1541
📚از بَس کتاب در گِرُوِ باده کرده ایم ، امروز خشتِ میکده ها از کتابِ ماست .📚 ارتباط با ادمین : @marymdansh
کتاب صوتی
دختر مفقود شده
اثر گیلین فیلین
کتابخوان ایوب آقاخانی
قیافهای سخاوتمندانه
به خودش میگیرد و
میگوید بفرما
برای روز مبادا
البته بازهم میگم
خیلی بعیده که تو
احساس کنی به
پول احتیاج داری
ببین
هرچیزی خواستی
به خودم میگی
بعد از این است که
میفهمم اشتباه بزرگی
مرتکب شدهام
که الان اینجا هستم
.
قسمت پنجم
۳. ژنرال بلال چندبار به
آرشیو آمد حوالی
یکُنیم ظهر و باعجله
میرفت.
تعدادی کتاب هم میآورد.
باریکاندام با صدایی بم.
دریاس چند مقاله از او خواند
... تلاشهایش علیه مفسدان.
اکثر مردم عامی، حرفهایشان
طوری بود که انگار او را
میشناسند...
سید برهان به او گفت:
در سیاست بهتر است
آدم خودش را از جزئیات
دور نگهدارد.
سیاست سرزمین کلیات
است.
ژنرال بلال از معدود
سیاستمدارانی است که
میشود به او امیدوار بود
... ما در شهر مثل مردهایم،
شاید بتواند عظمت و اراده
را برگرداند.
... شگفتی الیاس و
علاقهاش به ژنرال روز به
روز بیشتر میشد... گفت:
اگر ژنرال قیام نکند،
هیچ اتفاقی نمیافتد.
مردم شهر روح ندارند و
منتظر خیزش و دگرگونی
عظیماند.
دریاس به صراحت گفت:
مواظب باش....
این احساس سرد و یخزدهٔ
مردم نیاز به خیزش و
پوستاندازی داشت.
ژنرال چنان قوی است که
به مرده جان میبخشد.
این کشور مرده است.
دریاس وقتی برادرش
را در چنین شرایطی
میدید میترسید.
الیاس به گورستان رهبران
شهر رفت؛
همهجا پارچه و پلاکاردهایی
که از جاودانگی رهبران
میگفتند. هواداران عميقا
باور داشتند رهبرشان
نمرده است. اگر کسی به
مردههای مقدس توهین کند،
عاشقان گور، عصبی میشدند.
... دریاس و الیاس به
چایخانه رفتند...
شهر حقیقی اینجاست...
این روشنفکران
بیهمهچیز فقط بلدند
حرافی کنند. چنان همهچیز
را میکاوند تا گُه به
چهرهشان بپاشد. ...
اما هیچ روشنفکری به
آنجا نمیرفت. لمپنهایی
که همهچیز را دستمیاندازند.
برادرش از هرچیزیکه خوب
به آن فکر نشده میترسد.
هر عمل و رفتاری که خوب
دربارهاش فکر شده، هرگز
انجام نمیشود و حاصلی
هم ندارد. دریاس تابهحال
همچین جای شلوغی ندیده
بود که همه فحش بدهند
و بازی کنند...
ژنرال آمد!... چهرهاش تلخ،
اخمو اما قوی و صبور
بهنظر میرسید... لباسی
ساده و بدون محافظ بود ...
خشم عمیقی در چهرهاش
ديده میشد. مثل غریبهای
که در سرزمین بیگانه دچار
شگفتی شده باشد، حس
نمیکرد از ماست. از
نگاهش پی بردیم روحش
با ما بیگانه است. ژنرال از
فساد سیاستمداران و نیاز
کشور به چارهای بنیادین
حرف زد و روندی انقلابی
تا میهن و اوضاع مردم
فقیر روبهراه شود.
- نه منتظر پیامبری بودید
تا شما را نجات دهد نه
منتظر شیطان تا حیله و
فریب را به شما یاد بدهد...
من قلب شما را میتوانم
بخوانم... من آن مسؤلیت
تاريخی را بهعهده میگیرم
... به هیجان، نیرو و باور
شما نیاز دارم. ص ۵۰
📚 #دریاس_و_جسدها
✍ #بختیار_علی
ترجمه مریوان حلبچهای
نشر #ثالث
ادامهداره
...
حتی در موردِ بهترین چیزها،
آدم باید بهموقع
دستنگهدارد..
■
دوستان، خود را صادق مینامند،
حال آنکه دشمنان صادقند!
زیرا میتوان از سرزنش آنان
بهمنزلهٔ دارویی تلخ برای
شناختن خویش استفاده کرد.
_ در باب حکمت زندگی
شوپنهاور.
هر از گاهیЧитать полностью…
باورهایتان
را ورق بزنید،
ویرایش کنید،
شاید صفحهای
باید اضافه یا
حذف شود.
💎✔️دسترسی ویژه به خبرهای داغ✔️💎
☑️برای داشتن این مجموعه در مدت ☑️محدود، با انتخاب کلید های زیر وارد شوید✅
جهت هماهنگی در لیست🫱🏼🫲🏼
@HHo_bb
کتاب صوتی
دختر مفقود شده
اثر گیلین فیلین
کتابخوان ایوب آقاخانی
تو مرد فوقالعادهای
هستی از اینکه
تو همچین موقعیتی
قرارت دادم متأسفم
مثل مهمانی بودم ک
در مهمانی کف زمین
بالا آورده است
گفت بهگمانم در زندگی
میدانید انجام چهکاری
بد و انجام چهکاری
خوب است
مشخص است که من
کار بدی کردم
قسمت قبل
ایپکتتوس،
در باب روسپی نساختنِ ذهن؛
اگر کسی جسمتان را
به رهگذری ارزانی کند،
خشمگین میگردید و
میخروشید.
لیک ذهن و ضمیرتان را
تسلیمِ هر رهگذری میکنید
تا آزارتان دهد و ذهنتان را
آشفته و پریشان سازد!!
آیا این بَسی
شرمآور نیست؟؟!!
...📚 کتاب دانش
...
این هم آخرین سند؛
اگر هیچ مدعی و داوطلبی
باقی نماند، مایلم کیسه را باز
کنید و پولها را بین اهالی
شهر تقسیم کنید.
نه گدای فقیر و غریبهای در
کار بوده و نه ۲۰دلار انعام،
نه اندرزی و اينها همه
ساخته و پرداخته ذهن من بود.
حالا داستان خودم را برای
شما تعریف میکنم. از قضای
روزگار من در شهر شما
اقامت کردم و چه بدیها
که ندیدم. اگر کسی دیگر هم
جای من بود، یکی دونفر از
شما را میکشت، اما برای
من کافی نبود. پس به مطالعه
در احوال شما پرداختم که از
حیث پاکدامنی مباهات
میکردید. فهمیدم چطور از
شر وسوسه حذر میکنید،
نقشهای طرح و فهرستی از
اسامی را انتخاب کردم، که
در عمرشان نه یک کلمه
دروغ گفته و نه لکهای بر
دامنشان نشسته. فکر گودسان
افتادم. او نه در هادلی بورگ
بهدنیا آمده و نه در اینجا
پرورش یافته بود.
اگر نقشهام را شروع میکردم
شما میگفتید آیا گودسان
تنها کسی است که از خیر
۲۰دلار میگدزد و آن را به گدای
درماندهای میبخشد! ولی زد
و خدا جان گودسان را گرفت.
از اینرو دامم را پهن کردم.
شاید امید چندانی نداشتم
ولی برايشان کلید رمز پست
کردم. آدمهای نادرستی که با
پول قمار زندگی میکنند.
حالا که موفق شدم، کیسه
را باز کنید.
رئیس جلسه کیسه را باز کرد
و گفت اینها سکههای سربی
مطلا هستند نه بیشتر!
همه خندیدند. پیشنهاد
میشود آقای ویلسون به
نمایندگی از طرف رفقایش
آنها را تحویل بگيرد.
ویلسون با صدایی لرزان گفت
مرگ بر پول!
_ آقای رئیس، بههرحال یک
آدم پاک وجود دارد. از
جک هالیدی تقاضا کنیم
محتوی کیسه طلا را به مزایده
بگذارد تا اگر ۲۰دلاری از آن درآمد
آن را به کسی بدهد که به او
افتخار میکنیم. یعنی
ادوارد ریچاردز.
پیشنهاد او مورد قبول واقع شد.
مزایده از یک دلار شروع شد.
رقم پیشنهادها از ده دلار
رسیده بود به صد دلار.
ریچاردز با نگرانی در گوش
ماری گفت ولی ماری... یعنی
ما باید اجازهٔ چنین کاری را
بدهیم... پاداش درستکاری این
است... ما باید چکار کنیم؟ ...
ادوارد من دارم میلرزم... یک
وسوسه دیگر...
هشتصد دلار!نهصد دلار!...
در تمام آن احوال، آن
بیگانه نظارهگر
جزئیات بود: هیچیک از این
هجدهنفر سهمی در این مزایده
نداشت، باید این وضع را تغيير
داد. او تمام کیسه را در مزایده
خرید! ... ساعت ۱۱ شب رفت
به خانهٔ ریچاردز و در زد.
خانم ریچاردز در را باز کرد
و آن بیگانه پاکتی به او داد
و بدون ادای کلمهای ناپدید شد.
- مطمئن هستم که او را
میشناختم. این یارو همان
استیونسون است که آدمهای
معتبر این شهر را با آن راز
ساختگیاش فروخت.
چک با مبالغ بالا بهنام این دو
زوج بود. آنها در این فکر که
این چک را در بانک نقد کنند یا
نه. آن شب پزشک دهکده را به
بالین ریچاردزها فراخواندند.
بامداد در همهجا پیچید که
زوج کهنسال به بستر بیماری
افتادهاند. پزشک دهکده علت
عارضه را هیجان ناشی از
بهدست آوردن ثروتی
غیرمترقبه اعلام داشت. شهر
در اندوهی عمیق فرورفت.
روز بعد اخبار بدتری منتشر شد.
چکهایی با رقمهای گزاف.
چنين ثروتی از کجا آمده بود؟
خبر رسید ریچاردز از
مدعیان بوده اما بورگس
حقیقت را کتمان کرده.
بورگس انکار کرد. آنگاه
شعلههای سوءظن بالا گرفت
و پاکی و تقدس شهر هادلی
بورگ روبه خاموشی نهاد.
شش روز بعد ریچاردز
اعتراف کرد ادعای تصاحب
کیسه را داشته و از روی
حقشناسی که بورگس به او
داشته عالیجناب این ادعا را
نادیده گرفته تا اسم او
خدشهدار نشود و او را نجات
داده. به این ترتیب آخرین نفر
از نوزده خانوادهٔ معتبر هادلی
بورگ نیز در کيسهٔ طلای
شیطانی سرنگون شد.
با تصویب مجلس شورای
شهر نام هادلی بورگ عوض
شد و آنجا از نو شهری پاک
و شریف شد.
داستانهای کوتاه
مردی که
شهر هادلی بورگ را فاسد کرد
اثر مارک تواین
گردآورنده آیزاک آسیموف
ترجمه هوشیار رزمآرا
■ پایان.
جنابِ مولانا
هیچروزی
کم نیامد
روزیام
چیست این
ترسُ
غمُ
دلسوزیام ؟
@ktabdansh 📚
حتی تصمیم درست،
اگر خیلی دیر گرفته شود،
غلط از آب درمیآید.
✍ #کرایسلر
#ایران
« سالها بعد تاریخ خواهد نوشت»
...
تاریخ خواهد نوشت که
روزگاری در این سرزمین،
کسانی حکومت میکردند که
پندارشان تباه،
کردارشان ریا،
گفتارشان سراسر دروغ
و فریب بود.
آنها بهنام دین،
تمامی ثروت و آبروی مردم
را به غارت بردند.
خاک این کشور را به
نابودی کشیدند تا
خاک بیگانه را
آباد کنند.
بهجای انديشمندان،
ضحاک و پخمگان
و بیخردان
بر مسند نشستند...
در سراسر این سرزمین،
جهل، خرافهپرستی و
افکار پوسیده
رواج دادند.
« آنها برای کل دنیا
آرزوی مرگ
میکردند و خدا را از آن
خود میدانستند »
با هیچیک از کشورهای دنیا
ارتباط عاقلانه نداشتند،
ارتباط تجاری و فرهنگی و
پیشرفت را معدود به چند
کشور فقیر در سطح جهانی
کرده بودند. به این سبب
که آنها
دیکتاتور بودند.
« تاریخ خواهد نوشت
یه عدهای جاهل و نادان
هم دنبالهرو آنان بودند »
...
و کسانیکه تاریخ را
بخوانند،
در مورد این مردم
چگونه قضاوت خواهند کرد؟
➖➖➖🔹
« بگذارید آیندگان بدانند که
در سرزمین بلاخیز ایران
هم بودند مردمی که دلیرانه
از جان خود گذشتند
و مردانه
به استقبال مرگ رفتند. »
Pdf
علیاکبر سعیدی سیرجانی
.
پرومتئوس:
دریغا
ایمن نشستگان را
چه آسان است
پند دادنِ کشتیشکستگان ...
نشر نی / ص ۲۵۹
از مجموعهٔ آثار آیسخولوس ||
.
مطالعه 📖
📚 جوان خام
✍ فئودور میخایلاویچ
داستایوفسکی
مترجم عبدالحسین شریفیان
انتشارات نگاه
قسمت ۱۴
من یک بانکدارم.
بنگاه رسمی خودم را دارم.
من دلال نیستم. شاهزاده
سرگی گستاخانه و با خشم
حرف او را قطع کرد، پرسید
اینجا برای چه نشستهای ؟
خودتان میدانید آقا من از شما
نمیترسم.
ستبلکوف گفت یعنی آن را انجام
نخواهی داد! ... باشد.. اما
اشتباه است...
تو چرا اینجا هستی؟
گفتم این سیصدروبل را بردارید
... خلاصه نمیتوانم... این قمار
بود...
فریاد زد شما بهحال خود نيستید
... دستتان را از روی این کتاب
بردارید.
با شتاب خارج شدم. از توی
کتابخانه مرا صدا زد آکاردی
آکاردی ماکاروویچ بر-گر-د!
خودش را به من رساند...
معذرت میخواهم پول را بردارید..
شاهزاده شما بهخاطر آن شیاد
عصبی شدید... و مرا بوسید.
در نگاهش بیزاری و نفرت بود.
لبخندش نیتی شیطانی داشت...
فصل سوم ۱
پول را برداشتم. نه به آن سبب
که در تنگدستی بودم، بلکه از
فرط نازکدلی که احساسش
جریحهدار نشود. وقتی رفتم
قلبم سنگینی میکرد. او را
اینطور ندیده بودم. دور شدن
از رفتار و کردار؛ نکته این بود.
چند ساعت بعد که از خانهٔ
شاهزاده سرگی برگشتم،
... باور نمیکنید به دیدن
ستبلکوف رفتم! او مرا به
شگفتی انداخت. از طرز چشمک
زدن ابلهانهاش و اینکه شب
پیش، نامهای از او بهدستم
رسید... از من خواهش کرده
بود به دیدنش بروم.
" میخواهد حقایقی را به
آگاهی من برساند... بین ما
چه اسراری هست، خندهآور
بود. دو هفته پیش مبلغی پول
از او خواسته بودم. قرض.
بهعلتی نگرفتم. ... من
خشمگین وارد شدم؛ گوش
کنید آقای محترم، نمیخواهم
نامهای ردوبدل کنید... چه
میخواهی؟
شاد و خندان برخاست؛ ...
موضوع مهمی است.
بانگ برداشتم؛ حقهبازی نکن،
انگشتت را بیاور پایین. راست
و فوری بگو چکار داری.
آدم متکبری هستی. از شاهزاده
پول گرفتی...۰ او بهم گفت.
برحسب اتفاق... من هم پول
قرض میدهم... چیزی هم روی
پول نمیکشم.
چرا شاهزاده مثل موم شده
... زیاد به شما بدهکار است؟
پس میدهد.
ثروتی به او رسیده...
ثروت مال او نیست. او بدهکار
است.. ممکن است با آنا آندریونا
ازدواج کند ... عصبانی نشوید.
مغرور هم نباشید. گوش کنید...
غرورتان را بشکنید و دوباره
بازیابید..
این خبر را شنیده بودم... خبر
را شاهزاده سوکولسکی پیر داده.
بهمن مربوط نیست.
ستبلکوف ادامه داد
شاهزاده سرگی امروز سرم داد
کشید.. سوکولسکی جهیزیه
خوبی به آنا آندریونا خواهد داد..
من هم سرت داد میزنم...
حالا از من چه میخواهی؟
برایت جاسوسی کنم؟ - در ازای
پول؟ ... گوش کن، پست
بیارزش... تو نیت سویی داری.
من گوش میکنم اما دلیل
نیست که قبول کنم هرچه
دلت میخواهد بگویی.
گفت حالا روی آنا آندریونا
قمار میکند.
من دوهزارتا میدهم.
بدون سود، رسید یا سفته.
شما به پول احتیاج دارید...
این کار را به عقب نیندازید.
شما آدم دهان لقی نیستید.
اخلاق خوبی است.
...جوانخام
ادامه دارد
🎦 great Ludwig von Mises
مهمترین چیزیکه
باید بهخاطر داشته باشيم
این است که
تورم عملی توسط خدا نیست،
تورم فاجعهٔ عناصر
یا بیماریای نیست که
مانند طاعون پیش بيايد.
تورم یک سیاست است.
👤 #میزس
لودویگ فون میزس؛
فیلسوف، اقتصاددان
ارشد مکتب اتریش و
لیبرال کلاسیک.
مهمترین کتابهای میزس؛
ملت، دولت، اقتصاد.
نظریهٔ پول و اعتبار بیپشتوانه.
حکومت قادر مطلق است.
@ktabdansh 📚
مطالعه 📖 قسمت ۱
📚 ساعتساز نابینا
👤 ریچارد داوکینز
ترجمه دکتر محمود بهزاد
شهلا باقری
انتشارات مازیار
ظرافتطبع و نکتهسنجی
مسحورکننده. شادیآور و
قابل درک برای خوانندهٔ غیر
اهل علم. آبزرور
نگارش خوب، بحث منسجم
و همهجانبه. اکونومیست.
یکی از بهترینهای علمی.
یکی از بهترینها در نوع خودش. لوسآنجلس تایمز.
ریچارد داوکینز تکامل را
بهروز کرده است...
موضوع کتابش معنی
حیات است. تایمز.
فصل ۱
توضیح بسیار نامحتملها
ما حیوانات در جهان
شناختهشده، پیچیدهترین
چیزها هستیم... شاید در
سیارات دیگر موجودات
پیچیدهتر از ما وجود داشته
باشد. ما میخواهیم بدانیم
چیزهای پیچیده چطور
بهوجود آمدهاند. تفاوت، یک
پیچیدگی طرح است. در نگاه
اول ساختههای انسان مثل
اتومبیل، کامپیوتر... بهمنظور
خاصی ساخته شدهاند اما
جاندار نیستند. آیا اینها
زیستشناختیاند؟
کلمات در خدمت ما هستند
نه حاکم بر ما.
آیا خرچنگ را باید جزء
حیوانات بهحساب بياوريم؟
ولی ما آدمها و حشرات هم
جزء حیوانات هستیم.
ببينيد مرز کلمات خیلی
مشخص نیست. آشپزها و
وکیلها هرکدام باتوجه به
نیازشان کلمات را با معنی
خاصی بهکار میبرند...
همانطور که سنگواره،
اسکلت... نشانهٔ وجود زندگی
است، ماشین هم حاصل کار
موجود زنده است.. درک
فیزیک برای ما آسان نیست.
ذهن ما درردرک پیچیدگیهای
بسیار بالا کم میآورد. ما سعی
میکنیم از بعضی اصول کلی
سازوکار موجودات زنده سر
در آوریم و ببینیم اصلا
چطور بهوجود آمدهاند.
بهطور مثال ما همهٔ ما از
طرز کار هواپیما بیاطلاعیم.
احتمالا سازندههای آن هم
همهچیز را نمیدانند.
متخصص موتور از جزئیات
بال سر در نمیآورد و متخصص
بال هم از جزئیات موتور...
زیستشناسان هم در بررسی
حیوانات همینطوراند.
البته ما میدانیم که
چندنفر هواپیما را ساختهاند.
ابتدا چندنفر آن را طراحی
کردهاند و...
قطعات، جوشدادن، رنگ
و... برای ما قابل درک است
چون حداقل از خانهسازی
مطلعیم. اما بدن ما چطور؟
هرکدام از ما یک دستگاهیم.
مثل هواپیما ولی خیلی
پیچیدهتر.
آیا بدن ما ابتدا طراحی شده بود؟
... ادامه در قسمت ۲
📌برترین کانالهای Vip درتلگرام
👈🏻 ادبیات 👉🏻
👈🏻 قانون جذب 👉🏻
👈🏻 آموزش زبان👉🏻
👈🏻علمی👉🏻
👈🏻 موسیقی👉🏻
👈🏻 حقوقی 👉🏻
👈🏻 روانشناسی 👉🏻
👈🏻 درمانی 👉🏻
👈🏻موفقیت👉🏻
پیشنهاد ویژه امشب😍👇🏻👇🏻
دنیای ایده و ترفندها😇
♦️مسیرموفقیترابا ما طیکنید♦️
دو طریقه برای کتمانِ راز
وجود دارد؛
خاموشماندن یا پُرگفتن.
قلعهٔ مالویل/ ص ۱۷۶
...
#روانشناسی
فصل ۲۳
آنچه باید دربارهٔ داروهای
اعصاب بدانید.
تا اینجای کتاب، برای درمان
افسردگی و اضطراب روشهای
گوناگونی را یاد گرفتیم.
چهکسانی از دارو درمانی
و رواندرمانی سود میبرند؟
- اشخاصیکه واقعیتها را
لمس نمیکنند و از توهمات
واهی رنج میبرند.
- اشخاصیکه شدت افسردگی
در آنها بالاست و رواندرمانی
کافی نیست.
( چندین ماه تحتمراقبت
بودهاند و نتیجهای حاصل
نشده )
برای تأثیر دارودرمانی اغلب
۳ تا ۵ هفته صبر میکنیم.
ضدافسردگیها دیرتر عمل
میکنند. آرامبخشهای خفیف
مانند والیوم یا زاناکس اگر
زیاد مصرف شود معتادکننده
هستند. در جنون افسردگی
از داروهای ادامهدار مانند
لیتیوم از شدت نوسانات
روحی میکاهد. مصرف
آرامبخشها صرفنظر از
خوابآلودگی بسیار جزئی
دارای آثار جانبی نيستند.
مصرف مقادیر زیاد در
طولانی مدت ایجاد وابستگی
میکند.
بیماران در صورتیکه( اگر شما به درمانگر مراجعه
احساس کنند مورد توجه
رواندرمانگر قرار گرفتهاند
و احساس همدلانه ببينند
بهبود یافتند. اگر بیمار فکر
کند شتابزده،طعنهآمیز،
احساس حقارت و اخلال
در گفتگو وجود دارد دچار
یأس و سرخوردگی میشود.
- به درمانگرم اطمینانفصل ۲۷
میکنم.
- معمولا حرفهای مرا
میفهمد.
- درمانگرم میداند من آدم
ارزشمندی هستم.
- گاهیاوقات اهانت آمیز
حرف میزند.
- درمانگر با من همدردی
میکند و به من توجه دارد.
اکثر کسانیکه دچار مشکلعلل انجام ندادن
هستند، آزمونهای جلسات
درمانی را انجام نمیدهند.
- تکمیل کردن آزمون
روحیهسنجی، افسردگی برنز.
- ثبت افکار منفی در برگهٔ
روزانهٔ روحیهسنجی.
- برنامهریزی فعالیتهای
رضایتبخشتر.
انواع روشهای خودیاری
۱- برنامههای فعالیت: به کمک
برنامههای مختلف میتوانید
از زمان بهطور مؤثرتری
استفاده کنید.
۲- برگهٔ روزانهٔ روحیهسنجی:
به کمک این آزمون افکار منفی
مسبب اندوه، اضطراب، خشم،
احساس گناه و تقصیر را تغيير
میدهید.
۳- برگهٔ پیشبینی لذت:
میتوانید طرز تلقیهای منفی
و مخرب خود را آزمون کنید.
۳- برگهٔ برخورد با تنبلی:
به جنگ تنبلی بروید. کار
را به اجزای کوچکتر تقسیم
کنید شروع کنید به امتیاز
دادن از شدت دشواری و
لذتبخش بودن.
۴- خواندن کتابهای
خودیاری.
۵- آموزش برقراری ارتباط:
مهارتهای کلامی با
موقعیتهای دشوار را افزایش
دهید
۱- اعتیاد به عشق: ممکن.
است عشق و صمیمیت را
کلید خوشبختی بدانید و
از خواندن و تمرین به تنهایی
نتوانید نجات یابید.
۲- تفکر کاملگرایانه: ممکن
است فکر کنید باید
کارهایتان بیعیب و
نقص باشد. انجام ندادنش
بهتر است. این طرز تلقی
مخرب است. اشتباه کردن
مهم نیست، انجام دادن
مهم است.
۳- ترس از تأیید نشدن:
هیچچیز خجالتآور نیست.
فقط آزمونها را انجام دهید
و نترسید.
۴- احساس جبر و اضطرار:
امرونهی دیگران شما را زیر
فشار قرار داده.
۵- خشم ابراز نشده: ممکن
است رنجیده باشید و تمام
برنامههای خود را لغو کنید.
۶- اسیر سرنوشت: فکر
میکنید روحیات شما به
دور از کنترل هستند و تلاش
شما بیفایده است.
۷- برچسب زدن به خود:
شانه خالی کردن: من تنبلم،
مسامحهکارم.
۸- ترس از تغيير: شاید
حالم بدتر شود.
دوست دارم افسرده باشم
و به حال خودم تأسف
بخورم.
۹- اولویتهای متفاوت:
وقتی کار زیاد بر سرم
میریزم، برنامه خودم را
فراموش میکنم.
۱۰- حالت انفعالی:
هفتهای یکبار کافی نیست،
مدام تا بهبودی کامل تلاش
کنید.
فقدان جهتگیری: هنگام
افسردگی اندیشیدن و
تمرکز دشوار است
.
🇯🇵 #ادبیات_ژاپن
نویسنده: #لافکادیو_هرن
ترجمه امیرعباس خسروی
نشر #مرکز
از مجموعه داستانهای کوتاه
( پیمانی که شکسته شد )
📖 پیمانی که شکسته شد؛
۱- زنی در بستر مرگ چنین گفت:
از مرگ نمیهراسم. اکنون فقط
یکچیز نگرانم میسازد.
میخواهم بدانم چهکسی پس از
من جایم را در این خانه خواهد
گرفت؟
شوهر با دلی آکنده از اندوه
چنین پاسخ گفت: هیچکس جای
تو را در این خانه نخواهد گرفت.
من هرگز زنی دیگر نخواهم
خواست. زمانیکه مرد چنین
میگفت، آن را از صمیم دل
میگفت. او به زنش که اکنون در
آستانهٔ از دستدادنش بود،
عشق میورزید.
زن با لبخندی کمرنگ پرسید:
آیا این پیمان یک مرد سامورایی
است؟
و مرد سر تکان داد و گفت:
بلی، این پیمان یک سامورایی است.
زن گفت: دلدار من، پس مرا در
باغ خانهٔمان بهخاک بسپار،
نزدیک آن درخت گیلاس، در
گوشهٔ باغ. دیری است که چنین
آرزویی دارم، اما میپنداشتم
اگر سودای زنی دیگر را در سر
داری، شاید نخواهی که گور من
چنین نزدیک به تو باشد. اکنون
که قول دادهای که زن دیگری
جای مرا نخواهد گرفت، پس
دیگر نباید در سخنگفتن دربارهٔ
خواستهام تردید کنم... چقدر
دوست دارم در باغ دفن شوم!
گمان میکنم که در باغ گاهی
بتوانم آواز سخن گفتنت را
بشنوم و بازهم بتوانم شکوفهها
را در بهاران تماشا کنم.
مرد در پاسخ گفت: چنانکه
آرزوی توست خواهم کرد. اما
اکنون دیگر از مرگ سخن مگو!
تو آنقدر ناخوش نیستی که
دیگر امیدی نمانده باشد
زن به چشمان شوهرش چشم
دوخت و گفت: من همین امروز
خواهم مرد... اما آیا تو مرا در
این باغ دفن خواهی کرد؟
مرد گفت: در باغ و در زیر درخت
گیلاسی که خود کاشتیم و گوری
که شایستهٔ تو باشد در آنجا
خواهم ساخت.
" و آیا ناقوس کوچکی در تابوتم
خواهی گذاشت؟
- ناقوس؟
" بله. میخواهم ناقوس کوچکی
در تابوتم بگذاری، زنگ کوچکی که
زائران بودایی با خود همراه
دارند. آیا میتوانم آن را داشته
باشم؟
- ناقوس کوچکی در کنار خود
خواهی داشت و هر چیز دیگری
که آرزوی آن را داشته باشی.
زن گفت: دیگر آرزویی ندارم.
شوهر عزیزم، تو همیشه بامن
مهربان بودهای. اکنون میتوانم
با خاطری آسوده تو را وداع
بگویم و بمیرم.
آنگاه چشمانش را بست و مرد.
به همان آسودگی که کودک خسته
بهخواب میرود. هنگام مرگ،
زیبا و دلربا بود. کالبد زن را در
باغ، زیر درختی که دوست
داشت به خاک سپردند و ناقوس
کوچکی را در تابوت نهادند.
بر روی گور با تاجی گل چنین
نوشته بود: اینجا آرامگاه زنی
است که دست ستمکار تقدیر
او را چون شکوفهای از درخت
زندگی جدا ساخت و از لذایذ
زندگی بینصیب کرد. خداوند
او را بیامرزد و از رحمت
بیکران خویش بهرهمند گرداند.
✍ ادامه دارد...
..
مطالعه 📖 قسمت ۳۱
کجایند تکهمسران واقعی؟
همهٔ ما برای مدتزمانی و
بیشتر ما برای همهٔ عمر
زندگی چند جفتی داریم.
و از آنجا که هر مرد به زنان
زیادی نیاز دارد، چیزی
منصفانهتر از این نیست
که او را متعهد کنیم زنان
زیادی را تأمین کند. این
کار زن را به جایگاه حقیقی
و طبیعیاش بهعنوان یک
موجود زیردست و دونپایه
تنزل میدهد.
فصل ۳۶
جلسهٔ بعد را پم آغاز کرد:
من و تونی باهم وارد رابطه
شدیم.. ... چند هفتهای هست ...
تونی رو به پم گفت پس چرا
اونقدر با من صمیمی نبودی !
پم: اوضاعت جفتوجور نبود...
فقط شش جلسه باقی مونده...
جولیوس گفت چندتا مسئله
دارم. تنها قراردادی که ما باید
بهش متعهد باشیم اینِکه
همهٔ تلاشمونو برای بررسی
رابطمون با تکتک اعضای
گروه بکنیم. خطر رابطهٔ خارج
از گروه، کار درمانی رو به
مخاطره میندازه. پم گفت یه
عمل تکانهای، یعنی یهجور هوس
بود... چرا رابطمون به اینجا
رسید نمیدونم.
جولیوس گفت دلت میخواد
علتش رو پیدا کنی؟ وقتی این
رابطه شروع شد، چه چیزای
مهمی در جریان بود؟
پم جواب داد از فیلیپ متنفر
بودم و شاید مریضی تو باعث
شد من بهدنبال پیوند بادوامتری
باشم، اینکه گروه تموم نشه.
جولیوس گفت گروهها هم مثل
آدمان. دلشون نمیخواد بمیرن.
گروه زندگی نیست؛ یک تمرین
نهایی برای نمایش زندگیه.
همهٔ ما باید راهی پیدا کنیم
تا چیزایی رو که یاد گرفتیم،
به زندگیمون در دنیای واقعی
منتقل کنیم...
گیل و سایر اعضا هم از
احساساتشون نسبت به
یکدیگر گفتند...
پم گفت فقط فیلیپ حرف
نمیزنه. اون داره دستورات
شوپنهاور رو اجرا میکنه.
● بدون هیجان صحبت کنید.
● خودانگیخته نباشید.
● مستقل از دیگران بمانید.
● بیاعتنایی راه کسب
احترام است.
فیلیپ پاسخ داد بین دو
خواست متضاد گیر کردی؛
بیان احساس و وفاداری به پم.
و پم تو آسونترین قراردادها
رو داری. فقط تا وقتی بهشون
پایبندی که به نفعت باشن.
قوانین گروه زیر پا میزاری،
"وارد بازیهای پنهانی میشی"
و بوالهوسانه از تونی استفاده
میکنی.
پم فریاد زد تو کی هستی که
بخوای از قرارداد حرف بزنی؟
فیلیپ نگاهی به ساعتش کرد
و برخاست: ساعت ششه. و
درحالیکه اتاق را ترک میکرد
غرید امروز به اندازهٔ کافی توی
لجن غلت زدم. اولینبار او
گروهدرمانی را به پایان رساند.
هر عاشقی
پسازآنکه سرانجام به
وصل رسید، دلسردی و
سرخوردگی فوقالعادهای را
تجربه میکند؛ و مبهوت
میماند که چگونه با چنان
اشتیاقی در پیاش بوده،
حاصلی بیش از سایر
خشنودیهای جنسی ندارد
و در نتیجه، حس نمیکند
منفعت چندانی نصیبش
شده باشد. ص ۴۱۷
درمان_شوپنهاور
دکتر اروین_دیوید_یالوم
ترجمه دکتر سپیده حبیب
نشر قطره
■ ادامه دارد
یک کشتیِ بیمقصد
میان آب دستخوش امواج
و جزرُ مد دائمی است.
بیهوده بالا و پایین میرود.
در طوفان ناله و صدا میکند.
در هوای صاف ریزه ریزه
میلغزد و پسُ پیش میرود.
مطیع و در کام دریاست.
بیشتر ازدواجها هم
همینطورند...
رها شده و بیمقصد
در دریای زندگی شناورند...
|| وضعیت آخر
تامس هریس
ترجمه اسماعیل فصیح
نشر نو ص ۱۶۹ |
.
قسمت ۲ ادامهٔ نامحتملها
آیا بدن ما ابتدا طراحی
شده بود؟ بعد یک مهندس
این قطعات را بههم وصل کرده؟
جواب منفی است... در
برنامههای آموزشی هنوز
توصیف دقیقی از نظریهٔ
داروین دربارهٔ توجیه جود
ما انسانها ارائه نمیشود...
واژهٔ ساعتساز نابینا عنوان
کتابی است از ویلیام پالی؛
وجود اثبات خداوند در
عناصر طبیعت. و تنها اشتباه
او در پاسخ به توصیف بود:
پالی اینطور شروع میکند:
در عبور از یک دشت، با پایم
به سنگی میزنم... این سنگ
از کجا آمده؟... خب همیشه
اینجا بوده. اما اگر یک ساعت
از روی زمین پیدا کنم چه؟...
پالی به اشیای طبیعت و ساعت
توجه میکند. ساعت باید
سازندهای داشته باشد...
نقشهای باشد...
هر نشانهٔ ابتکار، هر نمودی از
نقشه که در ساعت وجود دارد،
در طبیعت نیزهست، اما در
طبیعت، بزرگتر و فراتر از
محاسبه.
چشم انسان در مقایسه با
تلسکوپ... اشتباه است؛
قیاس، چشم با تلسکوپ
قیاس ساعت با موجود زنده.
تنها ساعتساز طبیعت،
نیروهای کور طبیعتاند؛ یک
ساعتساز واقعی هدف دارد،
نقشه دارد، اما انتخاب طبیعی
ناآگاه است.
او ساعتساز نابیناست.
● این موضوع را روشن میکنم.
وقتی صحبت از ترس در مقابل
ساعتهای زنده است، من
حرف هیچکس را قبول ندارم.
پالی و داروین و فیلسوف
خیالی من هم
هدفمندی را میدانستند.
اما کار هیوم انتقاد از منطقی
بود که براساس آن از نقشه و
طرح در طبیعت بهعنوان
شواهد وجود خدا استفاده
میشد.
وقتی داروین در دانشگاه
ثبتنام کرد، ۴۰ سال از مرگ
هیوم گذشته بود... تقریبآ همهٔ
مردم میدانند پیچیدگی
چیست. بالاخره چیز پیچیده
کدام است؟
چگونه تشخیص میدهیم؟
ساعت، هواپیما و آدم
پیچیدهاند، ضرورت جسم
پیچیده، ساختاری ناهمگن
است. ماشین همگن نیست،
هر بخش متفاوت دارد.
ناهمگنی یا دارای چند بخش
بودن، شاید شرط لازم باشد
ولی کافی نیست.
چیز پیچیده چیزی است که
بخشهای تشکیل دهندهٔ آن
طوری هماهنگ شدهاند که
ممکن نیست تصادفی تنظیم
شده باشند. اگر قطعات یک
هواپیما را جدا کنیم و
دوباره سرهم کنیم، احتمال
اینکه یک بوئینگ داشته
باشيم بینهایت کم است.
برای جدا کردن بدن انسان
راههای بیشتری هست.
میلیونها راه برای سرهم
کردن کوه مونبلان وجود دارد.
فقط یک راه کوه مونبلان را
میسازد. خردهریزهای هواپیما
یک مجموعهٔ منحصربهفرد
است. هیچ دو آشغالدانی مثل
هم نیست.
اگر شما قفل یک گاوصندوق
بانک را بچرخانید، ممکن است
به ثروت هنگفتی برسید.
هرچند احتمال عددهای
دیگر بیشتر است. بنابراین
از میلیونها بار سرهم کردن
هواپیما فقط یکی به پرواز
درمیآید. این ربطی به درک
نداره؛ چون از قبل مشخص
شده. در بدن موجود زنده
چهچیزی معادل پرواز هواپیما
یا باز کردن قفل در گاوصندوق
است؟ گنجشک هم پرواز
میکند، اگر همهٔ سلولهای
گنجشک را کنار هم بگذارید،
احتمال پروازش صفر است. ...
در اینجا یک فیلسوف عقاب
چشم میگه؛ وارد یک بحث
تسلسلی شدهایم.
گنجشک شنا نمیکنه، ولی
پرواز میکنه. پس هرچیزی
را که سرهم کردیم ببينيم تا
چه حد موفق بودیم. هرطور
سلولها را کنارهم بگذارید،
چيزی ساخته میشه که
بهدرد بخوره یا ن. اما ازنظر
زیستشناسان بهدردبخور
بودن مفهوم خاصی داره.
هر تعداد راه که برای زنده
بودن وجود دارد، مسلما برای
مردن هم راههای بیشتری
وجود دارد.
📚 ساعتساز نابینا
👤 ریچارد داوکینز
ترجمه دکتر محمود بهزاد
شهلا باقری
انتشارات مازیار
... ادامه در قسمت ۳
.
میدونی آلن،
گاهی وقتا
همون آدمی که
هیچکس فکرشم نمیکنه
کاری میکنه که
هیچکس فکرشم نمیکنه..
دیالوگ
The Imitation Game
...
... در همین اثنا،
ملاحان با نگاه وحشی ولی
آرام در آب شنا میکردند...
بیچاره پیرمرد، جامهاش
را قشری از یخ پوشانده بود.
اقیانوس شمال کتاب
انجیل مقدس را بلعید...
روز سیام، کوه عظیم یخ،
فرود آمد و ميلهٔ آهنی
قايق را شکست.
سنمائل بیچاره چشمش
به شیطان افتاد و پی برد
بازيچه اهریمن شده.
لذا فورا صلیب کشید...
باد شدیدی برخاست و
سکان و دکل به شکل اولین
درآمد... از آن راه منحرف شد
و در دریای آرام طی طریق کرد...
سنمائل زانو زد و شکر کرد...
دید که کتاب مقدس در بغل
ماده خرس که اشعار
ویرژیل را میخواند بود...
خرس به زبان رومی سلام
کرد و کتاب را داد!
پیرمرد مات و مبهوت
مانده بود!...
فصل پنجم
غسل تعمید مرغان دریایی
... به ساحل رسید.
سرزمینی بهشکل دایره ! ...
باران هم میبارید.
' خدایا اینجا سرزمین ندبه
و توبه است!
پیرمرد خسته و گرسنه
نشست ... از علفهای
وحشی خورد... اشکال
متحرکی دید و گمان کرد
اينان مردمی هستند که
باید ارشاد شوند...
رفت بالای صخره!
' ای ساکنین جزیره، با این
هیبت ناموزون و... شما
شبیه نمایندگان سنای یک
کشور متمدن هستید.
وقار شما ظاهر کشیشان و
فلاسفه عالیقدر را دارد...
اما نه علم و دانش دارید نه
استعداد! اما ازنظر خداوند
برتر هستید... در این سرزمین
نه غارت دیدم نه دشمنان
بهدار آویخته. دل شما پاک
است. روح آسمانی در شما
رخنه کرده.
سنمائل پنگوئنها رو با
انسانها اشتباه گرفته بود.
پنگوئنها دور هم جمع شده
بودند و صدای موزونی داشتند. ..
این مرغان وحشی که بشر
نديده بودند با تعجب نگاه کردند...
سن مائل شروع کرد به تعلیم
انجیل: ...آفتاب معنوی بر دل
شما میتابد... من نور و صفای
روح هديه آوردهام...
عیسی مسیح یخ قلبهای
افسرده شما را آب میکند.
مرغان دریایی هم در جواب
او با صدای ملایم جواب دادند.
چون فصل زناشویی بود،
پاسخِ زیبا و دلچسب ...
سنمائل فکر کرد اينان
بتپرستند:
آبتنی شما را دیدهام، تصویر
کاملی از روح پاک! بلافاصله
غسل تعمید را به آنان آموخت
... سپس آبشارها را دفع اجنه
کرد، تبرک ساخت و مشتی آب
مطهر ریخت و آیات مقدس
تلاوت کرد.
بله سنمائل تمام مرغان دریایی
را غسل تعمید کرد.
فصل ششم
غسل تعمید مرغان دریایی
در بهشت منتشر شد... باعث
حیرت خداوند گردید و فرمود
انجمنی از روحانیون و فلاسفه
و دانشمندان دینی تشکیل شود.
در باب صحت یا بطلان این
غسل تعمید پرسید...
📚 جزیرهٔ پنگوئنها
✍ آناتول فرانس
ترجمه محمد قاضی
انتشارات امیرکبیر
پایان قسمت ۳
💯💥#تخفیف_تابستانه
🔻توجه !!!!!!!!!
💵هزینه ورود به اینکانال ها 10 میلیون میباشد
فقط امشب میزارم تا لینک باطل نشه 👇
💎#ظرفیت_فقط_امشب 😱
🔑👈لینک ورود اختصاصی
/channel/addlist/p39KjAzQ201lMGNk
🎁#هدیه_ویژه 👈کانالی برای تغذیه سالم
@organicketo
کتاب صوتی
دختر مفقود شده
اثر گیلین فیلین
کتابخوان ایوب آقاخانی
در حالت اغما
حالت من چیزی بود
بین لنگ در هوایی
میان برزخ و دوزخ
قیافهام درهم بود
خدایا همهچیز
مال دوران گذشتس
ناگهان بدون اینکه
بخواهم گریه میکنم
حس ناب وحشتی
برای اولین بار در زندگی
وحشت از تنها بودن
بیش از حد
تنها بودن
قسمت قبل
.
نوای شادمانی حضار به
غرشی بدل شد.
انفجار خندهها، ماهم پولدار
میشویم!
ساکت باشید، الان آقای
رئیس تکه بهتری از جیبش
درمیآورد، چشمه خوشگلتری
باز میکنه! رئیس مشغول
خواندن شد: بروید... و غیره...
امضا: گریگوری یانس.
گردبادی از سروصدا پیچید...
درها را ببندید. هیچیک از این
فسادناپذیران نباید از اینجا
خارج شوند. دستور تودهی
مردم بود و باید اجرا میشد.
رئیس نامههای دیگری باز کرد
... اسامی بیشتری! ... هورا!
امروز روز سمبلهاست! همه
باهم دم گرفتند: بعید است
شما آدم بدی باشید بروید و
خودتان را اصلاح کنید... و
خنده! یک ولگرد بیآبرو
میخواهد شهر را بیاعتبار کند.
بنشینید! بنشینید! خفه شوید!
اسم شما هم درمیآید! ۱۹ اسم.
ریچاردز از جایش بلند شد و
زنش هم پشت او برخاست:
همهٔ شما ما را میشناسید.
من و ماری... و گریه کرد...
رئیس گفت آقای ریچاردز ما
همه از باطن شما خبر داریم.
اما مسامحه با متجاوزان
جایز نیست.
- ولی میخواستم بگويم که...
- خواهش میکنم بنشینید.
ما هم مصمم هستیم تا به حساب یادداشتها را برسیم. ...
ریچاردز در گوش همسرش گفت
" منتظر ماندن در این شرایط طاقتفرساست.
بقیهٔ نامهها قرائت شد. همه
ادامهٔ نامه را باهم میخواندند
و خوشحال بودند جز آن
دستهٔ دغلباز که دستشان رو
شده بود. فهرست کوتاهتر شد.
ریچاردز با دلهره گوش میداد؛
ما آدمهای بیچارهای هستیم.
نه ثروتی داریم نه بچهای.
ما گول خوردیم و سقوط
کردیم. تحمل ندارم اسمم
در جمع خوانده شود... ماری
که دريافته بود شوهرش به
رؤیا رفته او را تکان داد.
- خودت را حاضر کن. الان
اسمت درمیآید.
بورگس اعلام کرد نامهها
تمام شده.
آن دو نزدیک بود از فرط
شادی و حیرت از پای درآیند.
- اوه، خدا را شکر... نجات
پیدا کردیم.
سکوتی برقرار شده بود.
یکنفر پرسید حالا چهکسی
حساب کیسه را میرسد؟
پولها باید بین این هجدهنفر
فاسدناشدنی تقسیم شود.
هرکدام از اینها به آن غریبه
۲۰ دلار داده بودند. و به
نوبه خود یک نصیحت هم
ضمیمهاش کرده بودند. حالا
اگر این مقدار را در ۱۸ ضرب
کنیم، جمعا ۳۶۰ دلار! حالا
این حضرات چه میخواهند؟
۴۰۰۰۰ هزار دلار.
آن غریبه در گوشهٔ سالن گوش
میداد!
🔹 داستانهای کوتاه
مردی که شهر هادلی بورگ را فاسد کرد
ترجمه هوشیار رزمآرا
قسمت ۱۱ ادامه دارد
📚🍃 کتاب دانش
یک دوراهیِ عاشقانه;
مشکل فتاده با یار
کارم
چو صبحُ خورشید
با او
نمیتوان بود
بیاو
نمیتوان
زیست... 🫤
👤 نجیب کاشانی
.
مردم
میگویند
که
درد کشیدن
آدم را شریف
و
پاک میکند.
این دروغ است؛
درد فقط آدم را
بیرحم میکند.
سامرست موام