-
فایلهای صوتی، تصاویر و کلیپهای مربوط به موسیقی، موزیک، هنر، اشعار، متنهای زیبا و ... https://t.me/+lrfproPHb7E4Y2Rk @Navazesh_e_rooh
....🌻
امروز تصمیم بگیر با چشم مهربانی به زندگی نگاه کنی.
اگر کسی آزارت داد، کینه را در دلت نگه ندار، اگر کسی موفق شد، برایش خیر بخواه.
اگر خودت در مسیر رسیدن به آرزوهایت هستی، با دل گرم و قدمهای استوار ادامه بده.
ارادتمند شما: مهرداد رشیدی مدرس روانشناسی🌻
شوهری پس از چند ساعت ماهیگیری به کلبه باز میگردد،
تا چرت بزند.
همسرش چون هوا بسیار دلپذیر است،
تصمیم میگیرد با قایق بیرون برود.
از ساحل دور میشود،
لنگر میاندازد و شروع به خواندن کتاب میکند.
محیطبان با قایق نزدیک میشود،
و میگوید:
صبح بهخیر، چه کار میکنید؟
زن پاسخ میدهد: کتاب میخوانم
مأمور میگوید:
شما در منطقهی ممنوعه ماهیگیری هستید.
زن میگوید: متأسفم، اما من که ماهیگیری نمیکنم، کتاب میخوانم.
مأمور میگوید: بله، اما شما همه تجهیزات ماهیگیری را دارید.
مجبورم برایتان جریمه بنویسم.
زن میگوید:
برای خواندن یک کتاب؟
مأمور دوباره تأکید میکند:
شما در منطقهی ممنوعه هستید.
زن هم دوباره میگوید:
آقا من ماهیگیری نمیکنم،
فقط کتاب میخوانم.
مامور نیز دوباره میگوید:
شما تمام تجهیزات را دارید.
از کجا معلوم الان شروع نکنید...؟
من شما را جریمه میکنم،
و باید جریمه را پرداخت کنید.
زن با خونسردی میگوید:
اگر این کار را بکنید،
من هم شما را به جرم آزار جنسی، متهم میکنم.
مأمور وحشتزده میگوید:
من حتی دست به شما نزدم.
زن پاسخ میدهد:
شما تمام تجهیزاتش رو دارید،
از کجا معلوم،
هر لحظه شروع نکنید...؟
مأمور با عجله میگوید:
روز خوبی داشته باشید خانم...
و اما نتیجه اخلاقی:
هرگز با زنی که کتاب میخواند،
وارد بحث نشو..!😁😂
سـازِ تـو🎸
#𝐏𝐀𝐑𝐓_465
یه مرد شکاک که به هرکار کوچک من گیر میداد و منو کتک می زد
چندسال با خوب و بدش ساختم تا دخترم ۱۵سالش شد
شوهرم کم کم کارش به جایی رسید که به دخترمم گیر میداد و شروع به کتـ... ک زدنش می کرد
اکثر وقتا میفرستادمش کلاس های مختلف تا زیاد خونه نباشه و توی دید شوهرم نباشه
پنج سال دیگه هم به همین منوال گذشت تا اینکه دخترم بیست سالش شد
یه روز دخترم با خوشحالی اومد خونه
بهش گفتم چی شده
گفتم با یه زن پولدار آشنا شده که دوسال از ازدواجشون گذشته ولی باردار نمیشه الان دنبال رحـ...م اجاره ای می گرده
اونوقتا من اصلا خبر نداشتم که رحم اجاره ای چیه
دخترم برام در موردش توضیح داد و در آخر گفت که من می خوام برم به زنه پیشنهاد بدم که رحـ...م اجاره ای بشم براشون
سریع مخالفت کردم و گفتم که تو جوونی با این کار موقعیت های خوب ازدواجتو از دست میدی
ولی دخترم که تصمیمشو گرفته بود گفت که با این کار من فقط بچشونو توی رحمم بزرگ میکنم و به دنیا میارم
در عوض پول خوبی گیرم میاد
⇨ 🪻
ادامه دارد...
«ايرانيان آیين نورسيده را رونوشتی از آیين کهن خودشان يافتند که در آن آسمان از همان فرشتهها و زمين از همان شيطانهایی پر شده بود که خود آنها پيش از آنها جای داده بودند و رستاخيز و بهشت و دوزخ نيز همان روز حساب و جهنم و بهشتی بود که يهوديان و مخصوصاً مسيحيان و مسلمانان از خود آنها وام گرفته بودند.
تنها تغييری که در اين ميان روی داده بود اين بود که اهورامزدا تبديل به الله شده بود و فرشتهها نام ملائک و اهريمن نام شيطان گرفته بودند. زرتشت نيز نام خود را به محمد
تغییر داد.
📘تولدی دیگر
#شجاعالدین_شفا
صفحه١١
پر سوختۀ شرار پرهیز توام
دیوانۀ چشم فتنه انگیز توام
گنجایش دیگری ندارد دل من
همچون قدح شراب لبریز توام
#شفیعی_کندکنی
💫🦋
شب های هجر را گذراندیم و زنده ایم
ما را به سخت جانی خود این گمان نبود
#شیخبهایی
به مادرم، تصویر رنج مجسم
#اردلانسرفراز
مخاطب من، در این شعر، عشق بی زوال همیشه ام، رگ و پوست و ریشه ام، مادرم است. بانوی کوچک اندام و بزرگ اندیشه ای که《پروین دخت》نام دارد و《پری》به اضافه ی پسوند《چه》که می شود《پریچه》به معنای پری کوچک است و این نام کوچک شده ی آن عزیز بزرگوار است که شعر من قطره ای از دریای بیکران دل اوست. اولین کتاب شعر را او به دستم داد. به من شعر، که عشق به انسان است آموخت.《پریچه》نامه ی من به پری کوچکی است که هستی ام را به او مدیونم.
هنگامی که دوست خوب و همکارم آقای معین این ترانه را که بر روی ملودی فرید نوشته شده بود خواند هنوز نازنین دخترش پریچه متولد نشده بود. پریچه ی معین نام خود را از ترانه ی پریچه گرفت.
#اردلانسرفراز
#معین
🌸🌸
@Navazesh_e_rooh
محبت از مزاج عشق بازان کینه نپسندد
پرِ پروانه ممکن نیست گردد زینت تیری
#بیدل_دهلوی
نان کس را به زور نگشاییم
بلکه نانش به نان برافزاییم
نان گشادن: کنایه از گرفتن روزی از کسی، در تداول امروز نان کسی را بریدن.
هفت پیکر
جز تو پیش کی برآرد بنده دست
هم دعا و هم اجابت از تو است
هم ز اول تو دهی میل دعا
تو دهی آخر دعاها را جزا
اول و آخر تویی ما در میان
هیچ هیچی که نیاید در بیان
مثنوی معنوی
دفتر چهارم
از بیت ۳۵۰۳ به بعد
آهنگ جدید
#لری خرمآبادی🎼🕊
هیچ چیز نمیتواند امن باشد
چرا که زندگی مطمئن از مرگ هم بدتر است
امنیت در هیچ چیز وجو ندارد.
زندگی، پر از نا امنی، پر از شگفتی است
و در حقیقت زیبایی زندگی در این است.
بخاطر بسپار:
هرگز هنر خطرکردن را فراموش نکن، هرگز . . .
همیشه مستعد ریسک کردن باش
هر وقت که فرصتی برای خطر کردن بهدست آمد.
هرگز آن را از دست نده و بدان که هیچ وقت بازنده نخواهی شد
ریسککردن تنها تضمینی برای یک زندگی واقعی است.
#اشو
#شهامت
سلام. وقت شما خوبان بخیر و نیکی🌻
( میانه روی، کلید آرامش و موفقیت)
افراط و تفریط، آرامش انسان را بر هم میزند، اما کسی که در اندیشه، گفتار و رفتار خود تعادل را حفظ کند، زندگیای پربرکتتر خواهد داشت.
موفقیت نیز همینگونه است، نه با شتابزدگی به دست میآید و نه با سستی و تعلل، بلکه با استمرار، نظم و قدمهای حسابشده.
ارادتمند شما: مهرداد رشیدی مدرس روانشناسی🌻
.
مرا کشاکش غم، از تو نگسلد هرگز
به پیچ و تاب خیال تو، رشته اند مرا
#واعظ_قزوینی
دزدیده چون جان می روی اندر میان جان من
سرو خرامان منی ای رونق بستان من
هفت آسمان را بر درم وز هفت دریا بگذرم
چون دلبرانه بنگری در جان سر گردان من
#مولانا
.
ما زنان وقتی عاشق میشویم همهی قلب و وجودمان را به مرد محبوبمان میسپاریم آنگونه همه زیباییها و لذات دیگر در رابطه با او معنا مییابند...
اما شما مردان وقتی عاشق میشوید تنها قسمتی از قلب و وجود خود را در اختیار زن محبوبتان میگذارید... بقیه را برای موفقیتها و کسب قدرتها و خودخواهی خود نگه میدارید.
حرفی نیست شاید اگر ما هم مرد بودیم چنین میکردیم اما آنچه از شما میخواهیم این است که آن قسمتی از قلبتان را که به ما سپردید دیگر ملعبه هوسبازیهایتان نکنید، ما به همان سهم هر چند کوچک...اگر زلال و اطمینانبخش باشد قانعیم.
✍#رومن_رولان
📕جان شیفته
چگونه مىتوانيم نسل جديد را قانع كنيم
كه علم و آموزش، كليد موفقيت است
در حاليكه با تحصيلکردگانی فقير و
دزدانی ثروتمند احاطه شدهايم؟!
#رابرت_موگابه
.
کی به آسانی دم آبم میسر میشود
دل به صد خون میگدازم تا لبیتر میشود
دهلوی
به دو صد بام برآیم، به دو صد دام درآیم
چه کنم آهوی جانم سر صحرای تو دارد
مولانا
راه نزدیک است اگر بر گِردِ دل گردد کسی
دوربینیها مرا از کعبه دور انداخته است
#صائب_تبریزی
🌾
شده در اوج جوانی با همین ظاهر شاد
تا گلو پیر کسی باشی و قسمت نشود...؟!
داریوش کشاورز
نیست راهی از دل و دین باختن نزدیکتر
در قمار عشق هر کس را که میل بردن است
#صائب
..
الحذار ای غافلان، زین وحشتآباد الحذار!
الفرار ای عاقلان، زین دیومردم الفرار!
ای عجب، دلْتان بِنَگْرفت و نشد جانْتان ملول؟
زین هواهای عَفِن وین آبهای ناگوار؟
عرصهای نادلگشا و بقعهای نادلپذیر،
قرصهای ناسودمند و شربتی ناسازگار!
مرگ در وی حاکم و آفات در وی پادشاه
ظلم در وی قهرمان و فتنه در وی پیشکار!
امن در وی مستحیل و عدل در وی ناپدید
کام در وی ناروا صحّت در او ناپایدار!
مِهر را خفاش دشمن، شمع را پروانه خصم
جهل را در دست تیغ و عقل را در پای خار
جمالالدین عبدالرزاق
..
✨....
این مختصر نظاره ما در خور تو نیست
ما را تمام دیده کن و رو به ما نمای!
#فصیحی_هروی
.
رمان🥹🩵:
سـازِ تـو🎸
#𝐏𝐀𝐑𝐓_444
دستمو گرفت و کمک کرد بلند بشم
خاک چادر مشکی رنگی که ماهرخ به زور روی سرم گیر داده بود رو تکوندم
- فتانه دستشو به کـ.مرم زد
- غصه نخور خدا بزرگه
اشاره ای به طلایاب توی دستم کرد
- واسه این چادر تـ.ـنــت کردن تا اونو بگیری زیر چادرت کسی نبینه
طلایاب رو زیر چادرم گرفتم
- من که نمیدونم از کدوم مسیر اومدیم از بس سریع راه رفتی
- تا همون جایی که اومدی سراغم می برمت بقیش با خودت
همینم غنیمت بود
دنبالش راه افتادم
برخلاف ماهرخ، به فتانه حس بدی نداشتم
وقتی رسیدیم به همون مکان اولیه، فتانه بی حرف ازم دور شد
ماهرخ رو از دور دیدم و به طرفش رفتم
طلایاب رو ازم گرفت و در ماشین رو باز کرد
بدون هیچ اعتراضی سوار شدم
ماهرخ دوباره چشمامو بست
دیگه هیچ امیدی برام نمونده بود و تلاشی برای مخالفت نداشتم
ماشین روشن شد و حرکت کرد
کل مسیر سکوت محض بود
وقتی رسیدیم توی حیاط، چشمامو باز کرد و چادر رو از سرم درآورد
سگ با دیدنمون به این سمت دوید
وحشت زده پشت ماهرخ پناه گرفتم
کیان به ماهرخ اشاره کرد تا منو بیاره داخل
نمی دونستم چی در انتظارم بود
دنبال ماهرخ راه افتادم
کیان توی اتاق منتظرم بود
وقتی داخل رفتیم، درو قفل کرد و کلیدش رو توی جیبش گذاشت
لبخند بزرگی روی لـ.ـبش بود
- نوبتی هم باشه نوبت امضای برگه هاست!
🪻
سـازِ تـو🎸
#𝐏𝐀𝐑𝐓_445
دستمو بالا آوردم تا اعتراض کنم
- همین امشب باید امضا بشه
با دادی که کیان زد ساکت شدم
کل تـ.ـنم عرق کرده بود
حالم از خودم و از این زندگی بهم میخورد انگار دنیا قصد نداشت از رقـ.ـصوندن من دست برداره!
سرمو بلند کردم و به ماهرخ نگاه کردم
اون لحظه حس کردم حتی این پیرزن هم نگران به نظر می رسید
کیان برگه ها رو جلوم گذاشت
- زود باش امضاشون کن
با دستم برگه ها رو پخش کردم
- حاضرم بمیرم ولی این برگه ها رو امضا نکنم
کیان اتمام حجت کرد
- فقط یه بار دیگه میگم! بار سوم از یه در دیگه وارد میشم... امضاش کن!
سری از روی تاسف تکون دادم
- باورم نمیشه تویی که بویی از انسانیت نبردی برادر کیانا باشی
کیان خنده ی کوتاهی کرد
- دنبال انسانیت نباش! فکر کردی باربد بویی برده؟
لبخندشو جمع کرد و جدی تر از قبل ادامه داد
- تو باید از باربد جدا بشی و زن من بشی!
- هرگز!
بلافاصله چاقوی ضامن داری رو از جیبش بیرون کشید
ناخواسته جیـ.ـغ زدم
ناگهانی مچ ماهرخ رو گرفت و به طرف خودش کشید
چاقو رو زیر گلوی ماهرخ گذاشت
با دست دیگه ش هم گـ..لوشو محکم گرفت و فشار داد
رنگ از صورت ماهرخ پرید و به خس خس افتاد
- اون پیرزنو ولش کن کثـ.ـافت
پیرزن واقعا داشت زیر دست این شمر جـ.ـون میداد
- دوست داری نجاتش بدی امضاش کن
فشار دستشو بیشتر کرد
- اگر فکر میکنی با مردن ماهرخ تو نجات پیدا میکنی سخت در اشتباهی چون بلافاصله خودتم میمیری
- تو با من مشکل داری به اون پیرزن چیکار داری؟ ولش کن بیا منو بکـ.ـش
رنگ صورت ماهرخ به کـ..بودی میزد
🪻
سـازِ تـو🎸
#𝐏𝐀𝐑𝐓_446
از ناتوانی خودم به ستوه اومده بودم
نمی دونستم چرا باربد اقدامی نکرد
چرا تا الان نتونسته بود پیدام کنه
یا شایدم نخواسته بود که پیدام کنه
حالا که زندگی سر ناسازگاری با من برداشته بود منم باید به سازش می رقـ،ـصیدم!
وحشت زده خودکار رو از دست کیان گرفتم
دلم نمی خواست این پیرزن به خاطر من بمیره
لبخند پیروزی روی لـ.ـب کیان نشست
- باور کنم که میخوای با زبون خوش راه بیای و نیاز به خشـ...ونت نیست؟
پوزخندی زدم
- کجا رو باید امضا کنم؟
قهقه ی بلندی زد
ابرویی بالا انداخت و انگشتشو پایین برگه گذاشت
- از اینجا شروع کن
هرجا که گفت رو امضا کردم
با دستای خودم برگ بدبختیمو امضا کردم
برگ جدایی از باربد!
با زدن آخرین امضا، خودکار از دستم روی زمین افتاد
کیان ماهرخ رو که جون اخرش بود به گوشه ای پرت کرد
سریع به طرفش دویدم
محکم تکونش دادم
- ماهرخ پاشو تو رو خدا
کیان با ترحم نگاهم میکرد
- همیشه هم دل رحم بودن خوب نیست!
برگه ها رو از روی زمین جمع کرد
- به قیمت جدایی از شوهرت، جون این پیرزنی که یه پاش لب گوره رو نجات دادی 🪻
ادامه دارد ...
ارابه chariot
مرکب جسم بشر، ارابههای آتشین یعنی صعود به آسمان به کمک روح.
در ایران باستان:
چهار اسب جنگی که نماد چهار عنصر و چهار خدای مربوط به آنها هستند.
چهار اسب سفید(باد، باران، ابر، تگرگ) کشندهی ارابهی آناهیتا میباشند.
..
اشعه rays, تلالو الهی، فیض عقل
اعداد numbers.
عدد اصل بنیادینی است که جهان عینی حاصل آن است، منشا همهی چیزها و هماهنگی نهفتهی عالم.
عدد اصل بنیانی تناسب عالم در هنرهای حجمی و وزن rythm در شعر و موسیقی است . . .
فرهنگ مصور
نمادهای سنتی
فرهنگ نشر نو
.
پیدا کردن نقطه ضعفهای دیگران کمی هوش میخواهد
اما سوءاستفاده نکردن از آنها مقدار زیادی شعور ...
#والت_ویتمن
از چند و چون قصه دلبستگی مپرس
آیین مهر، فارغ از این چون و چندهاست
#علی_مقیمی