1541
📚از بَس کتاب در گِرُوِ باده کرده ایم ، امروز خشتِ میکده ها از کتابِ ماست .📚 ارتباط با ادمین : @marymdansh
درون هرکس
نغمهای هست که
او را
اینسو و آنسو میدواند
تا نیزنی بیاید که
نغمهٔ او را بنوازد
و او خودش را در
نغمهٔ خویش فراموش کند..
بیژن الهی
.
📚 جوان خام
✍ فئودور میخایلاویچ
داستایوفسکی
مترجم عبدالحسین شریفیان
انتشارات نگاه
قسمت ۱۱
آنها از مسکو آمده بودند؛
بازرگانی اموالشان را بالا کشیده بود
داروندارشان را فروخته بودند ...
دختر نزد بازرگان رفته بود... پست
بیشرف میخواسته ۱۵روبل بدهد...
دخترم آگهی برای درسدادن داده
بود... تا اینکه ورسیلوف آمد...
متین و موقر بهنظر میرسید...
دربارهٔ همهچیز پرسید... گفت
برایتان شاگرد پیدا میکنم... شصت
روبل روی میز گذاشت... دخترم گفت
پول را خرج نکن...او آدم پست و
رذلی است... وحشت کردم... تا اینکه
آمد و پول را برگرداند... نمیخواهم
کسی دلش بهحالم بسوزد.. ...
۶. داستان این خانم و ورسیلوف
رهایم نکرد...
فصل دهم.
۱. زن بینوا کنار مادرم نشسته بود.
ورسیلوف و واسین آمدند... گفت
باعث تأسف است... حوادث
همینطوری اتفاق میافتند. ...
واسین گفت پس از توهينی که
در آن خانهٔ فساد به او شده...
و بازرگانان... عقلش را ازدستداده!
ورسیلوف گفت موضوع ناشکیبایی
است، نسل حاضر واقعیات را کم
درک میکند. من خود را سرزنش
میکنم... او گمان کرد من فریبکارم...
فعلآ خداحافظ.
... یک اتاق گرفتم. بهدیدن واسین
رفتم... ورسیلوف رفته پیش وکیل
شاهزاده سوکولسکی و نامه را
به او داده... و از گرفتن ارثیه
انصراف داده... او را برتر یافتم!
چه مردی!
واسین گفت این نامه اعتبار قانونی
ندارد. رأی بهسود او صادر شده...
گفتم این عمل حتی اگر قهرمانانه
هم نباشد، چیز ارزشمندی است.
قهرمانی نوعی آرمان است که
انسانهای امروزی از آن عاریاند.
داشتن آن حتی اندکی هم شده
لازم است. واسین را در آغوش
گرفتم.وتو را میستایم. من
بهخوبی تو نیستم.
میخواستم تو را تحقیر کنم....
گفت همه اینطورند. دروغ ِ
مصلحتآمیز بهکه راستیِ
فتنهانگیز!
شاید حقیقت در معنی نهفته است:
یعنی حقیقت در یک مورد مقدس
است و در موردی دیگر ناپسند.
این سؤال آدمیان است.
... به خانهٔ جدیدم رفتم...
ورسیلوف از من عصبانی بود...
شاهزاده پیر در آغوشم گرفت...
ورسیلوف پیغمبر زنان! ...
شاهزاده سرگی یک افسر
خوشسیما وارد شد... لاغر و
خوشاندام... گفت سعادت آشنایی
با خواهر شما را در لوگا داشتم...
- من قصد داشتم با شما دوئل
کنم. گفت ... آندری پتروویچ
تقاضای دوئل کرده...
میخواستم بابت آن رفتار
وحشتناک ابراز تأسف کنم...
آقای آکاردی ماکارووچ،
ورسیلوف اکنون منصرف شده،
نامهای را برای او نوشتم...
من را مأمور ارسال آنها کرد.
شاهزاده گفت باید که
حتیالمقدور مهربان و
نیکاندیش باشیم، باشد
همهٔ کسانی را که خوباند و
نیکسرشت، بههرشکلی
دوست بداریم.
شاهزاده سرگی مرا به خانهاش
برد... مجلل و باشکوه...
شاهزاده سرگی همهجا وانمود
کرده بود که قمارباز است و
مقروض! لباس من چروکیده.
بهسبب کرک روی کتم عقبنشینی میکردم! ...
وقار این مرد شگفتانگیز بود!
وقتی گفتم با من دوئل کنيد،
خندید... توهین به پدر ممکن
است واقعآ رنجآور باشد اما آن
را ديوانگی نمیپندارم. شما
جوان هستید. ... از اتاق بیرون
رفت... تنها ماندم. اتاق دو در
داشت. یکی از آنها را باز کردم
... ناگهان خواهرم لیزا را دیدم
که روی یک کاناپه نشسته است.
...جوانخام
ادامه دارد
شروع مطالعهٔ کتابِ دریاس
و جسدها شنبه.
[ کتابهای یخبندان و
جزیرهٔ پنگوئنها؛ در فهرست
مطالعات قرار میگیرند ]
...📚📖
کتاب صوتی
دختر مفقود شده
اثر گیلین فیلین
کتابخوان ایوب آقاخانی
برای شروع باید
بگویم هرگز نباید به
دنیا میآمدم
مادرم ناله و زاری
نمیکرد اما در خود
فرو میرفت
هر روز باید برای
بیعیبونقص بودن
تلاش میکردم و این
راه طاقتفرسای زندگیست
میسنجم کدام شخصیت
مطلوب است بعد همان را
انتخاب میکنم گمان میکنم
بیشتر مردم همین کار را
انجام میدهند فقط
دربارهاش حرف نمیزنند
یا صادق نیستند
جرأت ندارند به آن
اذعان کنند بعد در یک
شخصیت باقی میمانند
به این دلیل که آنقدر
تنبل و ... که نمیتوانند
تغییرش دهند
قسمت قبل
اینروزها آدمهای دیندار راحتتر
زندگی میکنند.
دستکم یکی را دارند که غموغصههایشان
را پیشش ببرند.
بهاعتقاد آنها، تمام این مصیبتها حکمتی دارد.
□ حکمت;
همهاش حرفمفت است!
چون دلشان به آسمان خوش است.
دسترویدست گذاشتهاند و
روی زمین کاری نمیکنند.
کارشان زانو زدن و شانهخالی
کردن است! آن دنیا همهچیز
روبهراه میشود.
□ فقط حکمت خدا این وضع
را میداند.
روز قیامت همهچیز معلوم میشود!
نه، ممنون.
[ #هانس_فالادا
📖 همه تنها میمیرند ( بیهمان )
ترجمهٔ محمد همتی |
نشر نو / ص ۳۷۵ ]
ادبیات آلمان
@ktabdansh
...
از آن رو که بهخود اطمینان داشت،
اهمیت چندانی برای او قائل نشد،
گرچه این موردی استثنایی بود؛
چراکه این غریبه آدمی بود تلخ و
کینهتوز و انتقامجو.
در خلال یکسالی که در آن شهر
بهسر برده بود، بهزعم خود هرچه
را که توهین و ناسزا پنداشته بود
در دل نگهداشته بود تا در موقعیتی
مناسب پاسخ دهد و داد دل بستاند..
نقشههای بسیار کشیده بود و در
دل نگهداشته بود ولی هیچیک
نمیتوانست آن انتقامی را که در
سر میپروراند ارضا نماید.
سادهترین نقشهای که طرح کرده بود
میتوانست افراد زیادی را دربر
بگیرد و به آنها صدمه وارد کند.
اما آنچه او میخواست آن بود
که کاری کند، تمام شهر از آن آسیب
ببیند و حتی یکنفر هم بهسلامت
از دام و مهلکه نگریزد.
عاقبت فکری بهخاطرش رسید
که آن را از همه حیث مطابق میل
باطنی خود یافت و دلش از این
ایدهٔ خباثتآلود و شریرانه روشن
شد.
ابتدا شروع کرد به تاروپود نقشه
را بافتن و زیر لب زمزمه کردن:
این همان چیزی است که میخواستم.
شهرشان را تباه میکنم و بهفساد
میکشانم.... خیال کردهاند!
ششماه بعد به هادلی بورگ برگشت.
حدود ساعت ده شب بود که
سوار بر درشکه بهمقابل صندوقدار
قدیمی بانک رسید.
کیسهای را از داخل درشکه برگرفت
و آن را بر روی شانهاش گذاشت و
درحالیکه از آن بار گران تلو میخورد
و به این سو و آن سو میرفت،
وارد حیاط خانه شد و زنگ
ساختمان را بهصدا درآورد.
صدای زنانهای گفت: بیائید تو.
و او هم رفت و درحالیکه به بخاری
اتاق نشیمن، پشتش را گرم کرد
گفت به بانوی سالخورده که مشغول
خواندن روزنامهٔ هرالد میشیونری
بود مؤدبانه سلام کرد و گفت:
لطفا از جایتان بلند نشوید خانم...
بنده مزاحمتان نمیشوم. حالا
دیگر جایش مطمئن است، دیگر
کسی نمیتواند حدس بزند که
اینجاست... خانم، میتوانم یکلحظه
همسرتان را زیارت کنم؟
- نه. او به بریکستون رفته و
ممکن است تا صبح برنگردد.
بسیار خب خانم... اهمیتی ندارد.
قصد داشتم این کیسه را به ایشان
بدهم تا صاحب اصلیاش پیدا شود.
من یک غریبه هستم و شوهرتان
مرا نمیشناسد و امشب به این
شهر آمدم تا نقشهای را که از
مدتها پیش در سر داشتم، عملی
کنم. مأموریتم حالا تمام شده و
وظیفهام را انجام دادم و از این
حیث احساس غرور میکنم و
خوشحالم که شما هم دیگر مرا
نمیبینید. نامهای ضمیمه کیسه
است که همهچیز در آن شرح داده
شده. شببخیر خانم.
پیرزن که از ورود آن غریبهٔ مرموز
هراسان شده بود از اینکه دید دارد
از در بیرون میرود خوشحال شد،
از آن رو که حس کنجکاویاش
تحریک شد، بهطرف کیسه رفت
و نامهای را که آن مرد اشاره کرده
بود، برداشت و شروع به خواندن
کرد...
🔹داستانهای کوتاه
مردی که شهر هادلی بورگ
را فاسد کرد
اثر : مارک تواین
گردآورنده : آیزاک آسیموف
ترجمه هوشیار رزمآرا
قسمت ۲
ادامه دارد
.
#مطالعه 📖 قسمت ۲۸
اگر آرتور شوپنهاور امروز زنده
بود آیا مورد مناسبی برای
رواندرمانی بهشمار میآمد؟
در کتابِ " دربارهٔ خودم "
افسوس میخورد که طبیعت،
طبعی مضطرب به او ارزانی
داشته و شکاکیت، حساسیت،
حرارت و غرور را در مقیاسی
به او بخشیده که بهسختی
میتواند با خونسردی و تعادل
لازم برای یک فیلسوف سازگار شود.
آنچه از پدرم به ارث بردهام،
اضطرابی است که با همهٔ
ارادهام با آن بهستیز برمیخیزم....
این دلواپسیها باعث میشد
در جستجوی خطراتی باشم که
وجود ندارند...
تسکین میل جنسی نیرومندش
نیز کار آسانی نبود... آرتور آرزو
داشت از آن آزاد شود... او این
نیرو را با خورشید مقایسه کرد.
او در شورشی که سال ۱۸۴۸
روی داد... تقریبآ همهٔ اموالش
را به سازمان خیریه بخشید...
خشم آرتور افسانهای بود....امور
مالی، ناشران، بر تهیمغزانی که میخواستند با او گفتگو کنند،
دوپایانی که خود را با او برابر
فرض میکردند... بر مطبوعات...
#هگل را که بیست سال پس از مرگ،
کتابش منتشر شد، چنین نامید؛
مبتذل، تهی، منزجرکننده، نفرتآور،
شیاد جاهل، چرندیات احمقانه....
این فوران خشم برایش گران
تمام شد...
این خشم میان او و سایر منتقدان
فاصله انداخت...
آرتور نخستین جایزهٔ سلطنتی
نروژ را در باب آزادی اراده
دریافت کرد..
او هرگز ایمانش را از دست نداد.
آرتور خودش را با درخت بلوط
جوانی تشبیه کرد:
ولی تنهایش بگذار: او
نخواهد مرد. زمان موعود
خواهد آمد و کسانی را با خود
خواهد آورد که میدانند چگونه
قدرش را بدانند.
پیشبینی کرد نبوغش سرانجام
تأثیری شگرف بر نسل آینده
خواهد گذاشت و حق با او بود؛
همهٔ آنچه پيشبينی کرده بود،
محقق شده بود.
ص ۳۸۳
فصل ۳۴.
از چشمانداز جوانی که بنگری،
زندگی آیندهای دراز و
بیپایان است؛
ولی از چشمانداز پیری،
تنها گذشتهای بسیار کوتاه
بهچشم میآید. وقتی با
کشتی دور میشویم، اجزای
ساحل ریز و ریزتر میشوند
و امکان شناسايی و تمایزشان
نیز کمتر؛ همچون سالهایی که
پسپشت نهادهایم با همهٔ
رویدادها و تکاپوهاشان.
درمان_شوپنهاور
دکتر اروین_دیوید_یالوم
ترجمه سپیده حبیب
نشر قطره
■ ادامه دارد
📚⚽️
بهبهانهٔ جامجهانی؛
یک بازی فوتبال
تیم آلمانی با یونانیها!
آلمانها حضور ;
کانت، هگل، هایدگر، نیچه،
ویتگنشتاین،
شوپنهاور، شلینگ
البته حضور بکن باوئر
یونانیها حضور ;
هراکلیتوس،
افلاطون، سقراط با
پوشش ارسطویی!
کنفوسیوس
ارشمیدس
و گل سقراط!
#طنز
⚽️⚽️⚽️
دراماتیکترین و فلسفیترین
موقعیت دروازهبان بودن،
موقعیت مناسبی است
که در آن دربارهٔ معنای هستی
فکر کنيم.
وقتی در چارچوب دروازه
میایستاد،
گفت:
این را یاد گرفتم که توپ،
هرگز وقتی انتظارش را
دارید، بهسوی شما نمیآید.
این در زندگی کمک زیادی
بهمن کرده است...
مردم آنطور که ادعا
میکنند، نيستند.
در ردهٔ نوجوانان
دروازهبان الجزایر بود
با پیراهن شماره ۱
اشاره میکرد بهتر است
به اخلاق سادهٔ زمین فوتبال
فکر کنيم تا سیاستمداران و
فیلسوفان ...
اسم این نویسنده،فیلسوف
و برندهٔ صلح نوبل را میدانید؟
@ktabdansh
...⚽️📚
کتاب صوتی
دختر مفقود شده
اثر گیلین فیلین
کتابخوان ایوب آقاخانی
فقط یکبار فقط یکبار
دلم میخواهد کسی
سراغم بیاید که عوضی
نباشد
طرف، یه زن خاص بود؟
آره البته که همینطور بود
میدونی نیک اونهایی که
خاص باشن اوضاع رو
بدتر میکنن
به ما خوشگذشت اینجا
وسط یک روز آفتابی
رفتیم بیرون
پس بهدو آنجا برو
پر از حس شیرین
خواهی شد حسابی
غافلگیر خواهی شد
قسمت قبل
...
|| ضیافت افلاطون |
قسمت ۹
هدف و غایت جوشش عشق،
آفرینش و زیبایی است.
خدایان فقط با زیبایی توازن و
هماهنگی دارند و بین زشتی و
چیزهای آسمانی سازگاری وجود
ندارد... قدرت آفریننده چون به
زیبایی میرسد، آرامش تولید
میشود. اما چون به زشتی رسد،
افسرده و غمگین میشود. پس
عشق نهتنها زیبایی بلکه ساختن
چیزی زیبا و آفرینش است.
عشق باید خواهان ابدیت و
جاودانی باشد.
در وجود همهٔ ما، اخلاق، آرزوها،
امیدها...مدام دستخوش تغییر
است....یکی بوجود میآید و
دیگری از بین میرود...
کارهایی که اکنون انجام میدهیم
نه خوبند و نه بد. خوب و بد بودن
آنها در اثر چگونگی انجام آنهاست. عشقورزیدن هم از این قاعده
مستثنی نیست.
آنان که عاشق تن میشوند نه
عاشق جان، فرومایگانانند.
آنان که در راه مال، خود را
نثار میکنند، به این امید که
شهرت آنان ماندگار شود؛ باید
آنها را احمق و نادان بدانی. آن
که فرزندانی شایسته میآفریند،
سزاوار مقام جان است.
یعنی دانایی و فرزانگی.
این کودک در ذات خویش،
بذرهای فضایل اندوخته است.
اگر محو زیبائی صورت و سیرت
گردد و در وجودش وظایف انسانی
و شرافت نفسانی اندوخته، با
دلارامی پیوند میخورد و کارهای
شایسته و بزرگی انجام میدهد...
زیبائی روح، بالاتر از زیبائی بدن
است.
کسیکه تا این مرحله تربیت
یافته و زیبائی را درک کرده، از
زیبائی تن و اندام به زیبائی
اخلاق و منش و خرد و حکمت
میرسد.
این دانش هدف و مقصود اوست.
در این هنگام است که زندگی
بشر ارزش پیدا میکند و خرد
زیبائی را پیدا کرده و هرگز
حاضر نخواهد شد آن را با مال
و مکنت... از دست بدهد.
کاش ما را ديدهٔ حقیقتبین بود.
آیا فکر میکنی زندگی بالاتر از
این وجود دارد؟
فدروس، این سخنان دیوتیما بود
و به صحت آن ایمان دارم.
طبیعت ناپایدار ما ، جز با
دستیاری عشق، به مرتبهٔ
جاودانگی ارتقا و اتصال پیدا
نخواهد کرد.
از شما میخواهم عشق را
دریابید و آن را شریف و گرامی
بدارید. ... چون سخنان سقراط
به پایان رسید حضار به او آفرین
گفتند. ناگهان صدای کوبیدن در
خانه در فضای مجلس
طنینانداز شد.
آلکیبیادس مست وارد شد...
آگاتون کجاست؟
رامشگران... بازوی او را گرفته
وارد شد... آیا مرد مستی را
به مجلس خود راه خواهید داد؟
این ضیافت ادامهدار است
ترجمه محمدعلی فروغی
بازترجمانی
محمدابراهیم امینیفرد
══ 💜 ══ ❥
🟣 شمع تراپـی/ خلق خواستـهها
◉ Candle•Therapy
🟣 ڪتابخـانـه مـاورایـیها
◉ Mavarai • Book
▪️▪️
.
و عاقبت توانست آقای
هیگین بوتهام را نه بر بالای
شاخهٔ گلابی، حلقآویز ، بلکه
با طنابی بهگردن ترسان و لرزان
در پای آن پیدا کند.
نیکوس بالحنی مرتعش گفت:
آقای بوتهام، شما مرد شریفی
هستید، بالاخره بگویید شما را دار
زده بودند یا نه؟
گرچه دستفروش با حدسیات خود
توانسته بود تا حدودی پرده از این
معما بردارد، ولی جریان اینطور
بود؛ سهمرد تبهکار باهم قرار
گذاشته بودند تا او را بهقتل
برسانند و پولهایش را تصاحب
کنند، دونفر از آنها منصرف شده
و از معرکه گریختند. سومی هم
درصدد اجرای نقشه بود که پایک
همچون قهرمان داستان وارد شد
و او را از مرگ نجات داد.
آقای هیگین بوتهام پس از این
ماجرا، دستفروش ما را زیر پر و
بال خود گرفت و از اموال خود
به او و برادرزادهاش بخشید و
پس از سالیان سال، با عزت و
احترام روی در خاک کشید. و آن
مصادف بود با زمانیکه نیکوس
پایک یک کارخانهٔ توتون در دهکده
راه انداخته بود.
[ 👤 ناتانیل هاوثورون
نویسندهٔ امریکایی
۱۹ می ۱۸۰۴ ، درگذشتهٔ ۴ ژوئیه ۱۸۶۴
بهخاطر داستانهای کوتاهش
معروف است. پایان. ]
🔹داستانهای کوتاه ؛
مردی که شهر هادلی بورگ
را فاسد کرد
اثر : مارک تواین
گردآورنده : آیزاک آسیموف
ترجمه : هوشیار رزمآرا
قسمت ۱.
سالها پیش که هادلی بورگ
که یکی از شریفترین و پاکترین
شهرهای آن حوالی بود، حسننیت
خود را از سهنسل پیش به این
طرف حفظ کرده بود و از این
حیث بر خود میبالید و بر همگنان
فخر میفروخت و از این بابت
هم احساس غرور میکرد و هم
نگران آن بود که چگونه این
صفت بارز خود را ابدی و جاوید
سازد. چنین بود که اصول و
مقدمات این فرهنگ را پایه و
اساس تعلیم و تربیت جامعه قرار
داد تا هرنوع وسوسهای از جوانان
دور باشد. شهرهای همجوار به این
فضیلت و شرف غبطه میخوردند
و کبر و غرور این شهر را بهباد
تمسخر میگرفتند. و اگر جوانی
در طلب کاری به آنجا میآمد همه
با جان و دل پذیرایش میشدند.
اما از قضای روزگار و از بخت بد،
هادلی بورگ بیآنکه خود بداند
یا توجهی کند، دروازهٔ خود را
بهروی بیگانهای گشود.
ادامه دارد
آنکه در پیِ
اصلاح خويش است،
آرامش میآفریند و
آنکه در پیِ
قضاوت دیگران است،
رنج میپراکند...
@ktabdansh
کتاب صوتی
دختر مفقود شده
اثر گیلین فیلین
کتابخوان ایوب آقاخانی
ترسیدهام وحشتزدهام
اما سرزندهام
یک مرد در چهلسالگی
صورت واقعی خود را
نشان میدهد
از این موقع بهبعد
ازت میخوام تا خوب
در مورد چیزی فکر
نکردی دهنتو باز نکنی
هرگاه که خرگوش
پرجنبوجوش درونم
تمام تلاشش را بهکار
میبست تا راهی پیدا
کند همسرم را شاد
کنم انرژیام تحلیل
میرفت و آهی که
میگفت تو
متوجه نیستی
قسمت قبل
...
قسمت ۱۷ 📖
چگونه میتوان به مردم فهماند
که بچهٔ فقیر ممکن است گاهی
از فقر خود عار داشتهباشد
بیآنکه هرگز غبطهٔ چیزی را
بخورد؟
دینت چیست؟ کاتولیک.
ژاک اصلا نمیتوانست
توضیح دهد...
دیدن بچههایی که اهل فرانسه
بودند، او را پریشان میکرد...
دیدیه " با ژاک دوست شد...
گفت پدر تو در راه میهن مرده...
ژاک میدانست فرانسوی است،
میهن برای ژاک، معنایی
نداشت... نه گذشتهای نه
خانهای... بچههایی که در
حق آنها غفلت شده بود...
گرچه مردم وانمود میکنند
که بهحق احترام میگذارند
اما در برابر هیچچیز غیر از
زور سر فرود نمیآورند...
توصیف رفاقت ژاک و پیر*...
بهعلت وضع خانوادگیشان،
یک بورس نیمه پانسیونی گرفته
و تمام روز در مدرسه بودند... از
همان کلاس ششم، سرآمد بودند...
از لحاظ آموزگار، دبستان به
پدر شبیهتر است...
ژاک هم تخس بود و هم
خودنما، درکل خریت میکرد...
وقتی ژاک میگفت نمرههایش
در دبیرستان خوب است،
چشمان پر مهر مادر به او
نگاه میکرد.
مادرش را میبوسید.
با بغضی در گلو، پشت لاغر
خميدهٔ او با دلهرهای مبهم
در برابر بدبختی...
الجزایریهای متمول، در تابستان
به فرانسه میگریختند که
هوایش معتدل بود... یک
آسایشگاه برای معلولین جنگ،
در پایان ایستگاه تراموا... با
دستوپاهایی بریده که بچهها
آن را بیدرنگ جزئی از نظام عالم میشمردند. جنگ، جزئی از
عالم بچهها بود... جنگ دورانی
از زندگی است که در آن
دستوپاها از دستمیرود...
اما مهمترین روزها، روزهای بادی
بود، باد شرق الجزایر که برگهای
اکالیپتوس و نخل را بهشدت
تکان میداد. بوی گردوخاک و کاه...
ژاک کتابها را با همان ولعی
میبلعید که زندگی را.
خواندن کتاب به او مجال
میداد که خیالپردازی کند،
جاییکه ثروت و فقر بهیکاندازه
جالب توجه بود.
...ص ۱۹۰
📚 آدم اول
👤 آلبر کامو
ترجمه منوچهر بدیعی
انتشارات نیلوفر
ادامه دارد
🖥 این فولدر رو به تلگرامتون اضافه کنید و دیگه دنبال روانشناس، فیلم آموزشی، کتاب،فیلتر شکن و جزوه که هر روز بهش نیاز داری نگرد!🔽🙏🏻
/channel/addlist/u69m3OlJtg02MGVk
.
چاپ و منتشر شود:
یا مرد امین و درستکاری را با
تحقیق و پرسوجو پیدا بکنند
و یا جوابگو بشوند.
این کیسه محتوی یکصدوشصتپوند
و چهار اونس طلای ناب است.
خانم ریچاردز پرید و لرزان لرزان
رفت و در را قفل کرد و سپس
کرکرهها را پائین کشید و نگران و
هراسان برجای ایستاد و حیران که
چهکار باید بکند تا این گنجينه
جای امنتری داشته باشد.
مدتی گوش کرد تا راهزن و شبروی
در کمین ننشسته باشد.
عاقبت تسلیم حس کنجکاویاش
شد و در زیر نور چراغ به خواندن
نامه پرداخت.
من یک بیگانه هستم و درحالحاضر
دارم به زادگاهم برمیگردم تا
بقیهٔ عمرم را در آنجا سپری کنم
و فرصت را غنیمت میشمارم و
از کشور امریکا بهخصوص یکی از
شهروندان هادلی بورگ بهسبب
اقامت یکی دو سالهام در آنجا
ابراز سپاس دارم.
بهخاطر دو محبتی که شرح میدهم.
من یک قمارباز بودم.
میگویم بودم، آن هم یک قمارباز
ورشکسته و پاکباخته.
شبی خسته و گرسنه و بیپول
وارد این شهرک شدم. بهناچار در
تاریکی شب گدائی کردم ، روشنایی
باعث خجالتم میشد.
البته دستم را پیش آدم درستی
دراز کرده بودم و او هم بیستدلار
کف دستم گذاشت؛ پولی که
هستی و زندگیم را نجات داد.
در حقیقت بهمن ثروتی بخشید که
با آن توانستم سر میز قمار به
تمول و مکنتی دستیابم.
در ضمن نصیحتی بهمن کرد که
آویزه گوشم کردم. تا جایی که
تا بهحال دست به قمار نزدهام.
میخواهم او را پیدا کنم و این
پول را به دستش بدهم تا با آن
هر کاری دوست دارد بکند.
اگر امکان ماندن در اینجا داشتم
خودم پيدايش میکردم.
اینجا شهر اشخاص شریف است،
شهر آدمهای درست. هویت این
شخص با هشداری که بهمن داد
و نصیحتی که بهمن کرد، آشکار
خواهد شد و من مطمئنم که او
بهخاطر خواهد آورد.
نقشهام چنین است: اگر کسی
ترجیح میدهد که شخصا بهدنبال
کشف قضیه برود، اشکالی ندارد:
این گوی و این میدان.
مفاد این نامه را برای هرکسیکه
حدس میزنید او بوده، قرائت
کنید. اگر جواب داد بله، من همان
شخص بودم، آن وقت پاکت
سربهمهری که داخل کیسه گذاشتم
را با گفتههای او مطابقت دهید و
بیگمان او همان مردی است که
مرا از مرگ حتمی نجات داد و
سزاوار دریافت طلاهایی است که
درون کیسه گذاشتهام.
آن را به او بسپارید و خیالتان راحت
که وظیفهتان را درست انجام دادید.
🔹 داستانهای کوتاه
مردی که شهر هادلی بورگ
را فاسد کرد
اثر مارک تواین
گردآورنده آیزاک آسیموف
ترجمه هوشیار رزمآرا
قسمت ۳
ادامه دارد
برای چه زندگی میکنیم
اگر زندگی را برای دیگران
آسانتر نکنیم؟
درحالیکه میخندی،
اشک میریزی،
میرقصی،
زیرلب نغمه سر میدهی
▫️میتوان
بیشاز اینها کاری کرد...
بیش از اینها بود...
◽️شاد بودن
دوستداشتنیترین
شکل جرأت است.
@ktabdansh 📚
.
قسمت ۱۸ 📖
مثل اینکه از خواندن مست
شده باشد،با چشمانی وقزده
و رنگباخته میز را میچید.
کاترین کورمری هم بوی کتابها
را بهبینی فرومیداد...
بدینسال سالها زندگی
ژاک بهصورت نابرابری میان
دوعالم تقسیم شده بود....
در مدرسه از خانوادهاش هیچ
سخن نمیگفت... ارکستر نظامی
دبیرستان... خانوادهٔ کورمری
زودتر از همه میآمدند.
مثل همهٔ فقرا چون تکلیف
اجتماعی برعهده ندارند.
سخنرانی از فرانسه و تلمیحات
فرهنگی... که برای توده الجزایر
نامفهوم بود. ... و توزیع جوایز.
ژاک با شنیدن اسم خودش،
جدی میشد و سیمای مهربان
مادرش...
بیکاری در خانهٔ آنها معنا نداشت
... کار در این محله فضیلت نبود،
بلکه نیازی بود که برای
زندهنگاهداشتن به مرگ
میانجامید. تابستان مملو از
مسافران هم تغییری در محلهٔ
فقیرنشین ایجاد نمیکرد...
تعطیلات برای پیِر و ژاک فقط
گرما بود. روزها سوتوکور بود.
هفتهها و هفتهها گرما و کار و
بازی. همه به گرما دشنام
میدادند... :)
ماه اوت و بارانهای سپتامبر...
مادربزرگ میگفت نمیدانم این
دوازدهماه چطور گذشت...! ژاک
باید بیشتر کار کنی. ...
ما فقیریم. با کاروکاسبی
میتوان کار و بار خوبی بهم زد...
تو بچهٔ بااستعدادی هستی...
اول در مغازه لوازم فلزی و بعد
در دفتر یک دلال بیمهٔ دریایی
... ۱۵۰ فرانک در ماه...
توصیف کار *... همه با او
مهربان بودند... اما کار حقیقی
درنظر او بشکهسازی بود. ....
از این چهرههای خشن مردانه
و طرز نگاه آنان خوشش میآمد.
با ناراحتی میدید که روزهای
دبيرستان از راه میرسند و
اینکه نمیتواند به کار برگردد.
مادربزرگ گفت مزدت را بگیر
و دیگر به آنجا نرو. بگو
میخواهی پیش داییات کار کنی
... پول را از صاحبمغازه گرفت
... گفت کارت عالی ست. ...
گفت که دیگر نمیآید..
صاحبمغازه نعره کشید اگر
میدانست استخدامش نمیکرد
... ما فقیر هستیم.
صاحبمغازه پاکت پول را در
جیب او فرو کرد. برو.
ژاک در خیابان میدوید و گریه
میکرد. در درون مباهات میکرد
که دروغ نگفته. ... اسکناس
صد فرانکی را روی میز گذاشت.
مادر با چشمانی اندوهگین پسر
را نوازش کرد... خب، خب،
مرد شدی. بله مرد شده بود.
اندکی از آنچه را بدهکار بود
میپرداخت و فکر اینکه
از تنگدستی خانواده کاسته است
او را غرق در غرور موذیانهای
میکرد که هنگامی به آدمها
دست میدهد که شروع میکنند
به احساس آزادی و تابع
هیچچیز نبودن.
از فکر دنیای ناشناختهای که
منتظرش بود دلش فروریخت.
مادربزرگ فهمید دیگر نمیتواند
او را کتک بزند. ... این نوجوان
لاغر ورزیده با موهای ژولیده
و نگاه غضبآلود، دروازهبان تیم دبیرستان،تمام تابستان را کار کرده،
طعم لبهای دختر جوانی را
چشیده... ص ۲۱۲
📚 آدم اول
👤 آلبر کامو
ترجمه منوچهر بدیعی
انتشارات نیلوفر
ادامه دارد
گاهی هم
هیچ اختلال روانی در کار نیست.
فقط پول نداریم.
همین بیپولی باعث میشه خیلی چیزا
رو تحمل کنیم.
کارفرمای بد، زندگی در محلهای بد،
دستنیافتن به کمترین خواستهها...
و آستانه تحمل هم پائین بیاد ...
Think _
While it's not forbidden yet !
فکر کنید _
چون هنوز ممنوع نشده !
جورج اورول
خوب دیده شدن یا
واقعی بودن؟
💭 حقیقت را بگو
اما به ایما ;
توفیق در حاشیهرفتن است..
اَما مگر همهٔ ما را
چیزی از درون نمیخورد
و نمیتراشد؟ .....
زندگی غیر از لحظههای نادری
که عشق به ما رو میکند،
چیز غمانگیزی است .....
ایوان کلیما
نه فرشته نه قدیس.
ترجمه حشمت کامرانی.
نشر نو ص ۸.
📚🍃
مَخور صائب،
فریبِ زُهد از
عمامهٔ زاهد ...
که در گنبد
زِ بیمغزی ،
صدا بسیار میپیچد ...!!
بر صلحوجنگِ
اهل جهان
اعتماد نیست
چون صلح میکنند
مهیای جنگ باش ...!!
صائب تبریزی
روحِ قدرتمندی داشت،
پر آشوب،
اما قدرتمند
- کتابخانهٔ نیمهشب...
...
قسمت چهارم;
در آن فضای ملتهب جنگ،
کافی بود کسی به همدستی
با دشمن متهم شود، نیاز به هیچ
مدرکی نبود... براساس اظهارات
چند شاهد، غیرنظامیان صرب را
از شهر گسپیچ خارج کرده و تحت
فرماندهی نوراتس " و ارشکوویچ
( رهبران صرب ) آنها را اعدام
و در گورهای دستهجمعی پنهان
دفن میشدند....
خانههایشان غارت و به آتش
کشیده میشد...
تصمیمگیری دربارهٔ زندگی و
مرگ دیگران... حکومت بر
کسانیکه ناچار بودند، برای
زندهماندن همرنگ جماعت
شوند، کار دشواری نبود.
ارشکوویچ و نوراتس قدرت را
قبضه کرده بودند... لوار بعدها
گفت: حکومت بر مردم بیامید
کار سختی نبود.
میتوانستید بر سر کسانیکه
باقیماندهاند، هر بلایی خواستید
بیاورید. ... لوار با برخی از
مقامات کرواسی از وضعیت
گسپیچ اطلاعاتی داد...
مقامات زاگرب مطلع شدند...
آنته کاریچ * رئیس شورای زاگرب
گزارشی از مردم ناپدیدشده ...
ویرانهها ... داد... مردم همهروزه
کشته میشوند و اجساد جدید پیدا میشود ... رئیس پلیس گسپیچ
بعدها اعتراف کرد بهدستور
نوراتس شلیک کرده است...
لازم بود اقدامی صورت بگیرد...
ارشکوویچ دستگیر شد.
اما پس از مداخلهٔ وزیر دفاع،
گویکو شاشاک " بازجویی تعلیق
و ارشکوویچ آزاد شد....
چرا لوار از گسپیچ نرفت؟
میگویند او مردی پایبند به
اصول بود. در مصاحبهای با
روزنامه گفت: باید روشن شود
چهکسی مرتکب قتل شده...
دولت با در دست گرفتن همهٔ
قدرت، ما را بهبند کشيده و با
ما همانند بردگان رفتار میکند...
مسئله این است که دولت خود
بخشی از این توطئه بود. در
پشتپردهٔ کتمان حقیقت گسپیچ
دلایل سیاسی وجود داشت.
دقیقا زمانیکه کرواسی داشت
در مجامع بینالمللی کشوری
مستقل میشد؛
آنان که در گسپیچ بر سر قدرت
بودند، عهدهدار حفظ اسرار بودند.
با برملا کردن این اسرار، لوار تنها
تهدید عایدش شد.
فشار افکار عمومی، شکل نگرفت.
گویا مردم کور و کر بودند..
حرف زدن ممنوع وگرنه... لوار
به آیتیسیوای در لاهه روی
آورد. در سالهای ۱۹۹۷ و ۱۹۹۸،
سوگند شهادت داد... به او پیشنهاد
دادند از گسپیچ خارج شود...
نپذیرفت. دادگاه سعی داشت
به لوار کمک کند.
درخواست محافظ داده شد.
آیا پلیس انتظامی از او محافظت
میکرد؟
برای آنها میلان لوار مردی بود
که زیاد میدانست و زیاد حرف
میزد.
۲۸ آگوست ۲۰۰۰ لوار بر اثر یک
بمب کشته شد. تنها بمب او را
بهکشتن نداد، بلکه این سکوت بود
که او را طی سالیان از پای درآورد.
... تعداد انگشتشماری بودند که
بتوانند تغییری ایجاد کنند.
در مراسم تدفین او نفرات کمی
حضور داشتند.
سکوت مردم، دوستان، همسایگان...
اگر شما بودید چه میکردید؟
آیا این جنایات را برملا میکردید؟
آزارشان بهمورچه هم نمیرسید
اسلاونکا دراکولیچ
ترجمه نازیلا محبی
نشر ستاک
پایان بخش ۳.
ادامههمداره ...
بعد از جنگ، نقشها عوض میشوند
و قربانیان نهتنها دربارهٔ کسانیکه
آنها را آزار دادهاند، بلکه دربارهٔ
کسانیکه با سکوتشان همدستِ
آنان شدهاند، بهقضاوت مینشينند...
اسلاونکا دراکولیچ
...📚📖
زمانیکه وارد جمع میشوی،
لباسهایت معرف تو هستند و
زمانیکه خارج میشوی،
افکار و سخنانت. آنا کارنینا. تولستوی.
● #فیلم_سینمایی
Anna- karenina
● زیرنویس فارسی
محصول ۲۰۱۲
اقتباسی از کتابِ آنا کارنینا
اثر تولستوی
• کارگردان Joe Wright
بازیگران
Keira Knightley,
Jude Law,
لیست فیلمهایی
برگرفته از کتاب.
در کانال کتاب دانش.
فیلم سینمایی
مردی به نام اوه
براساس رمانی از
فردریک بکمن
فیلم سینمایی
وقتی نیچه گریست
براساس رمانی از
اروین_دیوید_یالوم
فیلم سینمایی کوری
براساس رمانی از
ژوزه ساراماگو
فیلم سینمایی زمان بازیافته
براساس رمانی از
مارسل پروست
در جستجوی زمان ازدست رفته
فیلم سینمایی ۱۹۸۴
براساس رمانی از
جورج اورول
فیلم سینمایی فرانکشتاین
براساس رمان فرانکشتاین
از مری شلی
فیلم سینمایی رومئو ژولیت
براساس نمایشنامهای از
شکسپیر
فیلم سینمایی کتابخوان
براساس رمانی از
برنهارد شلینک
t.me/ktabdansh
- من خجالت میکشم.
+ بس کن تو روبهخدا، آخه چرا؟
تو حق داری افسرده باشی،
بیشتر اون هایی که تو بیمارستانها
بستریَن، مریضیشون افسردگیه.
- راست میگی؟
+ معلومه! هرکی
یه جو عقل و احساس داشته باشه،
توی این مملکت افسرده میشه...
📚 آخرین یانکی - آرتور میلر
..
🔰 درسهایی از اسپینوزا
از نظر اسپینوزا هیچ حدوسطی
در کار نیست؛ یا آزادی یا بردگی.
من از جانب خویش، بیهیچ
اطالهای کلامی، اقرار میکنم که
کتابِ مقدس را نمیفهمم.
گرچه سالها برايش
وقت گذاشتم. ولی بهخوبی
میدانم تنها آن زمان از
دامِ شک و تردید رها میشوم
که به استدلالهای محکم
چنگزده باشم.
از اینرو کاملآ از راهی که
عقل بر من آشکار
ساخته خشنودم و میدانم که
عقل هرگز مرا نمیفریبد، حتی
وقتی که با کتابِ مقدس در تضاد
است... چراکه حقیقت با حقیقت
در تضاد نیست...
حتی اگر زمانی متوجه شوم
آنچه عقلِِطبیعی بهمن هدیه
کرده خطا بوده است، بازهم
خوشبخت خواهم بود، زیرا
همیشه از آن لذت بردهام.
من در زندگی نه در پی پشیمانی
و افسوس، بلکه در پی آرامش،
خوشی و سرمستیام و
بههمینخاطر همیشه یکپله
بالاتر میروم. ■■
|| باروخ اسپینوزا در نامهٔ ۲۱
به بلیینبرگ. |
از کتابِ اخلاق اسپینوزا بخش چهارم
📌برترین کانالهای Vip درتلگرام
👈🏻 ادبیات 👉🏻
👈🏻 قانون جذب 👉🏻
👈🏻 آموزش زبان👉🏻
👈🏻علمی👉🏻
👈🏻 موسیقی👉🏻
👈🏻 حقوقی 👉🏻
👈🏻 روانشناسی 👉🏻
👈🏻 درمانی 👉🏻
👈🏻موفقیت👉🏻
پیشنهاد ویژه امشب😍👇🏻👇🏻
کلبه جادویی
🔺مسیرموفقیترابا ما طیکنید🔻