735
روییدن زمان و مکان نمیخواهد! گاهی باید در سختترین شرایط و دشوارترین مکان رشد کنی... 🖐 #روهیناصادقی @Rohin_official1 https://t.me/Rohin_official1
چون خدا دوستت دارد،
از تو دور میکند کسی را که دوستت ندارد...
#جبران_خليل_جبران
#برشیازنامه⑧③🫧💌
نمیدانم از کجا شروع کنم. شاید از همین حقیقت ساده که نبودن بعضی چیزها و بعضی آدمها را نمیشود با هیچ منطقی توجیه کرد. حتی عقل که گاهی کلاه فیلسوف و قاضی را سر میگذارد، اینجا زانوهایش را بغل کرده، ساکت نشسته است. گاهی با نگاه محزون اجازه میدهد تا قلب، سرش را روی شانهاش بگذارد.
بعضی اوقات حالم شبیه همان قایق چوبی قدیمی میشود که در آبهای کوچهباغ خیال لنگر انداخته. تا اینکه تو آمدی، با آن لبخندِ پر مهرت سوار قایق شده و آن را به حرکت درآوردی. به کجا؟ هنوز نمیدانم. شاید خودت هم نمیدانستی.
حالا که نیستی، چطور میتوانم برای نبودنت توجیهی بیابم؟ برای من، نبودن تو یعنی مونالیزا بیلبخند، یعنی پاییز بیباران، آسمان بیستاره، دریای بیموج، درخت بیبرگ. مگر چگونه قلبم شکوفه نزند، درحالیکه تو بارانی... ولی من بیتو همینقدر خالی و دلگیرم.
مهربانیات هنوز روی دلم سنگینی میکند، هرچند مهر من بیزبان مانده و همیشه حجاب بر چهره دارد. کاش میتوانستم هرچه از تو دارم را با خود ببرم، اما صدا نمیتواند لبهایی را که به او پرواز دادهاند همراه با خود ببرد. بادبانِ اشتیاقم هنوز برافراشته است، اما اینجا بادی نمیوزد. فقط سکوت است و سکوت.
یک چیز را همیشه از خودم میپرسم و پاسخی ندارم: نکند روز جدایی، همان روز دیدار باشد؟
#رحیمهمحرابی
📍فورکنید،فولدربزارمجذببگیرید
+حمایتیلینکبدینعضوبشم🫴🏼
گمان مى كردم كه شعر؛
همچون شگفتانه اى خوشبخت،
نازل مى شود…
يا همچون پرنده اى مهاجر؛
از جزاير دوردست
مى آيد…
تا اين كه تو را،
لابلاى قلم ها و دفترهايم يافتم…
و فهميدم كه تو،
شعرها را با من مى نويسى…
#نــــزار_الــقــبــانــــي
فور کنید ، فولدر بزارم + 50 جذب بگیرید .
اینجا باشید ، شب میزارمش | حمایتی . تبلیغات .
فورکنید،فورکنمحمایتبشید✨
+حمایتیحُبّبرایرشدکانالهاتونЧитать полностью…
دیالوگ
پرسید: کدام یکی را شایستهی همسری میبینی؟
پاسخ دادم: آرزویم آن است که دلی را که به کیش دیگری گرویده، با فروغ عشقم به نور اسلام منور سازم.
او در پاسخ گفت: چون دیدگانم بر جمال تو افتاد، ایمان از کف دادم. اکنون، میتوانی مرا باردیگر به آغوش اسلام بازگردانی؟
میدانم، ولی این دانستن سنگین است
چیزهای بسیاری را بیآنکه حدس بزند، میدانم!
در ژرفای ذهنم شناورند. خوب میفهمم چه چیز آرامَش میکند، چه واژههایی میتواند تپشهای بیقرار قفسهسینهاش را برانگیزد و اینکه چه احساسی نسبت به من دارد…
اما این همه دانستن، کجای مسیرِ رفته را تغییر میدهد؟
این فهمیدنهای بیعمل، درمان کدام درد اوست؟
و او…
چه میداند از حال من؟
از نگاه من به خودش؟
حتی از احساسی که در سکوت برایش میپرورانم؟
احساس میکنم در گردابی ایستادهام. هر چه برای بیرون آمدن تقلا میکنم، بیشتر در آن فرو میروم.
از چه میترسم؟
از غرق شدن در او؟
یا از بازگشتن به زندگیای که بیاو، رنگِ خوشی ندارد؟
#رحیمه
عکسهایی که بوی زندگی میدهند.
عکاس: عایشه تاشقرغانی
خدایا!
سپاسگزارم که خورشیدِ حکمتهایت را بر قلبِ نحیفِمن تاباندی. در هر تاریکی، چراغ هدایت و در هر بنبست، راهی گشودی.
چگونه بگویم، هر آنچه از توست؛ زیباست، آرامش است، حقیقت است...
ممنونت که گاهی مرا از آرزوهایم بازداشتی، تا خود را در آیینه تلاش بیابم و مرا از بند توقع؛ چون پرندهی در آسمان، رهایی بخشیدی.
سپاس! هر بارِ که زخمهای ناملایمات روزگار بر روحِ خستهام نشست، تو یادم آوردی که قویتر از آنم که فرو ریزم. "ذهنم باغی از اندیشه است. دستانم پلی از قدرت و پاهایم جادهای برای پیمودن."
قدردانم! وقتی گمان میکردم بادِ سرنوشت، مرا از دستهای تو میرباید، محکمتر از قبل مرا نگهداشتی.
ای خدای مهربان!
این ریسمان نقرهی عشقِ که میان من و توست،
در بادهای تقدیر رها مکن
تا همیشه در پناه تو آرام گیرم.
#رحیمهمحرابی
اینروزها هوای مزارشریف آنچنان رنگ تازهای به خود گرفته که پدر جانم نامش را «پسرلی» میگذارد؛ همان بهارِ خودمان، با همان بوی خاک و شکوفههای درختانِ بادامش...
پنجرهها این روزها بیتابانه رو به خیابان باز میشوند و از لای شیشههای نیمهباز، هم غرش موترها به اتاق میریزد و هم فریادهای پسران نوجوانی که در میدانِ نزدیک خانه، توپ را از این سو به آن سو میدوند.
وقتی حوصلهٔ نوشتن یا فکر کردن ندارم، میگذارم خیال بیپروایم بر لبهٔ این صداها بنشیند و برای خودش قصهبافی کند. مثلاً ناگهان خودم را در میدان میبینم با خواهرهایم و دوستان؛ دو تیم شدهایم و هر زمانیکه توپ، درون دروازهی رقیب جا خوش میکند، فریاد شادیمان تا آسمان میرود و ما بیباکانه روی چمن میرقصیم.
عجیب اینجاست که خودِ من آنقدرها هم هوای فوتبال را ندارم؛ اما خیال، این مسافر همیشهسرکش به خواستِ دلِ من کاری ندارد. خودش راه را پیدا میکند، خودش به سراغ آدمها و جاها میرود و من فقط تماشا میکنم...
#رحیمهمحرابی
گفت: اگر میگذاشتم قسمت او را از من میگرفت؛ ولی من نگذاشتم تقدیر دستش به او برسد.
این سخن تا عمق جانم فرو رفت.
#روهینا_صادقی
صفحات تأملبرانگیز از کتاب پاندای بزرگ و اژدهای کوچک
Читать полностью…
تجملات هیچ وقت جاذبه ای برایم نداشته
من چیزهای ساده را دوست دارم کتاب ها را تنهایی را
یا بودن با کسی که تو را میفهمد...!
#بار_هستی
#میلان_کوندرا
فور کنید/فولدر بزارم🌿
جذب بالا!
تعداد محدود!
جوین باشید!Читать полностью…
نسل مزخرفی بودیم، نسل انتخاب بین بد و بدتر،
به ما که رسید رودخانهها خشکید،
جنگلها سوخت و ابر ها نبارید،
دل به هر کس دادیم قبل از ما دل داده بود، نسلی هستیم نه به پدرمان رفتیم و نه به مادرمان بلکه به فنا رفتیم.
نسلی هستیم از بیرون تحریم شدیم از داخل فیلتر،
نسل دیدن و نداشتن، خواستن و نتوانستن، رفتن و نرسیدن،
نسل آرزوهای که تا آخرش بر دل ماند،
نسل آهنگ های سوزناک،
نسل طلاق هفتاد درصد،
نسل مجازی از سر بی کسی،
نسل درد و دل با هر کسی،
نسل ماندن سر بیراهی،
نسلی که نالههای هم را فقط لایک میکنیم. یادمان باشد وقتی به جهنم رفتیم بگوییم یادش بخیر آن دنیا هم جهنمی داشتیم.
ما نسل سوخته، تنها نسلی هستیم که هرگز نخواهیم گفت جوانی کجایی که یادت بخیر..
گلِ من!
خودت را بریز توی چشمهام،
قطره قطره
آب شو
مثل باران،
چتر نمیخواهم
تو را میخواهم...
#عباس_معروفی
انسان، تنها با گرهخوردن به تارهای نامرئی هستی زنده میماند؛ مثل نگاهی که در مردمکِ زمان منجمد میشود یا خاطرهای که بر دیوارهی حافظه نقش میبندد یا هم درختی که ریشههایش به عمقِ خاکِ کودکی دویده است.
اینها حلقههای زنجیر اتصال به جهان اند، همچون ماندن، شادبودن، دوستداشتن...
#رحیمه_محرابی
فور کنید ، فولدر بزارم + 50 جذب بگیرید .
اینجا باشید | حمایتی .
و درین گذرِ بنام زندگی، ما همچون کشتیهایی هستیم که گاه در طوفان پرسشها سرگردانیم و گاه در آرامش پاسخها به ساحل میرسیم.
اما در نهایت، زیبایی سفر در همین دریانوردی مییابیم.
#رحیمهمحرابی
کتاب، پنجرهای است گشوده بر پهنهی جان انسان. در هر صفحهاش روحی تازه میتپد و هر جملهاش پلیست از نادانی به دانایی. مردمانِ بیکتاب، در تاریکیِ فکر خود سرگرداناند و آنان که با کتاب میزیند، چراغهای خاموش زمانه را دوباره روشن میکنند.
جبران خلیل جبران
مجموعهای دلنشین از نقاشیهای من
#رحیمهمحرابی
#مجموعهی_نقاشیها
گاهی این دردِ سر نیست
خاطرههایی تیزند
که جمجمه را میشکافند
تا درونِ فکر خود را
بیاویزند.
#رحیمهمحرابی
بنام آنکه عهدش وفاست!
چه بگویم من از خدا برای تو؟
خواستم مهربانیاش را با واژهها توصیف کنم، اما کلمات از شکوه بیکران او عاجز ماندند.
تو خود بگو!
کیست که بتواند زلالی آب را،
طلای برگهای پاییز را،
نیلگونی آسمان را،
شعلهٔ سرخ آتش را
و زرّین خورشید را به وصف آورد؟
ما که از توصیف زیباترین نشانههای خلقتش درماندهایم، پس چگونه توانیم با این الفاظ کوچک، عظمت و مهربانی بیپایانش را بازگو کنیم؟
اما من برای گفتنِ مهربانیهای او،
زیباییهای بیکرانه او،
عظمت بیانتهای او...
تنها یک چیز دارم:
قلبی که تنها برای او میتپد.
#رحیمهمحرابی
ای دور ای محال، در عالم خیال
تو با منی، تو با منی، تو با منی🚶🏻♀️
#جرعهای از کتاب
#به_زمانبندی_خدا_اعتماد_کنید
کتاب به او فرصت گریختن از نوعی زندگی را میداد که هیچگونه رضایت خاطری از آن نداشت.
#بار_هستی
#میلانکوندرا
در شهری که نیستی، اما عطرِ حضورت دیوارهایش را شاعر کرده...
#رحیمهمحرابی
📍فورکنید،فولدربزارمجذببگیرید
+حمایتی لینکبدین چک میشهЧитать полностью…