت
آرزوی سلامتی برای تمامی شما
و پیروزی شما ملت بزرگ ایران
را خواستارم.
سپاسگزارم از حضور تکتک
شما عزیزانم ❤️
لطفا مراقب خود باشید ❤️
کتاب دانش 📖📚
══ 💚 ══ ❥
🟢 جانانم آرزوست ....
◉ Hharf• e• DeL
🟢 سڪــوت ذهن
◉ SiLence•of•mind2
▪️▪️
اگر بخواهيم جامعهای آزاد
داشته باشیم،
باید آمادهٔ نقدِ قدرت باشیم.
جامعهٔ باز و دشمنان آن 📓
🖊#کارل_پوپر
.
وَ گفت
نماز و روزه بزرگ است،
لیک, کبر و حسد و حرص
از دل بیرون کردن
نیکوتر است.
تذکرة الاولیا
عطار
@ktabdansh
.
دکتر نفستنگ، فریاد زد:
لطفا بگذار به خانه بروم.
آبوگین زنگ را بهشدت بهصدا درآورد.
هیچکس جواب نداد. دوباره زنگ
زد و با عصبانیت زنگ را روی زمین
پرت کرد. زنگ باصدای گرفتهای
روی فرش افتاد و نت حزنانگیزی
درست مانند موسیقی مرگ،
نواخته شد. پيشخدمت وارد شد.
ارباب با مشتهای گره کرده به
طرفش رفت و گفت: خودت را توی
کدام سوراخ قایم کرده بودی؟
لعنتی، برو بگو ویکتوریا را برای
آقا بياورند و دستور بده کالسکهٔ
رو بسته را برای من آماده کنند.
هنگامی که پيشخدمت چرخید تا
بیرون برود، آبوگین فریاد زد: فردا
یکنفر از شما خائنها در این خانه
نخواهد ماند، گورتان را گم کنید! من
پيشخدمتهای جدیدی استخدام
میکنم، مفتخورها!
آبوگین و دکتر ساکت در انتظار درشکه
بودند. آبوگین حالت ملایمت و
ظرافت خود را دوباره بهدست آورده
بود. بالا و پایین اتاق قدم برمیداشت
و سرش را به آرامی اینطرفوآنطرف
میچرخاند. بهوضوح مشخص بود
چیزی را تعدیل میکند. خشمش
فروکش نکرده بود، اما سعی میکرد
نه خشمش را نشان بدهد و نه به
دشمنش توجه کند.
دکتر ایستاد و با یک دست به لبهٔ
میز تکیه داد و با تنفر به آبوگین
نگاه کرد. نگاهی غمگین و فقیر که
تنها در برخورد با بینیازی و ظرافت
دیده میشود. چند لحظه بعد وقتی
دکتر سوار درشکه شد و بهراه افتاد،
هنوز نگاهی تحقیرآمیز داشت. هوا
تاریک شده بود... درشکه روبسته
با چرخهای قرمز در امتداد جاده
برای انتقامگیری بهحرکت درآمد و
خیلی زود از درشکهٔ دکتر جلو زد.
این آبوگین بود که در صدد کاری
احمقانه بود. در تمام طول مسیر
دکتر نه به همسرش فکر میکرد نه
به آندره. بلکه در فکر آبوگین و
آدمهای خانهای بود تازه ترک کرده
بود. افکارش ناعادلانه و غیرانسانی
بود. آبوگین، همسرش، پاپچینسکی
و همهٔ افرادی را که در فضای آرام
و خوشایند و نیمهتاریک زندگی
میکنند و بوهای شیرین استشمام
میکنند محکوم کرد و در تمام راه
برگشت از آنها بیزار بود. تاجاییکه
سرش درد گرفت. زمان سپری خواهد
شد و غم کریلف تسکین خواهد
یافت اما آن محکومیت، بیعدالتی و
بیارزش شمردن احساسات انسانی
از بین نخواهد رفت، بلکه تا هنگام
مرگ در ذهن دکتر باقی خواهد ماند.
پایان.
داستانهای کوتاه
□ دشمنها
آنتون چخوف
مترجم فروزان صاعدی.
📚✨
🔹 مروری بر زندگی رودکی 🔹
و چگونگی ساخت قصیدهٔ زیبا
و تاثیرگذار " بوی موی جولیان "
با اجرای دلنشینی از بانو مرضیه
و استاد بنان با آهنگسازی بینظیر
استاد خالقی همراه با تصاویری
زیبا و دیدنی.
کمتر کسی فکر میکرد وقتی
عبدالله جعفربن محمد رودکی
در سال ۲۴۴ ه.ش. چشم به جهان
گشود به پدر شعر فارسی تبدیل
شود. وی همزمان با دوران ساسانیان
که بستری مناسب برای رشد
اقتصادی، فرهنگی بود، در سمرقند
با سرودن اشعار شگفت، چیرهدست
بود. شعر معروف بوی موی جولیان،
( بوی موی جولیان آید همی
یاد یار مهربان آید همی...
آفرین و مدحسود آید همی
کر به گنج اندر زیان آید همی )
مرتبهٔ او را نزد حاکمان فزونی داد
و نزد فیلسوفان و شاعران همواره
مورد احترام و تمجید بود.
نامت شنوم، دل ز فرح زنده شود
حال من از اقبال تو فرخنده شود
وز غیر تو هرجا سخن آید بهمیان
خاطر به هزار غم پراکنده شود.
#رودکی
@ktabdansh
وَ ... آنچه اهمیت دارد
پیروزی نیست
پایداری است.
.
کتاب صوتی
دختر مفقود شده
اثر گلین فلین
کتابخوان ایوب آقاخانی
من به او فکر میکنم
و او به من فکر میکند
باید به نیمهٔ پر لیوان
نگاه کنم
حتی دیگر نمیدانم چه
چیزی درست است
چه چیزی غلط
بنشین و به من بگو
چیشده
اگه بهمن نگی بهکی
میخوای بگی!!
قسمت قبل 👉
روزی مبلغی جوان ، هیزم شکنی را
درحال کار در جنگل میبیند و با
فهميدن اینکه هیزم شکن در تمام
عمر خود حتی اسم عیسی را
نشنیده است، باخود میگوید
عجب فرصتی است برای بهدین
آوردن این مرد!
در اثنایی که هیزم شکن تمام روز
بهطور یکنواخت مشغول تکهکردن
هیزم و حمل آنها با گاری بود،
مبلغ جوان یکریز صحبت میکرد،
عاقبت از صحبت کردن بازمیایستد
و میپرسد
خب حالا حاضری دین عیسیمسیح
را بپذیری؟
هیزم شکن پاسخ میدهد
نمیدانم شما تمام روز دربارهٔ
عیسیمسیح و اینکه وی در همهٔ
مشکلات زندگی به یاری ما خواهد
شتافت، حرف زدید، اما
خود شما هیچ کمکی به من نکرديد!!
🔹 این حکایت خیلی از آدمهاست
که فقط بلدند خوب حرف بزنند!
@ktabdansh
❤️🔥اینجا پر از ناب ترین و مفیدترین
چنلای تلگرامه که باهاشون میتونی به هرچی که آرزوشو داری برسی🧚🏻♀️✌️
💕با این چنلها ارتعاش و فرکانس زندگیت رو تغییر بده🍂🦋
••جوین شو تا لیستمون پاک نشده••👇🏽
.
من با زندگی خصوصی تو
چهکار دارم؟ ولم کن! برو بههمان
غر زدنهای شرافتمندانهات برس
و نمایش انساندوستانهات را
بازی کن.
دکتر در همین حین زیرچشمی نگاهی
به جعبهی ویلن سل کرد و ادامه
داد : قرهنی و شیپور بزن. هرکاری
دلت میخواهد بکن، اما حق نداری
به اعتبار کسی توهین کنی!
اگر نمیتوانی این مسئله را رعایت
کنی، دستکم کاری هم به کار آنها
نداشته باش!
آبوگین سرخ شده بود، پرسید:
ببخشید، منظورتان چیست؟
منظورم این است که این شکل بازی
کردن با افراد کاری حقیر و پست
است. من پزشکم. تو به پزشکها و
همهٔ کسانیکه کار میکنند و با
فحشا و فساد کاری ندارند مثل
نوکرها و بردههای خودت نگاه
میکنی. خب ممکن است نگاه تو
اینگونه باشد، اما هیچکس به تو
این حق را نمیدهد با یک مرد
داغدار اینگونه رفتار کنی.
آبوگین به آرامی گفت: به چه جرأتی
اینطور صحبت میکنی؟ و حالت
چهرهاش دوباره تغییر کرد، اما
بیتردید این بار پر از خشم بود.
دکتر فریاد برآورد: نه، تو چطور
جرأت کردی؟ با اينکه غمم را دیدی،
مرا به اینجا کشاندی تا به این
مزخرفات گوش کنم و دوباره با
مشت روی میز کوبید:
تو حق نداشتی درد انسان دیگری
را به مسخره بگیری.
آبوگین فریاد زد: مهار احساساتتان
را ازدست دادهاید. این بیانصافی
است. من هم آدم بدبختی هستم و...
دکتر با لبخند تحقیرآمیزی گفت:
بدبخت، این کلمه را بر زبان نیاور،
اصلا به شما نمیآید. آدم ولخرجی
که قرضش را نمیتواند پرداخت
کند خودش را بدبخت میداند.
خروس اخته هم چون تنبل و پرخور
است بدبخت است. آدم بیلیاقت!
آبوگین فریاد زد: آقا، احترام خودتان
را نگه دارید. برای گفتن این حرفها
کتک میخورید! میفهمید؟
آبوگین به سرعت دست در جیب
کناریاش کرد، دفترچهای بیرون
کشید، دو اسکناس از داخل آن
برداشت و روی میز پرتاب کرد و
گفت: اين هم حق ویزیتتان، و
درحالیکه سوراخهای بینیاش
گشاد شده بودند گفت: حق شما
پرداخت شد.
دکتر فریاد زد: به چه جرأتی به من
پول میدهید؟ و اسکناسها را با
دست از روی میز به زمین پرتاب
کرد:
توهین را نمیتوان با پول جبران کرد!
آبوگین و دکتر رو در روی هم
ایستادند و با خشم توهینهای
ناشایست نثار هم کردند.
طوریکه انسان تصور میکرد
هرگز در زندگیشان حتی در هنگام
دیوانگی، چنین حرفهایی نزدهاند
که تا این حد غیرمنصفانه، گستاخانه
و مزخرف باشد.
خودخواهی ناشی از غم و ناراحتی
در هر دوی آنها موج میزد.
آدمهای غمگین، خودپسند، مغروض،
غیرمنصف و ظالم حتی به اندازهٔ
آدمهای دیوانه هم قادر به درک
یکدیگر نيستند. غم باعث اتصال
افراد نمیشود، بلکه بین آنان فاصله
میاندازد و حتی بیعدالتی و
بیرحمی در افراد غمگین بیشتر از
افراد شادمان است.
داستانهای کوتاه
□ دشمنها
آنتون چخوف
قسمت ۱۰.
ادامه دارد
...📚✨
.
#مطالعه 📖 #رمان
📚 جوان خام podorostok
✍ فئودور میخایلاویچ
داستایوفسکی
مترجم عبدالحسین شریفیان
قسمت ۸.
بسیار خوشحال و سرحال وارد
شد... لباسهایش باوجود کهنگی
خوشبرش و عاری از جلفی بود...
موهای پرپشت و نقرهگونش را
دوست داشتم...
' پیروزی، ما بردیم... لیزا کارت را
ول کن. زن نباید کار کند. زن اگر
کار نکند، قدرتی سهمگین است.
عقیدهٔ تو چیست؟ آکاردی ماکارووچ؟
" چه سخن متینی. رو به مادرم کرد...
مردی بود روشنفکر و توانا، از کار
بیش از حد، از پای افتاد. شادیهای
ناشی از کار و زحمت را تنبلها و
بیکارهها اختراع کردهاند... اگر
مرحوم زنده بود، آنان را از ارث
محروم نمیکرد... اما قانون بهنفع
من رأی داده... من با کسی شریک
نمیشوم. آکاردی لباسهای بهتری
بپوش... از شاهزاده پول نگیر...
میدانم برنامهای در سر داری...
مادرم موضوع پول را به او گفته
بود...
گفتم من یک ایده دارم، شرمسار
نیستم...
' من از ماهیت فکرت آگاهم؛
مفهومش یعنی؛ سر به بیابان میگذارم. ناتالیا پاولونا او میخواهد یک
روتشیلد شود...
چگونه احساساتم را پیشبینی میکرد؟
' شما از مسکو آمدید که دردسر درست کنید...شما خود را در گوشهای پنهان میکنید... عصبی هستید...
ابدا چنین نیستم. داشتم میجوشیدم.
آندری پتروویچ شما یادتان نیست
اولین بار چگونه همدیگر را ملاقات
کردیم...
' اولین بار یکسالت بود و بعد
چهارسال... من چهرهٔ مادرم در
ذهنم ماند...درختهای لیمو...
تاتیانا پاولونا مرا به تئاتر برد...
من در خانهٔ آندرونیکوف شما را
دیدم. خانمهای جوانی که به من
فرانسه یاد میدادند...
سیوهفتساله بودید، خندهٔ شما
قلبم را شاد کرد...
او واقعا لبخند زد.
' آن روزها در مسکو شادترین
روزهای زندگیام بود... پسرم
تو بدجوری عوض شدهای.
شما ثروت وسوسهکنندهای داشتید؛
از ترس طلبکاران خودتان را آفتابی نمیکردید. برای همین منظور به
مسکو آمدید. ماجرا به بردن من
بیگناه به مدرسهٔ توشار پایان
پذیرفت، درحالیکه شما را
میپرستیدم. آرزو میکردم فرار
کنم و نزد شما بیایم...
پرسیدم چرا اسمم دالگورکی بود
و نه ورسیلوف. توشار موهايم را
گرفت و مرا از اتاق بیرون آورد.
تو حق نداری کنار آقازادهها بنشینی،
تو از تبار پستی هستی، چند مشت
جانانه به گونهام زد. من گریه
کردم... من حیرتزده شده بودم
نه خشمگین و کینهتوز...
همکلاسیهایم به من میخندیدند
و تحقیرم میکردند.
توشار با من مثل یک نوکر رفتار
میکرد... غریزهٔ نوکر صفتیام به
دادم رسید تا سخت خوشحالش
کنم. امروز تعجب میکنم چرا
اینقدر احمق بودم.
...جوانخام
ادامه دارد
...📚📖
.
دست بهسوی انسان فرولغزیده
پیش ببرید تا بلندش کنید،
و اگر امیدی به نجاتش نیست،
به تلخی بر او اشک بریزید؛
به بیچارگیاش نخندید.
دوستش بدارید و در وجود او
خود را ببینید و بر او همانطور
قضاوت کنید که
بر خود میکنید.
📓 آبلوموف
من نه به رنگ پوست تعصب دارم،
نه به طبقه و نه به مذهب.
تنها چیزی که به آن اهمیت میدهم،
این است که کسی انسان هست
یا خیر.
بالاتر از این نمیتوان بود.
✍ #مارک_تواین
#مستند
#ویدئو_مستند
ساموئل لنگهورن کلمنز
Samuel Langhorne Clemens
نویسنده و طنزپرداز امریکایی
( مارک تواین؛ که شهرت خود را
مدیون رمان هاکلبری فین و
ماجراهای تام سایر است.
ویلیام فاکنر او را پدر ادبیات
امریکا نامیده است.
آثار او؛ شاهزاده و گدا،
وزغ جهنده، زندگی من ، بشر چیست؟
... و بسیاری آثار فاخر...
" فرار کن، همهچیز را فهمیدند"
مارک تواین بهشوخی و بهطور
ناشناس برای ۱۲ فرد عالیرتبهٔ
سیاسی تلگرافی با این مضمون
ارسال کرد: صبح روز بعد
تمام ۱۲ نفر از شهر خارج شدند..!!
تعدادی از کتابهای مارک تواین 👉
@ktabdansh 📚📖
.
.
[ #روانشناسی ]
کتاب آمار روانپزشکی امریکا
فوبیای اجتماعی را ترس پیوستهٔ
شخص از موشکافی احتمالی
دیگران و نگران از کاری که میکنند
میداند. * لرزش دست هنگام امضا
در جمع - ترس از صحبت در جمع
- ترس از قضاوت... حملهٔ خجالت
را که قبلا خوانديم تکرار کنید.
* روبروشدن با هراسهای خود *
روش علم معانی برای برخورد با
این درشتنمایی بسیار موثر است.
اگر حین صحبت، دوست شما متلک
بپراند، چه برخوردی میتوانید
داشته باشید؟
برگهٔ روزانه روحیهسنجی را
دوباره تهیه کنید. فرض کنیم
قرار است مدت 5 دقیقه در جمع
صحبت کنید، چقدر نگران میشوید؟
طرز فکرتان را بنویسید.
احساس نگرانی شما از آن روست
که بهخود پیامهای منفی مخابره
میکنید.
فصل ۱۶. مصاحبه استخدامی
یا ورود به دانشگاه.
در مصاحبه باید بهقدری
اعتمادبهنفس داشته باشید که از
خود بپرسید آیا این شغل، این مدرسه،
این دانشگاه مناسب من است؟
شاید بگوئید سایر داوطلبها از
من واجد شرایطتر هستند.
شرمنده، غمگین، مأیوس، ناکام،
عصبی، دلواپس... احساس منفی
شما هست. ذهن انسان بهگونهای
طراحی شده که اگر او را در
معرض خطر قرار دهید، هراسان
میشود اما اگر به نتیجهٔ مثبت
بیندیشید به احتمال زیاد حال
بهتری پیدا میکنید.
اگر شخص دیگری جای
شما باید برای مصاحبهٔ کاری برود،
به او چه میگفتید؟
قسمت قبل 👉
از حالبد بهحال خوب
دکتر دیوید برنز
ترجمه مهدی قراچهداغی
یاد گرفتن تنها یک جمله از کتابی
که ارزش خواندن را دارد،
میتواند مسیر زندگی را تغییر
دهد. *
شخصیت انسان خریدنی نیست
بلکه شخصیت را هرکسی برای
خودش میسازد، ارزش دادن
به شخصیتهای عالی یعنی
ارزش دادن به انسانیت.
جناب حافظ شیرازی چه زیبا
فرمودند
به خط و خالِ گدایان مَده
خزینهٔ دل...
به دستِ شاهوَشی دِه که
محترم دارد...
...📚🌾🌿