ktabdansh | Unsorted

Telegram-канал ktabdansh - کتاب دانش

1541

📚از بَس کتاب در گِرُوِ باده کرده ایم ، امروز خشتِ میکده ها از کتابِ ماست .📚 ارتباط با ادمین : @marymdansh

Subscribe to a channel

کتاب دانش

❤️‍🔥اینجا پر از ناب ترین و مفیدترین
چنلای تلگرامه که باهاشون میتونی به هرچی که آرزوشو داری برسی🧚🏻‍♀️✌️
💕با این چنلها ارتعاش و فرکانس زندگیت رو تغییر بده🍂🦋

••جوین شو تا لیستمون پاک نشده••👇🏽

Читать полностью…

کتاب دانش

.
من با زندگی خصوصی تو
چه‌کار دارم؟ ولم کن! برو به‌همان
غر زدن‌های شرافتمندانه‌ات برس
و نمایش انسان‌دوستانه‌ات را
بازی کن.
دکتر در همین حین زیرچشمی نگاهی
به جعبه‌ی ویلن سل کرد و ادامه
داد : قره‌نی و شیپور بزن. هرکاری
دلت می‌خواهد بکن، اما حق نداری
به اعتبار کسی توهین کنی!
اگر نمی‌توانی این مسئله را رعایت
کنی، دست‌کم کاری هم به کار آن‌ها
نداشته باش!
آبوگین سرخ شده بود، پرسید:
ببخشید، منظورتان چیست؟
منظورم این است که این شکل بازی
کردن با افراد کاری حقیر و پست
است. من پزشکم. تو به پزشک‌ها و
همهٔ کسانی‌که کار می‌کنند و با
فحشا و فساد کاری ندارند مثل
نوکرها و برده‌های خودت نگاه
می‌کنی. خب ممکن است نگاه تو
این‌گونه باشد، اما هیچ‌کس به تو
این حق را نمی‌دهد با یک مرد
داغدار این‌گونه رفتار کنی.
آبوگین به آرامی گفت: به چه جرأتی
این‌طور صحبت می‌کنی؟ و حالت
چهره‌اش دوباره تغییر کرد، اما
بی‌تردید این بار پر از خشم بود.
دکتر فریاد برآورد: نه، تو چطور
جرأت کردی؟ با اينکه غمم را دیدی،
مرا به اینجا کشاندی تا به این
مزخرفات گوش کنم و دوباره با
مشت روی میز کوبید:
تو حق نداشتی درد انسان دیگری
را به مسخره بگیری.
آبوگین فریاد زد: مهار احساسات‌تان
را ازدست داده‌اید. این بی‌انصافی
است. من هم آدم بدبختی هستم و...
دکتر با لبخند تحقیرآمیزی گفت:
بدبخت، این کلمه را بر زبان نیاور،
اصلا به شما نمی‌آید. آدم ولخرجی
که قرضش را نمی‌تواند پرداخت
کند خودش را بدبخت می‌داند.
خروس اخته هم چون تنبل و پرخور
است بدبخت است. آدم بی‌لیاقت!
آبوگین فریاد زد: آقا، احترام خودتان
را نگه دارید. برای گفتن این حرف‌ها
کتک می‌خورید! می‌فهمید؟
آبوگین به سرعت دست در جیب
کناری‌اش کرد، دفترچه‌ای بیرون
کشید، دو اسکناس از داخل آن
برداشت و روی میز پرتاب کرد و
گفت: اين هم حق ویزیت‌تان، و
درحالی‌که سوراخ‌های بینی‌اش
گشاد شده بودند گفت: حق شما
پرداخت شد.
دکتر فریاد زد: به چه جرأتی به‌ من
پول می‌دهید؟ و اسکناس‌ها را با
دست از روی میز به زمین پرتاب
کرد:
توهین را نمی‌توان با پول جبران کرد!
آبوگین و دکتر رو در روی هم
ایستادند و با خشم توهین‌های
ناشایست نثار هم کردند.
طوری‌که انسان تصور می‌کرد
هرگز در زندگی‌شان حتی در هنگام
دیوانگی، چنین حرف‌هایی نزده‌اند
که تا این حد غیرمنصفانه، گستاخانه
و مزخرف باشد.
خودخواهی ناشی از غم و ناراحتی
در هر دوی آنها موج می‌زد.
آدم‌های غمگین، خودپسند، مغروض،
غیرمنصف و ظالم حتی به اندازهٔ
آدم‌های دیوانه هم قادر به درک
یکدیگر نيستند. غم باعث اتصال
افراد نمی‌شود، بلکه بین آنان فاصله
می‌اندازد و حتی بی‌عدالتی و
بی‌رحمی در افراد غمگین بیشتر از
افراد شادمان است.

داستان‌های کوتاه
□ دشمن‌ها
آنتون چخوف
قسمت ۱۰.
ادامه دارد

...📚✨

Читать полностью…

کتاب دانش

.

#مطالعه 📖 #رمان

📚 جوان خام podorostok
✍ فئودور میخایلاویچ
داستایوفسکی
مترجم عبدالحسین شریفیان
قسمت ۸.

بسیار خوشحال و سرحال وارد
شد... لباس‌هایش باوجود کهنگی
خوش‌برش و عاری از جلفی بود...
موهای پرپشت و نقره‌گونش را
دوست داشتم...
' پیروزی، ما بردیم..‌‌. لیزا کارت را
ول کن. زن نباید کار کند. زن اگر
کار نکند، قدرتی سهمگین است.
عقیدهٔ تو چیست؟ آکاردی ماکارووچ؟
" چه سخن متینی. رو به مادرم کرد...
مردی بود روشنفکر و توانا، از کار
بیش از حد، از پای افتاد. شادی‌های
ناشی از کار و زحمت را تنبل‌ها و
بیکاره‌ها اختراع کرده‌اند... اگر
مرحوم زنده بود، آنان را از ارث
محروم نمی‌کرد... اما قانون به‌نفع
من رأی داده... من با کسی شریک
نمی‌شوم. آکاردی لباس‌های بهتری
بپوش... از شاهزاده پول نگیر...
می‌دانم برنامه‌ای در سر داری...
مادرم موضوع پول را به او گفته
بود...
گفتم من یک ایده دارم، شرمسار
نیستم...
' من از ماهیت فکرت آگاهم؛
مفهومش یعنی؛ سر به بیابان می‌گذارم. ناتالیا پاولونا او می‌خواهد یک
روتشیلد شود...
چگونه احساساتم را پیش‌بینی می‌کرد؟
' شما از مسکو آمدید که دردسر درست کنید...‌شما خود را در گوشه‌ای پنهان می‌کنید... عصبی هستید...‌
ابدا چنین نیستم. داشتم می‌جوشیدم.
آندری پتروویچ شما یادتان نیست
اولین بار چگونه همدیگر را ملاقات
کردیم...
' اولین بار یک‌سالت بود و بعد
چهار‌سال... ‌من چهرهٔ مادرم در
ذهنم ماند...‌درخت‌های لیمو...
تاتیانا پاولونا مرا به تئاتر برد...
من در خانهٔ آندرونیکوف شما را
دیدم. خانم‌های جوانی که به من
فرانسه یاد می‌دادند...
سی‌و‌هفت‌ساله بودید، خندهٔ شما
قلبم را شاد کرد...
او واقعا لبخند زد.
' آن روزها در مسکو شادترین
روزهای زندگی‌ام بود... پسرم
تو بدجوری عوض شده‌ای.
شما ثروت وسوسه‌کننده‌ای داشتید؛
از ترس طلبکاران خودتان را آفتابی نمی‌کردید. برای همین منظور به
مسکو آمدید. ماجرا به بردن من
بی‌گناه به مدرسهٔ توشار پایان
پذیرفت، درحالی‌که شما را
می‌پرستیدم.‌ آرزو می‌کردم فرار
کنم و نزد شما بیایم...‌
پرسیدم چرا اسمم دالگورکی بود
و نه ورسیلوف. توشار موهايم را
گرفت و مرا از اتاق بیرون آورد.
تو حق نداری کنار آقازاده‌ها بنشینی،
تو از تبار پستی هستی، چند مشت
جانانه به گونه‌ام زد. من گریه
کردم...‌ من حیرت‌زده شده بودم
نه خشمگین و کینه‌توز...‌

همکلاسی‌هایم به من می‌خندیدند
و تحقیرم می‌کردند.
توشار با من مثل یک نوکر رفتار
می‌کرد... غریزهٔ نوکر صفتی‌ام به
دادم رسید تا سخت خوشحالش
کنم.‌ امروز تعجب می‌کنم چرا
این‌قدر احمق بودم.
...جوان‌خام

ادامه دارد

...📚📖

Читать полностью…

کتاب دانش

.
دست به‌سوی انسان فرولغزیده
پیش ببرید تا بلندش کنید،
و اگر امیدی به نجاتش نیست،
به تلخی بر او اشک بریزید؛
به بیچارگی‌اش نخندید.
دوستش بدارید و در وجود او
خود را ببینید و بر او همان‌طور
قضاوت کنید که
بر خود می‌کنید
.

📓 آبلوموف

Читать полностью…

کتاب دانش

من نه به رنگ پوست تعصب دارم،
نه به طبقه و نه به مذهب.
تنها چیزی که به آن اهمیت می‌دهم،
این است که کسی انسان هست
یا خیر.
بالاتر از این نمی‌توان بود.
✍ #مارک_تواین

#مستند
#ویدئو_مستند

ساموئل لنگهورن کلمنز

Samuel Langhorne Clemens

نویسنده و طنزپرداز امریکایی
( مارک تواین؛ که شهرت خود را
مدیون رمان هاکلبری فین و
ماجراهای تام سایر است.
ویلیام فاکنر او را پدر ادبیات
امریکا نامیده است.
آثار او؛ شاهزاده و گدا،
وزغ جهنده، زندگی من ، بشر چیست؟
... و بسیاری آثار فاخر...

" فرار کن، همه‌چیز را فهمیدند"
مارک تواین به‌شوخی و به‌طور
ناشناس برای ۱۲ فرد عالی‌رتبهٔ
سیاسی تلگرافی با این مضمون
ارسال کرد: صبح روز بعد
تمام ۱۲ نفر از شهر خارج شدند..!!

تعدادی از کتاب‌های مارک تواین 👉

@ktabdansh 📚📖
.

Читать полностью…

کتاب دانش

.

[ #روانشناسی ]

کتاب آمار روانپزشکی امریکا
فوبیای اجتماعی را ترس پیوستهٔ
شخص از موشکافی احتمالی
دیگران و نگران از کاری که می‌کنند
می‌داند. * لرزش دست هنگام امضا
در جمع - ترس از صحبت در جمع
- ترس از قضاوت... حملهٔ خجالت
را که قبلا خوانديم تکرار کنید.
* روبرو‌شدن با هراس‌های خود *
روش علم معانی برای برخورد با
این درشت‌نمایی بسیار موثر است.
اگر حین صحبت، دوست شما متلک
بپراند، چه برخوردی می‌توانید
داشته باشید؟
برگهٔ روزانه روحیه‌سنجی را
دوباره تهیه کنید. فرض کنیم
قرار است مدت 5 دقیقه در جمع
صحبت کنید، چقدر نگران می‌شوید؟
طرز فکرتان را بنویسید.
احساس نگرانی شما از آن روست
که به‌خود پیام‌های منفی‌ مخابره
می‌کنید.
فصل ۱۶. مصاحبه استخدامی
یا ورود به دانشگاه.
در مصاحبه باید به‌قدری
اعتمادبه‌نفس داشته باشید که از
خود بپرسید آیا این شغل، این مدرسه،
این دانشگاه مناسب من است؟
شاید بگوئید سایر داوطلب‌ها از
من واجد شرایط‌تر هستند.
شرمنده، غمگین، مأیوس، ناکام،
عصبی، دلواپس... احساس منفی
شما هست. ذهن انسان به‌گونه‌ای
طراحی شده که اگر او را در
معرض خطر قرار دهید، هراسان
می‌شود اما اگر به نتیجهٔ مثبت
بیندیشید به احتمال زیاد حال
بهتری پیدا می‌کنید.
اگر شخص دیگری جای
شما باید برای مصاحبهٔ کاری برود،
به او چه می‌گفتید؟

قسمت قبل 👉

از حال‌بد به‌حال خوب
دکتر دیوید برنز
ترجمه مهدی قراچه‌داغی



یاد گرفتن تنها یک جمله از کتابی
که ارزش خواندن را دارد،
می‌تواند مسیر زندگی را تغییر
دهد. *

شخصیت انسان خریدنی نیست
بلکه شخصیت را هرکسی برای
خودش می‌سازد، ارزش دادن
به شخصیت‌های عالی یعنی
ارزش دادن به انسانیت.
جناب حافظ شیرازی چه زیبا
فرمودند

به خط و خالِ گدایان مَده
خزینهٔ دل...
به دستِ شاه‌وَشی دِه که
محترم دارد...

...📚🌾🌿

Читать полностью…

کتاب دانش

.

آبوگین با لحنی محزون گفت:
اگر دیگر دوستم نداشتی و دلباخته
دیگری شدی، خب می‌گفتی!
چرا با نیرنگ، چرا با این حقهٔ کثیف و
مسخره؟ هدفت چه بود؟
چگونه می‌توانی رفتارت را توجیه
کنی؟ مگر من با تو چه کردم؟
گوش کنید دکتر...
آبوگین به‌سمت کریلف رفت و با
گرمی گفت: شما ناخواسته شاهد
بدبختی من بوديد. قصد ندارم حقیقت
را از شما پنهان کنم، قسم خوردم
اگر زنی را دوست داشته‌ام، او را با
اخلاص تمام، مانند یک برده،
دوست داشته‌ام. من همه‌چیزم را
قربانی او کردم، با خانواده‌ام قطع
رابطه کردم، کارم و موسیقی را
ترک کردم، من او را سر چیزهایی
بخشیدم که حاضر نیستم به‌خاطرشان
مادر و خواهرم را ببخشم.
هرگز نگاه چپ به او نکردم.
هرگز در هیچ موردی نظرش را
نادیده نگرفتم.
چرا فریبم داد؟ نمی‌خواهم دوستم
داشته باشد، اما چرا به‌طرز
نفرت‌انگیزی دورویی کرد؟ اگر مرا
دوست نداشت، چرا راحت و صادقانه
به‌من نگفت؟ او که نظر مرا در این
باره می‌دانست....
آبوگین با چشمانی اشک‌بار و بدنی
لرزان، با صداقت تمام، اسرار دلش
را برای دکتر بازگو می‌کرد. با
حرارت سخن می‌گفت و درحالی‌که
دو دستش را روی قلبش فشار می‌داد
از راز زندگی خصوصی‌اش بدون
کمترین درنگی پرده برمی‌داشت.
حتی به‌نظر می‌رسید از اینکه
رازهایش را فاش می‌کند خوشحال
است. اگر یکی دو ساعت این‌طور
حرف می‌زد و درد دل می‌کرد،
بی‌شک حالش بهتر می‌شد، چه‌کسی
می‌داند، احتمالا همان‌طور که اغلب
پیش می‌آید، بدون گلایه،
با مشکلش کنار می‌آمد، بدون اينکه
دست به اقدام بی‌موردی بزند.
اما آن‌چه رخ داد کاملا متفاوت بود.
وقتی آبوگین حرف می‌زد، چهرهٔ
دکتر که خشمگین شده بود به‌طرز
محسوسی تغییر کرد.
بی‌تفاوتی و بهت در چهره‌اش به‌تدریج
جای خود را به حالتی از آزردگی
خاطر، اوقات‌تلخی و خشم داد.
اعضای صورتش، تند و خشن و
ناخوشایندتر از همیشه شدند.
وقتی آبوگین عکس زن جوانش را
که صورتی زیبا، سرد و بی‌حالت،
مانند راهبه‌ها، داشت جلوی چشمان
او گرفت و پرسید می‌شود تصور کرد
کسی با این چهره قادر به دورویی
باشد؟
دکتر ناگهان برافروخت و با چشمانی
که برق می‌زد بی‌ادب و بی‌نزاکت
گفت: چرا این‌ها را به‌من می‌گویی؟
علاقه‌ای به شنیدن ندارم‌!
هیچ علاقه‌ای ندارم.
فریاد زد و مشتش را روی میز کوبید:
من نمی‌خواهم رازهای مبتذل تو
را بشنوم.
گور پدر شما و رازهایتان !
چطور جرأت می‌کنی چنین مزخرفاتی
را به‌من بگویی؟
فکر نمی‌کنی تابه‌حال به‌اندازهٔ کافی
به‌من توهین شده؟
خیال کرده‌ای من نوکر پدرت هستم
و می‌توانی بی‌هیچ مانعی به‌من
اهانت کنی؟
آبوگین تلوتلو خورد و از مقابل
کریلف عقب رفت و با تعجب به او
خیره شد.
دکتر درحالی‌که ریش‌هایش می‌لرزید
ادامه داد:
چرا مرا به اینجا آوردی؟ از روی
هوی‌و‌هوس ازدواج کرده‌ای و بعد هم
این نمایش مسخره را راه انداخته‌ای،
چرا مرا وارد این بازی کردی؟!

داستان‌های کوتاه
□ دشمن‌ها
آنتون چخوف
قسمت ۹.
ادامه دارد

...📚🌟

Читать полностью…

کتاب دانش

..

.
قسمت دوم ;

او در نقش‌های فردی و اجتماعی
دچار دوگانگی شده است، در
خانواده و حرفه؛ تا جایی که دیگر
نمی‌تواند درون خود هیچ ارتباطی
بین این دو بیابد. هنگامی‌که
حرفه‌اش او را به قتل انسان‌ها
وامی‌دارد، خود را قاتل نمی‌داند
زیرا این کار را نه از روی میل شخصی
بلکه در راستای وظیفهٔ خود انجام
داده است. از بس دل‌نازک بود،
آزارش به‌مورچه هم نمی‌رسید.
هانا آرنت.

در یوگوسلاوی مردمانی از شش
ملیت و سه مذهب بودند و به سه
زبان مختلف سخن می‌گفتند.
کروات، صرب، اسلوونیایی، مقدونی،
مونته‌نگرویی، مسلمان...
این داستان پایان خوشی ندارد.
یوگوسلاوی بین سال‌های ۱۹۹۱ تا
۱۹۹۵ درگیر جنگ شد...
طی جنگ جهانی دوم صدهاهزار نفر،
جان باختند. مرگ آنان هنوز مصیبت
به‌شمار می‌رفت ... پی بردیم برای
آغاز جنگ نیازی به دشمن خارجی
نیست...
بلای جنگ یک‌شبه بر ما نازل نشد..
اواخر دههٔ هشتاد، نظام کمونیسم
زیر پرچم اتحاد جماهیر شوروی،
فروپاشید. خلاء سیاسی با احزاب
ملی‌گرا پر شد و در کرواسی و
بوسنی از طریق انتخابات به قدرت
رسیدند.
** حزب کمونيست به رهبری
اسلوبودان میلوشویچ *
به بهانه‌ی حمایت از صرب‌ها،
قریب ده‌هزار‌تن جان باختند...
فصل ۱.
چرا دیوان لاهه؟
پس از پایان جنگ در کرواسی،
مردی جوان، از دوستان دخترم،
در خانهٔ ما اقامت گزید...
شب‌ها چراغ اتاقش را خاموش
نمی‌کرد... پرسیدم. گفت: احتمال دارد
از خواب بیدار شود و نداند کجاست..
درحال‌حاضر این مرد ازدواج کرده
و دختر دارد...
وارلام شالاموف * در کتاب
قصه‌های کولیما می‌نویسد:
انسان با فراموش کردن زنده می‌ماند.
پدرم هرگز از چهارسالی که در جنگ
جهانی دوم به‌عنوان پارتیزان تحت
فرماندهی * یوسیپ بروز تیتو
جنگیده بود سخنی نمی‌گفت.
مادربزرگم پس از اشغال یک دهکده
در کروات وارد خانه‌ای شد که بوی
گوشت سوخته می‌داد؛ در اجاق را
باز کرده و درون آن نوزادی را که
مانند یک بچه خوک بریان کرده بودند،
دیده بود.
می‌توانستم آن صحنه را تجسم کنم.
با گذشت زمان، ترس او، از آنِ من
شد. ...
* اسلوبودان میلوشویچ:
رئیس‌جمهور جمهوری فدرال
یوگوسلاوی.

* وارلام شالاموف ؛ نویسنده و
از بازماندگان اردوگاه‌های کار اجباری.
* پارتیزان: یک گروه مسلح کوچک
که به مبارزه می‌پردازند.
* یوسیپ بروز تیتو: رهبر
اتحادیه جماهیر شوروی.

✍ #اسلاونکا_دراکولیچ
زادهٔ ۴ جولای ۱۹۴۹،
رشتهٔ ادبیات تطبیقی و جامعه‌شناسی.
رمان‌نویس، روزنامه‌نگار اهل کرواسی. نویسندهٔ کتاب‌های تاریخی و سیاسی...

📚 آزارشان به‌مورچه‌هم‌نمی‌رسید

مترجم نازیلا محبی.
نشر ستاک.
ادامه‌هم‌داره ...

...📚📖

Читать полностью…

کتاب دانش

💯 برای دسترسی راحت تر، کاربردی‌ترین کانال‌ها رو براتون لیست کردیم.
/channel/addlist/R0oWyj9G1QcxNzU0


💢جوین شو تا دیر نشده 💢

Читать полностью…

کتاب دانش


@filmmmmryam 🎥

بدون عشق،
موسیقی وجود ندارد
بدون موسیقی،
رؤیایی در کار نخواهد بود
و بدون رؤیا، افسانه‌ای در
کار نیست
و بدون افسانه‌ها،
از شجاعت خبری نیست
و بدون شجاعت، هیچ کس
قادر نیست بار غم را به دوش بکشد
..

فردریک_بکمن

👈 فیلم کلاپ 👉

Читать полностью…

کتاب دانش

.
|| ضیافت افلاطون |
قسمت ۶.


از نیکوترین صفات خدای عشق
این است که در علاقه‌اش نسبت
به خدایان و بشر آزار نمی‌رساند.
اگر رنج ببرد از دست زور و ظلم
نیست، چه زورگویی را در نزد او
راهی نیست. از رفتار قساوت‌گونه
به‌شدت بیزار است. تسلط بر خود
یعنی تسلط بر امیال و لذت‌ها.
ارس( خدای جنگ ) حریف خداوند
عشق نیست. عشق بر همهٔ هنرها
قدرت‌‌خلاقه دارد. اپولون علم طب
و تیراندازی و پیشگویی و نویسندگی
را از عشق آموخت.
اوست افتخار عقول و دافع شرور...‌
سخنان آگاتون به‌پایان رسید.
سقراط گفت: آگاتون با نطق
شگفت‌انگیز مرا در تنگنا قرار
می‌دهد. ... دلم می‌خواهد از اینجا
بگریزم. او مرا یاد گرگیاس
( سخنور معروف سوفسطایی )
انداخت. من نیز در هنر عشق
صاحب‌نظرم و حال آنکه در حقیقت
چیزی نمی‌دانم و بس نادانم... بیش
از این بر خود مغرور بودم‌ و
می‌پنداشتم می‌توانم سخن بگويم.
به گمانم برای وصف چیزی باید
ابتدا همهٔ خوبی‌هایی را که بر ذهن
خطور می‌کند به آن شیء نسبت داد
،
" خواه درست باشد خواه نادرست...
شما بيان داشتيد که خدای عشق
این‌طور است و آن‌طور، او چنین
است و چنان... منتها فقط و فقط
درنظر آن دسته از افرادی که او را نمی‌شناسند. زیرا آنان که او را
می‌شناسند سخنان مبالغه‌آمیز شما
را نخواهند پذیرفت... آثار گوناگونی
را به او نسبت دادید... تظاهر به
ستایش خدای عشق، بدون اينکه از
روی حقیقت او را ستایش کرد...
من وعده داده‌ بودم‌ چون نوبت من
رسید، من نیز چون شما عشق را
ستایش کنم بنابراین وعده‌ای زبانی
بود نه قلبی‌. من از آن وعده صرف‌نظر می‌کنم، اما حاضرم حقیقت را بر شما
آشکار سازم. لیکن به راه و روش
خودم نه به سبک و سیاق شما.
من اگر بخواهم مانند شما نطق کنم،
خودم را مورد مضحکه قرار داده‌ام.
فدروس اندیشه کن، آیا حاضری
حقايق را دربارهٔ عشق بشنوی؟
اریستودموس حکایت کرد که؛
فدروس و دیگران از سقراط
خواهش کردند به روش
همیشگی خود صحبت کند...

این ضیافت ادامه‌دار است
ترجمه محمد‌علی فروغی

در کتابِ ۴۲ اندیشهٔ ناب
نوشتهٔ مارک ورنون / ص ۶۹
به نقل از چسترون نوشته:

سفر، ذهن را وسعت می‌بخشد؛
اما باید ذهنی هم داشته باشید.

/ ص ۱۰۸ هم متن جالب توجهی بود:

سقراط از دکه‌ای بالا رفت، به
تماشای تمام اجناس مغازهٔ
روبرویش ایستاد، دستانش را در
برابر آن فراوانی‌ از هم گشود و
فریاد کشید: خداوندا چه‌کسی
فکر می‌کرد این همه‌چیز در جهان
باشد که من نخواهم.!!


چگونه سقراط می‌تواند ما
را از هرگونه اعتیاد نجات دهد و
سه توصيهٔ سقراط را هم
اینجا ببینید 👉

...📚📖

Читать полностью…

کتاب دانش

.

[ #روانشناسی ]
ادامه؛
۱- با روشن، خاموش کردن رادیو،
نگاه کردن به آینه‌ها، خط عوض کردن،
حفظ سرعت. کاستن سرعت؛ ترس
را متوقف می‌کنید.
۲- با راه‌رفتن در اتاق، خواندن جمله‌ای
از روزنامه، جمع کردن اعداد،
گفتگو با یک دوست؛ میتوان اضطراب
را کنترل کرد..
گرازش روحیهٔ روزانه :
احساسات و شدت را از یک تا سه
امتیاز دهید.
افکار اتوماتیک ستون اول.
خطای شناختی ستون‌ دوم.
واکنش‌های منطقی ستون سوم.
نتیجه را یادداشت کنید ؛ بهتر نشدم،
کمی بهتر شدم، خیلی بهتر شدم‌.
فصل ۱۳.
در مسئله ترس از مرگ می‌خوانیم
یکی از مشکلات شما تفکر هیچ یا
همه‌چیز ( با مسائل مطلق برخورد
می‌کنید ) است. همهٔ رؤیاهایتان به
تحقق نرسیده؛ همیشه دلم میخواست
کارهای زیادی انجام دهم... می‌خواستم ...
اگر به اندازهٔ کافی سرگرم باشید،
شایسته زندگی کنید، ترس معنی‌ ندارد..
هر روز به‌شدت برق و باد می‌گذرد
و به این نتیجه می‌رسیم که زندگی
چقدر ارزشمند است، مورد قبول همه
بودن، نقاب اجتماعی، به اضطراب
می‌انجامد. ** به من کمک کنید تا
عزت‌نفس بهتری پیدا کنم با
** به من کمک کنید تا تبدیل به
نقابی که بر چهره دارم، شوم،
متفاوت است.
تحت‌تأثیر [ کمال‌گرایی احساسی ]
اغلب اوقات به اشتباه فکر می‌کنیم
که اشخاص تنها جنبه‌های مثبت را
می‌پسندند و با دانستن نقطه‌ضعف
از ما دور می‌شوند. می‌ترسیم به
آنها شدت ناراحتی‌مان را بگوئیم.

ماکیاولی دائم تکرار می‌کند
مگذار فرصت ازدست‌برود .
.

قسمت قبل 👉

از حال‌بد به حال‌خوب
دکتر دیوید برنز
ترجمه مهدی قراچه‌داغی


...📚🌾

Читать полностью…

کتاب دانش

.

آبوگین گام سنگینی به‌سمت
اتاق پذیرایی برداشت.
به‌جلو خم شده بود، ناله می‌کرد و
مشت‌هایش را تکان می‌داد.
فریاد زد: مرا فریب داده و با
تأکید بیشتر بر لغت فریب گفت:
فریبم داد. رفت خودش را به
بیماری زد و مرا نزد دکتر فرستاد
تا با آن پاپچینسکی احمق فرار
کند. ! خدای من!
آبوگین گام سنگینی به‌سمت دکتر
برداشت. مشت‌های نرمش را
به‌جلوی صورتش گرفته بود.
مشت‌هایش را تکان داد و با صدایی
شبیه ناله گفت: رفته، فریبم داده،
اما چرا این‌طوری؟ خدای من!
چه نیازی به این حقهٔ کثیف و
شیطانی بود؟ این یک نمایش
اهریمنی و تهوع‌آور بود، مگر من
با او چه کرده بودم که فرار کرد؟


اشک از چشمانش سرازير شد.
روی یک‌پا چرخید و شروع کرد به
قدم زدن از بالا تا پایین اتاق پذیرایی.
حالا با آن کت و شلوار تنگ مد
روزش که پاهایش را به‌طرز بدی
لاغر نشان می‌داد، با سر بزرگ و
یال بلندش، کاملا شبیه شیر
شده بود. ذره‌ای کنجکاوی در
صورت بی‌تفاوت دکتر شکل گرفت.
بلند شد و به آبوگین نگاه کرد.
دکتر گفت: ببخشید، بیمار کجاست؟
آبوگین فریاد زد: بیمار! بیمار!
در حال گریه و خنده همچنان
مشت‌هایش را تاب می‌داد:
او بیمار نبود، نفرین‌شده و فرومایه
و فاسد بود. حتی شیطان هم
نمی‌تواند چیزی نفرت‌انگیزتر از
آن تصور کند. مرا بیرون فرستاد
تا با آن لودهٔ دلقک کودن، آن
نوکر ، فرار کند. آه خدا، کاش
مرده بود. نمی‌توانم تحمل کنم!
نمی‌توانم تحمل کنم! نمی‌توانم
بفهمم!
دکتر خودش را در صندلی بالا
کشید، پلک زد و چشمانش پر از
اشک شد. ریش کم‌پشتش همراه
با چانه‌اش می‌لرزید.
دکتر درحالی‌که مستقیم و کنجکاو
به او می‌نگریست گفت: می‌توانم
بپرسم معنی این حرف‌ها چیست؟
فرزندم مرده، زنم غصه‌دار است و
در آن خانه تنهاست. خودم هم
به‌سختی می‌توانم روی پایم بایستم.
سه شب است نخوابیدم و آن وقت
مجبورم در اینجا در یک نمایش
زننده نقش ایفا کنم‌. من نمی‌توانم...
نمی‌توانم بفهمم...
آبوگین یک مشتش را باز کرد،
کاغذ مچاله‌شده‌ای روی زمین
پرت کرد و پایش را رویش گذاشت،
انگار می‌خواست حشره‌ای را له کند.
با دندان‌های قفل شده گفت:
من هم ندیدم‌، هم نفهمیدم. یکی
از مشت‌هایش را جلوی صورتش
تکان داد، انگار کسی قصد داشت
به او حمله کند: نفهمیدم چرا هر
روز به دیدن ما می‌آمد. نفهمیدم
چرا امروز با کالسکه روبسته آمده
بود! من این‌ها را ندیدم. چطور
این‌قدر ابله بودم؟
دکتر غرولند‌کنان گفت: من
نمی‌فهمم... معنی این حر‌ف‌ها
چیست؟ چرا به شخصیت یک انسان
بی‌حرمتی می‌کنید؟ چرا درد
انسانی را به سخره می‌گیرید؟
باورکردنی نیست ‌. تا به‌حال در
زندگی‌ام چنین چیزی ندیده بودم!
دکتر گیج و بهت‌زده مانند مردی که
تازه متوجه شده باشد به تلخی
مسخره‌اش کرده باشند، شانه‌هایش
را بالا انداخت و بدون اينکه بداند
باید چه کند یا چه بگوید با
بیچارگی در صندلی فرو رفت...

داستان‌های کوتاه
□ دشمن‌ها
قسمت ۸
ادامه دارد

...📚💫

Читать полностью…

کتاب دانش

قسمت اول;
از آن دسته کتاب‌هایی نیست که
شما را سرگرم کند یا واقعیت را
فراموش کنید.‌ کتاب دربارهٔ آدم
بدها، مجرمان قتل، تجاوز،
صدور فرمان کشتار جمعی‌ست.
در ژوئیه ۱۹۹۵ فجیع‌ترین کشتار
اروپا بعد از جنگ جهانی دوم توسط
راتکو ملادیچ، رادوان کاراجیچ در
بوسنی صورت گرفت.
جنايتکاران حوزهٔ بالکان‌، اوکراین
سوریه افغانستان چه‌کسانی
هستند؟ پس از سقوط کمونیسم
در سال ۱۹۸۹ سرمایه‌داری جامعه
را طبقاتی و فسادی کرد.
وعده‌های زندگی آسان و تغییرات
سیاسی و.. سبب فقدان هویت و سرخوردگی پوپولیست؛ 'مردم'
شده است. ماشین تبلیغات ملی‌گرایان
با بهره‌گیری از رسانه‌ها زبان‌به
تفرقه، بدبینی و نفرت شده‌اند.
تبلیغات جناح‌راست میگوید
مهاجران و پناهندگان نه‌تنها مسلمان
هستند بلکه علاوه‌بر جنایتکار می‌توانند
متجاوز و تروریست باشند. خواه
مذهبی باشند یا‌نه در یک هویت
مذهبی خلاصه شده‌اند.
انسان‌ها در بدی‌کردن و نیکوکاری
استعداد دارند. اگر شما تحت
شرایطی خاص تصمیمات غیراخلاقی
بگيريد، چه می‌کنید؟ چه‌کسی تضمین
میکند در این موقعیت قرار نگيريم؟

مقدمهٔ کتاب
آزارشان به‌مورچه هم نمی‌رسید
اسلاونکا دراکولیچ
ترجمه نازیلا محبی


...📚

Читать полностью…

کتاب دانش

دوستان به‌چه درد می‌خورند؟

یک خطای کوچک، ممکن است باعث
شود مشکلی به‌بار آید که یک عمر
حل نشود.
ارسطو در فصول هشتم و نهم از کتاب
اخلاق نیکوماخوسی سه نوع دوستی
را معرفی می‌کند؛ در نوعی از دوستی،
طرفین دنبال تفریح و سرگرمی
هستند. درواقع هدف اصلی آن‌ها
از بودن در کنار هم، لذت بردن است.
نوع دوم دوستی، نوعی آشنایی
سودجویانه است. یعنی طرفین
فقط زمانی از هم لذت می‌برند که
سودی عایدشان شود.
نوع سوم، دوستی حقیقی است.
او دقیقا مثل شما نیست، اما شما
هوایش را دارید. غم یک دوست
حقیقی غم شماست. شادی او شادی
شماست. این نوع دوستی به‌شدت
نیرومند است. به‌برکت وجود او از
دایره نگرانی خود رها می‌شوید.
در کنار هم، باهوش‌تر، مقاوم‌تر و
منصف‌تر می‌شوید. در خصوصیات
خوب همدیگر سهیم هستید و
باهم مشکلات را از دوش یکدیگر
برمی‌دارید.
رومن رولان:
کسانی‌که همدیگر را دوست دارند
بی‌آن‌که متوجه باشند، به قالب
و اندازهٔ همدیگر درمی‌آیند.

متن از کتابِ متفکران بزرگ.
آلن دوباتن.

@ktabdansh 📚

Читать полностью…

کتاب دانش

لطفا این ویدئو کوتاه را تا
انتها تماشا کنید.

خاورمیانه دیکتاتور می‌خواهد.
چرا؟ منفعت در چیست؟
علت سرنگونی دولت مصدق
چه بود؟
کودتای ۲۸ مرداد.
آیا سلطهٔ غرب در خاورمیانه بدون
رهبرانی دیکتاتور می‌تواند ادامه
یابد؟
این #ویدئو_مستند بخشی از
مستند کودتای ۵۳ ساختهٔ
تقی امیرانی است که استیون کینزر
نویسندهٔ امریکایی توضيح می‌دهد.
که چرا دیکتاتوری در خاورمیانه
لازم است.
درگیرودار اخبار جنگ و سیاست،
و پشت‌پردهٔ توافق و اقدامات
طرفین، و بازی قدرت. دموکراسی
معنایی ندارد. منفعت امریکا و
انگلیس با نفت گره خورده ..


@ktabdansh

Читать полностью…

کتاب دانش

.
امروز دانشگاه واقعی همان کتابخانهٔ
منزل ماست.
( توناس کارلایل- تاریخ‌دان اسکاتلندی.
ص ۴۱ .

تمدن یعنی احترام مساوی
برای کلیهٔ طبقات اجتماع.
( جین آدامز ص ۴۶.

فکر کردن بزرگترین‌ رنج دنیاست.
( جان وانبرو - آرشیتکت انگلیسی
ص ۹۶.

هر ملتی شایستهٔ همان دولتی
است که بر آن حکومت می‌کند.
( ژوزف دومستر - سیاستمدار
فرانسوی. ص ۶۵.

📖📚 فرهنگ فشردهٔ نقل‌قول‌های
معروف جهان
✍ استیبسن داین‌تیث.

کتاب دانش

Читать полностью…

کتاب دانش

🔹🔹🔹🔹

درس‌هایی از داستایفسکی

یادداشت‌های زیرزمینی:
همهٔ ما انسان‌ها می‌خواهیم
خوشبخت شویم، اما استعداد
ویژه‌ای برای بدبخت‌کردن خود داریم!!!

جنایت و مکافات:
از راسکولنیکف خوشمان می‌آید!!!

ابله:
زندگی شفاف، عاشق زندگی.
هرگز عصبانی نمی‌شوید!!!

حتی اگر از یک آدم نابکار بپرسید
که آیا ترجیح می‌دهد با رذلی
مثل خودش سروکار داشته باشد
یا با آدم بزرگوار و خوش‌قلب،
بدون تردید پاسخ خواهد داد
با آدمی بزرگوار و خوش‌قلب!
پیروزی فضیلت در همین است.

_فئودور میخایلاویچ داستایوفسکی

...📚🍀🌱

Читать полностью…

کتاب دانش

کتاب صوتی
دختر مفقود شده
اثر گلین فلین
کتاب‌خوان ایوب آقاخانی

روبه‌روی هم می‌ایستیم
نمایشی برپاست انگار
مبارزه‌ای در پیش داریم
که از آن آگاه نيستم
مرا مثل یک شخصیت
کارتونی که هنوز
دهانم باز نشده
تنها می‌گذارد
حالم خوب نیست
خانهٔ دوران کودکی
مارک توآین جایی‌که
تابستان‌ها کار کردم
و بزرگ شدم لباسی
شبیه هاکلبری فین
می‌پوشیدم و در
شهر پرسه می‌زدم


قسمت قبل 👉

Читать полностью…

کتاب دانش

...

قسمت ۱۲

پیوتر برای مرتب کردن اتاق
آمد... خواه جمعه‌ بود یا یکشنبه،
این درد جانسوز درون او را
می‌جوید... و پیوسته همان
دروغ اطرافش را گرفته بود
....
ایوان‌ایلیچ می‌دانست پیوتر
فقط می‌خواهد نظافت کند...
' پسرتان مدرسه‌ست، چای بیاورم؟
نه. و بعد از تنهایی وحشت کرد...
دوایم را بده. شربت را چشید. ‌..
مهمل است... روزها و شب‌های
بی‌انتها... ای کاش زودتر تمام شود.
از دیدن صورت خود در آینه،
وحشت کرد... گاهی شرار امیدی
در دلش می‌درخشید و گاهی دریای
آشفتهٔ ناامیدی بود و درد
...
تنها که می‌ماند سخت افسرده بود
و می‌خواست کسی را صدا کند تا
همدمش باشد اما از پیش
می‌دانست که با دیگران حالش
از این‌که بود بدتر می‌شد
. ...
یکی دو ساعت گذشت... دکتر آمد;
چاق و چله و سرحال... گفت: وای
چه سرد است. انگار اگر او گرم
می‌شد دیگر غصه‌ای نبود... !
لحنش طوری بود که بگوید
خب، کار و بار چطور است؟
ایوان‌ایلیچ نگاهی کرد که ؛ واقعا
شرم نداری که دروغ می‌گویی؟
دکتر نخواست معنی نگاه را بفهمد.
ایوان‌ایلیچ گفت: خیلی بدم...
'' شما بیماران همیشه همین‌طورید...
بعد نبض و درجه حرارت...
دکتر زانو زد و روی بدنش بالا و
پایین شد... به سینه و پهلویش
ضربه زد... پراسکویا فیودورنا
آمد... ایوان‌ایلیچ را بوسید...
ایوان براندازش کرد؛ پوست سفید
و چاق و طراوت بازو و گردن و
درخشش چشمانش...
در دل ایوان‌ایلیچ نفرت بود...
کینه‌اش را تیز می‌کرد...
' تو کاری که بایست نمی‌کنی، اگر
حالت خوب نمی‌شود تقصیر خودت
است... دکتر، اصلا به حرف گوش
نمی‌دهد...
لبخند دکتر حکایت از تحقیر داشت...
" بیمارها اداهای احمقانه دارند...
معاینه تمام شد...
دروغ و دغلی که ایوان را احاطه
کرده بود به‌قدری درهم و پیچیده
است که کسی نمی‌تواند از آن سر
در بیاورد
.
ساعت یازده‌و‌نیم پزشک مشهور
دیگری آمد... پزشکان گفتند امکان
بهبودی منتفی نیست اما تضمین
نمی‌کنند...
نگاه ایوان‌ایلیچ به‌قدری
ترحم‌انگیز بود که اشک
پراسکویا فیودورنا را درآورد.
به‌خود آمد، هوا تاریک شد...
پراسکویا فیودورنا آراسته و
پودر زده، با آن سینه‌های فربه
به اتاق آمد. به او گفته بود برای
دیدن تئاتر می‌روند... بسیار
راضی و خوشحال وانمود می‌کرد
وجدانش معذب است...
به‌هیچ‌قیمتی نمی‌خواست برود
ولی خب لژ را رزرو کرده بود.
اما او در خانه می‌ماند. دخترش
وارد شد... با لباس شیک و
شانه‌های عریان... عاشق و از
بیماری بیزار. نامزدش با موهای فر
زده و شلوار تنگ و دستکش سفید...
و پسرش، دانش‌آموز مسکینی با
چشمان کبود...
از گراسیم که بگذريم همین واسیا
بود که به حال او آگاه بود و
غم او را در دل داشت
.

|| مرگ ایوان‌ایلیچ
لئو تولستوی
ترجمه سروش حبیبی
نشر چشمه.
ادامه دارد |

...📚📖

Читать полностью…

کتاب دانش

من آدمِ برگشت به
صمیمیت‌های ازدست‌رفته نیستم.
از چشم افتاده را
میلِ دیدار دوباره نیست.

خانم فروغ فرخزاد.

Читать полностью…

کتاب دانش

.
حکومت
آن‌طور که حالا به چشممان می‌آید
دیگر چیزی ماورائی نیست
بر فراز سر ما.

تمام ضعف‌های زمینی را داراست
و هیچ ارتباطی با
خداوند ن‌َد‌ارد.

عصیان ✍ یوزف رُت

Читать полностью…

کتاب دانش

🎥 چطور چهار ساعت بخوابیم
اما به اندازهٔ هشت ساعت
سرحال باشیم؟!

یک سال می‌شود چند سال....
و چند سال می‌شود یک عمر....
و به‌یاد می‌آوریم که بال‌ها برای
نمایش نیست، برای برخاستن‌اند
و اعتماد به پرواز فقط زمانی
معنا دارد که سقوط را حس
کرده باشیم....
و زندگی جریان پیچیده‌ای‌ست از
امید و ناامیدی، شکست و پیروزی...
شادی و اندوه... و باید با پذیرش
واقعیت، در مسیر آن حرکت کرد...
تنها یک چیز وجود دارد که
نباید آن را هدر بدهی و آن
خودِ زندگی‌ست.

🍀📚 کتاب دانش
.

Читать полностью…

کتاب دانش

📌برترین کانالهای Vip درتلگرام

👈🏻 ادبیات 👉🏻

👈🏻 قانون جذب 👉🏻


👈🏻 آموزش زبان👉🏻

👈🏻علمی👉🏻

👈🏻 موسیقی👉🏻

👈🏻 حقوقی 👉🏻

👈🏻 روانشناسی 👉🏻

👈🏻 درمانی 👉🏻

👈🏻موفقیت👉🏻


پیشنهاد ویژه امشب😍👇🏻👇🏻



سفر به درونت را آغاز کن


🔺مسیرموفقیت‌رابا ما طی‌کنید🔻

Читать полностью…

کتاب دانش

کتاب صوتی
دختر مفقود شده
گلین فلین
کتاب‌خوان ایوب آقاخانی

بامن چشم‌در‌چشم شد و
سرش را کج کرد

چقدر به این لحظه و به
این صحنه احتیاج داشتم
اینکه کسی مرا بیشتر
ناامید کند...
همیشه غول‌های
بی‌شاخ‌و‌دمی میان این
قاتلین هستند که در
چنين مواقعی علاقه‌مندند
و مواظب امثال آنها باید
بود

قسمت قبل 👉

Читать полностью…

کتاب دانش

.
شازده‌کوچولو گفت

حرف همو نمی‌فهمیم

روباه گفت

فقط دوتا دشمن می‌تونن
خوب حرف همو بفهمن وگرنه
دوستیا پر از سوءتفاهمه...

_اگزوپری
.

Читать полностью…

کتاب دانش

دورُ برَم پر از آدم‌های پست است
که مجبورم آرزوهایم را
به اندازهٔ آن‌ها پایین بياورم..

آرتور میلر ؛ 📓 مرگ فروشنده

📚 کتاب دانش

Читать полностью…

کتاب دانش

.
مگر می‌شود از روی کلمه‌ها
نیت واقعی کسی را فهمید.
برایش مثل روز روشن بود که
پیش‌داوری‌ کردن از روی
احساسات آدم‌ها،
از پیش‌پا‌افتاده‌ترین و راحت‌ترین
حرف‌های ممکن است.

📗 و شام بود و صبح بود.
✍ هاینریش بل
📄 صفحهٔ ۲۰۰ - طاقچه

Читать полностью…

کتاب دانش

══ 💜 ══ ❥
🟪 در بــاب ِحــضــورِ دل
Hozuredel963
        ◉
Hozuredel963
▪️▪️

Читать полностью…

کتاب دانش

بخش‌هایی از فیلم
قرمز، سفید، آبی.
سه‌گانهٔ فراموش‌نشدنی
کریشتوف کیشلوفسکی


آنها خانواده‌ام بودند
و عشقم به آنها
مثلِ لنگری پاگیرم کرده بود
..

‌|| مکایا بی‌گالت
📓 شب‌بخیر غریبه |

📚🌖

Читать полностью…
Subscribe to a channel