1541
📚از بَس کتاب در گِرُوِ باده کرده ایم ، امروز خشتِ میکده ها از کتابِ ماست .📚 ارتباط با ادمین : @marymdansh
...
[ #ادبیات ژاپن ]
داستانهای کوتاه
کرم ابریشم
( معمایی، فانتزی )
قسمت ۱۰
منتظر واکنشهایش میماند، مرد
میتوانست با حرکت سر یا یک
لبخند به او جواب بدهد، اما از
جایش تکان نمیخورد و در چهرهاش
هیچ هیجانی دیده نمیشد.
یک شب ، هراسی شدید آمیخته با
ترحم، وجود توکیکو را تسخیر کرد.
او یک شیء نبود، بلکه موجودی
زنده مثل خودش بود، با یک قلب،
دو شش، یک معده. اما نمیتوانست
چیزی ببیند، چیزی بشنود. هیچ
کلمهای از دهانش خارج نمیشد
و اگر میخواست چیزی را بگیرد
یا برخیزد، نه دستی داشت و نه
پایی... دنیا برای او در سکوت و
شب تاریک جاودانی متوقف شده بود.
ستوان آنجا بود، کنار توکیکو ،
زندهبهگور در گوشت خود...
توکیکو میتوانست در ذهن خود
مجسم کند که او کمک میطلبید،
میخواهد هرقدر هم ضعیف، پرتویی
ببینید و صدایی بشنود... لحظهای
دستش را بهسوی چیزی دراز کند...
همهچیز برای او قدغن بود!
توکیکو فریادی کشید و مثل بچهای
زیر گریه زد. دیگر نمیتوانست
در این حالت بماند: نیاز داشت
آدم ببیند، یک چهره، چهرهای انسانی...
توکیکو او را در رختخوابش رها کرد
و باعجله به منزل ژنرال واشیو رفت.
ژنرال پیر کاملا ساکت به اعترافات
مفصل توکیکو گوش داد و بعد
مردد و معذب مکثی طولانی کرد،
بیآنکه بتواند چیزی بگوید.
در نهایت اعلام کرد:
برویم او را ببینیم.
هوا تاریک شده بود. فانوسی آماده
کردند و در تاریکی شب بهسمت
ویلا راه افتادند. کنار هم راه
میرفتند، هرکدام در افکار خود
غرق بودند و چیزی نمیگفتند.
ژنرال واشیو پس از ورود به اتاق
طبقهٔ دوم تعجب کرد: ولی
اینجا کسی نیست! پس کجاست؟
توکیکو همانطور که ژنرال را
روی پلهها دنبال میکرد، گفت
باید روی زمین باشد، روی تشکش.
تشکی را که کنج اتاق بود نشان
داد و با دیدن ملافههای خالی،
ماتومبهوت ایستاد.
ژنرال گفت با وضعیتی که او دارد،
نمیتواند جای دوری رفته باشد.
بیائید در خانه دنبالش بگردیم.
اما خیلی زود بهحقیقت پی بردند؛
ستوان سوناگا ناپدید شده بود.
ناگهان توکیکو گفت نگاه کنید!
این چیست؟
نوشتهای بدخط پایین دیوار کاغذی
کنار ملافههای مچالهشده ناشیانه
با مداد رسم شده بود.
توکیکو خم شد و توانست بهسختی
آن پیام چند کلمهای را بخواند:
" تو را میبخشم"
آنگاه فهمید که احتمالا شوهرش
تا پای میز کوتاه خزیده و روی
اندام بریدهاش ایستاده بود تا
بتواند مداد را پیدا کند و آن را
با دهان بردارد. او با تلاشی
طاقتفرسا بالاخره موفق شده بود
... همانطور که به حروف
کج و معوج روی کاغذ مینگریست،
احساس کرد که صورتش از خون
خالی شد.
سمت ژنرال برگشت و گفت
میترسم تصمیم به خودکشی
گرفته باشد.!
اندکی بعد تمام اهل خانه بیدار
شدند؛ خدمتکاران فانوسهای
دیگری آوردند و همه در باغ بزرگ
و دستنخوردهای که دورتادور
ویلا را گرفته بود به جستوجو
پرداختند.
توکیکو با قلبی تپنده بهدنبال ژنرال
پیر که نور ضعیف فانوس را در
تاریکی میتاباند حرکت میکرد.
... تو را میبخشم ...
...
✍ ادو گاوارانپو
ترجمه محمود گودرزی
انتشارات چترنگ
ادامه دارد
...📚💫
زمانی میرسد که
سکوت، خیانت است ...
مارتین لوترکینگ
▫️ هرکس ، هرطور ، که مرامیشناخت
من همان بودم ؛
سمتِ راستم دریا سمتِ چپم باد بود.
〰〰〰〰〰〰
اقیانوس است آکنده از
دُرّ و گوهر که آن را هیچ پایان نیست
اما بدان که گوهر را در کنار ساحل
نمیتوانی یافت.
غواصی باید، چالاکی، نیکبختی،
تا دردانه عشق را در ژرفای وجود
او صید کند.
▫️عشق دردانهستُ من غواصُ
دریا میکده، سرفروبردم در اینجا
تا کجا سربرکنم!
〰〰〰〰〰
باید راه افتاد، مثل رودها که
به دریا میرسند ، بعضی هم به
دریا نمیرسند، رفتن هیچ ربطی
به رسیدن ندارد................
#کتاب_دانش 📚
...📚☘
◢ ☼ گـشـودنـ ایـنـ در، اغـاز سـفـریـ درونـِ نـگـاهـ هـنـرمـنـد ☼ ◣
🎨 فولدر، دریچهای به جهانِ خلاقیت من و تو.»
📥ورود به مجموعه هنری
✨راه ارتباطی: @artist_kurd
📚🎧 ۱۹۸۴
قسمت هفتم.
صدها و هزارها نفر
از مردم فقیر نه کفش
به پا داشتند و نه حتی
اتاقی که در آن شب را
به روز بیاورند کودکان
ساعتها برای اربابان
ظالم کار میکردند
در میان آن فقر وحشتآور
فقط چند خانه مجلل وجود
داشت که ثروتمندان که
تعداد زیادی خدمتکار و
پیشخدمت از ایشان
مراقبت میکرد در آن
ساکن بودند همهٔ آنها
مردمان چاق و زشتی
بودند که قیافهٔ وحشتناکی
داشتند. کاپیتالیستها
صاحب همهچیز بودند
هرکس اطاعت نمیکرد
به زندان میافتاد...
جورج اورول
قسمت ششم 👉
#معرفی کتاب #نمایشنامه
📚 هرطور که بخواهيد،
یا آنطور که میل شماست،
🔱 ویلیام شکسپیر
ترجمه دکتر اسماعیل دولتشاهی
انتشارات نوید شیراز.
کمدیای است در پنج پرده.
شکسپیر این نمایشنامه
را برمبنای رمانس منثور رزالیند،
اثر تامس لاج نگاشت. رزالیند
با جامعهٔ مردانه از دربار عموی
غاصبش میگریزد.
شخصیتهای نمایش، حالتهای
روانی نگرش به عشق را تحتتأثیر
روح جنگل قرار دارند.
بیشتر دوستیها ظاهرسازی و
بیشتر عشقها حماقت است.
ص ۱۰۸
ای دنیای پست و شریر /
زمانیکه یاوگیهای خود را که از
این ابلهان آموختهای
ازدستمیدهی / سبب میشوی
که ابلهان خردمند بهنظر آیند. /
دنیا پر از ابلهان است، بخت یار
ابلهان است. ...
پردهٔ چهارم. ص ۱۲۳
هیچ فسادی هرچههم ساده باشد
وجود ندارد که ظاهر خود را
با علائمی از فضیلت نیاراید. "
آیا شریفتر آن است که ضربات
و لطمات روزگار نامساعد را
متحمل شویم و یا آنکه
سلاح نبرد بهدستگرفته با
انبوه مشکلات بجنگیم.. "
👤 #ویلیام_شکسپیر
مستند زندگینامه 👉
@ktabdansh 📚
.
موسیقی، متنهای کوتاه،
ویدئو کلیپ آخرین اخبار و
تحولات ایران و
جهان 👉 اینجا
...
[ #ادبیات ژاپن ]
داستانهای کوتاه
کرم ابریشم
( معمایی، فانتزی )
قسمت ۹.
توکیکو دو باریکه خون دید که
روی چهرهٔ آماس کردهٔ مرد، چهرهای
که مانند هشتپایی آبپز ورم کرده
بود فرومیچکید.
فهمید چه شده است. او را از آخرین
راه ارتباطیاش با دنیای بیرون
محروم کرده بود و حتی نمیتوانست
بهانه بیاورد که دستخوش جنون
شده است. چطور ممکن بود نداند
که چشمهای رامنشدنی شوهرش
آخرین پناهی بود که نمیگذاشت
او همان حیوان مطیع و مطلوب
توکیکو شود؟ ... این را میدانست...
از این نفخههای هوشیاری که در اوج
نکبت روی سطح وجدانش بالا
میآمد و باعث میشد بهوضوح
درون قلب خود را ببیند نفرت داشت.
حس میکرد هوسی مخوفتر راهنمای
عملش بوده است. آیا با حذف این
نگاه سرزنشآمیز نخواسته بود از
شوهرش جسدی زنده بسازد و او
را بدل به فرفره گوشتی بینقصی
کند که فقط به تماس دست واکنش
نشان میدهد و میگذارد او بیهیچ
ممنوعیتی غرق در بازیهای فاسد
خویش شود؟... تا زمانیکه به او
نگاه میکرد انسان باقی میماند...
اما همین که کور میشد...
او که حالت تهوع داشت فریادی را
در گلو خفه کرد و ناگهان خود را
منقلب و لرزان دید.
پس از آنکه گذاشت تن زخمدیده
شوهرش از درد بهخود بپیچد،
بهسمت پلکان شتافت و با پاهای
برهنه دواندوان در دل شب بیرون
رفت. ابتدا مستقیم بهسمت مقابل
دوید و فکری جز فرار در سر نداشت.
سپس وقتی به انتهای ملک رسید،
به راست، در جهت روستا، پیچید و
متوجه شد که بهسوی منزل پزشک
میرود. هنگام بازگشت به ویلا،
مرد بیچاره همچنان دور خود
میپیچید و مینالید. دکتر که هرگز
ستوان سوناگا را ندیده اما تعریفش
را شنیده بود، بهمحض ورود به
اتاق، بهتزده ایستاد.
آمپول آرامبخشی به او زد و روی
چشمهایش کمپرس گذاشت و
بیآنکه توضیحات نامفهوم و ناشیانه
توکیکو را گوش کند، باعجله از
آنجا رفت.
ستوان پس از گذراندن شبی
پرالتهاب، سپیدهدم بهخواب فرورفت.
توکیکو همانطور که میگریست و
آرام سينهٔ مرد را نوازش میکرد،
مرتب میگفت مرا ببخش...
مرا ببخش... ستوان از تب میسوخت
و آرام نفس میکشید.
توکیکو تا چند روز بالای سرش
باقی ماند؛ بیوقفه کمپرسهای سرد
را روی پیشانیاش عوض میکرد و
با انگشت پیوسته واژهٔ ببخشید را
روی سینهاش مینوشت.
ساعتها با ملایمت با او حرف
میزد و گذشت زمان را حس نمیکرد.
شبها تب ستوان پایین میآمد و کمی
بهتر نفس میکشید. توکیکو وقتی
کموبیش مطمئن میشد که او
هوشیاریاش را کاملا بهدستآورده،
دوباره سعی میکرد روی بدنش
خیلی واضح بنویسد مرا ببخش.
...
✍ ادو گاوارانپو
ترجمه محمود گودرزی
انتشارات چترنگ
ادامه دارد
...📚✨
هر تمنایی که پختم زیرگردون،
خام شد
زین تنور سرد هیهات است
نان آید برون
صائب
💢 #خودشناسی
🔵 ده فضیلت ضروری
در دنیای کنونی
ترجمه و صدا ؛ دکتر ایمان فانی
۱- تابآوری و انعطافپذیری↪️
یعنی ادامه دادن وقتی اوضاع
بهنظر خوب نمياد.
۲- همدلی ↪️
با رنج و تجربههای ویژهٔ آدمها
دیگه اتصال پیدا کنیم.
۳- صبر و حوصله ↪️
ترافیک، سیاست، از کوره دررفتن.
۴- نفع شخصی ↪️
بدون هنر ایثار هرگز نمیتوانیم
خانواده داشته باشیم یا.....
#کتاب_دانش 📚
📚🎧 ۱۹۸۴
قسمت ششم.
زیرا همانطور که احساس
تحت تعقیب بودن و حس
وفاداری به حزب در مغز
و روح اعضای حزب فرو
رفته بود همانطور هم
احساس غریزی از روح
و جسم ایشان بیرون
کشیده شد منطق و
عقل به وینستن میگفت
که بههرحال میبایست
استثناهایی وجود داشته
باشد ولی دل و قلبش این
نظر را باور نمیکرد..
جورج اورول
قسمت پنجم 👉
...
رسم زمانه برگشته.
خدا قسمت بکند بیستوپنج سال
پیش در خراسان مجاور بودم.
روغنی یک من دو عباسی بود.
تخممرغ میدادند ده تا صد دینار.
نان سنگک میخریدم به بلندی
یک آدم. کی غصهٔ بیپولی
داشت؟ خدا بیامرزد پدرم را
یک الاغ بندری خريده بود.
باهم دو ترکه سوار میشدیم.
من بیستسالم بود. توی کوچه
با بچههای محلهمان تیلهبازی
میکردیم. حالا همهٔ جوانها از
دل و دماغ میافتند...
باز قربان دورهٔ خودمان. ...
سهقطرهخون صادق هدایت
سرتاسر مملکتی را که فتح کردند،
مردمش را به خاک سیاه نشاندند
و به نکبت و جهل و تعصب و
فقر و جاسوسی و دورویی و
تقیه و دزدی و چاپلوسی و ...
مبتلا کردند و سرزمینش را
بهشکل صحرای برهوت
درآوردند. ...
توپمرواریدی صادق هدایت
حال که ملت محکوم به مرگ بطئی
است، اقلا باید اجازهٔ یک تکان را
به او داد.
شاید بتواند یوغ اربابهایشان را
تکان بدهد و سرنوشت خودش را
تعیین بکند.
تا پریشان نشود کار بهسامان نرسد!
حاجیآقا صادق هدایت
...
...
[ ادبیات ژاپن ]
داستانهای کوتاه
کرم ابریشم
( معمایی، فانتزی )
قسمت ۸.
ستوان هم از همسرش میترسید و
هم میلی جنونآمیز به او داشت.
اما زن لذت والای تهیج و آزار او
را کشف کرده بود.
سهسال سپری شده بود، زن با
چشمان بسته دراز کشیده باقیمیماند
و میگذاشت نور زنندهٔ خاطرات
در وجودش متجلی شود.
لجامگسیختهترین صحنهها، گویی با
نور فانوس جادویی معیوبی پخش
شده باشند. بهطرز مبهم و نامشخص
از زیر پلکهایش رد میشدند.
ناخوش که بود، همیشه چنین حالی
داشت، حافظه و تخیلش به هیجان
میآمدند و کمکم میلی وحشیانه
به شکنجهدادن آن شکار بیچاره بر
وی چیره میشد. هوشیار بود اما
نمیتوانست این جوشش درونی
خشونت را مهار کند.
ناگهان دریافت که اتاق پیرامونش
رفته رفته در ظلمت شب محو میشود.
اعصابش تحریک شده بود، قلبش
با این فکر که ممکن است دنیای
واقعی در دنیای کابوسهایش
فرورود، تپیدن گرفت. لازم بود چند
لحظه بگذرد تا بفهمد، که فقط فتیله
چراغ دارد ته میکشد، همین و بس.
دستش را بهسمت پیچ تنظیم دراز
کرد و اتاق دوباره غرق آن نور
عجیب نارنجی و نسبتآ غیرواقعی
شد. برگشت سمت شوهرش که
ظاهرآ کنارش بهخواب رفته بود،
خواب نبود از جایش تکان نخورده
و همچنان بههمان نقطهٔ خیالی
در جایی از سقف، چشم دوخته بود.
تا کی در این حالت باقی میماند؟
تحمل نمیکرد ساعتها افکارش
به چیزی پناه ببرد که او هیچ
سلطهای بر آنها نداشت.
خشمی خاموش در وجودش پاگرفت.
ناگهان خودش را روی او انداخت و
با خشونت شانههایش را تکان داد،
مرد که تعجب کرده بود، ابتدا
بهصورت غریزی سعی کرد خودش
را رها کند، سپس منصرف شد و با
نگاه، زن را به مبارزه طلبید.
توکیکو فریاد کشید معنی این نگاهها
چیست؟ بهخودت اجازه میدهی،
عصبانی باشی!
همانطور که از نگاهش اجتناب
میکرد، خودش را بهدست بازیهای
بیرحمانهٔ همیشگی سپرد.
ادامه داد...
اجازه نمیدهم عصبانی شوی!
باید از من اطاعت کنی.
هرچه آزارش میداد، بر سرش فریاد
میکشید و تهدیدش میکرد،
مردِ تنهای سرسختی نشان میداد و
تسلیم نمیشد.
آیا توان مقاومت را در ساعتها
تفکر و خیرهشدن به سقف مییافت؟
یا اینکه تحریکهای توکیکو دچار
جنونش میکرد.
بههرحال بیآنکه ذرهای کوتاه بیاید،
پیوسته چشمان از حدقه درآمدهاش
را که میخواستند سوراخش کنند،
بهسویش میگرفت.
توکیکو دستهایش را روی صورتش
انداخت و فریاد کشید با این چشمها
بهمن نگاه نکن.
بیآنکه متوجه شود چه میکند،
همانطور که دیوانهوار جیغ میکشید،
گذاشت انگشتهایش با تمام قدرت
در حدقه چشم مرد بیچاره فرو رود.
تودهٔ گوشتی که زیرش بود، از
درد بهخودش پیچید.
مرد با نیروی حیوانی منحصر موفق
شد او را بهعقب پرت کند.
...
✍ ادو گاوارانپو
ترجمه محمود گودرزی
انتشارات چترنگ
ادامه دارد
...📚💫
🌺ستان سعدی
باب هشتم
آداب ۵ عالم ناپرهیزگار
کور مشعلهدار است..
بیفایده هرکه عمر درباخت
چیزی نخرید و زر بینداخت..
آداب ۷ سهچیز پایدار نماند؛
مال بیتجارت و علم بیبحث
و ملک بیسیاست..
آداب ۱۹ دوکس دشمن مُلک و دیناند؛
پادشاه بیحلم و زاهد بیعلم..
بر سر ملک مباد آن ملک فرمانده
که خدا را نبود بنده فرمانبردار
گلستان سعدی || در آداب صحبت
کتاب دانش 📚
📚 کتاب دانش
آن روز که تصمیم بگيريد
خودتان را نجات دهید،
نه آدمهای اطرافتان را،
روز بزرگی است.
📔تکههایی از یک کل منسجم.
خودتان را از نیاز به خلق یک
شاهکار نجات دهید.
تنها چیز مهم این است که
پیشرفت کنید.
کامل بودن مهم نیست.
📔 بهرهوری آهسته.
..
🌀🌀🌀
دیکتاتورها عمومآ آدمهای ابله
و خندهداری هستند.
با شخصیتی عميقا سطحی ،
کاریکاتورگونه، تیپیکال و دهانبین. بسیاریشان حتی قدرت برقراری
ارتباطی ساده با افرادیکه در یک
مکان عمومی سرگرم گفتگو هستند
را هم ندارند.
از مطالعه و هنر متنفرند :/
هيچوقت حتی سر سوزنی
شوریدگی را تجربه نکردهاند.
دچار مشکلات روانی حاد و
افسردگی و ملالی مهارناپذیرند :)
" حتی جنگآور هم نیستند. "
تنها دستور قتل میدهند.
آنها میترسند عميقا از همهچیز
میترسند و این تا لحظهٔ مرگ هم
همراهشان هست.
کافيست دیکتاتوری
را یکروز بدون خدمتکارانش
در شهر رها کنید تا
" خودش گور خودش را بکند، "
چراکه توانایی برای زندگی
کردن ندارد و کسی هم نیست
تا غرورش را باد کند.
تا زندهباد زندهباد بگوید و او را
روی سرش بگذارد.
یک دیکتاتور
ترحمبرانگیزترین و حقیرترین
چیزیست که آدم میتواند در
طول زندگیاش ببیند.
موجودی عقیم که از توجه و
نگاه تغذیه میکند؛ یک کودک
سرخورده که دارد رئیسبازی
درمیآورد و بهانهٔ بازی احمقانهاش
جان هزاران هزار و گاهی
میلیونها آدمست ...
[ بریدهای از فیلم دیکتاتوری
اثر لری چارلز ]
...📚
......
|| ضیافت افلاطون |
قسمت ۴.
هومر میگوید:
خداوند توانایی خود
را در ارواح بعضی قهرمانان
دمیده... خدایان عشق معشوق را
بیشتر میستایند و بدان پاداشی
بزرگتر میبخشند...
پوزانیاس در جواب فدروس
چنین گفت:
نباید تنها به محاسن اکتفا کنیم؛
دو آفرودیت وجود دارد
( آفرودیت؛ خدای زیبایی ) که
خواص زن و مرد در وجود آن
دخیل است. و اروس( خدای عشق )
از هم جدانشدنی نيستند. ...
عاشقان فرومایه موجب بدنامی
عشق میشوند. اما آداب همین
است که کسی مجبور نشود برای
دراختیار درآوردن معشوق
بهزحمت افتد. و همچنین است
علاقهٔ به دانش وحکمت و ورزش.
و نیز حکومتهای مستبد و ستمگر
که به صلاح خود میدانند افراد
زیر سلطهٔ خود را از آموزش
حکمت و تحصیل و قدرت منع
میکنند تا سبب اتحاد برای آزادی
نگردند.
اگر کسی در جلب مال و مکنت
یا نفوذ و ریاست تن به خواری داده
جبین بر آستان مذلت ساید، یا
خود را پستترین بردگان و بندگان
دیگری خواند و بیارزش گرداند
یا بسیار سوگندهای غلیظ خورَد
و یا دریوزگی پیش گیرد، مسلم
است که بر چنان رفتاری ، دشمنان
او را سرزنشها کنند و دوستانش
ملامتها نمایند و عار خود شمارند
و از خویشتن برانند.
کوتهسخن اینکه در شهر ما آتن دوستداشتن و محبوب بودن از
بزرگترین شرافتهاست. ...
پس عاشقی که با تن بشری - نه
با نفس انسانی- عشق میورزد،
نه او را قدر و قیمتی هست و نه
عشق او را دوام و ثباتی. ...
دلباخته چیزی که دوام ندارد ،
زوال مییابد، اما دوستدار خوی و
خصال نیک و فرخنده، همیشه بر
میثاق محبت و عشق استوار
میماند، زیرا با مراعات انتظام و
انسجام دل به چیزی داده است
که برای همیشه لایتغیر و پر دوام
خواهد ماند.
هیچ کاری بهخودیخود زشت یا
زیبا نیست، بلکه هرکاری که
بهوجه زیبایی انجام گیرد، زیباست.
و اگر به شیوهٔ زشت و ناپسندی
انجام گیرد زشت است.
عشق بازاری؛ بهصورت است و تن
نه سیرت و جان، عشقی پست و
فانی در معرض تغییر و دگرگونی.
عشق به خلقوخوی شرافتمندانه
پابرجاست و فانیناشدنی.
عشق را نباید به زورگویی در
تعلق درآورد که چنین باشد پست
است و نابخردانه و حقیر و
ماندگار نخواهد بود.
هرگونه خدمت و تحمل هرگونه
سختی و مذلت در راه نادرست
عشق ننگ است و فریب در این
راه مایهٔ سرشکستگیست.
این مطالب ادامهدار است
ترجمه محمدعلی فروغی
هیچکس به اندازهٔ کسیکه حقیقت
را میگوید مورد تنفر واقع نمیشود
افلاطون
...📚📖
🚨🔔این پست به زودی حذف میشود...
🔥در این پوشه، ردّی از خیال و جوهر هنر نهفته است.💫
دارُ درختی شدهست گرمِ سراَنداختن
در همهکار اوستاست جز ثمراَنداختن
میوه بهکس داد؟ نه.
تنبههرسداد؟ نه.
چاره نماندست هیچ غیر براَنداختن
.. حسین جنتی
...
مطالعه 📖
زوربا با دهانی باز به آسمان نگاه
میکرد ؛ ارباب، میتوانی بگویی
معنای تمام این کارها چیست؟
اینهمه چرخها را کدام دست
میچرخاند؟ و برای چه؟ مردم چرا
باید بمیرند؟ ما از کجا میآییم و به
کجا میرویم؟ پنجاه تن کاغذ
جویدهای بگو!
گفتم نمیدانم.
نمیدانی؟ پس آنهمه کتابهای
لعنتی که خواندهای برای چیست؟
گفتم آنها برای سرگردانی و حیرت
انسان گفتگو میکنند.
زوربا ما مانند نوزاد حشرهایم. نوزادی
خرد و ریز _ روی درخت غولپیکر،
روی برگها زندگی میکنیم. پارهای
از ما شهامت داریم و خود را به
لبهٔ برگ میرسانیم، همان لحظه
است آغاز... آغاز خطری عظیم،
عدهای پرودگار را در کار درآورده
میگویند خدا.
عدهای دیگر از لبهٔ برگ مهلکه را
مینگرند میگویند جایی خوب و
عالی. بهآنچه مورد احتیاج جامعه
است باید پاسخ مثبت داد. ¤
《 شورش و طغیان چیست؟ 》
واکنش انسان برای غلبه
بر آنچه احتیاج جامعه است، خلق
دنیای نوین، دنیایی پاکتر و بهتر. ...
من و زوربا شامگاه از کار برمیگشتیم،
سعی داشتیم کاری نکنيم شیطان
درونمان بیدار شود، سکوت سنگین.
آیا آنچه را که روح مینامیم برجای میماند؟...
مهمانکده مادام اورتاس ویرانه شده
بود... همان راهب بهدیدن ما آمد!
با آتشی که در کلیسا بهپا کرده بود،
حرفهایی زد، آمده بود که پنهان
شود. ... رفت کنار دریا خوابید و
زوربا او را مرده یافت ...
ارباب، من هربار دستخوش رنج
و محنتی میشوم قلبم دوپاره
میشود. دیگر جای سالم ندارد؛
سراسر بدنم پوشیده از زخمهایی
است که التیام یافته ولی جای زخم
آن باقیماندهاست. ...
فقط لحظهٔ اکنون ، نه دیروز نه
فردا مهم نیست... ||
سهنوع افراد بشر وجود دارد؛
دستهای که هدفشان خوردن،
ثروتمندشدن، مشهور شدن است.
دستهٔ دوم توجهشان به خود نیست،
اینان میکوشند ذهن دیگران را
روشن کنند. دستهٔ بعدی میخواهند زندگیشان در سراسر هستی و
درختان و ستارهها باشد؛
تبدیل ماده به روح. همسایهٔ ترکی
داشتیم که بهمن گفت:
گوش کن: نه هفت طبقهٔ آسمان
و نه هفت طبقهٔ زمین برای
جادادن خدا کافی نیست، ولی
قلب انسان بهتنهایی میتواند او
را در خود جای دهد.
پس آلکسیس خیلی مواظب باش
تا هیچگاه دل کسی را نشکنی!
ص ۴۱۳
زوربای_یونانی
نوشته نیکوس کازانتزاکیس
ترجمه محمود مصاحب
انتشارات نگاه
ادامه دارد...
کتاب میخوانیم فراموش کنیم،
این شریفترین آدمیان بهیادمان
میآورند...
قویترمان میکنند، دوام میآوریم..
...📚📖
[ #روانشناسی ]
روش تی،آی،سی _ تی،اُ،سی
دو ستون درست کنید؛ سمت
راست نخستین اندیشهٔ منفی؛
باید اینهمه کار را انجام دهم.
مثلا باید پایاننامه بنویسم؛
( شما اون کاری که براتون
سخته رو بنویس ) خب با این
فکر کلافه میشید؟
سمت چپ؛ مجبور نیستم انجامش
بدم رو بنویس. حالا بنویس بعدا
که حوصلشو داشتم انجام میدم.
حالابنویس؛ چرا کلافم میکنه.
چرا نگرانم. چرا حوصله ندارم.
چرا انگیزه ندارم. برای هر سوال
بین 0 تا 100 امتیاز بده. سوالات
دیگر را هم اگر به ذهنتان رسید
اضافه کنید. چطوری؟
تیآی.سی ۱- باید پایاننامه بنویسم.
خطای شناختی را پیدا کن و بعد
تیاُ،سی ۱- مجبور نیستم بنویسم.
( خطای شناختی را با افکار سالم
عوض کن ) در محل کار، خانه،
روابط، این روش آزموده شده.
یک مثال دیگه؛
تیآی،.سی ۱- هرگز خانه را تمیز
نمیکنم. خطای شناختی
( پیشگویی... )
تیاُ،سی ۱- میتوانم کمکم این کار
را بکنم. مجبور نیستم اما بهجای
کلافهشدن یک ساعت مشخص
تعیین میکنم.
محل کار ؛ مثلآ تقاضای اضافهحقوق؛
به همین روش بنویسید تا نتیجه
بگیرید :) نوشتن افکار منفی
فوقالعاده خوبه.
کارهاتون رو هم فهرست کنید.
تعهد و کارآمدی و مسئولیتپذیری،
خوشنودی، کمترین اتفاق ممکنه.
فواید و زیانهای دستبهکارشدن
را بنویس و امتیاز بده.
از انجام چهکاری طفره میرم؟
بنویس. روز به روز با کار کوچک
شروع کنید.
[ در اوایل کتاب، دکتر برنز
تأکید کرده این کتاب فقط با
نوشتن تأثیر داره. ]
حتی اگر فکر میکنید
همهچیز از قبل تعيين شده
زیر لگدهای بیرحمِ ناامیدی؛
با اراده، ناممکنها ممکن میشود..
اگر هم قصد دارید حالخوب داشته
باشید، وقت باارزش خود را
حواشی زندگی دیگران هدر ندهید.
قسمت قبل 👉
از حالبد به حالخوب
دکتر #دیوید_برنز
ترجمه مهدی قراچهداغی
...📚🌿
نجاتدهنده مُرده است ...
ما خود نجاتدهندهٔ خودمان هستیم
راه سختیست اما..
بینتیجه نیست. .. رنه دکارت |
...
قسمت ۱۱ #رمان
بههرحال ژاک وابستگی خانواده
را میدید. روزهای پنجشنبه به
بشکهسازی میرفت؛ حیاط کارگاه
پر از حلقههای آهنی و چند کارگر،
عرب، ایتالیایی، ... روی میز، بشکه میساختند... صدای ضربهٔ چکش
روی قلمها... ارنست با تمام قدرت میکوبید... حلقه سرد میشد و
دور چوب فرومیرفت...
ناگهان ژاک از روی نیمکت افتاد...
و انگشتش بهکلی له شد ...
ارنست او را در بغل گرفت و
شتابان بهخانهٔ دکتری عرب رسیدند.
.. در خانه بازهم بچه را بوسید...
اکنون هم انگشتش گواهی همان
روزها را میداد.
از زمان مرگ مادربزرگ و خاله
مارگریت، مادر دربارهٔ قوم و
خویشهای ازدسترفته حرف نمیزد.
برادر و خواهر باهم زندگی میکردند.
ارنست موهایش یکدست سفید شده
بود اما چهرهاش جوان مانده بود.
پشتش یکسره قوز پیدا کرده بود.
بدنش درد میکرد و رماتیسم داشت.
ارنست احتیاج داشت کسی به او
برسد و خواهرش هم بعد از رفتن
بچهها به همنشینی یک مرد نیاز
داشت...
زبان نداشتند اما از حال همدیگر
خبر داشتند. ژاک آنها را دوست
داشت، حال آنکه بارها در
دوستداشتن بسیاری از موجوداتی
که سزاوار بودند توفیق نیافته بود.
دایی از حال دنیل پرسید برادر ژاک..
دیگر فقیر نبودند اما به قناعت
عادت کرده بودند. زندگی مرتبا
بدبختی میزاید بیآنکه حتی از
آنچه در شکم دارد علامتی ظاهر کند.
او هرگز نمیتوانست از آنان بفهمد
که پدرش چجور آدمی است.
او خود یقین نداشت که خاطرات
پرمایه در درون او کودکیاش را
نشان دهد. دو سه تصویر برجسته
را درمیآمیخت ؛ کسی را که سالها کوشیده بود از خود بسازد محو کند
و سرانجام او را به همان موجود بینامونشان و کوری بدل کند که
آن همه سال بهواسطهٔ وجود
خانوادهاش همچنان باقیماندهبود
و تمام اصالت حقیقی او از آن بود.
و حالا این مرد بهصورتی افسانهوار
از پدر او حرف میزد. تمام سنگینی
وجود مردانهٔ خود را بهکار گرفته
بود تا سرنوشت این بچهای را که مسئولیتش با او بود عوض کند و
درواقع عوض هم کرده بود.
آقای برنار معلم دورهٔ ابتدایی،
اکنون روبروی ژاک بود . در آپارتمان کوچکش، پیر شده بود. پیری زیر
پوست گونهها و دستها. گذشت
عمر او را ملایمتر کرده بود.
اما هنوز صدایشمحکم بود.
مثل همان موقع که میگفت:
بهردیف دو. دو ! نگفتم بهردیف پنج !
ص ۱۰۸
📚 آدم اول
👤 آلبر کامو
ترجمه منوچهر بدیعی
انتشارات نیلوفر
...📚📖
آنت شومترین جنگها
را شناخت...
جنگ کارگران را، نه بر ضد طبیعت یا
بر ضد اوضاع _ نه برضد توانگران
تا نان خود را از چنگشان بیرون کشند
_ بلکه جنگ کارگران برضد کارگران ،
تا نان و خردهریزهایی را که از
میز توانگران یا دولت ،
این قارونِ خسیس ،
بهزمین ریخته میشود از همدیگر
بربایند. ...
این نهایتِ بینوایی است .
|| #رومن_رولان #جان_شیفته
ترجمه؛ م.ا.بهآذین
نشر دوستان/ ص ۲۶۷ |
@ktabdansh 📚
.
...
مطالعه 📖 رمان
📚 جوان خام podorostok
✍ فئودور میخایلاویچ
داستایوفسکی
مترجم عبدالحسین شریفیان
انتشارات نگاه
قسمت ۴.
افکار شما حتی اگر افکاری پلید
باشند، همیشه تازمانیکه در
سرتان باقیماندهاند ژرفترند،
چون بهبیان آیند چرندتر و غیرشرافتمندانهتر از
کار درمیآیند.
روز نوزدهم سپتامبر یک گام
دیگر برداشتم. بهیک حراجی رفتم؛
آپارتمان مادام لبرش. سوداگران و
یهودیان... به اشیای روی میزها نگاه
کردم... احساس میکردم میز قمار
است، من حق انتخاب دارم! ...
بعضیها بههیجان آمده بودند...
آلبوم خانوادگی با دو روبل و پنج
کوپک خريدم... معمولآ اولین ورق
باخت میآورد...
آقایی شیکپوش گفت اوه، دیر
رسیدم. شما خریدید؟...
- ده روبل میفروشم... وقتی تقاضا
هست، بازار هم هست... دوستم افیم '
گفت که کرافت میخواهد مرا ببيند.
به منزل درگاچف رفتیم... کرافت بیستوششساله و لاغراندام، موبور..
( با مهمانان بحثهایی کردند ...
استدلال منطقی فینفسه
پیشداوریها را از میان برخواهد
داشت. یک اعتقاد عقلانی احساس
را هم برمیانگیزد مردم بسیار
گونهگوناند احساسشان را بیدرنگ
عوض میکنند... ) خودم را وارد
بحث کردم تا مرا خوب بپندارند...
متزلزل شدم... نه من نباید با مردم
ارتباط داشته باشم... دلیرانه حرف
میزدم اما گویی زبان نداشتم؛
من حق ندارم دربارهٔ کسی داوری
کنم. هرکسی اندیشهٔ خودش را دارد.
آزادی فردی یعنی آزادی خودم،
مقدم بر همهچیز است. *
من با پرداخت پول به جامعه
بهصورت مالیات توقع دارم
کسی مالم را ندزدد، بهحقوقم
تجاوز نکند.مرا مجبور نکنند به
بشریت خدمت کنم. بگوئید چرا من
وظيفه دارم شریف باشم؟ من اختیار خودم را کلا ازدستدادم. با شتاب
حرف میزدم. همه سرتاپا گوش
دادند.
در دنیا سهجور آدم فرومایه وجود
دارد؛ آنان که پستی خود را بهترین
فضیلت میدانند. آنان که فرومایگان شرمسارند اما بازهم بهآن ادامه
میدهند و فرومایگان محض و بالفطره.
در جامعهٔ ما هیچچیز روشن نیست.
شما منکر وجود خدا هستید و
قهرمانگرایی را نفی میکنید.
من که فقط یکبار در دنیا زندگی
میکنم، اجازه دهید دربارهٔ منافع
خودم بهداوری بنشينم. برای من
چه اهمیت دارد که در یکهزار سال
چه بر سر انسانیت شما میآید اگر
بنا به اصول و تعالیم شما، قرار
باشد من نه به عشق برسم و نه
به زندگی آینده، نه بهعنوان قهرمان
مورد توجه قرار گیرم؟
نه، اگر چنین باشد من ترجیح
میدهم به جاهلانهترین وجهی
برای خودم زندگی کنم و همه را
بگذارم به جهنم بروند!
بهمن میخندید، میخواهید از شما
تبعیت کنم؟ .. همگی به درگاچف
دست دادند و بدون اندک توجهی
بهمن رفتند.
بهدنبال کرافت از در بیرون رفتم.
خود را به واسین رساندم؛
گمان میکنم شما پدرم ورسیلوف را
میشناسید. نظرتان دربارهٔ او چیست؟
... جوانخام
ادامه دارد
📚📖
...
[ #روانشناسی ]
در ادامهٔ تنبلی
اگر باید همیشه آری بگویید و همه
را راضی کنید مسألهساز میشود.
بیمیلی هم یکی از دلایل تنبلی
است. وقتی از انجام کاری طفره
میروید و بیعلاقه هستید وقتی
واقف هستید،دلایلش را از خود
بپرسید. مرتبکردن، نظافت،
خرید ضروری، مراجعه به پزشک
و... یک گزارش ساده بنویسید؛
فایده آن کار چیست؛
از خواب بیدار میشوید تا شب
میگوئید انجام میدم، در پایان روز
هیچ؟! به زیان انجام ندادنش فکر
کردید؟ فواید و تحلیل سود و زیان
را دوباره بنویس در دو ستون؛
۱- فواید؛ اگر شروع کنم احساس
بهتری دارم.
۲- زیان؛ ممکنه خیلی وقت بگیره.
امتیازات شروع را هم بنویس و
مقایسه کن. حالا برنامهریزی؛
میخواهم بدانم دقیقا از کِی شروع
میکنید ، از چه ساعتی :|
مثلآ ورزش کردن، رژیم لاغری ...
حالا دو ستون دیگر؛
۱ - مشکلات ... ۲ - راهحل ...
مرحلهٔ سوم؛ کار را ساده کنید؛
○کار را به اجزای کوچک تقسیم کنید.
○در هر زمان به یکی رسیدگی کنید.
○فقط لحظهٔ اکنون مهم است.
○زمانهای کوتاه و محدود.
درضمن تنبلها میگن بیفایدست
۱۰ تا ۱۵ دقیقه تا آخر شب خودش
یه دریاست. بله. مجبور نیستید اما
کار کوتاه خوشایندتره :)
مرحلهٔ چهارم؛ مثبت فکر کنید؛
بالاخره ممکنه از انجام ندادن کاری
ناراحت بشید، مثلا به جاش
تلویزیون ببینید، علتش اینه که
شما بهطرزی غیرمنطقی و
غیرواقعبینانه فکر میکنید.
وقتی اجتناب میکنید خود را فريب
میدهید.
( دکتر آرون بک) افکار منفی را
تی، آی، سی یا " شناختهای مخل
انجام کار" نام گذاشته و شما
میتوانید جای اینها رو با
تی، اُ، سی یا " شناختهای کارگر "
عوض کنید. در بحث بعدی یاد
میگیریم.
از حالبد به حالخوب
دکتر دیوید برنز
ترجمه مهدی قراچهداغی
قسمت قبل 👉
" ما باید سرنوشت خود را
مثل انداممان بشوییم و شیوهٔ
زندگیمان را مانند لباسهایمان
عوض کنیم. فرناندو پسوا "
...📚
💭
پیش از شما
بسان شما بیشمارها
با تار عنکبوت نوشتند روی باد:
کاین دولت خجستهٔ جاوید،
... .. زنده باد!!
محمدرضا شفیعی کدکنی
...
قسمت ۸
میگفت که احتیاج به آرامش دارد
و به هرآنچه آرامشش را بههم میزد
توجه میکرد و این علتها ولو بسیار
کوچک، به خشمش درمیآورد.
حالش از دیروزش بدتر میشد و
خود را فريب میداد زیرا تفاوت
بسیار ناچیز بود.
نزد پزشک معروف دیگری رفت.
او هم همان حرفهای اولی را زد.
پزشک حاذقی که از آشنایان
دوستش بود فرضیههایی زد که
بر وحشت او افزود. اعتقادش به
معالجات از میان رفت و افسرده
شد. _ یک پزشک را انتخاب و
دستوراتش را مو به مو اجرا
میکنم، فعلا تردید کافیست.
گفتن این حرفها آسان بود و
درد پهلویش شدت میگرفت.
اشتهایش کم میشد و نیرویش
سست. تنها او بود که از این تحول
خبر داشت و هیچیک از اطرافیانش
آن را نمیفهمیدند یا نمیخواستند
بفهمند.
زن و دخترش در تب ضیافتها
گرفتار و از او در خشم.
برخورد پراسکویا فیودورنا با بیماری
شوهرش آشکارا این بود که او بهانهای
برای آزار او دارد.
ایوانایلیچ در دادگاه هم بنظرش
میرسید که طوری تماشایش میکنند
که انگاری باید جایش را خالی کند...
دستش میانداختند...
در بازی ورق میباخت... و همه
میگفتند اگر شما خستهاید بازی
را قطع کنیم ... گرفته و عبوس
ادامه میدادند. شام میخوردند
و میرفتند. ایوانایلیچ تنها
میماند و خوب میدانست که
زندگی برایش تلخ است و زندگی
دیگران را هم تلخ میکند و این زهر
در جانش جاخوش کرده.
با درد جسمانی اغلب شب بیدار
میماند. صبح باز باید لباس بپوشد
و به دادگاه برود... هر لحظه عذابی
بود که این زندگی را لب گودال
گور بهتنهایی تحمل کند بیهیچ
همنفسی که حال او را بفهمد و
غمخوارش باشد.
پنج.
یکی دو ماه گذشت. قبل سال نو
برادرزنش نزد آنها آمده بود. با دیدن ایوانایلیچ دهان باز کرد که فریادی
از تعجب بکشد، مبهوت در چهرهاش
خیره شد.
چی شده ؟ خیلی عوض شدهام؟
بله... عوض که شدهای! ...
در آینه خود را دید ... عکسها را
هم... دلش گرفته و جانش تاریکتر
از شب شده بود.
... در تالار پذیرایی را آهسته باز کرد
و پاورچین پشت در ایستاد و گوش
کرد...پراسکویا فیودورنا میگفت
نه، تو مبالغه میکنی!
مبالغه یعنی چه؟ تویی که نمیبینی.
آخر چهاش است؟
ایوانایلیچ از در دور شد.
کلیه، کلیهام جدا شده و در شکمم
ویلان است. .. در خیالش سعی کرد
او را جای خود بنشاند..
دستور داد کالسکهاش را آماده کنند...
زنش با مهربانی بیسابقهای پرسید
کجا میروی، ژان؟
ص ۵۵
...
|| مرگ ایوانایلیچ
_ لئو تولستوی
ترجمه سروش حبیبی
نشر چشمه. |
ادامه دارد
...📚
..
[ #روانشناسی]
بسیاری از اشخاص در شرایط
افسردگی و نگرانی تنبل میشوند
و قدرت حرکت خود را
ازدستمیدهند.
" حال و حوصله ندارم، صبر میکنم..
* این حال و حوصله هرگز از راه
نمیرسد.
○● کار مقدم بر اندیشه است.
وقتی شروع کنید میبینید:
اقدام= انگیزه = اقدام بیشتر.
اغلب فکر میکنیم اشخاصموفق اعتمادبهنفس دارند؛ اما - رسیدن
به هدفها با فشار روانی همراه
است. موانع هم وجود دارد؛ نه
دلسرد میشوند و نه تحملشان
کم میشود. پس رویارویی کنید
و ایستادگی. از شکست نترسید؛
از 0 تا 3 امتیاز دهید:
۱- تن به کار نمیدم چون حالم
خوب نیست.
۲- طفره میرم چون بهنظرم
دشوار است.
۳- وقتی از دیگران خشمگینم
کار نمیکنم.
۴- احساس میکنم کارم را
بهشکل مطلوب انجام نمیدم.
۵- هر جا احساس کنم دیگران
ریاست میکنند از کار طفره میرم.
خب، از روش خیال ترسیده
استفاده کنید.
بزرگنمایی کردن مشکلات،
ذهنخوانی، کاملگرایی، باعث طفره
و تنبلی میشود.
بنویس؛ این کار منه، مسئولیتی که
دارم، با طرز تلقی جدید و درست،
انجامش میدم، با کیفیت خوب،
بقیش مهم نیست و تمام :)
برخورد ما با کسیکه از ما تعریف
کند، بسیار انگیزشبخش است،
اما پاداشها باید از درون انسان
نشأت بگيرد. تنها انگیزه و اندیشهٔ
شماست که میتواند شما را
خوشحال یا ناراحت کند. اگر برای
خود بهایی قائل نشويد هرگز کاری
برای خوشنودی خود نمیکنید.
کلمات بایددار را اینطور تعبیر
میکنید که خب، حالا فرصت دارم
بعدا انجام میدم، این بعدا گفتنا
انجام دادنش دشوارتر میشه.
( گاهی بهجای باید، بهتر است را
جایگزین کن )
مرتب کردن اتاقتان، تخت، لباسها. مسامحهکاری و تنبلی دیگران را
ناراحت میکند. فقدان قاطعیت
بههمراه میآورد. اینگونه نباش.
اخلاق، وظیفه، اهمیت به کارها
عزتنفس را بهبرداشت دیگران
منوط میکند. اما تسلیم خواستههای غیرمنطقی نیز نشوید.
تمرین کنید و بنویسید.
<< انسان نهتنها با عمل،
بلکه با بیعملی نیز میتواند
بهدیگران آسیب برساند.
جان استوارت میل >>
قسمت قبل 👉
از حالبد بهحال خوب
دکتر دیوید برنز
ترجمه مهدی قراچهداغی
...📚☘🪷