-
کانالیست ساختِ دستِ بشر ؛ برای هضمِ دلتنگیها ، خستگیها و تنهاییهایش...!
.
.
.
.
زهر است عطای خلق، هر چند دوا باشد...
حاجت ز که میخواهی، جایی که خدا باشد...!
#واعظ_قزوینی
#حضرت_شعر
.
پا به ماهِ غمم ولی هر روز
پایِ چشمان ماه میخندم
و به اینکه چقدر ساده شدهست
روزگارم تباه، میخندم!
در هیاهوی زیر سیگاری
باز له میکنم غرورم را
باز میسوزم و نمیبینی
باز از فرطِ آه میخندم
مثل خرگوشِ خستهای هستم
آلتِ دستِ مَردِ شعبدهباز
روزها در قفس گرفتارم
شب، درونِ کلاه میخندم!
سرطان بدیست تنهایی
از درون میخورد وجودم را
مینشینم کنار بیکسیام
و به بخت سیاه میخندم
گاه از ترس اینکه لال شوم
با خودم حرف میزنم تا صبح
یاد شبهای با تو میافتم
جای تو قاهقاه میخندم
طبق برنامه هیچکس دیگر
زنگ این خانه را نخواهد زد
چند روز است مردهام اما
خبری نیست، شرط میبندم!
#امید_صباغ_نو
#حضرت_شعر
#غزل
.
وقتی #حزین_لاهیجی از بیکسی میگه
میشه این:
.
تنگ میکرد به من گوشهی تنهایی را...
وای اگر در همه آفاق کسی داشتمی...!
#حزین_لاهیجی
#حضرت_شعر
.
.
.
در این آشوب گفتم با دماوند از چه خاموشی...؟
به سردی گفت فرزندم، جوابِ ابلهانم من...
#حسین_جنتی
#حضرت_شعر
.
.
.
نمیدانم...
شاید تنها مرگ به این غم پایان دهد...!
#ناشناس
#حضرت_شعر
.
.
میفرماید که:
به بیدردان بیانِ دردِ دل، دردِ دگر باشد...!
#ابوالحسن_فراهانی
#حضرت_شعر
.
.
چه میپرسی ز حالم؟ سنگ میبارد، بلورم من...
به رسوا کردنِ ایوب مشغولم، صبورم من...!
#حسین_جنتی
#حضرت_شعر
.
.
.
هر چه کنی کِشت، همان بِدرَوی...
کارِ بد و نیک چو کوه و صدا ست...!
#پروین_اعتصامی
#حضرت_شعر
.
.
.
ز پیله بافتنم خستهام ولی چه کنم...؟
امیدوارم و زندانِ آدمی ست امید...!
#فاضل_نظری
#حضرت_شعر
.
.
.
هفتپشتم به عاشقی مردند
من چنان عاقلم که میپوسم
یارمی، روزگارمی... اما
از تو چون روزگار مأیوسم
میروم با خودم بمیرانم
این من خسته را نیاسودم
کاش معشوقهی بدی بودی
کاش نامرد بهتری بودم...!
#بهدین_اروند
#حضرت_شعر
.
.
آتشم در زیرِ خاکستر، نهان و بیصدا...
مصلحت فعلاً خموشی ست، مدارا میکنم...!
#خبیر_عاصی
#حضرت_شعر
.
.
.
خیالِ ترکِ آغوشت مرا دیوانه میسازد...
تو شاهی را تجسم کن که تاج و تخت میبازد...!
#ناشناس
#حضرت_شعر
.
.
آن بارِ گران رفت و دگر یار شما نیست
دل کندنم اینبار به اصرار شما نیست
من رودِ پریشان و تو دریای غروری
دیگر به سرم خواهشِ دیدارِ شما نیست!
#مهدی_جوینی
دکلمه: #رضا_وکیلی
#حضرت_شعر
.
.
لابهلای خندههای جمع یادت میکنم...
خیره ماندنها به نقشِ روی قالی ساده نیست...!
#محسن_حیدری
#حضرت_شعر
.
.
.
مثل دیروز تو را دوست ندارم دیگر!
متحول شدهام، دوستترت میدارم...!
#احمد_سلمانی
#حضرت_شعر
.
.
.
.
نیکنامی را به زهد ظاهری نتوان خرید...
زان که شیطان هم به تسبیح و دعا ظاهر شود
#پری_حبیبی
#حضرت_شعر
.
.
.
چنان زی که ذکرت به تحسین کنند...
چو مُردی نه بر گور نفرین کنند...!
حضرتِ #سعدی
#حضرت_شعر
.
نیمهجان با نفَسِ بوی تو برمیگردد
این مبارز که به اردوی تو برمیگردد
من ضمانتشدهی مکتب عشقم، صیاد!
هر کجا هم رَود آهوی تو برمیگردد
ای به دلدادگیات شیفته! با این عاشق
مچ نینداز که بازوی تو برمیگردد
عمر، خونیست که از زخم عمیقم رفته
عمر، آبیست که در جوی تو برمیگردد
دل شکستیّ و کسی نیست بگوید این غم
بومرنگ است؛ شبی سوی تو برمیگردد
آنکه ما را به زمین زد تو نبودی؟! باشد
پس چرا وقت گِله روی تو برمیگردد...؟
#سید_سعید_صاحب_علم
#حضرت_شعر
#غزل
.
.
.
.
آتشم بر سر، درونم شیون است
پیکرم آواره در پیراهن است
#جلیل_جهانسوز
#حضرت_شعر
.
لذت پر زدن و کنج قفس یعنی تو
عشق یعنی تو و معنای هوس یعنی تو
رفتی و مرگ از آن راه که رفتی آمد
بعد در گوش دلم گفت نفس یعنی تو
هیچ کس بعد تو مثل تو نشد در دل من
شد یقینم که برایم همه کس یعنی تو
باد بی موقع تو را از بغلم دور انداخت
زردخرمالوی افتادهی گس یعنی تو
زده ام فالی و دیگر تو نمیآیی نه!
بستن محمل و فریاد جرس یعنی تو
دل من سوی تو پرواز که کرد از سرِ باند
تازه فهمید که شنهای طبس یعنی تو!
#علی_کاملی
#حضرت_شعر
#غزل
.
.
.
.
#آه_بکشیم
نمیدانم ز منع گریه مقصد چیست ناصح را...
دل از من، دیده از من، اشک از من، آستین از من...!
#محمود_فدایی_مازندرانی
#حضرت_شعر
.
دخترِ سعدی! هلاکِ بوسهای شیرازیام
آنقدر مستم که حتی با لبی هم رازیام
تا که بابا "مشرفالدین" برنگشته زود باش
کمتر از اینها بده با خندههایت بازیام
مادرت من را نبیند پشتِ در، بد میشود
رویگردان از "اتابک خان" و حکمِ قاضیام
لولِ لولم شوخِ شیرینکارِ شهرآشوبِ من!
اینهمه شور و شر از شهرِ شراب آوردهام
خنجر ابرو! چشمهایت غارتِ قومِ مغول
زخمی از نازِ تو و مغلوبِ مژگان تازیام
خواندهام رقصِ تو را در بوستانِ شیخ اجل
عاشقِ پروانگیهایِ تو و طنازیام
نیست همرنگِ لبانت در گلستانِ انار
با فقط یک باب از بوسیدنت هم راضیام
مثلِ بابای تو من هم کار و بارم شاعری ست
تکه نانی دارم و اهلِ غزلپردازیام
اهلِ این دوره که نه، از قرنِ دوری آمدم
ساکنِ آینده و برگشته سوی ماضیام
من همین هستم که میبینی: زلال و سادهدل
خسته از هرچه ریا و هرچه ظاهر سازیام
این غزل تقدیمِ تو، با من عروسی میکنی؟
ای فدای "بله"یِ تو دلبرِ شیرازیام!
#شهراد_میدری
#حضرت_شعر
#غزل
.
.
.
قطرهقطره نبودنهایت را جمع کردهام!
اگر بغض امان دهد؛ امشب، گلویی تازه خواهم کرد!
#تقی_نور_محمدی
#حضرت_شعر
.
.
عشق یک سینه و هفتاد و دو سر میخواهد...
بچهبازیست مگر عشق؟ جگر میخواهد...!
#فاضل_نظری
#حضرت_شعر
.
.
.
.
«نه آرامی، نه امیّدی، نه همدردی، نه همراهی»
دلم تنگ است از دستِ «ندارم»های تکراری...
#علی_کاملی
#حضرت_شعر
.
مسیحِ خستهی مصلوب! مریم نیز کافر شد
تماشایی شدی، تنهاییات هفتاد کشور شد!
بنوشان جامی از خون دلت، حتّی یهودا را
سرِ مستی سلامت! باز وقت شام آخر شد
زلیخایی نبود و هیچ یعقوبی تو را نگریست
وَ تنها مرگ - مرگ مهربان - با تو برادر شد
ولی تنهاییات را با کسی قسمت مکن هرگز
که من یکبار قسمت کردم و چندین برابر شد
#عبدالحمید_ضیایی
#حضرت_شعر
#غزل
.
.
.
.
غالباً در هر تصادف میرود چیزی ز دست...
لحظهی برخورد چشمت با نگاهم، دل برفت...!
#حسین_فروتن
#حضرت_شعر
.
.
.
.
آنچه در تجربه ماست نشان داده كه عشق...
تا خيالت بشود تخت، بهم مىريزد...
#على_صفرى
#حضرت_شعر
.
برای من هنوز اندوه عشق بیسرانجامی
نمیدانی پریشانم، ولی میدانم آرامی
من از یاد تو خواهم رفت روزی، بعد تو اما...
پریشان میشوم هرجا که باشد با تو همنامی
به یاد کوشش بیحاصلم میافتم و عشقت
ببینم هر کجا گنجشکی افتادهست در دامی
تو ماه روشن شبهای آرام که خواهی شد؟
من اینجا بیتو مثل آفتابی بر لب بامی
▪️
نگاه آخرت از مرگ پیغامی برایم داشت
شبیه گرگ و میش صبح در سلّول اعدامی
#علی_کاملی
#حضرت_شعر
#غزل
.
.
.
.
سخن را چون خریداری ندیدم...
بِه از ترکِ سخن، کاری ندیدم...!
#اوحدی
#حضرت_شعر