735
روییدن زمان و مکان نمیخواهد! گاهی باید در سختترین شرایط و دشوارترین مکان رشد کنی... 🖐 #روهیناصادقی @Rohin_official1 https://t.me/Rohin_official1
لیستِ کانالهای بچههای افغانستان.
با حمایتتان این گرامیان را انگیزه دهید.
۱. @ShADanishjo110
نویسنده، طلبه، حقوق📚
۲. @HarfeDell110
حرفِ دل🪴
۳. @Tamemanaveiat
طعم زندگی معنوی💚
۴. @Samim_ana313
عاشقانههای امام زمانی🫡
۵. @Derakht_naveshtehayam_313
نویسنده، قلم، اثر🌱
۶. @Sepehrekarafaizi
قصه، کتاب، اطفال📘
۷. @SKOTAGAH
اندیشه، اشتیاق، آگاهی🔥
۸. @nabz_lahzeha
دل نوشته، نقل قول، حس خوب 📖🕊
۹. @hayat_H_h
حیات، ممات و آقای حیات؛✍🤣
۱۰. @Rohin_official1
شبنامهی خیال💌
۱۱. @Parwaze313
🌱 روایتِ عشق و شهادت
۱۲. @KETABVARA
«کتابها و تفکرات، دنیای من.»🌱
۱۳. @nasim_e_ayat313
حفظ، فهم، عمل 🌱
۱۴. @Thanklab313⏱️
معنوی، خاص و مرموز، مدرن
۱۵. @ayuby_rasa
شعر، دلنوشته، امروزی🗻
۱۶. @mmhdvnllmehdi_313
منتظر _ فرج _ مهدی🌤
۱۷. @hadesebeqararei
معارف، اشعار، دلنوشته ✨❤️🩹
۱۸. @TopEnglish0
Learning, English, Easily 👉 📚🎓🇬🇧
۱۹. @NuzhanBaranush
شعر، معرفی کتاب، روزمرهنویسی🤍
۲۰. @bentolkafil1381
دختری از تبار وفا🌱🌙
۲۱. @maghmom_official
سکوت، درد، معنا 🌙
۲۲. @gomnamkhahimmand
نویسنده، گمنام، شهیدانه☘️
۲۳. @Entezar_af
«معرفت، تربیت، انتظار» 📚👶⏳
۲۴. @Mind1234567898
آرامش، سکوت، نگاه نو🫠
۲۵. @bano1389Adeb
شعر عالمی زیباست🙃😇
۲۶. @Aligraph_1
پروفایل مذهبی🔰
۲۷. @qalamShafeie
شاعر، نویسنده، طلبه✍
۲۸. @Harekat_313
حرکت، رشد، تعالی🕊
۲۹. @naveshta_110
مطالعه، نوشتن، تحقیق ✍️
۳۰. @moahed059
دهکده خیال، مکان امن و آرامش از هیاهوی روزگار 🌺
۳۱. @Mahe_Man_786
مینیمال، متفاوت، الهامبخش🪐✨
۳۲. @studyyplanet
دیار/ وطن، جای امن، خانه🤍
۳۳. @montazirane_hazrate_hojat
منتظر حضرت یار❤
۳۴. @moahed059
خیال، تک بیتها و شاعران 💌
۳۵. @Fatemiyoun0313
روایت پروانه های دمشق🥀
۳۶. @to_search_of_you
شعر | احساس | تصویر
۳۷. @khyilll
اتاق کوچکم، عکاسی و احوالات📸📖🏞
۳۸. @Saheba_Hashimi
مرموز، عمیق، آرام🍂
۳۹. @Avaak_af
آواک طنینِ کلمات در قابِ لحظهها 🎙️📸
۴۰. @Rushd_Media
نوحه، سخنرانی، مداحی
۴۱. @zahreshirin12
زهر شیرین، دلنوشته و ادبیات📖
۴۲. @AbuHamed_F
فرمانده بدون مرز🥀
۴۳. @mahziar_at
عشق، امید، دلتنگی❤️🩹
۴۴. @omid_writer313
امید؛ دلسپرده به واژهها
۴۵. @mehr_author
دنجِ ادبی، احساسی، متفاوت 🕯
۴۶. @Maks_Point
درنگ، تدبر، بیداری
۴۷. @girgyg
یک قدم تا ذهن روشن
۴۸. @Malja_110
مأمن، شوخ طبع، کنجکاوی🫠
۴۹. @Student_113
افتخارِ سربازیِ مهدی(ع)
۵۰. @Dar_Arezooye_Labkhand
در آرزوی لبخند او🍂✨
۵۱. @roshanaidaron
نور، اندوه، زیبا🤍
۵۲. @Tughyangr_Khaki
دستنوشتههای یک طلبهٔ غیرعادی ✒️
۵۳. @babooneh_0
رمان عاشقانه_ مذهبی🤍🫀
۵۴. @ZharfaAFG12
ژرف، متفکّرانه، معناگرا✨🤍
۵۵. @Donya_Ravanshenase
آرامش، آگاهی، تغییر 🧠
۵۶. @rooman_f4
عاشقانه_مذهبی_آموزنده 🥰🍂
۵۷. @shogh_e_v
دلتنگی، امید، وصال🕊
۵۸. @Dolvin_Notes
دلدادگی، صبوری، دُلوین ᥫ᭡
۵۹. @mobinaWaves
جهانِ درون؛ پناهگاهِ فکرهای ناگفته و خسته
۶۰. @Fatamiyoun313
جرعه آرامش از جنس شهدا✨🍃
۶۱. @introvert_creature
جایی میانِ سایه ها💭✍🏼📿
۶۲. @Andishe_Life
رویا • رشد • درخشش
شما نیز میتوانید لینک کانالتان را برای معرفی به این آیدی @Muontazer313 بفرستید.
در من؛ دو من وجود دارد:
یکی در میان خلق، فریادِ «من عاشقِ دورهمیهایم» سر میدهد، دیگری در خلوتِ پنجساعتِ بیخانه، چنان بیتاب میشود که انگار خدا را از یاد برده.
نمیدانم این دو، هر دو منم، یا یکی نقابِ دیگری است.
شاید این همان «تفرقهی وجود» است که بزرگان میگفتند: «منی که در آینهی دیگران غرق میشوم، و منی که جز در گوشهی آشیانهاش آرام نمیگیرد، هر دو مستمند حقیقتیاند که هیچکدام تمامِ من نیست.»
#رحیمهمحرابی
در نامهای برای دوستی مینویسیم دلم برایت تنگ شده، این دلتنگی ماهیتی نوشتاری – کاغذی دارد. دلتنگی حقیقی با این اظهار دلتنگی فاصلهی بسیار دارد. فشرده شدن قلب که میدانید چیست؟ وقتی دلت برای کسی پر میکشد و از تو دور است؟ حالا میخواهی این احساس را با نامه به او انتقال دهی؟ چه خیال باطلی.
#احمد_اخوت
اونجا که مولانا میگوید:
یادها رفتند و ما هم میرویم از یادها
کی پر کاهی بماند در میان بادها...
«خوبم... اما مشروط.»
به شرط آنکه به خودم نیندیشم.
به شرط قهوه، موسیقی، کتاب.
به شرط تماشای خوشیها و نادیده گرفتن فاجعهها.
به شرط شاد کردن دیگری تا از حزن خود فرار کنم.
به شرط آنکه چنان مشغول باشم که فراموش کنم؛ کجای این زمینِ سرد ایستادهام و چقدر غم به کوله دارم.
#رحیمه
شنیدهام این روزها، پشت پنجرهی اتاقت مینشینی
و چشم به راه زمستان
با فنجان قهوهات همصحبت شدهای!
شنیدهام کتابخانه، مأمنِ تنهاییات شده
و قدمهایت، بیمقصد، خیابانهای بارانخورده را میپیمایند!
شنیدهام ساعتها به زیباییهای خاموش جهان خیره میمانی.
خوابهایت رنگ زمستان گرفتهاند،
روزهایت کوتاه و شوق در نگاهت کمرنگتر از همیشه است.
راستی...
در میان همهی این عادتها و تنهاییهای همیشگی...
آیا هنوز هم گاهی...
یادی از من میکنی؟
#رحیمهمحرابی
کتابی که ارزش بارها خواندن را دارد.
#سمفونی_مردگان
۱۲ ثانیه زندگی در اثار ونگوک؛
توصیه قشنگی از ونگوگ دوست داشتنی هست که میگه:
اگر صدایی را از درون خود می شنوید که می گوید: “تو نقاش نیستی”، پس به هر طریقی نقاشی کن… و آن صدا خاموش خواهد شد.
فردریک بکمن نویسنده کتاب "مردی به نام اوه" است. ببینید و لذت ببرید! ☺️
Читать полностью…
تو چیزی فراتر از فکری…
تکهای از وجودِ منی، تکهای از خودم.
از همان روزِ اولی که اینجا آمدم،
تو را در سطر به سطرِ کتابهایی
که میخوانم میبینم.
#کت_کرولی
گاهی این دردِ سر نیست
خاطرههایی تیزند
که جمجمه را میشکافند
تا درونِ فکر خود را
بیآویزند.
#رحیمهمحرابی
نامههای مولانا به شمس، نامههای عشق و فراقاند؛ نوشتههایی از دلِ انسانی که در نبودِ مرادش، آرام و قرار ندارد. در هر جمله، دلتنگی عمیق مولانا دیده میشود؛ دلتنگی کسی که شمس برایش فقط یک انسان نبود، بلکه چراغی برای شناخت حقیقت و معنا بود.
این نامهها نشان میدهند که جدایی همیشه پایان نیست، بلکه گاهی آغازِ عمیقتر شدن احساس و شناخت است. مولانا در نبود شمس، با کلماتش زنده میماند و عشقش را در قالب واژهها جاری میسازد؛ عشقی که از فاصله هم خاموش نمیشود.💔🥲
#مریمپرتو 🫠🍂
وقتی راوی قصهها را دوست داشته باشی، حلاوت جملاتش عجیب بر دل مینشیند!
Читать полностью…
فورکنید،فولدربزارمجذببگیریم🤏🏻
+ گروه حمایتی
تا زمانی که فولدرو نزاشتم پاک نکنیدЧитать полностью…
چون تیغ به دست آری، مردم نتوان کشت
نزدیک خداوند بدی نیست فرامشت
عیسی به رهی دید یکی کشته فتاده
حیران شد و بگرفت به دندان سر انگشت
گفتا که: که را کشتی تا کشته شدی زار؟
تا باز که او را بکشد، آن که تو را کشت
انگشت مکن رنجه به در کوفتن کس
تا کس نکند رنجه به در کوفتنت مشت
این ابیات ناصرخسرو قبادیانی برای مه یک تصویر کلان از مکافات عمل در فرهنگ ماست که تمثیل روبرو شدن حضرت عیسی همراه یک مقتول در آن، ریشه در حکایتهای قدیم اسلامی دارد. غزالی و عطار هم در کتابهایشان عین همین قصه را نقل کردند تا نشان بدهند ستم دوام نمیآورد و تقاص حتمی است؛ طوری که شفیعی کدکنی میگوید شاعر در این نوع از شعرها زهر کلام را میگیرد و با یک قصه پندآموز، حرفش را به کرسی مینشاند.
به باور مه، از نگاه فلسفی هر کاری کنیم مثل یک دایره به خود ما برمیگردد و همانطور که علامه طباطبایی میگوید، جهان یک سیستم هوشمند دارد که وقتی کسی ظلم میکند، توازن جامعه به هم میخورد و دنیا برای جبران این قضیه، واکنشی از همان جنس نشان میدهد. در فضای اجتماع هم گپ دقیقاً همین رقم است؛ دکتر آریانپور در تحلیلهای جامعهشناختی خود میگوید در جوامع سنتی که محاکمه درستی ندارند، انتقام شخصی رواج پیدا میکند. در واقع وقتی شاعر از چرخه کشتن حرف میزند، خطر یک جامعه پر از هرج و مرج را گوشزد میکند که خشونت در آن فقط خشونت میآورد و متوقف نمیشود؛ چون کوبیدن در خانه دیگران با انگشت، باعث میشود سیستم دفاعی جامعه بیدار شود و در نهایت با مشت جواب بدهد.
تاریخ شرق پر از سردمدارانی است که با زور شمشیر آمدند و با همان شمشیر رفتند و عبدالحسین زرینکوب دوره غزنویان و سلجوقیان را دوران تیغ و خون میداند. پادشاهانی مثل مسعود غزنوی و طغرل سلجوقی ظلم کردند، ولی عاقبت خودشان یا وارثانشان به بدترین شکل ممکن کشته شدند تا ثابت شود قدرت اگر روی زور بنا شود، دوام نمیآورد و در کل هستی دارای یک نظم دقیق است که هیچ ستمی از یاد روزگار پاک نخواهد شد.
به قول آلیسِ سرزمین عجایب اگر دیگر کسی تو را خواب نبیند چه؟ اگر کسانی که از تو خاطراتی دارند و تو در ذهنشان زندهای از بین بروند یا فراموشت کنند چطور؟
#احمد_اخوت
میگفتند: «آدمها چه زود از "هست" به "بود" میرسند.»Читать полностью…
قبول!
اما ایکاش این "زود" را تعریف دیگری بود.
#رحیمهمحرابی
اين زن را نمیشود شكست داد...!
زنی که قادر است با صدای نمنم باران به وجد بیآید.
زنی که با یک استکان چایی تازهدمش میتواند حال همه افراد خانواده را خوب کند.
زنی که می تواند مولانا گوش کند و بر بوم خیالش نقاشی کند.
زنی که می تواند با خودش بحرفد و قهوهاش را بنوشد.
زنی که میتواند آنقدر ترانه "بوی باران" را بخواند که گندمزار گیسوانش بوی باران بگیرد.
زنی که میتواند وقت ظرف شستن بدون غیبت به دریا و جنگل برود.
زنی که میتواند با صدای بلند فکر کند،
زنی که میرقصد؛
همان زنی است که هیچکس نمیتواند او را شکست دهد...
گاهی اوقات سختترین تصمیماتی که یک فرد اتخاذ میکند؛ منجر به کسب بهترین نتایج میشود.
این تصمیمات تو هستند که سرنوشت تو را تعیین خواهند کرد.
پس از ریسککردن نهراس!
#رحیمهمحرابی
مجموعه ویبنارهای آموزشگاه عالی حسیب الماس
#بیست و هشتمین_ویبنار
موضوع: «نوشتن و رشد فردی»
با حضور: بانو رحیمه محرابی
زمان: پنجشنبه 1 جوزا
مکان: پلتفرم گوگل میت
ساعت: 9:00 شب
پل ارتباطی:
0775159269
چشم بر راه حضور گرم شما عزیزان در این ویبنار ارزشمند هستیم!
https://chat.whatsapp.com/ISiTxQyNAO32OB0cN7Efi8?mode=gi_t
میگوید: «بنویس!»
میگویم: «باید بنویسم.»
اما از حال دلِ کویرم چه بنویسم؟ از این برهوتِ بیانتها که تپههای شنیاش، لحظه به لحظه جابهجا میشوند و هیچ نشانی در آن ماندگار نیست؟ از این که همچون تشنهلبانی سرگردان، چشم به افق دوختهام و در جستجوی جرعهای آبِ حیاتِ آرامش هستم؟ آرامش... چه واژهی غریبی. انگار از زبانی دیگر آمده باشد، از جهانی که روزی شاید وجود داشت، اما حالا تنها شبیه نوایی دور در ذهنم مانده. یا بنویسم از این سرگردانی بیپایان، از پرسهزدن در پی منزلی که بشود اندکی در آن استراحت کرد؛ کولهبار سنگین خستگی را زمین گذاشت و نفسی کشید، فقط یک نفس عمیق و طولانی؟
اما هیهات... استراحت؟ در این کویرِ بیآب و علف، مگر منزلی هست که آرامش را بشناسد؟ مگر این ریگهای داغ، این بادهای سوزان، این آسمانِ بیتفاوت، جایی برای آسودن سر بر بالینِ امن باقی گذاشتهاند؟ مگر در این وسعتِ تهی، چشمهی امیدی هست که بشود کنارش زانو زد و دل را به زمزمهی آبش سپرد؟ مگر نشانهای از حیات است، ردپایی بر خاک یا سبزهای که از شکاف سنگی رسته باشد تا بگوید هنوز تمام نشده، هنوز میشود ادامه داد؟
آفتابِ روزگار، هر روز سوزانتر از دیروز، بیرحم و مستقیم بر فرق سرم میتابد. حسش میکنم؛ داغیاش را، نیشترش را که فرو میرود در مغز استخوانم و طاقتم را مور مور میکند؛ ذره ذره آب میکند. پایانِ این راه کجاست، نمیدانم. شاید پشت این تپهی بعدی یا شاید هیچکجا. اما هنوز، با همین پاهای تاولزده و همین دلِ ترکخورده، به آن چشمهی موهومِ امید و آن منزلِ افسانهایِ آرامش دل بستهام.
بر گوشم میخواند: «آنگاه که بر دامن امید چنگ زدی، ناامیدی را فراموش کن.» آه، چه آسان میگوید! اما خیلی خوب میداند که ناامیدی شبیهٔ زالویی چسبیده به دیوارهی جان است. کوبش بیوقفهی واژهی ناامیدی را، این طبلِ بیامان را، در کجای درونم بکوبم که دیگر خاموش شود؟ در کدام گوشهی این سینهی فرسوده دفنش کنم که دیگر صدایش بلند نشود، دیگر اذیتم نکند، دیگر نیمهشبها از گیسوانم نگیرد و مرا کشانکشان به سمت خودش نکشد...
هیهات... هیهات که این جنگِ فرسایشی، این کشمکشِ بیسرانجام میان امید و ناامیدی، جرعه جرعه، لذتِ زندگی کردن را از کفِ دستانم میرباید.
#رحیمهمحرابی
تنها آرزویم این است که در آبیترین آبها، تو ماهی من باشی.
#رحیمه
اسم کتاب: مرز پرواز
نویسنده: رحیمه محرابی
رمان مرز پرواز یکی از رمانهای احساسی و اجتماعی است که با نثری ساده و روان نوشته شده است. داستان بیشتر روی احساسات، دردهای درونی و سرنوشت شخصیتها تمرکز دارد. نویسنده در این رمان زندگی افرادی را نشان میدهد که میان عشق، فاصله، مشکلات اجتماعی و آرزوهای شان گرفتار شدهاند. شخصیت اصلی داستان با اتفاقات دشوار زندگی روبهرو میشود و تلاش میکند معنای واقعی آرامش و خوشبختی را پیدا کند. فضای رمان در بعضی بخشها غمگین و تأملبرانگیز است اما امید نیز در جریان داستان دیده میشود. رحیمه محرابی احساسات شخصیتها را بهگونهای بیان کرده که خواننده بهراحتی با آنها همدردی میکند. موضوعاتی چون عشق، تنهایی، صبر و مبارزه با مشکلات از بخشهای مهم این رمان به شمار میرود. داستان بهتدریج پیش میرود و شخصیتها در جریان حوادث تغییر میکنند. در مجموع، «مرز پرواز» رمانی است که بیشتر بر احساسات انسانی و واقعیتهای زندگی تمرکز دارد.
زاویهدید مرز پرواز:
سومشخص است؛ یعنی راوی بیرون از داستان قرار دارد و احساسات و اتفاقات زندگی شخصیتها را روایت میکند.
درون مایه داستان:
جستوجوی هویت
عشق و دلبستگی
رازهای خانوادگی
تقابل گذشته و حال
انتخاب و بهای تصمیمهای انسانی
برشِ مورد علاقه من از کتاب:
عشــق، یعنی کوچک کردنِ همــهٔ جهان در یک نفــر و بــزرگ کــردنِ آن یک نفر تا جایگاهِ خدا. دلِ آدم چقدر غمگین میشــود، وقتی غمش از عشق است چقدر سخت است دور ی از کسی که همهٔ جهان توســت! عاشــقانِ جداافتاده، دور ی را بــا چیزهای کوچک فریــب میدهند. با چیزهایــی کــه هرکدام دنیایی از حقیقت را در خــود دارند. آنها را از دیدنِ هم منــع میکننــد. حتــی از نامه نوشــتن محرومشــان میســازند، اما آنهــا راههای
اسرارآمیزی برای حرف زدن پیدا میکنند. آواز پرندگان را برای هم میفرستند.
عطرِ گلها را...
خندههای کودکانه را...
نورِ خورشید را...
نفسِ باد را...
نورِ ستارهها را...
هرچه آفرینش را نشان میدهد، برای هم میفرستند. چرا که نه؟ خدا هرچه آفریده، برایِ عشــق اســت. عشق آنقدر نیرومند است که میتواند طبیعت را به پیامرسان قوی خود تبدیل کند.
#فریده_مددی
«پ.ن: کتاب رفیق جانی نیز چاپ شده است. کتاب بسیار زیباست، حتماً آن را مطالعه کنید.»
«ما تمامش میکنیم» از کالین هوور از آن کتابهایی بود که آرام آرام، بیآنکه بدانی، از لای خطوطش وارد زندگیات میشود و یک گوشه دنج را برای خودش برمیدارد. داستانی که راستیِ آدمها را فقط در حرفهایشان نه، در لابهلای توجیههایشان نشان میدهد. چقدر راحت میتوان اشتباهات کسی را که دوستش داری، با منطقِ تراشخورده از جنس عشق، توجیه کرد. مثل اینکه اگر دل بلرزد، عقل هم چشمهایش را میبندد و آنچه زشت است، زیبا مینماید. اما کافیست همان رفتار را در زندگی دیگری مثلِ همسایه یا یک غریبهای در خیابان بیبنی، آن وقت است که موج قضاوت در نگاهت طغیان میکند و از خودت میپرسی: «چرا میماند؟ چرا نمیرود؟» غافل از آنکه همیشه ماندن که انتخاب نیست؛ شبیهی زنجیری است که حلقههایش را نمیتوانی به آسانی بیبینی. آدم تا وقتی پا در کفش دیگری نگذاشته باشد، تا وقتی بادِ سردِ ترس را بر گونههایش حس نکرده باشد، نمیتواند از پشت پنجرهی نگاه بیرونی، قاضیِ بیگذشتی باشد. ما آدمیان چطور اینقدر راحت میتوانیم قضاوت کنیم، بیآنکه قطرهای از آن دردِ خاموش را که پشت درهای بسته جریان دارد، چشیده باشیم؟
لیلی، شخصیت اصلی و راوی داستان، از همان ابتدا با تصویری که از رابطهی پدر و مادرش در ذهن داشت، الگویی نامرئی برای خود ساخت. او خشونت پدرش و زخمهای مادرش را به خاطر سپرده بود و در اعماق وجودش قسم خورده بود که هرگز چنین سرنوشتی را تکرار نکند. پس رایل را انتخاب کرد؛ مردی که درست در نقطهی مقابل پدرش ایستاده بود. اما افسوس که گاهی ذهن، آنقدر از چیزی میگریزد که ناخواسته به چنگالش میافتد. شاید آنقدر این تصویر از مادرِ مظلوم را در ذهنش پرورانده بود که در نهایت، خودش در همان قاب نشست و رایل شد همان خشمی که تمام عمر از آن فرار میکرد. تقدیر تلخی است وقتی میبینی تبدیل شدهای به همان چیزی که از آن میترسیدی. اما لیلی، برخلاف مادرش، تصمیم درست را گرفت. اما برای خودش نه، برای دختر معصومش که نباید شاهد تکرار تاریخ باشند. او چرخه را شکست، تا دخترش سرنوشتی شبیه کودکی خودش پیدا نکند. این شجاعتی است که همه از آن دم میزنند اما کمتر کسی در عمل، در میانِ عشق و ترس و وابستگی، میتواند به آن جامهی عمل بپوشاند.
منم شخصیت رایل را با تمام نقصهایش، دوست داشتم؛ اما نمیشود ساده از کنارش بگذرم. او جراح اعصاب بود، مردی که مغز انسانها را میشناخت اما کنترول مغز خودش را نداشت. حادثهای که در کودکی از سر گذرانده بود، مثلِ آتشی بود در اعماق وجودش هراز گاهی زبانه میکشید و همه چیز را میسوزاند و همین، فاصلهای جانکاه میان او و لیلی انداخت؛ اما رایل خودش قربانیِ ترومایی کهنه بود و از همین رو، نفرت از او ساده نبود. و اطلس... اطلس، آن پسری که از سرزمین کودکیهای گمشدهی لیلی سر برآورد و روزی زندگیاش را نجات داد. او فروغی در تاریکی زندگی لیلی بود و گاه حضورش او را به قهرمان داستان مبدل کرد، یا شاید از اول هم قهرمان بود. نمیدانم! اما تنها چیزی که مرا واداشت بقیهی کتاب را از ساعت چهار صبح تا همین حالا، بیوقفه در دست بگیرم و تمام کنم، بیشتر از پایانش، تصمیم نهایی لیلی بود که آیا با وجود این همه خشونت، باز هم به خاطر عشق بیحد و مرزی که نسبت به رایل در دل داشت، میماند؟ یا پا روی قلبش میگذاشت و میرفت؟ این کشمکش، این جنگِ درونی میان عشق و احترام به خویش، همان نقطهای بود که مرا میخکوب کرد و در نهایت، چیزی که تا حالا در درونم زمزمه میشود، این آرزوست که ای کاش همهی انسانها، همهی زنها و مردهایی که در گوشههای تاریک زندگی دستوپا میزنند، یک حامی واقعی داشته باشند؛ یک پناهگاه امن. ای کاش هیچکس به خاطر نبودِ آن شانهی گرم و آن گوشِ شنوا، مجبور نشود در برابر خشونت سر خم کند، تسلیم شود و آرام آرام در سکوت، محو گردد.
#رحیمهمحرابی
گاه با آدمهای واقعی زندگیات نیز دچار «آشناییزدگی خیالی» میشوی. آنقدر کنارشان بودهای که دیگر نمیدانی آیا واقعاً آنجا بودند یا فقط زاییدهٔ خیال خودت.Читать полностью…
#رحیمهمحرابی
•
تو به یک دشت پر از گل
تو به یک شهر طلایی
تو به یک دست پر از مهر
تو به یک عاطفه میمانی…🌻🌾
#احمدظاهر
صحبت از ماندن یک عمر
بماند به کنار...
بهقدر نوشیدن یک قهوه بمانی کافیست!