ktabdansh | Unsorted

Telegram-канал ktabdansh - کتاب دانش

1541

📚از بَس کتاب در گِرُوِ باده کرده ایم ، امروز خشتِ میکده ها از کتابِ ماست .📚 ارتباط با ادمین : @marymdansh

Subscribe to a channel

کتاب دانش

💬
وقتی زندگی دائما
در حالت تهدید است،
اخلاق جای خود را
به بقا می‌دهد، و این
انتخاب فردی نیست.
وضعیت روانی تحمیل‌شده‌ست.

جسیکا بنجامین

Читать полностью…

کتاب دانش

.
دَر درونِ مَن همیشه

دو ابله وجود داشته است
یکی به‌جز ماندن در مکانی
که هست هیچ نمی‌خواهد

وَ دیگری تصور می‌کند که
در آیندهٔ نزدیک، زندگی
ممکن است اندکی کمتر
سهمگین باشد..

ساموئل بکت

Читать полностью…

کتاب دانش

.
دلشکستگی‌ها می‌گذرند،
ولیکن خاکی که از آن
برمی‌خیزد به‌جای می‌ماند
و هیچ‌چیز بر آن اثر نمی‌کند... .

[ قطعات تفکر
ص ۶۲
امیل_سیوران
]

Читать полностью…

کتاب دانش

🧨✔️دسترسی ویژه به خبرهای داغ✔️🧨


☑️برای داشتن این مجموعه در مدت ☑️محدود،
با انتخاب کلید های زیر وارد شوید🔻

جهت هماهنگی در لیست🫱🏼‍🫲🏼
@HHo_bb

Читать полностью…

کتاب دانش

🔹🔹

حاجی‌های انبادار
چه دینی دارند
؟


حاجی آقا نماز را با تفصیل
می‌خواند، در ماه‌های رمضان
خودش و اجزایش روزه
می‌گیرند و برای آن که
روزه‌داری خود را به همه
بفهمانند حجره را تا عصر
باز نمی‌کنند.
همین حاجی آقا میلیونر است،
یک کارخانه پارچه‌بافی دارد
کـه چنـد میلیـون قیمـت
آنست، با این‌حال در این
چند سال دوره جنگ کار
حاجی آقا انبارداری بوده.
یکی از کارهای حاجی آقا
که برایتان نقل مـی‌کـنم:
وقتـی کـه جنگ در اروپا
شروع شد این حاجی‌های
بازار به دست و پا افتادند و
هریکی کالایی را از بازار
جمع میکرد، به انبار می‌زد.
این حاجی آقا مقدس هم
شروع کرد به خریدن قلع،
هرچه قلع بود دو سه نفری
خریدند و به انبار زدند،
همان موقع منی هفت
تومان بود.
این‌ها که خريدند قیمتش
را بالا بردند.
در همان موقع متفقین
(روس و انگلیس) به ایران
آمدند و چون آنها
برای احتیاجات جنگی قلع
می‌خریدند حاجی آقا و
شرکایش یک دفه قيمت
قلع را بـه صد و بیست تومان
رسانیده بنای معامله گزاردند.
خدا می‌داند که چقدر
فروختند و چند صدهزار
تومان دخل کردند.
حالا شما خواهید گفت:
قلع که به درد زندگانی ما
نمی‌خورد، معامله‌ای بـوده
با دولت‌های اجنبی کرده‌اند
و دخلهایی برده‌اند.
این چه عیب داشته؟
ولی اینطور نیست،
این قلع که می‌گوئیم
همانست که سفیدگران
میخرند و ظرف‌های
مسی ما را سفید می‌کنند.
این خانواده‌های کم
بضاعت که دست‌شان به
چینی و بلوری نمی‌رسد
و در کاسه و بشقاب مسی
خوراک می‌خورند باید در
هرچند ماه آن ظرف‌هـا را
به سفیدگر دهند که سفید
کند و گرنه خطرناکست.
همه می‌دانيم که مس
وقتی سـرکه یـا ترشی
به او رسد تولید سم میکند
که مسلماً خطر دارد.
این بود وقتی که این
حاجیهای دیندار قلع را از
هفت تومان به صد و بیسـت
تومـان رسانیدند و سفیدگرها
مجبور شدند که براي
سفیدکردن یک ظرف یا
یک دیگ دو تومان
و سه تومان پول بخواهند
بیشتر خانواده‌ها که در آن
سال گرانی خوراک خود را
راه اندازند نتوانستند
ظرف‌های خود را به سفیدگر
بدهنـد و در ظـرف‌هایی
کـه‌ازش در آمده بود
خوراک می‌پختند که خدا
می‌داند چه صدمه‌هایی
بردند. خدا میداند که چند
صد هزار نفر قربانی حرص
و طمع این
حاجی‌های دیندار شدند.
این یکی از کارهای حاجی
مقدس است که برایتان
نقل کردم.
... ولی تعصب مذهبی
چشم‌های مرا کور سـاخته
بـود کـه قباحت آن‌ها را درک
نمی‌کردم، علـت آن‌ها را
نمیدانستم، اکنون درک
می‌کنم که چه جنایت‌هایی
کرده‌اند. علـت آن‌ها نیز
برای من روشن شده،
راست می‌گويد آقای کسروی...

✍ متن؛ پی‌دی‌اف
کتاب؛ حاجی‌های انباردار
چه دینی دارند.
به قلم؛ احمد کسروی

Читать полностью…

کتاب دانش

قسمت اول
مقدمه
؛
آنتونیس ساماراکیس،
روشنفکر آزاداندیش،
از مشهورترین نویسندگان و
در صف نهضت مقاومت یونان.

نقطه ضعف هم‌پایهٔ آثار
کافکا، اورول و کویستلر.
نقطه ضعف سرشار از
پیچیدگی.‌ یک رمان سیاسی
و پلیسی همچون
ادیپ شهریار و
جنایت و مکافات.

📚 نقطهٔ ضعف
✍ آنتونیس ساماراکیس


- از تو پرسیدم به چه‌چیزی
در بیرون توجه میکنی؟
فورا جوابش را ندادم.
- دارم از طبیعت لذت می‌برم.
گفت آه! تبسمش به تمسخر
شبیه بود. ادامه دادم
- طبیعت تو را به هیجان
نمی‌آورد؟
نگاه تند و نافذی انداخت.
چیزی نگفت.
- چرا چیزی نمی‌گویی؟ این
درختان، پرندگان، خوشت
نمی‌آید؟ گفت اوه!
- تو عادی نیستی. تو چی
نیستی؟ پر از عقده‌ای.
هیچ‌چیز نمی‌بینی. ...
- بس است. حق با توست.
حرف زدن با او به زحمتش
نمی‌ارزید. تف کردم. باد تفم
را بازگرداند به روی چشم راستم.‌
مربی با دست چپ رانندگی
میکرد و با دست دیگر
جیب‌هایش را می‌گشت.‌
فریاد زد پیدایش کردم.
آدامسی را در دهانش گذاشت
و دوتای دیگر را به مسافر
ما داد.
مسافر گفت: عالی است.
به‌طرز وحشتناکی تشنه‌ام.
یکی را داد به من. هرسه در
جلو نشسته بودیم. چمدان‌ها
در صندلی عقب.
مربی گفت:
- یک ربع زودتر هم به هواپیما
می‌رسیم.‌ ...‌
درد معده‌ام عود کرده بود.
هشت روز پیش ناگهان یخه‌ام
را گرفت. در خانه، در اداره،
در کوچه. پس از سی‌و‌پنج
سال‌. زنم هم نگران بود. کجا
یک دکتر خوب پیدا کنم؟

به محل تقاطع دو جاده
نزدیک می‌شدیم.‌
از مسافرمان پرسیدم:
- این جای زخم زیر گوشت
چیست؟
- سالک داشتم. گوشم را
جراحی کردند. ...‌
در چهارراه بعدی یک اتوبوس
و یک کامیون باهم برخورد
کرده بود. راه بند آمده بود.
پیاده شدم. یک دسته گل
صحرایی چیدم.
مسافر گفت:
آدامس به دندانم چسبیده.
دندانم کرم‌خورده است. ...
یک گل کوچک به یخه کتش زد.
خوشبختانه راه باز شد.
سرعتمان به ۱۱۰ کیلومتر رسید.
- بالاخره آدامس را کندم.
مواظب کوچک‌ترین حرکتش
بودم. اگر حرکت مشکوکی از
او سر می‌زد، در جیب بغلم،
جیب چپم هفت‌تیر قرار داشت.‌

دو دایرهٔ کوچک. خیلی هم
دایره نبودند. با دقت بررسی
کرد. خطوطی کج و کوله.
گره کرواتش خیلی محکم
بسته شده بود.‌ شل کرد. بند
کفشش مثل کرمی روی زمین
کشیده میشد. از وسط کافه‌ی
ورزشکاران گذشت. رسید ته
سالن. کنار دستشویی نشسته
بود.‌ با خودش می‌گفت
جایش را تغییر می‌دهد.‌ ولی
حوصله نداشت. ساعت ۱۱: ۶
را نشان می‌داد. باهم قرار
گذاشته بودند سر ساعت ۷
در اداره پست، دوباره همدیگر
را ببینند.‌ نمی‌خواست تأخیر
داشته باشد. و در مدت
تأخیر، دختر دلواپس باشد.
یا مردهایی که مزاحمش
می‌شوند ... به پیشخدمتی
که آمده بود از او بپرسد چه
می‌خواهد گفت:
- یک کنیاک. دوبل. یک مداد
سیاه.
پیشخدمت درحالی‌که با
دشمنی نگاهش می‌کرد گفت
- یک مداد سیاه!
پیشخدمت یک مداد سیاه کهنه،
جویده از جیبش درآورد.
- اگر با آب دهان تر کنید، خیلی
خوب کار می‌کند... و رفت.
خودنویس داشت... اما جوهر
بی‌روح است. گویا نیست.
به دورتادور سالن نگاهی
انداخت... پیشخدمت آمد و
خودی نشان داد.‌. او با یک
حرکت زیرسیگاری را گرفت.
همان زیرسیگاری ارزان‌قیمت.
با آن نقاشی را پوشاند تا کسی
نبیند.‌ اما بلافاصله نقاشی را
نمایان کرد. اگر پیشخدمت یا
هرکسی نقاشی را می‌دید،
غیرممکن بود حدس بزند آن
دو دایره کوچک نشان‌دهنده
چه چیزی است.

📚 #نقطه‌ی_ضعف
✍ #آنتونیس_ساماراکیس
ترجمهٔ مرتضی کلانتریان
انتشارات آگاه
وَ در ادامه
...

Читать полностью…

کتاب دانش

..
اگر به آزادی بیان
برای کسانی‌که از
آنان بیزاریم اعتقاد
نداشته باشیم،
در واقع معنی‌اش
این است که اساسا
هیچ اعتقادی به آن
نداریم.

نوآم چامسکی

Читать полностью…

کتاب دانش

.
وقتی‌که می‌بینی همه
به‌دنبال کور کردن کسانی هستند
که خوب می‌بینند،
ساده‌ترین راه این است که

خودت را به کوری بزنی.

خیلی بد است که ببینی و
کور باشی, نه!؟
درد همهٔ‌مان یک چیز است؛
همهٔ‌مان ترسو‌ییم...

- چارلز بوکوفسکی

Читать полностью…

کتاب دانش

📚🍃

آلیس فینی
؛

همیشه باید بجنگی،
مخصوصا اگر فکر می‌کنی
قراره ببازی.
اتفاقا همان موقع‌ است
که باید سخت‌تر از
همیشه بجنگی.

اریک وال؛

رشد و راحتی
هرگز یک‌جا و باهم
زندگی نمی‌کنند.

بنگرُ بِشنو بگذرُ بِه‌شو
سعدی

📚🕊

Читать полностью…

کتاب دانش

📌برترین کانالهای Vip درتلگرام

👈🏻 ادبیات 👉🏻

👈🏻 قانون جذب 👉🏻

👈🏻 آموزش زبان👉🏻

👈🏻علمی👉🏻

👈🏻 موسیقی👉🏻

👈🏻 حقوقی 👉🏻

👈🏻 روانشناسی 👉🏻

👈🏻 درمانی 👉🏻

👈🏻موفقیت👉🏻


پیشنهاد ویژه امشب😍👇🏻



کدهای کیهانی 🔮


🔷مسیرموفقیت‌رابا ما طی‌کنید🔷

Читать полностью…

کتاب دانش

همهٔ خانه‌ها
تاریک‌اند،
تا وقتی‌که

مادَر بیدار شَوَد..


پدر و مادر یکتا‌‌جواهر هستی

آنان‌که هستند ❤️
وَ آنان‌که... 🖤

Читать полностью…

کتاب دانش

می‌توان گفت که
بی‌تفاوتی به آن درد و رنج
همان چیزی است که انسان
را از انسانیت تهی می‌کند.
بی‌تفاوتی از خشم و نفرت
خطرناک‌تر است.
خشم گاهی می‌تواند خلاق
باشد! هنرمند خشمگین
می‌تواند شعر فوق‌العاده‌ای
بسراید یا سمفونی بسیار
خوبی بیافریند.
کسی‌که از مشاهدهٔ ظلم و
بی‌عدالتی خشمگین است،
می‌تواند به‌خاطر بشریت
کار خارق‌العاده‌ای انجام دهد.
اما
بی‌تفاوتی هرگز خلاق نیست.
حتی
نفرت هم گاهی می‌تواند
به واکنشی بی‌انجامد؛
شما
با نفرت مبارزه می‌کنید؛
آن را محکوم می‌کنید؛
آن را برطرف می‌کنید.
اما بی‌تفاوتی به هیچ
واکنشی نمی‌انجامد.
بی‌تفاوتی واکنش نیست،
بی‌تفاوتی نه آغاز بلکه
پایان است.

👤 #الی_ویزل
نویسنده، پروفسور،
فعال سیاسی،
برندهٔ جایزهٔ نوبل،
و بازمانده‌ای از هولوکاست.

@ktabdansh 📚

Читать полностью…

کتاب دانش

#معرفی_کتاب
۵۳ نفر

خاطرات دکتر انور خامه‌ای
( ۲۹ اسفند ۱۲۹۵ تهران
۲۹ آبان ۱۳۹۷ کرج )
سیاستمدار، اقتصاددان،
جامعه‌شناس، نویسنده،
مترجم، از اعضای گروه ۵۳
نفر و از بنیانگذاران حزب
توده. در سال ۱۳۴۰ ایران را
ترک کرد. در رشتهٔ اقتصاد
دکترا گرفت.
کتاب رویزیونیسم از مارکس
تا مائو را نوشت. و پس از
۱۴ سال به ایران برگشت و
در دانشگاه به تدریس پرداخت.

کتاب ۵۳ نفر
خاطرات دکتر انور خامه‌ای
که در اردیبهشت ۱۳۱۶
همراه تقی ارانی به زندان
افتاد. انور خامه‌ای تنها
بازمانده که به دلیل اعتراض
به سیاست‌های این حزب
همراه با خلیل مکی،
آل احمد و فریدون توللی
از آن جدا شد.
او از دوستان صادق هدایت،
بزرگ علوی و آل احمد بود
که مجموعه کتاب محنت‌آباد
را به آل احمد هدیه کرد.

از متن کتاب؛ اشتهاردی
مرا با اتومبیل شهربانی
به زندان آورد... در زندان
پشت‌سر من بسته شد.
رئیس زندان موقت،
سرگرد سرتیپ‌زاده، همین
که وارد شدم سراپای من
را ورانداز کرد و با
پوزخندی گفت:
" آقا چه‌کاره بودن؟ "
من‌هم با خشکی جواب
دادم: " دانشجو "

کتاب ۵۳ نفر به لیست
مطالعه اضافه می‌شود.

با کتاب دانش
متفاوت بخوانید


@ktabdansh📚

Читать полностью…

کتاب دانش

...

داستان شب

۱۵ سر به‌خاطر وجود زین
و برگ، تا حد امکان پایین،
تقریبآ مماس با سنگ‌های
کف زمین.
حرکت که می‌کند،
وضعیت عوض می‌شود.
صرفآ دویدن و بارکشیدن
برای حیوان رضایت‌بخش
نیست. وقتی میله‌ها را بالا
می‌آورند انگار اعلام می‌کنند
که مسافری سوار شده یا
بالعکس، بسته به این‌که
مسافر با او همسو شده،
رضایت از چهره‌اش
هویداست.
درشکه‌چی را هم می‌بیند.
با دیدن مسافری احتمالی از
فرط هیجان، به وجد می‌آید.
کالسکه را بدون دید کافی
در خیابان‌های پر ازدحام
پیش می‌راند. فحش
می‌دهد اما مسافر، فارغ و
آسوده خود را از همهٔ
مسئولیت‌ها رها می‌بیند.
چه دلايلی وجود دارد که
آدم باید آن همه مکان، به
نقطه‌ای خاص برود. هرچند
بنا بر قانون همیشگی، حیوان
نمی‌داند به کجا می‌رود، حتی
بعد از رسیدن هم نمی‌داند.
پنجره‌ها ویترینی است که در
یک آن روشن می‌شود، تقریبآ
مثل منظره‌ی غروب خورشید.
برای مک‌من، حال واقعا
شامگاه بهاری است، تندباد
استوایی، بلند و سرخ، زوزه
می‌کشد. شاید هم شبی
پائیزی باشد. برگ‌ها در
سینه‌ی هوا می‌چرخند. اما
هیچ درختی وجود ندارد
- شاید برگ‌های آغاز سال
نباشد- تقریبآ هیچکدامشان
سبز نیستند، برگ‌هایی
پژمرده که لذت طولانی
تابستان را تجربه کرده‌اند.
به هیچ دردی نمی‌خورند،
جز توده شوند و بپوسند.
حال که انسان و حیوان به
سایه نیاز ندارند و پرنده‌ها
نیز تخم نمی‌گذارند و
جوجه‌ها نیز بیرون نمی‌آیند
و درختان نیز که در مکانی
که هیچ قلبی نمی‌تپد سیاه
و پژمرده می‌شوند... و اما
مک‌من درمورد این‌حال که
فصل بهار است یا پائیز هیچ
تردیدی ندارد.
فکر نکنید او هرگز حرکت
نخواهد کرد و از این حال
و هوا خارج نخواهد شد.

چون دورهٔ سالخوردگی و
پیری‌اش هنوز پیش روی
اوست. بنابراین او بلند
خواهد شد، چه خوشش
بیاید چه خوشش نیاید
و به جاهای دیگر خواهد
رفت و در نهایت به همین‌جا
برمی‌گردد که به
اندازهٔ کافی راحت است.
چون اگر می‌خواهید نمیرید،
باید بیایید و بروید.
مگر اینکه کسی برایتان
غذا بیاورد. مثل خود من.
اما وقتی کل دوران
سالخوردگی و پیری پیش
روی شماست، چهار روز
چیست؟ و بعد روند تدریجی
تبخیر، قطره‌ای در اقیانوس.
به خودتان میبالید که مثل
ابنای بشر به مویی بند
هستید. مهم نیست. اما
مک‌من دلواپس جهل و
نادانی‌اش نسبت به بعضی
مسائل است.
فقط و فقط انسان.
اما این سیاست خوبی نیست.
چون در روز پنجم باید
برخیزید، برمی‌خیزید اما با
دردهای بیشتر. نباید به
دردهای خود اضافه کنید.
چون دیگر نیمه‌دیوانه
خواهید شد. و نمی‌توانید
روی پاهایتان بایستید و
مجبور می‌شوید خود را
کشان کشان به نزدیک‌ترین
قطعهٔ زمین سبزی‌کاری
برسانید با چنگ انداختن به
علف. و حیوان را می‌ترسانید.
این کودکی دوباره چه به
حساب می‌آید، قطره‌ای آب
در سطل پر از آب؟ اما او این
توان را ندارد، حتی اگر قدرت
داشت باز هم نمی‌توانست.
خودش را از فردا دور احساس
می‌کند. شاید برای کسی‌که
این همه مدت در عبث بوده،
دیگر فردایی وجود ندارد.
و شاید به آن مرحله و لحظه
رسیده که زندگی کردن همان
سرگردان شدن واپسین بخش
زندگی در اعماق لحظه‌ای
بی‌انتها باشد، آنجا که نور
تغییر نمی‌کند و افرادِ خراب
شده و تباه شده همه شبیه
همدیگرند. مثل بشرهٔ انسان
که ناگهان و در عین بالطافت
منقبض می‌شود، بدون خشم،
بعد پلک‌های پیر را می‌بیند که
کاملآ سرخ و سنگین شده‌اند،
طوری‌که بسته‌شدنشان به‌نظر
دشوار می‌آید.
( ادامه دارد )

مالون می‌میرد || ساموئل بکت

Читать полностью…

کتاب دانش

...

ژنرال پانتر رییس ستاد
ارتش برای قضیه پیروت
حضور یافت...‌
« اسناد به‌حد کافی موجود
است... »
گره‌توک در محاکمه حضور
داشت.‌
« مساله کشور پنگوئینی را
به گردن کلمبان می‌اندازم...‌
قضیه پیروت سری است.
قتل و غارت میشود... »
جلسه به‌هم‌خورد...‌
یادداشت‌های پیروت ؛ سه
گیلاس آبجو‌خوری یعنی
سی‌هزار بسته یونجه...‌ شلوار
و دستمال یعنی علف و
یونجه...‌ و محاکمه کلمبان...‌
اما او در... رودخانه افتاد
و فرار کرد... مراسم عبادتی
در کلیسای آلکا آغاز شد...

« قدرت و سلطنت ناشی از
خداوند است.‌ هرکس از راه
خدا منحرف گردد، نابود
خواهد شد.‌ » ...
« عامل بدبختی و شرارت،
پیروت است.‌ آنان‌که به وطن
زیان می‌رسانند، به روحانیت
صدمه زده‌اند. » هر فرد
مؤمنی باید به نخست‌وزیر
بی‌عرضه ناسزا بگوید.
فرمان خدا را گردن نهید.
« نالایقان را برکنار کنید
وگرنه خشم خداوند اعمال
خواهد شد...‌ » همه به
جوش و خروش آمدند... به
مجلس شورای ملی حمله
بردند... دسته‌های بزرگی
راه افتاد...
« گویی مناقشات داخلی
شرط لازم و اساسی زندگی
مترقی و پیشرفت بشر
است.‌ » نمایندگان،
نخست‌وزیر را ملامت کردند
که جمهوری را‌ با ضعف و
اهمال خود به‌خطر انداخته.‌
و شاید ایمان به بی‌گناهی
پیروت به نفعشان باشد.‌ و
کابینه ساقط شد و کابینه
جدید شکل گرفت...
گره‌توک وزیر جنگ گفت اسناد
را نابود کنید اما ژنرال پانتر
نصایح عاقلانه‌اش را نفهمید...
شش ماه بعد اسناد بیشتری
علیه پیروت جمع شد...‌
شوسپیه" مردی درستکار و
پاکدامن مسول پرونده شد...
برای بار دوم هم پیروت تبرئه
شد.‌ اموال کورنموز توقیف
شد و آرگاریک کشیش از
پایتخت تبعید شد.
« آقایان، آزادی با
افسارگسیختگی فرق دارد.‌‌ »
..... در خلال این ایام
کشور پنگوئنی به ثروت
سرشار خود افتخار می‌کرد.‌
« اینست نحوست‌های
اقتصادی که نتایج آن
خواه ناخواه گریبان‌گیر
زورگویان خواهد شد... »
ملت بزرگ پنگوئن عادات
و رسوم و تربیت معنوی را
از دست داده بود. صنعت
ماشینی و سرمایه‌داران.‌
عمارت و خانه‌های بلند.
تونل و مترو.
کارخانه‌های متعدد...
مردمی فوق‌العاده در
حقه‌بازی و زد و بند.‌ تلف
کردن عمر در اطاقی بی‌نور.
ثروت و رقمی در دفترها.‌
سرمایه کمتر؛ رفتار و گفتار
متظاهر. رحم، شفقت،
جوانمردی؛ یک ضعف
خطرناک. دولت؛ احترام به
اغنیا، تحقیر فقرا. بی‌کاران
جای اعتصاب‌کنندگان را
گرفتند. « صحت فقرا بیش
از حد موجود میسر نیست ولی
صحت اغنیا بیشتر مطلوب
است » مواد غذایی مصنوعی.
رواج خودکشی. سوانح
رانندگی.‌ تخریب و انفجار.
تبدیل رادیوم به هلیوم.‌
انسان اولیه؛ شکارچی، شبان،
زارع و حالا صنعتگر.
● فکر می‌کنید انسانهای
اولیه خوشبختر از امروز
بوده‌اند؟ ... انفجاری عظیم
در شهر رخ داد. پلیس عدهٔ
کثیری را توقیف کرد.
قیمت‌ها مرتب بالا می‌رفت...
هر روز نیمی از شهر،
می‌سوخت... قحطی به دنبال
امراض امد. و شهر نابود
شد... سرزمین به صحرایی
خشک و برهوت تبدیل شد.
... روستا پدید آمد و با گاو
زمین را شخم زدند.‌
خروس‌ها و گله‌ها ... بعد از
گذشت قرون، آبادی‌ها پر از
ثروت شد و ساختمان‌های
بلند پدید آمد.‌ زیرزمین‌ها
و تونل ساختند....

( تمثیل تاریخ، مذهب،
سیاست، فساد، قدرت )

جزیرهٔ پنگوئن‌ها
آناتول فرانس

ترجمه محمد قاضی
انتشارات امیرکبیر
پایان.

قسمت اول کتاب نقطهٔ ضعف
اثر آنتونیس ساماراکیس
هفتهٔ آینده.
قسمت جدید مطالعهٔ
فاجعهٔ آتش‌سوزی سینما
رکس هم هفتهٔ آینده از
دست ندید.

Читать полностью…

کتاب دانش

.
قسمت ۲۴

« زندگی کردن بدون خدا
چیزی نیست مگر شکنجه
و عذاب. ما از نوری
بدگویی می‌کنیم که
به‌وسیله آن روشن شده‌ایم
و از خود این امر بی‌خبریم:
و این کار چه معنا و
مفهومی دارد.
نمی‌توان انسان بود و به
چیزی تعظیم و تکریم ننمود. »
۴ با اینکه پرده‌ها را کشیده
بودند، آفتاب چشمان
ماکارایوانوویچ را اذیت
می‌کرد، ... سعی کرد بلند
شود اما دیری نپایید که
افتاد.‌ همه فریاد کشیدند...
۵ تب شدیدی مرا گرفته بود،
خوابی دیدم که آن را
بی‌کم‌و‌کاست تعریف میکنم.
...خود را در اتاقی بزرگ
یافتم، ...جایی آن بیرون
مردم نشسته بودند... ناگهان
آن ( زن ) وارد شد. ترسیده‌
بود...‌نفرت داشتم. نامه را
روی میز پرت کردم.‌
لامبر در گوشم گفت «احمق»
و زن خندید.‌ و دستانش را
گرفتم و او را بوسیدم...
برایم بی‌شرمی بود! دور
باد آن رویای شیطانی!
روح من یک عنکبوت است.
قلب فاسد من در تمایلاتم
پنهان شده...‌
فصل سوم
۱ رو به بهبودی‌. ارزش نوشتن
ندارد.‌ اما خواننده، روح
« عنکبوت » را به‌یاد بیاورد.
انسان، مخصوصا افراد
روسی، والاترین آرمان‌ها را
در کنار پست‌ترین فرومایگی‌ها
در روح خود می‌پروراند،
آن‌هم با کمال صداقت. ...
اکنون‌ اثری از ناآرامی‌هایی
که اخیرأ تحمل کرده بودم
دیده نمی‌شد. از فکر آینده
نمی‌لرزیدم. مثل آدم ثروتمندی
که به نیرو و دارایی‌اش متکی
است.‌ با ورسیلوف مانند دو
دوست بودیم. ... پیرمرد
صبح به دیدنم آمد. روحش
بیشتر شادمانه ساخته شده
بود، و هیچکس را هرگز برتر
از وی ندیده‌ام.
برخی سخنانش را نمی‌شد
پذیرفت. احساسات مذهبی
داشت.
برخی از بحث زندگی نوین
را دوست داشتم.‌ داستان
سربازی را تعریف کرد که
دهقان بود اما بعدها از
دهقانان بیزار شد، می‌خوارگی
کرد، دزدی کرد... به زندان افتاد
و وکیلش از او دفاع کرد، اما
خودش داستان را بیان داشت،
اعتراف کرد و هیأت قضات،
بانگ برداشتند
« بی‌گناه است! » و... تا پنج
روز هیچ نگفت و خود را دار زد.
ماکارایوانوویچ گفت
« این است نتیجهٔ زندگی
وقتی روح آدمی آلوده به
گناه باشد »
« ماکارایوانوویچ، شما دربارهٔ
گناه خودکشی چه نظری دارید؟ »
آه کشید
« از بزرگترین گناهان است،
ولی فقط خداوند می‌تواند
داور باشد، فقط او به
همه‌چیز آگاه است. برای
گناهکاران دعا کنیم، حتی
اگر اسمش را ندانیم. »
دعای من افاقه می‌کند؟
« شما چه می‌دانید؟...چه بسا
دعایی در حق یک محکوم
سودمند واقع شود. بدا
به‌حال آدمی که کسی ندارد
برایش دعا کند... بگو؛
ای عیسی مسیح، به آنان که
هیچ دعاگویی ندارند رحم کن.
مستجاب می‌شود. برای
زندگان نیز: خداوندا، تو که
تمامی سرنوشت‌ها را در دست
خود داری، تمام گناهکارانی
که توبه نمیکنند ببخشای. »
قول دادم دعا کنم. نه مثل
زاهدی با جوان‌خام، فخر
نمی‌فروخت و گوش می‌داد.
می‌دانست با اینکه جوان
هستم، از نظر دانش از او برترم.
به معتکفین صحراها علاقه‌مند
بود و صحرا را والاتر از
« زیارت » می‌پنداشت.
« ابتدا آدم اندوهناک می‌شود،
سرانجام چهرهٔ خداوند را
می‌بیند »
من از دکترها و دانشمندان گفتم.
« خدا حفظت کند، افکار شما
درست است. » اما به‌نظر
می‌آمد کاملآ موافق نیست.
...جوان‌خام ص ۵۳۰

جوان خام podorostok
فئودور میخایلاویچ
داستایوفسکی
مترجم عبدالحسین شریفیان
انتشارات نگاه
ادامه دارد

Читать полностью…

کتاب دانش

...

داستان شب

۱۷ بله. آنچه حال نیازمندش
هستم، بارقه درخشش چیزی
است که برایم غیرقابل تصور
باشد، ترجیحا رنگی، این‌طوری
رویم تأثیر بهتری می‌گذارد.‌
چون چه بسا این آخرین
سفرم باشد. در آن دالان‌های
طولانی و آشنا، با همان
خورشیدها و ماه‌ها. آخرین
سفرم، به‌شرط آنکه
خوش‌اقبال باشم.‌
و بعد بازگشت به همین‌جا.
این بازگشت به هر شکل و
معنایی رخ خواهد داد و
دیگر رهایم نخواهد کرد.
چیزی را که در اختیار من
نیست از من طلب نخواهد
کرد. شاید همهٔ ما برگردیم
با اتحاد و وحدتی دوباره،
و بدرود با جدایی، بدرود
با فضولی در کار همدیگر.
بازگشت به همین لانه چرک
و کثیف. یا تنها هنگام بازگشت.
از همین جا صدایشان را
می‌شنوم.‌ در راهرو. روی
پاره آجرها. البته اگر همه‌چیز
را درست محاسبه کرده باشم.‌
و اگر درست محاسبه نکرده
باشم، چه بهتر. به‌علاوه من
که اصلا چیزی را محاسبه
نکرده‌ام. هیچ‌چیز هم
نمی‌پرسم. فقط وقت برای
کمی گشتن و برمی‌گردم
اینجا. فراموش کرده‌ام
چه کارهایی باید انجام
دهم. آه، بله، مرتب کردن
لوازمم.
اما قبل از رفتن باید در
دیواری که در پسش اتفاقات
زیادی در جریان است یک
سوراخ پیدا کنم، چیزهایی
خارق‌العاده، و اغلب رنگین.
یک نگاه برای آخرین‌بار.
احساس میکنم میتوانم شاد
باشم. واقعا وقت آن رسیده
که این شرایط به پایان برسد.
این پنجره حقیقت دارد.
این حقیقت دارد، خودت را
به هیچ‌چیزی نفروش.
پنجره گرد شده. شبیه کشتی
با نورگیر شده. شکل پنجره
مهم نیست، به شرط آنکه
چیزی در آن‌سویش باشد.
ابتدا شب را می‌بینم. متعجب
می‌شوم، چون در داخل اتاق
شب نیست. این‌جا به‌معنای
واقعی هرگز شب نمی‌شود.
حال آنکه آن بیرون، غرق
سیاهی شب است، با
معدودی ستاره، شب سیاهی
که می‌بینم، به راستی شب
واقعی انسان‌هاست. و پنجره
آن‌سوی خیابان ناگهان روشن
می‌شود، یا اینکه من متوجه
روشن بودنش می‌شوم.
انگار همان آسمان برای
رضایتمندیم کافی نبود. چون
من از آن دسته آدم‌ها نیستم
که فقط با یک نگاه و نظر
همه‌چیز را بپذیرم و جذب
کنم. باید به اشیاء فرصت
بدهم که مسیر طولانی
میان من و خودشان را طی
کنند. مگر اینکه همه‌چیز را
طوری ترتیب داده باشند که
مرا به ریشخند بگیرند.
این آسمان به ظاهر آرام،
آکنده است از غوغا و
خشونت. اما هیچ اتفاقی
در آن نمی‌افتد مگر اینکه
بتوانید فرایند کند سقوط
و برآمدن عوالم دیگر را
پیگیری کنید. یا به
شهاب‌ها چشم بدوزید.
برای من اهمیتی ندارد.
چون آن‌ها با چنان سرعتی
به‌هم می‌تنند که به‌نظر تنی
واحد می‌آیند. با انرژی
ناشی از یأس و استیصال
به یکدیگر می‌چسبند، در
این صورت، کاملا مشخص
است که دو بدن جدا و
کاملا مستقل از یکدیگر
دارند. هر یک محدود و
محصور به مرزهای کالبد
خویش، بدون هیچ نیازی
به آمدن و رفتن و تاب
آوردن حرارت شعله حیات.
همه بسیار زیبا و عجیب
است، همین شکل و قالب
بزرگ و پیچیده که متشکل
از دو یا چند تن است.
بدون رنگی قابل که
چشمگیر باشد. اما شب باید
گرم باشد، چون ناگهان پرده
بالا می‌رود و رنگی لطیف
نمودار می‌شود، آبی کم‌رنگ
و سفید. مسأله این نیست
که سردشان شده، چون با
لباس‌های نازک کنار پنجره
ایستاده‌اند.
آه، چقدر احمقم، متوجه شدم،
حتما همدیگر را دوست دارند،
پس اینگونه است.
تأثیر خوبی رویم گذاشته.
در برابر پنجره ایستاده‌اند،
بی‌حرکت... به‌زودی این
قدرت را درمی‌یابند که
از هم جدا شوند.
( ادامه دارد )

مالون می‌میرد || ساموئل بکت

Читать полностью…

کتاب دانش

...

یک رسالهٔ تاریخی سیاسی


فیلوپومئون پادشاه، همیشه
درحال مطالعهٔ نقشهٔ جنگ
بوده. همش سؤال می‌کرده؛
چی خوبه. کجا خوبه.‌ کدام
تپه. کدام رودخانه.
عقب‌نشینی کنه چی‌میشه...‌
و « تقلید از مردان بزرگ تاریخ...‌‌»
● اسکندر کبیر از آکلیس.
سی‌پیو از کوروش بزرگ...
●■ اگه تاریخ کورش کبیر
رو که گزنفون نوشته بخونید،
خواهيد دید سی‌پیو اعمالش
به کورش چقدر شبیهه. در
پاکدامنی، ادب، مهربانی مثل
او بوده.

فصل پانزدهم در باب
صفات ممدوحه یا مذمومه
شهریاران یا مردمان معروف
که به‌واسطهٔ آن صفات مورد
ستایش و یا تکذیب واقع
شده‌اند

می‌ترسم نظریات من
خودنمایی باشه. ● در دوره‌ای
که ما زندگانی می‌کنیم یا
زندگی خواهيم کرد دو اصل
جداگانه هست که باهم
فاصلهٔ زیاد دارند ؛
● اگر کسی یکی را ترک نموده
و خود را به آن دیگری ببندد
و مأنوس کند، تقریبآ مانند
این است که عوض نجات‌دادن
خود، هلاک خود را سبب‌
شده است. [ صفات رو می‌گه]
مانند نیکی بین افرادی که
عملشان بد است.
پادشاهی که می‌خواد مقامش
رو حفظ کنه، غیر از نیکی
مطلق چه‌کاری بلده.
《می‌گم ؛ « بین شهریاران
عالی مقام، یکی سخی و یکی
ممسک. یکی حریص یکی
بی‌طمع. یکی مؤدب یکی
بی‌ادب... » اگه کسی همهٔ
صفات خوب رو داره ، قابل
ستایشه. البته کمه و باید
سعی کنه کار ناشایست نکنه.
لازمه گاهی هم خشن باشه
واسه نفوذ و قدرت.

فصل شانزدهم سخاوت و
امساک خوب است که پادشاه
به سخاوت معروف باشد.
ولی « سخاوت بدون شهرت
زیان‌آور است » همه باید
بدونن پادشاه سخاوت داره.
《 نتیجه؟ دارایی‌های خود
را در این راه صرف می‌کنه و
دارایی تموم می‌شه و مالیات
می‌گیره و از دید ملت، منفور
می‌شه. پادشاه فقیر باشه هم
تحقیر می‌شه. □ اما امساک
و سخاوتش مساوی باشه تا
در مقابل دشمن ایستادگی کنند.
مالیات کمتر بگیره.‌ □
پاپ جولیوس دوم خودشو
معروف به سخاوت کرد،
تا خود را به مقام پاپی برساند‌.
در جنگ با پادشاه فرانسه
مالیات کمی می‌گرفت.
بنابراین اگر پادشاهی بتواند
از غارت کردن ملت خود احتراز
کنه و دفاع کنه باید امساک
هم داشته باشه. سخاوت
زیاد یعنی استعفا از مقام.
《می‌گم؛ یا پادشاه هستید
یا می‌خواهید شاه شوید،
اگه اولی هستید سخاوت
زیان‌آور است. اگه دومی هستید
بسیار لازمه شما رو با سخاوت
فرض کنند. همانند قیصر روم.
پادشاه یا از مال خود خرج
می‌کنه یا از مال رعایا. اگر
اموال خودش باشه باید امساک
کنه اما اموال دیگران نه.
اما اموالی که در جنگ نصیبش
می‌شه *غنایم رو می‌بخشه.
پس؛ بذل و بخشش؛ فقیر و
بیچاره. در انظار حقیر و
ناچیز به‌شمار می‌روید و مجبور
به اخاذی و منفور شدن.
در هر صورت سخاوت انسان
را به یک یا چندی از این بلایا
گرفتار می‌کنه که پادشاه باید
خود را از آن‌ها حفظ کند.

فصل هفدهم در باب ظلم
و ترحم و اینکه کدام بهتر
است. آیا پادشاه باید محبوب
باشد یا از او بترسند.
( پادشاه دوست داره اونو
محبوب بدونن نه ظالم. ولی
باید مواظب باشه از صفت
رحیم بودنش سوءاستفاده
نشه. ) * سزار بورژیا
به ظلم معروف بود. لیکن
همین ظلمش مملکت رومانا '
رو امنیت و متحد کرد و
تحت اطاعت درآورد.
《 اما ؛ یک شهریار عاقل
نباید از کلمهٔ ظلم که به او
نسبت خواهند داد، بترسه.
مخصوصا وقتی می‌تونه
ملتش رو متحد و مطیع و
باوفا نگهداره. مخصوصا در
ناآرامی و شورش و غوغا،
که سرمنشأ خرابی فساد
مملکت است. چنانکه ویرژیل
از زبان دیدو' شهریار جوان
می‌گوید؛
روزگار بی‌مهر و وفا و تازگی
سلطنت مرا مجبور می‌کند که
مملکت پهناور خود را حفظ
کنم.
" تقلید از مردان بزرگ
خوب است
"
سخاوت بهتر است یا
ممسک بودن؟
آیا شاه را دوست بدارند
یا از او بترسند؟
محبوب بودن بهتر است
یا عکس آن؟
جمع این صفات باهم خوب
است. 《 لیکن؛
محبت را با ترس ممکن
نیست در یک‌جا جمع نمود
.》

شهریار ll principe
نیکولو ماکیاولی
ترجمه محمود محمود
و خانم شهلا باقری
انتشارات نگاه
پایان قسمت ۱۱

Читать полностью…

کتاب دانش

📚🎧
2-1

فصل دوم
تسلی‌بخشی در
مواجهه با کم‌پولی
بخش اول
فهرستی از
دارایی‌های لازم

تسلی‌بخشی‌های فلسفه

➖🌒📚

اگر زیادی
شيفتهٔ کسی هستید

درمانش ساده است؛
او را بیشتر بشناسید..

پند زیبائی از
آلن دوباتن

Читать полностью…

کتاب دانش

.

به‌ِم گفت
« دنیا جای وحشتناکی نیست »
ماسکی کامبوجی روی صورتش
گذاشت «اما پر از آدم‌های
وحشتناک است. »

|| بی‌نهایت بلند
و به‌غایت نزدیک 📚 /
✍ جاناتان سفران فوئر ]
نشر چشمه |

Читать полностью…

کتاب دانش

.

میشل دومونتنی

اَدَب
خرجی ندارد
ولی همه‌چیز را
خریداری می‌کند.


@ktabdansh 📚

Читать полностью…

کتاب دانش

...

داستان شب 📝

۱۶ و شاید همین موقع او
عرش رؤیای دیرینه‌اش را
می‌بیند، عرش دریا و نیز
زمین را و ریزش امواج در
جنبش. احساس می‌کنم که
می‌آید. چطوری؟ متشکرم ‌.
دارد می‌آید. او مالون است.
خود اوست. منظورم اطمینان
از فرارسیدن ساعت موعود
من است، چون هرگز به
فرارسیدنش شک نداشتم.
دیر یا زود فرامی‌رسید.
داستان‌های من همه عبثند،
شک نداشتم که هنوز زنده‌ام.
فرارسیده است.
یعنی تا دو یا سه ساعت
دیگر فرامی‌رسد. من از کم
بودن تعداد این روزهای نامدار
حیرت می‌کردم. چگونه می‌توان
زمان را مشخص کرد. چه
اهمیتی دارد و چیست. بله،
شوخی‌ای بیش نیست، اما
بدون به زبان آوردن حتی
یک کلمه، و ادامهٔ بازی باخته،
برای سلامتی مفید است. و
من فقط باید ادامه بدهم،
طوری‌که انگار سرنوشتم
محتوم است. نمی‌دانم چرا به
این باور رسیده‌ام که ماه مه،
از ریشهٔ مایا می‌آید، دوزخ،
این را هم به‌یاد دارم، الهه‌ی
فراوانی و وفور نعمت،
سرانجام فراوانی، چون وفور
از پی می‌آید، هم‌زمان با
برداشت محصول، بسیار آرام.
تمام فشارها معطوف به
نزدیک‌ترین نقطه از اعماق،
و به‌خصوص پاهایم، که حتی
در شرایط معمول همیشگی از
مابقی اعضایم دورند. عجیب
است دیگر پاهایم را احساس
نمی‌کنم. آیا همین است، آنچه
اصطلاح یک پا لب گور داشتن
بیانش می‌کنند؟ انگشتانم نیز
در شرایط متفاوتی می‌نویسند
و هوایی که در میان صفحات
نوشته‌هایم می‌پیچد، وقتی
چرتم می‌برد، صفحات دفترم
را بدون آگاهی من ورق می‌زند.
می‌ترسم از ازوتمی بمیرم.
* ازوتمی؛ مسمومیت آسید
آمینه و پروتئین.
این هم من، کسی‌که فکر می‌کرد
آب می‌رود و چروک می‌خورد و
چروک می‌خورد، بیشتر و
بیشتر، طوریکه عاقبت بتوان
او را در جعبه‌ای دفن کرد، در
حال آماس کردن است. مهم
نیست. همچنان در این اتاق
جا خواهم شد. و اگر موفق
شدم و توانستم آخرین نفس
را بکشم، این اتفاق در خیابان
رخ نخواهد داد، یا حتی در
بیمارستان، بلکه اینجا خواهد
بود، میان اموالم، کنار این
پنجره، گاهی فکر می‌کنم فقط
آن را نقاشی کرده‌اند. چندبار
این سر پیر را دیده‌ام که از
درگاه به آن سو تاب خورده،
خمیده، چون استخوان‌های
بزرگ و پیرم سنگینند و در
نیز کوتاه است، و هربار به
تیر عمودی در کوبیده
می‌شود، یعنی سرم،
چون من بلند قد هستم
و پاگرد کوچک، و مردی
که پاهایم را با خود حمل می‌کند
پیش از پایین رفتن از پله‌ها،
نمی‌تواند منتظر شود که کل
بدنم، ابتدا بیرون بیاید، مجبور
است بگردد. به همین دلیل سرم،
به تیر کوبیده می‌شود، و هیچ
چاره‌ای هم نیست. مسئله‌ای
نیست، اما مردی که وزن سرم
را تحمل می‌کند می‌گوید، راه،
خیلی راحت است! شاید از
سر احترام، چون مرا نمی‌شناسد.
و در نهایت اتاق خالی است و
آمادهٔ پذیرش، بعد از گندزدایی،
چون هرقدر احتیاط کنید،
باز هم کم است. من خیلی
چیزها به خودم می‌گویم، در
این همه مهملات چه حقیقتی
هست؟ نمی‌دانم. فقط معتقدم
نمی‌توانم چیزی بگویم که
غیر حقیقی باشد. مهم نیست.
هیچ تفکر و تعمقی نمی‌خواهد،
چه قبل و چه بعد از بیان
حرف‌هایم. فقط کافی است
دهانم را باز کنم تا گواهی
باشد بر صحت داستان
قدیمیم، داستان قدیمی من،
و نیز گواهی بر سکوت
طولانی‌ای که مرا به سکوت
واداشته، اگر زمانی دست از
سکوت بردارم، دلیلش این
است که دیگر چیزی برای گفته
شدن نمانده. بیایید به مسئلهٔ
افول و مرگ خودم بپردازم،
یعنی اتفاقی که اگر درست
یادم مانده باشد، ظرف دو
یا سه روز آینده تحقق
می‌یافت. بعد کل ماجرای
مالون‌ها پایان می‌یافت.
مگر اینکه در آن‌سوی گور
نیز ماجرا همچنان ادامه یابد.
چند نفر را کشته‌ام، آنهایی
را که به سرشان شلیک کرده‌ام،
و آنهایی را که به آتش کشیده‌ام.
بدون فکر و درنگ فعلا چهار
نفر به ذهنم می‌رسند. همه
ناشناس. هرگز کسی را
نمی‌شناختم. آن پیشکار پیر،
به گمانم در لندن، باز هم
لندن، گلویش را با تیغ خودش
بریدم، با این یکی می‌شود
پنج نفر.
( ادامه دارد )

مالون می‌میرد || ساموئل بکت

Читать полностью…

کتاب دانش

...

دربارهٔ این حادثه چه می‌دانیم


... سید قبل از قم ، رفته
بود نجف خدمت امام.
اعلامیه‌ی مربوط به جنگ
اعراب و اسرائیل را آورده بود.
■ قرار بوده توی قم،
سینما بسازند. ‌
● اندرزگوی سابق و
شیخ عباس تهرانی فعلی
سخنرانی اعتراضی کرد
ولی سینما ساخته شد. ‌
اندرزگو هم سینما رو
منفجر کرد.
■ آخوندها می‌خواستند
جنبش را در دست بگیرند.
سال ۱۳۵۶ بود و مبارزات علیه
طاغوت شکل جدی‌تری به‌خود
می‌گرفت. ● هماهنگی؛
آیت‌الله خامنه‌ای، مطهری،
بهشتی.
همسر اندرزگو گفته... ساواک
دنبالش بوده... یک منبع گفته
اندرزگو پس از آتش‌سوزی
برگشته تهران... اسلامگرایانی
بودند که او را لو داده باشند...
البته چندان دور از عقل
نیست که دستی داشته است.
منصورون ●
یک گروه تروریستی مذهبی
سنتی بوده در جنوب و آبادان،
که پس از پیروزی انقلاب
مجاهدین آن را تشکیل دادند؛
◇ در راه تحکیم خمینی.
یکیشون گفته عملیات‌هایی
را در یزد، اهواز، ... انجام‌
می‌دادن. ◇ رابط هم
آیت‌الله حسین راستی کاشانی
بود. کاشانی نمایندهٔ خمینی
و خط مشی را تعیین
می‌کرده. بعدها خمینی دستور
انحلال آن را داده...‌
( محسن رضایی، محمدباقر
ذوالقدر، علی شمخانی )
جزو گروه منصورون بودند.
● حسین بروجردی تعریف
کرده که شخصیت‌های مذهبی
... پودر انفجار را به او سپردن
تا به آبادان ببرد بدهد به
رشیدیان، جمی، تبریزی و
کیاوش و آخوندی با نام
مستعار عبدالله.
آن‌ها هم شیوهٔ کار رو به
تکبعلی‌زاده یاد دادن...
مقایسۀ بیانیه‌های خمینی در
محکومیت آتش‌سوزی و مقالهٔ
روزنامهٔ نوید وابسته به حزب
تودهٔ ایران...
خمینی سخنان شاه را بیان
کرد که ؛ مخالفان من که
وحشت بزرگ را وعده می‌دهند
و این واقعه همان وعده است.
◇◇ یعنی شاه آتش زده!!
و ؛ مصاحبهٔ سابق شاه که
◇◇ ایران را با ملت نابود
می‌کنم نیز شاهد این مدعاست.
● اما شاه گفته بود؛ خراب
کردن بانک... نمونهٔ چیست؟
وحشت بزرگ همین است...
خیلی‌ها دارند می‌گویند به
کجا می‌رویم. امیدوارم به
مراحل آزادی و دموکراسی
برسیم.
■ یعنی شاه هشدار داده.
کِی شاه، سخن از نابودی کرده!
خمینی گفت: حزب توده حزب
کثیف مرتبط به دستگاه شاه
است. خمینی در عراق به
رادیوی حزب توده گوش
می‌داده... پس از تسخیر
سفارت امریکا خطاب به مردم
گفت؛ قشرهای مختلف با هر
مسلکی و فکر و مذهبی وحدت
را حفظ کنند... تفرقه به سود
دشمن نکنید. ■□ آیا تاکنون
غیر از شاه که هرچند وقت
یکبار دست به کشتار بی‌رحمانه
می‌زند، کسی این صحنه‌ها را
به‌وجود آورده؟
■■ شمار کشته‌شدگان در
حکومت شاه با دوران خمینی
را مقایسه کنید.
موسوی تبریزی می‌گوید
خمینی خواسته شرکت نفت
اعتصاب کند. پس خمینی هم
مانند نوری همدانی می‌دانسته
در آتش‌سوزی دست چه کسی
در کار است. رد قضاوت
علی تهرانی، وقت‌کشی، رهایی
تکبعلی‌زاده و ... حاوی نکات
بسیاری است. ...
خمینی تمام شرایط خود را
به سنجابی تحمیل کرد و
سنجابی جز پذیرش رهبری
چیزی به‌دست نیاورد...
۱۳۵۷ که خبرنگار از خمینی
پرسید چه احساسی داری و
○ هیچی؛
○ او خالی از احساس
نبود. در بهشت‌زهرا لحن خشن
( من توی دهن این دولت می‌زنم )
○ کلام خودستایانه‌اش ؛
( شما را به مقام انسانیت
می‌رسانیم ) احساسی نهفته
بود که نخواست بازگو کند.
● آیت‌الله العظمی حسن قمی
پس از رفراندوم خمینی را
چنین دید؛ غالبا در تمام بیان
من سکوت می‌کردند.
● آیت‌الله مهدی حائری یزدی؛
تصویب قانون اساسی. سکوت
ایشان بی‌سابقه بود.
هیچ اعتنایی نشد.
مسأله این نیست که بخواهند
مملکت را اداره کنند، بلکه
می‌خواهند ولایت فقیه
درست کنند.

بخش ۱۲ تسلیم حاکمیت

از طریق رسانه‌های دولتی،
برخی مقام‌ها که اکنون ظاهرآ
متهمان فراری سینما رکس
بودند، به دادگاه فراخوانده
شدند. بازماندگان محترم با
شناسنامه به دادگاه علنی
وارد شوند. مصطفی آبکاشک
می‌نویسد؛ خوشبختانه به‌علت
عدم تجربه و دانش قضایی
موسوی تبریزی، خیلی از
مسائل فاش گردید.

《دیدگاه را بخوانید 》

📌فاجعهٔ سینما رکس آبادان
📌نویسنده مجید احمدیان

Читать полностью…

کتاب دانش

🖥 این فولدر رو به تلگرامتون اضافه کنید و دیگه دنبال روانشناس، فیلم آموزشی، کتاب،فیلتر شکن و جزوه  که هر روز بهش نیاز داری نگرد!🔽🙏🏻🌹

/channel/addlist/hxIRgxa18NI0YmI0




زمان ⏳️ محدوده زودتر عضو بشید

Читать полностью…

کتاب دانش

📽 #فهرست_شیندلر

این فیلم براساس کتاب؛
کشتی شیندلر
نوشتهٔ توماس کنیلی،
واقعیت‌های هولوکاست
و
تلاش‌های اسکار شیندلر
برای محافظت از کارگران
یهودی در برابر آزار و اذيت
نازی‌ها را به‌تصویر می‌کشد.

" هرکسی که یک‌نفر را
نجات دهد ، گویا
تمام بشریت را
نجات داده‌ است. "


جمعه ۱ آبان
کانال کتاب دانش

Читать полностью…

کتاب دانش

📚🎧 1-5

اعتقاد به اینکه عدم
محبوبیت مترادف
حقیقت است به همان
اندازه خام و ناشیانه
است که عقیده داشته
باشیم عدم محبوبیت
مترادف با بطلان و
خطاست.

تسلی‌بخشی‌های فلسفه
آلن دوباتن

Читать полностью…

کتاب دانش

.

وضع مالی مردم بد است،
تفریحات سالم یک قلم

نابود شده است. نه تئأتری،
نه موسیقاری، نه چیزی.
آواز زن از رادیو لابد
حرام است چون شنیده
نمی‌شود تله‌ویزیون هم یک‌بند
تبلیغات ناشیانه، دروغ و
دل‌بهم‌زن... همه‌چیز
سوت و کور است و بدتر
از همه تهدید در هوا موج
می‌زند... در این آشوب و
تنگ‌نظری فقط وجود
غزاله مایهٔ دلگرمی است.
تازه دارد جمله می‌سازد:
جمله‌های بسیار ساده،
دو کلمه‌ای، یک اسم و یک
فعل: پدر بنشین، اینجا بیا،
غزاله بخور...

📚 روزها در راه
جلد اول
👤 شاهرخ مسکوب

دیروز قصهٔ رستم و اسفندیار
را برای غزاله گفتم.
در ترن موقع رفتن و برگشتن
از آنتونی. غزاله گریه‌اش
گرفت. خیلی دلش سوخته
بود و زیاد گریه کرد و من
و گیتا نوازشش کردیم و
کمی گذشت تا آرام گرفت.
می‌گفت: آنقدر قصهٔ
خوبیه که گریه‌ام می‌گیره.
کمی دربارهٔ قصه صحبت
کردیم و بعد گفت: رستم
حق داشت، همهٔ این
کثافت‌کاری‌ها زیر سر پادشاه
بود.
گفتم منم عقیدهٔ تو را دارم
و ادامه دادم یک کتاب قصه
نوشته‌ام و گفته‌ام که
تقصیر پادشاه است که
پسرش را به کشتن داد نه
رستم که اسفندیار را کشت.
غزاله گفت پدر همهٔ قصه‌های
رستم رو بنویس...




📚 روزها در راه
جلد دوم
👤 شاهرخ مسکوب

Читать полностью…

کتاب دانش

.
برای کسی‌که هیچ وجدانی
ندارد،
عذابِ وجدان
چه معنایی دارد؟
به‌جای او مردم محترمی
که هنوز
قدری وجدان و شرف
داشتند، درد کشيدند..

برادران کارامازوف

Читать полностью…

کتاب دانش

طنز،
آخرین راهِ دفاعیِ آدمِ
عاقلی‌ست که کارِ دیگری
از دستش برنمی‌آید،
در برابر احمق‌هایی که
هرکاری از دستشان برمی‌آید!!

مل بروکس

Читать полностью…

کتاب دانش

.
بارها در زندگی‌ام

گاهی دانسته و
گاهی ندانسته،

سرپوشی مناسب بر

وحشت‌ها، عشق، فضیلت،
ناخوشی نهادم. و از این راه

زندگی را تحمل‌پذیرتر کردم.

( گزارش به خاک یونان 📚

کتاب دانش )

Читать полностью…
Subscribe to a channel