1541
📚از بَس کتاب در گِرُوِ باده کرده ایم ، امروز خشتِ میکده ها از کتابِ ماست .📚 ارتباط با ادمین : @marymdansh
..
ما همهمان تنهائیم،
نباید گول خورد،
زندگی یک زندان است،
زندانهای گوناگون. ولی بعضیها
به دیوار زندان صورت میکشند
و با آن خودشان را سرگرم میکنند،
بعضیها میخواهند فرار بکنند،
دستشان را بیهوده زخم میکنند،
و بعضیها هم ماتم میگیرند
ولی اصل کار این است که باید
خودمان را گول بزنیم،
همیشه باید خودمان را گول بزنیم،
ولی وقتی میآید که آدم
از گولزدن خودش خسته میشود...
- گجسته دژ
- صادق هدایت
.
زندگی بهنظر من نوعی
مدرسه است که باید در آن
آموخت و بعد بهعنوان جزئی
متفکر از این کیهان اخلاقی جهان
کمک نمود.
فلسفهٔ حیات در دانایی، دانستن،
ساختن و تکاملیافتن است،
غیر از این زندگی آنقدر برای من
بیمعنی جلوه میکند که نمیدانم
چرا باید چنین شکوهی
این چنین به ابطال کشیده شود.
ص ۱۹۲
➖ عدهای هستند که نادانند،
نه از زندگی چیزی میدانند و
نه از مرگ و فلسفهٔ آن، پس
به قول ژرژ گرجیف فیلسوف
روسی آنها همیشه خوابند،
دربارهٔ زندگی هم سؤال نمیکنند.
📚سیمای فلسفی زندگی
✍ محسن فرشاد
ص ۲۲
برای کشفِ ذهنیاتِ مردم
بهخودت زحمت نده ،
بهترین کسانیکه اطرافت داری
را از دست خواهی داد!
ذهنِ مردم با ظاهرشان خیلی
فرق داره ...!
- احمد محمود
کتابِ؛ بازگشت
✍ این معرکه است که
بفهمی
اشتباه فکر میکردهای.
در واقع آدم
احساس رهایی میکند.
این نه فقط
یک تهدید نیست،
بلکه ذهن آدم را هم
باز میکند.!
✍ #لاورنس_کراوس
💭
واقعا چندنفر از شما
میتواند یکساعت
روی یک صندلی بنشیند،
بدون تلویزیون، رادیو،
روزنامه، یا انجام هرکار
دیگری، فقط
یکساعت در فضای خلوت
و در سکوت و بیعملی؟
..
خودکشی ویکتور یالوم.
دکتر اروین_دیوید_یالوم
محل تحصیل دانشگاه
جورج واشینگتن،
بوستون. استنفورد.
متأثر از اپیکور، اسپینوزا،
شوپنهاور، نیچه، رانک.
روانشناسی هستیگرا یا
اگزیستانسیال را پایهگذاری
کرد. برندهٔ جایزهٔ انجمن
روانپزشکی امریکا....
باور یالوم به تئوری گروه
درمانی؛
• گروه امید را القا میکند.
• نوع دوستی... همبستگی...
• بیان احساسات سرکوبشده...
فلسفهٔ اگزیستانسیال یالوم با
الهام از هایدگر، سارتر، کامو..
انزوا، آزادی، مسئولیتپذیری ؛
■ فرد نمیتواند تمام زندگی خود
را به سرنوشت، والدین و یا
جامعه نسبت دهد و
( مرگ اضطراب وجودی انسان )
انسان تنها بهدنیا میآید و
تنها میمیرد. درمانی که در
عمل معنا را میسازد.
■ یالوم برای میلیونها خواننده
در سراسر جهان صرفآ یک
روانپزشک نیست، کتابهای او
راهنمایی برای فهم رنج انسانی
بوده.
■● خودکشی فرزند
یالوم( ویکتور یالوم )
در چندروز گذشته بسیاری از
خوانندگان آثار او را تحتتأثیر
قرار داد. او رواندرمانگر،
کارآفرین و مدرس نیز بود.
چگونه ممکن است در خانوادهٔ
کسیکه عمر خود را صرف
شناخت روان انسان کرده
چنین تراژدی رخ دهد؟ ...!
معمولا محصول یک عامل
واحد نیست.
ما اینطور تعریف میکنیم؛
اختلالات روانی، مجموعه
شرایط پیچیده، بحرانهای
زندگی، افسردگی، اختلالات
خلقی و... اینکه در چه
شرایطی باشیم، در چه
خانوادهای و جايگاهی باشیم
هیچ تضمینی بر سلامت
روان نیست.
هیچکس تضمین نمیکند
که خانوادهٔ درمانگر هرگز با
بحران مواجه نخواهد شد.
ویکتور دنیایی مستقل از پدر
ساخت و شاید فشار مضاعف
در سایهٔ پدر بودن خردکننده
باشد.
● تضاد میان توانایی حرفهای
و ناتوانی شخصی ●
این رخداد در تضاد با
اندیشههای یالوم نیست.
ما میپذیریم که بسیار
شکنندهایم و به عنوان پدر،
مادر، دوست، در برابر غم و
ناتوانی سر خم میکنیم.
□□□ یالوم بارها تأکید کرد
انسان موجودی
شکستپذیر است.
رنج انسانی فراتر از هر
چارچوب درمانی است.
یالوم میگوید چگونه میتوان
در جهانی که مرگ، فقدان،
اضطراب و بیمعنایی بخش
جداییناپذیر از آن هستند،
زندگی را برگزید.
زندگی نبرد هر روزه است که
انسان گاهی در آن شکست
میخورد.
قبول کنیم چیزی
بهنام درمان وجود ندارد
بلکه راههایی برای پذیرش و
توانائی برای مقابله با درد و
واقعیت تجویز میشود.
مانند هزاران بیماری که با
داروهای شیمیایی و ... قابل
کنترل هستند بیماریهای
روانی نیز با گروه درمانی و
پزشک روانشناس،
کنترل میشوند.
گوش دهید، کمک کنید،
همراه باشید ؛
عزیزان خود را در آغوش بگیرید
...
══ 💛 ══ ❥
🟡 چگونه از کائنات درخواست کنیم؟
👈 خانهی شمــع و انرژی ☟ ☟
✦ /channel/Sham_Energi77
▪️▪️
کتاب صوتی
دختر مفقود شده
اثر گیلین فیلین
کتابخوان ایوب آقاخانی
با یک زن دیوانه
ازدواج کرده بودم
این جملهایست که
آدمهای عوضی
بهکار میبرند
من با یک روانی
ازدواج کردهام
همسرت را ببین
درجه یکترین
ویرانکنندهٔ ذهن
آنقدر که فکر
میکردم عوضی
نبودم
قسمت قبل
🎦 قدیمیترین نسخهٔ شاهنامه
در کتابخانهٔ فلورانس ایتالیا
چنین است رسم سرای فريب
گهی بر فرازّ گهی بر نشیب
چنین بود تا بود گردان سپهر
گهی چنگُ زهرست گه نوشُ مهر
یکی را برآری به چرخ بلند
یکی را کنی خوارُ زارُ نژند
جهان را بلندیُ پستی تویی
ندانم چهای هرچه هستی تویی
( بدانگاه یادت آید راستی
که ویران شود کشور از کاستی... )
@ktabdansh 📚🍃🌾
💭
✍ توماس پین
انسانیکه
از دلخور کردن دیگران
ترس دارد،
نمیتواند انسان
صادقی باشد..
.
..
✍ برتولت برشت؛
شهروندانِ " نادان "
توجه ندارند که
فحشا، اعتیاد،
کودکان خیابانی،
فساد و
سایر بدبختیهای اجتماعی
نتیجهٔ مستقیم
بیتوجهی به سیاست است
..
...
قسمت سوم
پدرشان اسعد کایانی در
رخدادی سياسی گموگور شد..
دریاس خیالباف و پرسشگر
بود... الیاس تنها هنرش کارهای
دستی.
دوقلوهایی مستقل و
بیشباهت، متفاوت. بعد از
دبیرستان، دریاس به اروپا
رفت تا تاریخ بخواند.
الیاس آرایشگر شد...
تنها چیزیکه از او میشندیدی،
فحش به مسؤلان و سیاسیون
فاسد بود...تلاشش برای
یافتن پدر بیثمر بود...
به دو نوع کتاب علاقه داشت،
دینی و زندگینامهٔ انقلابیون.
آدم مطالعه میکند تا عاقبت
بفهمد باید چهچیزی را بپرستد.
پس از ۸سال دریاس برگشت...
مطمئن بود مادرش از جهان
بستهٔ خود، جهان انتظار مردهها
بیرون نیامده.
یک آپارتمان در هیرمانسیتی
گرفتند، اما دریاس نتوانست
استاد دانشگاه شود...
کارمند ادارهٔ آرشیو شد...
سید برهان مدیر آنجا بود...
چهرهای خشن در لطفی دروغین.
شهر هم دگرگون شده بود،
ساختمانهایی نو، تالار...
آرایشگاه الیاس کنار مسجدی
بزرگ، گاهی نمازی میخواند
از ترس، یا پوچی؟ آیا این همان
خدایی است که دنبالش میگردد؟
خدا مسئلهٔ بزرگ من است.
روزی جوانی وارد مغازهاش شد
و ... گفت ساکن روستا هستم.
منتظر قیامم. قیام، انقلاب،
شورش مردم علیه ستمگری.
این شهر مرده و قیام؟!
شانه و قیچی مثل تسبیح در
دست الیاس بود...
دریاس هم با پیچوخمهای
تاریک ادارهٔ آرشیو آشنا میشد
... دریاس شبیه اروپاییها
بود، زیبا و ظریف... در جهان
ویژه و بسته و پیچیدهٔ خود
غرق بود... با مدرک دکترا
کارمندان وحشت کردند که
آرشیو را بههم بریزد.
ترس مردم شهر این بود که
چیزی تازه بیاید که به آن
عادت نداشته باشند.
جلوی پای دریاس سنگ
میانداختند... دریاس تمام
کشور را بههمین شکل میدید
... به این باور رسید که نه
انسانها، نه شکل زندگیشان،
نه اندیشهشان، قابل تغییر
نیست...
فقط میتواند مثل مردم با
نومیدی کنار بیاید و آسوده
زندگی کند...
قبول کرد در پایینترین مقام
کارمندی مشغول شود...
ثریا برهان، دختر سید برهان
سرپرستش بود...
ناگهان اتفاقی غیرعادی
در اداره افتاد.
تعداد زیادی از کارمندان
آگاه و هوشیار به جنبوجوش
افتادند. ...
همراه برهان،
ژنرال بلال، مردی قدبلند،
باریکاندام و اخمو، با موهای
سفید و مجعد و بور که سایهٔ
خشمی کنترلشده بر چهرهاش
نشسته بود وارد شد...
ژنرال از مهمترین سیاستمداران
کنونی شهر بود...
ص۳۱
📚 #دریاس_و_جسدها
✍ #بختیار_علی
ترجمه #مریوان_حلبچهای
نشر #ثالث
چاپ نهم ۱۴۰۴
ادامهداره
📌برترین کانالهای Vip درتلگرام
👈🏻 ادبیات 👉🏻
👈🏻 قانون جذب 👉🏻
👈🏻 آموزش زبان👉🏻
👈🏻علمی👉🏻
👈🏻 موسیقی👉🏻
👈🏻 حقوقی 👉🏻
👈🏻 روانشناسی 👉🏻
👈🏻 درمانی 👉🏻
👈🏻موفقیت👉🏻
پیشنهاد ویژه امشب😍👇🏻👇🏻
زیبایی🤩 ببینیم
🔺مسیرموفقیترابا ما طیکنید🔻
کتاب صوتی
دختر مفقود شده
اثر گیلین فیلین
کتابخوان ایوب آقاخانی
اون لعنتی خیلی
خیلی باهوشه
ذهنش همیشه داره کار
میکنه اون تو رو با ی
چیز دیگه غافلگیر
میکنه بعدش مجبوری
همهچیز از نو شروع
کنی اون اشتباه تو
کارش نیست دلش
میخاد حق آدما رو
بزاره کف دستشون
داشت فکر میکرد
شاید من هم دارم
دروغ میگویم
قسمت قبل
موسیقی بیکلام
➖➖
شمس گفت
دو مسیر برای رسیدن
به تقدس وجود دارد
مسیر طولانی و دراز
واشاره به کتابها کرد.
یا مسیر کوتاه
مولانا پرسید
نام آن مسیر کوتاه چیست
شمس گفت طریقت عشق
یار ما عشق استُ
هرکس در جهان یاری گزید
کز الست این عشق
بیما و شما مست آمدست
ای طایفه پا کوبید
چون حاضر آن جویید
باشد که سعادت پا در پای
شما کوبد 🌱🌻
.
این معروفیت گنجینهای
است که نمیتوان برای آن
قیمتی تعیین کرد و خاصه که
این پاکدامنی جهان را درنوردیده
و امریکائیان را متوجهٔ این
دهکدهٔ کوچک ساخته و نام آن
را جاوید نموده. چهکسی نگهبان
این گنجینه است و میتوان
پاسخ داد کل این جامعه؟
خیر...! زیرا این مسؤلیت فردی
است نه همگانی و اجتماعی.
آیا هریک از شما این وظیفهٔ
خطير را میپذیرد و میتواند
ادعا کند که شایستگی چنین
اعتمادی را دارد؟
( تصدیق عمومی ) در جامعهٔ
شما هیچ فردی وجود ندارد که
چشم طمع به حتی یک سکه
داشته باشد، پس سعی کنیم
این خصلت پسندیده را حفظ
کنيم. ( حفظ میکنیم! ) بگذاريد
از خودمان رضایت داشته باشیم.
( کف زدن حضار ) من از جانب
همهٔ شما مراتب تشکر و امتنان
خود را اعلام میدارم. همه از
جای خود بلند شدند و غریوی
بهپا خاست. عالیجناب بورگس
پاکتی را بیرون کشید و نامهای
را درآورد. نفسها حبس شد.
آنگاه شروع به خواندن کرد...
سخنی که با آن بیگانه داشتم
این بود: بعید است که شما آدم
بدی باشید، بروید و خودتان را
اصلاح کنید.
تاچندلحظهٔ دیگر خواهیم دانست
که گفته مذکور با آنچه داخل
کیسه است مطابقت دارد یا نه.
و کیسه به آن همشهری تعلق
میگیرد که مظهر پاکی را
مشهور و پرآوازه ساخته، و او
آقای بیلسون است.
جمعیت یکپارچه بهپا خاست،
موجی از زمزمه و ناگهان صدای
کلفتی به گفتن این سخنان
پرداخت: بیلسون! اوه، پاشو
ببینم! بیلسون و ۲۰دلار پول!
آنهم به یک غریبه! این را برو
بار یکی دیگه بکن!... در
گوشهای از سالن بیلسون تکیده
و مردنی را ديدند که ایستاده
و سر به زیر افكنده. ویلسون
وکیل نیز برخاسته و همان
حالت را بهخود گرفته بود.
سکوتی بر تالار حکمفرما گشت.
هیچکس از موضوع سر در
نمیآورد.
آن نوزده زوج حیران و مبهوت
شده بودند.
بیلسون با لحنی شگفتزده
پرسید شما چرا از جایتان بلند
شدید آقای ویلسون؟
" برای اینکه منهم چنین حقی
دارم. شاید بتوانید برای حضار
توضیح بدهید که چرا شما از
جایتان بلند شدهاید؟
' با کمال میل. چون من بودم که
آن نامه را نوشتم.
" چه تقلب وقیحانهای! آن را
من هم نوشتم.
بورگس در جا میخکوب شد.
نمیدانست چکار باید بکند.
ویلسون وکیل گفت بنده از
اعضای هیأت رئیسه تقاضا
میکنم امضای پای کاغذ را
بخوانند.
آنها سردرهم فرو بردند و آنگاه
با صدای بلند اعلام داشتند؛
جان وارتن بیلسون!
خب حالا دیگر چه دارید
بگوئید آقای ویلسون؟ و چطور
میتوانید از اهانتی که به این
آقایان معظم و حضار محترم
روا داشتهاید و ایشان را دست
انداختهاید عذرخواهی بکنید؟
' من به صراحت اعلام میکنم
که هیچ عذرخواهی در کار نیست
و در حضور همه اظهار میدارم
این شما بودید که با حیله نامهٔ
مرا از آقای بورگس کش رفتيد
و رونوشت آن را تهیه کردید و
امضایتان را پای آن گذاشتید.
من گواهی میدهم که تنها من
هستم که از کلید این معما خبر
دارم.اگر جریان به همین نحو
ادامه پیدا میکرد رسوائی
بهپا میشد.
🔹 داستانهای کوتاه
مردی که
شهر هادلی بورگ را فاسد کرد
مارک تواین
گردآورنده آیزاک آسیموف
ترجمه هوشیار رزمآرا
قسمت ۸
ادامه دارد
══ ⭕️ ══ ❥
♦️ آمـوزشهای رایـگــان • متافیـزیــک •
◉ ManMHastam
🔺🔺
کتاب صوتی
دختر مفقود شده
اثر گیلین فیلین
کتابخوان ایوب آقاخانی
هیچوقت در زندگی
اینطور احساس
حماقت نکردهام
من حتی ديگه متنفرم
به تو نگاه کنم ی چیزی
تو رفتارات هست ک
مشکوکه
من دیگه تو رو باور ندارم
من هربار موقع دیدن
فیلم پدرخواندهٔ دو
گریه میکنم اگه پدرخوانده
سه بود ی چیزی ولی
هیچکس نمیفهمه من
چرا سر پدرخوانده دو
گریه میکنم
قسمت قبل
.
مطالعه 📖
📚جوان خام
✍ فئودور میخایلاویچ
داستایوفسکی
مترجم عبدالحسین شریفیان
انتشارات نگاه
قسمت ۱۳
در صبح پانزدهم نوامبر
ورسیلوف و شاهزاده سرگی
را گرد هم آوردم...
صحبت آنان دربارهٔ اشرافیت
بود.. سرگی قول داد
یکسوم از ارثیه را بهوی
بدهد... ورسیلوف هیچ نگفت!
... شاهزاده زیاد بامن گرم
نمیگرفت، اما من بهدیدنش
میرفتم.
چقدر بیتجربه بودم؛
سادهدلی فرد را بهچنین خواری
و بیشعوری میکشاند! ...
ورسیلوف به سرگی هشدار
میداد هدر دادن پول جوهر
شاهزادگی نیست. گفت
کلمهٔ شرف یعنی وظیفه.
قانون شرف دارد گرچه ناقص
باشد؛ مزیتی اخلاقی و از آن
بیشتر سیاسی.
اما بردهها که به طبقهٔ حاکم
تعلق ندارند رنج میبرند.
در اروپا حقوق برابر جایگزین
اصل کهن شده، آزادی شخصی
فروریخته.
تودههای رها شده با
ازدستدادن معنی پیوستگی
بهپایانخط رسیدهاند...
اشراف روسی هم امتیازشان
را ازدستدادهاند. بگذاریم
کردار شرافتمندانه و شجاعانه
افراد را به صفوف والاترین
طبقه برساند...
[ " اگر تفکر در سر چند آدم
انگشتشمار هم زنده بماند از
میان نمیرود؛ مثل شعلهای
ضعیف در ژرفای تاریکی. '' ]
شاهزاده سرگی آدم
کجآموزی بود..
دقیقا منظورتان چیست؟
زندگی سرشار از خوشی،
با ناراحتی کلی. زیرا زیستن
با اندیشهها مایهٔ دلتنگی است
و بدون آن لذتبخش.
ورسیلوف رفت ...
شاهزاده بیدرنگ گفت: تو
چرا مثل خروس جنگی شدی؟
گفتم شما حرفهای او را
نفهمیدید...
گفت ادا اطوار تئاتری درنیار،
من ولخرجم، قماربازم، دزدم.
من داور اعمال خودم هستم.
هرکه چیزی بگوید باید خودش
شرافتمند باشد...
معذرتمیخواهم ... برادرم
مرده و پدرم فلج شده... پول
زیادی باختهام... ستبلکوف
شیاد بهره هنگفتی میگیرد...
ستبلکوف وارد شد...
لباس جلفی پوشیده بود و
ابلهانه نگاه میکرد ... به
اتاق دیگری رفتند... با صدای
بلند صحبت میکردند...
دو میهمان دیگر وارد شدند...
اولی بسیار بلندپایه و موقر
با ظاهری محکم و جدی...
آن یکی را میشناختم...
جوانی خوشسیما و
خوشلباس... با محافل مشکوک
رفتوآمد میکرد...قمارباز ...
آنها را بههم معرفی کرد؛ دارزان
و ناسچوکین اما من را نه.
درمورد کاترینا نیکولاونا حرف
زدند ... چه ماجرایی داشته!
من ایستادم؛
اعلام میکنم کاترینا نیکولاونا
هرچه در موردش گفتهاند
دروغ محض است...
بعد از این طغیان ابلهانه
خاموش شدم. با چهرهای
برافروخته نگاهشان میکردم.
خندیدند.
شاهزاده سرگی گفت
آکاردی ماکاروویچ.
...جوانخام
ادامه دارد
.
چقدر به این پول
احتیاج داشتیم!
نیمساعتی را با شور و
شعف سپری ساختند.
روزهای خوب گذشته دوباره
از راه میرسید.
اوه ادوارد چه خوب کاری
برای گودسان بیچاره کردی،
موضوع از چه قرار بود؟
خب... آخر... نمیتوانم. او از
من قول گرفته.
از تو قول گرفته؟...
ادوارد چه میگویی؟
ادوارد به خود فشار میآورد
تا بهیاد بیاورد واقعا چه
خدمتی برای گودسان انجام داده.
استیونسن ناشناس تلویحا در آن
نامه خاطرنشان میساخت که
مطمئن نیست آن شخص
ریچاردز باشد.
ریچاردز به استدلال و تعقل
پرداخت؛ آن چه خدمتی بود؟
فکر کرد و هی فکر کرد.
یادش افتاد که یکبار گودسان
را به راه راست هدایت کرد،
او هم هرچه از دهانش درآمد
نثار او کرد و گفت اشتیاق
ندارد که با اهالی هادلی بورگ
به بهشت برود.
ریچاردز مأیوس شده بود یا
دختری که گودسان
میخواست با او ازدواج کند،
اما ریچاردز ناخالصی دختر را
فهمیده و به اهالی شهر خبر
داده تا گودسان منصرف شود.
درهمان شب، پستچی محل،
به هریک از نوزده معتمد شهر
که از اهالی ممتاز هادلی بورگ
محسوب میشدند نامهای داده
و آن هجده خانواده هم
همچون ریچاردز در تمام شب،
تقلا میکردند بفهمند چه
خدمت قابل توجهی به گودسان
کردهاند.
روزها پیدرپی میگذشتند.
جک هالیدی آشکار نشانههای
اضطراب و اندوه را در
چهرههای یکایک آن نوزده
خانواده مشاهده میکرد.
در تالار شهر ازدحامی موج میزد.
پرچمهای رنگین، و تزئین سالن.
تمام اینها برای این بود که آن
مرد غریبه در آن محفل حضور
مییافت. حضور خبرنگاران و
تالار لبریز از جمعیت بود.
کيسهٔ انباشته از طلا را روی
میز کوچکی در جلوی صحنه
قرار داده بودند تا همه بتوانند
آن را تماشا کنند. نوزده خانواده
معتبر شهر در جایگاه ویژه
مستقر بودند.
ابتدا وزوز همهمهای بلند بود
ولی هنگامیکه عالیجناب
بورگس کشیش از جا برخاست
و دستش را روی کيسهٔ طلا
قرار داد، سکوتی برقرار شد.
ابتدا به قضیه شگفتانگیز که
در ای مدت روی داده بود و
سپس به شهرت، پاکدامنی و
شرافت شهر که عالمگیر بود
پرداخت.
🔹 داستانهای کوتاه
مردی که
شهر هادلی بورگ را فاسد کرد
مارک تواین
گردآورنده آیزاک آسیموف
ترجمه هوشیار رزمآرا
قسمت ۷
ادامه دارد
در بین این
جماعت مردمفریب،
تا دلتان بخواهد دروغگوی
فریبکار و ظاهرساز وجود
داشته.
کشوری که امروز میبایست
مردم آن بهترین رفاه زندگی
و آسایش در امنیت را تجربه
نمایند بهخاکسیاه
نشاندهاند؟؟..
تاریخ بخوانید! تا بفهمید
که تاریخ گواه مزاحمت و
خیانتهای این جماعت برای
مردم نجیب ایران بوده است!!
این جماعت عمامهبهسر
همهجا را پر کردهاند و همهٔ
مقامات را صاحب شدهاند.
کسی نمیداند کدامیک از
آنها فهم و سواد دارد و کدام نه.
همه نام آيتالله و حجتالاسلام
و شیخ و ملا دارند.
هرکاری به اسم شریعت
میکنند و جلوی هرچه را
نمیخواهند میگیرند.
کسی جرأت ندارد بگويد
آقا دروغ میگوید.
به هیچ آخوند گردنکلفتی
نمیتوان گفت که مجتهد یا
عادل نیست، زیرا جمعی
قلچماق پشتسرش دارد که
هرچه بگوید میکنند.
اما مردم،
گرد اندوه بر روی همه نشسته،
رنگها زرد، بدنها لاغر،
لبها آویخته،.. گویا خرمی
و نشاط از این مملکت باربسته.
از اسلام؟
نوحه و گریه و نمازجمعه
و نعشکشی...
متنی از کتاب خاطرات حاج سیاح
بهقلم محمدعلی محلاتی
ملقب به حاج سیاح
《 پیدیاف و صوتی این
کتاب نایاب 》
...📚
◽️◽️◽️
وقتی چوپان مُرد،
گرگ به گوسفندان گفت:
شما امانتِ مرحوم هستید .. !!
📚#جزیره_پنگوئنها
✍ #آناتول_فرانس
رمان طنز، روایتی تمثیلی
انتقادی از تاریخ،
نقد سنتها، خرافات...
فصل اول سنمائل کشیش
مائل از خانوادهٔ سلطنتی
کامبری ' بود... خود را وقف
عبادت خدا کرد و زمام امور
صومعهٔ ایورن را بهدست گرفت
... مائل از کاشت درخت تا
تعلیم شاگردان... را انجام
میداد و در زهد و تقوی
پیش میرفت...
فصل دوم
روزی که در ساحل قدم
میزد یک قایق کوچک سنگی
دید ( کشیشان دیگر، از آن مدل
قایق برای تبلیغ دین مسیح و
شفا استفاده میکردند )
سنمائل هم دریافت خداوند
او را برای ارشاد ساکنین
جزیرهٔ هودیک ' برگزیده...
مائل رفت... جزیرهای که
در معرض باد و فقر بود..
درخت زیبایی که مردم آن را میپرستیدند ... سنمائل هم
از زیبائیهای انجیل گفت و آنان
را غسلتعمید داد... به خانهٔ
پیرمردی بتپرست رسید که
تصویری از مریم مقدس را
داشت... مائل هم آنان را هدایت
کرد و غسلتعمید و ...
در طی سیوهفتسال کلی
کارهای مقدس انجام داد...
نود و هفت سالش شده بود که
خبردار شد کشیشهای صومعه
از دین برگشتند.
پس نزد گمراهان برگشت.
قائم مقام او سنبودوک کلیهٔ
ماجرا را گفت؛ از نزاع و
افتراق مقدس، صومعه ایورن
و زنان مقدس جزیرهٔ گاد'
که فضیلت خود را
ازدستدادهبودند ... تقوای
کشیشان سنمائل، ربوده شده
بود...
مائل گفت: بودوک،
زن بهمثابهٔ دام ماهرانهایست
که در سر راه مردان گسترده
شده و قوهٔ جاذبهٔ او این است
که از دور مؤثرتر از نزدیک
است؛ چون در حضوری از تو
میگریزم و چون از نظر دوری
کوبهکو تو را میجویم.
تأثیرات عشق در منزویان و
کشیشان تارک دنیا قویتر است
... من اما وسوسه نشدهام...
بههرحال سنمائل نظم را
مستقر ساخت... و گفت
تحقیر و تخفیف این زنان
باید متوجهٔ گناهانشان باشد
نه شخصیتشان... متذکر شد
که؛ کشتی چون در فرمان
سکان خود نباشد ناچار در
چنگ صخرههای ساحلی
خواهد افتاد...
ترجمهٔ محمد قاضی
انتشارات امیرکبیر
پایان قسمت ۱
🌱🎯اونها که دنبال رشد و پیشرفت هستند
قطعا این فولدر رو از دست نمیدن
👇👇👇👇👇
/channel/addlist/7Z8l7gSkEkBiY2Nk
❇️💎پیشنهاد ویژه عضویت:
@organicketo
📖📚 ابوالعلا معری
مردم امیدوارند که
پیشوایی سخنور
با لشکری فراوان و مسلح
ظهور کند!
پنداری دروغست،
پیشوایی جز عقل وجود ندارد
که در صبح و شام
مردم را رهبری کند.
یرتجی الناس ان یقوم َ
امامَ ناطق
في الکتیبة الخرساء
کذب الظنُّ لا امام سوی
العقل مشیرا
في صبحه والسماء
|| عقاید فلسفی ابوالعلا معری |
#عمر_فروخ ص۱۴۳
.
.
درست در همین لحظه
کاکسها هم به این تفکر
پرداخته بودند که ممکن
است گودسان مرحوم در
وقت پول دادن به آن غریبه
چه گفته باشد و چه نصیحتی
کرده که ۴۰/۰۰۰ دلار ارزش
داشته باشد.
صبح روز بعد شهر
تباهیناپذیر هادلی بورگ
ورد زبان همه شد. آن مرد
غریبه و کیسه طلا بحث
همه شد. همه بهسوی بانک
هجوم آوردند تا کيسهٔ محتوی
شمش طلا را ببينند.
سیل خبرنگاران تا این
موضوع را گزارش کنند و
عکسهای ریچاردزهای قابل
لعنت و پینکرتون ' بانکدار و
کاکس و پیشکار روزنامه و
عالیجناب بورگس را در
جراید چاپ کنند.
پینکرتون بانکدار با آن خندهٔ
سفیهانهاش دستهایش را
بههم میمالید و امیدوار بود
آوازهٔ شهر و شهرتش به تمام
امریکا برسد.
ناگهان تغییری شگرف پیش
آمد. سخنانی بین زن و
شوهران ردوبدل میشد:
یعنی گودسان چه نصیحتی کرده؟
اوه اگر میتوانستیم حدس بزنیم!
خندهٔ جک هالیدی ' تنها چیزی بود
که در آن شهر باقی مانده بود و
خلاء و تنهایی دیگران را پر
میکرد. حتی شوخیهای او
قیافههای گرفته و اخمآلود
را باز نمیکرد.
سههفته به این ترتیب گذشت.
ریچاردز و همسرش در اتاقک
خود کز کرده، گویی به
دورانهای بسیار دور برگشته
بودند. اصولا همهٔ اهالی چنین
بودند. دیگر نه کسی مطالعه
میکرد و نه میهمانی میرفت...
همه در خانههایشان مینشستند
و دلشان شور میزد. عاقبت
یک روز پستچی نامهای آورد.
ریچاردز با بیاعتنایی آن را
به گوشهای انداخت.
نامه را بخوان- بخوان!
ریچاردز نامه را خواند. بهتر
است بگوییم آن را بلعید.
گوئی جان گرفت.
" من برای شما یک بیگانه
هستم و این امر چندان مهم
نیست. از مکزیکو برگشتم.
من او را میشناسم. او
گودسان بود. من در قطار
مهمان او بودم. برحسب تصادف صحبتهایش را در خیابان
هیل با آن غریبه شنیدم.
پس از آن باهم بهطرف
خانهاش رفتیم. او از
همشریانش دل پرخونی
داشت. اما نظرش درمورد
شما مساعد بود. برای او کار
بزرگی انجام دادهاید. آرزو
میکرد ثروتی داشت تا برای
شما به ارث بگذارد. شما وارث
او محسوب میشوید و
استحقاق تصاحب کيسهٔ طلا
را دارید. من گفته آن مرد را
افشا میکنم چون یقین دارم
اگر شما آن کسیکه منظور وی
بوده نباشید، خود در صدد
یافتن شخص مورد نظر
برمیآیید و حق را به حقدار
میدهید. گفتهٔ او اين است:
بعید است شما آدم بدی باشید:
بروید و خودتان را اصلاح کنید.
وای ادوارد پول مال ما شد!
🔹 داستانهای کوتاه
مردی که
شهر هادلی بورگ را فاسد کرد
اثر مارک تواین
گردآورنده آیزاک آسیموف
ترجمه هوشیار رزمآرا
قسمت ۶
ادامه دارد
🖥 این فولدر رو به تلگرامتون اضافه کنید و دیگه دنبال روانشناس، فیلم آموزشی، کتاب،فیلتر شکن و جزوه که هر روز بهش نیاز داری نگرد!🔽🙏🏻🌹
/channel/addlist/76-02d7o1hg1Y2Y0
داشتم در ازدحامِ آدمها
غرق میشدم،
مثل کسیکه زیر دستوپا برود.
غرقشدن در بشریت؛
چه مسیر سخت و دشواری!
[ آندری نیکولایدیس
کتاب پسر
نشر چشمه/ ص ۶۳ ]
.
مطالعه 📖 قسمت ششم ;
ادامهٔ فصل ۴.
هنگامیکه از آنها میخواستند
جزئیات اعدام را بازگو کنند،
حافظهشان خوب کار میکرد
اما وقتی نوبت به نامبردن
اسامی دستور اعدامها میشد،
چیزی بهخاطر نمیآوردند...
یکی از شاهدان بهنام گلوشاتس '
اول گفت نوراتس دستور
تیرباران داده بعد اظهار
بیاطلاعی کرد! ...
اسلوکا ' هم بعد از شهادت
مورد ضربوشتم واقع شد...
فشار روی شاهدان در ریهکا
زیاد بود... ترجیح دادند
دهانشان را بسته نگهدارند؛
بخاطر مجازات دادگاه، یا تهدید..
اما آنها همین حالا هم باختهاند؛
ربودن، سوزاندن و غارت
خانهها... . ادای شهادت در
ریهکا با ادای شهادت در لاهه
تفاوت داشت؛ اما نوراتس با
دو ژنرال دیگر از شهروندان
افتخاری اعلام شدند: پس از
تحقیق دربارهٔ گسپیچ
دیوان لاهه محاکمهی حدود
۲۰۰ مظنون را برعهده میگیرد
و بقيه در دادگاه محلی، تا
ثابت کنند دستگاه قضایی
کرواسی آمادگی این کار را
دارد... بهلطف قاضی
شیرزن ایکا شاریچ '
تیهومیر ارشکوویچ به پانزده
سال و میرکو نوراتس به
دوازده سال زندان محکوم شد.
فصل ۵
دراگولیوب کنارتس،
رادومیر کوواچ،
زوران ووکوویچ
( صربهای بوسنیایی )
بهجرم شکنجه، تجاوز و ...
محکوم شدند. بسیاری از
زنان، چهره و صدایشان را
تغيير دادند.
این زن را بهیاد دارم؛ روبروی
کواچ نشست. مردی که به
دخترش تجاوز و او را حبس
کرده و او را فروخته بود...
جنگ پایان یافت اما او
بازنگشت. انگار دستی گلویش
را میفشرد. در دادگاه، وکیل
مدافع تصویری از دخترش را
نشان داد... آن هقهق، صدای
نالهٔ عمیق، شبیه حیوانی که
زخمی بود...
دختر دوازده ساله بود که
اسیر کوواچ شد... تجاوز
یا کودکآزاری، مادر فقط
میخواست مجازات او را ببیند
... هیچ مجازاتی دخترش را
برنمیگرداند... من نالهٔ سگ
را نمیتوانم تحمل کنم،
چهبرسد به نالهٔ انسان.
در این جهان اندوهی
عظیمتر از دستدادن فرزند
نیست :(
در برابر کوواچ نشست و
این رنج او را از پا درآورد.
کوواچ بیتفاوت بود...
ازنظر وکلای مدافع این
سوءتفاهم بود. گناهی نداشت.
بلندقامت، چهرهای کشیده،
حتی خوشقیافه با لبخندی
ساختگی در جایگاهی فراتر از
دادگاه! کتوشلوار خاکستری
رنگ در صندلی لمیده! ظاهری
دارد که میتوانید به او اعتماد
کنید.
کنارتس؛ حدود چهل ساله،
چهرهای زمخت، موهای تيره
مجعد، تجسم او با لباس چریکی
و اسلحه بهدست دشوار نیست.
بهجلو خم شده و قضات را
عصبی نگاه میکند.
ووکوویچ گویا خطرناک بهنظر
نمیرسد با قرار گرفتن در کنار
کوواچ، بیآزار، حقیر و ضعیف
است، موهایی بور، چانهاش در
غبغبش گم شده! از چهرهاش
نمیتوان به احساسش پی برد...
مسنترین فرد که کمتر از دیگران
بیرحم و پست نبود.
اگر هريک از این سهمرد را
پیش از جنگ دیده بودید،
احتمالا فکر نمیکردید خیلی
خشن باشند. 📚
#آزارشان_به_مورچه_هم_نمیرسید
✍ #اسلاونکا_دراکولیچ
ترجمه نازیلا محبی
نشر ستاک
ادامههمداره
حالا که کار سیاسی و
ریختن به خیابانها
هزینه دارد و شاید
ناممکن باشد،
قدم به عرصهٔ
پیشا _ سیاسی بگذارید
و با زیستن در دایرهٔ
حقیقت، رژیمها را از
قدرتمندترین سلاحش،
دروغ، محروم کنید.
رژیمهای مستبد، درواقع
بناهایی هستند ساخته شده
بر ستونهای دروغ و تا زمانی
دوام خواهند آورد که مردم
حاضر باشند
زیر سقف دروغ زندگی کنند.
من اعتقاد ندارم فقط
کسانیکه فعال سیاسیاند و
علیه رژیمها میجنگند
شايستهٔ ستایش هستند.
من برای این افراد ارزش
بسیار قائلم اما کسان دیگری
هم هستند که شایستهٔ
ستایشند.
کسانیکه تصمیم گرفتهاند
از این پس در هیچ حرکتی
که در آن رگهای از دروغ و
ناراستی باشد شرکت نکنند.
من از شما که از کار
سیاسی پرمخاطره بیمناکید
یک درخواست دارم;
قد راست کنید و به فردیت
خودتان کرامت بیشتری
ببخشید و به حقیقت خدمت
کنید تا
رژیمهای دروغ فروبریزند.
✍ #واتسلاو_هاول
📚 #قدرت_بی_قدرتان
متن از کتاب pdf