-
کانالیست ساختِ دستِ بشر ؛ برای هضمِ دلتنگیها ، خستگیها و تنهاییهایش...!
.
.
.
هیچکس مثلِ منِ ساده خودآزار نشد...
بسکه تا کرد به هر شکل و طلبکار نشد...!
#مهدخت_نبوی
#حضرت_شعر
.
.
.
.
.
آنکه یکبار از مرامش نیش خوردی را نبخش
پوستاندازی چه تغییری دهد در ذاتِ مار
#احمد_جم
#حضرت_شعر
.
.
یا رب لقد وسخوا الکون...
فاغضب قلیلاً...!
...
خدایا... جهان را به گند کشیدهاند...
اندکی خشمگین شو...!
#ناشناس
#حضرت_شعر
.
کجا بگریزم از تردیدهای گاه و بیگاهم؟
تو را میخواهم اما با تو بودن را نمیخواهم
تو در این راه با من در پی مقصود میآیی
من اما با تو یا تنها، تمام عمر در راهم
رهایت میکنم یکروز با اکراه و با اندوه
کنارم میگذاری، من از این تقدیر آگاهم
تو شاتوت درشت شاخهی بالایی و هر بار
تأسف میخوری بر خیزش دستان کوتاهم
جفا کن! خنجر از هر سو که میخواهی بزن، غم نیست!
دعاگوی توأم، هرگز نمیگیرد تو را آهم
#محمدرضا_طاهری
#حضرت_شعر
#غزل
.
.
.
.
.
هر که شد بیسروسامانِ کسی شاعر شد...
شاعری عاقبتِ بیسروسامانیها ست...!
#نیما_شکر_کردی
#حضرت_شعر
.
.
.
.
در این زمان که عقیم است جمله صحبتها...
کناره گیر و غنیمت شمار عزلت را...!
#صائب_تبریزی
#حضرت_شعر
.
درد اگر از تو رسد، راه دوا را بلدم
گر چه دوریم ز هم، فاصلهها را بلدم
مشعل جان من از شمع رُخَت میسوزد
زار و تبدارم و اعجاز، شفا را بلدم
عطرِ گیسوی تو پیچیده به هر شهر و دیار
من که سرگشتگی باد صبا را بلدم
به گدایی بنشستم، درِ ایوان تو من
از لب چون شکرت، راه دعا را بلدم
صانع حُسنِ تو نقشی به جمالت زده است
از شعاعِ نگهت، رمز صفا را بلدم
لحظههای شب تنهایی ما میگذرند
سر به صحرای جنون، راه خدا را بلدم
گفتی امنیت آغوش تو، مأوای من است
من فریب تو و افسون و ریا را بلدم
رفتم از یاد تو ای دلبر خوش نقشونگار
سردی و گرمی تو، جور و جفا را بلدم
برو ای عهدشکن بیمنِ شیدا خوش باش
من که غمناکی آن ساز و نوا را بلدم
#کبری_صیادی_هما
#حضرت_شعر
#غزل
.
.
.
.
.
دیدهی دل بگشایید و نکو درنگرید...
میرود عمر، چه در بند جهانید شما...!
#نسیمی
#حضرت_شعر
.
.
.
.
.
از عکس تو و بغض همینقدر بگویم
دردا که چه شبها، که چه شبها، که چه شبها...
#حامد_عسکری
#حضرت_شعر
.
نوری که جز بر تو نمیتابید، من بودم
یک عمر با شب گرمِ جنگِ تن به تن بودم
با اینکه در تن مختصر کردی مرا، اما
تنها برایت تن نبودم... نه... وطن بودم...
شاید فقط بازیچهات بودم، نمیدانم
شاید برایت لقمهای باب دهن بودم
راحت گذشتی از من اما خوب میدانی
مردانه ماندم پای تو هر چند زن بودم
امشب کنار نو عروس خود چه زیبایی
ای کاش من یا جای او یا در کفن بودم...
#نازنین_زالی
#حضرت_شعر
#غزل
.
.
.
.
هر کجا ماندنت از ارزش انسانی کاست...
رفتنت عین یقین است که باید بروی...!
#ناشناس
#حضرت_شعر
.
از آدمی نیک و بَدَش در یاد میمانَد
حتّی به پیری یادِمان آباد میمانَد
خلوتترین جایِ جهان، اطرافِ شاعرهاست
شاعر سکوتش هم شبیهِ داد میمانَد
باید به شورِ لحظهی خِلقَت تبارک گفت
وقتی خدا در هِمَّتِ فرهاد میمانَد
این عصر، عصرِ انفجارِ ناجوانمردیست
هر کس همانجا که زمین افتاد میمانَد
دیگر کسی پیگیرِ راهِ روشنایی نیست
آن فوتِ آخر بر لبِ اُستاد میمانَد
#سمیه_قاسمی
#حضرت_شعر
#غزل
.
.
.
.
.
در ره منزل لیلی که خطرها ست در آن
شرط اول قدم آن است که مجنون باشی
حضرتِ #حافظ
#حضرت_شعر
.
.
.
استکانِ دیگری پر کن که در دنیای ما...
خوابِ مستی از عذابِ هوشیاری بهتر است...!
#حسین_دهلوی
#حضرت_شعر
.
ما زندهایم و مرگ جوابی نمیدهد
ما زندهایم و این شبِ بدخو نمیرود
ما زندهایم و رنج رهامان نمیکند
ما زندهایم و زندگی از رو نمیرود
ما زندهایم و هر چه که فریاد میزنیم
آنسویِ گور هیچ صدایی نمیرسد
پیغمبرانِ زندهبهگوریم و حرفِمان
دیگر به گوشِ هیچ خدایی نمیرسد
ما زندهایم و تویِ نفسهایِ زندگی
در نوبتِ شمارشِ معکوس ماندهایم
ما میدویم و درد به پایان نمیرسد
ما در میانِ دایره محبوس ماندهایم
ما زندهایم با همهی ترسهایمان
با واژههایِ گمشده تویِ دهانِمان
ما زندهایم و لذّتِ آغوش مُرده است
در اشتیاقِ بیرَمَقِ بازوانمان
ما زندهایم و این شبِ بدخو نمیرود
شاید که صبح رویِ خوشش را نشان دهد
ما خستهایم کاش که فردا بداند و
دستی برایِ خستگیِ ما تکان دهد
#سمیه_قربان_پور
#حضرت_شعر
#غزل
فـ أنا لا أملكُ في الدنيا
إلا عينيك
و أحـزانـي...!
در ایـن دنـیـا...
چیزی جز «چشمانت»
و «غــمهــایـم» نـدارم...!
#نزار_القباني
#حضرت_شعر
@SHaBaNeHaYe_Bi_To
.
از این جنونِ پُر از جنّم! نه خستهام، نه پشیمانم
بگو که ابر شود دنیا، من آفتاب درخشانم!
به شهر نور نخواهد داد، فرشتهای که بداخلاق است
سرم به خشم چنان داغ است، بعید نیست بسوزانم
نه بخششم به هماغوشی، نه قانعم به فراموشی
که من بزرگتر از اینم، که من بزرگتر از آنم
هزار ضجّه در این چشم است! که اشک، گاه پر از خشم است
که گریه کردن زندانی، پس از شکستن زندانم
جواب، قرص مسکّن نیست! بهغیرِ کشتنِ خائن نیست
اسیر دردم و خوشحالم، نَکوش در پی درمانم
شبیه سنگ که میبارد، شبیه سیل که میروبد
شبیه صاعقه ویرانگر... من انتقام خدایانم!
به فکر خشک شدن هستم، شبیه برکهی بیماهی
بخواه! هرچه که میخواهی، ولی صبور نمیمانم
اگر شکسته، اگر بیروح، اگر که خسته، اگر مجروح
به بیتفاوتی یک کوه، پس از گذشتن طوفانم
گذشت (گرچه که من ماندم!) چه روزهای بدی بر عشق
که لعنت ابدی بر عشق، به من که اینهمه عریانم!
نه فکر باغ و هماهنگی، نه فکر پیرهنی رنگی
که سرویام که سرش سبز است اگرچه توی زمستانم
من آن قبیلهی مطرودم، همیشه مثل خودم بودم
بهغیر عشق نمیفهمم، بهغیر عشق نمیدانم
شبیه دایناسوری هستم، که منقرض شده و زندهست!
ادامه یافتن یک فیلم، پس از نوشتنِ «پایان»م!
بهشت سهم شما باشد، که قانعید به آن تکرار
به فکر چیدن یک سیبم، که من نوادهی عصیانم
دلم گرفته از این دنیا... برای کوچ به جایی خوب ↓
اگر که زهر، اگر مشروب، بریز داخل لیوانم
در این جهانِ جهنمها، اگرچه زخمیام از غمها
از اعتماد به آدمها، نه خستهام، نه پشیمانم
که من بزرگتر از آنم... که من بزرگتر از آنم...
#سید_مهدی_موسوی
#حضرت_شعر
#غزل
.
.
.
.
تمام عمر شور مهربانی در آوردم
اگرچه دستهایی بینهایت بینمک دارم
#جواد_منفرد
#حضرت_شعر
.
.
.
.
میانِ اهلِ دل اهلِ ریا، همین فرق است...
که داغِ ماست به دل، داغ او به پیشانی...!
#ناشناس
#حضرت_شعر
بفرما؛ آخرش این شد؛ هزاران شهر دور از هم
دوتامان غرق تنهایی و محو حالتی مبهم
خیالت خام شد؛ بردند از ما مهربانی را
حواست پرت شد؛ خشکید باغ عشقمان کمکم
فراق اینجاست میبینی؟ اگر دقت کنی حالا
جدایی را نگاه کینهتوزت کرده؛ خاطرجَم
از آن وقتی که خودخواهی به دنیامان فرود آمد
گمانم غصهی دوری نشسته در دل آدم
تو گفتی راستی را دوست میداری ولی آخر ـ
تمام قولهایت شد؛ شبیه منحنیها؛ خَم
پُر از زهرند انگاری عسلها در نبود تو
شراب ناب هم انگار مخلوطست با یک سم
پس از تو حال من خوب است؛ یک تصویر میخواهی؟
شبیه ساعتی بعد از وقوع زلزله در بم
#جواد_مزنگی
#حضرت_شعر
#غزل
.
.
.
.
داغی به دل زمانهی پست بزن
جامی به سلامتیّ این مست بزن
بر آمدم از پس جنونم بیتو
ای عشق! به افتخار من دست بزن!
#نفیسه_نعمتی
#حضرت_شعر
.
.
.
.
.
هیچ بودی...
هیچ خواهی شد...
کنون هم هیچ باش...!
حضرتِ #عطار
#حضرت_شعر
.
فکر کن، بعد تو باید چه کنم دنیا را
چه کنم این شب لامذهبِ بیفردا را؟
فکر اینکه تو نباشی به همم میریزد
عصرها من چه کنم غربت این دریا را؟
نیمهشبها به کجا خیره شوم بعد از تو
چه کنم تا که تداعی کنم آن سیما را؟
مثل موسايی عصاگمشدهای میمانم
که دگر میل ندارد بدود سینا را
دم عیسایی! اگر دور شوی میمیرم
شهر بیتو چه کند نالهی یوحنا را؟
ای تماشای تو هر لحظه و هر روز امید
فکر کن بعد تو باید چه کنم دنیا را؟
#مجتبی_رمضانی
#حضرت_شعر
#غزل
.
.
.
.
رو به سوی آسمان کردم که: تا چند این صبوری؟
ناله در نایم فسُرد و سعدِ سلمان یادم آمد
#حسین_جنتی
#حضرت_شعر
.
.
.
.
این همه جنگ و جدل حاصلِ کوتهنظری ست...
گر نظر پاک کنی کعبه و بتخانه یکی ست...!
#عماد_خراسانی
#حضرت_شعر
@SHaBaNeHaYe_Bi_To
══ ⭕️ ══ ❥
🟣 یوگــا مراقبــه پاڪســازی
◉ ManM•Hastam
🟣 شـاهِ مـردان عـلــی (ع)
◉ Ali121Ali•Ali121Ali
▪️▪️
.
.
.
.
.
دل شکستی و کسی نیست بگوید این غم...
بومرنگ است شبی سوی تو برمیگردد...!
#سید_سعید_صاحب_علم
دکلمه: #رضا_وکیلی
#حضرت_شعر
.
من پارههای قلبم و در اشک جاریام
خونابهای به وسعت یک زخمِ کاریام
چون قلب دیرسال تراشیده بر درخت
تنهاترین نشانهی یک یادگاریام
یلدای من که ثانیهی شومساعت است
ای وای بر حکایت شبزندهداریام
زندان شیشه بود جوابم که چون گلاب
دیدم سزای خندهی شوم بهاریام
من دست بر کمر زدهام از خمیدگی
جز دست من نکرده کسی دستیاریام
غمزوزهی جراحت گرگم به کوهسار
با درد خویش همنفس بیقراریام
چون سایهی طویل درختم که در غروب
هر لحظه بیشتر ز تن خود فراریام
بندی به پای دارم و باری گران به دوش
در حیرتم که شهره به بیبندوباریام
#غلامرضا_شکوه
#حضرت_شعر
#غزل
.
.
.
.
تعریف دلتنگی مگر چیزی به جز این است؟
نامِ تو را تا میبرم تر میشود چشمم...!
#محمد_شیخی
#حضرت_شعر
.
.
.
.
عمر خویش را صرف حرف این و آن کردیم...
هر چه خوبتر بودیم، بیشتر زیان کردیم...!
#محمدجواد_الهی_پور
#حضرت_شعر