masoudqorbani7 | Unsorted

Telegram-канал masoudqorbani7 - کتاب و نگاه

1228

کتاب بخوانیم، اگر شده روزی یک سطر ... گه گداری کتاب می‌خوانم، گزینه‌یی از آن و شاید چند خطی درباره‌ی خوانش‌هایم را در این‌جا می‌نویسم؛ البته به احساس ... @M_QK58

Subscribe to a channel

کتاب و نگاه

/channel/Omidkeshmiri

Читать полностью…

کتاب و نگاه

#پیشنهاد_مطالعه:


#در_کشاکش_رنج_و_معنا
نویسنده: #سروش_دباغ
ویراستار: حسین جمالی پور
انتشارات بنیاد سهروردی

۳۰۰صفحه


@MasoudQorbani7

Читать полностью…

کتاب و نگاه

https://www.instagram.com/reel/DJSGxyVNVMy/?igsh=MWV1dGE4YjFxZ2ZxNA==

شما دعوتید به نمایشگاه مجازی کتاب ورزه از ١٧ اردیبهشت تا ٢٧ اردیبهشت ١۴٠۴، هم‌زمان با نمایشگاه بين‌المللی کتاب تهران. در این نمایشگاه، کتابخانه ورزه شامل بیست هزار جلد کتاب و مجله در حوزهٔ فلسفه، عرفان، هنر، ادبیات و علوم انسانی، توسط #مسعود_زنجانی از طریق لایوهای اینستاگرامی معرفی می‌شود.

کتابخانهٔ «ورزه»، کتابخانهٔ زندگی است. به قالبش که نگاه کنید، مانند هر کتابخانه‌ای، خانهٔ کتاب است، اما اگر با سرگذشت و سرشتِ درونی‌اش آشنا شوید، می‌بینید که آشیانِ زندگی است. کتابخانه‌ای که آرمانش این نبوده که شما را با کتاب آشتی دهد، بلکه این بوده که شما را با «زندگی» آشتی بدهد؛ آن هم زندگیِ شورمندانه و شادمانه. در «ورزه»، کتاب‌ها، ابزار و ابرازِ زندگی هستند، و به خودیِ خود، اهمیت و اصالتی ندارند. «ورزه» می‌خواهد هر کتابی هیزمی باشد تا زندگی را در شما شعله‌ورتر گرداند و لذا فراخوانی است که اولاً، "تنها به وقتِ ضرورت و به قدرِ ضرورت کتاب‌ بخوانیم" و ثانیاً، «کتاب‌های خوب بخوانیم و کتاب‌ها را خوبْ بخوانیم".

به ورزه بپیوندید👇
instagram.com/varzehlibrary

Читать полностью…

کتاب و نگاه

#پیشنهاد_مطالعه:


#زیستن_در_روزگار_سخت
نصایح قلبی برای روزهای دشوار

نویسنده: #پما_چودرون
ترجمه: #حسین_میرشکرایی
ویرایش: #محمدمهدی_اردبیلی

انتشارات: #مثلث
۱۶۸ صفحه



@MasoudQorbani7

Читать полностью…

کتاب و نگاه

#پیشنهاد_مطالعه:

#احتمالا_گم_شده‌ام
نویسنده: #سارا_سالار
نشر: #چشمه
۱۴۳ صفحه

#رمان


@MasoudQorbani7

Читать полностью…

کتاب و نگاه

#پیشنهاد_مطالعه:

#نمک_نامه
جستارهایی در باب ذوق ایرانی
نویسنده: #الناز_نجفی
#نشر_مان
۱۶۰ صفحه

در ویرگول بخوانید 👉👉👉👉


@MasoudQorbani7

Читать полностью…

کتاب و نگاه

ماریو بارگاس یوسا، نویسنده برنده جایزه نوبل ادبیات و سیاستمدار اهل پرو روز یکشنبه ۱۳ آوریل در سن ۸۹ سالگی در لیما، پایتخت این کشور درگذشت.
در ویرگول بخوانید

Читать полностью…

کتاب و نگاه

#پیشنهاد_مطالعه:

#گنجور
قدرتِ بی‌نهایتْ کوچک‌ها

شناخت اجتماعی وبسایت گنجور

نویسنده: #مهدی_سلیمانیه
#نشر_آرما

۱۸۹ صفحه

در ویرگول بخوانید


@MasoudQorbani7

Читать полностью…

کتاب و نگاه

#پیشنهاد_مطالعه:



#اشاره‌های_خوشایند

جستارهایی درباره‌ی شعر و اندیشه‌ی سهراب سپهری

نویسنده: #مهرداد_مهرجو
انتشارات: #نقد_فرهنگ
۱۹۷صفحه

@MasoudQorbani7

Читать полностью…

کتاب و نگاه

#پیشنهاد_مطالعه:


#از_شهر_خدا_تا_شهر_انسان

در نقد و بررسی ادبیات کلاسیک و معاصر

نویسنده: #محمد_دهقانی
انتشارات: #مروارید
289صفحه

@MasoudQorbani7

Читать полностью…

کتاب و نگاه

#پیشنهاد_مطالعه:



#اگر_پزشک_نمی‌شدم
نویسنده: #سید_رضا_ابوتراب
انتشارات: #کرگدن
۱۴۲صفحه
masoudqorbani/%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D9%BE%D8%B2%D8%B4%DA%A9-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D8%AF%D9%85-jt9rb00t1fob">ویرگول 👉👉👉


@MasoudQorbani7

Читать полностью…

کتاب و نگاه

#پیشنهاد_مطالعه:


#به_روایت_درخت
جستارهایی در ایمان و معنویت

نویسنده: #صدیق_قطبی
انتشارات: #اریش
۵۳۲صفحه


@MasoudQorbani7

Читать полностью…

کتاب و نگاه

#پیشنهاد_مطالعه:


#حکمت_شرقی
تائو و ذن

نویسنده: #آلن_واتس

ترجمه:
#علی_گلزاریان
#سعید_اسفندیاری_مطلق

#نشر_نگاه_معاصر

۱۶۴صفحه


@MasoudQorbani7

Читать полностью…

کتاب و نگاه

🔅آموختن از معلم اول روشنفکری
 

مسعود قربانی

درست است که #مرد_چهل_سکه‌یی (اِکویی) #ولتر اثری است مربوط به قرن هجده میلادی و بذر نوشتارش در زمین اروپا و فرانسه‌ی سیصد سال پیش پاشیده شده، ولی انگاری آن مسائل و چالش‌ها همچنان پابرجا و نیاز به پرداختی بیش از این دارد؛ خاصه در این سوی عالم و سرزمین پدری ما!

#احسان_دستغیب به درستی این کتابِ رمان‌گونه‌ی نه‌چندان شناخته‌شده را انتخاب کرده است؛
گویی نوعِ حکم‌رانیِ تمایت‌خواه، نظام ناکارآمد اقتصادی و مالیاتی، فقرگسترده، رانتِ روحانیون و کشیشان، فسادِ نظام‌مند، طبقه‌ی متمول غیرپاسخگو و مالیات‌نده‌! و... فرانسه‌ی آن‌روزگار برایش بعدِ نزدیک به سیصدسال همچنان آشنااست! 

او در پیشگفتار کتاب با وصفِ حال آن‌روزگار فرانسه، زمینه‌ی شکل‌گیری چنین کتابی از سوی ولتر را نشان می‌دهد و اینکه چرا روشنفکر و فیلسوفی در قد و قامت او، ضرورت نگارش داستانی که در واقع بن‌مایه‌اشْ اقتصاد سیاسی است، حس کرده و چنین ژانری را برگزیده، واکاوی و شرح می‌دهد. 

دستغیب می‌نویسد:
«ولتر در این اثر بر این نکته تاکید می‌کند ...که فقر و تهیدستی مالی، چگونه فرصت آموختن، مطالعه و داشتن ذهن آزاد برای اندیشیدن و تبلور یک ذهن پرسشگر را از انسان می‌گیرد. این کتاب با پیش‌کشیدن تناقضات، قوانین تبعیض‌آمیز و ناکارآمد، مقررات مالیاتی و سوءمدیریت حاکمیت...آن‌ها را به باد انتقاد و تمسخر می‌گیرد...»(ص29)

در این کتاب ولتر شجاعت و ظرافت را درهم می‌آمیزد و نقد کشیشان، روحانیان و خشک مغزانی که جامعه را در نادانی و جهل نگاه داشته‌اند را فراموش نمی‌کند...  

🔅#محسن_رنانی هم در یادداشتی بر این اثر، ولتر را همچنان معلم اول روشنفکری می‌بیند که با نوشته‌هایش تسهیل‌گرِ راه توسعه شد.

در نگاه او تلاش‌های امثال ولتر بود که منولوگِ علمی عصر تاریکی را به دیالوگِ علمی روزگار کنون تبدیل کرد.

رنانی تمایز علم عصر مدرن با ماقبل مدرن را در زنده و پویا بودن آن می‌داند و «دستآورد نهایی عصر نوزایش [را در] نهادینه شدن دیالوگ و گفتگوی روشمند در عرصه‌ی علم تجربی مدرن»(ص37) می‌بیند. 

او با اشاره به کتاب‌هایی چون مرد چهل اِکویی که فرم و داستانش سوار بر گفتگو و دیالوگ است و این‌چنین سنتی نیکو را در جوامع خویش پایه‌گذاری کرده‌اند می‌نویسد: « ما نیازمند شکل‌گیری مهارت گفتگو یا هم‌شنوی (دیالوگ) در جامعه و در بستر واقعی زندگی هستیم. این همان کاری است که ماموریت روشنفکران است».(ص38)

از دید او فداکاری و کار بزرگ ولتر آن بود که اندیشه‌ی نقادانه و تمرین گفتگوی خردورزانه را از محافل علمی به محافل اجتماعی کشاند و غیر مستقیم به آموزش دیالوگ در میان مردم پرداخت و بی‌آن‌که بخواهد لافِ فیلسوفی زند، ساده و عامیانه از واژه‌ها ،چونان هیزمی،  برای سوزاندن باورهای فرسوده و فاسدشان مدد گرفت.

🔅مرد چهل اکویی حکایت کسی است که با این درآمد اندک (چهل سکه در سال) حال و روز اقتصادی‌اش را به پرسش می‌نشیند و در گفتگویی‌هایی که با افراد مختلف می‌کند، هر بار به جنبه‌یی از اوضاعش و علل موقعیتِ فلاکت‌بارش می‌رسد.

مهندسی با محاسبه‌ی عددیِ زندگی‌اش، وجهی تلخ از روزگارِ مصیبت‌بارش را بر او آشکار می‌سازد (چهل سکه درآمد ناچیز سالانه، بیست سکه مالیات دارد!)

او هنگام ورود به صومعه‌یی مجلل، با ساختمان‌های زیبا و سربه فلک کشیده، که راهبانش با پای برهنه روزگار می‌گذراندند! نه تنها خوراکی نصیب نمی‌برد که متوجه می‌شود گروهی هستند که بی‌آن‌که کاری کنند، سالیانه صدهزار لیر درآمد دارند و از دست‌رنج دیگران بدون پرداخت مالیاتی می‌خورند و به موعظه‌شان می‌پردازند!

«به هر حال این صدقه‎ها که از محصول زمین آمده است، قبلا مالیاتشان [توسط کارگران] و خراج‌شان گرفته شده، دیگر که نبایستی برای بار دوم عوارضی بر آن [به ما راهبان] بسته شود!».(ص77)  
 
اما مردچهل‌سکه‌یی که حالا می‌اندیشد، با پرسش‌هایی سترگ دست و پنجه نرم می‌کند و به اصلاح این نظام پر از تبعیض فکر می‌کند:

«مثالِ انگلستانِ [پیشرفته] و بسیاری از دولت‌های دیگر برهانی است آشکار از لزوم انجام این اصلاحات.
اگر امروز انگلستان به جای چهل هزار ملوان، چهل هزار روحانی داشت چه می‌کرد؟»(ص106)

مرد چهل اکویی وقتی به خرج‌ها و هزینه‌هایی که فرانسه در دیگر کشورها چون ایتالیا با بیهودگی تمام می‌کند،  پی می‌برد فریاد بر می‌آورد که 
«چه ملتی می‌شدند فرانسوی‌ها اگر می‌خواستند و می‌فهمیدند».(ص116)

«باشد که تمامی مردم فرانسه کتاب‌های خوب بخوانند»(ص127)

چه فراوانند مردان چهل سکه‌یی، که صدایی ندارند!

@MasoudQorbani7

Читать полностью…

کتاب و نگاه

🔅درباره‌ی گواهی! 

مسعودقربانی

با آن‌که از #گواهی به عنوان یکی از منابع معرفت نام برده شده است؛
پرداخت جدی به آن ازسوی متفکران،بسیار متاخر وقدمتی بیش ازبیست سال واندی ندارد!

جالب‌تر آن‌که، مقوله‌یی بانام گواهی چنان ذهن وضمیر و روزمره‌ی آدمیان را دربرگرفته که نمی‌توان آن‌را نفی وانکارش کرد!

بی‌هیچ بزرگ‌نمایی وبدون آن‌که بخواهیم تیغِ نقد رابر مفهوم گواهیِ‌های مردم، کُند کنیم؛ این مقوله ازپربسآمدترین منابعِ تفکرِ خیلِ آدمیان بوده و همه‌ی ما ناخودآگاه بیشترِ بودِ اندیشگری و شناختاریِ خودرا از گواهی‌ها می‌گیریم.

🔅شاید #جستارهایی_در_باب_گواهی از اولین کارهای جدیِ فلسفی درخصوص این منبع ازتفکر درایران باشد.

این کتاب باچهار مقاله‌ی ممتاز و تازه ازمتفکران مطرح این حوزه، توسط #ایمان_عباس‌نژاد و #امید_کشمیری در #نشر_نگاه_معاصر ترجمه ومنتشر شده وتلاش دارد؛ راهی باشدبرای پرداختن بیشتربه معرفت‌شناسی گواهی درکنار دیگر منابع معرفتی.

🔅درمقاله‌ی نخست، با نام گواهی، اکتساب معرفت از رهگذر دیگران،
که دراین‌جا بیشتر بدان می‌پردازیم،
#جنیفر_لکی باپرداخت نسبتا جامعی به مفهوم گواهی مارا با تعاریف وکلیدواژه‌های این منبع معرفتی آشنامی‌سازد. 

اودرهمان ابتدا از اهمیت گواهی می‌گوید وتاکید می‌کند

«تقریبا همه‌ی چیزهایی که می‌دانیم به نوعی به گواهی دیگران وابسته است».(ص14)

اما سوآل‌ها، بعداز طرح همین گذاره آغاز می‌شوند: 

«مثلاآیا اتکای موجه مابه گواهیْ بنیادین و اساسی است یا در نهایت قابل تقلیل است به ادراک حسّی، حافظه یا عقل؟..آیا معرفتِ مبتنی برگواهی، ضرورتا ازطریق انتقال [معرفت] از گوینده به شنونده به دست می‌آید؟ آیا گواهی به خودی خود می‌تواند ویژگی‌های معرفتی تولید کند؟»(ص15) 

نویسنده باتاکید براین نکته که در معرفت‌شناسی گواهی، توجه و تمرکزِ محوری، برسرشت گواهی به ما هو گواهی نیست؛
گواهی رادر ارتباط نزدیکی با مفهوم منتقل کردن اطلاعات می‌بیند.

در این تعریفْ  گوینده‌یی است که به وسیله‌ی سخن گفتن یا ایما و اشاره و...ارتباطی ایجاد می‌کند؛ و دراین مسیر هدفش انتقال اطلاعات(P) است؛ یا به گونه‌یی این فعل ازسوی شنونده تلقی شود که منتقل کننده،(p) است.

جنیفرلکی دونگاه رادر معرفت‌شناسی گواهی ازهم تمیز می‌دهد و به شرح می‌نشیند:

ناتقلیل‌گرایی، تقلیل‌گرایی

در ناتقلیل‌گرایی، گواهی منبع پایه‌یی توجیه است و از نظر معرفتی همتراز ادراک حسی، حافظه، استنتاج و امثالهم است.(ص19)

اما درتقلیل‌گرایی، گواهیِ گویندگان زمانی موجه خواهد بود که علاوه برنبود نقض،دلایل ایجابی مبتنی بر چیزی غیر از گواهی رانیز همراه دارد. 

پس ازبیان و شرح مبسوط این دو وجه، نویسنده نقدهایی که برهر دو موضع طرح شده رانیز به بررسی می‌نشیند ونهایتا در دیدگاه بینافردی که توجه وتمرکز به رابطه‌ی بینافردی است، معرفت‌شناسی گواهی را ازاین منظر نیزمورد تحلیل قرار می‌دهد وپرده از دو راهی پیش روی قائلان به این دیدگاه برمی‌دارد!

درپایان مقاله آن‌چه به نظرمی‌رسد نظرنویسنده را درخصوص معرفت مبتنی برگواهی تامین می‌کند، چنین است:

«به ازای هرگوینده‌یی به نام A و هر شنونده‌یی به نام B، B بر اساس گواهیA در خصوص p، به p معرفت پیدا می‌کند؛ تنها اگر(1) گفته‌ی A  درخصوص `p قابل اعتماد یا درغیر این‌صورت صدق‌آفرین باشد؛ (2) B حقیقتا بر اساس محتوای گفته‌ی A در خصوص p، به p باور پیداکند، و (3) B برای باور به pهیچ ناقض نقض نشده‌یی نداشته باشد».(ص45)

🔅در مقاله‌ی آخرین مباحث درباره‌ی معرفت گواهی بنیان نویسنده جان گرِکو به شرح و بسط بیشترمباحث مربوط به معرفت‌شناسی گواهی می‌پردارد و آن‌چه درخصوص روبه‌روی دو دیدگاه تقلیل‌گرایانه و ناتقلیل‌گرایان مطرح است را با مثال‌های کاربردی نشان ونقاط قوت وضعف هریک رابه خواننده نشان می‌دهد؛
معرفت گواهی‌بنیان و منحصر به فرد بودآن، گواهی و انتقال معرفت و وثاقت گواهی(وثاقت گوینده، وثاقت شنونده، وثاقت و نقش‌های اجتماعی)که ازمباحث نوظوهر دراین حوزه است را مبسوط به تحلیل می‌نشیند و دست بالای محیط و نقش‌های اجتماعی افراد درتبادل گواهی را می‌بیند ومورد تاکید قرار می‌دهد.

درمقاله‌ی سوم معرفت مبتنی بر گواهی و نظریه‌ی انتقال، جنیفرلکی، این‌بار جزئی‌تر به معرفت‌شناسی گواهی ورود می‌کند وبا پرداختن و اندیشیدن بر مفهوم کلیدی انتقال وجوه مختلف آن را درنسبت با معرفتِ گواهی‌بنیان می‌سنجد ونهایتا به این نتیجه می‌رسدکه

«معرفت ضرورتا ازطریق گواهی منتقل نمی‌شود؛ بلکه گواهی می‌تواند معرفت تولید کند.. بنابراین گواهی ازجهتی مهم با حافظه فرق دارد زیراگواهی می‌تواند تولیدکننده و زایا باشد درحالی که حافظه صرفا نگهدارنده است».(ص115)

ونهایتا درمقاله‌ی آخرین، دردفاع ازگواهی اخلاقی، اسلیوا، استدلال می‌کند که میان گواهی اخلاقی با گواهی در سایر حوزه‌ها تفاوت معناداری وجود ندارد.
@MasoudQorbani7

Читать полностью…

کتاب و نگاه

🔅رنج و معنا !

مسعود قربانی

#سروش_دباغ صحنه‌گردان آخرین کتاب منتشر شده از خود، #در_کشاکش_رنج_و_معنا را دو مفهوم مهیبِ اگزیستانسیل رنج و معنای زندگی می‌داند.

او با محور قرار دادن اندیشه‌های دو قله‌ی‌ اندیشه و رمان روسیه، تولستوی با نظر در کتابِ اعترافاتش و داستایفسکی و شاهکارِ برادران کارامازوف، به بررسی این دو مفهوم می‌پردازد.

هرچند کتاب حاوی مقالات و مصاحبه‌های دیگر و ضمایم گوناگونی است؛ ولی این نوشته گزارشی است از دو مقاله‌ی اصلی کتاب:

🔅در مقاله‌ی زیر و زبر شدن اگزیستانسیلِ تولستوی ابتدا با شمه‌یی از سرگذشت این نابغه‌ی روس آشنا می‌شویم.

او که «کمترخبط و خطایی بود که مرتکب نشده بود»(ص19) پس از مدتی دچار شک در اصالت راهی که پیشه کرده می‌شود و در پی‌اش، معنای زندگی را برای خود در محاق می‌بیند.
«در نظر او، زندگیْ شوخی تلخ و غم‌انگیزی [است] که کسی با آوردنش به این دنیا، با او انجام
داده بود»(ص21)

نویسنده سپس متاثر از آرنت، با تفکیک و تعریف سه مفهومِ "شغل"، "پیشه/دل‌مشغولی" و "ندای درون"
معتقد است «تولستوی هنگامی دچار بی‌معنایی شد که گویی از شغل فراتر رفته، پیشه/دل‌مشغولیرا مزه مزه کرده، اما ندایِ درون خویش را نیافته بود»(ص25)

دباغ دراین مسیر معنای زندگی از نظر ویتگنشتاین، ویکتور فرانکل، مارتین سلیگمن و...نسبتش باحال و روز تولستوی رانیز می‌کاود
و درمی‌یابداین نویسنده، عدم هراس ازمرگ را درسیمای اندیشه‌ی سقراط؛
و از شوپنهاور، درونی‌ترین جوهره‌ی جهان "خواهش" را می‌فهمد!
تولستوی، ازسلیمان هم می‌گوید، که خوشحالی و لذت‌جویی و کام‌بخشی را به جای حکمت نهاد ولی درنهایت همه را باطل و بی‌حاصل یافت..

در حین این سفر اگزیستانسیال،  تولستوی به راهِ این سه اندیشمند هم شک می‌کند وبرچگونگی ادامه دادنِ به ادامه‌ی خیل مردمان متمرکز می‌شود.
او در این مسیر به دو گانه‌ی متناهی/نامتنهای و اهمیتش می‌رسد؛ و دین را تنها توضیح‌دهنده‌ی ارتباط و نسبت این دو مقوله می‌بیند. اومی‌نویسد:

«راه حل معمای زندگیِ درمکان و زمان، بیرون از زمان و مکانِ واقع است»(ص40)

او این چنین، انسان مذهبیی را می‌ستایدکه با کیهان بی‌کران آشتی کرده و از مرگ‌هراسی عبور و مرگ‌آگاهی را تجربه می‌کند.

انسانی که می‌داند برای خداگونه زندگی کردن، باید ازبرخی لذت‌های زندگی دست شست وبه جست وجو برخاست؛ هرچند نتوان برایش تبیینی معقول و فیصله‌بخش یافت؛
امامعنا در همین جستجوگری است!

باگذر از دین رسمی، ایمانِ شورمندانه حاصل این راهِ تولستوی شد به طوری‌که درنگاه دباغ می‌توان نام سالکی آستانه‌نشین بر او نهاد.

«همچون کسی که درآستانه‌ی در نشسته، پایی این‌سوی در دارد و پایی آن‌سوی در، و آونگ‌آسا میان این دو در نوسان است و بالا و پایین می‌شود»(ص46)

🔅در مقاله‌ی داستایفسکی؛سالک مدرنِ رنج‌اندیش، دباغ به سراغ یکی دیگر از پایه‌های سلوک اگزیستانسیل به روایت خود، یعنی رنج می‌رود وبا تقسیم‌بندی آن به رنج امحاپذیر و امحاناپذیر و در پی‌اش رنجِ رهزن و رنجِ رهگشا؛ با پیش‌رو قرار دادن رمانِ برادران کارامازوف به واکاوی آن می‌پردازد.

نویسنده ابتدا باجدا کردن مفهوم رنج از درد، برای فهم بهتر، از دردهای امحاناپذیری چون پوکی استخوان وسرطان‌های پیشرفته که تا پایان عمر با آدمی است و شاید بشود ازدردش کاست ولی از بین رفتنی نیستند؛ مثال می‌آوردو
این‌چنین به سراغ رنج‌های امحاناپذیر می‌رود.

«یک نوع از رنج‌های امحاناپذیر، رنج ناشی ازمواجهه‌ی با حقیقت است»(ص66)

دراین نوع از رنج، رنجِ امحاناپذیر عارفانه، که:

ازجنس غمِ سبزاست

وبا سلوک عمودیِ سلسله مراتبی عجین گشته(ص67)

وعموم سالکان و عارفان سنتی درآن وادی پای نهاده‌

وتنهایی عرفانی رادرآغوش کشیده

ومنزلگاه نهایی وساحل سکون رانمی‌یابند..

بارنجِ امحاناپذیرِ فلسفی_اگزیستانسیل جدا ازهم می‌نشینند.

«سالک دراین سفر اگزیستانسیل:

"با سبکی تحمل‌ناپذیر بارهستی" مواجه می‌شود.

سرشت سوگناک هستی رامی‌چشد

وبا مسلماتِ هستی...که ازجنسِ تنهایی، معنایِ زندگی، اضطراب مرگ وآزادی ومسوولیت‌اند، دست وپنجه نرم می‌کنند..

دراین اقلیمِ حقیقت‌ورزی، مقصد وغایتی معین و از پیش مشخص یافت نمی‌شود؛
گویی نفسِ ادامه دادن وپیش‌رفتن و درآغوش کشیدن احوال غریبِ وجودی، محوریت دارد»(ص68)

نویسنده درادامه مبسوط به سویه‌یی دیگر از رنج امحاناپذیر، یعنی رنج ناشی از فقدان، اعم رنج مواجهه‌ی با شرور طبیعی و شرور انسانی؛ می‌پردازدو
نهایتا این سوآل رامی‌پرسد که

"رنج داستایفسکی از چه جنسی است؟"

«داستایفسکی با اندیشیدن به مفهوم خداوند بالا می‌‌رود، پایین می‌آید و از پی بوسعید گاه او را می‌یابد و گاه نمی‌یابد..
او بارنج ناشی از پای نهادن در اقلیم حقیقت‌ورزی نرد عشق می‌باخته، در پی آواز حقیقت می‌دویده، و درکشاکش رنج و معنا بسر می‌برده و جدال شک و ایمان او را رها نمی‌کرده...(ص86)



@MasoudQorbani7

Читать полностью…

کتاب و نگاه

لطف فیلسوف و دوست دانشمندم منصور هاشمی به کتاب مخنویس پلاس

Читать полностью…

کتاب و نگاه

🔅در روزگار سخت...

مسعود قربانی

#پما_چودرون  در کتاب #زیستن_در_روزگار_سخت بدون آن‌که بخواهد رنج و درد را به عنوان گوهری! از زندگی انکار کند؛ درس‌ها و آموزه‌هایی را پیشنهاد می‌دهد تا شهامتِ مواجهه‌یی پذیرا با هستی را بیابیم.

او با واکاوی احساسات آدمی و در کنارش توصیه‌ی دستمالی شده‌یی! به نام حضورْ در لحظه‌ی حال، اتفاقا این لحظه را تجربه‌ی بی‌تکیه‌گاهیِ فرد می‌داند.

«لحظه‌ی حال مکانی کاملا آسیب‌پذیر و شکننده است و می‌تواند هم‌زمان، کاملا دلهره‌آور و کاملا خوشایند باشد».(ص15)

در این نگاه، این لحظه، لحظه‌ی بی‌ثباتی محض است!
چراکه کلِ ماجرای این وقت، در رها کردن همه‌چیز خلاصه می‌شود.

این‌جا همان نقطه‌ی کانونی و هراس‌انگیز است؛
که در عین‌حال می‌تواند هدیه، و درمان‌مان هم درآن‌جا نهفته باشد!

پِما چودرون، در مواجهه‌ی با زندگی، بر اصل ندانستن‌های‌مان و بی‌خبری‌مان انگشت تاکید می‌گذارد! او می‌نویسد:

«زندگی این‌گونه است. ما از همه چیز بی‌خبریم.چیزها را بد یا خوب می‌نامیم. اما در واقع ما اصلا نمی‌دانیم».(ص22)

او می‌گوید می‌شود درعواطف ناخوشایندی چون ناامیدی، شرمندگی، رنج، ترس و... روشنی یافت!

پِما در این‌ها آموزگاری تمام عیار
می‌بیند و متاثر از مفهومی بودایی به نام نه ـــ من تمام انرژی به ظاهرمنفی این احساسات را درگاهی به سوی خیرِنامشروط به بشریت می‌یابد.

در آموزه‌های پِما چودرون و مراقبه‌یی که توصیه می‌کند، برخلاف مراقبه‌های معمول، این بازدم است که محور تمرکز فرد قرار می‌گیردو تمرینی را هم که برای مواجهه‌ی با هجوم افکار و خروج از تله‌ی ذهن پیشنهاد می‌دهد؛
«این است که با بیشترین میزان گشودگی و مهربانی‌یی که می‌توانیم در خود ایجاد کنیم،به آن برچسبِ "فکر کردن" بزنیم و اجازه دهیم دوباره در آسمان وسیع ناپدید شود..»(ص35)

او می‌داند که غافلگیری‌مان در مقابل افکار پایانی ندارد؛ بنابراین تلاش برای خلاص شدن از شرّ آن‌ها نیز بیهوده است.

او می‌خواهدکه شجاعانه خیره در افکار «سرشتِ حقیقی‌شان را مشاهده کنیم»(ص37)

این مسیر پیش‌درآمدی دارد و آن هم «پرورش شفقت ومهر و دوستیِ بی‌قید و شرط با خودمان است»(ص40) پس از آن با تمرینِ ذهن‌آگاهی، می‌توانیم پرخاشگری و حسادت و نادانی‌مان رامشاهده کنیم.

🔅مرحله‌ی بعد مهارت مواجهه‌ی با ناامیدیاست.

نویسنده لحظه‌ی بُریدن و ناامیدی را آغازِ آغاز می‌نامد. او می‌نویسد:

«...اندیشیدن به این‌که شخصی آن بیرون است تا بابت دردمان سرزنشش کنیم»(ص54)اشتباه است!
او می‌گوید باید از چنین تفکری دل کند؛ چراکه «رنج زمانی از بین می‌رود که بتوانیم این باور یا امید را زیر سوآل ببریم که جایی برای پنهان شدن است.»(ص54)

سفر را بدونِ امیدِ دست یافتن به زمینی در زیرپای خود شروع کنید.
باناامیدی آغاز کنید.(ص58)

🔅از نگاه پِما چودرون وضعیت زندگی شبیه آن قلعه‌ی شنی است که کودکی در کنار ساحل می‌سازد و به داشتنش می‌بالد وکیف می‌کند؛ اماسرانجامش آب دریا و فروپاشی آن است.
نیستی محض!
انگار که نبودی!


در این‌جا با نوعی از تنهایی مواجه می‌شویم که نویسنده ازآن با نام تنهاییِ سرد و آرام نام می‌برد.

لحظه‌یی که زیرپایمان را خالی می‌بینیم و حتا حاضر به مصاحبت باخویش و وراجی‌های ذهنی‌مان نمی‌شویم.
«ما ترغیب می‌شویم آن وراجی را فقط لمس کرده و رهاکنیم ودرباره‌ی هیچ‌چیز هیاهو راه نیاندازیم»(ص74)

🔅دراین سیر با مفهومی به نام بودی چیتّا آشنامی‌شویم. واژه‌یی سانسکریت به معنای «گوهر عالی یا بیدار شده»(ص103)

از نگاه نویسنده لحظه‌ی آسیب‌پذیری‌مان وجایی که دیگر نمی‌توانیم از خود محافظت کنیم؛زمان بیداری این لطافت وجودی یا همان بودی چیتّا است.

در این‌جا از تمرینی به نام تُنگلِن نام می‌برد که هدفش آرامش و آزادی وجودی است.

برخلاف مراقبه‌های دیگر که اساسش دم و فرو بردن روشنی و نور در خود، و بیرون دادن درد و رنج است؛
در تُنگلِن، تو به عنوان شفیق، با مهری تامّ و تمام، و با مهار پرخاشگری، درد و رنج‌های محیط را داخلِ خویش برده و با بازدم، تسکین و خیر و خوبی ومهربانی را بیرون می‌دهی.

نویسنده در این مسیر، از تجربه‌ی نوعی حس حیرتِ وجودی هم نام می‌برد که نهایت راه است.
آن‌جایی که دیگر به جای هرنوع «واکنش ناگهانی، می‌توانیم مزمزه کنیم، ببوییم، نگاهش کنیم و خودمان را گشوده کنیم تا آن‌چه آن‌جا است را ببینیم...»(ص122)

**
«...رینپوشه لبخند زد و پرسید، "آیا امروزصبح طلوع خورشید را دیدی؟
پاسخ دادم، "نه، رینپوشه، ندیدم. آن‌قدر مشغله داشتم که فرصتی برای دیدن خورشید نبود."
خندید و گفت،"آن‌قدر مشغله که فرصتی برای زیستن نبود!"»(ص44)

/channel/MasoudQorbani7/916


🔅لینک گفتگوی استاد ملکیان و دکتر محمدمهدی اردبیلی درباره‌ی کتاب

Читать полностью…

کتاب و نگاه

🔅شاید همه گم شده‌ایم!

مسعود قربانی

#سارا_سالار در رمان #احتمالا_گم_شده‌ام، تلاش می‌کند تا دست و پا زدن آدمی برای بیدار شدن از خواب، و فراموشیِ خویشِ از یادبُرده‌اش! را به تصویر بکشد.

این فراموشی، ناشی از سرگشتگی‌هایی است که ظاهراً خودِ فرد و جامعه، به نام زندگی! بر او تحمیل کرده‌اند و او را به خودخوری و شبه‌جنون کشانده‌اند.

«... می‌دانم که این تقدیر است و این زندگی‌یی است که برای هرکس یک جور است و هرکس باید همان‌جورش را زندگی کند. این تقدیر است و وقتی فکر می‌کنیم تغییر کرده است یا تغییرش داده‌ایم، نمی‌دانیم که همان تغییر هم تقدیر است!»(ص33)

🔅راوی، زنی متاهل با کودکی پنج_شش ساله است,
و با وجود آن‌که در موقعیت اجتماعی و مالی خوبی قرار دارد اما گذشته‌اش که گویا در کنار دوستی به نام گندم شکل و شمایل دیگری داشته، آسوده‌اش نمی‌گذارد!

محور داستان که پایان مهیجی هم دارد، حول حضورِ پررنگ و افراطیِ گندم در زندگی راوی می‌گردد و به نظر می‌رسد کار را به جایی رسانده که او مجبور به مراجعه‌ی پزشک شده است.

به گونه‌یی که گاه تصور می‌شود، این گفتگوی پزشک و بیمار است که ستون‌های روایت را شکل داده و داستان را بر شاخسار خود نشانده است؛
که البته درگیری‌های واقعی راوی با زندگی، از جمله مراوده‌اش با کودک خود (سامیار) و شریک همسرش (منصور)
و موقعیت‌هایی چون به دربند رفتن و تصادف ماشینش و... صِرفِ یادآوری و خاطره‌گویی را در پشت میز پزشک و بیمار، کمرنگ می‌کند.

🔅داستان مدام در چند موقعیت: وضعیت حالِ راوی و درگیری‌های روزمره‌ی او؛
گذشته‌ی قبل از ازدواجش؛
پرسش و پاسخی که با دکتر دارد و پارازیت‌هایی که از طریق رادیو و تلویزیون یا بیلبوردهای تبلیغاتی بر او هوار می‌شود، در حالِ چرخش است.
جای تاکید دارد که هنر نویسنده در تغییر ماهرانه‌ی این موقعیت‌های زمانی، بی‌آن‌که خواننده را سردرگم کند، است؛
به طوری‌که گاه در یک پاراگراف بی‌آن‌که مخاطب آزاری ببیند سه وضعیتِ طرح شده را همزمان می‌بینیم.

🔅گندم شخصیت ویژه و متفاوتی دارد.
او از همه‌ی من‌ها  سوا است!

گندم می‌گفت: «خیلی خب! این
من هستم، منی که من نیست، منی که تو نیست، منی که او نیست، منی که شما نیست، منی که ما...»(ص72)
ولی حالا راوی دیگر نمی‌خواهد گندم را بپذیرد!

اینان که از زاهدان، شهر آبا و اجدادی‌شان همراه و همدم هم بوده‌اند؛
اکنون دیگر از هم بریده و جدا شده‌اند.
یعنی هشت سال است که راوی سراغی از او نمی‌گیرد و به او گفته است تا آخر عمر نمی‌خواهد ببیندش!

اما خوابِ گندم، فکرِ گندم، لبخندِ گندم، موهایِ گندم... و از همه مهم‌تر عشقِ گندم
واین‌که «انگار یک چیزی را یک جایی در گذشته جا گذاشته [است]»(ص23) رهایش نمی‌کند.

گندم می‌گفت:
«شبیهْ هستیم، مگرنه!؟»(ص31)

هر دو در تهران، یک دانشگاه، یک رشته و یک خوابگاه... فقط آن عشق!
"عشقِ فرید رهدار"

«به دکتر گفتم: فرید رهدار عاشق گندم بود و از من بیزار»(ص69)

و این یادآوری است که راوی را به خشم و فرار وا می‌دارد.

فرار از خودش، مادرش، برادرهایش و گندم و زندگی‌اش!

🔅به گمانم تبلیغات بیلبوردها و رادیو تلویزیون که بی‌وقت و بی‌وقفه رودروی خواننده قرار می‌گیرد، کلیدی است در رمان سارا سالار برای شناخت این احتمالا گم شدن‌ها!
نُمادی است برای نشان دادن غرق شدن انسان در زندگی عار‌یتی! زندگی‌یی که مسیرش را به تو تحمیل می‌کنند و زیبایی را در بسته بندیی که خود تعریف کرده، به تو می‌فروشند!

اکنون معمول و روتینِ روزگار این تحمیل‌ها است!
و تو ناخواسته و شاید هم خواسته! به درونش پرتاب شده‌یی و انگار چاره‌یی هم جز عصیان برای رها شدن از آن نداری!

زندگی با عُصیان تر و تازه می‌شود.

و...
عشق همیشه در مراجعه است!

باید قدم برداشت و نفسی تازه کرد؛ حتا اگر شده برای لحظه‌یی و دَمی!

باید پیدا شد!

«بیل‌بُرد بزرگی که روش ... کونِ‌لق هرچی بیل‌بردبزرگ است... رادیو را روشن می‌کنم... گوینده‌ی رادیو می‌گوید... کون‌لق هرچه گوینده رادیو می‌گوید...»(ص130)

«گندم لبخند زد و گفت:

"اگر آدم گه‌گاهی کوه نرود، اگر آدم را گه‌گاهی تویِ کوه نگیرند و زندان نبرند، اگر آدم گه‌گاهی تعهد ندهد که دیگر از این‌کارها نمی‌کند و اگر گه‌گاهی بعدش از این‌کارها نکند، که دیگر زندگی آدم...»(ص112)

زندگی نیست!


@MasoudQorbani7

Читать полностью…

کتاب و نگاه

🔅نمکنامه‌یی نمکین!

مسعودقربانی

به گمانم #الناز_نجفی در #نمک_نامه همه‌ی تلاشش
درنشان دادنِ آن چیزِ دیگرِ این دیار و مردمانش است که نشانی‌اش را در مفاهیمی چون ذوق و ذائقه، ملاحت، لطف
وصفا، رگه
و...می‌گیرد و نهایتا با قریحه‌ی نمکین خویش، به نمکنامه می‌رسد!

نمکنامه استعاره‌یی است که از قوه‌ی چشایی گرفته شده تابلکه از آن طریق به فهمِ آن چیزِ دیگرِ ما، نزدیک‌ترمان کند.
فهمی ورای استدلال، تعقل، سواد و مهارت؛
چراکه تا چیزی را نچشی، هرچه قدر هم با حواسِ دیگر به سویش روی، درک درستی از آن نخواهی داشت!

نویسنده در این مسیر رگه را می‌یابد. رگه‌یی که به معدن‌کاران نیشابور می‌رسد؛
آن‌گاه که به دنبال فیروزه، صبورانه و باظرافت سنگ را می‌شکستند تا رگه‌ی معدن آشکار شود.
کاری که به قابلگی می‌مانست ونیازش، اُنسِ با زمین بود!

حالا نجفی با مدد گرفتن از این واژه، ده رگه رادر کتابش دنبال می‌کند تا آن تمیز دهنده‌ی ایرانیان با دیگر ملل را، از این راهِ ظریف هم آشکار سازد.
آن بی‌قیاس، توصیف‌ناپذیر و بلاکیف:

رگه بو، رگه مزه، رگه سفره، رگه‌ شعر،
رگه نثر، رگه‌ آب، رگه‌ باغ، رگه‎ی ابر و باد، رگه‌ رنگ و رگه‌ نظم.

🔅نویسنده با ترسیم نقشه‌ی این رگه‌ها، تلاش داردخواننده‌ی کتاب را به حوالی آن دیاری که فقط مختص ایرانِ فرهنگیِ بزرگ است، برساند.
آن‌جایی که معنی ارزشمند بودو دریافتن وقت، معنایی خاص، درمقابل شتابِ سوداگرانه داشت!

🔅نجفی در رگه بو، مثال از زعفران و بوسِتان و
بِه و نان می‌آورد وما را حساس می‌کند به دمِ مسیحایی ایرانی! که مثلا چگونه زعفران،این گیاهِ علفی را درکنار زر می‌نشانند و خوراک‌هایش را با آن، ذائقه‌یی تازه می‌بخشند؛
آن‌چنان که همان زعفران درادبیات فارسی درکنار ارغوان و لاله می‌نشیند تا به باغِ پاییزی، عطر و رنگ ببخشد.

رگه مزه، درآشپزی، جااُفتادن، دمْ کشیدن، رشته و پَروردن خود را نُمایان می‌کند.
آن‌جایی که«در آش، استقلال یکایک اجزا منحل وبا پیوند میان همه‌ی اجزاجایگزین شد»(ص37)

همان که مولانا گرفت و در دیگ دیدش و نخودیِ جوشان رااز خودی، فارغ یافت!

«آشپزی ایرانی بیش از موادبا مصالحپیش می‌رود؛ مصالح آن چیزی است که مهیای صلح شده.. صلح، ملاقاتِ دلِ چیزها است با هم. دم کشیدن، جاافتادن، قوام آمدن، لعاب انداختن، همگی اصطلاحاتی است برای توصیف این مرحله».(ص39)

در رگه‌ سُفره، عطر وطعم احضار می‌شود و مخاطبش دل می‌گردد! بی‌گمان سفره‌ی ایرانی با این همه وقتی که به خوداختصاص داده، جز دل کسی رانمی‌طلبد؛
همان قابی که چندین نسل از یک خاندان، درآن حضور یافته‌اند!

رگه شعر، سحرِ ایرانی را می‌سُراید.
قندی که خاستگاهش هند و بنگاله است، ایرانی می‌شود،به گونه‌یی که طوطیِ آن دیار راشکرشکن می‌کند!
شعر فارسی تفنن نیست؛ بلکه پیوندی نامرئی برای این همه گسست وجدایی ظاهری در بحرِ معلق اقوام وفرهنگ‌های گوناگون این خطه است؛
درست مثل رگه نثر، که دراتصال با زمین وزمینه استمرار می‌یابد.
زمینی که سودازده نباشدو مردمانش،خریدارِ جان‌ها، نه فروشنده‌ی همه‌چیز!(ص87)

رگه آب، معرفتِ ایرانی را نشانه می‌گیرد. معرفتی سیراب گشته از تمنا و طلب و تشنگی!

متناقض‌نُمایی که از دلش، گوهری چون یزد را در هزاران سال پیش می‌سازد. هُدهُد را می‌آفریند که چگونه «این بی‌نشان‌ترین عنصر
هستی:آب
»(ص94) را ازهفت طبقه‌ی زیرین خاک می‌یابد و با غولِ بیابان! که استعاره‌یی بود از طمع، انذار می‌دهد که «خیالِ یافتن راهی میان‌بُر وبی‌زحمت برای رسیدن به مقصود»(ص96) وجودندارد.

این تشنگی وقدر دانستنِ آب، باغِ ایرانی رامی‌آفریند.
«در جایی که بارندگی بسیار نیست، مهم‌ترین سرمایه‌ی باغبان درختان اصیلش است و بیشترِ سعی او معطوف به خوشحالی ریشه‌ها»(ص108)

این‌چنین همسایه‌ی همنشین را پاس می‌دارد و هردرخت را کنار دیگری نمی‌کارد؛
«باغ آن‌جااست که گیاهان، همبر می‌شوند و در جوار هم می‌آرامند: انار درسایه توت می‌نشیند و مرکبات درسایه نخل».(ص111)

رگه آب و باد، همچون دیگر رگه‌ها با اُنس آشکارمی‌شود.
آن‌جا که «مثل تارهای عصبی، هستی انسان را به محیط می‌دوخت و حیات آدمی و محیط را درهم می‌سرشت. این سرشتگی همان "اهلیت" است».(ص127)
سوختن ابر! در پسِ ظاهر آسمان، تنها و تنها از دلِ سفرِ دور ودراز هزاران سال ممکن است «چنان‌که انسان ادامه‌ی محیط ومحیط ادامه‌ی وجود انسان»(ص128)
این‌چنین است که در رگه رنگ، ایرانی گل ومرغی را خلق می‌کند که دیگر نه خود گل‌ها هستند ونه جسدشان، بلکه شعر گل‌ها است و درهمین مسیر، درکاغذ ابری نیز «گویی شعر روی کاغذ نوشته نمی‌شد؛ شعر مهی در پسِ کاغذ بود که ابرش دو صد رنگ کاغذ از ترشحات بی‌رنگ آن ماه بود».(ص143)

و در رگه نظم، شکسته‌حالی خوشنویس، درخوش نوشتن؛آینه‌کاری ایرانی، با انعکاس جان و سفال‌گری که قابلیت گِل در پذیرش دگرگونی وانقلاب در وقتِ خود رامی‌شناخت، آشکار می‌شود...
@MasoudQorbani7

Читать полностью…

کتاب و نگاه

🔅 سوربز آینه‌ی تمام‌نمایی از خفقان!

✍ مسعود قربانی

🔅 #سوربز اثر #ماریو_بارگاس_یوسا ما را با دیکتاتور، دیکتاتوری و کشورِ دیکتاتورزده آشنا می‌سازد. داستانی که جمع واقعیت و پروازهای خیالیِ خلاقانه‌ی نویسنده‌یی است که از دومینیکن و دوران دهشتناک حکومت رافائل لئونیداس تروخیو برایمان می‌گوید.

رمان سه روایت را همزمان پیش می‌برد: بخش‌هایی که داستان زندگی و سرنوشت غم‌انگیز دختر سیاستمداری طرد شده از سوی تروخیو، به نام اورانیا را نمایش‌گر است؛ فصولی که با محوریت تروخیو و کم و بیش زندگی شخصی او جلو می‌رود و قسمت‌هایی که حال و هوای مخالفان و ترورکنندگانش را پیش چشم خواننده قرار می‌دهد.

ادامه مطلب

Читать полностью…

کتاب و نگاه

🔅 از سِنِجان تا فلات ایران!

داستان گنجور

مسعود قربانی

#مهدی_سلیمانیه پژوهشی را پیش گرفته که در آن نهادهایِ فرهنگیِ مردمیِ بعد از انقلاب را مورد بررسی قرار می‌دهد.

در این پژوهش سه ملاک اساسی مورد تأکید است:

• فعالیت نهادی در حوزه‌ی فرهنگ،

• استقلال از ساختار حاکمیتی،

• تداوم فعالیت.

این پژوهش با کتاب‌فروشی امام مشهد و بانی‌اش، رضا رجب‌زاده، آغاز و در دومین ایستگاه به وب‌سایت ادبی گنجور و ایده‌پرداز و سازنده‌اش #حمیدرضا_محمدی رسیده است.

🔅 سلیمانیه کتابش را ادای دینی به کسانی می‌داند که بی‌چشم‌داشت و گمنام چیزی به فرهنگ این دیار افزوده‌اند. انتخاب‌های او می‌توانند کتاب‌فروشی‌ای در یک شهر کوچک، آموزشگاهی هنری یا جمعی تأثیرگذار که ادب و هنر را محور گفتگوهای خویش قرار داده‌اند، باشند. او در دسته‌بندی هفت‌گانه‌ای که برای کار پژوهشی‌اش ارائه داده، در نظر دارد حداقل یک نمونه را برای تحلیل جامعه‌شناسانه برگزیند.

اما پرداختن به گنجور، همچنان که برای نویسنده و خیلی از ما چنین بوده، از بس که آشنا است، کمی غریب می‌آید!

سال‌هاست که سایت گنجور در هر جستجویی در حوزه‌ی ادب و شعر، اولین بازوی کمکی و راهنمای کاوش‌گر بوده است؛ بدون آن‌که کنجکاو شویم داستان شکل‌گیری‌اش چه بوده و چگونه متولد و بدین‌جا رسیده است! حالا سلیمانیه بی هیچ سفارشی و بی‌آن‌که بخواهد تبلیغ کسی را کند، می‌خواهد داستان این شبه نهاد مؤثر در زندگی روزانه‌ی فارسی‌زبانان را تعریف کند:

🔅 سلیمانیه در پسرِ ساکتِ سِنِجان به زندگی عجیب حمیدرضا محمدی که از اراک و منطقه‌ای که حالا جزئی از آن شده، به نام سِنجان آغاز می‌کند.

حمیدرضای ساکتی که قهرمان زندگی‌اش ناپدریِ دست‌فروش او است؛ به واسطه‌ی فهم شهودی بالای سیدکمال، خواندنی فراتر از کتاب و درس را در برنامه‌ی زندگی خود می‌گزیند و با ایثار پدر و مادر و آرامشی که در محیط خانه داشته، دو متضاد را، یکی حمیدرضای خجالتی و گوشه‌گیر و دیگری حمیدرضای با اعتماد به نفس و جسور، به آشتی یکدیگر می‌آورد واین‌چنین سنگ‌بنای کارهای بزرگ آینده را می‌گذارد!

شعر که تنهایی می‌طلبد، درفضای دل‌انگیز سنجان در دل حمیدرضا جوانه می‌زند و جستجوگری و خلقِ راه‌های نو در مدرسه و خاطراتی شگرف از رفتارهای برخی معلمان، چراغِ راهش می‌شود.

جنگ و پایان دلهره‌آفرینش در اراک؛ کتاب‌خانه‌ی کوچک سنجان؛ مذهبی که انگار کارکردش تنها برای او تعزیه و تمرین سرایش شعر بود؛ مدرسه‌ی نمونه‌ای که کلاسِ متفاوت کامپیوترش در آن روزها از همه جا برایش عجیب و خواستنی‌تر بود... همه و همه به دانشگاه و اصفهان و رشته‌ی نرم‌افزار می‌رساندش.

«برنامه‌نویسی، چیزی بود که او را برمی‌انگیخت. شور و شوق را در وجودش زنده می‌کرد» (ص60) و به او قدرت می‌داد! اما در آن روزگار برنامه‌نویسی بازاری نداشت و حمیدرضا محمدی نیز آرایشگری نبود که بخواهد تنها به اصلاح سر خود بپردازد! او در دنیای واقعی و چالش‌هایش پیِ کاری بود؛ کارستان!

اداره‌ی گاز اراک و چندین کار خلاقانه، ثبت و راه‌اندازی ناتمام شرکتی خصوصی و نهایتاً عزیمت به تهران، «شهر حباب‌های تنهایی» (ص68) در بیست و شش سالگی و کار در شرکت‌های مختلف و از همه مهم‌تر برداشتن قدم‌های کوچک در همان حباب تنهایی! که در ابتدا «انگار یک بازیگوشیِ محوِ مبهمِ بلندپروازانه» (ص 73) بیش نبود و تنها می‌توانست عطشِ علاقه‌اش به ادبیات و دانشِ تخصصی‌اش را به هم برساند؛
گنجور را آفرید.

«حمیدرضا انگار حالا جایی را پیدا کرده بود که تقاطع گذشته و آینده‌اش بود. جایی که در حال، پسرک سِنِجانی، در کُنج اتاقش، درازکش، شعرهای فارسی را با صدای درگلو افتاده، روخوانی می‌کند و آن‌سوتر، حمیدرضای برنامه‌نویس، در سکوت، همان اشعار را به کدهایی بدل می‌کند که می‌چرخند و بالا می‌روند...حالا انگار صدای شعرخواندن‌هایش از گوشه‌ی اتاق خانه‌ی روستایی‌شان در سنجان داشت بلند و بلندتر می‌شد..» (ص77)

حمیدرضا جنگجوی هیچ رسالت بزرگی نبود: «گنجور بیش از همه یک سفر دلپذیرشخصی بود..باعث می‌شد ادامه دهد..باعث می‌شد نبُرَد» (ص78)

«گنجور پروژه‌ای نبود که حمیدرضا از اول نقشه‌ی آن را چیده باشد.گنجور راه بود.» (ص 86) و ازهمه مهم‌تر مخاطب اصلی‌اش خودش بود!
مسابقه‌ای نداشت، کیسه‌ای هم برایش ندوخته بود..
ولی وقتی کار استوارترشد، مخاطبان دیگر همچون خودش علاقمندانه به گنجور رجوع کردند و تعاملی فعالانه را آغازکردند.

«این یک جامعه بود که داشت آرام آرام، یک همسرایی و بازاندیشی جمعی به میراث خود را تمرین می‌کرد»(ص79)

همان‌ها در کنار روحیه‌ی مسالمت‌جوی محمدی وقتی گنجور مدتی فیلتر شد، بی‌سلاح وبسایتشان را آزاد کردند و در جنگیدنی بدون جنگ، رهایش ساختند..

حالا گنجور در آستانه‌ی بیست سالگی، حداقل مهمان یک تن از شش فارسی‌زبان است و دراو می‌توان
قدرت نادیده انگاشته شده‌ی بی‌نهایتْ کوچک‌ها را حس کرد.

@MasoudQorbani7

Читать полностью…

کتاب و نگاه

🔅همراه با #اشاره‌های_خوشایند...

مسعود قربانی

دنیای #سهراب_سپهری، دنیای جذابی است که ناخودآگاه
خیلی از علاقمندان به ادب این سرزمین را به سوی خود می‌کشاند و همین کشش، از آن سو باعث تولید کتاب و نوشتارهای فراوان با محوریت این شاعر و نقاش شده است؛ به گونه‌یی که استاد #محمدرضا_شفیعی_کدکنی حجم تولیدات با موضوع سپهری را در این بیست ساله بیش از آن‌چه به شعرای بزرگ کلاسیک ما چون سعدی، حافظ، فردوسی و معاصرانی چون
فروغ، شاملو، اخوان و.. پرداخته شده، گزارش کرده است!

حال در این بازار آشفته، به نظرم باید غنیمت شمرد کارهای نویی که با گذر کردن از نوشته‌های تکراری، دریچه‌یی تازه به شعر و
اندیشه‌ی سهراب سپهری باز کرده‌اند.

از جمله‌ی این کارهای ارزشمند #اشاره‌های_خوشایند اثر #مهرداد_مهرجو است که با نکته‌های بدیعی که از شعر سهراب آورده، کتابش را
خواندنی‌تر کرده است:

نویسنده در مقاله‌ی طنز سپهری، بعد از آن‌که مفهوم و معنای طنز و ملاک‌هایش را بر می‌شمرد، از شگرد اجتماع نقیضین که از
دید شفیعی کدکنی، جامع‌ترین معنا برای طنز است، در شعر سپهری می‌گوید و با طرح مثال‌های مختلف از هشت کتاب، متاثر از دیدگاه ایرج پزشکزاد تاکید می‌کند «... طنز
با فکاهه، هجو، هزل و... متفاوت است و لزوما خنده‌دار نیست»(ص14)

این‌گونه است که تعریف ساده‌ی سپهری از زندگی؛ «زندگی شستن یک بشقاب است»،
لحن پرشور و نشاط سپهری،
مثلا در دعایی که برای مردمان دارد؛ «گاوهاشان شیرافشان باد»،
جدی نگرفتن امورِ پیرامونی،
وارونه‌گویی،
انتخاب لحن خوش‌باشانه توسط سپهری حتا به هنگام از دست دادنِ نزدیکانش و...
همه‌ نشانه‌ی موج‌زدن طنز در اشعار او است.
سوای این‌ها نگاه انتقادی او به دین‌داران ظاهربین، سیاسی‌ها و عوام سطحی‌نگر از دیگر موارد طنز در اشعار سپهری است که فراوان توسط نویسنده شناسایی می‌شود.

🔅مهرجو با تاکید بر این نکته که: سپهری در شعر و نوشته‌هایش«با زبانی استعاری، عشق را با سلوک خود در تعارض می‌خواند و بر آن است که گرفتار عشق نشود، با این‌همه [از آن‌جاکه] عاشق شدن یا پرهیز از آن، از اختیار آدمی بیرون است»(ص45) معتقد است، او نیز مستثنا نبوده و برخلاف ادعای برخی که عنوان داشته‌اند:
"عشق رمانتیک چندان مدّ نظر سپهری نیست"، سهراب را هم  دچار عشق زمینی می‌بیند.

نویسنده در مقاله‌ی ازحادثه‌ی عشق، به همین موضوع می‌پردازد و جایگاه عشق زمینی را در منظومه‌ی فکری سپهری می‌کاود.

در این مقاله ابتدا از جایگاه زن در شعر سپهری سخن می‌رود و سپس به زبان پوشیده، مبهم و محتاط او در مواجهه‌ی با عشق زمینی اشاره می‌شود.

او در بررسی اشعار هشت کتاب سوای تمنای عشق در برابر زنی که محبوب او است؛ حتا "مناسبات جسمانی" و "غرایز جنسی"
را نیز در شعر سپهری می‌یابد. 

🔅سپهری در آینه بیدل، شاید از مفصل‌ترین مقالاتی باشد که تاکنون به تاثیرپذیری سپهری از بیدل پرداخته است.

نویسنده با آوردن و تطبیق نمونه‌های فراوان از اشعار
بیدل و سپهری، بر این نکته تاکید فراوان دارد که « در انس سپهری با بیدل جای هیچ تردیدی»(ص95)نیست، اما نمی‌توان او را شیفته و مقلد #بیدل_دهلوی خواند.

هندوستان و فرهنگ غنیِ آن و علاقه‌ی سپهری به آن
خطه، اولین حلقه‌ی اتصال سپهری با بیدل است؛
در کنارش مفاهیمی چون، طبعِ ناشاد بیدل و از آن‌سو اندوه سهراب؛
مفهوم جهانِ سراسر پوچ و هیچ در منظومه‌ی بیدل و قرابتی
که با هیچِ سپهری دارد؛
مفاهیمی چون عالمِ وحشت‌کده و فانی و سیطره‌ی مرگ بر آن در نگاه بیدل و راهِ حلی که سپهری و بیدل در دستانِ مرگ به تماشا نشسته‌اند! و نیز
طبیعت‌گرایی هر دو و «دعوت به کنار زدن حجاب عادت و نگریستن به هستی با نگاهی نو»(ص124) از جمله موارد نزدیکی سهراب به بیدل است... 

🔅به باغِ هم‌سفران مقاله‌یی است قابل تامل  که به بررسی تطبیقی شعر #بیژن_جلالی و #سهراب_سپهری
می‌پردازد و نزدیکی‌های شگرفی را از دنیاهای این دو، که دقیقا معلوم نیست کدام بردیگری تاثیر گذاشته‌اند! برای‌مان رونمایی می‌کند...

«جلالی و سپهری متوجه حضور همه‌جایی مرگ هستند و
به نیکی آگاهند که با هر نفسی که آدمی می‌کشد، در واقع گامی به سمت مرگ برداشته است. چنین است که سپهری از
"پیشرفتگی حجم زندگی در مرگ" سخن می‌گوید و
جلالی می‌سراید:

ما مرگ خود را
زندگی می‌کنیم
و صورت او را
در روزهای خود
می‌تراشیم
و شب‌ها همراه او
خواب می‌بینیم...»(
ص149)


ویرگول👉👉



@MasoudQorbani7

Читать полностью…

کتاب و نگاه

🔅داستان دو شهر! 

مسعود قربانی 

#از_شهر_خدا_تا_شهر_انسان با آن‌که شکل یافته از مجموعهْ‌ مقالاتی با موضوعات مختلف در حوزه‌ی ادبیات است، ولی به نظرم می‌توان در حول همان نام کتاب، ردّی از پیوستگی و هماهنگی را در نوشتارها رهگیری کرد و با هر مقاله، دری به سوی پژوهشی گسترده‌تر باز دید!

#محمد_دهقانی که ادبیات را «جدا از جهان زنده‌ی درون و بیرون»(ص5) آدمیان نمی‌بیند و آن‌را با تمامی جوانب انسانی در پیوند می‌داند؛ در این کتاب هم  بر همین اساس و این اصل که «ادبیات در نهایت آرمان‌شهری دوردست است»(ص6)، به میراث کهن ادبی‌مان نظر افکنده و با فراموش نکردن عصرِنو و دمْ‌زدنِ گریزناپذیر ما در آن؛ تفاوت و فاصله‌ی دو دنیا (شهر) را نشان‌مان می‌دهد.
شهر خدا و شهر انسان!

«شهرخدا به شهر آسمانی یا آرمانی ادبیات کهن و شهر انسان به دنیای ادبیات معاصر اشاره دارد».(ص6)

او بر اساس همین اسلوب سعی دارد، موقعیت ادبیات را در این دو شهر نشان دهد و در کنارش حال روز اکنون‌مان را نیز گوش‌زد کند: 

نویسنده در نگاهی به تاریخ ادبی ایران، سلیس و کاربردی، سِیر ادبیات ایران را از نیمه‌ی قرن سوم هجری بازنمایی می‌کند و با برشمردن ویژگی حکومت‌ها و اثرِ نوعِ حکمرانی‌شان بر شاعران و ادبای ما، موجز و فشرده، تاریخ و ادبیات ایران را رو به روی‌مان می‌نهد. 

در همین گزارش، تنفس ادبیات و قله‌هایش در شهر خدا از همان نیمه‌ی قرن سوم و سامانیان، با حضور رودکی و سپس پدر فرهنگ ایران، فردوسیِ بزرگ، نمایان است.

ظهور خواجه ابوالفضل بیهقی با نگارش تاریخی حکیمانه از آغاز و پایان حکومت غزنوی برای عبرت مردمان؛
آفرینش ادبیات عرفانی از دلِ بیدادگری و خودکامگیِ حکام و پا به عرصه نهادن بزرگانی چون ابوسعید ابوالخیر، غزالی و سنایی...؛ 
مجال بروز نیافتن تعقل و فلسفه‌ورزی به دلیل بیگانه بودن این قوم با نیازهای ایرانیان!

سلجوقیانِ آسیای صغیر و امکان آفرینش‌های شگفت از سوی مولانا جلال‌الدین در آن مقطع؛ و در این‌سویِ ایران، تدبیر اتابکان فارس و خلق آثاری ماندگار از پدیده‌ی ادبیات ما، سعدیِ بزرگ و چند دهه‌ی بعد، حضورِ حافظی که مردمان این ملک آرامش خود را از او می‌گیرند...
جامی با مثنوی‌های عارفانه‌اش در آخرین روزهای تاخت و تاز نوادگان تیمور؛
صفویان و بی‌مهری‌شان به شعرا و خزیدن ایشان به قهوه‌خانه‌ها و شکل‌یابی سبکی که به اصفهانی و هندی تعبیر شد؛
قاجاریه و سرآمدی نثرِ ادبی و نهایتا برزخ تصادم دو دنیای کهنه و نو و دگرگونی عمیق ادبیات ما و ظهور جریان‌های تازه، و تعلیقی که همچنان در آنیم...

این‌ها و خیلی بررسی‌های موشکافانه‌ی دیگر شمه‌یی از پرداخت‌های نویسنده است در این مقاله‌ی ممتاز است.


🔅در داد و بیدادِ مرگ، تصویر مرگ در شاهنامه بررسی می‌گردد و این ناگزیرِ هستی، بی‌منطق‌ترین پدیده‌ی جهان دیده می‌شود.(ص21)

گویی فردوسی نیز خشمگین از این عاقبت، حماسه  و قهرمانانش را می‌آفریند تا با پویش و کوشش (ص23) در زندگی و حتا مرگ، هویت قهرمانش را کامل کند. 

مرگ در نگاه شاهنامه پتیاره و نابکار، شیرِ چنگال تیز کرده، پرنده‌یی دهشتناک، شکارچی بی‌رحم، بادِ سرد خزان، کور و بی‌هدف... نشان داده شده و همان است که «به ناگاه می‌آید و وزیدن می‌گیرد و به خاک می‌افکند»(ص31)

این چهره‌ی کریه، برای قهرمان، یک سلاح بیشتر باقی نمی‌گذارد؛ خشمی حماسی!

«او هرگاه با ظلم و بیداد جهان روبه‌رو می‌شود، به جای آن‌که مأیوس و سرخورده دامن از جهان درکشد و بنشیند و صبر پیشه گیرد، عصیان می‌کند و در پی انتقام و کینه‌جویی بر می‌آید. پس جهان با همه‌ی بدی‌ها و بیدادهایش در چشم مردِ حماسه، دل‌انگیز و خواستنی است».(ص36)
«و زندگی با همه‌ی ناکامی‌هایش واپسین خواهش انسان حماسی است».(ص38)

در این بین خیام‌وار می‌بایست دمْ را غنیمت شمرد و باده‌خواری را فراموش نکرد و «آن‌چه از جهان فراچنگ می‌آید بباید خورد و هرگز گِردِ بَد نباید گشت، که جز نیکوی چیزی به کار نمی‌آید».(ص41)


زبان قدرت در تاریخ بیهقی موشکافانه تعامل قدرت و ادبیات، خصوصا سیطره‌ی خوردکننده‌یی که بر نثری که در مقام تاریخ‌نگاری بلند شده است را بر ملا می‌کند...

ادامه...

@MasoudQorbani7


https://tinyurl.com/2c26gso4

Читать полностью…

کتاب و نگاه

🔅همراه با پرسشی سرنوشت ساز!

مسعود قربانی

#اگر_پزشک_نمی‌شدم ، کتابی است متفاوت.
اثرِ #سید_رضا_ابوتراب ازآن نظر که زندگی وسوآلات پیرامونی‌اش را ازدریچه‌یی تازه والبته کمی نامتعارف می‌کاود؛ صفت متفاوت بودن واقعابرازنده‌ی آن است! 

روشن است که سوآلِ اگر پزشک نمی‌شدم...می‌تواند برای هرشغل و وضعیتی به کار آیدواز آن کتابی نوشته شود؛ولی بی هیچ تردیدی اگر رضاابوتراب پزشک نمی‌شد ومهم‌تر ازآن مغزواعصاب راتخصص خود برنمی‌گزید، این کتاب یااصلا نوشته نمی‌شد، یابه کل فرمی تازه می‌یافت. به زبان نویسنده:

«برای صدمین باربا صدای بلند می‌گویم من اگر پزشک نمی‌شدم، آدمی بودم متفاوت با آن‌چه الان هستم».ص122

آن‌چه کتابِ ابوتراب را نسبت به دیگرکتاب‌هایی ازاین دست، که پرسش‌های زندگی راباخاطرات وزندگی نویسنده،گره می‌زنند متمایزمی‌کند، همین نگاه به هستی ازمنظر سیستم‌های پیچیده‌ی مغز و ژنتیک است. در این نوعِ نگاه، ساده‌ترین اتفاقات زندگی که می‌توانست برای خیلی، نهایتادر حدِ روایتی خوش‌خوان باقی بماند، به مقوله‌یی جهت تامل درپرسش‌های بنیادین زندگی تبدیل می‌شود وخواننده رابه آنی همراه با خاطره‌یی نمکین به نقطه‌ی آغازین هستی خویش ودوران تک سلولی بودنش وسپس آن‌چه تکامل به سرش آورده می‌برد واین چنین عینکی تازه به چشمش می‌زند و طوری دیگر به هستی نگریستن را نیز به تجاربش می‌افزاید.

باآن‌که جستارهای نویسنده قراراست حول سوآلِ نام کتاب بگردد؛ولی درحین خواندن کتاب می‌بینیم که نویسنده قلمِ ناآرام خویش را بی‌آن‌که باری اضافه برنوشتارش باشد؛ به هرسوکه ذهنْ یاری‌اش می‌کرده، می‌بَرَد واتفاقا همین سَرَک کشیدن‌های گه‌وبی‌گاه اوست که موضوعات بعضا خشک و علمی رادر حلاوتی خوش‌خوان می‌غلطاند وخواننده را پای سخنش می‌نشاند.
چراکه به گفته‌ی نویسنده؛
«پزشک شدن من فقط بهانه‌یی است کوچک برای گفتن داستان‌هایی بزرگ».ص11

این‌گونه است که در پزشک نشو، داستان چگونگی قبولی نویسنده در کنکور پزشکی برخلاف نظر آقابابا(پدربزرگ نویسنده)که می‌خواست رضا نجار شود! رامی‌خوانیم درهمان حال قبولی شگفت‌انگیز دانش‌آموزِمتوسط مدرسه وتغییرات ناگهانی که یک دفعه کرد را نیز از منظرهای مختلف روانشناسی، کَلَک‌های تکاملی وژنتیکی وتاثیر هورمون‌‌های نوجوانی دراین اتفاقِ بزرگ راهم ازسر می‌گذرانیم!

🔅همان‌گونه که اشاره شد، قوت قلم ابوتراب به پرداخت‌های دقیق درداستان‌های تودرتویی است که می‌گوید،بی‌‌آن‌که خواننده‌اش آزاری ببیند.

مثلا در بخش آقابابا باآن‌که حول همان سوآلِ کتاب، به پدربزرگ عالمش با آن خلق و خویِ خاصش می‌رسد؛ولی غافل از داستان مراد و مرید بازی و نقدهایی که به این مقوله است نمی‌شود.

پدر بزرگ، شاگرد و مرید کم نداشت اما  قصه به این‌جا ختم نمی‌شود؛
ابوتراب همین مفهوم مرادبازی را می‌گیرد وبا سیر ساختار مغز آدمی می‌سنجد:

«برای این آدم‌ها فرقی نمی‌کند مرادشان عارفی باخدااست، یا دانشمندی بی‌خدا،یا گنده‌لات محله‌ی برو بیا.
آن‌ها فقط دنبال کسی هستندکه مغزشان را سیم‌کشی کند.. می‌خواهند کسی راپیداکنند که به جایشان فکر کندوحرف بزند وعمل کند..این‌کار برای مغز توجیه اقتصادی دارد. به خصوص وقتی قرارباشد فکر کردن بیست درصداز کل انرژی مصرفی بدن وکل چیزهایی که می‌خوریم رابسوزاند..پس عجیب نیست که بسیاری ازمغزها دلشان می‌خواهد بخشی اززحمت فکرکردن را به گردن آدم‌ها ومغزهای دیگری بیاندازندکه خودشان راعقل کل می‌دانند؛ همان چیزی که مریدهااز مرادهایشان می‌خواهند».ص32

آیاآدمی به هنگام تولد لوحی سپید است یابا نقشه‌ی راهی باستانیْ که میلیون‌ها سال پیش از راهِ تکامل و ژن‌ها به او رسیده پا به عرصه‌ی وجودنهاده است؟

نویسنده دربخش سیاه یا سپید، از خود همین سوآل را دارد!
درهمین مسیر، به هرپاسخی که می‌رسدبا مثال‌هایی ازاجتماع وتاریخ درردِّ جواب‌هایش نمونه‌هایی می‌بیند؛

هنرنویسنده درجای‌جای کتاب چنین است! اوبا پاسخ‌های موجود برای گِره‌های وجودی چنان همدلی وهمنوایی می‌کندکه گویی،جواب قطعی رابه کف آورده! اما درهمان لحظه‌ی آخر است که پاسخی متفاوت ازمنظری دیگر را رو می‌کند وبه کل هرچه رج‌رج بافته بوده رابه آنی پاره می‌نماید!

دراین مقوله نیزبعد ازکلی حرکت درمسیرسیاه یا سپید بودن لوحِ بشری! درنهایت محیط راو انتظارات جامعه رادررفتارهای انسانی پررنگ می‌یابد وبرمی‌کشد  بی‌آن‌که تخفیفی به سیم‌کشی مغزِ شرقی‌اش بدهد!

تسبیح مادربزرگ ومنش مامان بدری ازآن بخش‌های لطیف کتاب است که اگرنویسنده خوبی‌ها وزیبایی‌های رفتاری مادربزرگش با آن طنزویژه‌اش رانیآورد؛اهمیت شانس ازمیلیاردها سال پیش ونقش حیاتی آن دروضع کنونی ما به درستی درک نمی‌شود.

این کتاب راازدست ندهید!

«..اگرمسخره‌ام نمی‌کنید،بگذارید ادعاکنم اگرپدری،حتایک بار، ناخن پای دخترش رالاک زده باشد،به خصوص ناخن انگشت کوچکش را، هرگزنمی‌تواندخودش را بکشد..»ص10

@MasoudQorbani7

Читать полностью…

کتاب و نگاه

🔅خیره بر ردِّ کبوتر!

مسعود قربانی

آن‌گونه که #صدیق_قطبی به درستی دریافته، «کبوتری از بام ما پرکشیده و صحن خانه‌ٔ وجود ما هر روز سوت و کورتر می‌شود»(ص۲۶۹) گویی همه، خانه‌ای را که چندی پیش در آن به آسودگی دَم می‌زدیم و بی‌هیچ چون و چرایی، زیر سقفش آرمیده بودیم، به امیدِ هوسیِ تازه، گم کردیم و در فراموشیِ راه، پل‌های پشتِ سر را خراب کردیم و حیرت‌زده، به نقطه‌ای موهوم خیره مانده‌ایم!

حالا چشمان‌مان به ردِّ بال‌های آن کبوترِ پَرکشیده، خیره مانده است! و در هوای آن‌ روزهایِ خوبِ پُر از حضورِ ایمان، هرچه تقلا می‌کنیم، ره به جایی نمی‌بریم.
انگار خانه، خانه‌ٔ تازه‌‌ای است و ما، مایی دیگر!

هر چه سعی می‌کنیم نقشِ اوی درگذشته و آن خانه‌ٔ گمشده را بازی کنیم، نمی‌شود که نمی‌شود!

هوا، هوای تازه‌ای است و آن راه، دیگر مقصود را نشان‌گر نیست! چاره‌‌ای باید:

🔅به گمانم، #به_روایت_درخت، می‌تواند گِرِهی از آن همه گوریدگی بگشاید.
#صدیق_قطبی با آگاهی از آن حال و خانه‌ٔ خراب، سعی کرده در فضایی تازه، نسیمی نو از معنا و ایمان را در وجودِ خسته‌ٔ انسانِ امروز بدمد و با مدد گرفتن از متون قدسی و عرفانی‌ با خوانشی جدید برای این‌ روزگار خالی‌شده از معنا، آذوقه‌ای مهیا کند.

#به_روایت_درخت را باید ذره‌ذره خواند و خود را بدان سپرد و درخت‌وار، صبورانه و با اعتماد، از نفْسِ وجود و میوه‌های پُر معنایش بهره برد.

«به درخت نگاه کن، در آن بپیچ و به تماشا بمان؛ درخت پذیراست. هیچ چیز سکوت درخت را بر هم نمی‌زند. هیچ‌چیز در شنوایی او خللی ایجاد نمی‌کند. صولت سرما برگ‌هایش را می‌ریزد، اما امیدش را نه. جلوه‌هایش را می‌دزدد، اما ایمانش را نه..»(ص۷۹)

🔅نویسنده در هجده فصلی که حکایتش همچنان باقی است، سلوکی را می‌آغازد که پایانی برای آن قابل تصور نیست.
چونان رهروی که مقصدش، همان راه است؛ به آهستگی در پیِ آواز حقیقت گام بر می‌دارد و پله‌پله نور و معنا می‌طلبد.

کمی مزه‌مزه کنیم: 

🔅با آمدنم بهرِ چه بود، به تکمیل کار آفرینش خداوند فکر می‌کند و «هر کوششی برای حاکمیت صلح در جهان[را] نوعی مشارکت عاشقانه باخدا»(ص۱۶) می‌داند.

او می‌خواهد که خود را چراغ بینیم و چراغ خود برافروزیم.

وقتی از انسان و دشواری وظیفه‌اش می‌گوید؛ سوال از خویشتن را فراموش نمی‌کند:

«من در برابر زیبایی چه وظیفه‌‌ای دارم؟ در برابر رنج؟ دربرابر فقر؟ در برابر خونی که به زمین ریخته می‌شود؟ در برابر چشمی که از گریستن باز نمی‌ایستد؟ در برابر دوست داشتن؟»(ص۳۷)

«دل جُستن گرامی‌تر ازحج رفتن است وطوافِ دل، پُربهاتر از طواف کعبه.»(ص۱۱۹)

🔅خداوندا! بوسعید را از بوسعید برهان(ص۱۳۴)
اما اگر همه‌ٔ بت‌ها را شکستی و بتِ خود را ندیدی، همچنان ابتدای راهی؛
«تنها راهِ فرارِ از خود، آمیختن باچیزی است... با چیزی که کهنگی نمی‌پذیرد...»(ص۴۵)
درخت می‌خواهد که تپیدن را در اطرافت بیابی!
این تنها راه است.
معنای زندگی در جاری بودن است و همه چشم شدن!
بنگر که در زندگی تا چه اندازه در جهان پیرامون نور افکنده‌ای.

«ارزش ما بسته به چیزی است که در این هستی می‌بینیم؛ بسته به چشم‌های ما است و اصلا ما چیزی جز ظرفیت دیدن نیستیم»(ص۵۶)

دیدن یعنی آرمیدن و سکوت!

این‌گونه، گشودگی را در خویش فرا می‌خوانیم و با تمام افق‌های باز نسبتی خونی برقرار می‌کنیم(ص۶۰)

دوستی در این کوچه مسکن دارد؛ دوستی‌ای با چنین معنا:
«تو هستی! وجود تو ضروری است»(ص۱۶۹)

🔅در این مسیر راز را خواهیم داشت و انسان که خود و خدایش، هر دو رازند!
ریشه‌های ایمان در همین راز نهفته است، رازی حیرت‌انگیز که خاموشی با آن هم‌نواست.

ایمان، آغشته شدن به زوایای روشن وجود است و دویدن درپی یک زمزمه،
«ایمان، امیدورزیدنی سرسختانه و از رونرفتنی است به محبت جاودان و پیوسته‌ٔ خدا، آن هم در متن جهانی که انگار به احوال آدمی بی‌اعتنا است»(ص۲۸۵)

«در ایمان امید هست، اعتماد و وثوق هست، دعا و طلب هست و یاد؛ یادی که معطر می‌کند و اعتلا می‌بخشد»(ص۲۷۸)

باید که از آن دویدن خسته نشویم و نگذاریم آتش این طلب به خاکستر نشیند.

«می‌پرسد: خدا کدام سو است؟ و پاسخ می‌شنود: آن‌سو که جستجو است. خدا نه یک مفهوم، بلکه یک کشش است. او را در جذبه‌های جان‌مندی که در خویش تجربه می‌کنی، می‌یابی. در لبخند آزادانه‌ٔ گل‌ها و نگاهِ مطمئن و ژرفاژرف نوزادان»(ص۲۶۵)

«سودِ حقیقی از آنِ کسی است که به قصد باختن پا به بازار خدا می‌نهد!»(ص۴۱۶)

«خدای مه‌زده! تو را می‌خواهیم برای آن‌که عشق اعتبار پیدا کند.
برای آن‌که چراغِ امیدمان به پت‌پت نیفتد. 
فقط می‌خواهم که شوق جستن‌ات را در دلم فزون نگاه داری.
تا دمِ مرگ.
تا آن‌لحظه‌ٔ شیب‌دار بیهوشی.
می‌خواهم همچنان چشم‌هایم به دنبال تو بگردند.
مهم نیست که آن‌ لحظه‌ٔ پایانی پیدایت کنم یا نه.
مهم آن است که از شوق تو خالی نباشم.»(ص۴۶۹)
ویرگول 👉👉👉

@MasoudQorbani7

Читать полностью…

کتاب و نگاه

🔅دائو و ذن در نگاه آلن واتس

مسعود قربانی

بی‌گمان از حکمت و اندیشه‌های شرقی بسیار شنیده و خوانده‌ایم؛
این‌که خاستگاه و سرچشمه‌هایش، سیرِ شکل‌گیری و داستانِ تطورش، نوع  نگاه و تلقیِ آن از هستی و آموزه‌ها و تمرین‌های عملی‌اش و... از کجا و چگونه بدین‌جا رسید، همه و همه  موضوع و بهانه‌هایی بوده برای سیاه کردنِ اوراق و نوشتن در این وادیِ بی‌انتها!

اما آن‌جا که فیلسوف و الهی‌دانی غربی، که دَم زدنْ در هر دو دنیای غرب و شرق را به غایت در زندگی خویش تجربه دارد، در قامت معلمی کارکشته به توضیح #حکمت_شرقی می‌نشیند و با عینک غرب به شرق می‌نگرد؛ در این‌جا شاید با قصه‌یی تر و تازه و متفاوت‌تر از روایت‌های دیگران مواجه باشیم؛
آن‌چنان که #آلن_واتس سعی داشته با نوشته‌هایش چنین کند و شاید همین روش، راز ماندگاری و اهمیت کتاب‌های او باشد!

#آلن_واتس در کتاب #حکمت_شرقی که در واقع خود دو کتاب است و به همت #علی_گلزاریان و #سعید_اسفندیاری_مطلق ترجمه‌اش را داریم؛ به #تائو و #ذن جداگانه می‌پردازد و در نوشتاری موجز و البته کابردی، مهمترین مفاهیم این دو آیین را، آن‌چنان که اشاره شد از منظر خویش به شرح و توضیح می‌نشیند:

🔅تلاش برای گفتن از تائو، شبیه خوردن دهان خویش است! یعنی تعریف ناپذیر است؛ اما به قول کودکی، دائو، از «آن‌چیزی که پسِ همه‌ی چیزها است»(ص12) می‌گوید و به راه و نیز طبیعت، طبیعتِ خودِ واقعی شخص، نظر دارد.
در این راه «با زیستنی نزدیک به طبیعت، فرد حکمت عدم دخالت در مسیر زندگی را می‌فهمد و فلسفه‌ی رها کردن چیزها به حال خودش را درک می‌کند...حکمتی که به ما می‌گوید سر راه خودمان قرار نگیریم».(ص17)

ذن را هم نمی‌شود آموزش داد، ذن را باید زیست!
جایی که از کشف دوباره‌ی زندگی می‌گوید و با دگرگون کردن آگاهی و بیداری، بیداری نسبت به وحدت یا یگانگی زندگی از تو می‌خواهد، با تکیه بر تجارب خویش، زندگی را همانطور که هست در لحظه‌ی حال تجربه کنی...

آلن واتس می‌گوید: «نگرش آنان [شرقی‌ها] در مورد رابطه‌ی جان و بدن و ذهن و ماده کاملا با ما متفاوت است»(ص92)

او می‌گوید ما عادت داریم دغدغه‌های معنوی را چیزی جداگانه و از جایی دیگر بدانیم و فارغ از روزمره تفسیرش کنیم؛ در حالی که در شرق و ذن «تمرکز بر رایج‌ترین جنبه‌های زندگی روزمره قرار دارد».(ص 92) ما از این دریچه ارباب هستی نیستیم. 

ما در امتداد دنیا و دنیا در امتداد ما است؛
چیزی جدای از این مسیر وجود ندارد.
حکمت شرقی می‌گوید اگر راهی به آرامش وجود دارد، از این مسیر می‌گذرد.

🔅در نگاه نویسنده مشکل ما از فلسفه و مکاتبی ناشی می‌شود که نسبت به خودمان و طبیعت بی‌اعتمادمان کرده است.

«ما آموزه‌ی گناه نخستین را به ارث برده‌ایم که به ما هشدار می‌دهد خیلی دوستانه نباشیم و نسبت به طبیعتِ انسانیِ خود بسیار محتاط عمل کنیم».(ص22)
اما «تائوئیسم کل جهان طبیعی را عمل تائو می‌داند، فرایندی که درک عقلانی را به چالش می‌کشد»(ص26)

آن‌ها می‌خواهند با درک و فهم وو وِی که همان "زور نزدن" و چنگ نیانداختن به طبیعت است، تزو ــ جان یا "خود به خودی" بودن و طبیعی بودن‌مان را یادآور شوند.
آن‌گونه که نفس کشیدن و سیستم عصبی‌مان، این موضوع را هرآن نشان‌مان می‌دهند ولی نمی‌بینیم! 

هستی با در کنار هم دیدن اضدادش معنا و قابلیت فهم پیدا می‌کند. یانگ (نر) و یین(ماده) ، مثبت و منفی، بله و خیر، روشنایی و تاریکی... این‌ها همه در کنار هم یعنی جهان! 

تائو می‌گوید به جای تحت فشار قرار دادن فرایند طبیعت، هماهنگی ماهرانه با زندگی را بیآموز و در این راه از حس شوخ‌طبعیت مدد بگیر و قدرتِ ضعف را فراموش نکن!

آب را به خاطر آور که با ضعفش که حتا چاقویی هم آن را دو نیم می‌کند؛ چگونه سنگ‌های سخت و سُلبِ دره‌ّها را می‌بُرَد و شکل می‌دهد و از حرکت نمی‌ایستد! 

با جو دو در مسیر حرکتت، تعادل را بیآموز و مقاومت کردن با قدرت را چونان گربه‌یی درک کن.
لی، یا الگوهای طبیعت  را به جای نشانه‌ها و کلمات مبنای فهمت از هستی بدان و باور کن: «راز زندگی مشکلی نیست که باید حل شود، بلکه حقیقتی است که باید تجربه شود».(ص84)

در ذن با سادگی شگفت‌انگیزی مواجهیم. گفتگوی رودرروی میان استاد و شاگرد (سانذن)، آموزشی است مبنایی در این مکتبِ مبناگریز!

در ذن، نخواهید، تا به دست آورید و کاملا این‌جا بودن را بی هیچ احساس گناهی تجربه کنید...

ارزش فضا را درک کنید و بدانید:

«فضا تنها "هیچ مطلق" نیست، بلکه قطب دیگر چیزها است».(ص133)

«ذن دارای رویکردی کاملا تجربی و متکی بر مشاهده است و به ما اجازه می‌دهد تا از شر باورها و تمام وابستگی‌ها به کلمات و ایده‎‌ها رهایی یابیم».(ص162)

این کتاب را باید به دقت خواند!


@MasoudQorbani7

Читать полностью…

کتاب و نگاه

معرفی چند کتاب خوب

به مناسبت هفته‌ی کتاب چند کتاب خوب به شما دوستان عزیزم معرفی می‌کنم. بدون تردید تأثیرگذارترین کتاب‌هایی که من خوانده‌ام، شاه‌کارهای بزرگی مانند شاه‌نامه‌ی فردوسی، کلیات سعدی، منطق الطیر، مثنوی معنوی، کلیات شمس، مقالات شمس، دیوان حافظ، کمدی الهی دانته، ایلیاد و ادیسه، مهابهاراتا، گیتا، دائو د جینگ، هملت، بینوایان، جنگ و صلح، برادران کارامازوف و نظایر آنها هستند. از اینها که بگذریم، چند کتاب زیر هم عالی هستند:

۱) هفت عادت مردمان مؤثر، از استفان کاوی، ترجمه‌ی محمدرضا آل یاسین

۲) انسان در جستجوی معنا، از ویکتور فرانکل، ترجمه‌ی حمزه گنجی.

۳) هنر شناخت مردم، از خانم و آقای تیگر‌. ترجمه‌ی محمد گذرآبادی.

۴) ملکی دیگر، ملکوتی دیگر، از اکهارت تله، ترجمه‌ی سیامک عاقلی.

۵) کتاب شادی، از دوگلاس آبرامز، ترجمه‌ی شهره میرعمادی.

۶) روان‌شناسی شادی، از ساموئل فرانکلین، ترجمه‌ی علی‌رضا سهرابی و فرامرز سهرابی.

۷) شادمانی درونی، از مارتین سلیگمن، ترجمه‌ی مصطفی تبریزی.

۸) پیام گم‌گشته، از مارلو مورگان، ترجمه‌ی فرناز فرود.

۹) اثر مرکب، از دارن هاردی، ترجمه‌ی لطیف احمدپور و میلاد حیدری.

۱۰) روان‌شناسی رنج، از آرتور آنو، ترجمه‌ی زهرا ادهمی.

ایرج شهبازی
۳۰ آبان‌ماه ۱۴۰۳

Читать полностью…

کتاب و نگاه

#پیشنهاد_مطالعه


#مرد_چهل_سکه‌یی
مرد چهل اِکویی

نویسنده: #ولتر

مترجم: #احسان_دستغیب
با یادداشتی از ؛ #محسن_رنانی

#نشر_نگاه_معاصر
۱۶۶صفحه


@MasoudQorbani7

Читать полностью…

کتاب و نگاه

#پیشنهاد_مطالعه

#جستارهایی_در_باب_گواهی
مجموعه مقالات

ترجمه:
#ایمان_عباس‌نژاد
#امید_کشمیری

#نشر_نگاه_معاصر


@MasoudQorbani

Читать полностью…
Subscribe to a channel